بعضی وقتا یهجوری میشی که نه حوصله خودتو داری، نه حتی حوصله کارایی که از ته دل بهشون علاقه داری نمیدونی دلتنگی، از چیزی ناراحتی، عصبی هستی، اصلا نمیدونی چته؛ دقیقا خود عالم برزخ
نه میتونی خوب باشی، نه میتونی ناراحت باشی، فقط ناچار لحظه هارو میگذرونی
از پنجره به پیادهروی مملو از جمعیت نگاه کرد
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند
دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند..
کمتر لباسی آن بیرون است
که درونش "انسان" وجود داشته باشد
به راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
چه سوختیم چه ساختیم چه بردیم چه باختیم چه لری چه لاری چه کردی چه فارسی چه بلوچ چه گیلک چه ترکی چه ساری شکفتیم شکافتیم شتافتیم تا ساختیم
آدمی که برای اولین بار بره لب پرتگاه حتما خیلی وحشتناکه براش. اما اگه بارها این داستان تکرار بشه دیگه ترسش میریزه!
حالا منو از تنهایی میترسونی؟
من بارها رفتم لب این پرتگاه.
تازه رها هم شدم
واسه همین بدجوری ترسم ریخته.
برو به رفیقام بگو مرام اگه یه رَگ باشه توی بدن وُ ضروری باشه واسه زنده بودن، من مرام میذارم براشون؛
اما دورویی ببینم = خداحافظی.
به خانوادهم بگو ریشهی من به خاک شما وصله؛ جون میگیرم ازتون؛ اما اگه قرار باشه نفهمیم همو میشم تیلاندسیا:همون گیاهی که بیریشه زندهست!
به عشقم بگو نفسم از ریههای تو میگذره اما بخوای اعتماد و احساسم رو به بازی بگیری، گزینهی تنفس مصنوعی برام روی میزه
میدونم ترسناکه اما خب آدم از جایی به بعد تنهایی زنده موندن رو یاد میگیره.
مثلِ تنهایی مُردن...
#مناسب_پادکست
دارم متلاشی میشوم
و این یک داستان نیست...
دارم متلاشی میشوم
و جز کلمه چیز دیگری ندارم!
خسته از صبوری بیش از حد
خسته از ایستادگی بالاتر از توان
و خسته از جنگیدنِ بی پایان...
کجا باید خودم را تسلیم کنم؟
به چه کسی باید بگویم که دیگر نمیتوانم؟!
-مرتضیبرزگر
بهم گفت : دلتنگی رو برام تعریف کن؟
گفتم دلتنگی همونه که هر روز صبح با روشن شدن هوا و باز شدن چشمات میاد سراغت
تو نادیده اش میگیری اما اون بی حرف باهات صبحانه میخوره
درس میخونه
کار میکنه
عکس میگیره
حرف میزنه
مهمونی میره
غذا درست میکنه و ..
اما یه جایی موقع استراحت و تنهاییت گوشهی تاکسی یا اتوبوس
موقع مسواک زدن یا سر نماز
وسط سیگار کشیدن یا پیک به هم زدن
خِرِت و میگیره و بغض میشه تو گلوت
اشک میشه تو چشمات
لرزش میشه تو دستات
خشم میشه تو رفتارت
و بهت میگه : من هنوز هستما
دلتنگی همون حسیه که ساعت ها میشینی و هزار تا دلیل و منطق برای خودت میاری که : به این دلیل و به اون دلیل نباید دلتنگ باشی
اما درست یک ساعت بعد یه چیزی به دلت چنگ میزنه و میگه : تو بگو
اما من که هنوز هستم
دلتنگی همون حسی که کمرنگ میشه
اما تموم نمیشه
دلتنگی همونه که ازت یه ادم دیگه میسازه
یه ادم جدید
یه ادمی که هیچ شباهتی به روز های قبل از دلتنگی نداره
یه ادمی که برای خودتم غریبست که چی شد چرا اینجوری شد؟
یه ادمی که یه روزی تیکه هاش و جمع کرده و بهم چسب زده و از جاش بلند شده و تصمیم گرفته سرد تر از قبل ، خشک تر از دیروز ، بی احساس تر از پارسال ، و محکم تر از گذشته قدم برداره
و تو این راه کلی تشویق میشه و قدرتش تحسین میشه اما این وسط فقط خودشه که میدونه چقدر شکننده تر و نحیف تر از دیروز و پارسال و قبل شده
دلتنگی چیز عجیبیه
خیلی خیلی عجیب
#مناسب_پادکست