"آنجا یک قهوه خانه بود،
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله،همیشه عجله!
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام..."
سوت و کورم
همانند خانهای متروکه در آن دور دستها
که نه کسی در خانهاش را میکوبد
و نه کسی در آن زندگی میکند
خانهای متروکه
که در و دیوارهای آن را تار عنکبوت بسته است
دیوارهایی ترک خورده و پوچ
خانهای سرد و بیروح
خاک گرفته و پوسیده
خانهای متروکه، که هر آن ممکن است آوار شود و فرو بریزد..
- مهرنوشمحمدی -
گفت: عشق نه!
بيا تا هميشه دوست بمانيم
دستش را رها كردم و گفتم:
ببخشيد ما به كسی كه برايش روزي چند بار از درون فرو میريزيم دوست نمیگوييم.