من خودم خیلی دلم میخواد کارای عقب افتادم رو انجام بدم اما تو یه بدنی که فقط دوست داره لش کنه رو تخت و هیچکاری نکنه گیر افتادم.
گاهی صدای نالههای کودکی را از اعماق کمدم میشنوم؛ همان کمدی که زمانی پوستر قهرمانانش را روی آن چسبانده بود و الان با آثار مشتهایش مضین شده، صدایش مبهم است اما دلیل نالههایش را خوب میدانم، میترسد، میترسد از بزرگ شدن و من شدن..
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: وقتی دو نفر همدیگرو پیدا میکنن و بهم شبیهان، نزدیکن و انگار که وجودشون بهم
یه افسانه هست که میگه: اگه رنگ چشمات روشنه یعنی تو گذشته زندگی راحت و بیدردسر داشتی و اگه رنگ چشمات تیرهست یعنی گذشتهی سختی داشتی؛!
نوشته بود:
اگه شخص موردِ اعتمادت "هیچوقت ولت نمیکرد، تو دوچرخه سواری یاد نمیگرفتی!"
خواستم بهت یادآوری کنم که الانم همینه
به فال نیک بگیر
شدیدا احساس میکنم که دارم از پرتگاه میفتم پایین و به زور با دستام یه جا رو گرفتم که نیفتم، زندگی هم بالاسرم ایستاده و داره پاهاشو روی دستام فشار میده.