𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:24
وقتی در عمارت بزرگ و سنگی پدربزرگ رو پشت سر گذاشتند.
و دوباره وارد فضای امن عمارت حامی شدند،
حامی نفسِ عمیقی کشید.
انگار سنگینی اون محیط رسمی از روی شونههاش برداشته شده بود.
حامی کت سنگینش رو کنار گذاشت.
دکمههای آستینش رو باز کرد و کنار گندم نشست.
نگاهش رو به چشمای گندم دوخت
حامی:خسته شدی نه؟
گندم لبخند محوی زد
یکم ولی حس خوبی داشتم.
حس اینکه دیگه لازم نیست همه چیز رو پنهان کنیم ،حس اینکه کنار منی.
حامی: اینجا توی این خونه، دیگه نه پدری هست که بخواد اذیتت کنه
نه سایهای که بخواد ما رو تعقیب کنه اینجا فقط جایِ ماست.
اون شب برخلافِ همیشه سکوت خونه سنگین نبود؛
بلکه پر بود از حس حضور همدیگه.
گندم برای اولین بار حس کرد که میتونه بدون ترس از دست دادن به آینده فکر کنه.
اونها نمیدونستند که این آخرین آرامشِ واقعیشونه
شب آرومی که قرار بود به زودی جاش رو به روزهای سخت بده.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:25
گندم از شدت خستگی چشماش سنگین شده بود.
حامی:خوابت میاد؟
گندم:یکم
حامی:تو برو بخواب من میرم دوش میگیرم بعد میخوابم.
گندم:شب بخیر
حامی:شب توهم بخیر
دیدم اریا داره زنگ میزنه.
-سلام داداش امشب خونه منصور چیزی نشد؟
-نه میخواستی چی بشه؟
-کارای همیشگیش
-امروز عجیب بود،معلوم نیست چی تو سرشه
تو کجایی
-من دارم میرم بار
-زود برگرد.
-خوب حالا کاری نداری؟
-نه خدافظ
رفتم حموم دوش بگیرم.
درد اون تیر باعث شده بود درد قفسه سینم رو یادم بره .
ولی باز اون درد شروع شده بود.
رفتم تو اتاق گندم عین عروسک بود .
من چجوری دلم اومد آزارش بدم آخه.
اون شب زیر سقف بلند و باشکوه عمارت حامی،
آنها در آغوش هم به خواب رفتند؛
در حالی که خیال میکردند این آرامش ابدی است.
اما در سایههای تاریک اون عمارت،
سرنوشت داشت بازی خود را برای روز های بعدی آماده میکرد...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:26
فضای بار غرق در دود س*یگار و صدایِ بم موسیقی بود.
آریا گوشهای نشسته بود، لیوان آبجو رو توی دستش میچرخوند
اما نگاهش بیهدف نبود.
داشت تکتک حرکات منصور رو زیر نظر میگرفت.
اما یهو، همهمهی میزهای کناری، تمرکزش رو بهم زد.
صدایِ خندههای پسری که مست بود،
توی گوشش پیچید:
دخترجون، فکر کردی اومدی اینجا واسه چی؟ تنهایی خطرناکه
آریا نگاهش رو به اون سمت چرخوند.
آریانا بود تنها، با نگاهی که از ترس میلرزید.
نمیدونم چرا اونجا بود اما انگار اشتباهی سر از این دنیای کثیف درآورده بود.
پسر مزاحم دستش رو سمت بازوی آریانا دراز کرد آریانا سعی کرد خودش رو عقب بکشه اما گیر افتاده بود.
در کسری از ثانیه، آریا از جا بلند شد.
انگار طوفان به پا شد.
با قدمهای بلند و خشمگین خودش رو به میز رسوند.
بدونِ حتی یک کلمه حرف،
یقه پسر رو گرفت و با یک ضربهی محکم، اون رو به دیوار کوبید.
صدایِ برخورد تن پسر با دیوار، همهی سکوت بار رو شکست.
آریا با چشمهایی که ازش آتش میبارید .
دفعهی آخرت باشه که دستت به چیزی که متعلق به تو نیست میخوره گم*شو!
پسر که از شدت ترس و قدرت آریا رنگش پریده بود،
بدونِ هیچ حرفی پا به فرار گذاشت.
آریا برگشت سمت آریانا.
نگاهش هنوز همونقدر سرد و سنگین بود
اما یه رگهی نگرانی پنهان توش میزد.
آریا: اینجا جای تو نیست
میخوای خودت رو به کشتن بدی؟
-من من فقط گم شده بودم...
آریا آهی کشید.
وقتی میخواست راه بیفته و بره،
نگاهش به چشمهای اشکی آریانا گره خورد.
اون لحظه زمان ایستاد آریا حس کرد ضربان قلبش برخلافِ همیشه بینظمه.
انگار این دختر، یه جور خاصی به روح زخمی خودش متصل بود.
آریا به خودش اومد، کتش رو مرتب کرد و زمزمه کرد:
برو بیرون این شهر برای آدمهایی مثل تو،
زیادی تاریکه.
آریانا فقط نگاهش کرد مردی که همزمان هم ترسناک بود و هم نجاتدهنده.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:27
شبِ بعد
آریا هنوز نمیتونست اون چشمهای ترسیده و آریانا رو از ذهنش بیرون کنه.
نمیفهمید چرا این دختر اینقدر روش اثر کرده بود.
اون آدم عادی نبود؛ آدم عشق و احساست نبود.
زندگیاش پر از خون، دود و شبح مرگ بود.
پس چرا این دختر، مثل خوره به مغزش افتاده بود؟
ماشینش رو توی خیابونی بار پارک کرد
کمی جلوتر پایین خیابون آریانا رو دید.
روی نیمکت پارک نشسته بود و یه دفترچهی طراحی توی دستش بود.
داشت از دور، چهرهی یه پیرمرد رو میکشید که بساطش پهن بود.
آریا همین جور محو نگاهش شده بود که یهو آریانا سرش رو بلند کرد و چشماش به چشمهای آریا گره خورد.
هر دو یخ کردن.
آریانا اول تعجب کرد، بعد یه لبخندِ آرومی بهش زد.
آریا که اصلا به این چیزها عادت نداشت یه لحظه جا خورد و سریع نگاهش رو برگردوند.
اما پاهاش خودشون به سمت آریانا کشیده شدن.
آریا: چیکار میکنی اینجا؟ دوباره که گم نشدی؟
با صدایی که سعی میکرد سرد باشه، اما یه رگهی کنجکاوی توش موج میزد.
آریانا خندید، اون خندهی آروم و معصوم که یهو دلِ آریا رو به تپش انداخت:
آریانا: نخیر، این بار عمدا اومدم فکر کردم شاید ببینمت.
بعد سریع پشیمون شد و با خجالت گفت
منظورم این بود که میخواستم تشکر کنم واسه دیشب.
آریا ابرو بالا انداخت:
تشکر ؟ برای اینکه گذاشتم اون مزخرف زنده بمونه؟
آریانا باز خندید:
نه! ممنون که اومدی نجاتم دادی.
هرچندواقعا لازم نبود،من میتونستم خودم از پسش بربیام
آریا: جالبه
یه سکوتِ چند ثانیهای پر از معنا بینشون شکل گرفت.
هر دو کم رو بودن با این همه احساس تازه.
اریا:میرسونمت.
آریانا:نیازی نیست
اریا:دیر وقته
آریانا:مرسی
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:28
ویو اریا:
تو راه خونه آریانا بودم
که حامیم پیام داد .
زود بیا دفترم مهمه.
آریانا رسوندم سمت دفتر رفتم
دفتر کار حامی .
حامی: روی صندلیش لم داده بود و دستش رو روی سینهاش فشار میداد.
سرفههای خشک و دردناکش کل اتاق رو پر کرده بود.
وقتی آریا وارد شد حامی بدون اینکه سرش رو بلند کنه برگه آزمایش رو روی میز چوبی سیاه پرت کرد.
حامی: سرطانِ ریه مرحلهی دو.
دکتر میگه اگه شانس بیارم و بدنِ کوفتیام یاری کنه شاید بشه کنترلش کرد
آریا شوکه شد.
آریا: حامی تو نباید... این غیرممکنه.
حامی: برای من مرگ ترسناک نیست آریا
برایِ گندم ترسناکه.
منصور فهمیده ما کجاییم.
میخواد من رو از پا دربیاره که به اون برسه.
تو باید مراقب گندم باشی.
من من دارم تموم میشم ولی اون باید زنده بمونه بفهم چی میگم
آریا مشتش رو کوبید روی میز.
آریا: فکر نکن با این بازیها میتونی منو احساساتی کنی.
تو نمیمیری چون اگه بمیری،
کی میخواد جلوی منصور رو بگیره؟
من از گندم مراقبت میکنم ولی تو هم باید بجنگی.
به خاطرِ خودت نه به خاطر قولی که بهش دادی
حامی خندید؛
حامی: منصور الان فقط منتظره.
اون میدونه حالِ من خوب نیست.
اون از همین الان شروع کرده به بازی کردن با مهرههاش.
اریا:تو هیچیت نمیشه بفهم
حامیم:به گندم هیچی نگو.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯زاپاس
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:28 ویو اریا: تو راه خونه آریانا بودم که حامیم پیام داد . زود
پارت بیستوهشتم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:29
ویو گندم:
روز ها مثل سایه بود.
حامیم اون حامیم نبود ،سرد بود و فاصله میگرفت.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم
رفتم تو اتاق حامیم
حااامیممم بس کنننننن دیگهههه
منو چقدر میخوای دور کنی؟
اون نگاه سر دیگه چیهه؟
اون سرفه های پنهونی
حامیم با اون دردی که داشت نابودش میکرد
بدترین تصمیم زندگیش گرفت و فریاد زد.
میخوای همه اینارو بدونی؟مطمعنی؟
گندم با چشای پر از اشک داشت نگاش میکرد
اون همه محبت اون همه عشق همش بخشی از ماموریت بود.
گندم من ترو هیچ وقت دوست نداشتم آنقدر فکر و خیال نکن.
گندم با صدایی لرزان و شکسته:
پس پس من فقط یه مأموریت بودم؟
تمامِ اون لحظهها همهاش بازی بود؟
حامی میخواست بگه نه میخواست فریاد بزنه که دارم دروغ میگم
که دارم از درد میمیرم اما ترس از دست دادن آرامش گندم باعث شد
همون دروغ لعنتی رو با همون لحن سرد ادامه بده.
گندم، با چشمانی که حالا از اشک لبریز شده بود اما اشکی نریخت فقط نگاهش کرد.
نگاهی که پر از ناامیدی و بیزاری بود.
بدون گفتن حتی یک کلمه، چرخید و با سرعت از اتاق بیرون رفت
حامی در حالی که سرفههایش دوباره شروع شده بود و حس میکرد دنیا داره براش میسوزه
دنبالش دوید
گندم صبر کن منظورم اون نبود گندم
گندم با بیتابی از خونه بیرون زد.
میخواست فقط از اون آدم غریبه فرار کنه.
میخواست از اون دنیای سیاه و دروغین فرار کنه.
با سرعت سوار ماشینش شد و با چشمهایی که از شدت گریه تار شده بود گاز رو گرفت
حامی، در حالی که بین سرفههای خونین و لرزش بدن از بیماری با تمامِ توانش به سمت ماشین دوید
متوجه شد که یه ماشین مشکی، با سرعت غیرعادی از گوشهی خیابون به سمت مسیر گندم میاد
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:30
گندم با سرعتی که کیلومترشمار ماشین رو به مرزِ جنون رسونده بود توی خیابونهای خلوت میروند.
گوشاش از شدت فریادهای دروغین حامی سوت میکشید.
مأموریت... همهاش مأموریت بود...
این جمله مثل خوره توی مغزش میچرخید.
اشکهای داغ، دیدش رو تار کرده بود.
اونقدر غرق درد بود که متوجه اون ماشین مشکی که از چند خیابان قبل، سایهوار دنبالش میکرد، نشد.
پشت سرش، حامی با ماشینش مثل دیوانهها میراند.
حالِ جسمیش بد بود؛ طعمِ خونِ تازه توی دهانش میپیچید
اما هیچچیزی جز رسیدن به گندم براش اهمیتی نداشت.
حامی با صدایِ لرزان توی بیسیم فریاد زد:
آریاکجایی؟ ماشین گندم داره به تقاطع اصلی میرسه، منصور اونجاست!
نباید بذاری اون کار رو بکنه
آریا که با فاصله کمی پشتِ سرشون بود، غرید:
لعن*ت بهت حامی اون فقط داره از دست دروغهای تو فرار میکنه
ماشین گندم به تقاطع رسید.
لحظهای که میخواست چراغ رو رد کنه
ماشین مشکی آدم های منصور مثل یک هیولای آهنی از سمت راست، با تمام قدرت به پهلوی ماشین گندم کوبید.
صدای وحشتناک برخورد فلز با فلز، سکوتِ شهر رو درید.
ماشین گندم مثلِ یک اسباببازی شکسته،
دورِ خودش چرخید و پس از چند بار غلت زدن،
وسط خیابان متوقف شد.
حامی در حالی که هنوز ماشینش در حال حرکت بود
قبل از اینکه کاملا متوقف بشه،
در رو باز کرد و با صورت به کفِ خیابان افتاد.
سرفههای شدیدش دوباره شروع شد این بار با طعمِ خونِ بیشتر.
اون با دستهای لرزان خودش رو روی زمین کشید.
آریا با سرعت رسید و از ماشین پیاده شد
اما وقتی صحنه رو دید، خشکش زد.
شیشههای ماشین شکسته بود و گندم غرق در خون بیهوش روی صندلی کجشده افتاده بود.
منصور از دور، با نیشخندی که توی تاریکی میدرخشید به این صحنه نگاه کرد.
اون موفق شده بود.
اون حامی رو به زانو درآورده بود نه با کشتن خودش بلکه با گرفتن نفس زندگیاش.
حامی خودش رو به ماشین رسوند.
دستِ لرزانش رو به سمتِ صورتِ گندم برد.
صورت گندم سفید سفید شده بود و قطرات خون روی پیشونیاش میچکید.
حامی با صدایی که دیگه فریاد نبودبلکه یک نالهی بیرمق بود،
گندم گندم من قلط کردم
آریا سریع گوشیاش رو برداشت تا آمبولانس خبر کنه
اما حامی با نگاهش بهش فهموند که دیگه فایدهای نداره.
حامی سرش رو روی لبهی ماشین گذاشت و در حالی که به چشمهای بستهی گندم خیره شده بود چشماش رو بست.
تاریکی مطلق.
پایانِ فصل اول.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:۱
ویو حامی:
بعد چند ماهی گندم هنوز توی کما بود..
هروز میرفتم بیمارستان از دور میدیدمش.
تا یه روزی ناگهان دست گندم تکون خورد .
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.
که پدرام جلوم ظاهر شد.
تو اینجا چیکار میکنی؟؟
دختر من مرد،گندم من مرد خیالت راحت شد؟
از اینجا برو وگرنه خودم میکشمت
حامی:چی میگی گندم گندم
پدرام:برو فقط برو
ویو گندم:
چشمام باز کردم کلی دستگاه بهم وصل بود بوی سُرم توی سَرم پیچید.
اینجا کجاست ای وای سرم
دکتر:سلامم خانوم خوشگله حالت خوبه؟
معذرت میخوام ولی شما بخاطر تصادف فراموشی گرفتین.
گندم:مامانم کجاست مامانم
دکتر:الان میگم بیان ناز
الهه:جونم دخترم بیا بغلم چیزی نیست
گندم:ماماانن مامان هیچی یادم نیست حتی تورم یادم نیست کمکم کن ماامانن(با گریه)
الهه:چیزی نیست قلبم میریم خونه همچیز بهت میگم
گندم توی بغل مادرش گریه میکرد.
حامیم هم گوشه اتاقش به خاطر گندم زار میزد.
همه اینا شروع داستان تازه ای بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:2
الهه: گندمکم ی چیزی بهت بگم به بابات نمیگی؟
گندم با حالت سردر گمی جواب داد :نه نمیگم
الهه :کل این وقت که تو کما بودی حامیم بالا سرت بود و ازت مراقبت میکرد
گندم: حامیم؟
نمیشناسم.
الهه:دلت نمیخواد ببینیش؟
گندم:نه چرا کسی که نمیشناسم ببینم؟
الهه سکوت کرد
باشه من برم کارای ترخیص تو انجام بدم.
ویو اریا:
ذهنم درگیره دختره بود،اخرین باری که دیدمش روز تصادف گندم بود .
نمیدونم چرا دلتنگش میشدم
روز بعد؛
ویو اریا:برای اینکه آریانا رو ببینم امشب رفتم رستورانش.
و گارسون گفت جلسه داره و نتونست بیاد با نا امیدی بلند شدم برم یهو در رستوران باز شد
بوی عطر خاصی بشید یه خانوم با استایل خیلی خفن بدو بدو سمتم اومد و بغلم کرد .
آروم در گوشم گفت :
اگه همراهی نکنی مجبور میشم برم سر قرار از قبل تعیین شده لطفا نقش پارتنرم بازی کن
اریا:چرا آنقدر دیر کردی خانومم؟
آریانا یه چشمک ریزی زد
ویو آریانا:دست اریا رو گرفتم و نگاهی به بابام کردم و باهاش خدافظی کردم.
مرسی که کمکم کردی وقت داری غذا مهمونا کنم؟
اریا:نه کار دارم مرسی.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:3
آریانا:ولی اینجوری که نمیشه
اریا:حالا که آنقدر اصرار داری تا وقتی که من میگم نقش دوس.ت دخترم بازی کن.
اریانا:منظورت چیه؟
اریا:فکنم خیلی درست و شمرده گفتم.
آریانا: ببخشید ولی من وقت این مسخره بازیارو ندارم..
با اجازه...
اریا:هم دلم گرفت،هم حوصله قر های پدربزرگم نداشتم.
پیامی از منصور اومد.
منصور:۱۰ روز ۱۰ تا دیت داری تا خانوم زندگیت پیدا کنی برات لوکیشن میفرستم.
اریا:هوفف،بیخیال صفحه گوشی خاموش کردم و سمت خونه رفتم.
روز اول،روزدوم،روزسوم،روزچهارم گذشت.
هیچکدوم به دلم نشستن،روز پنجم رسید دلم نمیخواست برم.
منو چه به این کارا.
کت و شلوارم پوشیدم عطرم زدم و سوار ماشین شدم.
👱🏼♂:سلام آقا
-سلام
رسیدم به یه کافه رستوران از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل سر میز نشستم و منتظر شدم.
یه خانوم با استایل شیک نشست.
اریا بدون اینکه سرش بیاره بالا..
خانوم محترم من قصد ازدواج ندارم ،لطفا به پدرتون بگید از من خوشتون نیومده
بلند شد که بره
-سلام
اریا:صدای آشنایی شنیدم و سرم بالا گرفتم
آریانا..
آریانا:انتظارشو نداشتی؟
پیشنهادات قبول میکنم فقط برای گیرای بابام
اریا:باشه
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:4
ویو حامی:
از وقتی شنیدم گندم مرده آدم سابق نشدم ..
من داشتم کم کم مثل قبل میشدم یه مافیای سرد و مغرور..
دستور دادم کسی داخل اتاقم نیاد.
چند روز بود از خونه بیرون نرفتم جواب تماس کسیو نمیدادم.
-اقا براتون غذای مورد علاقتون درست کردم بیاین پایین چند روزه هیچی نخوردین
حامی:مگه نگفتم نیا تو اتاقم (داد)
-ولی آقا
ولی قبل تموم شدن حرفش حامی ماشه رو کشید و تیر و به پهلوش زد
خودت خواستی!
ویو آریا:
باید ماموریت کاری میرفتم کسی نبود توی دفتر باشه زنگ زدم حامیم بعد چند روز جواب داد
-بگو
-حامی خوبی؟
-حالم تعریفی نداره
-باید برم ماموریت و برای دفتر یکیو به اسم پناه امینی استخدام کردم توم باش تا حواست بهش باشه
-اریا
-میخوای همچی لو بره؟؟
-باشه باشه خدافظ
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71