معرفی کتاب نعمت جان 🌱
بریده ای از کتاب:
سازمان آب به کارگرهایش پیاز و بامیه و سیب زمینی و... با قیمت تعاونی می داد. محصولی را که توی زمین خودمان کشت نمیشد آقام معمولا از سازمان میخرید و میآورد خانه.
همیشه برای قیمە نذری محرم، یک گونی سیب زمینی از سازمان میخرید.
نوجوان که بودم با دخترعموهایم، مهین و شهین و پری و خواهرهایم کبری و مهتاب، دور هم توی حیاط مینشستیم و شب قبل از عاشورا با هم سیبزمینیها را پوست میکندیم خرد میکردیم.
هر بار با دخترعموهایم جمع میشدیم، از خاطرات و بچگیهایمان که خاطرات دوری هم نبودند حرف میزدیم.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#خاطرات_صغری_بستاک 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب همسایه پیامبر 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-یکی از عادتهای داوود موقع رانندگی این بود که تا آنجا که میتوانست و امکان داشت، از خیابانهای فرعی رد میشد. بعضی موقعها اینطوری مسیرمان هم طولانی میشد! یک بار از او علت این کار را پرسیدم. گفت: خیابانهای اصلی شهر، شلوغه و پُرِ زن و دختر. حجابهاشون هم ناقصه. نمیخوام چشمم به اونها بیفته؛ حتی برای یک نگاه!
۲-ببخشید خانم، بیزحمت از این به بعد یا حجاب و حرکات و رفتارتون رو درست کنین، یا لطف کنین از این کوچه رد نشین. ما نمیخواهیم بچههای این کوچه و محل، پاشون به گناه باز بشه. دختره چیزی نگفت. سرش را انداخت پایین و رفت. فردا دوباره پیدایش شد. اما با سر و وضعی دیگر. خودش را پوشانده بود. حجابش را هم رعایت کرده بود. ادا و اطوار سبُکی هم از خودش نشان نمیداد!
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهید_داوود_دانایی 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب مزد اخلاص 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-اعتقاد بسیار زیادی به لباس سپاه داشتند. همیشه میگفت لباس سپاه رو باید مرتب اتو کرد و پوشید. لباس فرم سپاهش را همیشه توی پلاستیک و از لباسهای دیگرش جدا میگذاشت. یک روز از او پرسیدم: علی آقا چرا به این لباس اینقدر احترام میگذارید و از بقیهٔ لباسهات جدا میذاری؟! گفت: این لباس سربازان آقا امام زمان (عج) است، تقدّس داره باید احترام گذاشت. وقتی هم که میخواست بخوابه، لباس سپاه رو از تنش در میآورد، میبوسید و بعد آن را کنار میگذاشت. میگفت: وقتی این لباس تو تنم هست، مثل اینه که لباس دامادی پوشیدم. ضد انقلاب با دیدن لباس پاسداری دق میکنه
۲-اگر کسی جوش آورد، (خیلی عصبانی شد) و خودش را نگه داشت (خشمش را فرو برد)، خداوند اجر شهید به او عطا میکند. (وسائلالشیعه، ج ۱۲، ص ۱۷۹)
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهید_علی_محمد_صباغ_زاده 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب مگر چشم تو دریاست 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-حاجآقا طرفدار سرسخت خانمها بود. میگفت در طول تاریخ به زنها ظلم شده است. وقتی انقلاب شد، به من میگفت: «قدر خودتون رو بدونید. شما میتونید توی این انقلاب شخصیت خودتون رو پیدا کنید.»
۲-یک روز به پدرش گفت: «آقاجان شما میتونید این آقایانی که توی حج و زیارت هستند رو ببینید؟ من خیلی دلم میخواد مکه بروم.» ـ حیف نیست آدم به کسی رو بزنه که اسم من را بنویسید مکه؟ من به تو یه چیزی یاد میدم که نیازی نباشه به کسی رو بندازی. شما یک سال این کاریکه من میگم رو انجام بده، مطمئن باش مشرف میشی. ـ چیکار کنم آقاجون؟ ـ یک سال سورهٔ «عم یتساعلون» رو ترک نکن. صبح به صبح بخون. نمیدانم دو ماه یا سه ماه این سوره را خواند. خدا تمام کارهایش را جور کرد و همان سال مشرف شد حج تمتع. سال ۶۶ بود. همان سال کشتار خونین مکه.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهیدان_محمد_عبدالحمید_رضا_نصرالله_جنیدی 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب زنده باد کمیل 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-نسیمی خوشبو فضا را مینوردید؛ گویا از سمت کربلا میآمد. نگهبانی نیمه شب هم عالمی داشت؛ خصوصاً که نگهبانی به جهت آسایش خاطر شبزندهداران باشد. سرِ پُست، با یک نگاه میتوانستی تا کربلا سیر کنی؛ چرا که کربلا در قلب تکتک بچهها جا داشت. مگر نه اینکه فرمودهاند: «مدفن ما در دل شیعیان ما است.» در آن بیابان و در تاریکی مطلق، هیچ گاه احساس وحشت و یا دلتنگی نمیکردی، چرا که همنفس بسیجیان عاشق بودی؛ همانهایی که ره صد ساله را یکشبه طی کردند.
۲-خورشید که غروب کرد، آخرین صحنهها را از رزمآوران گرفت و رفت تا فردا با طلوع خود، نظارهگر شهادت غریبانه شهدا باشد؛ شهادتی بهروشنی روز، تا نسلهای آینده از آنچه بر ما گذشت، آگاه شوند و بر حال ما غبطه بخورند.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#خاطرات_محسن_مطلق 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب هنر اهل بیت 🌱
بریده ای از کتاب:
پس از شش ماه که به مرخصی رفتم، وقتی وارد منزل شدم، مادرم که زن بسیار معتقدی بود گفت: مرتضی کجا بودی؟ گفتم: جبهه. گفت: راستش را بگو مسافرت بودی یا جبهه؟ شما کجا میروید به اسم جبهه؟ دنبال کاسبی هستید؟ مشهد میروید؟ چه میکنید؟ گفتم: نه مادر. ما جبهه میرویم. جای دیگری نیستیم. گفت: چرا بچههای خواهر و برادر من آمدند جبهه و بیست روز نشده شهید شدند اما شماها چند ماه است جبههاید و یک تیر هم نخوردهاید؟ من هم علاقه دارم یکی از بچههایم را در راه خدا تقدیم کنم و مادر شهید شوم. اینکه شما همیشه سالماید، یا جبهه نمیروید و یا این که شیر من ایرادی داشته است وگرنه حتماً یکی از شما شهید میشد.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب تا نیمه راه 🌱
«تا نیمهی راه» خاطرات شفاهی خدیجه میرشکار اولین زن اسیر ایرانی جنگ تحمیلی ایران و عراق است که ابوالقاسم علیزاده (آل یاسر) از راه مصاحبه با خانم میرشکار، آنها را گردآوری و بازنویسی کردهاست.
چشمان پر از اشک خدیجه قادر هستند دفترچه آبی را مرور بکند و این معجزه چشم است تا شاید برای لحظهای آرام بگیرد. دفترچه آبی ورق میخورد و خدیجه به صفحهای خیره میشود که در آن فقط نوشته است: جمعه. اول فروردین. سال ۱۳۳۷.
خیابان فرهنگ، بستان ناخواسته با خواندن تاریخ تولد، لبخند صورتی رنگی حالش را بیش از پیش بهتر میکند، فروردین ۱۳۳۷ یادآور تولد دختری است که بی هیچ تصویری از آیندهی خویش در شهر مرزی بستان متولد میشود.
او مثل تمام بچههای بستان هیچ خبری از آینده خویش ندارد، اما حالا افسوس گذشته را میخوردکه چرا از دوران کودکی خودش، چیزی را به یاد ندارد و با حسرت میگوید: - ایکاش دفتر یادداشت روزانهای داشتم که در آن حتی کوچکترین اتفاقات روزمرهاش را نوشته بودم.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#خاطرات_آزاده_خدیجه_میرشکار 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب پیغام ماهی ها 🌱
بریده ای از کتاب:
در سال ۵۷ خداوند به ما دختری عنایت کرده بود که مقدر نبود بیش از یک ماه در این عالم بماند. اسمش را گذاشته بودیم زهرا. فرزند دوّم، پسری بود که اسم او را گذاشتیم وهب. باید بگویم این نامگذاری هم فلسفه ای داشت و آن این بود که من قبل از انقلاب، داستان واقعهی کربلا را مطالعه میکردم، اواخر تابستان ۵۶، کتابی به دستم رسید به نام خاندان وهب. موضوع کتاب دربارهی جوانی مسیحی به نام وهببنعبدالله کلبی بود که به همراه مادر سالخورده و همسر نوعروس خودش، به قافله حضرت امام حسین (ع) ملحق شد. اسلام آورد و روز عاشورا، در رکاب سیّدالشهداء (ع) شجاعانه شمشیر زد و به شهادت رسید. آن کتاب را هنوز هم دارم. همان زمان به ذهنم رسید اگر روزی خداوند به من پسری عنایت کند، اسم او را بگذارم وهب. چون خیلی به این شهید بزرگوار دشت کربلا علاقهمند شده بودم.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهید_حسین_همدانی 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب سکوت آرامم نمیکند 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-میگفت: «علیرضا اینو بدون که هر کی تو مسجد رفتوآمد داره و یه تسبیح دستش بود، یه ریشی هم بهم زده بود و با صدای بلند ذکراش گوش خیلیا رو کنجکاو بکنه... حتماً اینطور نیست که مسلمونه و همهٔ کاراش درسته. اینا متأسفأنه از دین همین چیزا رو یاد گرفتن و باز متأسفانه با تعصبات جاهلانهشون باعث دوری جوونای دل پاکی مثه تو از مساجد میشن!
۲-«برادرا خدا تا آدمو زیر منگنه نذاره، نصرت نمیده!»
۳-ایشون اعتقاد داشتند که تنها یک چیز میتونه همهٔ ماها رو نجات بده؛ اونم ظهور امام زمانه.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهید_محسن_فرج_الهی 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب عطر شب بوها 🌱
بریده هایی از کتاب:
۱-محمود شهبازی مصداق بارز مهاجر الی الله بود. هر جا ردّی از شناخت و معرفت او در ذهنها مینشست از آنجا هجرت میکرد و به جای دیگری میرفت تا گمنام بماند. محمود شهبازی عارف عنوانگریزی بود که به قلّه گمنامی رسید و میان مردم شهرش ـ اصفهان ـ و خانواده و دوستان هیچکس او را در سِمت فرمانده نمیشناخت. فرمانده کل سپاه در دوران دفاع مقدس درباره او میگفت: «اگر محمود شهبازی زنده میماند، فرمانده نیروی زمینی سپاه میشد.»
۲-داشت نماز شب میخواند؛ کمی دورتر، نزدیک دهانه پل و کمین مجاهد، همانجا که خمپارههای ۱۲۰ مثل باران میبارید. همدانی شگفتزده گفت: «خدایا، این دیگه کیه؟» شهبازی نشسته بود وسط آتش؛ مثل ابراهیم خلیل. با آرامش کامل قنوت میبست، خم میشد، و به سجده میرفت. همین آرامش جرئت حضور در خلوت او را از همدانی میگرفت. کمکم زوایای تازهای از شخصیت فرماندهاش را کشف میکرد.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهید_محمود_شهبازی 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب عزیز خانم 🌱
بریده ای از کتاب:
آقام معروف بود به «شیخ حسین.» سواد قرآنی داشت و ماه رمضان در هیئت موسی بن جعفر (ع) گذر محله قاری قرآن بود. بعضی وقت ها که دل شب از خواب بیدار میشدم، مشغول خواندن نماز شب بود. این نماز خواندن تا آخر عمرش ادامه داشت. شبهای جمعه بچه ها را دور خودش جمع میکرد و میگفت: «بیاید دور هم دعای کمیل بخونیم.» کارگر کارخانە ریسندگی میدان ۱۵ خرداد بود. ماه رمضان برای اینکه به هیئت برسد پستش را عوض میکرد. همیشه برای خواندن نماز پشت سر آقای یثربی به مسجد میرفت و در خانه هم نماز قضایی میگرفت و میخواند. یک روز آقامیرسیدعلی یثربی به همراه پدرم آمده بودند خانه. وقتی فهمیدند در خانە ما عدهای درویش زندگی میکنند به پدرم گفته بودند: «شیخ حسین، سریع خونهت رو بفروش و از اینجا برو.»
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#خاطرات_کبری_حسین_زاده 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada
معرفی کتاب هفت روز دیگر 🌱
بریده ای از کتاب:
همهچیز در کمال شرافت و بزرگواری و ادب پیش رفت.
هفته بعد هم مراسم عقدشان را در یکی از مساجد نکا برگزار کردیم.
سفره عقد ساده ای چیدند.
دوستان و رفقای محمدتقی هـم آمده بودند، همانها که در خانه ما با محمدتقی شوخی میکردند، در عروسی اش سنگ تمام گذاشتند.
عروسی را در حسینیه برگزار کردیم.
وقتی با لباس دامادی وارد مجلس شد، خواست بیاید سمت من.
اشاره کردم که اول برود سمت پدرخانمش.
رفت و صورت همدیگر را بوسیدند، بعد رفت سمت اقوام و دوستانش که با خنده و صلوات از او استقبال کرده بودند.
دوستانش محمدتقی را بلند کردند و سوار شانهشان کردند و او را گرداندند.
همه داشتند، میخنديدند.
مولودی خواندند، خیلی باصفا شده بود عروسی اش.
خیلی زود در دل خانواده خانم و فامیلهایشان جا باز کرد.
همه آنها همان حسی را بـه محمدتقی داشتند که ما داشتیم.
#معرفی_کتاب_شهدا 🕊🌱
#شهید_محمدتقی_سالخورده 🕊🌱
#همراه_شهدا
@Hamrahe_Shohada