و امسالم گذشت ..
سخت گذشت!
بد گذشت ، پر از غصه و ناراحتی گذشت
اما گذشت :)🩷🤌🏻
با همه ی سختی ها و حال بدیا ..
ما همچنان ایرانیم ..
قوی ، سربلند ، و سرزنده تر از همیشه ..
هر اتفاقی هم که بیوفته ، ایران همیشه ایران و ایرانی همیشه ، ایرانی میمونه ..!
خوشحالم که با شماها هموطنم ..
و اما جدای از بحث ایران و مملکتمون ..
شماها بزرگترین سرمایه ها و دارایی های منید ..
با وجود شماهاست که زنده أم!
زندگی میکنم ..
و حالم خوبه ..
خیلی وقت ها ، اگه شماها رو تو زندگیم نداشتم ، جا میزدم ..
خسته میشدم!:))
اما دلخوشِ شماها بودم ..
شماهایی که در هر شرایطی کنارم بودید ..
مثل جونم دوستتون دارم🤍
امیدوارم امسال ، از هر لحاظی برای هممون خوب باشه ..
امیدوارم حال وطن خوب باشه !❣
امیدوارم بشه ، هرچیزی که منتظرشید :)))✨
نویسنده(ملینا) برای همتون سالی سرشاز از آرامش و حال خوب و سلامتی آرزومند است 💙🦋
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_59 _نه ناراحت نشدم میخوام برم الکس ولم کن نگاه اش کلافه و خسته کننده بود ا
#شب_های_قدیمی
#PART_60
در اپارتمان رو باز کردم رفتم تو در و بستم صدای بدی از ماشین پیچید تو کوچه
گازشو گرفت و رفت
انگار منتظر این بود که من برم تو بعد بره ...
انقدر خسته شده بودم لباس هامو در اوردم روی کاناپه انداختم
ساعت 11 بودش
به سمت آشپز خونه رفتم
تا چیزی پیدا کنم بخورم ، دلم ضعف داشت .
#الکس
با سرعت زیادی رانندگی میکردم اصن هوش و حواس نداشتم نیمدونستم کجا دارم میرم
جنون دوباره برگشته بود کنترل نداشتم دست خودم نبودش
به یک جا خیره شده بودم ، یه پام ام روی پدال گاز بود
در اخر فقط صدای بوق یکسره رو شنیدم سرم رو اوردم بالا که نور بدی تو تخم چشمام بودش
و دیگه نفهمیدم چی شد ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_60 در اپارتمان رو باز کردم رفتم تو در و بستم صدای بدی از ماشین پیچید تو کوچه
#شب_های_قدیمی
#PART_61
بوی الکل پیچیده بود چشام و باز کردم
لامپ با لا سرم اذیت میکرد ، در اخر عادت کردم به نور
سوزش ایی توی دستم احساس کردم
سرم بهم وصل بود
اینجا کجا بوددیکه ؟اصن چی شد؟ من اینجا چیکار میکنم ؟
مرور کردم یادم اومد از اینکه
تو جاده بودم سرعت بالا صدای بوق ماشین و...
بیمارستان بودم.
صدا های اطراف ام رو میشنیدم ولی متوجه حرف هاشون نمیشدم
بالا سرم بعد چند دیقه یک خانوم روپوش سفید اومد
_حالتون خوبه ؟
صدای منو میشنوید؟
جون اینکه بخوام جوابش رو بدم نداشتم .
گلوم خشک شده بود
با حرکات دستم بهشون گفتم اب میخوام
_عزیزم ... یک لیوان اب میدی ؟!
وقتی لیوان اب رو داد دست خانوم پرستار
آدم ایی که دیدم رو انگار باور نمیکردم اینجا باشه ، وقتی دیدمش یه جون به جون هام اضافه شد .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_61 بوی الکل پیچیده بود چشام و باز کردم لامپ با لا سرم اذیت میکرد ، در اخر
#شب_های_قدیمی
#PART_62
کمک ام کردن که اون اب رو بخورم ، وقتی خوردم گلوم تر شد
راحت میتونستم صحبت کنم
سوال هایی پی در پی پرستار ازم میپرسید
ولی من حواسم یه جای دیگه بود
از ته دلم اروم گفتم
+کاترینا...
وقتی دید اسمش رو صدا زدم
بغضش ترکید
با صدای بغض دار و چهره اشکی و ناراحت روبه روی من بود این دختر
کاش میتونستم همه این غم هارو از دوش ات بردارم و بزارم روی دوش خودم
جون به لب رسیدم تا این حرف رو بزنم
+نکن ... خانومم نکن
با شست ام اشک هاش رو از روی لپ اش پاک کردم
ولی هنوزم داشت گریه میکرد ، کلافه شده بودم
+حیف اون قشنگی چشمات نیست که پر اب بشه ...
ولی گوشاش انگار کر شده بود
فقط پشت سر هم معذرت خواهی میکرد و یه چیزایی در باره خودش میگفت ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_62 کمک ام کردن که اون اب رو بخورم ، وقتی خوردم گلوم تر شد راحت میتونستم صح
#شب_های_قدیمی
#PART_63
#کاترینا
پرستار ازش سوال میپرسید ولی نگاهش روی من بود
منم خیره بهش بودم ، لال شذه بودم
اگر حرف میزدم بغض ام میترکید
+کاترینا...
همینو که گفت بغض ام ترکید و دستش که ت و دشتم بود رو بیشتر فشردم .
اشکام میریخت روی دستای بزرگ رگ برجسته اش
همش زیر لب خودم و لعنت میفرستادم
و از اون معذرت خواهی میکردم
یهو دستم از شدت فشار سرم و اوردم بالا دیدم داره نگام میکنه ...
خیره به چشمام گفت
+حیف چشمای قشنگت نیست که پر اب بشه .. .
دستم و از دستش اوردم بیرون
اشک های روی صورت ام رو پاک کردم
لبخندی از روی حال خوب زدم
_الکس جان ... عزیزم خوبی ؟!
سرش رو بالا و پایین کرد
+خوبم خانومی
خوشحال شدم از اینکه گفت حالش خوبه
نگاهم روی صورت اش بود
+تو چط....
بی حال شد ، اثر گذاشته بود آرامبخش
داشت به خواب عمیقی فرو میرفت
موهاش ژولیده و پولیده شده بود بهم ریخته بود
ناخودآگاه دستم و بردم جلو موهاش رو به سمت بالا دادم
هنوز دستم توی دستش بود سفت گرفته بود .
وقتی دستم لای موهاش رفت
دستم و محکم فشرد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_63 #کاترینا پرستار ازش سوال میپرسید ولی نگاهش روی من بود منم خیره بهش ب
#شب_های_قدیمی
#PART_64
دستم
به سمت موهای حالت داش دراز شد
و انگشتام رو اروم
توی موهاش فرو بردم...
حس خوبی داشت
یه حس جدید!
با یهویی باز شدن چشم هاش
لبخندم محو شد
و صورتم از خجالت سرخ شد!
خواستم دستم رو عقب بکشم
که صدای خشدارش تو گوشم پیچید:
+بذار بمونه...
لعنتی
صداش شدیدا بم و خمار شده بود
یه جوری که
ته دل ادم رو میلرزوند
و با جمله بعدیش
رسما تو دلم کیلو کیلو قند آب کردن..
+حس خوبی داره دستت لای موهام
حس آرامش!
مگه میشد همچین مردی
اونم با موقعیت الکس
بت چشمای خمار و صدای بم شده
که جذابیتشو چند برابر میکنن
بهت همچین حرفی بزنه
و ذوب نشی بری تو زمین؟
کارم رو ادامه دادم ، که دیکه کم کم بیهوش شده به خواب عمیقی فرو رفت...
منم روی صندلی کنار تخت نشستم و سرم و
گذاشتم کنار تخت و به ادمی که جلوم بود
زل زده بودم
انقدر فکر و خیال کردم که نفهمیدم چی شد
خوابم بردش ....
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_64 دستم به سمت موهای حالت داش دراز شد و انگشتام رو اروم توی موهاش فرو بر
#شب_های_قدیمی
#PART_65
با سر صدا زیاد از خواب پریدم
چشمم خورد به الکس که روی تخت نشسته بود
از حرکت یهویی ام که بلند شدم نشستم
شوکه شد ، فهمید که ترسیدم
دستم و توی دستش گرفت
جوری که اروم بشم میکفت:
+اروم باش چیزی نیست ... من اینجام اروم باش
دو هزاریم بالاخره جا افتاد متوجه موقیعت ایی که بودم افتادم ...
خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون
که محکم تر گرفتش و اجازه نداد بهم
عصبانی شدم از این کارش نکاهی به دستم و صورت اش انداختم
محکم دستمو کشیدم بیرون
از تخت اومدم پایین
به سمت یخچال کوچولو عه اتاق رفتم و شیشه ابی برداشتم از عصبانیت و خشم ایی که تو وجودم بود
و گرمم بودش
یه نفس اب رو سر کشیدم
خنک کرد درونم رو آهی کشیدم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_65 با سر صدا زیاد از خواب پریدم چشمم خورد به الکس که روی تخت نشسته بود از
#شب_های_قدیمی
#PART_66
لبخندی از روی رضایت زدم ، حالم خوب شده بود .
برگشتم به سمت الکس دیدم داره نگام میکنه
از قبل داشت نگام میکرد
معذب شدم سرم و انداختم پایین
نشستم دوباره رو صندلی
با سوالی که کرد بیشتر خجالت کشیدم ...
+مشخصه خیلی تشنه بودی هاا..
اینو با خنده گفت
_اهوم ...تشنم بود خب !
سری تکون داده و تو گلو اهومی گفت
نگاهی به ساعت روی دیوار اتاق انداختم
ساعت 2 ظهر رو نشون میداد
از دیدن ساعت دهن ام باز مونده بود ، چشام گرد تر از این نمیشد
من چقدر خوابیده بودم کسی ام بیدارم نکرده بود
حتی وقتی بیدار شدم روی تخت دیکه ایی خواب بودم
وایساا مگه این اتاق خصوصی نیست چرا دوتا تخت بود ، وقتی ام اومدیم اینجا یکی بودش الان دوتا ...
گیج شده بودم به اطراف ام نگاه میکردم
سوال هایی مدام تو سرم پشت سر هم تو ذهنم بود و جواب میخواستم .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_66 لبخندی از روی رضایت زدم ، حالم خوب شده بود . برگشتم به سمت الکس دیدم دا
#شب_های_قدیمی
#PART_67
+چرا انقدر دور خودت میپیچی ، دنبال چیزی میگردی؟! چیزی گم کردی؟!
با سوالی ایی که الکس کرد
به سمتش برگشتم
+نه ...
دل و زدم به دریا و پرسیدم سوال هامو اونم از روی کنجکاوی ...
+یعنی راستش سوال دارم
مگه این اتاق خصوصی نیست ؟
وقتی اومدیم یک تخت بود ، الان دوتا ؟
وقتی بیدار شدم روی تخت خواب بودم؟
کی منو گذاشت روی تخت ؟
....
اروم تز گفتم
اصن چرا تا این ساعت خواب بودم و بیدارم نکردی ؟!
به سوال هایی که گفتم داشت میخندید !
عصبانی شدم.
+به چی میخندی؟
دستش رو به سمت لب هاش برد سعی کرد خنده شو کنترل کنه .
_نفس بگیر ... باشه میگم بهت تا مغز فسقلی ات هنگ نکرده!
از این همه سوال هایی که پشت سرهم و یک نفس گفته بودم
خودمم تعجب کرده بودم
حق میدادم بهش ولی خب بازم زشت بود
پرووو
طلبکارانه گفتم :
+خب بگو ... منتظرم
چند لحظه سکوت کرد فک میکرد دست میکشم از سوال پرسیدن ام
به صورت ام خیره شد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده تشکر
#شب_های_قدیمی #PART_67 +چرا انقدر دور خودت میپیچی ، دنبال چیزی میگردی؟! چیزی گم کردی؟! با سوال
#شب_های_قدیمی
#PART_68
به صورت ام خیره شد
شمرده شمرده اروم میگفت
ولی من فقط یه حسی تو وجودم بود که میخواستم بدونم کنجکاوی گل کرده بود .
_ببین عزیزم ....راستش
وقتی بیدار شدم ساعت 7 صبح بود
دیدم کنارم نشستی سرت ام گذاشتی روی تخت و خوابت برده
انقذر ناز خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم ، خواب عمیقی ایی داشتی ، منم گفتم خسته ایی اذیتت نکنم و بیدار نشی
ولی دیدم نیمشه چون بدنت خشک میشد تو اون حالت نشسته
لبخندی زد و دوباره رو بهم گفت
منم اهورا رو صدا زدم گفتم یه تخت دیگه بیارن ،
فقط تو این مدت ایی که صحبت میکرد سکوت کزده بودم و گوش میدادم
با حرفی که زد
اهورا ..
اهورا کی بود ؟!
مثل اینکه سوال های توی ذهن مو خوند قبل اینکه حرف بزنم
گفت :
اهورا یکی از دست راست های شرکت ام هست . تنها کسی هست که بهش اعتماد دارم .
دوباره ادامه داد
_پرستار ها برات یه تخت دیگه اوردن و در اخر ام بیدار شدی ولی خب انقدر خسته و گیج بودی متوجه هیچی نشدی و بعدش ام
خوابت عمیق شد منم اذیتت نکردم و میخواستم بخوابی ...
با حرفی که زد :
"اذیتت نکردم و میخواستم بخوابی یا اون جایی که گفت بدنت تو اون حالت خشک میشده.... "
ته دلم ضعف رفت
اب قند لازم داشتم ته دلم قیلی ویلی شد...
اخ عزیز دلم ....مرد مهربون
حتی تو این وضعیت ام به فکر من بوده
اوخداا
و منم واقعن متوجه نشده بودم حتی یادم نمیومد
یعنی انقدر گیج بودم و متوجه اطراف خودم نشدم .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]