eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
1.8هزار دنبال‌کننده
156 عکس
322 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_66 لبخندی از روی رضایت زدم ، حالم خوب شده بود . برگشتم به سمت الکس دیدم دا
+چرا انقدر دور خودت می‌پیچی ، دنبال چیزی میگردی؟! چیزی گم کردی؟! با سوالی ایی که الکس کرد به سمتش برگشتم +نه ... دل و زدم به دریا و پرسیدم سوال هامو اونم از روی کنجکاوی ... +یعنی راستش سوال دارم مگه این اتاق خصوصی نیست ؟ وقتی اومدیم یک تخت بود ، الان دوتا ؟ وقتی بیدار شدم روی تخت خواب بودم؟ کی منو گذاشت روی تخت ؟ .... اروم تز گفتم اصن چرا تا این ساعت خواب بودم و بیدارم نکردی ؟! به سوال هایی که گفتم داشت می‌خندید ! عصبانی شدم. +به چی میخندی؟ دستش رو به سمت لب هاش برد سعی کرد خنده شو کنترل کنه . _نفس بگیر ... باشه میگم بهت تا مغز فسقلی ات هنگ نکرده! از این همه سوال هایی که پشت سرهم و یک نفس گفته بودم خودمم تعجب کرده بودم حق میدادم بهش ولی خب بازم زشت بود پرووو طلبکارانه گفتم : +خب بگو ... منتظرم چند لحظه سکوت کرد فک میکرد دست میکشم از سوال پرسیدن ام به صورت ام خیره شد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_67 +چرا انقدر دور خودت می‌پیچی ، دنبال چیزی میگردی؟! چیزی گم کردی؟! با سوال
به صورت ام خیره شد شمرده شمرده اروم میگفت ولی من فقط یه حسی تو وجودم بود که میخواستم بدونم کنجکاوی گل کرده بود . _ببین عزیزم ....راستش وقتی بیدار شدم ساعت 7 صبح بود دیدم کنارم نشستی سرت ام گذاشتی روی تخت و خوابت برده انقذر ناز خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم ، خواب عمیقی ایی داشتی ، منم گفتم خسته ایی اذیتت نکنم و بیدار نشی ولی دیدم نیمشه چون بدنت خشک می‌شد تو اون حالت نشسته لبخندی زد و دوباره رو بهم گفت منم اهورا رو صدا زدم گفتم یه تخت دیگه بیارن ، فقط تو این مدت ایی که صحبت میکرد سکوت کزده بودم و گوش میدادم با حرفی که زد اهورا .. اهورا کی بود ؟! مثل اینکه سوال های توی ذهن مو خوند قبل اینکه حرف بزنم گفت : اهورا یکی از دست راست های شرکت ام هست . تنها کسی هست که بهش اعتماد دارم . دوباره ادامه داد _پرستار ها برات یه تخت دیگه اوردن و در اخر ام بیدار شدی ولی خب انقدر خسته و گیج بودی متوجه هیچی نشدی و بعدش ام خوابت عمیق شد منم اذیتت نکردم و میخواستم بخوابی ... با حرفی که زد : "اذیتت نکردم و میخواستم بخوابی یا اون جایی که گفت بدنت تو اون حالت خشک می‌شده.... " ته دلم ضعف رفت اب قند لازم داشتم ته دلم قیلی ویلی شد... اخ عزیز دلم ....مرد مهربون حتی تو این وضعیت ام به فکر من بوده اوخداا و منم واقعن متوجه نشده بودم حتی یادم نمیومد یعنی انقدر گیج بودم و متوجه اطراف خودم نشدم . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
ناشناس:🧸🤍 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ چطور میخای ثابت کنی دوسمون داری؟😂 من؛ خب ثابت میکنم ، بخوای انجام میدم . برای گفتن حقیقت و شما متوجه این بشین که چقدر دوستون دارم ثابت میکنم ❤️‍🩹🤝
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_68 به صورت ام خیره شد شمرده شمرده اروم میگفت ولی من فقط یه حسی تو وجودم
ضعف میرفتم وقتی اینطوری هوامو داشت مشخص نمی‌کرد، به زبون نمیاورد ولی رفتارش مشخص بود چقدر تو به فکری به پرستار ها دستور دادن که برای من تخت بیارن تا راحت بخوابم.... بعد چند لحظه فکر کردن از این فکر ها اومدم بیرون به سمت تخت رفتم اهانی زیر لب گفتم رو بهش گفتم _خب الان چیزی لازم نداری برات بیارم چیزی خوردی؟! بهم فقط نگاه میکرد یه نگاه خاص نمیدونم ولی قشنک نگاه میکرد حتی الان ام دست از این جذابیت و قشنگی اش بر نمی‌داشت تو این موقعيت.... ولی هرچقدر سعی می‌کردم بهش واکنش نشون ندم نمی‌شد. سرش رو به سمتم کج کرد خیره بهم گفت +یه بار ام بهت گفتم ولی بازم میگم وقتی لپات سرخ.... میشه خوشگل میشی و ناز .. با کاری که کرد حرف تو دهنم موند _اخ... لپم رو کشید که خیلی درد ام اومد عصبی شدم ، دستمو گذاشتم روی لپم با جدیت کامل گفتم _کش شلوار نیست که اینجوری میکشی اهههه چشماش که می‌خندید ولی از لب ..هاش هیچی معلوم نمی‌شد خیلی سعی میکرد نکه داره خودشو .... در اخر ام نتونست تحمل کنه زد زیر خنده قهقه میزد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_69 ضعف میرفتم وقتی اینطوری هوامو داشت مشخص نمی‌کرد، به زبون نمیاورد ولی رفتا
در اخر ام نتونست تحمل کنه زد زیر خنده قهقه میزد صداش تو اتاقک چهار دیواری می‌پیچید انقدر بلند بود که فک کنم کل شهر فهمیدن هاج و واج به الکس نگاه میکردم اونم بلند بلند می‌خندید وااا چیش خنده دار بود ولی دیکه داشت زیاده روی میکرد به خودم اومدم سریع دستمو گذاشتم روی دهنش +هییشششش +اروم تر گفتم بس کن نخند لامصب ... با حس گرمی که احساس کردم کف دستم نگاهش رو از صورت ام گرفت و به من که دستم روی دهنش بود دوخت کف دستم سوخت بوسیده بود ! فوران دستم رو از دهنش برداشتم کنار کشیدم . داشتم از خجالت اب میشدم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
چند لحظه منتظر بمونید تا حلش کنم 👍😁
این مال اسفند ماه بودش (۲۳اسفند) همون دوستم هست که از سال 1395 باهاش دوستم سوگند. اون واقعن مرحم راز های منه ، و خیلی دوسش دارم . تنها کسیه که بهتر از منه خیلیی ...🫂🥲✨ درسته این مال زمانی بود که بود عضو های چنل و الان 862 نفر . هنوزم ام وقتی عضو ها اضافه میشه همین حس هست و تا ابد پیش میره ... خودم باورم نمیشه که دارم موفق میشم ، اصن یهو به خودم اومدم دیدم به 860 نفر عضو تو چنل ... رضایت شما به خاطر رمان ام هنوزم احساس میکنم خوابم ...🕊🤍 خیلی خیلی دوستون دارم ، خیلی به من لطف دارین . ❤️‍🩹🙃 نمیدونم ول ثابت کردم بهتون . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ به یادگار بمونه تو چنل ...🙃🤍 تاریخ ؛ 1405/1/7
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
فقط تیکه قسمت تصویر 8 که سوگند میکه 1k بشی و اون روزو ببینم ، واقعن اگر شما کنارم باشید و بمونین برام قطعا اونم میشه ..🫂💗✨ مثل یک رویا بود برام ، ولی تموم شد🥺🥲🤌
"مــحزونِ شــاعر "فور نده عزیز
#شب_های_قدیمی #PART_70 در اخر ام نتونست تحمل کنه زد زیر خنده قهقه میزد صداش تو اتاقک چهار دیواری
دیگه سکوت بینمون داشت خیلی سنگین می‌شد که یهو در اتاق باز شد ،یه مرد قد بلند و لباس رسمی مشکی ام وارد شد دستش ام پلاستیک بود ، خرید کرده بودش . نگاه جفتمون روی مرد ایی که تو چهار جوپ در دیدیم بود انقدر دستاش پر بود با پا در رو بست +مــ.... همین که برگشت به سمتمون حرف تو دهنش موند هول شده بود طرف با دیدن من _سلام تو شک بود ولی جوابم و داد اروم نگاهی به الکس کرد الکس متوجه شد روبه من و اون مرد گفت +اهورا ،کاترینا +کاترینا ، اهورا هنوز داشت نگاهمون میکرد روبه بهش گفتم _سلام اقا اهورا ، خوشبختم از آشنایتون همچنین ای زیر لب گفت به سمتش رفتم کیسه های خرید رو ازش گرفتم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]