eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
1.8هزار دنبال‌کننده
156 عکس
303 ویدیو
1 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_91 این پارت اک داخل چنل زیر قرار گرفته ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Ham
چون روی تمیزی و مرتب بودن خیلی اهمیت میدادم .... اصن اگر یک صندلی سرجاش نبود آرامش ندارم ولی اهورا برعکس من بود ، خونسرد و بیخیال و یک کلمه سر زبونش هست و با همون کار های خودشو پیش میبره (بعدا....) داداش من خب شایذ بعدا وجود نداشت وقتی کار هام تموم شد رفتم بالا سری به اتاقی که کاترینا خواب بود زدم تو خواب عمیقی فرو رفته بود .... رفتم اتاق خودم ، دوش گرفتم و اومدم بیرون عادت کرده بودم شب یا صبح باید میفرتم حمام موهامو خشک کردم ، یکم رسیدگی به خودم ... با همون شلوارک ایی که پام بود تصمیم گرفتم بخوابم ، کتاب ایی برداشتم و چراغ مطالعه عه رو روشن کردم ، شروع کردم به خوندن کتاب غرق کتاب بودم که یهو ..... صدای رعد و برق از بیرون اومد ، کی بارون گرفته بود من متوجه نشده بودم به سمت پنجره رفتم ، اوه بارون داشت می‌بارید چه جور ام تند تند انگاری بغض سنگین اسمون شکسته بود... با یاد اوردی ترس کاترینا که از رعد و برق میترسه هینی کشیدم با همون وضع ام بدو بدو به سمت اتاق ایی که کاترینا توش خواب بود رفتم .... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_92 چون روی تمیزی و مرتب بودن خیلی اهمیت میدادم .... اصن اگر یک صندلی سرجاش ن
در اتاقش رو باز کردم دیدم روی تخت خواب خواب بود متوجه نشده بود پنجره ها پی وی سی بود اتاق ام عایق صدا ... ولی دلم نیومد تنهاش بزارم میترسیدم نصف شب بیدار شه با این صدا و بترسه .... رفتم کتاب مو برداشتم ، اومدم کنار کاترینا با فاصله ، نشستم و شروع کردم به خواندن دوباره همون صدای رعد و برق اومد ولی کم بودش زیاد پر سر و صدا نبود ، دیگه متوجه نشدم و کم‌ کم خوابم برد ..... گرمم شده بود بیدار شدم دیدم دست یکی روی قفسه سینه ام هست ... نیم خیز شذم دیدم کاترینا عه که کنارم خوابیده و دستشو انداخته .... خواب بودش . بچه متوجه نشده وقتی به دست کوچولوش دقت کردم لکه قرمز رنگی روی دستش خودنمایی میکرد یکم فکر کردم .... دستش سوخته بود و هیچی نگفته بود وای دختر تو چقدر خیره ایی ...... ساعت 4 صبح رو نشون میدا ، بیرون و نگاه کردم دیدم بارون مثل اینکه وایستاده خیالم راحت شد ، رفتم پایین از تو آشپزخونه تو کمد جمعبه های کمک های اولیه یک پماد برداشتم باید باند رفتم بالا جوری که اروم و احساسی نکنه پماد رو زدم روی تیکه ایی که سوخته بود بعد ام باند پیچی کردم و بستم . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_93 در اتاقش رو باز کردم دیدم روی تخت خواب خواب بود متوجه نشده بود پنجره ها
صبح با نور ایی که به چشم میخورد بیدار شدم غلطی خوردم هوشیاریم جا افتاد وایساا ببینم اینجا کجا عه چرا من اینجام .... فکر کردم متوجه شدم از دیروز من اهورا اومد دنبالم براشون غذا درست کردم و فیلم دیدیم و حالم بد شد و..... یادم افتاد ، مث برق گرفتگی پاشدم دستم ؛.... دستم باند پیچی شده بود ، یعنی کی این کارو کرده .... صورت مو شستم موهامو بافتم رفتم پایین هیچکس نبود خونه سوت و کور بودش فقط آفتاب تابیده بود توی خونه خیلی قشنگ بود؛..... +الکس... بلند تر صداش زدم +الللککسسس جواب نمیداد _اهورااا،کجایینن؟! دور خونه می‌چرخیدم تصمیم گرفتم بگردم دنبالشون شایذ پیدا شون کردم تک تک اتاق هارو نگاه کردم حتی حمام و دسشویی و ..... ولی هیچکس نبود رفتم بیرون داخل تراس ، بلند بود طبقه 12 ام بود یه جوری شهر انگاری زیر پات بود ویو قشنگی داشت داشتم بیرون و نکاه میکردم همین که برگشتم برم ؛...... جلو پام سگ قهوه اییی نشسته بود زبونش و انداخته بود بیرون دندوناش و به نمایش گذاشته بود ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
🤎🧸HAPPY 1k🤎🧸 تشکر ویژه دارم از تمامی شما عزیزان سپاس گذارم ازتون قشنگام با وجود زیبا وپرمهر شما ما به اینجا رسیدیم🥲🍃 از حضور زیبای تک تک شما ممنونم زیبارویان من،اگه حمایت های قشنگ شما نبود ما هیچ وقت به اینجا نمیرسیدیم 🫀🙃 وجود تک تک تون برام خیلی با ارزشه،بمونین برامون 🤍✨ ازتون ممنونم که با حضورتون خانواده‌ی" محزون شاعر "را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
پارت جدید رمان رو بخونیم؟!❤️‍🩹👀
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_94 #کاترینا صبح با نور ایی که به چشم میخورد بیدار شدم غلطی خوردم هوشیاریم
با دیدنش داشتم سکته میکردم ، توان حرکت کردن نداشتم ... همین که پار..س کرد دویدم و جیغ میکشیدم سگ ام دنبالم بود نمیدونم چقدر جیغ کشیدم و دوییدم _کاترینااااا چی شدههههه! با صدای الکس بدو بدو سمتش رفتم سگ ام دنبالم پریدم بغلش ، پاهامم دورش حلقه کردم سفت چسبیده بودم بهش ، سرمم تو گردنش فرو برده بودم و جیغ میزدم گریه میکردم _الک...س اینو .... اینو ببرش م...من میترسم هقی زدم +نترس الان میگم بره با اینکه بغلش آویزون بودم نشست روی دوتا زانو هاش بخ سگ عه گفت؛ +زیکو .... بدو برو این فسقلی خانوم ازت میترسه ، سمتش نیا خب ، بدو برو انگار اونم متوجه شد که رفت نفس عمیقی کشیدم +بچه ....... اونجا نفس نکش برای چی نفس نکشم ، چرا؟! سرم و اوردم بالا تازه متوجه شدم تو این همه وقت سرم تو گردنش بوده تو چشام نگاه کرد خندید ، به جای خالی که اون حیوان اشاره کرد +ببین رفت ، بیا پایین خجالت زده اومدم پایین از بغلش ، صورت ام قرمز بود مث لبو چشامم قرمز شده بود +قیافه شو ببین ، اخه چرا ترسیدی اون کاری نداره تا بهش کار نداشته باشی تازه باهات ام بازی میکنه _ولی من میترسم ازش .... خیلییی به سمتم اومد ، یک قدم ناخودآگاه رفتم عقب +ببین تا وقتی من هستم از هیچی نترس خب ! لبخندی زدم اروم گفتم: _باشه ... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_95 با دیدنش داشتم سکته میکردم ، توان حرکت کردن نداشتم ... همین که پار..س کرد
به مبل پشت سرش اشاره کرد _بیا بشین اینجا نشستم برام یک لیوان اب اورد کنارم نشست +بیا اب بخور _ممنونم.... لیوان اب و گرفتم تا تهش ام خوردم آرامش پیدا کردم ولی هنوز دست و پاهام می‌لرزید _الککس داداش بیا اینا رو بگیر ..... کاترینا بیدار نشد ! اهورا بود مثل اینکه بیرون بوده ، الان اومده خرید کرده بود دستاش پر بود در رو با پا بست همین که برگشت دید منو لبخند اومد رو لبش اشاره ایی به پلاستیک و خرید هایی که کرده بود کرد _کاترینا خانوم .... رفتم خرید کردم امروز برامون ناهار غذا درست کنی +اهورااا مگه آشپز عه برو از بیرون هر غذایی میخوای بگیر بخور اخماش تو هم رفت _تو چی میگی این وسط .... تو نمی‌خوای درست کنی کاترینا خانوم میخواد درست کنه الکس چشم غره ایی بهش رفت _دلم میخواد خب .... اههههه پلاستیک هارو وسط خونه رها کرد اومد نشست روی کاناپه کنار مون _شما..... چهره مو که دید حرفش رو ادامه نداد _کاترینا خوبی چرا چشات قرمزه نميتونستم حرف بزنم لال شذه بودم رو به الکس گفت : _چی شده الکسس ؟! +چیزی نیست .... چطور چیزی نبود من تا مرز سکته رفتم بعد میگه چیزی نبود .... _میگم چی شده بی دلیل نمیشه که چشات و صورتت قرمز بشه ! پوفی کرد +زیکو رو دیده ترسیده _چی ! از زیکو ترسیده با بالا و پایین کردن سرش تایید کرد حرفشو _الان کاترینا حالت خوبه ، میخوای بریم ..... اجازه ندادم ادامه حرفش و بگه میدونستم چی میخواد بگه سریع گفتم +نه نه نه .... نیازی نیست خوبم ....خوبم _مطمئن ایی؟ +اهوم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو‌باشی‌حواست‌بهم‌هست: ) 🎞 | ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon]