eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_6 _آقا..آقا +بله با کمی مِن و مِن ادامه میدهم _من همین جا پیاده میشم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 با لبخند می گویم: نه من تا حالا ندیده بودمتون اما الان خوشحالم از دیدنتون +ممنون گلم با صدای زنگ آیفون مهتاب به سرعت بلند میشود طوری که ممکن است چادر رنگی اش زیر دو پایش گیر بکند و روی زمین بیافتد اما در حفظ تعادلش خوب عمل میکند و به سمت آیفون حرکت میکند +فکر کنم داداشمه با حرف مهتاب جا میخورم یعنی او برادر داشت؟ فکر های زیادی به سرم هجوم آورده اند و من فقط به در خیره شده ام مهتاب برای استقبال برادرش جلوی در ورودی میاستد چند دقیقه میگذرد تا بالاخره دستگیره در تکان میخورد چشمانم به هیکل مردانه ی آشنایی برمیخورد نگاه ناباورانه ای به چهره ی برادر مهتاب میاندازم دهانم از تعجب باز و بسته میشود معراج بود!!یعنی برادر مهتاب معراج بود آب دهانم را قورت میدهم و لعنتی زیر لب زمزمه میکنم به خودم می آیم که میاستم و سلام میکنم معراج گویی تازه متوجه حضور من میشود سرش را بالا میگیرد،برای چند لحظه نگاهمان در هم گره میخورد سرش را پایین میاندازد و پاسخم را سرد و آهسته میدهد انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش او من را نجات داده بود.. مهتاب با خنده رو به برادرش میگوید: داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. با حرف مهتاب انگار که سطل آب یخ بر سرم ریخت اند معراج به دنبال من میگشت او که حتی یک بار هم من را ندیده بود پس چطور به دنبال من بوده؟ *معراج* از حرفی که زده بودم پشیمان بودم نمی دانستم در آن موقعیت چرا قبول کردم به دنبال دختر حاج محمود بگردم من تاحالا او را ندیده بودم پس قطعا زمانی هم که او را میدیدم نمیشناختم دستی به بینی ام کشیدم باز خونی شده بود با دستمالی که آن دختر داده بود خون بینی را پاک میکنم شب عجیبی بود هم مهمانی امشب هم نجات دختری که نمی دانستم از کجا پیدایش شد با همین افکار زنگ در را میفشارم صدای شاداب مهتاب باعث لبخند روی لبانم میشود خجالت میکشیدم بگویم سودا را پیدا نکردم من هیچ وقت کاری را نیمه تمام نمی گذاشتم وارد سالن پذیرایی میشوم و سلام بلندی روبه جمع می گویم برخلاف تصورم حاج محمود خوشحال نشسته و به من لبخند میزند با صدای ضعیف دختری به خودم می آیم و سرم را بالا میاورم بهت زده به او نگاه میکنم این دختر اینجا چه میکرد سرم را فوری پایین میاندازم و پاسخش را با تکان دادن سرم میدهم روی مبل کنار پدرم می نشینم که مهتاب سکوت را می شکند نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_7 با لبخند می گویم: نه من تا حالا ندیده بودمتون اما الان خوشحالم از د
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. باور نکردنی بود یعنی دختری که نجاتش دادم سودا دختر حاج محمود بود؟ وضعیت او را به یاد می آورم و استغفرالله زیر لب زمزمه میکنم به زمین چشم دوخته ام که پدرم روبه جمع میکند و می گوید: خب دیگه همه کم کم وسایلاتون رو جمع کنید فردا بریم +چیی؟ صدای خودش بود سودا گویی شوکه شده بود و نمی دانست چه خبر است که مهتاب با لبخند می گوید: عزیزم فکر کردم میدونی قراره که هممون باهم بریم سفر +سفر؟کجا؟واسه چی؟ +ای بابا دختر تو چقدر هولی نفس بگیر میخوایم بریم شمال سفر برای چی میرن معمولا؟ خجالت زده می گوید: ببخشید من نمی دونستم صدای زهرا خانم بلند میشود: دخترم زودتر وسایلتو جمع کن فردا صبح قراره بریم پاسخی نداد نمی دانستم به چه چیزی فکر میکند فقط دوست داشتم بدانم چرا او انقدر با خانواده اش متفاوت بود اصلا نمی توانستم باور کنم که این دختر همان دختر حاج محمود است تا به حال هیچ وقت او را ندیده بودم و فقط چند بار در مورد او از پدرم شنیده بودم اما هیچ وقت کسی نگفت او چطور آدمی است به خودم نهیب میزنم من نباید در مورد دختر مردم فکر میکردم چشمانم را با دستم میمالم که مادرم آهسته می گوید: خسته ای پسرم؟ _نه حاج خانوم فقط یکم خوابم میاد +بمیرم برات مادر _خدا نکنه حاج خانوم این چه حرفیه که میزنی همیشه او را حاج خانم صدا میزدم و پدرم را حاج بابا لبخند دلنشینی به چهره ام پاشید که برایش زمزمه کردم _عاشقتم من حاج خانوم با خنده می گوید: اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟ با صدای زهرا خانم نگاهم را از مادرم میگیرم +آقا معراج شما برو توی اتاق سودا بخواب خودش میاد اتاق من.. نگاه عصبی و کلافه ی سودا را حس کردم _نه ممنون توی سالن هم راحتم +از این حرفا نزنید شما که غریبه نیستید بخواید تعارف کنید *سودا* با حرف های مادرم مغزم در حال انفجار بود یعنی واقعا میخواست به اتاق من برود؟ دعا میکردم که قبول نکند اما معراج با اصرار های مادرم قبول کرد محکم به صورتم کوبیدم که نگاه متعجب جمع را احساس کردم لبخند حرصی میزنم و با  گوشه ی روسری ام بازی میکنم **** آفتاب مستقیم با چشمانم برخورد میکند بلند میشوم خبری از مادرم نبود _ای وای من چمدون رو آماده نکردم مانند برق زده ها میپرم اما نمی توانستم به اتاقم بروم به دلیل حضور معراج _ای خدا لعنت کنه همتونو در باز میشود و با مادرم مواجه میشوم +بزار صبح بشه بعد انقدر غر بزن نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_8 +داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. باور نکردنی بود یعنی دخت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _مامان حالا نمیشد این پسره تو اتاق من نخوابه؟ +پسره چیه یه ذره ادب داشته باش آقا معراج _حالا به من چه +بنده خدا صبح زود بلند شد رفت نون گرفت برای صبحونه زمانی که جنابعالی در خواب عمیق تشریف داشتی کلافه میگویم: پس الان میتونم برم اتاق خودم؟ +آره برو موهای نامرتبم را شانه میزنم و روسری ام را سر میکنم پاورچین پاورچین به سمت اتاقم میروم با عجله چمدانم را برمیدارم و از داخل کمد چند دست لباس بیرون میکشم لباس ها را مچاله داخل چمدان میگذارم _اینم از این جلوی آیینه میاستم پیراهن بلند و طوسی رنگی را برمیدارم و تن میکنم و روسری سفید با طرح طوسی را سر میکنم چندان جالب نبود اما از هیچی هم بهتر بود زیادی بلند بود و این من را اذیت میکرد به سمت در خروجی اتاق حرکت میکنم قبل از اینکه اتاق را ترک کنم دفترچه کوچکی توجهم را جلب میکند این دفترچه حتما متعلق به معراج بود با تردید دفترچه را از روی زمین برمیدارم میدانستم کار خوبی انجام نمیدادم اما دوست داشتم بدانم داخل آن دفترچه چه چیزهایی نوشته شده بود. از اتاق خارج میشوم که با دیدن لیلا خانم و مهتاب سلام میدهم مهتاب روبه من می گوید: چه عجب تشریف آوردی شهبانو پشت چشمی نازک میکنم که آرام میخندد در چهره ی مهتاب آرامش خاصی موج میزد چهره ی زیبایی داشت برخلاف چهره ی نیلوفر او بدون هیچ آرایشی زیبا بود حتی یکبار هم او را بدون روسری ندیده بودم کنارش مینشینم که صدای معراج بلند میشود +دیگه بریم _به همین زودی؟ مهتاب در جوابم می گوید: +ساعت11 ظهره حاج خانم _ایش از روی مبل بلند میشوم مهتاب چادرش را سر میکند و شانه به شانه ی هم خانه را ترک میکنیم به محض دیدن معراج سلام میدهم در جوابم سلام آهسته ای می گوید که شنیدن صدایش حتی برای خودش هم دشوار است یعنی با من مشکل داشت؟ چرا اینطور رفتار میکرد؟مگر من چکار کرده بودم؟ حتما انتظار داشت بابت اینکه اتفاق آن شب را به پدر و مادرم نگفته، تشکر کنم اما اشتباه فکر کرده من هیچ وقت بابت ترحم از کسی تشکر نکرده ام پدرم نگاهی به ماشین میاندازد و سرش را تکان میدهد نمی دانم چه اتفاقی افتاده که آقا علیرضا پدر معراج روبه من میکند و می گوید: +دخترم تو با ما بیا _برای چی؟اتفاقی افتاده اینبار پدرم پاسخم را میدهد +ماشین من خراب شده تو با علیرضا برو ما هم خودمون رو میرسونیم _خب منم با شما میام لیلا خانم با مهربانی می گوید: چرا تعارف میکنی سودا جان بیا بریم دیگه نتوانستم در برابر اصرار های آنها بیاستم دلم میخواست در آن لحظه خودم را خفه کنم باز هم باید با معراج روبه رو میشدم؟ او که از من بدش می آمد حالا چرا باید با او میرفتم.. به دنبال آنها میروم و در صندلی عقب کنار مهتاب و لیلا خانم جای میگیرم. نیم نگاهی به معراج که مشغول رانندگی بود میاندازم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
بزار آدمای کمی تو زندگیت باشن ولی بهترین باشن..! @Hanifa38
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گریم اثر نمیکنه 💔. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Hanifa38
آدما رو فقط میشه توی شرایط سخت شناخت... @Hanifa38
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_9 _مامان حالا نمیشد این پسره تو اتاق من نخوابه؟ +پسره چیه یه ذره ادب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 آقا علیرضا تک سرفه ای میکند و می گوید: خب سودا خانم رشته ات چیه باباجان؟ _رشته ام علوم تجربی +موفق باشی لبخند میزنم _ممنون مهتاب موبایلش را بیرون میاورد و عکس دختر بچه ای را به من نشان میدهد به چهره ی دختر بچه مینگرم صورت گرد و چشمانی که به معراج شباهت داشت ته دلم میلرزد معراج ازدواج کرده بود؟ یعنی این دختربچه،دختر معراج بود؟ نمی دانم چه اتفاقی برای من افتاده که انقدر به او فکر میکنم مهتاب دستش را جلوی صورتم تکان میدهد +کجایی؟ _چی گفتی؟ببخشید حواسم نبود. +اشکال نداره گفتم دختر خواهر بزرگمه اسمش زینبه نفس عمیقی میکشم برای اینکه بیش از این رفتار ضایع انجام ندهم با لبخند می گویم: خداحفظش کنه خیلی خوشگله +آره خیلی به خاله اش رفته _برعکس به داییش رفته. جمع در سکوت فرو میرود تازه متوجه گندی که زده بودم میشوم صورتم سرخ میشود از خجالت دستانم را در هم گره میزنم و سرم را پایین میاندازم مهتاب سعی در عوض کردن جو دارد +راستی سودا چند سالته؟ _نوزده با خوشحالی می گوید: من ازت یک سال بزرگترم _حالا پرو نشو قرار نیس به خاطر این یک سال بهم زور بگی! آهسته میخندد،در تمام مدت حواسم به معراج بود..اما او برخلاف من تمام حواسش به روبه رو بود؛انگار که نه میشنید و نه میدید! با سوال ناگهانی لیلا خانم شوکه میشوم +دخترم ازدواج کردی؟ با مِن و مِن می گویم: ن...نه مهتاب دستم را میگیرد و در گوشم زمزمه میکند +ان شاالله شما هم به زودی عروس میشی خانم خانما لبم را میگزم و نگاهم را به محوطه بیرون میدوزم سرم را روی شیشه ماشین میگذارم!! چشمانم را میبندم اما گرسنگی اجازه نمیداد تا به حال خودم باشم خجالت میکشیدم بگویم گرسنه ام مدام به خودم فحش میدادم که چرا با مادر و پدر خودم نیامدم. دلم برای نیلوفر تنگ شده بود با اینکه از دستش ناراحت بودم اما هنوز دوست داشتم بدانم او الان کجاست کاش نیلوفر بود تا با او خوش میگذراندم نه با خانواده ی خودم و دوست پدری که محدودیت های زیادی داشت. با صدای مهتاب رشته افکارم پاره میشود +سودا پیاده شو _رسیدیم؟ +نه بابا،میخوایم بریم ناهار بخوریم. _آها از ماشین پیاده میشوم و به سمت رستوران بزرگ و شیکی قدم برمیدارم وارد رستوران میشویم با نگاهم سرتاسر رستوران را برانداز میکنم. _چه جای قشنگیه مهتاب در تایید حرفم فقط سری تکان میدهد بعد از چند دقیقه معراج را در کنارم میبینم و هین بلندی میکشم _شما چطوری اومدی؟ +همونطور که شما اومدید. از کنارم میگذرد این بشر حالش خوب بود؟اصلا انسان عادی بود؟یا یک آدم فضایی؟ نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_10 آقا علیرضا تک سرفه ای میکند و می گوید: خب سودا خانم رشته ات چیه با
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 کنار مهتاب روی صندلی مینشینم معراج هم دقیقا روبه روی من مینشیند البته به دلخواه خودش نبود چون صندلی دیگری وجود نداشت که بنشیند به افکار خودم پوزخندی میزنم با شنیدن صدای گارسون سرم را بالا میاورم +سلام چی میل دارین براتون بیارم؟ با شنیدن صدای دورگه ی آشنایی از تعجب زبانم بند می آید آرشام بود همان مردی که آن روز در مهمانی نیلوفر با او ملاقات کردم اینجا چه میکرد؟ دستانم میلرزد و عرق روی پیشانی ام نشسته! +امروز به خاطر یه اتفاق شگفت انگیز همه مهمون من..هرکس هرچی دلش خواست میتونه سفارش بده حمید توهم حواست به مشتریا باشه. گارسون روبه آرشام میگوید: چشم آقا مدیر رستوران بود؟ نگاهم در نگاه آرشام گره میخورد لبخند ژکوندی تحویلم میدهد و زمزمه میکند +سلام سرم را برمیگردانم و طوری وانمود میکنم که او را نمیشناسم فقط دعا میکردم کسی متوجه رفتارهای آرشام نشده باشد *معراج* بعد از رسیدن غذا متوجه رفتار غیرعادی سودا میشوم. غذا نمیخورد  و احساس میکردم که برایش اتفاقی افتاده ترجیح دادم مانند همیشه سکوت کنم و چیزی نپرسم اما رفتار های مردی که احتمالا مدیر رستوران بود عصبی ام میکند مرد فقط به سودا زل زده بود و لبخند میزند دستانم از عصبانیت مشت میشود بی اختیار بلند میشوم که پدرم میپرسد: چیزی شده؟ _نه چیزی نیست فقط اشتها ندارم..توماشین منتظرتونم بدون اینکه منتطر پاسخ پدرم بمانم رستوران را ترک میکنم قدم های بزرگ و پی در پی به سمت ماشین برمی دارم میاستم و به ماشین تکیه میدهم خودم را با موبایلم مشغول میکنم که بعد از چند دقیقه مادر و پدرم و بعد مهتاب به همراه سودا از  رستوران خارج میشوند و به سمت ماشین قدم برمیدارند مهتاب لبخند کوتاهی تحویلم میدهد سوار ماشین میشوم اما نگاه آن مرد ذهنم را درگیر کرده ماشین را روشن میکنم و حرکت میکنم **** روبه روی ویلا ماشین را متوقف میکنم از ماشین پیاده میشوم کلید را از داخل جیب شلوارم بیرون میاورم و در ویلا را باز میکنم صدای سودا را میشنوم که با هیجان خطاب به مهتاب می گوید: اینجا ویلای شما است؟ از لحن او خنده ام میگیرد مانند دختر بچه ها صحبت میکرد! چنان با هیجان با مهتاب حرف میزد که گاهی برای من هم جملاتش شگفت انگیز میشد سودا کنار استخر میاستد نگاهی به استخر میاندازد +چه ویلای مجهزی دارید مهی مهتاب اعتراض آمیز می گوید: مهی چیه مهتاب!!این صد بار. +مهم نیست تو چی میگی مهم اینه که من چی میخوام و تمام مهتاب با جیغ خفیفی می گوید: داداش!!ببین چی میگه سودا پاسخ مهتاب را میدهد +خیلی خانومانه و محترم تسلیم شو خواهرم دیگه برادرتو وسط ماجرا نکش _تا شما دعوا میکنید من میرم و برمیگردم مهتاب درحالی که چمدان خودش و سودا را حمل میکند و روبه من می گوید: الان وقت فرار نیست بیا کمک خواهرت که از بین رفت سودا سری به نشانه تاسف تکان میدهد +خجالت بکش دختر یکم کار کن فردا رفتی خونه بخت مادرشوهرت از داشتن عروسی مثل تو خجالت نکشه سعی میکنم قهقه ام را در میان خنده های مردانه پنهان کنم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_11 کنار مهتاب روی صندلی مینشینم معراج هم دقیقا روبه روی من مینشیند ال
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 *سودا* غرق در خنده های او میشوم تا به حال گفته بودم که چقدر زیبا میخندید؟ نه نگفته بودم چون خنده های او را ندیده بودم. مهتاب با خشم ساختگی می گوید: بخند داداش بخند سودا که رفت من و تو موندیم به حسابت میرسم معراج سرش را پایین میاندازد و به سمت سالن میرود مهتاب به سمتم می آید که فرار را ترجیح میدهم و با تمام توان به سمت سالن پذیرایی میدوم _مهتاب به کوچیکی خودت ببخش منو. +وایسا تا نشونت بدم شهبانو _برو عامو ناگهان با صدای فریاد مهتاب برمیگردم و نگاهم را به چهره ی آشفته اش میدوزم مهتاب روی زمین افتاده بود و چهره اش کمی کثیف شده بود دیگر نمی توانستم تحمل بکنم و بلند خندیدم انقدر خندیدم که متوجه حضور معراج نشدم خودم را جمع و جور میکنم معراج به سمت مهتاب میرود و او را از روی زمین بلند میکند با حسرت به آن دو خیره میشوم چقدر دلم یک برادر یک حامی میخواست که در زندگی من را حمایت بکند در کسری از ثانیه تمام خوشحالی ام پر کشید و غم و بدبختی ام را به یاد آوردم من حتی کسی را نداشتم که اگر زمین خوردم بلندم کند اشک در چشمانم جمع میشود نمی دانم چقدر میگذرد که قطره های داغ اشک را روی گونه هایم احساس میکنم. به سرعت خودم را داخل سالن پرتاب میکنم تا کسی متوجه اشک چشمانم غم عمیق در وجودم نشود با اشکی که در چشمانم جمع شده بود میخندم من دیوانه شده بودم یک دیوانه که دیگر کنترل رفتارهایش دست خودش نبود بی اختیار گریه میکرد و بی اختیار میخندید این دنیای بی رحم قلبم را شکسته بود و حتی فرصت ترمیم هم به قلبم نداده بود اشک چشمانم را با دست پس میزنم +چی شدی تو یهو؟ بغض در گلویم را قورت میدهم و با لبخند مصنوعی می گویم؛ چیزی نیست یکم دلم گرفته +واسه چی؟ _همینطوری. کاش میتوانستم درد هایم را به کسی بگویم من  دلم یک همدم میخواست فقط همین. انتظار زیادی از دنیا نداشتم از تنهایی خسته بودم مهتاب چمدانم را به دستم میدهد +اتاق بالایی رو برای تو حاضر کردیم _برای من؟ سرش را چند بار تکان میدهد به چادر مهتاب که کمی گِلی شده بود نگاه میکنم با چادر زیباتر میشد چقدر عجیب بود که مهتاب با حجاب زیبا تر بود هیچ وقت فکر نمیکردم که این حرف را بزنم اما به آرامش مهتاب حسودی میکردم نمی دانستم چطور انقدر آرامش داشت و صبور بود پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم تا بالاخره به اتاقی که مهتاب گفت میرسم دستم را روی دستگیره در میگذارم و میفشارم اما با صحنه ی روبه رویم دهانم از تعجب باز میشود وارد اتاق میشوم اتاق نسبتا بزرگی بود..عکس معراج و مهتاب روی دیوار دیده میشد اینجا اتاق معراج بود..! دستم را روی دهانم میگذارم و قصد و خروج از اتاق را دارم موبایل معراج روی میز توجهم را جلب میکند با خودم تکرار میکنم _من قرار نیست به چیزی دست بزنم باید برم اتاق خودم اینجا اتاق من نیست اما افکار شیطانی ام این اجازه را به من نمیدهد چرا معراج یک شب در اتاق من بود حالا من نمی توانستم چند دقیقه در اتاق او سپری کنم؟ چرخی در اتاق میزنم موبایل معراج را از روی میز کنار تخت برمی دارم قفل موبایلش باز بود وارد پیام های او میشوم با دیدن اسم نازک نارنجی با تعجب به صفحه موبایل زل میزنم اولین پیامش را میخوانم +داداش کجایی؟ ریز میخندم..نازک نارنجی مهتاب بود؟ سریع تایپ میکنم _به تو چه بلافاصله مهتاب پاسخ میدهد +حالت خوبه؟ _گمشو بابا. تند تند پیام ها را پاک میکنم که باز اسم نازک نارنجی روی صفحه موبایل معراج خودنمایی میکند دوست داشتم در این لحظه چهره ی مهتاب را تصور میکردم تماس را وصل میکنم +داداش کجایی؟ تغییر صدا میدهم _به تو مربوطه؟نازک نارنجی در این کار حرفه ای بودم به طوری که گاهی با نیلوفر دیگران را سرکار میگذاشتیم مهتاب با بهت می گوید: تو الان با منی؟ _نه با همسایه ام تماس را فوری قطع میکنم و موبایل معراج را روی میز میگذارم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸