eitaa logo
حنیفآ ¹²⁸
1.8هزار دنبال‌کننده
454 عکس
1.3هزار ویدیو
3 فایل
「﷽ 」 دریایی‌ومن‌پیش‌توامواج‌ترینم ای‌حضرت‌دلبربه‌تومحتاج‌ترینم'❤️‍🩹:) +ڪپـے؟ - باذکࢪیک‌صلواٺ انتقادی، پیشنهادی بود درخدمتم.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_il63ey&btn=حنیفا
مشاهده در ایتا
دانلود
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_3 بلند شدم و دستم را روی سرم گذاشتم _آخ چه خبرته آقای.. مرد پیش دستی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 با سایه ای که روی زمین دقیقا بالای سر من افتاده بود از ترس زبانم بند می آید بدنم از شدت ترس میلرزد +خانم مشکلی پیش اومده؟ سرم را بالا میاورم با دیدن چهره ی مرد نفس عمیقی میکشم موهای لخت و سیاه به همراه چشم های عسلی رنگی که او را جذاب کرده بود بی اختیار لبخند میزنم جویده جویده می گویم: اونا..میخوان انگار که فهمیده بود من چه می گویم که عصبی شد تازه متوجه میشوم که شالم روی زمین افتاده اما مرد در تمام مدت فقط نگاهش به زمین بود شالم را به سرعت برمی دارم و روی سرم میاندازم _آقا میشه.. قبل از اینکه ادامه حرفم را بگویم یک مرد هیکلی جلوی من ظاهر میشود چهره ی ترسناکی داشت خودم را جمع و جور میکنم سعی در پنهان کردن لرزش صدایم دارم اما نمی توانستم ترسم را پنهان کنم مرد که همانند غول ترسناک بود روبه من میکند و می گوید: از دست من فرار میکنی دختر جون زیر لب زمزمه میکنم" یا امام غریب این غول بیابونی از کجا پیداش شد؟ اینبار مردی که کنارم ایستاده بود با صدای پر ابهتی پاسخ میدهد: چی میگی آقا حرف حسابت چیه؟ +به توچه؟چکارشی اینبار مرد طاقت نیاورد و با تمام توان مشتی به صورت او کوبید اما او سمج تر از این حرف ها بود، بلند شد و چهره ی مردی را که فرشته ی نجات من شده بود با مشت های گره شده اش مهمان کرد دستانم را جلوی دهانم میگذارم هین بلندی میکشم دعوا شدت گرفته بود و هردو نفر حسابی زخمی شده بودند صدای جیغ من با صدای داد و فریاد آنها قاطی شده بود نمی توانستم کاری بکنم فقط جیغ می زدم و کمک می خواستم اما کسی در این اطراف نبود در آخرمرد نگاه ترسناکی به من انداخت و به سرعت محوطه را ترک کرد،شاید هم فرار کرد. چشمانم را میبندم و لبان خشکم را تر میکنم با یادآوری مردی که من را نجات داده بود با نگاهم به دنبالش میگردم که او را پشت سرم میابم بینی اش خونی شده بود خواست با آستین پیراهنش خون را پاک کند که پیش دستی کردم _صبر کنید.. متعجب سرش را بالا میاورد و برای چند ثانیه به من نگاه میکند اما فوری نگاهش را از من میگیرد و به زمین میدوزد از داخل کیفم دستمالی را بیرون میاورم و با دستانی لرزان به سمت او میگیرم چند لحظه مکث میکند،به دستانم زل زده و چیزی نمی گوید دستمال را با تردید بدون اینکه انگشت دستانش با دستان من برخورد بکند، برمی دارد ممنونی زیر لب می گوید _ببخشید،نمی خواستم اتفاقی براتون بیوفته +مهم نیست وظیفه ام بود جمله ی عجیبی بود وظیفه؟ او چه وظیفه ای در برابر من داشت؟ _خیلی شرمندتون شدم بابت امشب ممنونم اگر شما نبودید نمی دونم چه بلایی سرم میومد +کاری نکردم خانم لبخند محوی میزنم و به زمین چشم میدوزم سکوت را میشکند و می گوید: +اگر می خواید برسونمتون این وقت شب تنها اونم یه دختر جوون،خطرناکه توی همچین محوطه خلوتی بمونه ممکنه اتفاقی براتون بیوفته. نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_4 با سایه ای که روی زمین دقیقا بالای سر من افتاده بود از ترس زبانم بن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _نه ممنون لازم نیست خودم میرم سرش را تکان میدهد +پس یاعلی. از کنارم میگذرد بغض گلویم را چنگ میزند و صدای های افکارم من را دیوانه کرده اند اینکه انقدر راحت من را ترک کرد برایم قابل هضم نبود.. اما چه توقعی از او داشتم از یک مرد غریبه که حتی نمی دانستم نام او چیست؟او رفت و من را تنها گذاشت میان یک تاریکی مطلق. بی صدا اشک میریزم چند قدم برمی دارم که باز صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین در فضا میپیچد. نگاهم را به ماشینی که به دنبالم می آید میدوزم نفس عمیقی میکشم با تمام قدرت میدوم با اشک در چشمانم با غم در دلم میدوم انقدر میدوم تا فراموش کنم تمام ظلم هایی را که در حق من شد فراموش کنم تنهایی هایم را.. اما نمیشد عمق غم من بیش از اینها بود دیگر نمی توانم کم آورده ام خسته شده بودم روی زمین زانو میزنم و دو دستانم را روی سرم میگذارم نفسم را با صدا بیرون میدهم چشمانم را میبندم پوزخندی میزنم به تمام خیالات خوشم در طول زندگی به آرزوهای محالی که داشتم..به هدف هایی که هیچ وقت نمی توانستم به آنها دست یابم. این هم پایان زندگی من.. با صدای آشنایی سرم را با تردید بالا میاورم _بازم تو.. همان مرد بود که چند دقیقه پیش من را تنها گذاشته بود یعنی در تمام مدت او من را دنبال میکرد؟ اخم میکنم _شما چرا افتادید دنبال من؟ واقعا براتون متاسفم فکر نمیکردم همچین آدمی باشید +خانم انقدر تند نرید..من فقط نگران شدم از اینکه شما رو اونجا تنها رها کردم و با ماشین اومدم دنبالتون اما هرچی صدا کردم شما رو متوجه نشدید..! حالا هم بیاید تا برسونمتون حتما تا الان خانوادتون نگرانتون شدن نیشخندی میزنم _بله قطعا.. دیگر تعارف نمی کنم با قدم های آهسته به سمت ماشین حرکت میکنم قبل از اینکه بنشینم می گوید: اگر میشه عقب بشینید شرمنده دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم خودم را کنترل میکنم و لبخند مسخره ای میزنم باشه ای میگویم و در صندلی عقب ماشین مینشینم از داخل کیفم موبایلم را بیرون میکشم و بی حوصله نگاهی به صفحه موبایل میاندازم چند تماس از مادرم داشتم موبایل را خاموش میکنم و داخل کیفم میگذارم _ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟ +بفرمایید _شما..اسمتون چیه؟ +چطور؟ _همینطوری برام سوال شده بود +معراج چه اسم زیبایی داشت مانند خودش به خودم نهیب میزنم و لب میگزم. او برایش سوال نشده بود که اسم من چیست؟یا از کجا آمده ام؟ حتی نپرسید با این وضع در خیابان چکار میکردم واقعا برایم عجیب بود به ظاهراش میخورد که آدم مذهبی و جدی باشد اما برخلاف چیزی که در مورد آدم های مذهبی فکر میکردم او جذاب و البته خوشتیپ بود دلیل اینکه آنقدر به او فکر میکردم را نمی دانستم فقط حس عجیب و غریبی داشتم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_5 _نه ممنون لازم نیست خودم میرم سرش را تکان میدهد +پس یاعلی. از کنار
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _آقا..آقا +بله با کمی مِن و مِن ادامه میدهم _من همین جا پیاده میشم ممنون. +باشه هر طور راحتید. از ماشین پیاده میشوم و سعی میکنم چهره ی او را خوب به خاطر بسپارم _بازم معذرت میخوام ازتون و ممنون بابت اینکه امشب نجاتم دادید به روبه رو خیره شده و بعد از مکث کوتاهی پاسخ میدهد +خواهش میکنم _خداحافظ دیگر پاسخی نمی دهد به ماشین معراج که هر لحظه از من دورتر میشود چشم میدوزم تا خانه فاصله ی زیادی نبود در طول راه تمام فکرم به معراج بود یک غریبه ی آشنا بود او به دلم مینشست این مسئله حتی برای خودم هم جای تعجب داشت پوفی میکشم و کلید را از داخل کیفم بیرون میاورم در خانه را باز میکنم پاورچین پاورچین از حیاط میگذرم و آهسته وارد سالن پذیرایی میشوم برق های سالن روشن بود اما به چه دلیل چند قدم برمیدارم که متوجه مادر و پدرم به همراه یک زن و مرد و یک دختر جوان محجبه، در کنار آنها میشوم. _سلام با خوشرویی پاسخم را میدهند اما اشاره های مادرم از چشمانم دور نمی ماند و پاسخ سرسنگین پدرم.. اگر مهمان ها نبودند قطعا تا به حال من را بازجویی میکردند به سمت اتاقم میروم و لباس هایم را عوض میکنم لباس بلندی که تا پایین زانوهایم میرسید را میپوشم روسری طوسی سر میکنم موهایم را تا حد امکان به داخل روسری هدایت میکنم مطمئن بودم اگر خلاف میل مادر و پدرم عمل میکردم دیگر زنده نمی ماندم اگرچه حوصله ی بحث و دعوای جدیدی را نداشتم شاید دلم یک تنوع میخواست چشمانم به لوازم آرایش های گوناگونی که روی میز چیده بودم میافتد وسوسه میشوم اما نه فقط امشب را باید تحمل میکردم تا به قول مادرم آبروی آنها را نبرم به خودم در آیینه نگاه میکنم اگر نیلوفر من را با این وضع میدید حتما مسخره ام میکرد پوزخندی به وضعیت خودم میزنم و از اتاق خارج میشوم سعی میکنم مانند ربات ها همانطور که مادرم میگفت عمل کنم خسته بودم از خودم از خانواده ام از زندگی.. به چهره ی دختر جوانی که در کنار مادرم نشسته بود خیره میشوم پوست سفید و چشمان قهوه ای رنگی داشت چشمانش چقدر آشنا بود شاید هم شبیه چشمان کسی بود. گنگ بودم که او خودش را به من می رساند و با لبخند می گوید : تو سودا هستی درسته؟ با لبخند مصنوعی پاسخ دخترک را میدهم _بله +منم مهتابم از آشنایی باهات خوشبختم سودا جان دستش را به سمتم میگیرد،دستش را میگیرم و میفشارم _همچنین دل شوره داشتم و در دلم غوغایی به پا شده بود حالم خوب نبود اما به ظاهر خودم را خونسرد و عادی نشان میدادم _ای لعنت به من و این شانس +چیزی گفتی؟ مهتاب بود _نه نه زیر لب زمزمه میکنم" اه عجب گیریه مهتاب باز سکوت را میشکند +من دختر دوست پدرت هستم نمی دونم میشناسی ما رو یا نه ولی ایشون(به مرد مسنی اشاره میکند) پدرم علیرضا خان هستن وبعد به زنی که کنار پدرش نشسته بود اشاره میکند +ایشون هم مادرم لیلا خانم هستن نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「﷽ 」
زمان با ارزشه با آدمای درست بگذرونش... @Hanifa38
غصه نخور؛ خدا از تاریکی های روزگار برات نور و روشنایی می آفرینه.. @Hanifa38
هدایت شده از محبین
« عطر واقعی انسان ها » ۲ کجا جای ترک گناهه؟! یه وقت بوی مسجد و هیئت رو نگیری! فکر میکنی چون امام حسین رو دوست داری قطعاً تو لشکر امام حسینی؟!... بیا امشب راس ساعت ۲۲:۳۰ واقعیت خوش بو شدن رو بفهم! آخر کار روضه خانوم حضرت زهرا(س) داریم https://eitaa.com/joinchat/646971555C4afc13efcd
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_6 _آقا..آقا +بله با کمی مِن و مِن ادامه میدهم _من همین جا پیاده میشم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 با لبخند می گویم: نه من تا حالا ندیده بودمتون اما الان خوشحالم از دیدنتون +ممنون گلم با صدای زنگ آیفون مهتاب به سرعت بلند میشود طوری که ممکن است چادر رنگی اش زیر دو پایش گیر بکند و روی زمین بیافتد اما در حفظ تعادلش خوب عمل میکند و به سمت آیفون حرکت میکند +فکر کنم داداشمه با حرف مهتاب جا میخورم یعنی او برادر داشت؟ فکر های زیادی به سرم هجوم آورده اند و من فقط به در خیره شده ام مهتاب برای استقبال برادرش جلوی در ورودی میاستد چند دقیقه میگذرد تا بالاخره دستگیره در تکان میخورد چشمانم به هیکل مردانه ی آشنایی برمیخورد نگاه ناباورانه ای به چهره ی برادر مهتاب میاندازم دهانم از تعجب باز و بسته میشود معراج بود!!یعنی برادر مهتاب معراج بود آب دهانم را قورت میدهم و لعنتی زیر لب زمزمه میکنم به خودم می آیم که میاستم و سلام میکنم معراج گویی تازه متوجه حضور من میشود سرش را بالا میگیرد،برای چند لحظه نگاهمان در هم گره میخورد سرش را پایین میاندازد و پاسخم را سرد و آهسته میدهد انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش او من را نجات داده بود.. مهتاب با خنده رو به برادرش میگوید: داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. با حرف مهتاب انگار که سطل آب یخ بر سرم ریخت اند معراج به دنبال من میگشت او که حتی یک بار هم من را ندیده بود پس چطور به دنبال من بوده؟ *معراج* از حرفی که زده بودم پشیمان بودم نمی دانستم در آن موقعیت چرا قبول کردم به دنبال دختر حاج محمود بگردم من تاحالا او را ندیده بودم پس قطعا زمانی هم که او را میدیدم نمیشناختم دستی به بینی ام کشیدم باز خونی شده بود با دستمالی که آن دختر داده بود خون بینی را پاک میکنم شب عجیبی بود هم مهمانی امشب هم نجات دختری که نمی دانستم از کجا پیدایش شد با همین افکار زنگ در را میفشارم صدای شاداب مهتاب باعث لبخند روی لبانم میشود خجالت میکشیدم بگویم سودا را پیدا نکردم من هیچ وقت کاری را نیمه تمام نمی گذاشتم وارد سالن پذیرایی میشوم و سلام بلندی روبه جمع می گویم برخلاف تصورم حاج محمود خوشحال نشسته و به من لبخند میزند با صدای ضعیف دختری به خودم می آیم و سرم را بالا میاورم بهت زده به او نگاه میکنم این دختر اینجا چه میکرد سرم را فوری پایین میاندازم و پاسخش را با تکان دادن سرم میدهم روی مبل کنار پدرم می نشینم که مهتاب سکوت را می شکند نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_7 با لبخند می گویم: نه من تا حالا ندیده بودمتون اما الان خوشحالم از د
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 +داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. باور نکردنی بود یعنی دختری که نجاتش دادم سودا دختر حاج محمود بود؟ وضعیت او را به یاد می آورم و استغفرالله زیر لب زمزمه میکنم به زمین چشم دوخته ام که پدرم روبه جمع میکند و می گوید: خب دیگه همه کم کم وسایلاتون رو جمع کنید فردا بریم +چیی؟ صدای خودش بود سودا گویی شوکه شده بود و نمی دانست چه خبر است که مهتاب با لبخند می گوید: عزیزم فکر کردم میدونی قراره که هممون باهم بریم سفر +سفر؟کجا؟واسه چی؟ +ای بابا دختر تو چقدر هولی نفس بگیر میخوایم بریم شمال سفر برای چی میرن معمولا؟ خجالت زده می گوید: ببخشید من نمی دونستم صدای زهرا خانم بلند میشود: دخترم زودتر وسایلتو جمع کن فردا صبح قراره بریم پاسخی نداد نمی دانستم به چه چیزی فکر میکند فقط دوست داشتم بدانم چرا او انقدر با خانواده اش متفاوت بود اصلا نمی توانستم باور کنم که این دختر همان دختر حاج محمود است تا به حال هیچ وقت او را ندیده بودم و فقط چند بار در مورد او از پدرم شنیده بودم اما هیچ وقت کسی نگفت او چطور آدمی است به خودم نهیب میزنم من نباید در مورد دختر مردم فکر میکردم چشمانم را با دستم میمالم که مادرم آهسته می گوید: خسته ای پسرم؟ _نه حاج خانوم فقط یکم خوابم میاد +بمیرم برات مادر _خدا نکنه حاج خانوم این چه حرفیه که میزنی همیشه او را حاج خانم صدا میزدم و پدرم را حاج بابا لبخند دلنشینی به چهره ام پاشید که برایش زمزمه کردم _عاشقتم من حاج خانوم با خنده می گوید: اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟ با صدای زهرا خانم نگاهم را از مادرم میگیرم +آقا معراج شما برو توی اتاق سودا بخواب خودش میاد اتاق من.. نگاه عصبی و کلافه ی سودا را حس کردم _نه ممنون توی سالن هم راحتم +از این حرفا نزنید شما که غریبه نیستید بخواید تعارف کنید *سودا* با حرف های مادرم مغزم در حال انفجار بود یعنی واقعا میخواست به اتاق من برود؟ دعا میکردم که قبول نکند اما معراج با اصرار های مادرم قبول کرد محکم به صورتم کوبیدم که نگاه متعجب جمع را احساس کردم لبخند حرصی میزنم و با  گوشه ی روسری ام بازی میکنم **** آفتاب مستقیم با چشمانم برخورد میکند بلند میشوم خبری از مادرم نبود _ای وای من چمدون رو آماده نکردم مانند برق زده ها میپرم اما نمی توانستم به اتاقم بروم به دلیل حضور معراج _ای خدا لعنت کنه همتونو در باز میشود و با مادرم مواجه میشوم +بزار صبح بشه بعد انقدر غر بزن نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_8 +داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. باور نکردنی بود یعنی دخت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 _مامان حالا نمیشد این پسره تو اتاق من نخوابه؟ +پسره چیه یه ذره ادب داشته باش آقا معراج _حالا به من چه +بنده خدا صبح زود بلند شد رفت نون گرفت برای صبحونه زمانی که جنابعالی در خواب عمیق تشریف داشتی کلافه میگویم: پس الان میتونم برم اتاق خودم؟ +آره برو موهای نامرتبم را شانه میزنم و روسری ام را سر میکنم پاورچین پاورچین به سمت اتاقم میروم با عجله چمدانم را برمیدارم و از داخل کمد چند دست لباس بیرون میکشم لباس ها را مچاله داخل چمدان میگذارم _اینم از این جلوی آیینه میاستم پیراهن بلند و طوسی رنگی را برمیدارم و تن میکنم و روسری سفید با طرح طوسی را سر میکنم چندان جالب نبود اما از هیچی هم بهتر بود زیادی بلند بود و این من را اذیت میکرد به سمت در خروجی اتاق حرکت میکنم قبل از اینکه اتاق را ترک کنم دفترچه کوچکی توجهم را جلب میکند این دفترچه حتما متعلق به معراج بود با تردید دفترچه را از روی زمین برمیدارم میدانستم کار خوبی انجام نمیدادم اما دوست داشتم بدانم داخل آن دفترچه چه چیزهایی نوشته شده بود. از اتاق خارج میشوم که با دیدن لیلا خانم و مهتاب سلام میدهم مهتاب روبه من می گوید: چه عجب تشریف آوردی شهبانو پشت چشمی نازک میکنم که آرام میخندد در چهره ی مهتاب آرامش خاصی موج میزد چهره ی زیبایی داشت برخلاف چهره ی نیلوفر او بدون هیچ آرایشی زیبا بود حتی یکبار هم او را بدون روسری ندیده بودم کنارش مینشینم که صدای معراج بلند میشود +دیگه بریم _به همین زودی؟ مهتاب در جوابم می گوید: +ساعت11 ظهره حاج خانم _ایش از روی مبل بلند میشوم مهتاب چادرش را سر میکند و شانه به شانه ی هم خانه را ترک میکنیم به محض دیدن معراج سلام میدهم در جوابم سلام آهسته ای می گوید که شنیدن صدایش حتی برای خودش هم دشوار است یعنی با من مشکل داشت؟ چرا اینطور رفتار میکرد؟مگر من چکار کرده بودم؟ حتما انتظار داشت بابت اینکه اتفاق آن شب را به پدر و مادرم نگفته، تشکر کنم اما اشتباه فکر کرده من هیچ وقت بابت ترحم از کسی تشکر نکرده ام پدرم نگاهی به ماشین میاندازد و سرش را تکان میدهد نمی دانم چه اتفاقی افتاده که آقا علیرضا پدر معراج روبه من میکند و می گوید: +دخترم تو با ما بیا _برای چی؟اتفاقی افتاده اینبار پدرم پاسخم را میدهد +ماشین من خراب شده تو با علیرضا برو ما هم خودمون رو میرسونیم _خب منم با شما میام لیلا خانم با مهربانی می گوید: چرا تعارف میکنی سودا جان بیا بریم دیگه نتوانستم در برابر اصرار های آنها بیاستم دلم میخواست در آن لحظه خودم را خفه کنم باز هم باید با معراج روبه رو میشدم؟ او که از من بدش می آمد حالا چرا باید با او میرفتم.. به دنبال آنها میروم و در صندلی عقب کنار مهتاب و لیلا خانم جای میگیرم. نیم نگاهی به معراج که مشغول رانندگی بود میاندازم نویسنده:مریم مرادی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸