هدایت شده از محبین
« عطر واقعی انسان ها » ۲
کجا جای ترک گناهه؟!
یه وقت بوی مسجد و هیئت رو نگیری!
فکر میکنی چون امام حسین رو دوست داری قطعاً تو لشکر امام حسینی؟!...
بیا امشب راس ساعت ۲۲:۳۰
واقعیت خوش بو شدن رو بفهم!
آخر کار روضه خانوم حضرت زهرا(س) داریم
#فور_واجب
https://eitaa.com/joinchat/646971555C4afc13efcd
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_6 _آقا..آقا +بله با کمی مِن و مِن ادامه میدهم _من همین جا پیاده میشم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_7
با لبخند می گویم:
نه من تا حالا ندیده بودمتون اما الان خوشحالم از دیدنتون
+ممنون گلم
با صدای زنگ آیفون مهتاب به سرعت بلند میشود طوری که ممکن است چادر رنگی اش زیر دو پایش گیر بکند و روی زمین بیافتد
اما در حفظ تعادلش خوب عمل میکند و به سمت آیفون حرکت میکند
+فکر کنم داداشمه
با حرف مهتاب جا میخورم یعنی او برادر داشت؟
فکر های زیادی به سرم هجوم آورده اند و من فقط به در خیره شده ام
مهتاب برای استقبال برادرش جلوی در ورودی میاستد
چند دقیقه میگذرد تا بالاخره دستگیره در تکان میخورد
چشمانم به هیکل مردانه ی آشنایی برمیخورد
نگاه ناباورانه ای به چهره ی برادر مهتاب میاندازم
دهانم از تعجب باز و بسته میشود
معراج بود!!یعنی برادر مهتاب معراج بود
آب دهانم را قورت میدهم و لعنتی زیر لب زمزمه میکنم
به خودم می آیم که میاستم و سلام میکنم
معراج گویی تازه متوجه حضور من میشود
سرش را بالا میگیرد،برای چند لحظه نگاهمان در هم گره میخورد
سرش را پایین میاندازد و پاسخم را سرد و آهسته میدهد
انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش او من را نجات داده بود..
مهتاب با خنده رو به برادرش میگوید:
داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی
خودش اومد.
با حرف مهتاب انگار که سطل آب یخ بر سرم ریخت اند
معراج به دنبال من میگشت او که حتی یک بار هم من را ندیده بود پس چطور به دنبال من بوده؟
*معراج*
از حرفی که زده بودم پشیمان بودم نمی دانستم در آن موقعیت چرا قبول کردم به دنبال دختر حاج محمود بگردم من تاحالا او را ندیده بودم پس قطعا زمانی هم که او را میدیدم نمیشناختم
دستی به بینی ام کشیدم باز خونی شده بود با
دستمالی که آن دختر داده بود خون بینی را پاک میکنم
شب عجیبی بود هم مهمانی امشب هم نجات دختری که نمی دانستم از کجا پیدایش شد
با همین افکار زنگ در را میفشارم
صدای شاداب مهتاب باعث لبخند روی لبانم میشود
خجالت میکشیدم بگویم سودا را پیدا نکردم
من هیچ وقت کاری را نیمه تمام نمی گذاشتم
وارد سالن پذیرایی میشوم و سلام بلندی روبه جمع می گویم
برخلاف تصورم حاج محمود خوشحال نشسته و به من لبخند میزند
با صدای ضعیف دختری به خودم می آیم و سرم را بالا میاورم
بهت زده به او نگاه میکنم
این دختر اینجا چه میکرد سرم را فوری پایین میاندازم و پاسخش را با تکان دادن سرم میدهم
روی مبل کنار پدرم می نشینم که مهتاب سکوت را می شکند
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_7 با لبخند می گویم: نه من تا حالا ندیده بودمتون اما الان خوشحالم از د
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_8
+داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی
خودش اومد.
باور نکردنی بود یعنی دختری که نجاتش دادم سودا دختر حاج محمود بود؟
وضعیت او را به یاد می آورم و استغفرالله زیر لب زمزمه میکنم
به زمین چشم دوخته ام که پدرم روبه جمع میکند و می گوید:
خب دیگه همه کم کم وسایلاتون رو جمع کنید فردا بریم
+چیی؟
صدای خودش بود سودا
گویی شوکه شده بود و نمی دانست چه خبر است که مهتاب با لبخند می گوید:
عزیزم فکر کردم میدونی
قراره که هممون باهم بریم سفر
+سفر؟کجا؟واسه چی؟
+ای بابا دختر تو چقدر هولی نفس بگیر
میخوایم بریم شمال سفر برای چی میرن معمولا؟
خجالت زده می گوید:
ببخشید من نمی دونستم
صدای زهرا خانم بلند میشود:
دخترم زودتر وسایلتو جمع کن فردا صبح قراره بریم
پاسخی نداد نمی دانستم به چه چیزی فکر میکند فقط دوست داشتم بدانم چرا او انقدر با خانواده اش متفاوت بود اصلا نمی توانستم باور کنم
که این دختر همان دختر حاج محمود است
تا به حال هیچ وقت او را ندیده بودم و فقط چند بار در مورد او از پدرم شنیده بودم
اما هیچ وقت کسی نگفت او چطور آدمی است
به خودم نهیب میزنم من نباید در مورد دختر مردم فکر میکردم
چشمانم را با دستم میمالم که مادرم آهسته می گوید:
خسته ای پسرم؟
_نه حاج خانوم فقط یکم خوابم میاد
+بمیرم برات مادر
_خدا نکنه حاج خانوم این چه حرفیه که میزنی
همیشه او را حاج خانم صدا میزدم و پدرم را حاج بابا
لبخند دلنشینی به چهره ام پاشید که برایش زمزمه کردم
_عاشقتم من حاج خانوم
با خنده می گوید:
اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟
با صدای زهرا خانم نگاهم را از مادرم میگیرم
+آقا معراج شما برو توی اتاق سودا بخواب خودش میاد اتاق من..
نگاه عصبی و کلافه ی سودا را حس کردم
_نه ممنون توی سالن هم راحتم
+از این حرفا نزنید شما که غریبه نیستید بخواید تعارف کنید
*سودا*
با حرف های مادرم مغزم در حال انفجار بود یعنی واقعا میخواست به اتاق من برود؟
دعا میکردم که قبول نکند اما معراج با اصرار های مادرم قبول کرد
محکم به صورتم کوبیدم که نگاه متعجب جمع را احساس کردم
لبخند حرصی میزنم و با گوشه ی روسری ام بازی میکنم
****
آفتاب مستقیم با چشمانم برخورد میکند
بلند میشوم خبری از مادرم نبود
_ای وای من چمدون رو آماده نکردم
مانند برق زده ها میپرم اما نمی توانستم به اتاقم بروم به دلیل حضور معراج
_ای خدا لعنت کنه همتونو
در باز میشود و با مادرم مواجه میشوم
+بزار صبح بشه بعد انقدر غر بزن
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حنیفآ ¹²⁸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗وصال عشق💗 #پارت_8 +داداش گفتم سودا رو پیدا نمیکنی خودش اومد. باور نکردنی بود یعنی دخت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗وصال عشق💗
#پارت_9
_مامان حالا نمیشد این پسره تو اتاق من نخوابه؟
+پسره چیه یه ذره ادب داشته باش آقا معراج
_حالا به من چه
+بنده خدا صبح زود بلند شد رفت نون گرفت برای صبحونه زمانی که جنابعالی در خواب عمیق تشریف داشتی
کلافه میگویم:
پس الان میتونم برم اتاق خودم؟
+آره برو
موهای نامرتبم را شانه میزنم و روسری ام را سر میکنم
پاورچین پاورچین به سمت اتاقم میروم با عجله چمدانم را برمیدارم و از داخل کمد چند دست لباس بیرون میکشم
لباس ها را مچاله داخل چمدان میگذارم
_اینم از این
جلوی آیینه میاستم پیراهن بلند و طوسی رنگی را برمیدارم و تن میکنم و روسری سفید با طرح طوسی را سر میکنم
چندان جالب نبود اما از هیچی هم بهتر بود
زیادی بلند بود و این من را اذیت میکرد
به سمت در خروجی اتاق حرکت میکنم قبل از اینکه اتاق را ترک کنم دفترچه کوچکی توجهم را جلب میکند این دفترچه حتما متعلق به معراج بود
با تردید دفترچه را از روی زمین برمیدارم
میدانستم کار خوبی انجام نمیدادم اما دوست داشتم بدانم داخل آن دفترچه چه چیزهایی نوشته شده بود.
از اتاق خارج میشوم
که با دیدن لیلا خانم و مهتاب سلام میدهم
مهتاب روبه من می گوید:
چه عجب تشریف آوردی شهبانو
پشت چشمی نازک میکنم که آرام میخندد
در چهره ی مهتاب آرامش خاصی موج میزد چهره ی زیبایی داشت برخلاف چهره ی نیلوفر او بدون هیچ آرایشی زیبا بود
حتی یکبار هم او را بدون روسری ندیده بودم
کنارش مینشینم که صدای معراج بلند میشود
+دیگه بریم
_به همین زودی؟
مهتاب در جوابم می گوید:
+ساعت11 ظهره حاج خانم
_ایش
از روی مبل بلند میشوم
مهتاب چادرش را سر میکند و شانه به شانه ی هم خانه را ترک میکنیم
به محض دیدن معراج سلام میدهم
در جوابم سلام آهسته ای می گوید که شنیدن صدایش حتی برای خودش هم دشوار است
یعنی با من مشکل داشت؟
چرا اینطور رفتار میکرد؟مگر من چکار کرده بودم؟
حتما انتظار داشت بابت اینکه اتفاق آن شب را به پدر و مادرم نگفته، تشکر کنم
اما اشتباه فکر کرده من هیچ وقت بابت ترحم از کسی تشکر نکرده ام
پدرم نگاهی به ماشین میاندازد و سرش را تکان میدهد نمی دانم چه اتفاقی افتاده که آقا علیرضا پدر معراج روبه من میکند و می گوید:
+دخترم تو با ما بیا
_برای چی؟اتفاقی افتاده
اینبار پدرم پاسخم را میدهد
+ماشین من خراب شده تو با علیرضا برو ما هم خودمون رو میرسونیم
_خب منم با شما میام
لیلا خانم با مهربانی می گوید:
چرا تعارف میکنی سودا جان بیا بریم دیگه
نتوانستم در برابر اصرار های آنها بیاستم
دلم میخواست در آن لحظه خودم را خفه کنم
باز هم باید با معراج روبه رو میشدم؟
او که از من بدش می آمد حالا چرا باید با او میرفتم..
به دنبال آنها میروم و در صندلی عقب کنار مهتاب و لیلا خانم جای میگیرم.
نیم نگاهی به معراج که مشغول رانندگی بود میاندازم
نویسنده:مریم مرادی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸