[ حنیفا ]
-
در نجف بودیم و باز از او نجف میخواستیم
عقل حیران بود از آنچه عشق با ما میکند...
[ حنیفا ]
-
باید بروم شهر ِنجف جای من آنجاست :)
ما را ببر ای عشق به سرمنزل ِمقصود...
[ حنیفا ]
-
تشنهکامی که لب ِاو ربنا برداشته،
آب را از چشمهسار ِمرتضی برداشته...
[ حنیفا ]
تشنهکامی که لب ِاو ربنا برداشته، آب را از چشمهسار ِمرتضی برداشته...
از وضوی او حیات ِجاودانه میچکد
خضر از مسح ِعلی آب ِبقا برداشته...