خراباتِ اکبر.
³³³
سرت آرام بگیرد به روی سینه ی من؛
پسرم، چشم ببند بابا بماند به غمت
خراباتِ اکبر.
_
آقا، دلم به آمدنت دلخوش است و بس؛
این خانه سالهاست که بیصاحب است…/۵۹
آقاجانم…
نمیدانم کجای این دنیا نفس میکشید، کدام غروب را به تماشا مینشینید و کدام شب، دلتنگیتان را به آسمان میسپارید؛ فقط میدانم در این روزگارِ بیقرار، دلهایی هستند که بیآنکه شما را دیده باشند، با نامتان آرام میگیرند. دلهایی که شاید هیچوقت صدایتان را نشنیدهاند، اما سالهاست با شما حرف میزنند؛ آرام، پنهانی، از پشت اشکهایی که کسی نمیبیند.
آقاجان، کاش یک روز برسد که دیگر بهجای خواندنِ دعای فرج، آمدنتان را به چشم ببینیم…