حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_84
#عطیه
هوووففف...🙄
بالاخره تموم شد...😅
۳۰ صفحه رو تو ۲ ساعت ترجمه کردم...😌😄
کش و قوسی به بدنم دادم...
میزمو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم...
هنوزم نگران محمد بودم...😓
شمارشو گرفتم...
قطع کرد...
یعنی چی؟!😳
حتما جلسه داره...😕
چند دقیقه بعد، دوباره شمارشو گرفتم...
خاموشه...🙁
وای...😥
نکنه اتفاقی براش افتاده؟!😰
دیگه طاقت نیاوردم...
آماده شدم و از پله ها پائین اومدم...
عزیز داشت به ماهی های حوض غذا می داد...
اومد سمتم و گفت: کجا میری عطیه؟!🧐
+ میرم محل کار محمد...😕 گوشیش خاموشه...🙁 شاید همکاراش بدونن کجاست...🙃
- این وقت شب...😶 یه زن تنها...😕 اونم با وضعیت تو...🙁 به نظرت صلاحه بری؟!☹️
نشستم رو پله ها...
بغضمو به سختی قورت دادم...
لبخند تلخی زدم...
سرمو پائین انداختم...
+ دلتنگی و نگرانی که شب و روز نمی شناسه...🙃🙂💔
سرمو بالا آوردم و رو به عزیز گفتم: میگین چیکار کنم؟!😕
عزیز اومد و کنارم نشست...
- عزیزم...❤️ منم نگرانشم...🙂 تا فردا صبح صبر کن...☝️🏻 اگه خبری نشد، برو محل کارش...🙃
لبخندی زدم...
+ چشم...🙂
رفتم بالا و لباسامو عوض کردم...
عزیز شام درست کرده بود...
هیچ کدوم اشتها نداشتیم...😕
به زور چند لقمه خوردم و برگشتم بالا...
سعی کردم بخوابم...
اما همه فکر و ذکرم پیش محمد بود و خوابم نمی برد...
#داوود
یهو صدای علی اومد...
- ایییوووللل...😃
من و امیر هم زمان با هم گفتیم: چی شد علی؟!😧
- حله...😉😁
امیر: چی حله؟!😶
- ردشو زدم...😌🤓
زدم رو شونش...
+ ایییوووللل...🤩 دمت گرم علی...😃
امیر: آفرین به تو...🤩👏🏻
- مخلصیم...😄
امیر بچه ها رو صدا زد...
رفتیم اتاق تدارکات و وسایل لازم رو برداشتیم...
به علی گفتم لوکیشن رو برامون بفرسته...
بچه ها زودتر رفتن و من و امیر موندیم و به آقایعبدی گزارش کار دادیم...
لپتاپ رسول رو برداشتم و رفتیم سمت لوکیشنی که علی فرستاد...
یه ذره از بچه ها عقب مونده بودیم...
لپتاپو باز کردم...
به جز رسول و آقامحمد کسی تو قاب نبود...
انگار آقامحمد داشت یه چیزایی به رسول می گفت...
صدا رو زیاد کردم تا هم خودم بشنوم، هم امیر...
#محمد
همه شون رفتن بیرون...
برگشتم سمت رسول...
+ رسول...🙃
- جانم..... آقا؟!😓
+ اگه... تونستی... زنده... از اینجا.... بیرون بری... مواظب... بچه ها باش...🙃 هواشونو.... داشته باش...🙂💔
- آقا... این چه حرفیه می زنین؟!😓
+ رسول...🙂
- جانم؟!🙃
+ خیلی دوست دارم...🙂❤️
- منم همین طور...🙃❤️
صدای در اومد...
وای خدا...🙁
دوباره شروع شد...😓🙂💔
#داوود
ای کاش صداشو زیاد نمی کردم...😓💔
آقامحمد داشت وصیت می کرد...😭
مثل همیشه به فکر ما بود...🙂❤️
+ امیر تو رو خدا تندتر برو.😭
امیر هم کلافه تر از من گفت: تندتر از این نمیشه.☹️😓
صدای در اومد...
چند نفر اومدن تو قاب.
از جمله اون محسن و الکساندر نامرد...😤
ای خدا...😭
دیگه می خوان چه بلایی سرشون بیارن؟!😨
می خوان چه جوری شکنجشون بدن؟!😭
بمیرم واستون...💔
کاش منو جای شما می گرفتن...😭
#محسن
از اتاق بیرون اومدیم...
رفتم پیش مونا...
- چیه؟!🧐 تو فکر محمدی؟!😏
+ ولم کن مونا حوصله ندارم...😒
- تو واقعا نگرانشی؟!🙄
+ نباشم؟!😐 رفیق قدیمیمه...🙃 اگه یه چیزی بگه...😕 یه اطلاعاتی بده...🙁 شاید الکس از کشتنش منصرف بشه...🤭 اما این محمدی که من می شناسم، زیر بار حرف زور نمیره...😬
- پس اگه بمیره حقشه...😤
داد زدم و گفتم: مونا مواظب حرف زدنت باش...😠
ترسید...
- واقعا که...😤
از اتاق بیرون اومدم...
دستی لای موهام کشیدم...
هیچ کاری از دستم برنمیومد...😞
الکساندر صدام زد و رفتیم تو انبار...
اسلحشو مصلح کرد...
یه چاقو داد بهم و گفت: دلم می خواد تو محمدو بکشی...😏😈
+ چ... چی؟!😧
- همین که شنیدی...😒
+ قرار نبود بکشیشون...😠
- اون ماله وقتی بود که فکر می کردیم اطلاعات میدن...😶 اما الان که چیزی نمیگن، چاره ای نداریم جز اینکه بکشیمشون...😤
- تو این کارو نمی کنی...😡
اسلحشو گرفت سمتم و گفت: می کنم...😠 می خوام ببینم کی جلومو می گیره...😏 تو؟!😒
- تا ۳ می شمارم...😶 یا می کشیش... یا می کشمت...😏☝️🏻 بین خودت و رفیق قدیمیت یکی رو انتخاب کن...😏
یعنی تمام این مدت می دونست محمد رفیق قدیمی منه؟!😟
وای...😓
- یک...☝️🏻
خدایا چیکار کنم؟!😥
- دو...✌️🏻
اگه منو بکشه، حتما مونا و مامان رو هم می کشه...😓
+ س....
- نزن...😨 ب..... باشه....😓
اسلحشو پائین آورد...
به چاقویی که تو دستم بود، نگاه کردم و بعد به محمد...
خودمو نمی شناختم...🙂💔
من کیم؟!🤔
محسن محتشم؟!😏
آره... اما نه اون محسن چند سال پیش...🙃
من یه نامردِ بیمعرفتم...😞
رفتم سمت محمد...
چاقو رو گذاشتم رو شاهرگش...
#محمد
اومد سمتم...
چاقویی که دستش بودو گذاشت
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رو شاهرگم...
- محمد... نزار من قاتلت بشم...😕 ازت خواهش می کنم یه چیزی بگو...🙁 یه اطلاعاتی بده...☹️ نزار همسرت و مادرت به عزات بشینن...😔
پوزخندی زدم...
+ اگه... قراره... در قبال... خیانت به... وطنم... زنده بمونم... همون... بهتر که... بمیرم...🙃💔
- منم مجبورم واسه زنده موندن خودم و خانوادم، تو رو بکشم...🙂💔
- حلالم کن...😞 دیدار به قیامت...🙂💔
چشمامو بستم...
خیسی خونو رو گردنم حس کردم...
خدایا... خودت مراقب عطیه و عزیز و زهرا باش...❤️
#داوود
الکساندر محسنو تهدید کرد که اگه آقامحمد رو نکشه، خودش کشته میشه...
اون نامرد هم رفت سمت آقامحمد...😰
چاقویی که دستش بود، نشست رو شاهرگ آقامحمد...😨😭
الکساندر هم اسلحشو گرفت سمت رسول...😨😭
بی اختیار داد می زدم...
+ امیر تو رو خدا تندتر برو...😭 الان می کشنشون...😨😭
سیگنال قطع شد...
انگار واسه یه لحظه، قلبم نزد...🙂💔
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عطیه...🙂❤️
پ.ن2: ردشونو زدن...🤩
پ.ن3: بیچاره داوود و امیر...😭💔
پ.ن4: محمد...🙃 حرف آخرش خیلی قشنگ بود...👌🏻✨
پ.ن5: چه بلایی سرشون میاد؟!😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_85
#عطیه
همیشه از محمد می خواستم آدرس محل کارشو بهم بگه...
اما هیچ وقت نمی گفت...😕😶
خب... یه جورایی بهش حق می دادم...
یاد چند ماه پیش افتادم...
ساعت ۹ صبح بود...
هر دو حاضر شدیم...
محمد منو رسوند...
ماشینو گذاشت واسه من و بقیه مسیرش رو با تاکسی رفت...
یکم که دور شد سوار ماشین شدم و تعقیبش کردم...
۵ دقیقه بعد، تاکسی کنار خیابون ایستاد...
منم دور تر ازش پارک کردم...
محمد پیاده شد و اومد سمت من...
فهمیده بود دنبالشم...😶😕
سرمو پائین انداختم تا شاید منو نبینه... اما دیگه فایده ای نداشت...
زد به شیشه ماشین...
آروم شیشه رو دادم پائین...
خودمو زدم به اون راه...😂
+ اِ...😶 سلام...😊 تو اینجا چیکار می کنی؟!🧐
- علیک سلام...😶 فکر می کنم این سوالیه که من باید از شما بپرسم...😊
+ امممم...😶 خب... من... یه کاری داشتم...😄 اومدم اینجا...😊
- اهومممم...😶 منم گوشام درازه...😊😐🤣
+ بله؟!😐😂
چشماشو ریز کرد و گفت: منو تعقیب می کردی؟!🤔😐
+ خب...😶 راستش...😕 آره...🙁
- دست شما درد نکنه...😶
+ خواهش می کنم...😂
+ خب وقتی خودت نمیگی محل کارت کجاست، مجبورم خودم پیداش کنم...😕😊😂
- آخه عزیز من... آدرس محل کار من به چه درد شما می خوره؟!😶😂
+ خب وقتایی که چند روز ازت خبری نیست، میام اونجا سراغتو می گیرم...😕😶
- اگه لازم باشه، خودم بهت میگم کجا کار می کنم...😄
- یه نصیحت بهت می کنم... هیچ وقت یه مامور امنیتی رو تعقیب نکن...☝️🏻😊
+ باشه...😊😐
- مسخره می کنی عطیه؟!😐💔
+ نه...😶 جدی گفتم...😊😂
- 😂😑
- تشریف ببرین سرکارتون...😄 منم دیرم شده باید برم...😊
+ تو برو...🙃 منم چند دقیقه دیگه میرم...😊
- دوباره می خوای تعقیبم کنی؟!😐😂
+ 😂😶
- نه...🙃 تا شما نری، من از جام تکون نمی خورم...😊😂
خندیدم و سرمو تکون دادم...
خداحافظی کردیم و رفتم سرکار...
یک هفته بعد، دوباره به سرم زد تعقیبش کنم...😶😂
این دفعه با مترو می رفت و کارم راحت تر بود...
چند دقیقه بعد از رفتنش، منم حاضر شدم و رفتم دنبالش...
زیر چشمی نگاش می کردم...
خدا رو شکر حواسش به من نبود...😅
یه آقای پیری سر پا ایستاده بودن...
محمد بلند شد و جاشو داد به ایشون و تا آخر مسیر سر پا ایستاد...🙃
چقدر این حرکتشو دوست داشتم...👌🏻🙂❤️
همیشه همین قدر مهربون بود...🙃✨
از مترو پیدا شدیم...
با فاصله پشت سرش رفتم...
سوار تاکسی شد...
یه تاکسی گرفتم و با فاصله نسبتا زیادی پشت تعقیبش کردم...
۱۵ دقیقه بعد، تاکسی ایستاد و محمد پیاده شد...
وارد یه کوچه شد...
با فاصله رفتم دنبالش...
سرم داشت منفجر می شد...😣
همش از این کوچه به اون کوچه...😶
بالاخره وارد یه ساختمون شد...
خیلی خوشحال شدم که تونستم محل کارشو پیدا کنم...🤩
به خودم قول دادم آدرس اینجا رو به هیچ کس ندم و تا حد امکان نیام اینجا...
امیدوارم بودم تا فردا یه خبری از محمد بشه...🙃
یه خبر خوب...✨
خبر سلامتیش...🙂❤️
#ریحانه
یه آقایی که حسینآقا صداشون می کردن، موندن بیمارستان...
نشستم رو به روی اتاقش...
یلدا رفته بود نمازخونه...
بابا محمود هم رفته بود مامان ملیحه رو بیاره...
سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم...
ای خدا...
چرا من...؟!😭
چرا فرشید...؟!😭
چرا...؟!😭
ای کاش من جای فرشید بودم...😭
حالم خیلی بد بود...
از یه طرف فرشید... از یه طرف رسول...😓
گوشیش خاموش بود...
همکاراش هم جواب درست و حسابی نمی دادن...
می گفتن رفته ماموریت...
اما نمی تونستم حرفشونو باور کنم...
اصلا حس خوبی نداشتم...
پرستاری وارد اتاقش شد...
چند دقیقه بعد، هراسون بیرون اومد...
صدای دستگاه ها، باعث شد وحشت زده برم سمت اتاقش...😨
دکترا و پرستارا رفتن اتاق فرشید...
حسینآقا هم خواست بره که دکترا نزاشتن...
می دونستم هر چی هست زیر سر همون پرستاره...
واسه همین به حسینآقا گفتم یه پرستار وارد اتاق فرشید شده...
فقط خدا خدا می کردم بلایی سر فرشید نیاد...
#داوود
بالاخره رسیدیم...
نمی دونم ماشین ایستاد یا من خودمو پرت کردم بیرون...
یه خرابه بود...
فقط می دویدم تا شاید یه ردی از برادرام پیدا کنم...
یه چیزی که گواهی بده زندن...
هنوز قلبشون می زنه...
تنهام نزاشتن...🙂😭💔
امیر صدام زد...
رفتم پیشش...
انقدر دویده بودم... که نفسم بالا نمیومد...
#رسول
صدای شلیک گلوله اومد.
بچه های خودمون بودن.
#داوود
خدا رو شکر بچه ها چند دقیقه زودتر از ما رسیده بودن.😃
امیر به جایی اشاره کرد و هر دو رفتیم...
امیدوار بودم دیر نشده باشه.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عجب😶😂
محل کارشو پیدا کرد.😁
پ.ن2: وای خدا😂 فقط حرفای محمد و عطیه وقتی محمد فهمید عطیه تعقیبش می کنه🤣
پ.ن3: آخی😢
بیچاره ریحانه😕
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_86
#داوود
آقامحمد و رسول بودن...
دویدیم سمتشون...
کنارشون زانو زدم...
بمیرم الهی...😭💔
رسول سرشو گذاشته بود رو شونه آقامحمد...
آقامحمد هم سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماش بسته بود...
صداش زدم...
+ آقا... آقامحمد... صدامو می شنوین...؟!😢 داوودم...🙃
آروم چشماشو باز کرد...
لبخند بی جونی زد...
+ چیزیتون که نشده؟!😢
سرشو به جهت مخالف تکون داد...
چشمام گرد شد...
+ یا خدا...😱 آقا... آقا گردنتون خونیه...😥
دستمو رو گردنش گذاشتم...
چهرش از شدت درد تو هم رفت...😓
+ چیزی... نیست...😓 رد... چاقوعه...🙃 رسول... به... رسول... کمک کن...🙂
برگشتم سمت رسول و گفتم: خوبی داداش؟!😢
- خو... خوبم...🙂
رو به امیر گفتم: پس این آمبولانس چی شد؟!😕
امیر گفت: الان میرسه...🙃
+ تا آمبولانس برسه، از دست میرن...😢 بیا خودمون ببریمشون بیمارستان...🙂
بازوی آقامحمدو گرفتم و آروم بلند شد...
امیر هم رفت کمک رسول...
اوضاع جفتشون خیلی خراب بود...😓💔
نشستیم تو ماشین و رفتیم سمت بیمارستان...
#ریحانه
خدا رو شکر اون پرستار رو گرفتن...
دکتر از اتاق فرشید بیرون اومد...
همه پرواز کردیم سمتش...
+ حالش چطوره؟!😥
- یه جور سم به سرمشون تزریق کرده بودن که روی عملکرد سیستم ایمنی بدنشون و قلبشون تاثیر می ذاشت...😓 خدا رو شکر تونستیم نجاتشون بدیم...😅
نفس راحتی کشیدم...
+ الان حالش چطوره؟!😢
- هنوز تو کما هستن...😕
همون لحظه، بابا محمود و مامان ملیحه هم رسیدن...
تو سالن بیمارستان نشسته بودم و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم...
یهو...
#راضیه
رسیدم خونه...
کلید انداختم و درو باز کردم...
دیر وقت بود و همه خواب بودن...
هوووففف...
چه شبی بود امشب...😓
خیلی خسته بودم...
چادرمو درآوردم...
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم...
صدای در اتاق اومد...
+ بفرمائین...😊
در باز شد...
مامان بود...🙂❤️
- سلام...😊 اجازه هست؟!😄
+ سلام...😍 بله...😃
مامان اومد تو و نشست کنارم.
محکم بغلش کردم...
چند ثانیه بعد، ازش جدا شدم...
+ فکر کردم خوابیدین...😄
- منتظر تو بودم...🙂
تو صورتم دقیق شد و پرسید: چیزی شده؟!🤔
+ چطور؟!🧐
- چشمات داد می زنه ناراحتی...😕
آهی کشیدم و سرمو پائین انداختم.
+ چیزی نیست...☹️
دستشو گذاشت زیر چونم و آروم سرمو بالا آورد...
- چی شده عزیزم؟!🙁
جریانو براش تعریف کردم.
مثل همیشه از جزئیات عملیات چیزی نگفتم... فقط گفتم آقاداوود نجاتم دادن...
- کی اینطور...😶
- خدا واسه پدر و مادرش نگهش داره...🙂
- چیزیت که نشد؟!😧
+ نه...😄 خوبم...😊 فقط... آقاداوود دستشون یکم زخمی شد...😕
- باز خدا رو شکر که بخیر گذشته...😓🙂
- میگم... مطمئنی همش همینه؟!🙃
+ آره...🙂
- ولی به نظرم یه چیز دیگه هم هست...😶
+ نه... چیزی نیست...😄
- باشه...🙃 من برم بخوابم...🙂 تو هم حتما بخواب...😊 خستگی از چشمات می باره...😶
لبخندی زدم و گفتم: چشم...😄
مامان رفت سمت در...
قبل از اینکه بره بیرون صدام زد...
- راضیه...🙂
+ جانم...؟!🙃
- ولی یه چیز دیگه هم هستا...😶 حالا از من گفتن بود...😄
- شب بخیر...😊
+ شب بخیر...🙂
رو تخت دراز کشیدم...
حرفای مامان ذهنمو مشغول کرده بود...
منظورش چی بود...؟!🤔
من که همه چیزایی که باید رو بهش گفتم...😶
کم کم چشمام گرم شد و با کلی فکر و خیال به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: خودشون بردنشون بیمارستان...🙂
پ.ن2: هنوزم به فکر رسوله...🙂🙃❤️
پ.ن3: هنوز تو کماست...😕
پ.ن4: ریحانه...😢💔
یهو چی شد؟!🧐🤔😥
پ.ن5: یه چیز دیگه هم هست...؟!😶🤔
پ.ن6: حدساتونو درباره پ.ن4 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" #پارت_86 #داوو
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_87
#ریحانه
یهو چشمم خورد به در ورودی...
رسول و آقاداوود و ۲ تا آقای دیگه وارد سالن شدن...
کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم...😧
مگه نگفتن رسول رفته ماموریت...؟!🤯
رفتم سمتشون...
خوب که دقت کردم دیدم پای رسول می لنگه...😨
خودمو رسوندم بهشون...
سلام کردم و جوابمو دادن...
+ چی شدی رسول؟!😰
- نگران نباش...🙃 خوبم...😊
نگاهم افتاد به دستش...
+ یاحسین...😱 دستت چی شده؟!😭
- چیزی نیست...😄 تو ماموریت اینجوری شد...😕 خوب میشه...🙂
دکتر اومد تا رسولو معاینه کنه...
منم رفتم تا به سارا خبر بدم...
#داوود
رو به روی اتاق آقامحمد نشسته بودم...
امیر هم پیش رسول بود...
خیلی نگران رسول بودم...😕
اما نمی شد آقامحمد رو تنها بزارم...🙃
در اتاق باز بود و می تونستم تو اتاق رو ببینم...
بمیرم الهی...😭
از چهرش معلوم بود خیلی داره درد می کشه...🙁😓
بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد.
رفتم سمتش...
+ حالش چطوره؟!😢
- اوضاع دستشون که زیاد خوب نیست...😕 زخمش عمیقه و بدجوری سوخته...🙁 چند تا از دنده هاشونم ترک خورده...😕 واقعا شانس آوردن...🙃 اگه زخم گردنشون یه ذره عمیق تر بود...😶
بقیه حرفشو خورد...
لعنت بهشون که این بلا ها رو سر برادرم آوردن...😓
- باید استراحت کنن...🙂 من دوباره میام و وضعیتشون رو چک می کنم...🙃 اگه مشکلی نداشتن، مرخص میشن...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش می کنم...🤗
+ می تونم ببینمش؟!🙃
- بله...😉 فقط... کوتاه باشه...😶
+ چشم...😇
دکتر رفت...
وارد اتاق شدم...
#امیر
دکتر از اتاق رسول بیرون اومد...
+ حالش چطوره؟!😢
- زخم دستشون نسبتا عمیقه...😕 پای راستشونم ضرب دیده...🙁 باید استراحت کنن...🙃
+ کی مرخص میشه؟!😕
- سرمشون که تموم شد، دوباره میام و معاینشون می کنم.🙂 اگه مشکلی نداشته باشن، مرخصن...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش میکنم...🤗
خواهر و همسر رسول هم اومدن و دکتر وضعیت رسول رو براشون توضیح داد...
خیلی نگران آقامحمد بودم...😕
رفتم پیش داوود تا از حالش با خبر بشم...
#سارا
رو به روی اتاق سعید نشسته بودم...
ریحانه هراسون اومد سمتم...
رفتم پیشش و با نگرانی گفتم: چی شده؟!😰
نفس نفس می زد...
- ر.... رسول...😓
+ رسول چی...؟!😨
- رسول... از... ماموریت... برگشته...🙁
+ خب اینکه خیلی خوبه...😃
- دستش... دستش زخمی شده؟!😕
+ یاحسین...😱
+ الان کجاست...؟!😧
دستمو گرفت و رفتیم سمت اورژانس...
دکتر گفت اگه استراحت کنه، حالش بهتر میشه...
اما تا خودم نمی دیدمش، باورم نمی شد...😕
از دکتر اجازه گرفتم و وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
نمی دونم چم شده بود...
حالم خوب نبود...😕
بغض بدی به گلوم چنگ می زد...😓
چشماشو باز کرد...
لبخندی زد...
- سلاااام...😃 ساراخانم...😊
دیگه نتونستم تحمل کنم...
بغضم ترکید...
- اِ...😶 چرا چشمای خوشگلتو بارونی می کنی؟!😕
با هق هق گفتم: اگه... اگه چیزیت می شد... من... من چیکار می کردم...؟😭
- قربونت برم...❤️ من که الان کنارتم...🙃 تا آخرش هم کنارت می مونم...🙂❤️ حالا هم اشکاتو پاک کن...🙃
لبخندی زدم...
اشکامو پاک کردم...
+ درد که نداری؟!😕🙂
- نه...🙃
+ رسول...😐
- خب...😶 یکم...🙂
- خودت چطوری؟!😊
+ الان مثلا خواستی بحثو عوض کنی؟!😐😑
- تابلو بود؟!😐💔
+ خیییلی...😑
هر دو خندیدیم...
- آقامحمد چطوره؟!🙂
+ نمی دونم...😶 اصلا مگه آقامحمد هم زخمی شدن؟!😟
- آره...😕 فکر کنم اوضاعش از من بدتره...🙁
- می خوام ببینمش...🙃
خواست بشینه که مانع شدم...
+ رسول تو باید استراحت کنی...😶😕
- آخه...😶
+ آخه نداره...😑 الان نمیشه...🙁 سرمت که تموم شد، می تونی بری...🙃
- باشه...😕 راستی سعید و فرشید چطورن؟!🙂
+ سعید پاش تیر خورده...😕 خدا رو شکر الان بهتره...🙂 اما... آقافرشید...🙁
سرمو پائین انداختم...
با نگرانی گفت: فرشید چی سارا؟!😨
+ رفتن تو کما...😞
- وای...😓
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
از اتاق بیرون اومدم تا استراحت کنه...
رفتم سمت ریحانه و نشستم کنارش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن2: رسول...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_88
#محمد
همون لحظه در با شدت باز شد...
بچه های خودمون بودن...
محسن خشکش زده بود...
الکساندر خواست تیراندازی کنه که مهدی زودتر جنبید و یه تیر زد تو دستش...
آخِ بلندی گفت...
تفنگ از دستش افتاد...
هر دوشون تسلیم شدن...
با کمک مهدی بلند شدم...
همه بدنم درد می کرد...
سرم بدجوری گیج می رفت...
نشستیم یه گوشه...
خیلی نگران رسول بودم...🙂❤️
سرشو گذاشتم رو شونم...
داوود و امیر هم رسیدن و رفتیم بیمارستان...
دکتر با دیدنم گفت: نچ نچ نچ نچ...
چه بلایی سرتون اومده؟!😧
کسی چیزی نگفت...
دستمو بخیه زد...
خیلی می سوخت...😓
زخم پیشونیمو پانسمان کرد و...
بالاخره کارش تموم شد...
برام سرم وصل کرد و گفت باید استراحت کنم...
چشمامو بستم...
صدای در اومد...
چشمامو باز کردم...
داوود بود...
لبخندی زدم...🙂
#داوود
آخ که چقدر دلم لک زده بود واسه لبخند مهربونش...🙂❤️
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
+ سلام آقا...🙂
- به به...😃 سلااام...😄 آقاداوود...😊 چطوری؟!😇
+ خوبم...🙃 شما بهترین...؟!🙂
- آره...😄 خوبم...😊
می دونستم درد داره و اینجوری میگه که من نگران نشم... 🙂❤️
- رسول چطوره؟!🙃
+ امیر پیششه...🙂
- می خوام ببینمش...😊
خواست بشینه که مانع شدم...
+ آقا دکتر گفته باید استراحت کنین...😕
- داوود جان...🙃 من خوبم...😄 چیزیم نیست...🙂
ناخودآگاه بغض کردم...
+ چیزیتون نیست...؟!😶 آقا من و امیر و علی خودمون شاهد بودیم اون نامردا چه بلاهایی سر شما و رسول آوردن و چه جوری شکنجتون کردن...💔
+ آقا تو رو خدا یکم به فکر خودتون باشین...😢😞
- باشه...😕 حالا بغض نکن...🙂❤️
لبخند تلخی زدم...
صدای امیر اومد...
~ خوب با هم خلوت کردین ها...😁😄
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: بخوانید از زبان محمد...🙃
پ.ن2: آخی...😢 داوود...😕
پ.ن3: امیر وارد می شود...😁✨😂
پ.ن4: می دونم پارت کوتاهی بود...🙃
واقعا خسته بودم... ان شاءالله در آینده جبران می کنم...😊
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_89
#داوود
برگشتم سمتش...
آخه الان وقت اومدن بود...😶
خیر سرم خواستم دو دقیقه با آقامحمد تنها باشم و باهاش درد و دل کنم...😑💔
آقامحمد رو به امیر گفت: علیک سلام...😊😐
وای خدااا...😂 چه خوب ضایع شد...👌🏻🤣
امیر شرمنده سرشو پائین انداخت و گفت: ببخشید...😶 سلام...😄 بهترین...؟!🙃
- الحمدالله... خوبم...🙂 رسول چطوره...؟🙃
~ بهتره خدا رو شکر...😊
- خدا رو شکر...😄
امیر موند پیش آقامحمد...
با آقایعبدی تماس گرفتم و گزارش کار دادم...
گفتن میان بیمارستان...
رفتم اتاق رسول...
#امیر
- سعید و فرشید چطورن...؟!🙃
+ سعید خوبه...😊 اما... فرشید...🙁😔
سرمو پائین انداختم...
با نگرانی گفت: فرشید چی...؟!😨
+ تو کماست...😞
- یاحسین...😓
آقامحمد خیلی اصرار کرد که فرشید رو ببینه...🙃 اولش نزاشتم بره...😕 چون می دونستم حالش زیاد خوب نیست و خیلی درد داره...😞 اما انقدر اصرار کرد، که دیگه نتونستم جلوشو بگیرم و حریفش نشدم...😶
پرستار اومد و سرمشو کشید...
کمکش کردم و با درد زیاد بلند شد...
رفتیم سمت اتاق فرشید...
با کلی اصرار، دکتر اجازه داد آقامحمد واسه ۵ دقیقه فرشید رو ببینه...🙃
تو سالن بیمارستان نشسته بودم...
چشمم افتاد به در ورودی...
آقایعبدی و مهدی وارد سالن شدن...
رفتم سمتشون...
#محمد
وقتی امیر گفت فرشید تو کماست، دنیا رو سرم آوار شد...😓
با کمک امیر، رفتم پیش دکتر فرشید...
با کلی اصرار اجازه داد واسه ۵ دقیقه فرشید رو ببینم...
وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
دستشو گرفتم...
+ سلااام... آقافرشید...🙂💔 می دونم صدامو می شنوی...🙃 چشماتو باز کن فرشید... الان وقت خوابیدن نیست... می بینی ریحانه خانم چه حالی داره... می بینی ما چقدر حالمون خرابه... پاشو... تنهامون نزار... من و همه بچه ها بهت نیاز داریم داداش...🙂💔
آروم اشک ریختم...
دلم می خواست داد بزنم...
خدایا... چرا...؟😭
چند دقیقه گذشت...
اشکامو پاک کردم...
آهی کشیدم...
از اتاق بیرون اومدم...
با اینکه سخت بود، اما سعی کردم خودمو آروم نشون بدم...🙂
بچه ها چشم امیدشون به منه...🙃
باید بهشون امید بدم...☝️🏻
اگه خودمو نا امید نشون بدم، روحیشونو از دست میدن...😕
آره...
این یکی از سخت ترین کاراییه که من باید انجام بدم...🙂💔
فرمانده بودن خیلی سخته... خیلی...💔
سرم بدجوری گیج می رفت...
چشمام تار می دید...
همه تنم درد می کرد...
از بچه های خودمون، کسی اونجا نبود...
دستمو به دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشم...
حالم هر لحظه بدتر می شد...
چشمام سیاهی رفت و...
دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
وارد اتاقش شدم...
با دیدنم لبخندی زد و گفت: به...😃 آقاداوود...😄
آروم بغلش کردم...
بعد از سلام و احوال پرسی، نشستم رو صندلی...
+ الان بهتری؟🙃
- آره...🙂 آقامحمد چطوره؟!🙃
+ خودش که میگه خوبه...🙂 اما...😕
- می دونم...😶 خوب نیست...😕 اما میگه خوبه تا ما رو نگران نکنه...🙂❤️
+ دقیقا...🙃😕
+ هعییی...😕 نمی دونی تو این چند ساعت ما چی کشیدیم...😓 خدا رو شکر که اتفاقی براتون نیفتاد...🙂
- قربونت برم...🙂❤️
+ زبونتو گاز بگیر...😐😂
- چی...؟!😳😶😐😑
وای خدا...🤭 چه گافی دادم...🤦🏻♂
+ منظورم اینه که... خدا نکنه...😁😂
- آهااا...😶 از اون لحاظ...😐
- بله...😂
+ 😂
- میگم... خیلی اذیتتون کردن...؟!😕 نه...؟!
+ عوضش فهمیدن امثال ما همیشه عاشق کشور و مردممون هستیم و با جون و دل ازشون دفاع می کنیم و هیچ وقت خیانت نمی کنیم...☝️🏻😌
- دقیقا...👌🏻
چند ثانیه بعد، در با شدت باز شد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: الان وقت اومدن بود...؟!😶😂
پ.ن2: و باز هم محمد ضایع کرد...🤣
پ.ن3: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن4: فرمانده بودن خیلی سخته...🙃❤️☝️🏻
پ.ن5: چی شد...؟!😨😱
پ.ن6: کی درو باز کرد...؟!😟
پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن5 و پ.ن6 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_90
#داوود
ساراخانم بودن...
رسول گفت: چی شده سارا...؟!😧
ساراخانم گفتن: آقامحمد... آقامحمد حالشون بد شده...😢
مثل برق از جام پریدم...
+ یاخدا...😱
با اصرار من و ساراخانم رسول موند تو اتاق تا استراحت کنه...
سریع رفتم پیش آقامحمد...
الهی بمیرم واسش...😭
رنگش عینِ گچ دیوار بود...😞
براش سرم وصل کرده بودن...
چشماش بسته بود...
دکتر از اتاقش بیرون اومد...
با نگرانی گفتم: چی شده آقایدکتر؟!😰
نگاهی به کاغذ های تو دستش انداخت و بعد رو به من گفت: فشارشون خیلی پائینه...😕 خیلی ضعیف شدن...😶 ضعف هم دارن...🙁 باید استراحت کنن... امشب رو مهمون ما هستن...🙃 ان شاءالله اگه فردا وضعیتون بهتر شد، مرخص میشن...🙂
+ می تونم ببینمش...؟🙂
- بله...🙂 فقط... کوتاه باشه...🙃
+ ممنون...😊
- خواهش می کنم...🙂
وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
دستشو گرفتم...
آروم چشماشو باز کرد...
لبخند بی جونی زد...
+ چی شد یهو؟😕
- نمی دونم...😶 از... اتاق... فرشید که... بیرون اومدم... حالم... بد شد...😓
+ الان بهترین...؟!🙃
- خوبم...🙂
- میشه... گوشیتو... بدی؟!😊
+ چشم...🙂 فقط... فوضولی نباشه...😶 با این حالتون لازمه تماس بگیرین؟!😕
- ضروریه...🙃
گوشیمو دادم بهشون و از اتاق بیرون اومدم تا راحت باشن...
#محمد
چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود...
چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
همه چی یادم اومد...
هنوزم سرگیجه داشتم...
داوود رو صندلی کنار تختم نشسته بود...
بعد از چند دقیقه صحبت، گوشی داوود رو گرفتم تا با عطیه تماس بگیرم...
می دونستم تا الان دلش هزار راه رفته...😕
داوود بیرون رفت...
شماره عطیه رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- بله...؟!
+ سلاااام...😃 عطیه بانو...😄
با نگرانی گفت: محمد خودتی...؟!😥
+ خودِ خودمم...😊
- معلومه کجایی...؟😢 چرا گوشیت خاموشه...؟😶 نباید یه خبر از خودت بدی...؟😕 دلم هزار راه رفت...😓
+ عطیه جان... اَمون بده...😶 بزار منم حرف بزنم...😄
+ اولا که سلام عرض کردم...😶😂
- سلام...😕
+ دوما که ماموریت بودم...🙃
+ سوما ببخشید...🙁 یه مشکلی واسه گوشیم پیش اومد...😕 نتونستم باهات تماس بگیرم...😔
- چرا صدات اینجوریه؟!🤨😢
صدامو صاف کردم و گفتم: چه جوریه صدام؟😅😥
+ نمی دونم...😶 مثل همیشه نیست...😕 اتفاقی افتاده؟!🙁
- نه... فقط... یکم خستم...🙃 همین...🙂
- من که می دونم یه چیزی هست...😶
+ هیچی نیست...😶😄
ترجیح دادم چیزی بهش نگم تا مبادا نگران بشه...🙂❤️
- حالا... کِی میای خونه...؟🙃
+ ظهر چطوره؟!🤔😁
- عااالیه...😃👌🏻 پس منتظرتم...😄
- ناهار هم قرمه سبزی درست می کنم که دوست داری...🙃😊
+ به به...😋 دست شما درد نکنه...😄
- خواهش می کنم...😇
+ راستی زهرا چطوره؟!😍
- خوبه...😄
+ خدا رو شکر...☺️ عزیز خوبه؟🙃
- آره...🙂 فقط مثل من نگران تو بود...🙃 الان میرم بهش میگم زنگ زدی... خیالش راحت شه...😊
+ خوبه...😊 چیزی لازم نداری سر راه که میام بگیرم؟!🤔
- نه... همه چی هست...🙂
+ کاری نداری؟😄
- نه...🙃 فقط... مواظب خودت باش...🙂♥️
+ چشم...😊 تو هم مواظب خودت و زهرا و عزیز باش...🙃♥️
- باشه...🙂 خداحافظ...
+ خداحافظ...
گوشیو قطع کردم...
نفس عمیقی کشیدم...
خدا کنه تا ظهر مرخص شم...😕
حتی اگه مرخصم نکنن، با رضایت خودم میرم...🙃
سعی کردم بخوابم...
اما این درد لعنتی ول کن نبود...😓
دکتر اومد و برام آرامبخش تزریق کرد...
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن2: اَمون نداد...😶😂
پ.ن3: به عطیه چیزی نگفت تا مبادا نگران بشه...🙂❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_91
#داوود
از پشت شیشه نگاهش کردم...
معلوم بود درد داره...😕😓
رفتم پیش دکتر...
براش آرامبخش تزریق کرد
چند دقیقه بعد، خوابید...
می خواستم برم پیش سعید و یه سری بهش بزنم...
اما یه حسی بهم می گفت بهتره اینجا بمونم...
چند دقیقه گذشت...
یهو...
#امیر
بعد از سلام و احوال پرسی، آقایعبدی گفتن: بچه ها کجان؟😕 حالشون چطوره...؟🙁
+ خدا رو شکر الان بهترن...🙂 البته... به جز فرشید...😔
- چه اتفاقی براش افتاده؟😨
+ تو کماست...😞
- وای...😓
- محمد و رسول کجان؟😕
+ تو همین بیمارستان بستریان...🙃
- خیلی اذیتشون کردن؟😕😔
آهی کشیدم و گفتم: خیلی...😔
اتاق رسول رو نشونشون دادم و خودم رفتم تا یه سر به آقامحمد بزنم...
گوشیم زنگ خورد...
#عطیه
تا خودِ صبح نخوابیدم...😕
فکرم درگیر محمد بود...🙁
خیلی نگرانش بودم...😓
صدای اذان گوشیم اومد...
وضو گرفتم و نمازمو خوندم...
سجده رفتم و با خدا درد و دل کردم...
خدایا... ازت خواهش می کنم... سالم باشه...🙃 حالش خوب باشه...🙂 اتفاق بدی براش نیفتاده باشه...😢😕😔
خیسی اشک رو رو گونه هام حس کردم...
سر از سجده برداشتم و اشکامو پاک کردم...
دراز کشیدم...
با کلی فکر و خیال، خوابم برد...
با صدای زنگ گوشیم، چشمامو باز کردم...
شماره ناشناس بود...
اولش نخواستم جواب بدم...
اما یه حسی بهم می گفت جواب بده...
تماس رو وصل کردم...
صدای محمد بود...😍
همین که صداشو شنیدم، آروم شدم...🙃
کلی خدا رو شکر کردم...♥️
اما هنوز نگرانش بودم...😕
آخه... صداش مثل همیشه نبود...🙁
ازش پرسیدم... گفت چیزی نیست و فقط یکم خسته ست... اما من مطمئن بودم یه چیزی شده و به من نمیگه که نگران نشم...🙁
بعد از خداحافظی، گوشیو قطع کردم و رفتم پائین...
عزیز کنار حوض نشسته بود...
کنارش نشستم و بهش گفتم محمد تماس گرفته...
خیلی خوشحال شد...
رفتم بالا و مشغول آشپزی شدم...
#امیر
داوود بود. جواب دادم.
+ جانم داوود...؟!🙃
- امیر به سایت بگو ۲ تا نیروی خانم بفرستن اینجا...😥 فقط سریع...☝️🏻
با نگرانی گفتم: چی شده؟😨
- آقامحمد... می خواستن بکشنش...😱
+ یاخدا...😱
+ الان حالش خوبه؟!😨
- آره... به موقع فهمیدم...😓
- سریع با سایت تماس بگیر...
+ همین الان زنگ می زنم.😢 فقط... خودت به آقایعبدی بگو.🙃
- باشه...🙂
گوشیو قطع کردم.
با احمد تماس گرفتم و گفتم نیرو بفرستن.
خودمم رفتم پیش داوود...
#رسول
با صدای در، چشمامو باز کردم...
+ بفرمائید...
آقایعبدی و مهدی و امیر وارد اتاق شدن.
خواستم بشینم که مانع شدن...
چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم.
آقایعبدی بلند شدن و گفتن: رسول جان... بهتره زود خوب بشی.🙂 وگرنه مجبوریم نیرو جات بزاریم.😊
+ آقا من همین الانشم خوبم.😄 اصلا بریم سایت.😁
خندیدن و گفتن: شوخی کردم.😄 شما فعلا استراحت کن.😉🙃 هیچ کس نمی تونه جای تو رو تو سایت بگیره.😄
- من میرم یه سر به سعید و محمد بزنم.😊
آقایعبدی رفتن.
امیر هم چند دقیقه بعد رفت.
مهدی موند پیشم.
- خب...😁 تا الان داوود دهقان فداکار بود...😶 حالا تو میشی پترُس فداکار.😶🤣
+ هار هار هار...😐 بی مزه😒 به جای اینکه با این حرفات وقت من و خودت و کائنات رو بگیری، برو یه ذره درباره پترس فداکار تحقیق کن ببین اصلا کی بوده، بعد بیا به من بگو پترس.😐
- عه...😶 تو ضایع کردنم بلند بودی و من نمی دونستم؟!🤔😂
+ من دیگه با تو هیچ حرفی ندارم.😊😐😑
- خیلی خوب...😶 حالا نمی خواد قهر کنی.😐😄 مگه پترس فداکار کی بوده؟!🤔😁😂
+ همونی که انگشتشو کرد تو سوراخ سد.😶😑
وای خدا😂 خودش فهمید چه گافی داده...😶😁 اون لحظه قیافش دیدنی بود...🤣
+ حالا فهمیدی هیچ ربطی به من نداره؟!😶😂
- چرا دیگه...😐 یه جورایی ربط داره.😁 جفتتون فداکاری کردین.😊😂
+ وقت دنیا رو می گیری با این حرفات و مقایسه کردنات.😐
- 😂
+ 😂😶
یکم دیگه با هم حرف زدیم.
بعدم مهدی رفت بیرون تا من استراحت کنم...
#سعید
داشتم کتاب می خوندم که صدای در اومد.
+ بفرمائید.
در باز شد.
آقایعبدی بودن.
بالبخند گفتن: اجازه هست؟!😄
+ آقا اجازه ما هم دست شماست.😅 بفرمائید.😊
اومدن تو
کتابو بستم و رو میز کنار تخت گذاشتم.
خواستم بشینم که دستشونو رو شونم گذاشتن و گفتن: نشینیا...😶 اذیت میشی...🙃 راحت باش.😊
لبخندی زدم.
رو صندلی، کنار تختم نشستن...
مشغول صحبت بودیم.
صدای در اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: تا صبح نخوابید...😕🙃💔
فکرش درگیر محمد بود...🙂♥️
پ.ن2: می خواستن بکشنش...😱
پ.ن3: نیرو می زارن جای رسول😊😐😂
هیچ کس نمی تونه جاشو تو سایت بگیره.😌
پ.ن4: آقامهدی وقت دنیا رو میگیره و توسط رسول ضایع میشه...😶😐💔🤣
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_92
#داوود
یهو یه پرستار رو دیدم که وارد بخش شد و اومد سمت اتاق آقامحمد...
رفتارش خیلی عجیب بود...
همش این طرف و اون طرفو نگاه می کرد...
بهش مشکوک شدم...
خواست وارد اتاق بشه که جلوشو گرفتم...
+ کجا خانم...؟!🤨
هول شد...
- باید به بیمار این اتاق رسیدگی کنم...😶 لطفا برین کنار...😬
+ شما پرستار این بیمارستان هستین؟🤔
- بله...😑
+ اسمتون...؟🤔
- وا...😶 به شما چه ربطی داره...😐
+ گفتم اسمتون؟😤
- به من چه اصلا...😶 من به بیمارتون رسیدگی نمی کنم...😑 اما خودتون باید جواب دکتر رو بدین...😒
خواست بره که گفتم: صبر کنین...😶
دوید...
اسلحمو درآوردم و دویدم دنبالش...
+ ایست...😠
سرعتش رو بیشتر کرد...
۲ تا خانم که پرستار بودن، وارد بخش شدن...
تقریبا داد زدم...
+ بگیرینش...
یه چیزی از جیبش بیرون آورد و خواست بخوره که گرفتنش...
چند تا دارو و آمپول همراهش بود...
برسی پزشکا نشون داد که یه جور سم بودن...😨
دیگه مطمئن شدم می خواستن آقامحمدو...
وای...😓
حتی فکر کردن بهش هم عذابم میده...😕😔
اون چیزی هم که می خواست بخوره، یه قرص بود...
می خواست خودکشی کنه...
با امیر تماس گرفتم و گفتم به سایت خبر بده تا نیرو بفرستن...
خودمم موندم پیش آقامحمد...
هر چقدر پرسید چی شده، چیزی بهش نگفتم...
امیر اومد و منم رفتم تا به آقایعبدی خبر بدم...
#سعید
داوود بود...
~ سلام...😊
هر دو جوابشو دادیم...
~ بهتری سعید...؟🙃
+ آره...🙂 خوبم...😊
رو کرد به آقایعبدی و گفت: آقا میشه یه لحظه بیاین؟🙂
- چیزی شده؟🤔
~ توضیح میدم...🙃
با چشم و ابرو به داوود اشاره کردم که چی شده؟
سرشو تکون داد که چیزی نیست...
از اتاق بیرون رفتن...
چند دقیقه بعد، داوود اومد تو...
اما خبری از آقایعبدی نبود...
رو صندلی، کنار تختم نشست...
- خب...😁 آقاسعید چطوره؟😄
+ چی به آقایعبدی گفتی؟🤔🤨
- اوووو...😯 تو هنوز تو فکر اونی؟😶😆
+ نمی تونم بهش فکر نکنم...😶😑
- سعیتو بکن که بهش فکر نکنی...😊🤣
+ واقعا که...😶😂
- 😂
+ راستی... فرشید حالش چطوره؟🙃 هر چقدر از سارا و نرگس و بقیه پرسیدم، چیزی نگفتن...😕 حداقل تو بگو...🙂 خیلی نگرانشم...🙁
لبخندی که روی لبهاش بود، خشک شد...
نگرانیم ۱۰۰ برابر شد...
+ داوود چی شده؟😰 فرشید حالش خوبه؟😨
سرشو پائین انداخت...
کلافه شدم...
یقشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم...
عصبی بودم...
هیچ کدوم از رفتارام دست خودم نبود...
تقریبا داد زدم...
- یه چیزی بگو...😠 حرف بزن داوود...😤
سرشو بالا آورد...
اشک تو چشماش جمع شده بود...
- تو کماست...😔
+ چ... چی...؟😧
- فرشید تو کماست...😞
دستام شل شد...
یقشو ول کردم...
دستمو به سرم گرفتم...
- ای وای...😓
برادرم... رفیقم...💔
ای خدا...😭
داوود بغلم کرد و تو آغوش هم اشک ریختیم...
#محمد
با سر و صدا های بیرون، چشمامو باز کردم...
پهلوم بدجوری درد می کرد...
دستمم که بدتر از اون...
با درد زیاد نشستم...
داوود اومد تو اتاق...
+ چی شده داوود؟🤔
+ صدای چی بود؟🤨
- هیچی آقا...😅
+ من که می دونم یه چیزی هست...😶 پس خودت بگو چی شده...🙃
- آقا باور کنین چیزی نیست...🙂
+ می شناسمت...🙃 مرغت یه پا داره دیگه...😐😑 اگه نخوای چیزی بگی، نمیگی...😶
- 😅
امیر اومد و داوود رفت پیش سعید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: هنوز تو فکر اونه و نمی تونه بهش فکر نکنه...😶😑😂
پ.ن2: عصبی شد...😕😓
پ.ن3: آخی...😢 بیچاره سعید...😕💔
پ.ن4: نخواد چیزی رو بگه، نمیگه...😶😂
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" #پارت_92 #داوود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_93
#سارا
خیره شده بود به اتاق آقافرشید...
چشماش از شدت بی خوابی و گریه پف کرده بودن و قرمز بودن...
چقدر تو این چند ساعت شکسته شده بود...😞💔
دستشو گرفتم...
+ ریحانهجان... قربونت برم...♥️ پاشو... پاشو بریم خونه یکم استراحت کن...🙂
بدون اینکه برگرده و نگام کنه، با صدای آروم و گرفته ای گفت: نه... دلم طاقت نمیاره...😕 نمی تونم...😔 می خوام تا حد امکان نزدیکش باشم...🙂
- عزیز دلم...♥️ کاری که از دست تو بر نمیاد...😕 فقط خودت اذیت میشی...😔 من مطمئنم آقافرشید هم راضی نیستن تو انقدر خودتو اذیت کنی...🙁
برگشت سمتم...
صورتش خیس اشک بود...
دلم براش کباب شد...😢😓💔
- سارا...
+ جانِ دلم...؟!🙃
- امروز... تولدش بود...🙃💔 می خواستم... غافلگیرش کنم...😭
بغلش کردم...
صدای هق هقشو شنیدم...😕
بمیرم واسه دلش...💔
با کلی اصرار، قبول کرد بره خونه...
تصمیم گرفتم خودم برسونمش.
رفتم اتاق رسول تا بهش خبر بدم...
#رسول
خیلی نگران بودم...
نگران آقامحمد... همیشه واسه اینکه ما رو نگران نکنه، میگه خوبم...🙃💔 اما خوب نیست...😕
نگران سعید...
و از همه مهمتر...
نگران فرشید...😞💔
حالم خیلی خراب بود.
مخصوصا از وقتی فهمیدم چه اتفاقی واسه فرشید افتاده...😔
رفیقم... داداشم... همسر خواهرم...
تو کماست و منم نمی تونم هیچ کاری واسش انجام بدم.😓
سعی می کردم به روی خودم نیارم که چقدر حالم خرابه...🙂💔
ولی دیگه نمی تونستم.😔
بغضِ بدی به گلوم چنگ می زد.
همه خاطراتمون از جلو چشمام رد شد...
روز اولی که اومد سایت و همه بهش مشکوک بودیم و فکر می کردیم جاسوسه.😄💔
روزی که گفت از ریحانه خواستگاری کرده.🙃💔
اشکام صورتمو خیس کرده بودن.
صدای در اومد.
سریع اشکامو پاک کردم.
صدامو صاف کردم و گفتم: بفرمائید...
در باز شد...
سارا بود...
- من میرم ریحانه رو برسونم خونه...🙃 یکم استراحت کنه...🙂
+ کار خوبی می کنی...😊 ممنون...😄✨
لبخندی زد...
تو صورتم دقیق شد وگفت: چیزی شده؟🤨
+ نه...😶 چطور؟🙃
- آخه... چشمات قرمزه...😕
+ چیزی نیست...🙂
+ راستی... خودتم بمون پیش ریحانه...😊 خسته ای...🙂 نمی خواد برگردی...🙃
- مطمئنی؟
می دونستم نگرانمه...🙃
لبخندی زدم و با محبت نگاش کردم...
واسه اینکه خیالشو راحت کنم گفتم: آره...😊 مراقب خودت و ریحانه باش...🙂
+ تو هم مراقب خودت باش...😊
+ فعلا خداحافظ...👋🏻
- خداحافظ...👋🏻
چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم...
#محمد
- بهترین...؟🙃
+ الحمدالله...🙂
+ راستی... من کی مرخص میشم؟🤔
- ان شاءالله فردا...😊
+ چییی؟؟؟😳
- دکتر گفت امشب رو اینجا می مونین...😶
+ یعنی چی؟😶 من باید برم...😬
- نمیشه آقا...😕 دکتر گفته باید استراحت کنین...😕
+ امیرجان... من حالم خوبه...🙃 چیزیم نیست...😶
- آقا حتما دکتر یه چیزی می دونه که میگه امشب باید بمونین...🙁
+ ایبابا...😶 آخه دو تا زخم کوچیک که دیگه این حرفا رو نداره...😕
- زخم کوچیک آقا؟؟؟😶
- این همه بلا سرتون آوردن...😕
- بعد میگین زخم کوچیک؟؟؟☹️
+ خیلی خوب...😐 همون که تو میگی...😕 ولی من نمی تونم امشب بمونم...😶 باید برم خونه...🙃
+ اصلا با رضایت خودم میرم...😊
- نمیشه...😬
+ بله...؟!🤨
- نه...😨 یعنی...😰 منظورم اینه که...😥 من نمی زارم با این حالتون برین...😕
+ من بهشون نگفتم چه اتفاقی افتاده...🙃
- یعنی...😟 یعنی...😧
+ بله...🙃 یعنی اینکه خبر ندارن من بیمارستانم...😕
در باز شد و...
#ریحانه
با اصرار سارا، قبول کردم برم خونه.
سارا با رسول هماهنگ کرد.
سوار ماشین شدیم...
سرمو به شیشه تکیه داده بودم و بیرونو تماشا می کردم...
تو تموم مسیر، نه من، نه سارا... هیچی نگفتیم...
نمی دونم چقدر گذشت که صدای سارا رو شنیدم...
- رسیدیم...🙂
نگاهی به اطراف کردم...
تو پارکینگ بودیم...
پیاده شدیم...
کلید انداختم و درو باز کردم...
رفتم تو و سارا هم پشت سرم اومد...
سارا گفت: تا تو لباساتو عوض کنی و یکم استراحت کنی، منم یه چیزی درست می کنم بخوریم...🙂
+ باشه...🙃
رفتم تو اتاق...
لامپو روشن کردم...
چشمم خورد به قاب عکس دونفرمون...
نشستم رو تخت و قاب عکس رو از روی میز برداشتم...
مثل همیشه لبخند زده بود.🙂♥️
دستمو رو عکسش کشیدم...
اشک تو چشمام جمع شد...
نگاهم افتاد به انگشتری که واسه سالگرد خواستگاریمون بهم داده بود...
هر جا رو نگاه می کنم، خاطراتمون برام زنده میشه...
همه جا و همه چیز منو یاد فرشید می ندازه...💔
خدایا... دیگه طاقت ندارم...😭
من بدون فرشید نمی تونم...😢😔
بهم برش گردون...♥️
اشکامو پاک کردم...
لباسامو عوض کردم و رو تخت ولو شدم...
با کلی فکر و خیال به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 بیچاره ریحانه...😕
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_94
#محمد
در باز شد و دکتر وارد اتاق شد...
- خب... حالتون چطوره؟😊 بهترین؟🙃
+ بله.🙂 عالیم...😄
- اما رنگ و روتون اینو نمیگه...😶😕
امیر که تا الان ساکت بود، برگشت سمت دکتر و گفت: منم همینو میگم...😕 شما بگین...🙃 الان صلاحه با این حالش مرخص بشه؟😶
- خیر...🙃 بهتون گفتم... امشب رو مهمون ما هستن...😁 اگه فردا حالشون بهتر شد، مرخص میشن...🙃😊
امیر برگشت سمت من و لبخند پیروزمندانه ای زد...
ای خدا...😭
چه گیری افتادم...😕
نجاتم بده...😢
با جدیت نگاش کردم...
لبخندی که رو لباش بود، خشک شد...
برگشتم سمت دکتر و گفتم: من با رضایت خودم میرم...🙃
- من به عنوان پزشک... تشخیصم اینه که بهتره امشب رو بمونین...😶
+ گفتم که... من با رضایت خودم میرم...😄 هر اتفاقی برام افتاد، مسئولیتش با خودمه...🙃
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خوب...🙂 باشه...😊
امیر رفت پیش دکتر و با تعجب گفت: عه...😶 یعنی چی؟😐😕
- خودتون که دیدین...😶 من همه تلاشمو کردم تا ایشونو قانع کنم که باید امشب رو بمونن...🙃 اما قبول نکردن...😕
بعد رو کرد به من و گفت: وقتی سرمتون تموم شد، می تونین برین...😊
+ ممنون...😄
- خواهش می کنم.🙂
- یه سری دارو هم براتون می نویسم... حتما سروقت مصرف کنین...🙃
سرمو تکون دادم.
دکتر از اتاق بیرون رفت...
امیر پوکرفیس نگام می کرد...
+ جانم؟!😶
به خودش اومد...
تازه فهمید دوساعته زل زده به من...😐😂
- چیزه...😶 عه...😥 هیچی...😁😶
سرمم تموم شد...
با کمک امیر از تخت پایین اومدم و کاپشنمو پوشیدم...
همه لباسام خاکی بود...
خیلی درد داشتم...
اما سعی کردم به روی خودم نیارم...
رفتیم اتاق سعید و رسول...
بعدم رفتیم پذیرش...
رو یه برگه نوشتم با رضایت شخصی خودم میرم...
زیرشم امضا کردم...
سوار ماشین شدیم.
امیر رفت داروخانه و داروهامو گرفت...
وقتی برگشت، گفت: آقا الان کجا بریم؟🤔
+ سایت...
- سایت؟😳
+ بله... سایت...
- آقا مگه نگفتین می خواین برین خونه؟😶
+ آره... اما اول باید یه سر بریم سایت.
- باشه... هر چی شما بگین...😊
ماشینو روشن کرد و رفت سمت سایت...
#ریحانه
با تکون های دستی، چشمامو باز کردم.
سارا کنارم نشسته بود و با محبت نگام می کرد...
+ چه عجب.😄
نشستم رو تخت و کش و قوسی به بدنم دادم.
- چقدر خوابیدم؟🤔
+ ۳ ساعت.🙃
- چقدر زیاد.😶
خندید...
+ پاشو... پاشو بیا صبحونه بخوریم.😊
- تو نخوابیدی؟🤔
+ یک ساعت خوابیدم.🙂
- آها...
+ پاشو دیگه.😶
- بریم.😄
از سرویس بیرون اومدم...
دست و صورتمو خشک کردم.
رو به روی سارا نشستم.
از گلوم پائین نمی رفت.
سارا گفت: چرا نمی خوری؟🙁
+ اشتها ندارم...😕 اصلا از گلوم پائین نمیره...😔
بلند شدم.
رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم.
چادرمو سرم کردم و از اتاق بیرون اومدم...
سارا با دیدنم گفت: کجا؟!🤔😶
+ میرم بیمارستان.😕
- با این حالت می خوای بری بیمارستان؟😶🙁
+ خوبم...🙂
اومد کنارم.
دستمو گرفت.
- رنگت پریده...🙁 معلومه حالت خوب نیست...😶😕
- حداقل یکم غذا بخور... جون بگیری.
+ نمی تونم...😞
- اصلا تا نخوری نمی زارم بری...😊😶
+ هوووففف...🙄
اصلا نفهمیدم چی خوردم.
لقمه آخرم قورت دادم.
با کمک سارا میزو جمع کردم.
خواستم برم که سارا گفت: باز کجا؟!😶
+ بیمارستان...😶
- صبر کن... خودم می رسونمت...🙃
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان...
#محمد
رسیدیم سایت...
بچه ها همین که دیدنمون، اومدن سمتمون.
خیلی نگرانمون بودن...
رفتم اتاق آقایعبدی...
در زدم.
- بفرمائید...
درو باز کردم.
+ سلام آقا.😊
آقایعبدی از دیدنم، خیلی تعجب کردن...
لبخندی زدن و گفتن: بیا تو محمد.🙂
رفتم تو و درو بستم.
- چرا ایستادی؟🤔
با اینکه اذیت بودم گفتن: راحتم آقا.😄
- من ناراحتم.😶 بشین محمدجان.🙃♥️
لبخندی زدم و گفتم: چشم.😊❤️
همین که نشستم...
#داوود
همه چیز رو به آقایعبدی گفتم...
خیلی بهم ریختن.
با مهدی برگشتن سایت...
من موندم پیش رسول...
امیر هم که پیشِ آقامحمد بود...
فکرم خیلی مشغول بود...
نمی دونستم باید چیکار کنم...😕
حالا چه جوری به خانمامینی بگم؟!🤔😶
اصلا... اصلا اول باید به خانمامینی بگم؟🤔
شاید بهتر باشه اول به آقامحمد بگم تا با خانمامینی صحبت کنن...🤭
تو همین فکرا بودم که یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: دلم واسه محمد سوخت...😕💔😂
پ.ن2: امیر گاف داد...😶😂
پ.ن3: آخی...😢 درد داره...😕
پ.ن4: ریحانه...🙃✨
پ.ن5:همین که نشست چی شد؟؟؟😱
پ.ن6: حالا چه جوری بهش بگه؟!🤔
یهو چی شد؟؟؟🧐🤔
پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن5 و پ.ن6 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy