حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_255
#محمد
چند روزی طول کشید تا بالاخره حکمِ نهایی الکساندر و باقی متهمها صادر بشه.
الکساندر به عنوان جاسوس و متهم اصلی پرونده به اعدام محکوم شد و برای بقیه حبس بریده شد.
و بالاخره این پرونده هم با همهٔ تلخیها و سختیهاش به پایان رسید!
دوماهبعد↯
#داوود
نگاهم به قرآن ِ توی دستم بود و هر از گاهی زیر چشمی به مائده نگاه میکردم، مثل فرشتهها شده بود.
بعد از شهادت امیر، قرار شد مراسممون عقب بیافته اما خانوادهاش فهمیدن و اجازه ندادن.
صدای عاقد، رشتهٔ افکارم رو پاره کرد.
~ عروسخانم! برای بار آخر عرض میکنم، وکیل هستم؟
نگاهم همچنان به آیات قرآن بود، سورهٔ نور! صدای نفس عمیق مائده رو شنیدم.
- با توکل به امامزمان، و با اجازهٔ پدر و مادرم، بله!
ناخودآگاه لبخند روی لبام نقش بست و صدای کف و سوت و کِل بلند شد.
~ آقاداماد، از طرف شما هم وکیل هستم؟
+ بله!
~ مبارکه انشاءالله، خوشبخت بشید.
همه تبریک میگفتن و برامون آرزوی خوشبختی میکردن.
آقامحمد همراه همسر و دخترش نزدیکمون شد و خواستم بلند بشم که دستش رو روی شونهام فشرد و مانع شد، با لبخند گفت: مبارک باشه، خوشبخت بشید انشاءالله!
تشکری کردم، عطیه خانم هم تبریک گفتن و یه جعبه کادوی کوچولو به مائده دادن.
هدیهزهرا رو از بغل آقامحمد گرفتم، با اون هدبندِ سفید_صورتیش که با لباس مجلسی کوچولوش ست بود ماه شده بود.
بوسهای روی گونهاش کاشتم که مائده با ذوق گفت: بده من این قندعسلو!
به ذوقش خندیدم و با احتیاط بچه رو بغلش گذاشتم و بلند شدم، رفتم طرف آقامحمد و بچهها و مشغول صحبت شدیم.
رسول با شیطنت لب زد: خب خب، میبینم که آقاداوود اومده قاطی مرغا!
آقامحمد با خنده گفت: حالا دیگه ما شدیم مرغ استادرسول؟!
رنگ رسول پرید و لبخندش محو شد، آب دهنش رو قورت داد و جواب داد: ن..نه آقا من جسارت نکردم به شما، منظورم بقیه بودن.
اینبار سعید طلبکار پرسید: من مرغم یعنی؟
فرشید دست روی شونهاش گذاشت و به جای رسول جواب داد: نه داداش، این منظورش منم! مرغ رو به من میگه.
رسول که کلافه شده بود گفت: وای اصلا من مرغم، بیخیال!
همه خندیدیم، بعد از شهادت امیر این اولینبار بود که خنده و خوشحالی آقامحمد و بچهها رو میدیدم.
بعد از تموم شدن مراسم کمی با مائده توی شهر چرخیدیم و بعد از اینکه رسوندمش رفتم خونه.. انقدر خسته بودم که زودتر از همیشه به خواب رفتم.
#محمد
سینی چای رو از عطیه گرفتم.
+ دست شما درد نکنه!
- خواهش میکنم، امروز باید بری دکتر؟
جرعهای از چایم رو نوشیدم و گفتم: آره، دیروز که آزمایش دادم و جوابش هم حاضر شد. ولی بخاطر مراسم نشد برم پیش دکتر.. امروز میرم جواب آزمایش رو به دکتر نشون بدم.
سری تکون داد و حرفی نزد، میتونستم ناراحتی رو از چشماش بخونم.
باز هم به اصرار، قرار شد رسول بیاد دنبالم..
حاضر شدم و بعد از خداحافظی، با تماسِ رسول رفتم دم در..
سوار ماشین شدم و بعد از سلام و احوالپرسی حرکت کرد.
سهروزبعد↯
آروم روی تخت دراز کشیدم، رسول نشست روی صندلی کنار تخت و دستم رو محکم گرفت.
- آقا اصلا نگران نباشید، من مطمئنم زود خوب میشید!
لبخند تلخی زدم و گفتم: تازه شروع شده..
با ناراحتی لب زد: تموم میشه، قول میدم!
نفس عمیقی کشیدم و حرفی نزدم، دوباره پرت شدم به سهروز پیش!
یاد حرفای دکتر بعد از دیدن و چک کردن جواب آزمایش افتادم.
«حالت چهرهاش ناامید بود و گرفته، عینکش رو برداشت و روی میز گذاشت.
- اینطور که پیداست، متأسفانه داروها تأثیر چندانی نداشته. و در این صورت، باید بریم سراغ راهدوم! یعنی دیالیز...»
چشمامو روی هم فشردم، امروز اولین روز ِ دیالیز بود.
دکتر همراه یه پرستار وارد اتاق شدن،
آستینم رو بالا زدم و کارشون رو شروع کردن.
رسول با دقت و نگرانی بهشون نگاه میکرد، لبخند کمرنگی زدم و دستش رو فشار دادم که سرش رو به طرفم چرخوند.
+ تو به من میگی نگران نباش، بعد رنگِ خودت شده گچِ دیوار!
لبخند تصنعی زد و مثل خودم آروم جواب داد: ببخشید، دست خودم نیست.
~ دفعه اوله، طبیعیه!
با صدای دکتر هر دو به طرفش چرخیدیم، ادامه داد: کمکم عادت میکنید.
رسول آهی کشید و منم سکوت کردم.
سهساعتی گذشته بود، دیگه داشتم خسته میشدم.
دکتر وارد اتاق شد و برای چندمینبار فشارم رو گرفت.
بالاخره سیمها رو از دستم جدا کرد و گفت: برای امروز کارتون تمومه، مشکلی ندارید؟
+ فقط... حس میکنم عضلاتم یه خورده گرفته!
~ از عوارض دیالیزه، یه قرص بهتون میدم اگه خیلی شدید شد مصرف کنید.
سری تکون دادم، به توصیهٔ دکتر کمی روی تخت نشستم و وقتی مطمئن شدن مشکلی ندارم از بیمارستان بیرون زدیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: نیاز بود یه ذره زیادی و یهویی بریم جلو😂🙂🧡
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
سریال «گاندو» از روز سهشنبه ۲۷تیر، هر شب ساعت ۲۲:۰۰ روی آنتن شبکه آیفیلم میرود و تکرار آن نیز رأس ساعتهای ۶:۰۰ و ۱۴:۰۰ روز بعد پخش میشود!
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولاالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
عادتڪردنڪلاچیزِبدیہ..
مثلاهمینڪہبهنبودنامامزمان‹عج›
عادتڪنۍ،اینیہفاجعس..
شیعہبایددغدغہمندِظھورباشہ،
بایدتمومزندگیشرو،وقفِامامزمانشڪنہ..(:🖐'!
#حواستبہامـٰامزمـٰانتهست؟
#امام_زمان
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ مطالبه از حاج آقای رئیسی⭕️
⭕️ این صدای مردم سیستان و بلوچستان👆
خشکسالی و بی آبی، خشک شدن دریاچه هامون، طوفان شن و گرد و خاک، باعث کوچ انبوه و هجرت مردم به شهرهای دیگه داره میشه😔
اتفاقات خوبی شروع شده ولی خیلی سرعتش کند و نیازه فکری به حال مسئولین این استان بشه...
این مطالبه و نشرش رو وظیفه شرعی و انسانی خودمون دونستیم که در پیشگاه خدا رو سفید باشیم...
✅ شما هم در حد توان قدمی بردار برای محرومیت مردم سیستان و بلوچستان با نشر این مطالبه...