eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" از پشت شیشه نگاهش کردم... معلوم بود درد داره...😕😓 رفتم پیش دکتر... براش آرام‌بخش تزریق کرد چند دقیقه بعد، خوابید... می خواستم برم پیش سعید و یه سری بهش بزنم... اما یه حسی بهم می گفت بهتره اینجا بمونم... چند دقیقه گذشت... یهو... بعد از سلام و احوال پرسی، آقای‌عبدی گفتن: بچه ها کجان؟😕 حالشون چطوره...؟🙁 + خدا رو شکر الان بهترن...🙂 البته... به جز فرشید...😔 - چه اتفاقی براش افتاده؟😨 + تو کماست...😞 - وای...😓 - محمد و رسول کجان؟😕 + تو همین بیمارستان بستری‌ان...🙃 - خیلی اذیتشون کردن؟😕😔 آهی کشیدم و گفتم: خیلی...😔 اتاق رسول رو نشونشون دادم و خودم رفتم تا یه سر به آقا‌محمد بزنم... گوشیم زنگ خورد... تا خودِ صبح نخوابیدم...😕 فکرم درگیر محمد بود...🙁 خیلی نگرانش بودم...😓 صدای اذان گوشیم اومد... وضو گرفتم و نمازمو خوندم... سجده رفتم و با خدا درد و دل کردم... خدایا... ازت خواهش می کنم... سالم باشه...🙃 حالش خوب باشه...🙂 اتفاق بدی براش نیفتاده باشه...😢😕😔 خیسی اشک رو رو گونه هام حس کردم... سر از سجده برداشتم و اشکامو پاک کردم... دراز کشیدم... با کلی فکر و خیال، خوابم برد... با صدای زنگ گوشیم، چشمامو باز کردم... شماره ناشناس بود... اولش نخواستم جواب بدم... اما یه حسی بهم می گفت جواب بده... تماس رو وصل کردم... صدای محمد بود...😍 همین که صداشو شنیدم، آروم شدم...🙃 کلی خدا رو شکر کردم...♥️ اما هنوز نگرانش بودم...😕 آخه... صداش مثل همیشه نبود...🙁 ازش پرسیدم... گفت چیزی نیست و فقط یکم خسته ست... اما من مطمئن بودم یه چیزی شده و به من نمیگه که نگران نشم...🙁 بعد از خداحافظی، گوشیو قطع کردم و رفتم پائین... عزیز کنار حوض نشسته بود... کنارش نشستم و بهش گفتم محمد تماس گرفته... خیلی خوشحال شد... رفتم بالا و مشغول آشپزی شدم... داوود بود. جواب دادم. + جانم داوود...؟!🙃 - امیر به سایت بگو ۲ تا نیروی خانم بفرستن اینجا...😥 فقط سریع...☝️🏻 با نگرانی گفتم: چی شده؟😨 - آقا‌محمد... می خواستن بکشنش...😱 + یا‌خدا...😱 + الان حالش خوبه؟!😨 - آره... به موقع فهمیدم...😓 - سریع با سایت تماس بگیر... + همین الان زنگ می زنم.😢 فقط... خودت به آقای‌عبدی بگو.🙃 - باشه...🙂 گوشیو قطع کردم. با احمد تماس گرفتم و گفتم نیرو بفرستن. خودمم رفتم پیش داوود... با صدای در، چشمامو باز کردم... + بفرمائید... آقای‌عبدی و مهدی و امیر وارد اتاق شدن. خواستم بشینم که مانع شدن... چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. آقای‌عبدی بلند شدن و گفتن: رسول جان... بهتره زود خوب بشی.🙂 وگرنه مجبوریم نیرو جات بزاریم.😊 + آقا من همین الانشم خوبم.😄 اصلا بریم سایت.😁 خندیدن و گفتن: شوخی کردم.😄 شما فعلا استراحت کن.😉🙃 هیچ کس نمی تونه جای تو رو تو سایت بگیره.😄 - من میرم یه سر به سعید و محمد بزنم.😊 آقای‌عبدی رفتن. امیر هم چند دقیقه بعد رفت. مهدی موند پیشم. - خب...😁 تا الان داوود دهقان فداکار بود...😶 حالا تو میشی پترُس فداکار.😶🤣 + هار هار هار...😐 بی مزه😒 به جای اینکه با این حرفات وقت من و خودت و کائنات رو بگیری، برو یه ذره درباره پترس فداکار تحقیق کن ببین اصلا کی بوده، بعد بیا به من بگو پترس.😐 - عه...😶 تو ضایع کردنم بلند بودی و من نمی دونستم؟!🤔😂 + من دیگه با تو هیچ حرفی ندارم.😊😐😑 - خیلی خوب...😶 حالا نمی خواد قهر کنی.😐😄 مگه پترس فداکار کی بوده؟!🤔😁😂 + همونی که انگشتشو کرد تو سوراخ سد.😶😑 وای خدا😂 خودش فهمید چه گافی داده...😶😁 اون لحظه قیافش دیدنی بود..‌.🤣 + حالا فهمیدی هیچ ربطی به من نداره؟!😶😂 - چرا دیگه...😐 یه جورایی ربط داره.😁 جفتتون فداکاری کردین.😊😂 + وقت دنیا رو می گیری با این حرفات و مقایسه کردنات.😐 - 😂 + 😂😶 یکم دیگه با هم حرف زدیم. بعدم مهدی رفت بیرون تا من استراحت کنم... داشتم کتاب می خوندم که صدای در اومد. + بفرمائید. در باز شد. آقای‌عبدی بودن. با‌لبخند گفتن: اجازه هست؟!😄 + آقا اجازه ما هم دست شماست.😅 بفرمائید.😊 اومدن تو کتابو بستم و رو میز کنار تخت گذاشتم. خواستم بشینم که دستشونو رو شونم گذاشتن و گفتن: نشینیا...😶 اذیت میشی...🙃 راحت باش.😊 لبخندی زدم. رو صندلی، کنار تختم نشستن... مشغول صحبت بودیم. صدای در اومد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: تا صبح نخوابید...😕🙃💔 فکرش درگیر محمد بود...🙂♥️ پ.ن2: می خواستن بکشنش...😱 پ.ن3: نیرو می زارن جای رسول😊😐😂 هیچ کس نمی تونه جاشو تو سایت بگیره.😌 پ.ن4: آقا‌مهدی وقت دنیا رو میگیره و توسط رسول ضایع میشه...😶😐💔🤣 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" یهو یه پرستار رو دیدم که وارد بخش شد و اومد سمت اتاق آقا‌محمد... رفتارش خیلی عجیب بود... همش این طرف و اون طرفو نگاه می کرد... بهش مشکوک شدم... خواست وارد اتاق بشه که جلوشو گرفتم... + کجا خانم...؟!🤨 هول شد... - باید به بیمار این اتاق رسیدگی کنم...😶 لطفا برین کنار...😬 + شما پرستار این بیمارستان هستین؟🤔 - بله...😑 + اسمتون...؟🤔 - وا...😶 به شما چه ربطی داره...😐 + گفتم اسمتون؟😤 - به من چه اصلا...😶 من به بیمارتون رسیدگی نمی کنم...😑 اما خودتون باید جواب دکتر رو بدین...😒 خواست بره که گفتم: صبر کنین...😶 دوید... اسلحمو درآوردم و دویدم دنبالش... + ایست...😠 سرعتش رو بیشتر کرد... ۲ تا خانم که پرستار بودن، وارد بخش شدن... تقریبا داد زدم... + بگیرینش... یه چیزی از جیبش بیرون آورد و خواست بخوره که گرفتنش... چند تا دارو و آمپول همراهش بود... برسی پزشکا نشون داد که یه جور سم بودن...😨 دیگه مطمئن شدم می خواستن آقا‌محمدو... وای...😓 حتی فکر کردن بهش هم عذابم میده...😕😔 اون چیزی هم که می خواست بخوره، یه قرص بود... می خواست خودکشی کنه... با امیر تماس گرفتم و گفتم به سایت خبر بده تا نیرو بفرستن... خودمم موندم پیش آقا‌محمد... هر چقدر پرسید چی شده، چیزی بهش نگفتم... امیر اومد و منم رفتم تا به آقای‌عبدی خبر بدم... داوود بود... ~ سلام...😊 هر دو جوابشو دادیم... ~ بهتری سعید...؟🙃 + آره...🙂 خوبم...😊 رو کرد به آقای‌عبدی و گفت: آقا میشه یه لحظه بیاین؟🙂 - چیزی شده؟🤔 ~ توضیح میدم...🙃 با چشم و ابرو به داوود اشاره کردم که چی شده؟ سرشو تکون داد که چیزی نیست... از اتاق بیرون رفتن... چند دقیقه بعد، داوود اومد تو... اما خبری از آقای‌عبدی نبود... رو صندلی، کنار تختم نشست... - خب...😁 آقا‌سعید چطوره؟😄 + چی به آقای‌عبدی گفتی؟🤔🤨 - اوووو...😯 تو هنوز تو فکر اونی؟😶😆 + نمی تونم بهش فکر نکنم...😶😑 - سعیتو بکن که بهش فکر نکنی...😊🤣 + واقعا که...😶😂 - 😂 + راستی... فرشید حالش چطوره؟🙃 هر چقدر از سارا و نرگس و بقیه پرسیدم، چیزی نگفتن...😕 حداقل تو بگو...🙂 خیلی نگرانشم...🙁 لبخندی که روی لب‌هاش بود، خشک شد... نگرانیم ۱۰۰ برابر شد... + داوود چی شده؟😰 فرشید حالش خوبه؟😨 سرشو پائین انداخت... کلافه شدم... یقشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم... عصبی بودم... هیچ کدوم از رفتارام دست خودم نبود... تقریبا داد زدم... - یه چیزی بگو...😠 حرف بزن داوود...😤 سرشو بالا آورد... اشک تو چشماش جمع شده بود... - تو کماست...😔 + چ... چی...؟😧 - فرشید تو کماست...😞 دستام شل شد... یقشو ول کردم... دستمو به سرم گرفتم... - ای وای...😓 برادرم... رفیقم...💔 ای خدا...😭 داوود بغلم کرد و تو آغوش هم اشک ریختیم... با سر و صدا های بیرون، چشمامو باز کردم... پهلوم بدجوری درد می کرد... دستمم که بدتر از اون... با درد زیاد نشستم... داوود اومد تو اتاق... + چی شده داوود؟🤔 + صدای چی بود؟🤨 - هیچی آقا...😅 + من که می دونم یه چیزی هست...😶 پس خودت بگو چی شده...🙃 - آقا باور کنین چیزی نیست...🙂 + می شناسمت...🙃 مرغت یه پا داره دیگه...😐😑 اگه نخوای چیزی بگی، نمیگی...😶 - 😅 امیر اومد و داوود رفت پیش سعید... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: هنوز تو فکر اونه و نمی تونه بهش فکر نکنه...😶😑😂 پ.ن2: عصبی شد...😕😓 پ.ن3: آخی...😢 بیچاره سعید...😕💔 پ.ن4: نخواد چیزی رو بگه، نمیگه...😶😂 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" #پارت_92 #داوود
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" خیره شده بود به اتاق آقا‌فرشید... چشماش از شدت بی خوابی و گریه پف کرده بودن و قرمز بودن... چقدر تو این چند ساعت شکسته شده بود...😞💔 دستشو گرفتم... + ریحانه‌جان... قربونت برم...♥️ پاشو... پاشو بریم خونه یکم استراحت کن...🙂 بدون اینکه برگرده و نگام کنه، با صدای آروم و گرفته ای گفت: نه... دلم طاقت نمیاره...😕 نمی تونم...😔 می خوام تا حد امکان نزدیکش باشم...🙂 - عزیز دلم...♥️ کاری که از دست تو بر نمیاد...😕 فقط خودت اذیت میشی...😔 من مطمئنم آقا‌فرشید هم راضی نیستن تو انقدر خودتو اذیت کنی...🙁 برگشت سمتم... صورتش خیس اشک بود... دلم براش کباب شد...😢😓💔 - سارا... + جانِ دلم...؟!🙃 - امروز... تولدش بود...🙃💔 می خواستم... غافلگیرش کنم...😭 بغلش کردم... صدای هق هقشو شنیدم...😕 بمیرم واسه دلش...💔 با کلی اصرار، قبول کرد بره خونه... تصمیم گرفتم خودم برسونمش. رفتم اتاق رسول تا بهش خبر بدم... خیلی نگران بودم... نگران آقا‌محمد... همیشه واسه اینکه ما رو نگران نکنه، میگه خوبم...🙃💔 اما خوب نیست...😕 نگران سعید... و از همه مهم‌تر... نگران فرشید...😞💔 حالم خیلی خراب بود. مخصوصا از وقتی فهمیدم چه اتفاقی واسه فرشید افتاده...😔 رفیقم... داداشم... همسر خواهرم... تو کماست و منم نمی تونم هیچ کاری واسش انجام بدم.😓 سعی می کردم به روی خودم نیارم که چقدر حالم خرابه...🙂💔 ولی دیگه نمی تونستم.😔 بغضِ بدی به گلوم چنگ می زد. همه خاطراتمون از جلو چشمام رد شد... روز اولی که اومد سایت و همه بهش مشکوک بودیم و فکر می کردیم جاسوسه.😄💔 روزی که گفت از ریحانه خواستگاری کرده.🙃💔 اشکام صورتمو خیس کرده بودن. صدای در اومد. سریع اشکامو پاک کردم. صدامو صاف کردم و گفتم: بفرمائید... در باز شد... سارا بود... - من میرم ریحانه رو برسونم خونه...🙃 یکم استراحت کنه...🙂 + کار خوبی می کنی...😊 ممنون...😄✨ لبخندی زد... تو صورتم دقیق شد وگفت: چیزی شده؟🤨 + نه...😶 چطور؟🙃 - آخه... چشمات قرمزه...😕 + چیزی نیست...🙂 + راستی... خودتم بمون پیش ریحانه...😊 خسته ای...🙂 نمی خواد برگردی...🙃 - مطمئنی؟ می دونستم نگرانمه...🙃 لبخندی زدم و با محبت نگاش کردم... واسه اینکه خیالشو راحت کنم گفتم: آره...😊 مراقب خودت و ریحانه باش...🙂 + تو هم مراقب خودت باش...😊 + فعلا خداحافظ...👋🏻 - خداحافظ...👋🏻 چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم... - بهترین...؟🙃 + الحمدالله...🙂 + راستی... من کی مرخص میشم؟🤔 - ان شاءالله فردا...😊 + چییی؟؟؟😳 - دکتر گفت امشب رو اینجا می مونین...😶 + یعنی چی؟😶 من باید برم...😬 - نمیشه آقا...😕 دکتر گفته باید استراحت کنین...😕 + امیر‌جان... من حالم خوبه...🙃 چیزیم نیست...😶 - آقا حتما دکتر یه چیزی می دونه که میگه امشب باید بمونین...🙁 + ای‌بابا...😶 آخه دو تا زخم کوچیک که دیگه این حرفا رو نداره...😕 - زخم کوچیک آقا؟؟؟😶 - این همه بلا سرتون آوردن...😕 - بعد میگین زخم کوچیک؟؟؟☹️ + خیلی خوب...😐 همون که تو میگی...😕 ولی من نمی تونم امشب بمونم...😶 باید برم خونه...🙃 + اصلا با رضایت خودم میرم...😊 - نمیشه...😬 + بله...؟!🤨 - نه...😨 یعنی...😰 منظورم اینه که...😥 من نمی زارم با این حالتون برین...😕 + من بهشون نگفتم چه اتفاقی افتاده...🙃 - یعنی...😟 یعنی...😧 + بله...🙃 یعنی اینکه خبر ندارن من بیمارستانم...😕 در باز شد و... با اصرار سارا، قبول کردم برم خونه. سارا با رسول هماهنگ کرد. سوار ماشین شدیم... سرمو به شیشه تکیه داده بودم و بیرونو تماشا می کردم... تو تموم مسیر، نه من، نه سارا... هیچی نگفتیم... نمی دونم چقدر گذشت که صدای سارا رو شنیدم... - رسیدیم...🙂 نگاهی به اطراف کردم... تو پارکینگ بودیم... پیاده شدیم... کلید انداختم و درو باز کردم... رفتم تو و سارا هم پشت سرم اومد... سارا گفت: تا تو لباساتو عوض کنی و یکم استراحت کنی، منم یه چیزی درست می کنم بخوریم...🙂 + باشه...🙃 رفتم تو اتاق... لامپو روشن کردم... چشمم خورد به قاب عکس دونفرمون... نشستم رو تخت و قاب عکس رو از روی میز برداشتم... مثل همیشه لبخند زده بود.🙂♥️ دستمو رو عکسش کشیدم... اشک تو چشمام جمع شد... نگاهم افتاد به انگشتری که واسه سالگرد خواستگاریمون بهم داده بود... هر جا رو نگاه می کنم، خاطراتمون برام زنده میشه... همه جا و همه چیز منو یاد فرشید می ندازه...💔 خدایا... دیگه طاقت ندارم...😭 من بدون فرشید نمی تونم...😢😔 بهم برش گردون...♥️ اشکامو پاک کردم... لباسامو عوض کردم و رو تخت ولو شدم... با کلی فکر و خیال به خواب رفتم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: آخی...😢 بیچاره ریحانه...😕
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" در باز شد و دکتر وارد اتاق شد... - خب... حالتون چطوره؟😊 بهترین؟🙃 + بله.🙂 عالیم...😄 - اما رنگ و روتون اینو نمیگه...😶😕 امیر که تا الان ساکت بود، برگشت سمت دکتر و گفت: منم همینو میگم...😕 شما بگین...🙃 الان صلاحه با این حالش مرخص بشه؟😶 - خیر...🙃 بهتون گفتم... امشب رو مهمون ما هستن...😁 اگه فردا حالشون بهتر شد، مرخص میشن...🙃😊 امیر برگشت سمت من و لبخند پیروزمندانه ای زد... ای خدا...😭 چه گیری افتادم...😕 نجاتم بده...😢 با جدیت نگاش کردم... لبخندی که رو لباش بود، خشک شد... برگشتم سمت دکتر و گفتم: من با رضایت خودم میرم...🙃 - من به عنوان پزشک... تشخیصم اینه که بهتره امشب رو بمونین...😶 + گفتم که... من با رضایت خودم میرم...😄 هر اتفاقی برام افتاد، مسئولیتش با خودمه...🙃 دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خوب...🙂 باشه...😊 امیر رفت پیش دکتر و با تعجب گفت: عه...😶 یعنی چی؟😐😕 - خودتون که دیدین...😶 من همه تلاشمو کردم تا ایشونو قانع کنم که باید امشب رو بمونن...🙃 اما قبول نکردن...😕 بعد رو کرد به من و گفت: وقتی سرمتون تموم شد، می تونین برین...😊 + ممنون...😄 - خواهش می کنم.🙂 - یه سری دارو هم براتون می نویسم... حتما سر‌وقت مصرف کنین...🙃 سرمو تکون دادم. دکتر از اتاق بیرون رفت... امیر پوکر‌فیس نگام می کرد... + جانم؟!😶 به خودش اومد... تازه فهمید دوساعته زل زده به من...😐😂 - چیزه...😶 عه...😥 هیچی...😁😶 سرمم تموم شد... با کمک امیر از تخت پایین اومدم و کاپشنمو پوشیدم... همه لباسام خاکی بود... خیلی درد داشتم... اما سعی کردم به روی خودم نیارم... رفتیم اتاق سعید و رسول... بعدم رفتیم پذیرش... رو یه برگه نوشتم با رضایت شخصی خودم میرم... زیرشم امضا کردم... سوار ماشین شدیم. امیر رفت داروخانه و داروهامو گرفت... وقتی برگشت، گفت: آقا الان کجا بریم؟🤔 + سایت... - سایت؟😳 + بله... سایت... - آقا مگه نگفتین می خواین برین خونه؟😶 + آره... اما اول باید یه سر بریم سایت. - باشه... هر چی شما بگین...😊 ماشینو روشن کرد و رفت سمت سایت... با تکون های دستی، چشمامو باز کردم. سارا کنارم نشسته بود و با محبت نگام می کرد... + چه عجب.😄 نشستم رو تخت و کش و قوسی به بدنم دادم. - چقدر خوابیدم؟🤔 + ۳ ساعت.🙃 - چقدر زیاد.😶 خندید... + پاشو... پاشو بیا صبحونه بخوریم.😊 - تو نخوابیدی؟🤔 + یک ساعت خوابیدم.🙂 - آها... + پاشو دیگه.😶 - بریم.😄 از سرویس بیرون اومدم... دست و صورتمو خشک کردم. رو به روی سارا نشستم. از گلوم پائین نمی رفت. سارا گفت: چرا نمی خوری؟🙁 + اشتها ندارم...😕 اصلا از گلوم پائین نمیره...😔 بلند شدم. رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم. چادرمو سرم کردم و از اتاق بیرون اومدم... سارا با دیدنم گفت: کجا؟!🤔😶 + میرم بیمارستان.😕 - با این حالت می خوای بری بیمارستان؟😶🙁 + خوبم...🙂 اومد کنارم. دستمو گرفت. - رنگت پریده...🙁 معلومه حالت خوب نیست...😶😕 - حداقل یکم غذا بخور... جون بگیری. + نمی تونم...😞 - اصلا تا نخوری نمی زارم بری...😊😶 + هوووففف...🙄 اصلا نفهمیدم چی خوردم. لقمه آخرم قورت دادم. با کمک سارا میزو جمع کردم. خواستم برم که سارا گفت: باز کجا؟!😶 + بیمارستان...😶 - صبر کن... خودم می رسونمت...🙃 سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان... رسیدیم سایت... بچه ها همین که دیدنمون، اومدن سمتمون. خیلی نگرانمون بودن... رفتم اتاق آقای‌عبدی... در زدم. - بفرمائید... درو باز کردم. + سلام آقا.😊 آقای‌عبدی از دیدنم، خیلی تعجب کردن... لبخندی زدن و گفتن: بیا تو محمد.🙂 رفتم تو و درو بستم. - چرا ایستادی؟🤔 با اینکه اذیت بودم گفتن: راحتم آقا.😄 - من ناراحتم.😶 بشین محمد‌جان.🙃♥️ لبخندی زدم و گفتم: چشم.😊❤️ همین که نشستم... همه چیز رو به آقای‌عبدی گفتم... خیلی بهم ریختن. با مهدی برگشتن سایت... من موندم پیش رسول... امیر هم که پیشِ آقا‌محمد بود... فکرم خیلی مشغول بود... نمی دونستم باید چیکار کنم...😕 حالا چه جوری به خانم‌امینی بگم؟!🤔😶 اصلا... اصلا اول باید به خانم‌امینی بگم؟🤔 شاید بهتر باشه اول به آقا‌محمد بگم تا با خانم‌امینی صحبت کنن...🤭 تو همین فکرا بودم که یهو... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: دلم واسه محمد سوخت...😕💔😂 پ.ن2: امیر گاف داد...😶😂 پ.ن3: آخی...😢 درد داره...😕 پ.ن4: ریحانه...🙃✨ پ.ن5:همین که نشست چی شد؟؟؟😱 پ.ن6: حالا چه جوری بهش بگه؟!🤔 یهو چی شد؟؟؟🧐🤔 پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن5 و پ.ن6 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" همین که نشستم، پهلوم بدجوری درد گفت...😓 آخِ ریزی گفتم... دستمو کنار پهلوم گذاشتم... از شدت درد، چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم... آقای‌عبدی با نگرانی اومدن و کنارم نشستن... نفسم بالا نمیومد... - محمد... محمد خوبی؟😥 + ب... بله...😓 بطری آب رو از روی میز برداشتن و دادن دستم... ترس و نگرانی تو چهرشون مشخص بود... - بخور یه ذره بهتر شی...😕 تشکری کردم... چند قلوب خوردم... - بهتری؟🙃 + بله...🙂 - می خوای بریم بیمارستان؟😕 + نه آقا...😅 خوبم...🙃 - مگه دکتر نگفت امشب رو باید بمونی بیمارستان؟🙁 سرمو پائین انداختم... + گفت... اما من... خودم... قبول نکردم...🤭 با... رضایت... خودم اومدم...😕 کلافه گفتن: خب چرا؟😟 + گفتم یه سر بیام اینجا...🙃 شاید کاری باشه...😕 - اینجا کاری نیست...😶 محمد... یه ذره به فکر خودت هم باش...😕 رنگ به روت نمونده...🙁 یکم استراحت کن...🙃 لبخند بی جونی زدم... + چشم آقا...🙂 - فعلا برو خونه...🙂 خوب استراحت کن...😊 هر وقت بهتر شدی... تاکید می کنم...☝️🏻 هر وقت بهتر شدی...🙃 بیا سایت...😉 یه اتفاقی افتاده...😕 در واقع بخیر گذشته...😄 باید در جریان باشی...🤗 + آقا من الانم حالم خوبه...😊 چیزی نگفتن و فقط با جدیت نگام کردن... + چشم...😕 هر چی شما بگین...🙂😊 آروم بلند شدم... رفتم سمت در... آقای‌عبدی صدام زدن... - محمد... برگشتم سمتشون... + جانم آقا؟! - مراقبِ خودت باش...🙂♥️ لبخند محوی زدم. + چشم...🙃♥️ از اتاقشون بیرون اومدم... رفتم نمازخونه و لباسامو عوض کردم. انگار این درد لعنتی ول کن نبود... امیر اومد پیشم و گفت: آقا... آقا حالتون خوبه؟😥 + آره...🙂 خوبم...😉 - می خواین بریم بیمارستان؟😢 + چیزی نیست امیر...😶 خوبم...😊 - مطمئنین دیگه؟🤔 با جدیت نگاش کردم... - آهااا... مطمئنین...😶 خندیدم و سرمو تکون دادم... + از دست تو...😄 لبخندی زد... - فوضولی نباشه...🤭 جایی میرین؟🤔 + آره...😄 یه سر میرم خونه.😊 - می رسونمتون...🙂 + زحمتت میشه...🙃 - نه آقا...😊 چه زحمتی؟😄 - وظیفه‌ست...😉🙂 از سایت بیرون اومدیم... آدرس خونه رو به امیر گفتم و حرکت کرد... یهو سوزشی تو دستم حس کردم... + آخخخ...😫 کار رسول بود...😑🔪 نیشگون گرفته بود...😐 + چته تو؟😑 - ۳ ساعته دارم باهات حرف می زنم...😐 انگار نه انگار...😑 هیچی نمیگی...😶 زل زدی به افق...😬 کلا اینجا نیستی...🙄 تو هپروت سیر می کنی...😤 + اوووو...😲 خیلی خوب بابا...😶 یه نفس بگیر...😐😑 - مگه می زاری؟؟؟😑 + 😂😐 - 😂 - خب... حالا به چی فکر می کردی؟🤔😁 + باز فوضولیت گل کرد؟😐 - بی‌ادب...😑 جواب منو بده...😶 به چی فکر می کردی؟🤔 + هیچی...🙃 - این هیچی‌ای که تو میگی، هزار تا چیز پشتشه...😑😂 + یعنی چی؟😳 - هیچی...🤣 + چی میگی؟😐💔 - گفتم که...😁 هیچی...😊😂 + اَههه...😑 ولم کن بابا...😶دیوونم کردی...😐 هِی هیچی هیچی...😬 - 😂 - ببین... من که می دونم چته...😁 - پس بهتره خودت اعتراف کنی...😉😂 + چی میگی تو؟😒 نزدیک‌تر اومد... زل زد تو چشمام... لبخندی زد... آروم و با شیطنت گفت: عاشق شدی؟😁 زود گفتم: معلومه که نه...😑 اگه می گفتم آره، همه رو خبردار می کرد...😶 دیگه آبرو برام نمی‌موند...😕 از طرفی... بچه ها هم همش مسخرم می کردن...😑 - چرا...😉 عاشق شدی...😄 - بین خودمون بمونه...🤫 - من خودمم اون اوایل، همین جوری بودم...🤭😅 یهو می رفتم تو فکر...😶 - اصلا هم تمرکز نداشتم و حواسم به کار نبود...😕 + بله...😶 می دونم...😊🤣 - کوفت...😐😂 + خب... داشتی می گفتی...😶🤣 - داوود می زنمتا...😑🔪 + خیلی خوب...😐 حالا عصبی نشو...😂 + ادامه بده...😶😆 - داشتم می گفتم...😁 - کجا بودیم؟🤔 - آهااا...😃 - الان تو هم دقیقا مثل اون موقع های من شدی...😂 - همین الان یهو رفتی تو فکر...😶😂 - تازه تمرکزم نداری...😕 من خودم دیدم محمد چند بار بهت تذکر داده...😬 + بس کن رسول...😶 اگه چیزی باشه، خودم بهت میگم...🙃 خواست حرفی بزنه که صدای در اومد... - بفرمائید... آقا‌محمد و امیر بودن... خیلی تلاش کردیم آقا‌محمد رو راضی کنیم که امشب رو طبق گفته پزشک بیمارستان بمونه...🙃 اما بی‌فایده بود...😕 آقا‌محمد و امیر رفتن... چند دقیقه بعد، دکتر وارد اتاق شد... رسیدیم بیمارستان... دکتر گفت فرشید هیچ تغییری نکرده و هنوز همون جوریه...😓 دلم خیلی براش تنگ شده بود...♥️ واسه نگاهش... واسه خنده‌هاش... واسه صداش... سخته... خیلی سخته... خیلی سخته که یکی از عزیزترین آدمای زندگیت که خیلی دوسش داری، رو تخت بیمارستان باشه و تو نتونی هیچ کاری واسه خوب شدنش انجام بدی...🙂💔 خیلی سخته بهت بگن تنها کاری که از دستت بر میاد، اینه‌که براش دعا کنی...🙃💔 خیلی سخته...😭💔
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با کلی خواهش و تمنا دکتر اجازه داد واسه ۱۰ دقیقه فرشید رو ببینم... لباس مخصوص پوشیدم و وارد اتاقش شدم... رو صندلی؛ کنار تختش نشستم... اشکام صورتمو خیس کرده بودن... با صدای گرفته ای گفتم: فرشید... فرشید جان... صدامو می شنوی؟😢 ببین چقدر حالم بده...😞 مگه نمی گفتی طاقت دیدن اشکامو نداری...؟😭 مگه نمی گفتی هیچ‌وقت تنهام نمی زاری...؟😭 پس چی شد؟؟؟😭 همه خاطراتمون اومد جلو چشمام...🙂💔 شدت گریم بیشتر شد... + فرشید تو رو خدا بیدار شو...😭 به خاطر من...😭 تو رو جون ریحانه چشماتو باز کن...😭 یهو... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔 پ.ن2: و همچنان امیر از ضایع‌شدگان است...😐😂💔 پ.ن3: وای خدا...😆 فقط حرفای رسول و داوود...😂 پ.ن4: آخی...😢 دلم واسه ریحانه سوخت...😕💔 خیلی سخته...😭💔 پ.ن5: یهو چی شد...؟🤔😱 حدساتونو درباره پ.ن5 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" تو اتاق نشسته بودم... صدای جروبحث‌شون میومد... انگار هیچ کدومشون نمی خواستن حرف بزنن... محسن هم که مثل اسپندِ رو آتیش بود...😒 الکساندر از انبار بیرون اومد و رفت تو یکی از اتاقا... چند دقیقه بعد، دور از چشم محسن، وارد انبار شدم... با دیدن محمدی که بی‌حال به صندلی بسته شده بود و دستش و پیشونیش زخمی شده بود، دلم خنک شد...😌 پوزخندی زدم و رفتم نزدیک‌تر... الکساندر اومد تو... بدون هیچ حرفی، سریع از انبار بیرون اومدم. محسن تو اتاق نبود. نشستم رو صندلی. سرمو بین دستام گرفتم. حسابی از دست محمد کفری بودم. آخ که چقققدر دلم می خواست با همین دستام خفش کنم...😤 در با شدت باز شد. سرمو بالا آوردم. الکساندر بود. معلوم بود خیلی کلافه‌ست... - محسن کو؟😠 شونه هامو بالا انداختم و گفتم: نمی دونم...😶 + حرف نمی‌زنن؟😒 - نه...😶 اما من به حرفشون میارم...😏 بلایی سرشون بیارم که تو تاریخ بنویسن...😤 فکری به سرم زد. الان وقت تلافی بود...😈 + یه پیشنهاد دارم...😉 - چی؟🤨 + با دوستاشون تماس بگیر و جلو چشم اونا زجرشون بده...😏😈 شاید به حرف اومدن.😁 پوزخند خبیثانه‌ای زد و گفت: فکر خوبیه...😏 به قول شما ایرانیا... ترشی نخوری، یه چیزی میشی.😄 از حرفش خندم گرفت... - حالا چه جوری شکنجشون بدم؟🤔 - دیگه چه بلایی سرشون بیارم؟😏 + این همه آدم هیکلی و غول‌تشن دور و برتن...😶 خب به اونا بگو...😉 - خوبه...😏 خیلی خوبه...😈 اینو گفت و از اتاق بیرون رفت... تو اتاقی بودم که به انبار دید داشت. محسن تو انبار بود و داشت باهاشون حرف می زد. الکساندر هم وارد انبار شد... به اون مردا اشاره کرد و اونا هم با مشت و لگد افتادن به جون محمد و رفیقش... آخیش...😀 کیف کردم...😌 دلم خنک شد...😏😈 محسن اومد و بعد از جروبحث با من، از اتاق بیرون رفت... با الکساندر، دوباره رفتن تو انبار... الکساندر محسنو تهدید کرد که اگه محمدو نکشه، خودش کشته میشه...😨 داشتم از استرس می‌مردم...😓 الکس خیلی بی‌رحم بود...😥 هر کاری از دستش برمیومد...😰 اگه زبونم لال بلایی سر محسن میومد... وای... حتی فکرکردن بهش هم تنمو می لزوند.😓 با صدای محسن، به خودم اومدم... - نزن...😨 ب..... باشه....😓 رفت سمت محمد... حرف آخرش داغونم کرد...😓💔 گفت: اگه قراره در قبال خیانت به وطنم زنده بمونم، همون بهتر که بمیرم... کاش منم یه‌ذره از شجاعت محمدو داشتم...🙂💔 کاش... کاش... کاش... اما اینا حالا دیگه فایده‌ای نداشت... من ته خط بودم... یا می کشتم، یا کشته می شدم... هیچ ترسی تو چهرش نبود... آخه مگه یه آدم چقدر می‌تونه شجاع و نترس باشه؟ چقدر می‌تونه مرد باشه؟ فقط یه لحظه بود... یه‌ذره اون چاقو رو فشار می دادم و تمام... همیشه بهم می‌گفت از مرگ نمی‌ترسه...🙂💔 می‌گفت دوست داره شهید بشه...🙃💔 حالا دیگه بهم ثابت شد راست می‌گفته...😄💔 رومو ازش برگردوندم و چشمامو بستم. همین که خواستم چاقو رو فشار بدم، در با شدت باز شد. سر جام میخکوب شده بودم... همه‌مونو دستگیر کردن... و.... دیگه همه چی تموم شد...🙃 من مطمئنم این داوود یه چیزیش هست.😕 اصلا اون داوود سابق نیست.🙁 خیلی تو فکر بود.😶 هر چی ازش پرسیدم به چی فکر می‌کرده، حرفی نزد.😐😕 حدس می‌زدم عاشق شده باشه.😁 اما خودش انکار می‌کرد. دکتر وارد اتاق شد... بعد از معاینه گفت: خداروشکر مشکل خاصی ندارین...😊 سرمتون که تموم شد، مرخصین...🙃 - البته شرط داره.😄 + چه شرطی؟🤔 - یک: خوب استراحت کنین...🙃 - و دو: دارو هاتونو سر‌وقت مصرف کنین...😊 + حتما...😃😄 دکتر از اتاق بیرون رفت... هنوز چند دقیقه نگذشته بود، که در باز شد... سارا بود... اومد تو اتاق... + چی شده؟ - آقا‌فرشید... یهو حس کردم انگشتش تکون خورد... دستش تو دستم بود... خیلی گریه کرده بودم... چشمام تار میدین... اول فکر کردم اشتباه دیدم... اما دوباره انگشتش تکون خورد... دستشو رها کردم... با ناباوری جیغ زدم... سریع از اتاق بیرون اومدم و دکتر رو خبر کردم... رفتن تو اتاق فرشید و منو راه ندادن... بالاخره بعد از ۱۰ دقیقه، از اتاق فرشید بیرون اومدن... همه پرواز کردیم سمت دکتر... + چی شد آقای‌دکتر؟😥 لبخندی زدن و گفتن: حالشون خیلی بهتر شده...😃 خداروشکر از کما بیرون اومدن...😄 - این واقعا یه معجزه‌ست...🙂 تو دلم کلی خداروشکر کردم... اینبار از شدت خوشحالی گریه می کردم... + می تونم ببینمش؟ - فعلا که بی‌هوشن... منتقلشون می کنیم CCU. - چند ساعت دیگه بهوش میان... اون موقع می تونین ببینینشون...😊 + ممنون...🙂 - خواهش می کنم...🙃 همه خوشحال بودیم... سارا رفت تا به رسول خبر بده... منم رو صندلی رو به روی اتاق فرشید نشستم و منتظر شدم تا بهوش بیاد... ادامه دارد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ۳۰ دقیقه بعد، رسیدیم... + ممنون امیر‌جان...🙂 - خواهش می کنم...🙃 + از دیشب سر پایی ها...😕 بیا تو یه استراحتی بکن...😄 لبخندی زد و گفت: ممنون که انقدر به فکرمین...🙂♥️ ولی... مزاحم نمیشم...😅 + مزاحم چیه...😶 مراحمی...🤗 - باید یه سر برم خونه...😊 بعدم میرم سایت...🙃 نفس عمیقی کشیدم... + خیلی خوب... پس مراقب خودت باش...😊 خستگی از چشمات می‌باره...😶🙁 یه ذره استراحت کن...😕 - کاش خودتون هم به این حرفا عمل می کردین...😶😑 + بله؟🤨 - هیچی...😊😶 لبخندی زدم... + خداحافظ...😄 - خدانگهدار...😁 از ماشین پیاده شدم... یهو سرم گیج رفت...😓 دستمو به دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشم... امیر از ماشین پیاده شد و هراسون اومد سمتم... با‌نگرانی گفت: خوبین آقا؟😰 سرمو تکون دادم... - مطمئنین؟😥 لبخند محوی زدم و گفتم: خوبم...🙂 زود برو یه وقت دیرت نشه...🙃 کلی اصرار کردم تا بالاخره با اکراه قبول کرد بره... سوار ماشین شد و رفت... کلید انداختم و درو باز کردم... همزمان با باز شدن در، دوباره دردم شروع شد...🙃💔 با‌نگرانی گفتم: فرشید چی؟😨 لبخندی زد و گفت: از کما بیرون اومدن...😄 + ایییییییییوووووللللل...🤩 انگار همه دنیا رو بهم دادن...🙂♥️ چند دقیقه بعد، سرمم تموم شد... سارا اومد و سرممو کشید... با کمک داوود از تخت پائین اومدم... پام یکم درد می‌کرد... موقع راه‌رفتن هم می‌لنگیدم...😕 دکتر گفته بود تا یه مدت همین‌جوریم... چاره‌ای نبود...🙁 باید تحمل می‌کردم...🙃 همراه داوود و سارا، رفتیم سمت CCU... با نرگس مشغول صحبت بودیم... - خیلی درد داری؟🙁 لبخند کم‌جونی زدم و گفتم: نه زیاد...🙃 تو رو که می‌بینم، همه دردامو فراموش می‌کنم...🙂♥️ لبخندی زد... چند دقیقه بعد، امیر و آقا‌محمد وارد اتاق شدن... همه رفتن بیرون تا من استراحت کنم... فکرم پیش فرشید بود... خیلی نگرانش بودم... آخه چه جوری می‌تونم با خیال راحت بخوابم وقتی رفیقم، داداشتم... چشم خوشگله گروهمون...🙂💔 رو تخت بیمارستانه و معلوم نیست چه اتفاقی براش بیفته...😞 با صدای در، رشته افکارم پاره شد... + بفرمائید... نرگس بود... رو صندلی، کنار تختم نشست... لبخندی به روش زدم... یعنی میشه یه خبر خوب داشته باشه؟😄💔 میشه اون خبر خوب درباره فرشید باشه؟🙃💔 خودم امیدی نداشتم...💔 خوشحالی رو تو چشماش خوندم... با‌لبخند گفت: آقا‌فرشید حالشون بهتر شده و از کما بیرون اومدن...🙃 چند ساعت دیگه هم بهوش میان...🙂 خدایا شکرت...🤲🏻😄 عاشقتم که فکرمو خوندی...🙃 راست میگن جایی که فکرشو نمی‌کنی خدا به دادت می‌رسه...🙂 راست میگن باید صبور باشی... بهترین چیزا زمانی اتفاق میفته که انتظارشو نداری...✨ نگاهی به تسبیح تو دستم انداختم... نمی‌دونم چندمین دوری بود که داشتم صلوات می‌فرستادم...🙂 اینو فرشید بهم هدیه داده بود...😄 خودشم جفت همین تسبیح رو داشت...🙃 یه بار که رفتیم قم، بعد از زیارت رفتیم بازار تا سوغاتی بخریم... دور از چشم من، اینا رو خریده بود... وقتی برگشتیم هتل، اینو بهم داد... واقعا غافل گیر شدم... اون شب بهم گفت: دلم می‌خواد وقتی باهاش ذکر میگی، به یاد من باشی...🙃 اون موقع به این حرفش خندیدم و با خودم گفتم همین جوری یه چیزی گفته... زیاد جدی نگرفتم... اما الان فهمیدم منظورش چی بوده...🙂♥️ با صدای یلدا، از فکر و خیال بیرون اومدم... کنارم نشسته بود... دستمو گرفته بود و با ذوق نگام می کرد... + چی شده؟😄 - داداش‌فرشید بهوش اومده...😃 مثل برق از جام پریدم... از شدت خوشحالی، ضربان قلبم بالا رفته بود... - برو ببینش...🙂 + پس تو چی؟ بابا‌محمود... مامان‌ملیحه...😶 - فعلا تو برو...😊 ما هم به موقعش می‌بینمیش...🙃 لبخندی زدم... محکم بغلش کردم و گونشو بوسیدم... رفتم سمت اتاق فرشید... قلبم دیوانه‌وار خودشو به قفسه سینم می‌کوبید...🙃 دلم می‌خواست زودتر ببینمش...♥️ لباس مخصوص پوشیدم و وارد اتاقش شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: محمد و امیر...🙃 پ.ن2: و باز هم امیر ضایع می‌شود...😶😂 امار ضایع شدنش زده بالا...😐💔😂 بالاتر از رسول...🤦🏻‍♀😶😂💔 پ.ن3: دوباره سرش گیج رفت...😕 دوباره دردش شروع شد...🙃💔 پ.ن4: حرفای قشنگ سعید...🙃✨ پ.ن5: ریحانه...🙂💫 فهمید منظورش چی بوده...🙃 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" دستمو کنار پهلوم گذاشتم و آروم ماساژ دادم تا شاید بهتر شه... اما بی‌فایده بود‌... بدجوری درد می کرد...😓 دستمم که بدتر از اون... درو بستم... عزیز از اتاق بیرون اومد... سریع خودمو جمع‌و‌جور کردم... خیلی سخت بود...🙃 اما سعی کردم چیزی بروز ندم...🙂 + سلام عزیز...😃 با‌خوشحالی گفت: سلام دورت بگردم...😃 عطیه از اتاق بیرون اومد... با ذوق گفت: سلام محمد...😍 + سلااام...😃 عطیه‌بانو...😄 آخ که چقدر دلم واسه خنده ها و ذوق کردناشون تنگ شده بود...🙃♥️ + چطورین؟😁 هر دو با هم گفتن: عالی...😄 + خداروشکر...😃 عطیه گفت: تو چطوری؟🙃 + الحمدالله...🙂 منم خوبم...😊 خیلی سخته تو اوج خستگی... درست وقتی که درد داری، بگی خوبی...🙃 عزیز گفت: مطمئنی؟😶 می‌دونستم حرفمو باور نمی‌کنه...😕 مادره دیگه...😄♥️ تو یه نگاه می‌فهمه حال بچش خوبه یا بد...🙂💔 + بله...😄 وقتی شما عالی هستین، منم خوبم...😊♥️ لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت... آروم از پله‌ها بالا رفتم... رو صندلی، کنار تختش نشستم... چشماش بسته بود... صداش زدم...🙂♥️ + فرشید... فرشید‌جان... منم... ریحانه...🙃 آروم چشماشو باز کرد... لبخند بی‌جونی زد... چقدر دلم تنگ شده بود واسه لبخندش...🙂💔 باصدای ضعیفی گفت: س... سلام...😄 لبخندی به روش زدم... بغض بدی به گلوم چنگ می زد... + سلام...🙂 - خو... خوبی؟🙃 دیگه نتونستم تحمل کنم... بغضم ترکید و گریه کردم... - عه...😶 ریحانه...😄 گریه... نکن دیگه...😕 پاک کن... اشکاتو...🙃 اشکامو پاک کردم... با صدای گرفته‌ای گفتم: درد داری؟🙂 - نه...🙃 خوبم...😊 می‌دونستم خیلی درد داره و واسه اینکه من نگران نشم، انکار‌ می‌کنه...😕💔 - خیلی... گریه... کردی؟😕 + چطور؟🙃 - آخه... چشمات... قرمزه...🙁 آهی کشیدم و گفتم: اگه بدونی چی بهم گذشت...🙂💔 - ببخشید که... نگرانت... کردم...😕 + این چه حرفیه...😶 تقصیر تو که نبوده...🙃 + چیزی نمی‌خوای...؟🙂 سرشو تکون داد و گفت: چرا... آب... تشنمه... پارچ‌آب رو از روی میز کنار تخت برداشتم و یه لیوان آب براش ریختم... تختشو یکم بالا آوردم و لیوانو نزدیک لباش بردم... کم‌کم خورد... تموم که شد، آروم گفت: یا‌حسین... لبخندی رو لبم نشست... - ممنون...♥️ خیلی... تشنم بود...🙂 نشستم رو صندلی... + خواهش می کنم...😊 - ریحانه... + جانم؟! - من... چقدر... بی‌هوش بودم؟🤔 + تقریبا یه روز...🙃 - چه کم...😶 + می‌خوای برم به دکتر بگم بیاد دوباره بی‌هوشت کنه؟!🤔😐 - ببخشید... اشتباه... ‌کردم...😶 - اعصاب‌... نداریا...😢😕 + 😂 - 😂 یهو... وقتی سارا‌خانم گفتن فرشید بهوش اومده، داشتم ذوق‌مرگ می‌شدم...😍😄 به رسول کمک کردم و رفتیم CCU... تو سالن بیمارستان نشسته بودم... چشمم افتاد به در ورودی... مثل برق از جام پریدم... خانم‌امینی بودن...😨 نمی‌دونم چرا... اما خیلی هول کردم...😰 خدایا... یعنی هر کس عا... نه...😨 یعنی... هرکس... به کسی... علاقمند میشه...🙃 رفتارش انقدر عوض میشه...؟!😶 وای...😶 نگا نگا نگا...😐 دوساعته دارم با خودم حرف می‌زنم...😓😑🔪 دیوونه شدم رفت...🤦🏻‍♂ سریع رفتم سمتشون... سر به زیر گفتم: سلام... همون‌طور که سرشون پائین بود، جوابمو دادن... - سلام... + حالتون خوبه؟ - شکر... شما خوبین؟ + الحمدالله... + چیزی شده که اومدین اینجا؟ - نه... فقط... گفتم بیام از حال بقیه باخبر بشم... + خداروشکر همه خوبن... یعنی... بهترن... فرشید هم بهوش اومده... - خب خداروشکر... گوشیشون زنگ خورد... - ببخشید... + خواهش می کنم... از من فاصله گرفتن و جواب دادن... چند دقیقه بعد، برگشتن و گفتن: ببخشید... یه کاری پیش اومده... من باید برم... اگه کاری بود، خبرم کنین... - حتما... + خداحافظ... - خدانگهدار... با چشم، رفتنشون رو دنبال کردم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: محمد...🙃 دلش تنگ شده بود...♥️ پ.ن2: خیلی سخته...😕🙃 پ.ن3: مادره دیگه...😄💔 پ.ن4: ریحانه و فرشید...🙃 پ.ن5: یا‌حسین...♥️ پ.ن6: و باز هم یهو...😱😁😂 پ.ن7: داوود هول شد...😶😂 دیوونه شد رفت...😕😂 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" یهو سرفه کرد... دستشو کنار قلبش گذاشت... خیلی ترسیدم...😰 سریع از اتاق بیرون اومدم و به دکتر خبر دادم... چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد... رفتم سمتش و با‌نگرانی گفتم: چی شد آقای‌دکتر؟😥 - خداروشکر بخیر گذشت...🙃 فقط... تا ۶ ساعت نباید چیزی بخورن...😶 نه آب، و نه غذا... - بازم بشون سر می‌زنم... + ممنون... - خواهش می‌کنم... نفس راحتی کشیدم... سارا اومد کنارم و گفت: چیزی خوردن؟🤔 سرمو تکون دادم و گفتم: آره...😕 - چی؟😶 + آب...🙃 نمی‌دونستم براش ضرر داره...🙁 دستمو گرفت و گفت: قربونت برم...😊 اشکال نداره...🙃 خداروشکر که الان حالشون خوبه...🙂 لبخندی زدم... - میگم... حالا که خیالت راحت شد، بیا بریم خونه یکم استراحت کن...😊 رنگ به روت نمونده...😕 خیلی خسته بودم... خیالم از بابت فرشید راحت بود...🙂 برای همین، مخالفتی نکردم... + باشه...🙃 بریم...😄 رسول هم باهامون اومد... دلم واسه مامان و بابا تنگ شده بود...♥️ الان یه هفته بود وقت نکرده بودم برم و بهشون سر بزنم...🙁 از طرفی خبر نداشتن چه اتفاقی واسه فرشید و رسول افتاده...🤭 برای همین رفتیم اونجا... نیم ساعت بعد، رسول و سارا رفتن خونه‌شون... منم رفتم تو اتاقی که یه زمانی مال من بود...😄 البته مامان و بابا همیشه میگن این اتاق، از اول اتاق من بوده و اتاق منم می‌مونه...🙃 چقدر دلم تنگ شده بود واسه اتاقم...♥️ دکوراسیونشو هیچ تغییری نداده بودن و مثل همیشه بود... مامان اومد و کنارم نشست... - ریحانه‌... + جانم؟! - میگم... رسول چرا پاش می‌لنگید؟😕 رنگشم خیلی پریده بود...🙁 نگرانی های مادرانش...😄💔 لبخندی به روش زدم و گفتم: خودش که گفت...🙃 تو عملیات زخمی شده...🙂 دکتر گفت اگه استراحت کنه، زود خوب میشه...‌😊 - خودت چی؟😶 - تو آینه خودتو دیدی؟😕 - رنگت شده مثل گچ دیوار...😶😔 - دخترم، انقدر خودتو اذیت نکن...🙁 + چیزی نیست...😕 زیاد نخوابیدم...😶 واسه همونه...🙃 نگران نباشین...😊 لبخندی زد... آخ که چقدر دلم تنگ شده بود واسه لبخند قشنگش که تو دنیا تک بود و نمونه نداشت...🙃✨ - پس خوب استراحت کن دختر قشنگم...🙂♥️ + چشم مامان گلم...🙃♥️ از اتاق بیرون رفت... پریدم رو تختم... کم‌کم چشمام گرم شد و خوابم برد... کاپشنمو آویزون ‌کردم و گفتم: خب عطیه‌خانم...😄 چه خبرا؟🙃 - سلامتی...😊 شما چه خبر؟😄 نشستم کنارش و گفتم: هیچی جز دلتنگیِ شما...🙂💔 + عه...😃 چه رمانتیک...😊😶😂 - مرسی که به این زیبایی احساساتمو خراب کردی...😊😐💔 - خواهش می کنم...😊 هر دو خندیدیم... - ما هم دلمون برات یه ذره شده بود...🙃♥️ لبخندی زدم... - میگم... یه چیزی بپرسم، راستشو میگی؟🙂 یا‌خدا...😓 حتما شک کرده...🤦🏻‍♂ + حالا تو بپرس...😉 - مطمئنی حالت خوبه؟😕🙃 ای‌خدا...😢 هر چی بگم، باور نمی‌کنه...😕 + آره...😅 عالیم...😊 - آخه... رنگت خیلی پریده...😕 - زیاد سرحال نیستی...🙁 با‌اینکه همه تلاشمو کردم چیزی به روی خودم نیارم، اما مثل همیشه عطیه شک کرده...😶🙃 + چیزیم نیست...🙃 فقط... یکم خستم...🙂 همین...😊 شما هم انقدر نگران نباش...🙁 چون نگرانی نه واسه خودت خوبه، نه واسه بچه...😕 لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت... برام عجیب بود انقدر زود بی‌خیال شد.😶 شاید چون می‌دونه اگه نخوام چیزی رو بگم، نمیگم...😂 گوشیم زنگ خورد... رسول بود... + سلاااام...😃 استاد...😄 چطوری؟😊 - سلام آقا...😄 خوبم...🤗 شکر...☺️ شما چطورین؟🙃 + الحمدالله...🙃 منم خوبم...😊 چیزی شده؟🤔 - آقا مژده بدین...!😃 + چی شده؟!😄 - فرشید بهوش اومده.🤩 سریع از بلند شدم... پهلوم بدجوری تیر کشید...😓 اما به روی خودم نیاوردم...🙃 خیلی ذوق کردم...😄✨ + خداروشکر...😃 الان حالش چطوره؟😄 - بهتره...😊 - راستی یه وقت شما نیاین بیمارستانا.😶 + چرا؟!😐 - خب... امشب رو که بیمارستان نموندین.😕 دکتر هم گفت باید خوب استراحت کنین.🙃 جلو عطیه نمی‌تونستم چیزی بگم...🤭 برای همین گفتم: من بعدازظهر میام...😊 - عه...😶 آقا...؟!😕 + حرف نباشه...😑 خداحافظ.😐 - خدانگهدار.😐 گوشیو قطع کردم. خیلی وقت بود ضایعش نکرده بودم.😂 انگار این درد لعنتی ول کن نبود...😕 هر لحظه هم حالم بدتر از قبل می‌شد...😓 سرگیجه هم داشتم که هر چی می‌گذشت، شدیدتر می‌شد...😶 عطیه صدام زد... با هم سفره رو چیدیم... بعد از ناهار، یه مسکن خوردم... دردم کمتر شد... چشمامو بستم... نمی‌دونم چقدر گذشت که خوابم برد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: هوووففف...😓 فعلا بخیر گذشت...😶 پ.ن2: ریحانه و اتاقش و مامانش...🙃😄♥️ پ.ن3: محمد و عطیه...🙃♥️ پ.ن4: احساساتشو خراب کرد...😐💔😂 پ.ن5: و پس از مدت ها رسول ضایع می‌شود...😃😂💔
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با آقا‌محمد تماس گرفتم و گفتم فرشید بهوش اومده. خیلی خوشحال شد.😄 بهش گفتم به خاطر وضعیتش نیاد بیمارستان.😕 که خب گفت بعد از ظهر میاد و ضایعم کرد.😐💔 همراه ریحانه و سارا، رفتیم خونه مامان و بابا... رسیدیم خونه. با کمک سارا، از ماشین پیاده شدم و رفتیم تو... لباسامو عوض کردم. نشستم رو کاناپه. سارا از آشپزخونه بیرون اومد. یه سینی دستش بود که توش دو لیوان آب‌پرتغال بود.😋 منم که عاشق آب‌پرتغال بودم و هستم.😍 سینی رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز. یکی از لیوانا رو برداشتم. + دست شما درد نکنه.😄 - خواهش می‌کنم.😊 - رسول...🙂 + جانم؟!🙃 - یه سوال بپرسم، جواب میدی؟🤔🙂 اوه اوه اوه اوه...😶 خدا رحم کنه...😓 لیوان رو گذاشتم رو میز و با‌لبخند گفتم: بپرس.😊 - تو... واقعا ماموریت بودی؟🙃 وایِ من...🤦🏻‍♂ ای خدا...😕 چی بگم آخه؟😫 + آره. چطور؟🤔 - می‌تونم از چشمات بخونم راستشو نمیگی...😶 به لیوان آب‌پرتغال اشاره کردم و گفتم: نمی‌خوری؟🤔 خوشمزه‌ستا...😁 - الان میل ندارم.😊😶 + اگه نمی‌خوری؛ چرا دوتا لیوان آوردی؟😶 - جفتشو واسه تو آوردم.😬🙃 - الانم به جای اینکه بحث رو عوض کنی، جواب منو بده...😐😶 نه... مثل اینکه دیگه پنهان کاری فایده نداره...😕 تصمیم گرفتم همه چیز رو بهش بگم...🙃 نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ..... آروم چشمامو باز کردم. ساعت ۳:۳۰ دقیقه بعد از ظهر بود. نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. خدا رو شکر درد نداشتم.😄 اما هنوز بدنم کوفته بود.😕 لباسامو عوض کردم. سوئیچ ماشینو برداشتم و بعد از خداحافظی، رفتم سمت بیمارستان... ضبط ماشینو روشن کردم. اولین آهنگی که پلی شد، "عمار داره این خاک" از حامد‌زمانی بود. آخ که چقدر این آهنگو دوست داشتم.🙃♥️ باهاش زمزمه کردم... رسیدم بیمارستان. ماشینو پارک کردم و پیاده شدم. وارد سالن بیمارستان شدم. داوود رو دیدم. سرش پائین بود. رفتم سمتش. دستمو گذاشتم رو شونش. سرشو بالا گرفت. با دیدنم سریع بلند شد. معلوم بود خیلی تعجب کرده که منو اینجا دیده... چشماش قرمز بودن.😕 - عه... سلام آقا.😟 از صداش و چهرش می‌شد فهمید خیلی خسته‌ست.🙁 لبخندی زدم. + سلاااام...😄 آقا‌داوود...😊 چیه؟🤨 چرا تعجب کردی؟🤔 - شما... اینجا...😶 با این وضع‌تون.😕 می‌دونستم منظورش چیه. ولی خودمو زدم به اون راه.😶 واسه همین نگاهی به سر تا پای خودم انداختم و بعد رو به داوود گفتم: چه وضعی؟🤨 - آقا خودتون می‌دونین منظورم چیه.😶 دکتر گفت باید استراحت کنین.😕 بعد اومدین بیمارستان؟🙁 + برای بار هزارم...😶 من خوبم.🙃 - اما... + دیگه اما و اگر نداره.😊😶 خستگی داره از چشمات می‌باره.😕 برو یکم استراحت کن.🙂 من هستم.😉🙃 - آخه... + داوود یا همین الان میری، یا در اولین فرصت حکم اخراجتو میدم دستت...😬😑 هول شد و گفت: اممم... خب... آخه... نمیشه که...😕 + آهااا...😲 کِی اینطور.😶 باشه.😊 پس همین الان زنگ می‌زنم سایت. میگم اخراج شدی و دیگه راهت ندن.🙃 زود گفت: نههه.😨 چشم.😓 میرم.😢 از کارش خندم گرفت. + آفرین...👏🏻 حالا شدی یه پسر خوب و حرف گوش کن.😊 پوکر‌فیس نگام کرد. با‌جدیت نگاش کردم. گوشیمو از جیبم بیرون آوردم. دستمو گرفت و گفت: میرم آقا.😰 میرم.😥 گوشیمو گذاشتم تو جیبم. به در خروجی بیمارستان اشاره کردم و گفتم: به‌سلامت.🙃 خداحافظ.😊 - خدانگهدار.😕 فقط... لطفا مراقب خودتون باشین.🙃 لبخندی زدم و گفتم: هستم.🙂 آروم گفت: امیدوارم...😶 فکر کرد من نشنیدم...😑 + چیزی گفتی؟🤨 هول شد و گفت: نه...😨 یعنی... با خودم بودم...😅😰 - راستی... فرشید رو منتقل کردن CCU. + ممنون که گفتی...😊 - خواهش می‌کنم.🙃 - یا‌علی... + علی‌یارت... سوار ماشینش شد و رفت... منم رفتم سمت CCU. اثر مسکن داشت از بین می‌رفت...😕 دوباره دردم شروع شد...😓 دستم... پهلوم... همه تنم درد می‌کرد...💔 سرگیجه هم که اَمونمو بریده بود...🙁 یه لحظه چشمام سیاهی رفت... دستمو به دیوار تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم... چشمامو بستم. چند ثانیه گذشت... چشمامو باز کردم... یکم بهتر شدم... به مسیرم ادامه دادم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: رسول و سارا...🙃 پ.ن2: محمد...🙂 پ.ن3: وای خدا...😆 فقط حرفای داوود و محمد...😂 پ.ن4: بازم دردش شروع شد...😕💔 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
دوستان عزیز، باید تمام پارت‌ها از اول و به ترتیب در کانال قرار بگیره! قرارمون هم همین بود دیگه🙂 ان‌شاءالله قراره با کانال‌های دیگه‌ای تبادل داشته باشیم و عضو جدید جذب کنیم، کانال قبلی که قراره حذف بشه. به هر حال اعضای جدید هم حق‌شونه که رمان رو از اول بخونن:) در ثانی، هنوز درگیری‌هایی دارم که اجازهٔ نوشتن رو بهم نمی‌ده. ازتون ممنونم که تا اینجا لطف کردید و صبوری به خرج دادید🌱 کمی دیگه صبر کنید، ان‌شاءالله پارت جدید رو هم براتون می‌ذاریم😄 شب‌تون مهدوی✨