eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولاالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صدای قدمت می‌آید...
زیبا‌بود. . .✨ _مهرنیا
تا‌زمـانے‌ڪھ؛ گرفتـار‌نَفْس‌باشیـم🚶🏿‍♂' هم‌نَفَس‌امـامِ‌زمآن‌نخواهیـم‌بود . . :)! _مهرنیا
امام حسینم🥺❤️ _مهرنیا
نخ ... به پای ... بادبادک های ... کم طاقت مبند ... زندگی را هر چه آسان تر بگیری ... بهتر است ...! _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_دهم بیژن میگفت: "اگر ارتباط برقرار کنی میتونی فرا درمانی هم بکنی!" من سرم یه
😱🔥 بابا بیچاره فکر میکرد به خاطر برخوردش من اینجور شدم.. برای همین مهربون تر از قبل نازم رو میکشید....! ولی غافل از این که عامل این حالتم اول بیژن و بعدش اعمال خودمه...! خداییش خودم خیلی وحشت کرده بودم اما باز هم درس نگرفتم و زنگ زدم به عامل جنایت یا همون بیژن و بهش گفتم چی برام پیش اومده..! بیژن گفت: "اتفاقا این حالت نشونه ی خوبیه!یک نوع برون ریزیه!تو اتصالات بعدی بهتر از این میشی...اولشه! تو استعداد مستر شدن داری هما جان...!" روزهای بعدی تلفنی با بیژن درتماس بودم.. جالبه که شوره ی سرم به کلی از بین رفته بود و این باعث شد من به کارهای بیژن اعتماد کنم..! یک روز بیژن زنگ زد و گفت: "هما یک جلسه تو خونه ی یکی از دوستان هست که بهت افتخار میدم بیایی!جلسه ای استثنایی هست و هرکسی رو راه نمیدن!آخه همه از مستر های سرشناس و موفق هستند.!" گفتم: "بابا کنترلم میکنه...نمیذاره بیام..!" گفت: "جلسه طرف صبحه..میام دانشگاه دنبالت و تا قبل از اینکه بابات بیاد دنبالت برت میگردونم.!" با اینکه یه کم میترسیدم اما خیلی دوست داشتم تو همچین جلسه ای باشم و مسترهای مهم رو ببینم..! به پیشنهاد بیژن مانتو قرمزم رو پوشیدم.. انگار رنگ قرمز یک تقدس خاصی براشون داشت! بعد از ساعتی انتظار بالاخره بیژن رسید.! نشستم تو ماشین.. بیژن دستم رو گرفت و گفت: "قبل از حرکت باید یک چیزی بهت بدهم.!" از تو داشبرد ماشین یک جعبه ی کوچک درآورد.. یه انگشتر ظریف با نگینی که شکل یک چشم روش چسبونده شده بود..! به انگشتر نگاه میکردی انگار اون چشم داشت نگاهت میکرد..! انگشتر رو کرد تو انگشتم و گفت: "اینم حلقه ی ازدواج برای همسرگلم...!" از انگشتره خوشم اومد.. بیژن میگفت: "این تک چشم نیروهای اهریمنی رو ازت دور میکنه!" و من نمیدونستم که این انگشتر باعث جذب شیاطین میشه..! حرکت کردیم به سمت مقصد.... _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_یازدهم بابا بیچاره فکر میکرد به خاطر برخوردش من اینجور شدم.. برای همین مهربون
😱🔥 وارد ساختمون شدیم... مثل اینکه خونه ی یکی از مسترهای زن بود! انگار نیمه های جلسه بود که رسیدیم! ازچیزی که میدیدم خیلی تعجب کردم! بر خلاف جلسه ی قبل که معنوی و روحانی بود اینجا مثل تگزاس میموند! یک مشت زن بی حجاب قاطی مردا هرکدوم یک جام به دستشون که فکر میکنم ش*ر*ا*ب بود! باتعجب برگشتم به سمت بیژن و گفتم: "اینجا چرا اینجوریاست؟!اینا که دم از دین و قرب خدا میزنن با نجاست خواری و ش*ر*ا*ب میخوان به قرب الهی برسند؟!" بیژن گفت: "تحمل داشته باش!تو چون مدارج عالی عرفان رو طی نکردی درک اینجور چیزا برات امکان پذیر نیست!تو اینجا نمیخواد کشف حجاب کنی و چیزی بنوشی..فقط یک اتصال بگیر تا ببینم ظرفیت تعلیم ترم های بالاتر رو داری؟!" مثل همیشه نتونستم باهاش مخالفت کنم.. دو تا از مسترها اومدن دو طرفم و به اصطلاح خودشون وصلم کردن به شعور کیهانی...! خدای من.. همه جا رو نور سیاهی فرا گرفته بود! به نظرم میرسید یکی داره کاسه ی سرم رو میتراشه! دست و پاهام به اختیار خودم نبود و تند تند تکون میخورد! ناخودآگاه از جام بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه.. هرچی دم دستم بود شکوندم یه کم آروم شدم و اومدم سرجام نشستم.! بیژن که شاهد همه چی بود کف زنان اومد کنارم نشست و گفت: "آفرین هما...میدونستم که روح تو ظرفیتش رو داره!توموفق شدی به شعور کیهانی وصل بشی!اون ظرف شکستنتم یک نوع برون ریزی بود! از این به بعد تو میتونی کارای خارق العاده ای انجام بدی...!" بعد انگار کسی تو گوشش چیزی گفت.. بلند شد.. _پاشو هما بابات داره میاد سمت دانشگاه!پاشو تا نرسیده من ببرمت...! سریع پا شدم و راه افتادیم.. تقریبا پنج دقیقه زودتر از بابا رسیدم..! سوار ماشین بابا شدم.. میخواستم سلام و علیک کنم یکهو صدای انگلیسی مرد گونه ای از گلوم بیرون امد.! بابا با تعجب نگاهم کرد.. پشت سر هم سوالای مختلف پرسید.. من میخواستم جواب بدهم اما بی اختیار با اینکه اصلا به زبان انگلیسی وارد نبودم جواب سوالات بابا رو با همون لحن صدا و به زبان انگلیسی سلیس جواب میدادم.! خودم گیج شده بودم و بابا داشت دیوونه میشد...! رفتیم خونه.. مامان امد جلو بابا زد تو سرش و اشاره کرد به من و گفت: "حمیده..دخترت دیوونه شده!" مامان شونه هام رو تکون داد.. پرسید: "چت شده هما؟!" اومدم بگم هیچی نشده و... اینبار صدای بچه ای از گلوم خارج شد که به زبان ترکی صحبت میکرد......! خودمم گیج شده بودم.. بابا اینبار خشکش زده بود و مامان ازحال رفت..! منو بردن تو اتاقم قرص خواب دادن بخورم تا بخوابم.! فک کنم به گمانشون من واقعا دیوونه شده بودم! عصر میخواستن ببرنم پیش روانپزشک..! خیلی احساس خستگی میکردم.. اروم خواب رفتم.. با تکون های مادرم ازخواب بیدارشدم.. مادر با ترس بهم خیره شده بود... گفتم: "ساعت چنده مامان؟!" مامان پرید بغلم کرد و گفت: "خدا رو شکر خوب شدی..دیگه دری وری با زبون های ترکی و انگلیسی نمیگی..!پاشو عزیزم یه چی بخور میخوایم بریم دکتر!" گفتم: "دکتر نه من طوریم نیست نمیام.!" مامان: "اتفاقا باید بیای..همون دفعه ی قبل که تشنج کردی می بایست میبردیمت...!" بالاخره با زور همراه پدر و مادرم رفتیم پیش یک روان پزشک... _مهرنیا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_دوازدهم وارد ساختمون شدیم... مثل اینکه خونه ی یکی از مسترهای زن بود! انگار ن
😱🔥 بابا و مادر آنچه که دیده و شنیده بودند برای دکتر تعریف کردند... دکتر کمی به فکر فرو رفت و بعد از کمی مکث گفت: "بیماری دخترشما....اصلا به نظر من بیمار نیستند ایشون دچار یک نوع عکس العمل برای کاری که انجام داده اند شدند!با توجه به شرکت در کلاس عرفان حلقه که الان تازگیا بین جوانا و گاها بیماران برای فرادرمانی باب شده احتمال جن زدگی وجود دارد که اونم از حیطه ی علم من خارج است و باید به یک عالم دین مراجعه شود...!" پدر و مادرم خشکشون زده بود.. باورشون نمیشد با یکبار شرکت کردن تو جلسات عرفان حلقه اینجور شده باشم! بیچاره ها خبر نداشتند من دو بار با شعور کیهانی یا همون اجنه ارتباط برقرار کردم...! یه جورایی خودم هم ترسیده بودم! تصمیم گرفتم زنگ بزنم بیژن و ازش بخوام تو این کلاس ها و محافل اسم من رو خط بزنه.. شب بعد از اینکه بابا و مامان خوابیدن.. زنگ زدم به بیژن و هر چی اتفاق افتاده بود گفتم و ازش خواستم دور من رو تو اینجور جاها خط بکشه...! بیژن با لحنی خاص گفت: "دیوونه...تو الان خارق العاده شدی!شعور کیهانی در وجودت حلول پیدا کرده!ازت میخوام یکبار.. فقط یکبار در جلسه ی خاص که به همین زودیا برگزار میشه شرکت کنی و مقام خودت رو به عینه ببینی...!" گفتم: "چه جور جلسه ای هست؟!" گفت: "یه جشن هست همش شادی و پایکوبی..!" گفتم: "برای اخرین بار باشه...!" تلفن رو قطع کرد.. به یکباره یادم اکمد ما الان اول ماه محرمیم! ماه محرم هم ماه عزا و ماتمه! یعنی این چه جور جشنی هست؟! از وقتی وارد عرفان حلقه شده بودم تو نمازم خیلی سهل انگاری میکردم! دعای عهد و ندبه و کمیل و...رو که قبلا همیشه میخوندم این چند وقت حتی یک بار هم نخونده بودم! خلاصه از معنویاتی که از ابتدای کودکی بهم آموخته بودن کلی فاصله گرفته بودم! و تنها چیزی که کمرنگ نشده بود عشق به امام حسین(ع)بود! اخه من از بچگی باعشق حسین(ع) عشق میکردم! نام حسین(ع)یک شیرینی وصف ناپذیری در وجودم به جوش میاورد! همین عشق من رو از این مهلکه نجات داد...! _مهرنیا