هدایت شده از حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حلول ماه پر برکت رمضان بر مسلمانان مبارک✨
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتدوازدهم #علی صدام رو صاف کردم. + سلام آقایعبدی! حالتون خوبه؟ - سلام ع
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتسیزدهم
زمان ِ حال↻
#محمد
~ الو؟
با شنیدن صداش به خودم اومدم. به سختی نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم: ع..عطیه!
چند لحظه هیچی نگفت. انگار اونم مثل من تعجب کرده بود.
ناباورانه صدام زد: محمد...
لبخند تلخی روی لبهام نقش بست.
+ حالت خوبه؟
صدای پوزخندش رو شنیدم. با بغض جواب داد: باید خوب باشم؟
لب گزیدم و چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
آقایعبدی که از اتاق بیرون رفتن گفتم: شرمندهام... شرمندهی تو، عزیز، آیه! ولی به جون خودت که میدونی چقدر برام عزیزی و حاضرم جونم رو برات بدم، مجبور بودم!
کلافه از سکوتی که نمیتونستم بشکنمش ادامه دادم: نمیدونم شاید... شاید یه روزی بهت بگم چی شد و چرا اینجوری شد؛ ولی الان فقط ازت میخوام حلالم کنی. من فقط میخواستم ازتون محافظت کنم؛ همین...
سکوت کرد. سکوتش از هر حرفی بدتر و از هر نیش و کنایهای کشندهتر بود!
هر چند که مدل حرف زدنش هم مثل همیشه نبود! نمیدونم من حساس شده بودم، یا واقعاً سرد حرف میزد. امیدوار بودم اشتباه حس کرده باشم، وگرنه...
افکارم رو کنار زدم و با لبخند گفتم: آیه خوبه؟
~ خوبه، انقدر بهانهات رو میگیره دیگه خستهام کرده!
لبخندم کمرنگ و غمگین شد.
+ مامانش چی؟
مشکوک پرسید: منظورت چیه؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ خودت بهانهام رو نمیگیری؟
خندید. چقدر دلتنگ خندههای محجوب و قشنگش بودم!
~ مگه بچهام؟
+ یعنی دلت برام تنگ نشده؟
نفسی گرفت و لحنش دوباره مثل اول شد.
~ خودت جواب سوالت رو نمیدونی؟
+ تو فکر کن میخوام مطمئن بشم! جوابش یه کلمهست. شده یا نشده؟
بازم سکوت کرد. داشتم ناامید میشدم که بالاخره با صدای خیلی آرومی لب زد: شده..!
لبخندم اینبار پررنگ بود و از ته ته دل...
با تک سرفهای که کردم، نفسی از هوای مرطوب ماسکاکسیژن گرفتم و گفتم: گوشی رو میدی به آیه؟
~ پایینه، بعدم میشناسیش که... اگه باهات حرف بزنه، بیشتر بهانهگیری میکنه!
آهی کشیدم.
+ دلم یه ذره شده براش!
آرومتر لب زدم: هم واسه خودش، هم واسه مامانش!
حرفی نزد.
+ عطیه؟
~ عزیز داره صدام میزنه. کاری نداری؟
چرا صداش گرفته بود؟
با اخم و ناباور پرسیدم: داری گریه میکنی؟
کمی طول کشید تا جواب بده.
~ نه، یکم سرما خوردم صدام گرفته.
+ عطیه!
ملتمس گفت: محمد خواهش میکنم!
نفسم رو سنگین بیرون دادم.
+ خیلیخب، مراقب خودتون باشین.
~ خداحافظ!
منتظر جوابم نموند و قطع کرد.
گوشی رو پایین آوردم و نگاه متعجبم رو دوختم به تماسی که قطع شده بود!
چرا حالش یه جوری بود؟ نکنه واقعاً یه اتفاقی افتاده بود و من خبر نداشتم؟
با باز شدن در از فکر بیرون اومدم.
آقایعبدی جلوتر اومدن و گوشی رو ازم گرفتن.
- حالا خیالت راحت شد؟
سرم رو پایین انداختم.
خیلی نگذشت که دستشون رو روی شونهام فشردن و سرم رو بلند کردم. با نگاهی عمیق به چشمهام گفتن: سر فرصت باید همهچیز رو تعریف کنی!
بیجواب، دوباره سرم رو پایین انداختم.
- من دارم میرم. اگه کاری داشتی، به بچهها بگو.
سریع سر بلند کردم و گفتم: میشه... میشه بیان اینجا ببینمشون؟ حداقل آیه بیاد!
کمی توی نگاهم مکث کردن و بعد گفتن: باید درخواست کتبی بدی. و البته ممکن هم هست با درخواستت موافقت نشه! به هر حال، میگم بچهها برات کاغذ و خودکار بیارن و وقتی کارت تموم شد، به دست من برسونن!
با آرومترین صدای ممکن تشکر کردم.
- بیشتر مراقب خودت باش! خداحافظ..
زیر لب «خداحافظ»ی زمزمه کردم و از اتاق بیرون رفتن.
دوباره سرفهام گرفت که باعث شد اَبروهام از درد قفسهسینهام توی هم بره!
ماسکاکسیژن رو روی صورتم گذاشتم و دراز کشیدم.
نگاهم قفل دستبندی شد که دستم رو به میلهی تخت بسته بود.
کی فکرش رو میکرد یه روزی به همچین وضعی بیفتم؟
دستهام مشت شدن و چشمهام رو بستم...
دو روز بعد↓
بیحال پلک زدم و به علی که داشت سرم رو از پایهاش برمیداشت نگاه کردم.
+ این سوندم بردار. نمیخوام آیه ببینه!
سرم رو انداخت توی سطلزباله و چرخید سمتم..
~ نمیشه! هنوز نیازش داری.
با کلافگی چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
+ علی اذیت نکن! بچهام اینطوری بیینتم میترسه.
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد، سری به تأسف تکون داد.
~ مثل همیشه، لجباز و یه دنده!
سوند تنفسی رو از ببینیم درآورد و بعد از اینکه دوباره وضعیتم رو چک کرد گفت: دیگه سفارش نکنما! من پشت در میمونم. هر موقع حس کردی حالت بده، نفست سخته، درد داری یا هر چی، صدام بزن. اگرم نتونستی حرف بزنی، دکمهی کنار تخت رو فشار بده.
سری به تأیید تکون دادم و بیرون رفت.
با وساطت آقایعبدی با درخواستم موافقت شده بود و میتونستم آیه رو ببینم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتسیزدهم زمان ِ حال↻ #محمد ~ الو؟ با شنیدن صداش به خودم اومدم. به سختی
میخواستم خیالم از بابت سلامتش راحت بشه!
دوست نداشتم عطیه منو توی این وضعیت ببینه و برای همین، فقط درخواست دیدن آیه رو داشتم.
آیه بچه بود؛ میتونستم یه جوری حواسش رو پرت کنم و نیازی هم نبود خیلی راجعبه شرایط باهاش حرف بزنم. ولی عطیه..!
نفسهای آروم و کوتاه میکشیدم و سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم.
در که باز شد، به امید دیدن آیه لبخند زدم اما در کمال تعجب رسول وارد اتاق شد!
بیحرف اومد سمتم و دستبند رو باز کرد و همونطور سربهزیر و ساکت بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم. حدس میزدم سفارش آقایعبدی باشه. مطمئناً میدونستن اصلا دوست ندارم آیه با دستبند منو ببینه!
خیلی نگذشت که بالاخره در اتاق باز شد و علی اومد داخل!
با دیدن آیه که بغلش بود و دستهای کوچولوش رو روی چشمهاش گذاشته بود، لبخند عمیقی روی لبهام نقش بست.
چقدر دلم تنگ شده بود براش! برای عطر تنش و نوازش موهای فرفری و طلاییاش...
علی نزدیک تخت ایستاد و با لبخند به آیه نگاه کرد.
~ خب! حالا میتونی چشمات رو باز کنی.
آیه دستهاش رو برداشت. با دیدنم چشمهای درشت و تیلهایش گردتر شدن و از ذوق برق زدن!
- بابامحمدددد!
از ذوقش خندهام گرفت و دستهام رو واسه بغل کردنش باز کردم.
+ جانِ بابامحمد؟
خودش رو خم کرد سمتم که علی سریع گرفتش! آروم و با احتیاط گذاشتش توی بغلم و از خدا خواسته دستهام رو محکمتر از همیشه دور تن نحیف دختر کوچولوم حلقه کردم.
آیه هم با دستهای کوچولو و سفیدش محکم منو گرفته بود و سرش رو به شونهام فشار میداد.
دستم رو توی موهاش کشیدم و بوسهای روی سرش نشوندم.
علی پلک زد و لبخند به لب بیرون رفت.
آروم بازوهای آیه رو گرفتم و از خودم جداش کردم. پیشونیام رو به پیشونیش چسبوندم و زل زدم به چشمهای خوشگلش!
- بابا دلم خیلی برات تنگ شده بود.
لبخند کمرنگی زدم و با عشقی پدرانه نگاهش کردم.
+ من بیشتر بابایی!
دوباره صورتش رو بوسیدم و نوازشش کردم. نگاهم روی تکتک اعضای صورتش میچرخید.
انگار هنوز نمیتونستم باور کنم خدا چقدر دوستم داشته که هنوز میتونستم صورت ماه بچهام رو ببینم!
نگاه آیه چند ثانیه روی کبودی دستم که بخاطر آنژیوکت بود زوم شد و بعد آروم نوازشش کرد. لب برچید و سرش رو بالا گرفت.
- دستت چی شده بابایی؟
لبخندی به روش پاشیدم و دستم رو روی پیچکهای پر پیچ و خم موهاش کشیدم.
+ هیچی نیست بابا!
سرش رو خم کرد و مظلومانه پرسید: درد داره؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم، دوباره سرش رو پایین انداخت. یکم که گذشت، سر بلند کرد و متفکر گفت: بوسش کنم خوب میشه؟
دلم قنج رفت براش! لبخندم عمیقتر شد و سری به تأیید تکون دادم.
+ آره بابایی، تو بوسش کنی زودتر خوب میشه.
خم شد و بوسهای روی دستم نشوند.
از حس کردن لبهای ناز و کوچیکش روی پوستم، لبخندم عمیق شد و حال دلم خوبتر از همیشه!
دوباره دستم رو توی موهای فرش فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم.
آیه انگار هنوز حواسش به کبودی دستم بود که مدام نوازشش میکرد.
لب پایینیاش داشت افتادهتر میشد. آروم آروم بغضش گرفت و چشمهای درشت و خوشگلش پر از اشک شد!
متعجب و نگران گونهاش رو بوسیدم و با نوک انگشتم اشکهاش رو پاک کردم.
+ خوشگلم؟ بابایی چی شده؟ گفتم که چیزی نیست!
درحالی که به خاطر کنترل گریه، سکسکهاش گرفته بود گفت: راست میگی... که درد نداره؟
محکمتر بغلش کردم.
+ آره قشنگم، اصلأ درد نداره. گریه نکن دورت بگردم!
انگار حرفهام مثل نفتِ روی آتیش بود که هقهقش بیشتر جون گرفت!
- مامانیام... میگه... درد نداره! ولی... ولی شبا، همش اذیت میشه. هر چقدرم بوسش میکنم، خوب نمیشه!
متعجب از حرفهاش، صورت کوچولوش رو با دستهام قاب گرفتم و نگرانتر از قبل گفتم: مامانی کجاش مثل دست من اینطوری شده باباجون؟
بینیش رو با آستین چیندار لباسش پاک کرد و گفت: هم صورتش اینرنگی شده هم... هم دستش! خودم دیدم خالهراحیل داشت دستش رو میبست.
به سختی نفسی گرفتم.
+ میدونی چرا اینطوری شده؟
- نه، ولی اون روز عزیز داشت به مامان عطیه میگفت تو تصادف کردی و باید خیلی باید مواظب خودت باشی!
سرش رو کج کرد و کنجکاو پرسید: بابایی؟ تصادف چیه؟
از شنیدن حرفاش به یکباره گرما به سینهام هجوم آورد!
کبودی و تصادف؟
عطیه توی این ماجرایی که من آغازگر و مقصرش بودم، داشت ذرهذره آب میشد و من بیخبر، اینجا بودم و نفس میکشیدم!
این حرفها و دردِ عذابوجدان انقدر روم سنگینی میکرد که کمکم حتی تحمل وزن آیه رو هم نداشتم.
دستم رو محکم دور تنش حلقه کردم و سرش رو به سینهام چسبوندم تا شاهد نفسنفس زدن و جون دادنم نباشه!
نفسم برای صدا زدن علی بالا نمیومد.
با درد دست دراز کردم و به سختی دکمهی کنار تخت رو فشار دادم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
میخواستم خیالم از بابت سلامتش راحت بشه! دوست نداشتم عطیه منو توی این وضعیت ببینه و برای همین، فقط د
دکمهای که فشار دادنش به خاطر زنده موندن خودم نبود. فقط دلم نمیخواست خاطرهی بدی از مرگم تا ابد توی ذهن آیه موندگار بشه!
درد از قلب، به کتف و کمرم انتشار پیدا میکرد و باعث میشد توانی برای نگه داشتن دستم دور تن نحیف دخترم نداشته باشم!
به محض ورود پرستار به اتاق، چهرهام جمع شد و ناخواسته ناله کردم.
پرستار با عجله به سمتم اومد و آیه رو که با ترس، محکم به من چسبیده بود و گریه میکرد، ازم جدا کرد.
جدا شدنم از آیه، بیشباهت به جدا شدن روح از تنم نبود! وقتی دخترم فقط منو میشناخت و حالا جلوی چشمهاش حالم بد شده بود.
پرستار آیه رو زمین گذاشت و به سرعت ماسکاکسیژن رو روی صورتم تنظیم کرد و شروع کرد معاینه کردن و داد زد: رحمتی؟ رحمتییی؟
پرستار دیگهای با عجله اومد جلوی در، پرستار اولی همونطور با صدای بلند گفت: برو دکتر رفیعی رو صدا کن بگو حال بیمارش بد شده! تنفس و ضربان قلبش به شدت اومده پایین...
به آیه که شوکه نگاهمون میکرد اشاره کرد و ادامه داد: این بچه رو هم ببر بیرون یه وقت حالش بد نشه!
صدای جیغ آیه با گرفته شدنش توسط پرستار، هر لحظه بیشتر میشد و من بدنم اونقدر میلرزید و درد داشتم که حتی نمیتونستم آرومش کنم!
فقط میتونستم دست لرزونم رو سمتش دراز کنم و سعی کنم از بین دردی که داشت جونم رو به لبم میرسوند، بهش لبخند بزنم و با نگاهم آرومش کنم.
چرا علی نبود؟ مگه نگفت جلوی در میمونه؟ چرا نبود تا بچهام رو آروم کنه؟
امیدوار بودم زودتر پیداش بشه و آیه رو از اینجا دور کنه.
خیلی از رفتن پرستار دوم نگذشته بود که تنگی نفس و تقلا کردنهام کمتر شد.
کمکم تنم خشک شد و نفسهام قطع!
آخرین صدایی که شنیدم، جیغ وحشتزدهی آیه بود که توی بغل علی بود.
و بعد، چشمهام به آرومی روی هم رفت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
مࢪگ، یك عمر بہ در کوفٺ کہ باید برویم...
دیگر اصرآر مکن. باشد، باشد، ࢪفتیم!
" فاضل نظر؎ "
* پوزش بابت تأخیر♥️
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
ایندنیاخیرینداردبرایما ..
گرزندهایمبهعشقعلیوامیددیدارعلیست❤️🩹:)
#نوازشروح