حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
هنوز مات و مسخشده سر جام ایستاده بودم که عزیز اومد جلو، سرم ناخواسته پایین افتاد و زیر لب خیلی آروم
- همهی زندگیمون رو پر کردی از حرفهای پوچ و افتخارات و خستگیهای دروغت!
صداش بالاتر رفت و تقریباً جیغ زد: ازت خسته شدم محمدددد!
با این جملهاش، تمام تنم یخ کرد.
با صدایی که از ته چاه درمیومد، به سختی لب زدم: من... من هر کاری کردم برای حفاظت از شماها بود! اگه قبول نمیکردم باهاشون همکاری کنم، به شما آسیب میزدن!
عصبی خندید.
- نه که الان اصلا آسیب ندیدیم!
بغض کرد و لب گزید.
- بچهام بخاطر خیانت تو از بین رفت. عزیز بخاطر کاری که تو بهش میگی «حفاظت»، تا چندماه نمیتونست راه بره!
صداش کمکم تحلیل میرفت و شدت اشکهاش بیشتر میشد.
- اینجوری ازمون حفاظت کردی آقامحمد؟
چشمهام داشت پر میشد. سرم رو پایین انداختم تا اگه اشکم چکید از چشم عطیه دور بمونه. هر چند که تیزبینتر از این حرفها بود! البته شاید دیگه براش مهم نبود...
سرم بیشتر از شرم پایین افتاده بود! نفس لرزونی کشیدم.
+ من نمیخواستم اینطوری بشه. ولی اون روز، اونجا، با اون وضعیت بدی که داشتم، دستم به هیچجا بند نبود. مجبور بودم قبول کنم!
بیحرف با چشمهای خیسش فقط نگاهم میکرد.
قدمی جلوتر رفتم و لبخند تلخی زدم.
+ دیگه تو هم باورم نداری! نه؟
سرش رو پایین انداخت و دستی به صورت
خیسش کشید.
- علاوه بر اینکه باورت ندارم، دیگه دوستم ندارم!
سر بلند کرد و به دیوار روبهرو خیره شد.
مصممتر از همیشه ادامه داد: من طلاق میخوام!
حس کردم گوشهام اشتباه شنیدن.
+ چ..چی؟
تندتند اشکهاش رو پس زد.
- همین که شنیدی!
خواست بره که چنگ زدم به آستین لباسش، نفسم داشت تنگ میشد. لبخند تلخی زدم و تک خندهی عصبیای کردم.
+ ش..شوخی میکنی دیگه! نه؟
بدون اینکه مستقیم توی چشمهام نگاه کنه، سرش رو به طرفین تکون داد.
- هیچوقت به اندازهی حالا جدی نبودم!
قلبم تیر میکشید و نفسهام تند شده بود.
دقیقاً مقابلش ایستادم.
+ ولی تو... تو اون روز... پشت تلفن... گفتی دلت برام تنگ شده!
لبخند غمگینی زد.
- ولی نگفتم دوست دارم!
با کلافگی چشمهام رو محکم باز و بسته کردم.
+ آدم دلتنگ کسی که دوستش نداره نمیشه عطیه!
کلافهتر از من جواب داد: با کلمات بازی نکن محمد! همین که گفتم.
خواست از کنارم رد بشه که جلوش رو گرفتم.
این اولینبار بود که از نگاه کردن به چشمهام فراری بود!
آروم بازوهاش رو گرفتم و با صدای بمی که سعی داشتم لرزشش رو کنترل کنم گفتم: باشه، پس... توی چشمهام نگاه کن بگو دیگه دوسم نداری!
لب گزید و چشمهاش رو محکم روی هم فشرد، به سختی نفس عمیقی کشیدم و با تکسرفهای صداش زدم: عطیه!
سرش بالا اومد و نگاهش توی چشمهای نگرانم نشست. چقدر این چشمها و نگاهشون برام غریبه بودن!
خیره به سیاهی مردمکهام، جدی، آروم و شمردهشمرده لب زد: دیگه دوست ندارم!
و بلافاصله از اتاق بیرون رفت.
مات به مسیر رفتنش چشم دوختم.
چند لحظه که گذشت، با بیحالی و درد به دیوار تکیه دادم و سر خوردم.
من همهچیزم رو از دست داده بودم! حالا اگه...
اگه دیگه حتی عطیه هم نمیموند، این زندگی به چه دردی میخورد؟
این جمله از ذهنم رد شد و نفسم رو تنگتر کرد.
عطیه با صدای خسخسی که از سینهام نشأت میگرفت، با تردید چرخید سمتم..
صدای جیغ ترسیده و ناباورش همزمان شد با برخورد سرم با زمین!
خیلیزود خودش رو رسوند بالای سرم، همونطور که با گریه به صورتم سیلی میزد، دستش سمت یقهی پیراهنم رفت و بازش کرد.
- محمد توروخدااا حواست به من باشهههه!
چشماتو نبنددد...
لبخند بیرمقی روی لبهام نشست.
شاید هنوز دوستم داشت و حرفهای چند دقیقه قبلش دروغ بود.
یه دروغ، به جبران دروغهایی که از من شنیده بود!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
بہ غروب ِ این بيآبان، بنشين غࢪيب و تنها...
بنگر وفاے ِ ياࢪان، كہ رھا كنند يار؎(:
" ھوشنگ ابتهاج "
* پوزش بابت تأخیر♥️
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
الا ای چاه ، یارم را گرفتند
گلم ، باغم ، بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دار و ندارم را گرفتند ..
- دلتنگ زهرایش بود ؛
KHAMENEI.IRQuran-page-197.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه صد و نود و هفت قرآن کریم، سوره مبارکه التوبة
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.