eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
انقدر سرد و بی‌میل جوابم رو داد که ترجیح دادم دیگه چیزی نگم. داشتم چای می‌خوردم که آیه همون‌طور که چ
دستی به چشم‌هاش کشید و ادامه داد: آیه به اندازه‌ی کافی آسیب دیده؛ نمی‌خوام بچه‌ام بیشتر از این اذیت بشه. حضانتش رو هم خودم می‌گیرم! بلند شد و نگاهم بالا اومد. - اومدم همینا رو بهت بگم. حلقه‌اش رو درآورد و روی برگه‌ی مقابلم گذاشت. - امیدوارم خوشبخت بشی آقای‌شریفی! چرا فکر می‌کرد می‌تونم بدون اون خوشبخت بشم؟ قبل از اینکه از کنارم رد بشه چادرش رو کشیدم که مجبور به ایستادن شد. چشم‌هاش رو بست و ازم رو گرفت. سعی کردم صدام نلرزه و بالا نره. + عطیه تو این کار رو با من نمی‌کنی! تو انقدر بی‌معرفت نیستی که توی این وضعیت رهام کنی... چرخید سمتم و زل زد به چشم‌هام! - اسمش رو هر چی دوست داری بذار. نامردی، بی‌معرفتی، هر چی! فقط بدون دیگه نمی‌خوام باهات زندگی کنم. می‌دونی چرا؟ چون آدمی که به کشوری که عاشقشه و سنگش رو به سینه می‌زنه وفا نمی‌کنه و بهش خیانت می‌کنه، بعید نیست یه روزی هم به من خیانت کنه! چادرش رو از دستم کشید و رفت بیرون، هنوز نمی‌تونستم چیزهایی که دیده و شنیده بودم رو باور کنم! نفسم تنگ شده بود. چنگی به لباسم زدم. ناخودآگاه برگه‌ی دادخواست رو مچاله کردم و پرت کردم گوشه‌ی اتاق! کاش همه‌چیز کابوس بود... دست‌هام رو روی میز گذاشتم و سرم رو گذاشتم روی دست‌هام، صدای نفس‌های کشدارم با تپش‌های قلبم هارمونی خاصی رو ایجاد کرده بود. صدای سرباز توی گوشم پیچید. ~ بلند شو آقا! حلقه رو توی جیبم گذاشتم. دستم رو به میز گرفتم و ایستادم. بعد از اینکه سرباز دستبند زد، از اتاق بیرون رفتیم. وارد بند که شدم، ناخودآگاه با قدم‌های بلند رفتم طرف شبح که به دیوار تکیه داده بود و زنجیرِ توی دستش رو می‌چرخوند. با همون پوزخند مضحک همیشگی‌اش بهم نگاه می‌کرد. با دیدن نگاه بی‌تفاوتش عصبی‌تر شدم! مقابلش ایستادم و یقه‌اش رو محکم گرفتم. + دودمان‌تون رو به باد میدم مرتیکه عوضی! پوزخندش عمیق‌تر شد و نگاهی به سرتاپام انداخت. × هنوز زنده‌ای که آرش‌جون! فکر کردم به سلامتی مُردی. تک خنده‌ی عصبی کردم و با هولی که بهش دادم، یقه‌اش رو ول کردم. + تا تو و بالادستی‌هات رو به خاک سیاه نشونم نمی‌میرم روح‌جون! انگشتم رو تهدیدوار توی هوا تکون دادم. + زندگیم رو نابود کردین؛ زندگی‌تون رو نابود می‌کنم! منتظر جوابش نموندم و برگشتم سلول خودمون، بی‌حرف، گوشه‌ی تختم نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم. نگاهم به آرمان و مجید بود که شطرنج بازی می‌کردن؛ اما فکرم مثل همیشه هزارجا پراکنده بود. باید با آقای‌عبدی حرف می‌زدم. باید می‌گفتم من فقط بخش کوچکی از کار رو انجام داده بودم و اصل‌کاری کس دیگه‌ای بود. البته که گفتن این حرف‌ها راحت نبود! باید قبلش خوب فکر می‌کردم. توی این گیر و دار، مدام یاد اون دادخواست لعنتی و حرف‌های عطیه و نگاه سردش می‌افتادم و قلبم بیشتر آتیش می‌گرفت! به همین زودی دلم تنگ شده بود واسه دختر کوچولوم، واسه مادرم، واسه همه‌ی روزهای خوبی که گذشته بود و امیدی به برگشت و تکرارش نداشتم. عطیه راست می‌گفت؛ اونی که زندگی‌مون رو خراب کرد من بودم! با حس سنگین شدن تخت، نگاهم رو از بچه‌ها گرفتم و به سمت چپ چرخیدم. عباس روی تخت نشسته بود و خیره نگاهم می‌کرد. دستش رو روی دست‌های سردم گذاشت و گفت: داروهات رو خوردی؟ با چشم‌هاش بهم اشاره کرد و ادامه داد: با این قدبازی‌هات، باز قلبت به پت‌پت میفته‌ها! حالا از ما گفتن بود. بی‌جواب نگاهم رو ازش گرفتم که صدا زد: آقاآرش... تیز چرخیدم طرفش! با دیدن اَبروهای درهم و نگاه عصبیم دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا گرفت. - خیلی‌خب بابا برزخ نشو! باشه دیگه نمیگم آقاآرش، ولی خداوکیلی حداقل واس خاطر ما یکم به خودت برس یه وقت نیفتی بمیری اون رفیقایی که شبا توی خواب صداشون می‌زنی، بیان خر ما رو بگیرن! اللخصوص اون دکی‌جون که اون سری اومد ملاقاتت.. لبخند خیلی محو و تلخی روی لب‌هام نشست. + اون رفیقا و این دکی‌جونی که میگی، فکر نکنم خیلی دوست داشته باشن ریختم رو ببینن. نهایتش واسه تحویل جنازه‌ام بیان. اونم اگه دل‌شون بسوزه و افتخار بدن! با اخم به بازوم کوبید. - تو بیخود کردی بمیری! بچه‌ها روی سهم غذات حساب باز کردن داداش، پس فعلا باید بی‌خیال مرگ و اینا شی! لحن آغشته به شوخی‌اش باعث شد کمی لبخندم کش بیاد. همون لحظه سرباز اومد جلوی در و صدا زد: محمد شریفی! بیا بیرون.. عباس سرش رو به نشونه‌ی «چی شده؟» تکون داد، با تعجب شونه‌ای بالا انداختم و رفتم طرف سربازه.. همین چند دقیقه پیش برگشته بودم! سرباز دستبند زد و دستش رو پشت کمرم گذاشت.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
دستی به چشم‌هاش کشید و ادامه داد: آیه به اندازه‌ی کافی آسیب دیده؛ نمی‌خوام بچه‌ام بیشتر از این اذیت
این‌بار رفتیم اتاق بازجویی، یه آقای مسن که تا حالا ندیده بودم‌شون و حدس می‌زدم از بازجوهای سازمان باشن، سوالات تکراری‌ای رو پرسیدن و همون جواب‌های تکراری رو هم شنیدن. من فقط با آقای‌عبدی می‌تونستم حرف بزنم! اونم نه حالا، وقتی که به حرف‌هام فکر کرده بودم و برای گفتن‌شون تردید نداشتم. بازجویی فقط یک‌ساعت طول کشید، اما همون یک‌ساعت تقریباً تمام انرژی نداشته‌ام رو ازم گرفت. بعد از اینکه برگشتم توی بند، یکی از مسکن‌هام رو خوردم و روی تخت دراز کشیدم که عباس پرسید: باز داری شام نخورده می‌خوابی؟ لبخند بی‌رنگی زدم. + این دفعه هم سهم تو و بچه‌ها! سری به تأسف تکون داد. خسته بودم، اما خوابم نمی‌برد. به حرف‌هایی که باید می‌زدم فکر می‌کردم و توی ذهنم سبک سنگین می‌کردم که چی بگم! وقت شام که شد، همه رفتن سالن غذاخوری و بند تقریباً خالی شد. چشم‌هام تازه داشت گرم خواب می‌شد که یهو دست گنده و زمختی روی صورتم نشست و تیزی‌ای زیر گلوم! با ترس پلک زدم. با چشم‌های گرد شده به چهره‌ی خشن شبح نگاه کردم. دقیقاً مقابل لامپ ایستاده بود و جلوی نور رو گرفته بود و همین ترسناک بودن چهره‌اش رو بیشتر می‌کرد! نفس‌هام تند شد و ناخودآگاه بزاقم رو قورت دادم که تیزی رو زیر گلوم فشرد و باعث شد سرم از درد عقب بره و چشم‌هام رو محکم باز و بسته کنم. خیسی و غلتیدن رگهٔ باریکی از خون رو روی گردنم حس کردم. صدای نحس و آرومش توی گوشم پیچید. × قرار بود توی دادگاه جوری حرف بزنی که دیگه کار به بازجویی و این بند و بساطا نکشه، قرار بود به پر و پای من نپیچی و سرت به کار خودت باشه تا حکم‌ت رو بدن. اما این کارا رو نکردی! حرصی‌تر غرید: منو تهدید می‌کنی جوجه؟ انگار هنوز نفهمیدی طرف حسابت کیه! نکنه بلایی که سر خانواده‌ات اومد رو فراموش کردی؟ هوم؟ اشاره‌ای به گردنم کرد. × حتماً باید این خراش کوچولو تبدیل بشه به یه زخم عمیق که تا قبل از اومدن اون دوست لاتت و نگهبان‌ها جونت رو بگیره؟ شایدم دوباره باید برم سراغ خانواده‌ات! شاید این‌جوری بفهمی دنیا دست کیه و دیگه غلط زیادی نکنی. اخم کردم. همین که خواستم دستم رو بلند و از خودم دفاع کنم، یه گنده‌بک دیگه که کنار شبح ایستاده بود دست‌هام رو محکم گرفت! زخم گردنم می‌سوخت. ظاهراً عمیق‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم! کلافه و کفری بودم. شبح انگار متوجه شد که پوزخند زد و گفت: باید اعتراف کنم زور و ابهتت زیاده، اما حیف دست و پات بسته‌ست! با همون پوزخند نفرت‌انگیزش، تیزی‌ای که حالا فهمیده بودم تیغه رو بیشتر روی گردنم فشرد. صدای بریده شدن گوشتِ گلوم، تنم رو مورمور می‌کرد! از حرکت آروم و درد شدیدی که داشت، می‌شد تشخیص داد که تیغ کُنده و شبح هم به عمد بیشتر طولش می‌داد. سرم رو از درد عقب بردم و ناله‌ی خفه‌ای کردم. بدنم داشت زیر دستش می‌لرزید و حتی نمی‌تونستم ذره‌ای تکون بخورم و از خودم دفاع کنم! شبح با پوزخندی که به وضوح عمیق‌تر شده بود لب زد: خداحافظ آرش‌جون! تیزی رو برداشت و قبل از اینکه به خودم بیام، جسم گرم و نرمی رو محکم روی صورتم فشرد! سعی می‌کردم تقلا کنم، اما نفر دوم که دست‌هام رو گرفته بود اجازه‌ی تکون خوردن بهم نمی‌داد! حتی صدام بالا نمیومد که داد بزنم. هر چقدر می‌گذشت، نفسم تنگ‌تر می‌شد. این وضعیت تا جایی ادامه پیدا کرد، که دیگه حس کردم کم آوردم! شاید واقعاً قسمت بود همین‌جا جون بدم و تقلا کردن بیهوده بود. دیگه جونی برای تقلا کردن نداشتم. کم‌کم درکم از اطراف پایین اومد. احساس می‌کردم توی یه خلسه عظیم فرو رفتم. چشم‌هام رو بستم... نفهمیدم چقدر گذشت که با صدای نفس‌های خش‌دار و سرفه‌های پشت سر هم خودم چشم‌هام رو باز کردم. خبری از شبح و نوچه‌اش نبود! آروم نشستم و دستم رو روی قفسهٔ‌سینه‌ام فشردم، با چنگ زدن به پیراهنم و سرفه و نفس‌های کشیده سعی داشتم اکسیژن بیشتری رو وارد ریه‌هام کنم که چشمام سیاهی رفت و دوباره بی‌حال افتادم روی تخت.. گردنم هنوز خونریزی داشت. بدنم خفیف می‌لرزید و لمس بود. فک‌ام از سرما قفل شده بود! دستم روی گردنم نشست. خون گرم از لای انگشت‌هام بیرون می‌زد و زخم زیرِ دستم نبض داشت! از درد و سوزشش چشم‌هام رو بستم و ناله‌ی بی‌جونی کردم. با همون چشم‌های بسته، به پهلو چرخیدم طرف دیوار.. نه بیهوش می‌شدم و نه کامل هوشیار بودم. حالم هر لحظه بدتر می‌شد و ملحفه‌ی تخت زیر دستم مچاله‌تر! صدای عباس به گوشم رسید. - خداوکیلی دلم نیومد گشنه بخواب‍... حرفش رو قطع کرد. تن صداش پایین اومد، اما حس کردم نزدیک‌تر اومد که صداش واضح‌تر شد. - محمد؟ خوابی؟ جون نداشتم بچرخم طرفش، دستش روی شونه‌ام نشست و من رو چرخوند طرف خودش! از لای چشم‌های نیمه‌بازم دیدم که ظرف غذای توی دستش افتاد زمین و وحشت‌زده عقب رفت.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
این‌بار رفتیم اتاق بازجویی، یه آقای مسن که تا حالا ندیده بودم‌شون و حدس می‌زدم از بازجوهای سازمان با
- یا امام هشتم! بدون مکث دستش رو گذاشت روی گردنم و محکم روی زخمم رو فشار داد. از درد چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم و لب گزیدم. عباس یهو بلند شد و دوید بیرون و داد زد: آق‌کریمممم؟ نگهبانننن؟ دکترو خبر کنیننننن! زخمیهههه... ناخودآگاه از سرما خودم رو بغل کردم. بدنم بیشتر از قبل می‌لرزید! عباس دوباره برگشت پیش من و دستش رو روی شونه‌ام فشرد. خیلی هول کرده بود و این از حرکاتش کاملاً مشخص بود! با ترس و تعجب لب زد: م‍..محمد؟ چرا می‌لرزی؟ نتونستم جوابی بدم. عباس گوشه‌ی ملحفه رو روی زخم فشرد. سرم رو محکم به بالش زیر سرم فشردم. دردم بیشتر شد که دستم رو روی دستش گذاشتم و ملتمسانه گفتم: عبـ..عباس، درد دارم! فـ..فشار...نَـ..نده... سرش رو تند تند به طرفین تکون داد. - حرف نزن داره ازت خون می‌ره! فقط تحمل کن محمد... جمله‌اش تموم نشده بود که حس کردم تمام خونی که توی رگ‌هام بود، توی یه لحظه از تنم خارج شد! بدنم کاملاً لمس شده بود. دیگه تحملم داشت تموم می‌شد! بی‌حال و بدون اختیار، پلک‌هام روی هم افتاد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: اوقاتْ ٺلخ و وضع خࢪاب و ھوا پس است! من تاب ِ قهࢪ ِ یآر ندارم؛ بگو بس است(: " فاضل نظر؎ " * پوزش بابت تأخیر♥️ دوستان عزیزی که به پیش نرفتن داستان اعتراض داشتید، «پینه‌ی‌گناه» از اون دسته از داستان‌هایی‌ست که بیشتر محتوای اصلی‌اش(از جمله برملا شدن یک‌سری حقایق)، توی چندتا قسمت آخرشه که از پارت بعد شروع میشه👀🍃! لازم دونستم این نکته رو خدمت‌تون عرض کنم. ممنون از همراهی، حمایت و صبوری شما عزیزان🌝🌸 - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن کربلا بود که در ذهن مجسم می‌شد🥲 . . .
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه دویست و بیست قرآن کریم سوره مبارکه يونس ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-220.mp3
زمان: حجم: 2.3M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه دویست و بیست قرآن کریم، سوره مبارکه يونس با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
با اخلاص با تا خلاص شوی •شهید همت
با قرآن انس بگیرید >>>>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا