eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌هفدهم #عطیه همون‌طور که لباس‌ها رو توی چمدون می‌چیدم، نیم نگاهی به آیه
شونه‌ای بالا انداختم. + تقریباً هیچی، فقط صداش رو شنیدم اونم یه‌بار! هر چند که ممکنه همونم ساختگی بوده باشه. دستی به صورتش کشید و پرسید: چطوری میشه باهاش ارتباط گرفت؟ + گفتم که، نمیشه مستقیم با خودش روبه‌رو شد. یه دستیار داره که ملاقات‌ها و رد و بدل کردن اطلاعات با اونه! با تیر کشیدن سرم چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. سردردم هر لحظه شدیدتر می‌شد! همون‌طور که پیشونیم رو ماساژ می‌دادم گفتم: هر دوشنبه ساعت چهار عصر توی پارک لاله با من قرار داشت. البته قبلش با یه پیامک از امن بودن قرار مطمئن می‌شدیم! آروم با خودش زمزمه کرد: دوشنبه! امروز... + شنبه‌ست! نیم نگاهی بهم انداخت. - اونا الان فکر می‌کنن تو کشته شدی! پس... کمی فکر کرد و بدون اینکه حرفش رو ادامه بده پرسید: اون یه دفعه‌ای که گادفادر رو دیدی، دلیلش چی بود؟ چی بهت گفت؟ نگاهم رو ازش گرفتم. + همون موقع‌ها که سعی کردم دورش بزنم متوجه شد و... ادامه ندادم. سرم درد می‌کرد و یادآوری این خاطرات تلخ و دردناک دردم رو بیشتر می‌کرد. حس کردم حامد متوجه‌ی کلافگی‌ام شد که بطری آب روی میز رو هول داد طرفم و ورق قرصی از جیبش درآورد و روی میز گذاشت. - علی گفت مسکنه، دردت رو کم می‌کنه. بی‌حرف، قرص رو از روکشش درآوردم و با چند جرعه آب قورت دادم. کمی فکر کرد و بعد پرسید: راستی! اون پسره احمد... همون که گفتی مدرک داره، چطوری میشه باهاش ارتباط گرفت؟ نفس عمیقی کشیدم. + یه سیم‌کارت هست که وقتی روشن بشه، پیامک فعال‌سازیش برای احمد ارسال میشه. بعد از اون، احمد یه پیامک رمزی ارسال می‌کنه و اگه جواب درست رو بگیره، یه آدرس برای تحویل دادن مدارک می‌فرسته. با مکث ادامه دادم: البته، قرار گذاشتیم مدارک رو فقط به خودم تحویل بده! حامد دستی به محاسنش کشید. ایستاد و گفت: اون سیم‌کارت الان کجاست؟ سرم رو از درد عقب بردم. + خونه‌مون! توی اتاق کارم، زیر میزم یه فرورفتگی کوچیکه که با فشرده شدنش میاد پایین و بعدم جدا میشه! سیم‌کارت چسبیده به قسمت گودشده‌ی میز... با تموم شدن حرفم، موبایلش زنگ خورد. همون‌طور که می‌رفت بیرون جواب داد. خیلی نگذشت که برگشت توی اتاق و گفت: رسول سیم‌کارت رو میاره. روشنش می‌کنی و بعدم باهم میرید سر قرار! کلافه از درد گفتم: اگه کسی باهام باشه شک می‌کنه و می‌ترسه. هر کس که همراهم میاد، باید دورادور مراقب باشه. وگرنه همه‌چیز خراب میشه! چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد با بیرون دادن نفسش نگاهش رو ازم گرفت. با مکث گفت: خیلی‌خب، فقط امیدوارم کلکی توی کارت نباشه! - می‌تونی چشم‌هات رو باز کنی. چشم‌بند رو برداشتم و چندبار پلک زدم. گوشه‌ی خیابون و کنار یه پارک توقف کرده بود. رسول سیم‌کارت رو روی گوشی ساده‌ای انداخت و گوشی رو داد دستم! ده دقیقه‌ای گذشت که بالاخره پیامکی که منتظرش بودم ارسال شد. " You have heard my voice before, yet you will hear my voice once more. Then I will die, until you call me again! " " قبلاً صدای من را شنیدی، با این حال، یک‌بار دیگر صدای من را می‌شنوی. سپس من می‌میرم، تا این‌که دوباره من را صدا کنی! " نفس عمیقی کشیدم و تایپ کردم: " *sound reflection* " " *انعکاس صدا* " چند دقیقهٔ دیگه هم گذشت که بالاخره آدرس رو ارسال کرد. نوشته بود فردا حوالی غروب مدارک رو میاره! چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. - چی شد؟ آروم لب زدم: برای فردا قرار گذاشته! بی‌حرف ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. خیلی نگذشته بود که احساس کردم حالت تهوع دارم. هر چقدر می‌گذشت، حالم بدتر می‌شد. خودم دلیلش رو می‌دونستم. دلیل سردردهای این مدتم، کم‌خوابی‌هام، کابوس و افکار منفی‌ام و همین حالت تهوع لعنتی! ناخودآگاه به دست رسول که روی دنده بود چنگ زدم و به سختی گفتم: ب‍..بزن کنار! نگاهش لحظه‌ای چرخید سمتم و بعد متعجب از دیدن صورت درهمم پرسید: چرا؟ چی شد یهو؟ دستم که سمت دستگیره‌ی در رفت با عجله ماشین رو کشید کنار خیابون که صدای جیغ لاستیک‌ها بلند شد! قبل از اینکه ماشین کامل متوقف بشه، در رو باز کردم. - چیکار می‌کنی محمد؟ توجهی به صدای فریادش نکردم. زانو زدنم مقابل جوب خیابون مصادف شد با بالا آوردن محتویات معده‌ام! جونم داشت به لبم می‌رسید. هنوز عق می‌زدم که رسول کنارم ایستاد و گرمی دست‌هاش روی شونه‌هام نشست. این‌بار هم موفق نبود نگرانی توی لحنش رو پنهان کنه! - چرا این‌جوری شدی یه دفعه؟ چشم‌هام رو محکم بستم و سرم رو بیشتر خم کردم. کاش می‌مُردم! کاش شبح به هدفش می‌رسید و جون می‌دادم ولی الان و اینجا حالم بد نمی‌شد... - می‌خوای بریم دکتر؟ سرم رو بالا انداختم و پشت دستم رو روی لب‌هام کشیدم. + آب... آب داری؟ سری به تأیید تکون داد و از کنارم بلند شد. خیلی‌زود با بطری آب برگشت. بطری رو ازش گرفتم و آبی به دست و صورتم زدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شونه‌ای بالا انداختم. + تقریباً هیچی، فقط صداش رو شنیدم اونم یه‌بار! هر چند که ممکنه همونم ساختگی بو
دستم رو به درخت کنارم گرفتم که سریع ایستاد و بازوی مخالفم رو گرفت. از صبح سرگیجه داشتم و حالا بیشتر شده بود! به کمک رسول توی ماشین نشستم. آرنجم رو به شیشه تکیه دادم و دستم رو تکیه‌گاه سرم کردم. بی‌حال‌تر از قبل شده بودم. رسول نشست پشت فرمون، قبل از اینکه استارت بزنه چرخید سمتم و پرسید: مطمئنی لازم نیست بریم دکتر؟ این‌بار هم سرم رو بالا انداختم و آروم گفتم: مهم نیست، عادیه! جوابی نداد. اومدم بهش بگم حرکت کنه که در کمال ناباوری دست سردم رو توی دستش گرفت. - چی به روز خودت آوردی محمد؟ چرا انقدر حالت بده؟ نگو همه‌اش بخاطر این قضیه‌ست که باور نمی‌کنم! نگاهم بین دستش و چهره‌ی نگران و منتظرش جابه‌جا شد. هنوز دوست نداشتم رازم لو بره که برخلاف میل‌باطنی‌ام، دستم رو آروم از توی دستش بیرون کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. + گفتم که، مهم نیست! روشن کن بریم دیر شد. چند لحظه بعد، استارت زد و همون‌طور که ماشین رو از پارک درمی‌آورد با حرص گفت: یه کاری می‌کنی بگم هر چی سرت میاد حقته! لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم. داشبورد رو باز کرد و چشم‌بند رو درآورد و روی پام گذاشت. بی‌حرف چشم‌هام رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. فقط امیدوار بودم به زودی همه‌چیز تموم بشه! نیم ساعتی گذشته بود که رسول گفت: رسیدیم. چشم‌هات رو باز کن و پیاده شو... دلخوری توی لحنش کاملاً مشهود بود! چشم‌بند رو برداشتم و دستی به چشم‌های خسته‌ام کشیدم. از ماشین پیاده شدم و از کنار رسول که منتظر ایستاده بود گذشتم و اونم پشت سرم اومد. در پذیرایی رو که باز کرد، علی و حامد بلند شدن. قبل از هر حرفی علی که معلوم بود خیلی عصبیه ایستاد و گفت: بیا توی اتاق، کارت دارم. بی‌حرف پشت سرش رفتم و وارد اتاق شدم که گفت: در رو ببند! کاری که گفته بود رو انجام دادم و روی تخت نشستم. علی هنوز ایستاده بود و با عصبانیت بهم خیره شده بود! آروم لب زدم: چیزی شده؟ نگاهش یه لحظه روی گردنم دقیق‌تر شد و بعد اخمش غلیظ‌تر! - مگه نگفتم آتل ببند؟ بی‌حوصله گفتم: آتل بیشتر اذیتم می‌کنه! میگی چی شده یا نه؟ همون‌طور عصبی جواب داد: تو باید بگی چی شده و کارت به کجا رسیده که بدون اینکه حتی به من بگی سرخود هر کاری خواستی انجام دادی! اَبروهام از کنجکاوی توی هم رفت. واقعاً متوجه‌ی منظورش نمی‌شدم و همین عصبی‌ام می‌کرد. + میشه به جای این حرف‌ها درست توضیح بدی چی شده؟! بی‌حرف موبایلش رو از جیبش درآورد و همون‌طور که باهاش کار می‌کرد جلوتر اومد. چند لحظه که گذشت، گوشی رو جلوی صورتم گرفت. - اینم توضیح، حالا تو باید بگی چرا؟! چشم‌هام رو ریز کردم تا بهتر ببینم. یه عکس از یه صفحه‌ی کاغذ بود. شروع کردم به خوندن نوشته‌های روی کاغذ... هر چقدر بیشتر می‌خوندم، اخم روی پیشونیم محوتر می‌شد و اضطرابم بیشتر! نگاهم بالا رفت و روی صورت علی نشست که هنوز خشمگین نگاهم می‌کرد. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 * پوزش بابت تأخیر♥️ پ.ن: با کس نتوان گفتن و پنهآن نتوان داشت! از دࢪد ھمین است فغانۍ که مرآ هست... " وحشے بافقے " - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گناه کردم و غفلت،سکوت کردی و رحمت به کنج یـأس خزیدم،تو روح توبـه‌ دمیدی
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه دویست و شصت و هشت قرآن کریم سوره مبارکه النحل ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-268.mp3
زمان: حجم: 2M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه دویست و شصت و هشت قرآن کریم، سوره مبارکه النحل با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا