هدایت شده از حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
روز هفتم محرم🖤
السَّلامُعَلىعَبدِاللّهِبنِالحُسَینِالطِّفلِالرَّضیع🖐🏻🥀
#لبیک_یاحسین🏴
چقدر محرم امسال عجیب شده است !
سردار زدند، فرمانده زدند، علمدار را شهید کردند، کودک شیرخواره را شهید کردند،
بانوی ایرانی در وسط معرکه ایستاد و خطبهٔ حیدری خواند !
و یزیدیان پیشنهاد اماننامه در مقابل دست کشیدن از ولی خدا فرستادند...
صحنه روشن است. یزید همان یزید است و ولی همان ولی!
و تو بنگر که در کجای تاریخ ایستادهای ❕❔ (:
#محرم🏴
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتهفدهم #عطیه همونطور که لباسها رو توی چمدون میچیدم، نیم نگاهی به آیه
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتهجدهم
فلشبک↯
#راوی
در زمان هواخوری، سرباز با نگاهی نامحسوس به اطراف، به سمت سالن مطالعه قدم برمیدارد.
بین قفسههای کتابخانه، شبح را میبیند که ظاهراً مشغول کتاب خواندن است.
به سمتش میرود و با فاصله کنارش میایستد. کتابی از کتابخانه برمیدارد و همانطور که ورق میزند، آرام زمزمه میکند: پرندهی زخمی از نفس افتاد!
شبح با پوزخند کتاب در دستش را بسته و در کتابخانه میگذارد. در همان حال به آرامی میگوید: خوبه، روحش شاد!
بعد میپرسد: نفهمیدن کی زخمیش کرده، نه؟!
سرباز پاسخ میدهد: فعلاً که نه، ولی همچنان پیگیرن.
شبح سری به تأیید تکان داده و همانطور که از کنار سرباز میگذرد آرام لب میزند: فعلاً تا خودم بهت نگفتم طرف من نیا!
بدون حرف دیگری، از کتابخانه خارج میشود.
چند ساعت بعد در ساعت ملاقات، شبح با اعلام شدن اسمش به سمت سالن ملاقات میرود.
روی صندلی مینشیند و تلفن را برمیدارد.
مردی که در آن سوی میلهها با صورتی تقریباً پوشیده و خلاف جهت دوربینها نشسته است، گوشی را برداشته و میخواهد چیزی بگوید که زودتر از او شبح به حرف میآید.
+ پرندهی زخمی از نفس افتاد!
چروک دور چشمهای مرد، نشانهی پوزخند اوست.
با صدایی آرام و خشدار میپرسد: آذوقهاش رو کجا پنهان کرده؟
+ هیچجا، با خودش از بین رفت!
مرد سری به تأیید تکان داده و آرام لب میزند: خوبه، خیلی خوبه! فقط اگه حس کردی آذوقهاش رو پنهان کرده، مکانش رو پیدا کن و نابودش کن.
شبح با تکان دادن سر، حرفش را تأیید میکند.
+ حتماً، مطمئن باشید اون آذوقه هیچوقت به هیچکس نمیرسه!
مرد بی حرف دیگری بلند شده و از سالن ملاقات خارج میشود.
کمی بعد، شبح هم به بند باز میگردد.
در حال عبور از کنار سلولها، عباس را میبیند که به دیوار تکیه داده و زنجیری را در دستش میچرخاند. در همان حال، به دیوار روبهرویش خیره شده و انقدر غرق فکر است که اصلاً متوجه حضور شبح نشده است!
شبح برای لحظهای با این فکر که نکند محمد قبل از مرگش دربارهی او و یا مافوقهایش چیزی به عباس گفته باشد، میخواهد وارد سلول شود، اما در همان لحظه پشیمان میشود!
با خود فکر میکند که بهتر است فعلاً به اویی که طبق دیدهها و شنیدههایش با محمد ارتباط نزدیکتری داشته است، نزدیک نشود.
دست در جیب، از کنار در نردهای میگذرد و به سمت سلول خود و نوچههایش میرود.
زمان ِ حال↻
#عطیه
یعنی اینا واسه محمد بود؟
چند ورق قرص بود و یه نسخهی دارو!
مال کی میتونست باشه جز محمد؟
ناخودآگاه موبایلم رو برداشتم و اسم داروها رو سرچ کردم.
باورم نمیشد! داروی اعصاب بودن...
بزاقم رو به سختی قورت دادم و دوباره به اسم داروها و چیزی که سرچ کرده بودم نگاه کردم. متأسفانه درست بود!
دستهام رو محکم روی صورتم کشیدم. از کی داشت دور از چشم من داروی اعصاب میخورد؟
گیج شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.
تنها چیزی که به ذهنم رسید و حس کردم لازمه این بود که ماجرا رو به علیآقا بگم!
دفترچه تلفن محمد رو از روی میز برداشتم و شمارهی علیآقا رو پیدا کردم.
خواستم باهاشون تماس بگیرم، اما منصرف شدم. بهتر بود از نسخه و داروها براشون عکس میفرستادم!
عکس و پیام رو که فرستادم، صدای زنگ در به گوشم رسید.
از اتاق بیرون رفتم. پشت پنجره ایستادم و پرده رو کمی کنار زدم. عزیز در رو باز کرد. آقارسول بودن!
چند دقیقهای توی حیاط با عزیز صحبت کردن و بعد عزیز از پلههای ایوان بالا اومد.
با ضربهای که به در زد، از پنجره فاصله گرفتم و در رو باز کردم.
عزیز چادرش رو مرتب کرد و گفت: عطیهجان، آقارسول اومده! میخواد یه چیزی از توی اتاق کار محمد برداره.
سری به تأیید تکون دادم و بعد از سر کردن چادر، عزیز آقارسول رو صدا زد و با «یااللّٰه»ای زیر لب، سر به زیر وارد شدن.
بعد از سلام و احوالپرسی گفتن: شرمنده مزاحم شدم. واجب بود!
+ مراحمید، مشکلی نیست.
با تموم شدن حرفم، آیه از اتاق بیرون اومد و با دیدن آقارسول با ذوق دوید سمتمون و صدا زد: عمو رسول!
آقارسول آروم خندیدن و بغلش کردن و دستی به موهاش کشیدن.
- جان عمو؟ دلم برات تنگ شده بود فرفری!
آیه لبخند دندوننمایی زد و بعد با نیم نگاهی به من و عزیز، سرش رو به گوش آقارسول نزدیک کرد و مثلاً آروم پرسید: عمو شما میدونی چرا بابامحمد نمیاد خونه؟
لبخند آقارسول محو شد. عزیز نفس عمیقی کشید و منم چادرم رو توی مشتم فشردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
آقارسول به سختی دوباره لبخند کمرنگی زدن و مثل آیه آروم گفتن: بابامحمدت سرش شلوغه عمو! ولی زود میاد پیشت... براش دعا کن، باشه عمو؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتهجدهم فلشبک↯ #راوی در زمان هواخوری، سرباز با نگاهی نامحسوس به اطراف،
آیه سر تکون داد و آقارسول با بوسیدن موهاش گذاشتنش روی زمین، دست آیه رو گرفتم که گفتن: جسارتاً میز کار محمد کجاست؟
اشارهای به پشت سرم کردم.
+ توی این اتاقه!
سری به تأیید تکون دادن. عزیز گفت: من میرم برات چایی بریزم پسرم!
آقارسول سر به زیر گفتن: ممنون حاجخانم، نمک پروردهایم! ولی عجله دارم، باید برم.
عزیز لبخند پر محبتی زد و برای اینکه آقارسول راحت باشن، رفتیم پایین...
#رسول
برگشتیم خونهی امن، علیآقا هم اومده بود! خیلی عصبی بود.
با محمد رفتن توی اتاق...
با تعجب رو به آقاحامد گفتم: چیزی شده؟
نفس عمیقی کشید و حرفی نزد.
رفتم طرف مبل تکنفره و اومدم بشینم که یهو صدای داد علیآقا بلند شد!
~ به من نگاه کن محمددد!
اینبار صدای بلند محمد رو شنیدم که گفت: داد نزن علی! من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم.
همونطور که نیمخیز بودم با چشمهای گردشده به آقاحامد نگاه کردم. رفتم طرف اتاق که گفت: کجا؟
چرخیدم طرفش و همونطور گیج گفتم: میرم ببینم چی شده!
با سر به مبل روبهروش اشاره کرد.
- لازم نیست. بیا بشین!
نگاه مرددم بین در بستهی اتاق و آقاحامد جابهجا شد. به ناچار روبهروش نشستم و منتظر بهش خیره شدم.
نفسش رو پر صدا بیرون داد و دستهاش رو توی هم قفل کرد.
- خب، چی شد؟
با یادآوری دلیل بیرون رفتنمون صافتر نشستم.
+ برای فردا قرار گذاشته.
سری به تأیید تکون داد.
- خوبه، اینطور که پیداست همهچیز داره درست پیش میره.
نفس عمیقی کشید و آرومتر ادامه داد: خیلی باید مراقب باشیم! ممکنه بعضیها بخوان برامون دردسر درست کنن یا به محمد آسیب بزنن.
+ بله آقا، حواسمون هست. فقط...
منتظر نگاهم کرد. آروم پرسیدم: علیآقا اینجا چیکار میکنه؟ چرا انقدر عصبیه؟
قبل از اینکه بخواد جواب بده صدای زنگ در بلند شد و همزمان علیآقا از اتاق بیرون اومد.
آقاحامد همونطور که بلند میشد و به طرف علیآقا میرفت گفت: احتمالأ داووده! در رو باز کن براش، گفتم بیاد جات بمونه تا تو یکم استراحت کنی.
بیحرف رفتم طرف آیفون و با دیدن تصویر داوود، دکمه رو زدم.
#محمد
- خب، میشنوم!
چشمهام رو محکم روی هم فشردم و سرم رو پایین انداختم. لعنت به من و بیاحتیاطیام!
حتماً عطیه رفته بود سر کمد و...
- به من نگاه کن محمددد!
سرم تند و با تعجب بالا اومد. اولینبار بود اینطور سرم داد میزد!
اخم کردم و مثل خودش بلند گفتم: داد نزن علی! من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید. بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه همونطور که سعی داشت صداش بالا نره گفت: محمد به اندازهی کافی از دستت عصبی هستم. پس لطفاً بدترش نکن و بگو چرا؟!
بلند شدم و روبهروش ایستادم.
+ اگه نگم چیکار میکنی؟
دستهاش کنار بدنش مشت شد. با پوزخند تلخی گفتم: بزن! فرشید که زد، تو هم اگه خیلی دلت پُره بزن.
اینبار با بستن چشمهاش دستی به موها و صورتش کشید.
زیر لب «لاالهالاالله» گفت و دستش رو به گردنش گرفت.
نگاهش هنوز کلافه بود، اما انگار آرومتر شده بود.
بخاطر سرگیجهام روی صندلی نشستم و گفتم: کارت همین بود؟
با جواب ندادنش سرم رو بالا گرفتم و ادامه دادم: آره، من قرص میخورم! از نظر شما اشکالی داره آقایدکتر؟
جلو اومد و کنارم روی زانوهاش نشست.
دستش رو روی پام گذاشت و گفت: محمد من نگرانتم!
لبخند تلخی زدم.
+ نباش! من حالم خیلی خوبه، بهتر از این نمیشم.
چشمهاش رو محکم باز و بسته کرد و آرومتر از قبل پرسید: چند وقته قرص میخوری؟
نگاهم رو ازش گرفتم.
+ فرقی میکنه؟
- حتماً فرق میکنه که میپرسم!
نفس عمیقی کشیدم.
+ تقریباً یکساله..
- زیر نظر پزشک دیگه؟
سرم رو چرخوندم طرفش و عاقل اندر سفیه نگاهش کردم.
+ نه پس، همینطوری سرخود قرص اعصاب میخورم!
لب گزید و اینبار پرسید: دکترت کیه؟
دوباره نگاهم رو ازش گرفتم.
+ تو نمیشناسیش!
- بگو حالا، شاید شناختم.
عصبی شدم و کلافه اما آروم گفتم: وقتی میگم نمیشناسی یعنی نمیشناسی! اصلاً از عمد رفتم سراغ کسی که تو نشناسی.
نگاه خیرهاش رو که حالا رنگ دلخوری داشت ازم گرفت و حرفی نزد.
کمی بعد آروم لب زد: چند وقته قرصهات رو نخوردی؟
+ از وقتی دستگیر شدم.
مکثی کرد و اینبار پرسید: الان خیلی اذیتی؟
نگاهم رو به میز دوختم و گفتم: مهم نیست!
سرش رو به علامت تأسف تکون داد و بلند شد.
- آدرس یا تلفن دکترت رو بده.
+ واسه چی میخوای؟
- باید در جریان قطع دارو قرار بگیره! شما که ما رو محرم ندونستی و هنوزم نمیدونی، حداقل با دکتری که خودت انتخاب کردی حرف بزن.
بیحوصله نگاهم رو ازش گرفتم.
+ لازم نیست متوجه بشه. یکم دیگه بگذره کلا اثرش میره و عادت میکنم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
آیه سر تکون داد و آقارسول با بوسیدن موهاش گذاشتنش روی زمین، دست آیه رو گرفتم که گفتن: جسارتاً میز کا
قبل از اینکه بخواد اعتراض کنه محکم گفتم: دیگه نمیخوام قرص بخورم علی! پس لطفاً الکی اصرار نکن.
لبهاش رو تر کرد و لحنش رو مسالمتجویانهتر..
- محمدجان، قطع ناگهانی اینجور داروها عوارض داره!
سکوت کردم که ادامه داد: اصلأ حواست به خودت نیست. اینجوری پیش بری خودت رو نابود میکنیها!
ناخودآگاه پوزخند تلخی زدم و نیم نگاهی بهش انداختم.
+ من خیلی وقته زندگیم نابود شده علی! از وقتی آخرین امیدم ناامید شد، خودمم نابود شدم.
چینی به پیشونیش داد.
- یعنی چی؟
خیلی نگذشت که اخمش از بین رفت و متعجب لب زد: نکنه منظورت...
بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم. دستم رو به گردنم گرفتم و چرخیدم طرف دیوار، دیگه توان ادامه دادن نداشتم!
+ خستهام علی، میخوام استراحت کنم.
صدای قدم برداشتنش رو که شنیدم چشمهام رو بستم. گرمی دستش روی شونهام نشست و گفت: به قول خودت، بزرگترین امید ما آدما خداست. پس به خودش توکل کن! خدا همیشه هوات رو داره. یادت باشه حتی اگه همهی بندههاش ناامیدت کنن، خدا تا تهش باهاته!
بدون حرف دیگهای بیرون رفت.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
در گلو مےشکند نالہام از ࢪقَّت ِ دل !
قصہھا هست ولی، طاقٺ ِ ابرازم نیست (:
" هوشنگ ابتهاج "
* پوزش بابت تأخیر♥️
این پارت قرار بود طولانیتر باشه، ولی در این صورت زیادی طولانی میشد و برای همین تبدیل شد به دو پارت که یکیاش رو الان میخونید و بعدی رو هم سعی میکنم تا آخر هفتهی بعد حاضر کنم👀🌸.
یه سوال کوچولو هم داشته باشیم که اگه مایل بودید جواب بدید🌱↓
« شما اگه جای عطیه بودید، چه تصمیمی میگرفتید(:🍃؟ »
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
گذر تك تك این ثانیههای عمرم
به قدیمی شدن نوکریات میارزد❤️🩹!'›
#نوازشروح
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹 امروز؛ صفحه دویست و نود و چهار قرآن کریم
سوره مبارکه الكهف
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-294.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه دویست و نود و چهار قرآن کریم، سوره مبارکه الكهف
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.