eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
برگشتیم خونه‌ی امن، خیلی نگذشت که آقای‌عبدی هم اومدن. بعد از اینکه رسول و داوود رفتن سایت، آقای‌عبدی
نیم ساعتی می‌شد توی پارک منتظر بودم. برای چندمین‌بار نگاهم رو به اطراف چرخوندم و به ساعتم نگاه کردم. دیر کرده بود! صدای آقای‌عبدی توی گوشم پیچید. - خبری نشد؟ نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم: نه، ولی مطمئنم میاد! با مکث جواب دادن: خیلی‌خب، بچه‌ها همون اطراف مستقرن. اگه تا یک‌ساعت دیگه نیومد، برمی‌گردین! زیر لب «چشم»ی گفتم. چهل دقیقه‌ی دیگه هم گذشت و دیگه داشتم از اومدنش ناامید می‌شدم که بالاخره قامتش رو از دور دیدم! همون تیپ همیشگی رو زده بود. هودی گشادی که کلاهش رو روی سرش انداخته بود و شلوار جین هم‌رنگش، سرتاپا مشکی! دست‌هاش توی جیبش بود و به طرفم میومد. سری براش تکون دادم. یه لحظه که نگاهش چرخید سمت دیگه‌ای، ایرپادم رو از توی گوشم درآوردم و توی جیب کاپشنم گذاشتم. مقابلم که رسید، دوباره نگاهی به اطراف انداخت و کنارم نشست. مثل من پا روی پا انداخت. حرفی نزد که گفتم: دیر کردی! - وقتی یه آدم مُرده یهو زنده میشه و سر و کله‌اش پیدا میشه و ازم می‌خواد برم دیدنش، باید قبلش همه‌چیز رو چک کنم که گیر نیفتم و این طول می‌کشه. تو هم بودی همین کار رو می‌کردی آقاآرش! نمی‌کردی؟ نفس پر حرصی کشیدم. + وقتی هیچ‌جا امنیت ندارم، مجبورم مرگم رو جعل کنم! سرش رو به سمتم چرخوند. - تو به جرم جاسوسی دستگیر شدی! اونم توسط نیروهای امنیتی ایران... چجوری وقتی توی چنگ اونا بودی مرگت رو جعل کردی؟ پوزخند ماتی زدم. + خودشون این کار رو کردن! نگو نمی‌دونی خبر کشته شدنم اولین‌بار توسط خودشون منتشر شده که باور نمی‌کنم! نگاهش رو ازم گرفت و نفسش رو پر صدا بیرون داد. - الان اینجا چیکار می‌کنی؟ اصلا چجوری... + فرار کردم! متعجب و با دهن باز زل زد بهم، کم‌کم حس کردم ترس هم چاشنی نگاهش شد. + چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ ناباورانه خندید و سرش رو به طرفین تکون داد. - امکان نداره! کنجکاو اَبروهام رو توی هم کشیدم. + چی امکان نداره؟ با حرص سرش رو چرخوند طرفم و از لای دندان‌های کلیدخورده‌اش لب زد: امکان نداره گیر اونا بیفتی و بعد بتونی فرار کنی! سرش رو نزدیک‌تر آورد که باعث شد کمی عقب بکشم. اصلا دوست نداشتم نفس کثیفش به صورتم بخوره! سر تا پام رو برانداز کرد و با پوزخند گفت: نکنه فیلت یاد هندستون کرده آرش‌خان؟ اَبروهاش رو به حالت غم بالا انداخت. - آخ ببخشید یادم رفت! محمدجون... عصبی شدم و با حرص خیز برداشتم سمتش که جا خورد و برگشت سر جاش! قبل از اینکه به خودش بیاد، یقه‌اش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم! صدام آروم اما لحنم پر حرص بود. + اگه به تیکه و کنایه‌های بعضاً چرت و پرتت جواب نمیدم و سکوت می‌کنم، اگه خودم رو کنترل می‌کنم که دندونات رو توی دهنت خورد نکنم، دلیلش ترس از توعه عوضی نیست! فقط نمی‌خوام بخاطر آدم بی‌ارزشی مثل تو خودم رو توی دردسر بندازم وقتی عکس و مشخصاتم به عنوان یه زندانی فراری اونم از نوع امنیتیش همه‌جا پخشه و یه خطای کوچیک باعث گیر افتادنم میشه! فهمیدی یا یه جور دیگه برات شرح بدم نیماخان؟ بزاقش رو بلعید و متعجب و کمی ترسیده سر تکون داد. یقه‌اش رو ول کردم و با قلاب کردن دست‌هام توی هم، کمی خم شدم سمت پایین.. + من دیگه آب از سرم گذشته! همه‌ی پل‌های پشت سرم رو خراب کردم و هیچ راه برگشتی ندارم. سرم رو به طرفش چرخوندم و ادامه دادم: بازی با اعصاب همچین کسی، مثل بازی با دم شیره که خودت می‌دونی خیلی خطرناکه! اوکی؟ حرفی نزد که صاف نشستم و نفس عمیقی کشیدم. + اینم یادت نره که من یه زمانی جزو اونا بودم! پس فرار کردن از دست‌شون برام کاری نداره. با کلافگی دستی به موهاش کشید. - الان از من چی می‌خوای؟ لبخند ماتی زدم. + آفرین، حالا شد! کمی مایل‌تر نشستم و دستم رو روی تکیه‌گاه صندلی دراز کردم. + باید کمکم کنی قبل از اینکه پیدام کنن، گادفادر رو ببینم و بعد از کشور خارج بشم! چشم‌هاش گرد شدن. - چی میگی تو؟ شوخی‌ات گرفته؟ گادفادر رو که اصلأ فکرش رو نکن! بعدشم، الان با این گندی که زدی، قطعاً حساسیت‌شون بیشتر شده. پس فکر رد شدنت اونم به همین زودی و توسط من رو از سرت بیرون کن! اَبروهام رو بالا انداختم. + صبر کن، پیاده شو باهم بریم. اگه گادفادر رو نبینم، اتفاقات خوبی براتون نمیفته! بی‌توجه به اخمش ادامه دادم: درضمن، دقت کن! نگفتم تو باید من رو رد کنی برم، گفتم باید کمکم کنی. نگاهش رو ازم گرفت و نفس پر حرصی کشید. دوباره چرخید سمتم و گفت: چجوری کمکت کنم که دیگه بیخیال ما بشی؟ پا روی پا انداختم. + خیلی ساده‌ست. من رو می‌بری پیش گادفادر تا باهاش حرف بزنم. بعد خودش کارهام رو انجام میده و از اینجا میرم! در لحظه رنگش پرید. اخم کرد و سعی کرد به خودش مسلط بشه.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نیم ساعتی می‌شد توی پارک منتظر بودم. برای چندمین‌بار نگاهم رو به اطراف چرخوندم و به ساعتم نگاه کردم.
- امکان نداره! خودتم می‌دونی از وقتی دستگیر شدی، سوخت رفتی. گادرفادر با مهره‌های سوخته هیچ‌کاری نداره! من هم اخم کردم. + من مثل تو پادوی گادفادر نیستم! تو هم این رو خوب می‌دونی که حتی سوخت رفته‌ی من هم می‌تونه خیلی براتون خطرناک باشه! پس بهتره باهاش تماس بگیری و بگی باید همین امروز ببینمش. وگرنه مجبور میشم کاری کنم که همه‌تون باهم بسوزید! کینه و نفرت به وضوح توی نگاهش پدیدار شد. گوشیش رو از جیبش درآورد و بلند شد و کمی اون طرف‌تر تماس گرفت. خیلی نگذشت که شروع کرد به حرف زدن. پشت به من ایستاده بود و اون‌قدر آروم حرف می‌زد که نمی‌تونستم متوجه بشم چی میگه! هر از گاهی نیم نگاهی به من می‌انداخت و دوباره ادامه می‌داد. بالاخره گوشی رو قطع کرد و اومد سمتم، بدون اینکه بشینه گفت: بلند شو، باید با ماشین بریم. خیره بهش نگاه کردم. تقریباً مطمئن بودم داره دروغ میگه، ولی حتی اگه یک‌درصد راست می‌گفت... نباید این فرصت رو از دست می‌دادم! از طرفی، اگه نمی‌رفتم بیشتر مشکوک می‌شد و ممکن بود گادفادر رو از دست بدیم. بی‌حرف بلند شدم و رفتیم طرف پژوی نقره‌ای رنگی که روبه‌رو پارک شده بود. نیما نشست پشت فرمون و منم روی صندلی جلو نشستم. یک ساعتی توی راه بودیم که بالاخره جلوی یه سوله ایستاد. ترمز دستی رو کشید و همون‌طور که در رو باز می‌کرد گفت: پیاده شو! ریسک بود. حالا دیگه مطمئن بودم دروغ میگه، اما حالا که تا اینجا اومده بودم، باید تا تهش می‌رفتم که اگه نمی‌رفتم همه‌چیز خراب می‌شد! بودن بچه‌ها و اینکه می‌دونستم موقعیتم رو دارن، خیالم رو راحت می‌کرد که هر اتفاقی هم که بیفته، نمی‌تونه فرار کنه. پیاده شدم و باهم وارد سوله‌ی بزرگی شدیم که پرنده توش پر نمی‌زد! دقیقاً چیزی که انتظارش رو داشتم. برگشتم طرف نیما که پشت سرم ایستاده بود. + اینجا که کسی نیست! بی‌تفاوت نگاهم کرد و بعد جلو اومد. - مگه قرار بود کسی باشه؟ اخم کردم و سعی کردم به روی خودم نیارم که می‌دونم چی توی مغزش می‌گذره. + چی میگی تو؟ حالت خوبه؟ یه قدم دیگه جلو اومد. - نباید میومدی سراغ من! با هوشی که ازت سراغ دارم، این اشتباه ازت بعید بود. چاقوی بزرگی از جیب مخفی هودیش درآورد. پوزخند زد. کینه و نفرت نگاهش چندبرابر شده بود. - می‌دونی چرا کسی اینجا نیست؟ خندید و ادامه داد: چون اینجا مقتل توعه! اخم کردم و ناخودآگاه قدمی عقب رفتم. یهو خیز برداشت سمتم که دستش رو گرفتم. به سختی دستش رو پیچوندم که ناله‌اش بلند شد و چاقو از دستش افتاد! دستش رو بردم پشتش و کوبیدمش به دیوار، صورتم رو نزدیک گوشش بردم و با پوزخند گفتم: فکر کنم فراموش کردی من واقعاً کی‌ام! هنوز حرفم تموم نشده بود که ناغافل لگد محکمی به پهلوم زد و باعث شد ناخواسته عقب برم. هولش دادم که افتاد زمین، جلو رفتم تا باهاش درگیر بشم که یهو ایستاد. چاقوی کوچیکی از جیبش درآورد و قبل از اینکه بخوام جلوش رو بگیرم، چاقو رو توی قفسه‌سینه‌ام فرو کرد و دوبار با تمام قدرت چرخوند! چشم‌هام از شوک گرد شدن و قدمی عقب رفتم که تعادلم رو از دست دادم و افتادم زمین.. نیما اومد بالای سرم و با پوزخند گفت: تو هم یادت رفت من آدم کی‌ام! از درد توان حرف زدن نداشتم. صدای باز شدن در سوله به گوشم رسید. نیما با برداشتن چاقوی اولی که روی زمین افتاده بود، سریع توی فرورفتگی نیمه‌عمیقی که روی دیوار ایجاد شده بود پنهان شد. داشتم از درد می‌مُردم! خیلی نگذشت که قامت رسول اسلحه به دست نمایان شد. با دیدنم زیر لب «یاحسین» گفت و دوید سمتم! کنارم روی زانوهاش فرود اومد و سردرگم و ترسیده نگاه لرزونش رو روی بدنم چرخوند. قبل از اینکه بخوام به پشت سرش اشاره کنم، نیما سریع از فرورفتگی بیرون اومد و خودش رو رسوند بالای سر رسول! توی یه لحظه ناخودآگاه با قدرتی که نفهمیدم از کجا اومد رسول رو بغل کردم و چرخوندمش سمت زمین که همون لحظه درد بدی توی پهلوی چپم پیچید! از پشت زده بود... نگاه پر بهت و شوکه‌ی رسول خیره بهم بود. چهره‌ام از درد جمع شد و چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم. با بیرون کشیدن چاقو، سرم از درد عقب رفت و بی‌جون ناله‌ای کردم و به پهلو افتادم روی زمین! صدای شلیک گلوله و فریاد نیما خیالم رو بعد از مدت‌ها راحت کرد که باعث شد آروم چشم‌هام رو ببندم. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: چہ می‌پرسے ز حالم؟ سنگ مےبارد، بلوࢪم من ! بہ رسوآ کردن ِ ایوب مشغولم، صبوࢪم من (: " حسین جنتے " - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جز در خانه‌ی تو هیچ کجا خیری نیست ؛ هر چه خیر است حسین‌جان به در خانه‌ی توست :)
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه سیصد و پنج قرآن کریم سوره مبارکه مريم ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-305.mp3
زمان: حجم: 2M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه سیصد و پنج قرآن کریم، سوره مبارکه مريم با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
توجه توجه 📣 کانال ِ «حَنـʜᴀɴɪɴـین'🖤» ادمین می‌پذیرد ❗️ با شرایط ِ زیر ۱- بانو باشید🧕🏻 ۲- حداقل ۱۳ و حداکثر ۲۰ سال سن داشته باشید. ۳- تا حد امکان از فوروارد و کپی از کانال‌های دیگه پرهیز کنید(: ۴- وقت آزاد و کافی داشته باشید. ۵- متعهد و فعال باشید🤍! پ.ن: اگر ادیت هم بلد باشید و بتونید کارهای ساخت خودتون رو در کانال قرار بدید، خیلی عالیه✨ ~ در صورتی که تمامی شرایط ذکر شده رو دارا و مایل به همکاری هستید، به آیدی زیر مراجعه کنید🌱↓ - @Yasna_Banoo_313 | 🌿
اللَّهُمَّ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً خدایا ما رو به خودمون وا مگذار... ما ‌اونقدر هم ‌محکم نیستیم؛ ‌همش ‌وانموده(:❤️‍🩹!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩