Quran-page-314.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سیصد و چهارده قرآن کریم، سوره مبارکه طه
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
از مردم ِ گمراه ِ جهان، راه مجویید!
نزدیکترین راه به اللّٰه، حسین است(:
#سیدالشهداء
#نوازشروح
Quran-page-315.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سیصد و پانزده قرآن کریم، سوره مبارکه طه
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتنوزدهم #محمد خیلی استرس داشتم. اولینبار نبود دورشون میزدم، ولی اینبا
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتآخر
#رسول
نگران بودم. ناخودآگاه گفتم: نباید تنها میفرستادیمش توی دهن شیر!
آروم و ناامید ادامه دادم: اونم با خشاب خالی...
نیم نگاهی به آقاحامد انداختم. همونطور که به بیرون زل زده بود گفت: فعلاً که اوضاع آرومه! درضمن، یادت نره محمد قویتر از این حرفهاست.
اینبار گفتم: ما تقریباً مطمئنیم گادفادر به این راحتی توی تله نمیافته. پس چرا...
آقاحامد پرید وسط حرفم!
- رسول خودت داری میگی تقریباً! بعدشم، حتی اگه مستقیماً به خودِ گادفادر نرسیم، طبق حرفهای محمد و نزدیکی زیاد نیما به گادفادر، دستگیری نیما میتونه باعث بشه که در نهایت به گادفادر برسیم!
نفس عمیقی کشیدم. شاید حق با آقاحامد بود!
دوباره به تبلت چشم دوختم. با دیدن تصویر روبهروم چشمهام از تعجب گرد شدن و ماتم برد.
لبم رو گاز گرفتم که نخندم. یه خانم اصرار داشت کنار محمد بشینه!
با وجود تخریب محمد، بازم اصرار کرد و وقتی با مخالفت دوبارهی محمد روبهرو شد، بهش برخورد و رفت.
با لبخندی که سعی داشتم پنهانش کنم، ناخودآگاه آروم زمزمه کردم: بمیرم برات! اگه عطیهخانم بفهمه...
- به چی میخندی؟
نگاهم رو از تبلت گرفتم و لبخندم رو جمع کردم.
+ هیچی!
آقاحامد لبخند کمرنگی زد و سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
- نه به چند ثانیه پیش که نگران بودی، نه به حالا که یهویی و بیدلیل میخندی! نوبری واقعاً رسول...
بیحرف لبخند بیرنگی زدم.
بالاخره گارسون با سینیای که حاوی فنجون قهوه بود اومد سمت میز، ملاقاتشون رو که تأیید کرد، صدای نفس عمیق محمد توی گوشم پیچید.
آقاحامد هم با دقت نگاه میکرد.
چند دقیقه بعد از رفتن گارسون، محمد هم رفت سمت پیشخوان و بعد رفت زیرزمین کافه!
بعد از اینکه گارسون آدرس رو بهش داد، محمد از در زیرزمین خارج شد.
با تماسی که محمد با آقاحامد گرفت، قرار شد تنها بره سر قرار و ما هم از طریق دوربین و شنود و ردیاب، اوضاع رو کنترل کنیم.
کلی منتظر موندیم، اما خبری نشد.
دیگه داشتیم ناامید میشدیم که بالاخره نیما اومد. اما همزمان با اومدنش، شنود و دوربین و حتی ردیاب، همگی از کار افتادن! و این فقط میتونست کار یه مختلکنندهی سیگنال باشه...
رو به آقاحامد گفتم: احتمالأ جمر همراهشه!
آقاحامد که خیلی کلافه بود گفت: خب نمیشه یه جوری دورش زد؟
ناامید سرم رو به طرفین تکون دادم.
+ فقط باید خاموش بشه که خب کنترلش دست نیماست!
دستی توی موهاش کشید.
چند دقیقهای گذشته بود که ردیاب محمد دوباره فعال شد!
ناخودآگاه روی داشبورد کوبیدم و گفتم: ایوللل!
آقاحامد سریع چرخید سمتم و پرسید: چی شد رسول؟
همونطور که سعی میکردم سیگنال رو تقویت کنم گفتم: آقا ظاهراً جمر غیرفعال شد، چون یه سیگنال ضعیف از ردیاب محمد دریافت کردم! ولی دوربین و شنود هنوز غیرفعالن، فعال کردنشون زمان میخواد!
آقاحامد ادامه داد: که ما نداریم! تو فعلاً بچسب به سیگنال ردیاب، با علی ارتباط بگیر بگو روی دوربین و شنود کار کنه.
سری به تأیید تکون دادم و کاری که گفت رو انجام دادم.
چند دقیقهای که گذشت، نقطهی قرمز چشمکزنی که موقعیت محمد رو نشون میداد حرکت کرد! رو به آقاحامد گفتم: دارن حرکت میکنن.
کمربندش رو بست و گفت: برو دنبالشون!
آروم حرکت کردم. آقاحامد با باقی بچهها که به عنوان نیروی پشتیبان کمی عقبتر از ما منتظر دستور بودن، ارتباط گرفت و ازشون خواست که با فاصله دنبال ما حرکت کنن.
یک ساعتی توی راه بودیم که بالاخره ردیاب متوقف شد! ماشین رو گوشهی جاده پارک کردم.
کمی جلوتر یه سولهی بزرگ بود که یه پژوی نقرهای رنگ جلوی درش پارک شده بود.
رو به آقاحامد گفتم: فکر کنم توی سولهان!
نفس عمیقی کشید و سری به تأیید تکون داد.
- باید صبر کنیم بچههای پشتیبان برسن. ممکنه تعدادشون زیاد باشه!
لب گزیدم و نگاهم رو به اطراف چرخوندم.
علی هنوز نتونسته بود شنود و دوربین رو فعال کنه و این یعنی نمیتونستیم از وضعیت دقیق محمد مطلع بشیم!
اگه اتفاقی براش میافتاد چی؟
با عبور این جمله از ذهنم ناخودآگاه گفتم: خب تا بچهها برسن، من میرم یه سر و گوشی آب میدم.
دستم که سمت دستگیره رفت، آقاحامد بازوی راستم رو کشید.
+ کجا؟ گفتم صبر کن بچهها برسن، باهم میریم!
با کلافگی گفتم: آقاحامد ممکنه تا بچهها برسن دیر بشه! من میرم، اگه برگشتم هر جور دوست داشتین توبیخم کنین.
منتظر جوابش نموندم و پیاده شدم و دویدم طرف سوله!
کمی که نزدیکتر شدم، اسلحهام رو جلوم گرفتم و آرومتر جلو رفتم.
جلوی در سوله که رسیدم، فهمیدم قفله! صدا خفهکن رو روی اسلحهام نصب کردم و به قفل شلیک کردم. بعد با ضربهی پام، آروم بازش کردم که صدای جیرجیر لولاش بلند شد!
به آرومی وارد سوله شدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتآخر #رسول نگران بودم. ناخودآگاه گفتم: نباید تنها میفرستادیمش توی دهن
نگاهم با دقت به اطراف میچرخید. ته سوله یه نفر روی زمین افتاده بود.
با استرس نزدیکتر رفتم. با دیدن محمدِ غرق خون، چشمهام گرد شدن و زیر لب گفتم: یاحسین!
دویدم طرفش، کنارش که رسیدم، بیاراده افتادم روی زانوهام...
اصلاً دلم نمیخواست این کسی که جلوم افتاده بود محمد باشه، ولی بود!
نگاه بیجونش خیره به پشت سرم بود. قبل از اینکه بخوام برگردم عقب، یهو بغلم کرد و من رو چرخوند سمت زمین!
مات و مبهوت فقط نگاه میکردم.
فردی که حدس میزدم نیما باشه، چاقو رو از بدن محمد بیرون کشید و قدمی عقب رفت.
محمد به پهلو روی زمین افتاد. اسلحهام رو برداشتم تا به نیما شلیک کنم که همون لحظه صدای گلوله با فریاد نیما ترکیب شد!
با افتادنش قامت آقاحامد نمایان شد.
اسلحه رو پایین گرفت. نیما که گلوله به پاش خورده بود، سعی کرد چاقوی روی زمین رو برداره که آقاحامد با حرکت پاش چاقو رو ازش دور کرد.
سریع رفتم طرف محمد و برگردوندمش سمت خودم که نالهی بیجونی کرد. دستم به زخم پهلوش برخورد کرده بود!
نگاهم بین دست خونیام و صورت رنگ پریدهی محمد جابهجا شد.
بزاقم رو به سختی قورت دادم و با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم: م..محمد؟ چشمهات رو باز کن. نباید بخوابی!
چشمهاش رو تا نیمه باز کرد و لبخند بیجونی زد.
- م..میترسی... دیگه... ب..بیدار... نشم؟
همونطور که سعی داشتم با فشار دستم شدت خونریزی رو کم کنم، اخم کردم.
+ نه خیر، تو بدتر از ایناشم از سر گذروندی. ولی الان وقت خواب نیست!
~ میگی گادفادر کجاست یا گلولهی بعدی رو توی مغزت خالی کنم؟
با صدای بلند آقاحامد چرخیدم عقب، همزمان بچههای پشتیبانی وارد سوله شدن.
با سکوت نیما، آقاحامد خیلی ناگهانی اسلحه رو گرفت طرفش و روی زمین نزدیکش شلیک کرد که نیما با ترس تکون خورد!
~ فکر کنم فهمیدی شوخی ندارم! پس اگه میخوای زنده بمونی، حرف بزن.
نیما که ناامید شده بود، چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و با صدای تحلیلرفتهای لب زد: فرودگاه امام! میخواد بره ترکیه و از اونجا بره انگلیس...
بچهها جلوتر اومدن و دستگیرش کردن.
آقاحامد رو بهم گفت: آمبولانس چند دقیقهی دیگه میرسه. من و فرشید و چندنفر دیگه از بچهها میریم سراغ گادفادر!
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رفت.
با صدای سرفههای محمد به خودم اومدم و مضطرب بهش نگاه کردم.
داشتم دیوونه میشدم!
صدای خسخس سینهاش بیشتر باعث ترسم میشد.
خونی که از زخمهاش میجوشید رو میدیدم، نفسهای یک در میون و توخالیاش رو میدیدم و هیچ کاری نمیتونستم براش انجام بدم.
نگاهم روی دست خونیاش که پهلوش رو میفشرد نشست. چشمهام رو محکم روی هم فشردم و لب گزیدم.
+ چرا این کار رو کردی؟
لبخند بیجونی لبهای بیرنگش رو به طرفین کشوند.
- اگه... اگه تو هم... بودی، ه..همین... کارو... میکردی!
چشمهاش رو با درد محکم باز و بسته کرد و به سختی ادامه داد: ب..ببخش که... گاهی باهات... بد حرف زدم؛ فقط... فقط... م..میخواستم... او..اونقدر ازم... زده بشی... که... نخوای... ب..بخاطر من... خ..خودت رو... توی... د..دردسر... بندازی!
بغضم جون گرفت. بدنش بین دستهام میلرزید و من فقط به خدا التماس میکردم بازم دووم بیاره!
داوود با ناراحتی نگاه میکرد. سعید که اون سمت محمد نشسته بود، کاپشنش رو درآورد و روی محمد کشید. داوود هم شالگردنش رو درآورد و جلوتر اومد و گفت: اینو روی زخمش فشار بده!
ازش گرفتم و با احتیاط روی زخم سینهاش فشردم. حواسم بود چاقو حرکت نکنه.
بالاخره اورژانس رسید.
تکنسینها با عجله اقدامات لازم رو انجام دادن.
برانکارد رو توی آمبولانس گذاشتن و منم کنار محمد توی آمبولانس نشستم.
داوود رو بهم گفت: آقاحامد گفت من و سعید و بچهها بمونیم واسه پاکسازی، کارمون که تموم شد میام بیمارستان!
سری به تأیید تکون دادم و تکنسین در آمبولانس رو بست.
زیر لب آیتالکرسی میخوندم و از خدا میخواستم اتفاقی برای رفیق قدیمیام نیفته!
رسیدیم بیمارستان، با باز شدن در آمبولانس، دوتا پرستار اومدن طرف آمبولانس و برانکارد رو بیرون آوردیم و به سرعت رفتیم طرف اتاقعمل!
باید منتظر میموندم.
دست و لباسهام خونی شده بودن.
عذابوجدان بدی داشتم. اگه اتفاقی براش میافتاد...؟!
بغضی که به گلوم چنگ میانداخت رو به سختی قورت دادم.
حدود چهارساعتی گذشته بود و محمد هنوز توی اتاقعمل بود که آقاحامد و داوود اومدن بیمارستان، بعد از حال و احوال معمول پرسیدم: گادفادر چی شد؟
آقاحامد جواب داد: خداروشکر به موقع رسیدیم. قبل از اینکه سوار هواپیما بشه، دستگیرش کردیم!
لبخند تلخی زدم. محمد مثل همیشه همهچیز رو درست کرده بود! اما خودش...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نگاهم با دقت به اطراف میچرخید. ته سوله یه نفر روی زمین افتاده بود. با استرس نزدیکتر رفتم. با دیدن
داوود دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت: برو یه آبی به دست و صورتت بزن رسول، بعدم یکم بخواب. رنگ و روت پریده!
سرم رو بالا انداختم.
+ میمونم تا از اتاقعمل بیرون بیاد.
دیگه حرفی نزد و بازم منتظر شدیم.
چند دقیقهی دیگه هم گذشت که بالاخره دکتر از اتاقعمل بیرون اومد!
با شتاب رفتم طرفش...
+ چی شد دکتر؟ حالش خوبه؟
ماسکش رو پایین کشید و نگاهی بهمون انداخت.
~ در تشخیص اولیه، متوجه شدیم چاقو به دلیل حرکتی که توی قفسهٔسینه داشته، باعث شکستگی دندهها و پارگی ریه شده و این باعث ایجاد پونوموتوراکس (هواجنبی) شده! و متأسفانه به قلب هم آسیب رسیده و بیمار دچار تامپوناد قلبی شده که...
پریدم وسط حرفش!
+ زخمِ... زخم پهلوش چی؟
نفسش رو سنگین بیرون داد.
~ ضربه درست به کلیهی چپ خورده بود. متأسفانه مجبور شدیم کلیهاش رو خارج کنیم!
با ناباوری دستهام رو توی موهام فرو کردم و قدمی عقب رفتم.
+ یاحسین...
~ البته خیلیها هستن که با یه کلیه زندگی میکنن. الان مسئلهی اصلی، آسیبیه که به ریه وارد شده و درد و آسیب به قلب که ممکنه تا چندسال درگیرش باشه!
متوجهی ادامهٔ حرفهاش نشدم.
فقط شنیدم که خطاب به آقاحامد گفت: مشخص نیست کِی بهوش بیاد. براش دعا کنید!
مات به دیوار تکیه دادم و سر خوردم.
داوود جلوم روی زانوهاش خم شد و با صدای گرفتهای پرسید: رسول خوبی؟
گنگ نگاهش کردم. چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و بلند شد.
اینبار آقاحامد بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم و روی صندلی بشینم.
اصلأ متوجهی گذر زمان نبودم. حتی نفهمیدم کِی محمد رو به ICU منتقل کردن و علیآقا اومد بیمارستان...
دیگه غروب شده بود.
آقاحامد که با داوود رفته بود سایت، اینبار تنها برگشت و کنارم نشست.
- هنوز بهوش نیومده؟
ناامید سرم رو بالا انداختم.
کمی که گذشت، نفس عمیقی کشید و گفت: یه چیزایی پیدا کردیم که اصلا قابل باور نیست! نمیدونم چطور بگم ولی... محمد یه مهرهی خیلی کوچیک بود. حتی خیلی وقتها دورشون زده بود و بخاطر همین دور زدنها، هم خودش و هم خانوادهاش بارها آسیب دیدن.
چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
آروم لب زدم: میخوام ببینمش!
حرفی نزد.
بیحرف بلند شدم و رفتم طرف ICU، جلوی در اتاقش ایستادم. بازم دستش بسته بود!
دستهام کنار بدنم مشت شدن. سرم رو پایین انداختم و چشمهام رو بستم.
+ تو انقدر بیمعرفت نیستی که من رو با این عذابوجدان لعنتی رها کنی و با خیال راحت بخوابی روی این تخت! زودتر بیدار شو که همه منتظریم...
ناخودآگاه یاد آیه افتادم. لبخند تلخی زدم و آروم زمزمه کردم: مخصوصاً دخترکوچولوت!
بدون حرف دیگهای، رفتم توی حیاط بیمارستان، شاید کمی قدم زدن توی هوای ابری، حالم رو بهتر میکرد.
سه روز بعد↓
علیآقا با لبخند از اتاق بیرون اومد. سریع رفتم طرفش و گفتم: حالش خوبه؟
لبخندش محو شد.
- درد قلبش خیلی زیاده! بخاطر آسیبی که به ریهاش وارد شده، تنگی نفس داره. شکستگی دندههاش هم که شده قوز بالا قوز...
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم. انگار با شنیدن این حرفها، همهی ذوقی که بخاطر باز کردن چشمهاش و بعد هم دیدنش داشتم، از بین رفت!
علیآقا دوباره لبخند بیرنگی زد.
- همین که بهوش اومده، شکر! محمد خیلی قویه، مطمئنم میتونه دووم بیاره.
سری به تأیید تکون دادم و پرسیدم: عطیهخانم و مادرش خبر دارن؟
احساس کردم کمی اخم کرد.
- نه، فکر میکنن هنوز زندانه! منم چیزی بهشون نگفتم که نگران نشن.
دوباره سر تکون دادم و اینبار پرسیدم: میتونم ببینمش؟
آروم خندید و جواب داد: آقارسول، به منم چون پزشکم اجازه دادن برم داخل!
خندهاش رو به لبخندی خلاصه کرد و ادامه داد: ولی من با دکتر صحبت میکنم که اگه شد، چند دقیقه بری پیشش!
لبخندی زدم و با قدردانی نگاهش کردم.
با همدیگه رفتیم اتاق دکترش و بعد از چند دقیقه صحبت، دکتر همونطور که به نوشتنش ادامه میداد گفت: فقط چند دقیقه، و البته به شرطی که بهش فشار نیارین! اگه احساس تشنگی کرد، فقط لبهاش رو کمی تر کنین. فعلاً نباید چیزی بخوره.
سری به تأیید تکون دادم و بعد از تشکر زیر لبی، علیآقا رفت طرف بخش و منم رفتم سمت اتاق محمد...
فرشید جلوی در ICU نشسته بود. با دیدنم بلند شد و بعد از سلام و احوالپرسی مختصری پرسید: دکتر چی گفت؟
ناخواسته پوزخند زدم.
+ مگه مهمه برات؟
با اخم و حرصی ادامه دادم: سهروزه با بدترین وضع ممکن افتاده روی تخت بیمارستان و تو حتی یکبار هم بهش سر نزدی! الانم که مطمئناً به اجبار و به دستور آقاحامد اومدی اینجا که مراقب باشی. حالا تازه یادت افتاده حالش رو بپرسی آقای وظیفهشناس؟
با کلافگی دستی توی موهاش کشید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
داوود دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت: برو یه آبی به دست و صورتت بزن رسول، بعدم یکم بخواب. رنگ و روت
~ بس کن رسول! تو خودتم از سر ترحم و عذابوجدان اینجوری رفتار میکنی. به هر حال اون خودش رو سپر تو کرد و آسیب دید، که اگه این کار رو نکرده بود...
پریدم وسط حرفش!
+ اگه این کار رو نکرده بود، ولش میکردم؟ اونم توی این وضعیت؟ نه داداش من، من مثل تو بیمعرفت نیستم! حداقل به احترام اون چند سال رفاقت و خدمت صادقانهاش، بهش احترام میذارم. نه اینکه مثل یه جاسوس عوضی باهاش رفتار کنم!
با حرص اومد چیزی بگه که دیگه منتظر جوابش نموندم و رفتم اتاق محمد...
چشمهاش بسته بود. به خیال اینکه شاید مسکن تزریق کرده باشن و خواب باشه، آروم و بیصدا جلو رفتم و کنار تختش ایستادم.
وقتی بهوش اومد، به درخواست دکتر دستش رو باز کرده بودم و حالا دوباره دستش به میلهی تخت بسته شده بود. احتمالأ فرشید بهش دستبند زده بود.
نفسم رو سنگین بیرون دادم.
نگاهم کمی بالاتر اومد و روی سفیدی باندی نشست که گوشهی کوچکی ازش معلوم بود. زخم قفسهی سینهاش!
سعی کردم به پهلوش نگاه نکنم.
کمکم چشمهاش رو باز کرد. صبر کردم تا بتونه موقعیتش رو درک کنه.
نگاهش که چرخید سمتم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم.
+ الان میفهمم چرا وقتی داوود رو بخاطر شجاعتش و پریدنش جلوی گلوله برای اینکه آسیبی به متهم نرسه تحسین کردی، بهت گفت درس پس میدیم!
لبخند بیجونی روی لبهای خشکش نشست. نگاهش چرخید پشت سرم، رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به بطری آب روی ترولی!
یه قدم رفتم سمت راست و سد نگاهش شدم.
+ فعلاً نباید چیزی بخوری! میخوای کمی لبهات رو تر کنم؟
بیحرف سرش رو بالا انداخت. اومد دستش رو بلند کنه که گیر کرد! با دیدن دستبند، دست چپش روی ماسکاکسیژن نشست که باعث شد ناخواسته سریع دستش رو بگیرم و روی تخت بذارم.
+ اگه میخوای حرف بزنی، همینطوری بگو! نباید برش داری.
روی صندلی کنار تخت نشستم و ادامه دادم: البته فکر کنم این منم که خیلی حرف دارم!
منتظر نگاهم میکرد.
با قفل کردن دستهام توی هم، کمی خم شدم و سرم رو پایین انداختم.
+ نباید خودت رو سپر من میکردی! ممکن بود...
با کلافگی چشمهام رو بستم و دستم رو محکم روی پیشونیم کشیدم.
- ار..زشش رو... د..داشت. ح.. حتی اگه... م..می..مُردم!
صداش آروم بود و شدیداً گرفته...
سرم کمی بالا اومد و به چشمهای خستهاش نگاه کردم.
+ نه به دو روز پیش که با نگاهت دهبار اعدامم میکردی، نه به الان و زخمی که بخاطر من روی تنت نشسته...
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و به صندلی تکیه دادم.
+ اصلأ نمیفهممت محمد!
اومد جواب بده که اَبروهاش توی هم رفت و با بستن چشمهاش لب گزید.
با استرس بلند شدم و دستش رو گرفتم.
+ چی شد؟ بگم دکتر بیاد؟
سرش رو به طرفین تکون داد.
به سختی گفت: من... ف..فقط... خوا..ستم... ی..یکم... جب..ران... کنم!
ناخودآگاه لبخند زدم و بیاراده بوسهای روی پیشونیش نشوندم.
+ تو همین که خوب بشی، جبران کردی!
دستم رو آروم روی دستش کشیدم و اومدم برم که به سختی لب زد: گاد..فادر...
سرفهاش گرفت و نتونست ادامه بده.
+ گرفتیمش! کل شبکهاش رو گرفتیم.
چشمهای خستهاش برق زدن و لبخند بیجونی روی لبهاش نشست.
برای اینکه خستهترش نکنم، از اتاق بیرون رفتم.
#عطیه
فردا جلسهی دادگاه برگذار میشد. اومده بودم خونهی بابا...
هنوز باور جدایی از محمد برام سخت بود، اما سعی میکردم بپذیرم که منطقیترین راه همینه!
موبایل محمد خاموش بود و دوست نداشتم دوباره توی زندان ببینمش.
تنها راهی که به ذهنم میرسید این بود که از علیآقا بخوام بهش خبر بدن که اگه شرایطش بود توی جلسهی دادگاه شرکت کنه و اگه نمیتونست، برای طلاق غیابی اقدام میکردم.
شمارهشون رو گرفتم.
داشت قطع میشد که بالاخره جواب دادن.
- بله؟
+ سلام علیآقا، ببخشید مزاحم شدم.
با مکث و جدی جواب دادن: سلام عطیهخانم، خواهش میکنم. بفرمایین!
بزاقم رو به سختی قورت دادم.
+ راستش... یه زحمتی براتون داشتم. میخواستم اگه امکانش هست، به محمد بگین فردا جلسهی دادگاهه!
چند لحظه گذشت و جوابی ندادن. آروم لب زدم: پشت خط هستین؟
صدای نفس عمیقشون توی گوشم پیچید.
- یه آدرس براتون میفرستم، تشریف بیارین؛ خودتون با محمد صحبت کنین!
دلم ریخت! حس بدی گرفتم.
همونطور که سعی داشتم استرسم رو پنهان کنم پرسیدم: چیزی شده؟
- تشریف بیارین، خودتون متوجه میشین.
مردد گفتم: خیلیخب، منتظرم آدرس رو بفرستین.
- خداحافظ!
«خدانگهدار»ی زمزمه کردم و گوشی رو قطع کردم.
خیلی نگذشت که آدرس رو فرستادن. آدرس یه بیمارستان!
استرسم بیشتر شد، اما هنوز تردید داشتم برم یا نه!
بالاخره حرف دلم رو قبول کردم و حاضر شدم.