eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
سرش رو پایین انداخت و با بغض ادامه داد: بابای من که از وقتی دوسالم بوده، فقط از توی آسمون نگاهم می‌ک
+ دشمنت شرمنده، هر چی بوده گذشته و تموم شده! ازش جدا شدم و خطاب به همه‌شون گفتم: شرمنده‌ام که به اعتمادتون لطمه زدم بچه‌ها! ببخشید... لبخند روی لب‌های همه‌شون نشست و به نوبت جلو اومدن و همدیگه رو مردونه بغل کردیم. چند دقیقه بعد، خداحافظی کردیم و با آقای‌عبدی نشستیم توی ماشین و حرکت کردن؛ اما سمت خونه نمی‌رفتن! با تعجب بهشون نگاه کردم. + آقا، نکنه توی این چند روز خانواده‌ام اسباب‌کشی کردن و من خبر ندارم؟! با تعجب خندیدن. - منظورت چیه محمد؟ لبخند کم‌رنگی زدم. + آخه سمت خونه نمیرید. سری به تأیید تکون دادن. - درسته، چون قرار نیست بریم خونه‌تون! تعجبم بیشتر شد. با نیم نگاهی به چهره‌ام، خندیدن و گفتن: چرا انقدر تعجب کردی؟ خنده‌شون رو به لبخندی خلاصه کردن و ادامه دادن: نکنه به من اعتماد نداری؟ با خجالت لب گزیدم. + نه آقا، این چه حرفیه؟ من به شما بیشتر از چشم‌هام اعتماد دارم. سری به تأیید تکون دادن. - پس صبر کن ببین کجا میریم! قبلاً انقدر عجول نبودی محمدجان... حرفی نزدم. جلوی در فرودگاه پارک کردن. با تعجب پرسیدم: چرا اومدیم اینجا؟ کمربندشون رو باز کردن و گفتن: پیاده شو بریم داخل که تا همین الانم خیلی دیر شده! مادر و همسرت منتظرتن. چشم‌هام از تعجب گرد شدن. + یعنی چی آقا؟ مگه اینجان؟ اشاره‌ای به ساعت‌شون کردن. - بله، عجله کن دیگه دیر شد! از پرواز جا می‌مونید. بدون اینکه منتظر واکنش من بمونن، پیاده شدن. در حالی که هنوز گیج بودم، گل‌های داوودی رو از روی داشبورد و ساکم رو هم از عقب برداشتم و پیاده شدم. با همدیگه وارد سالن فرودگاه شدیم. آقای‌عبدی پا کج کردن طرف گوشه‌ای از سالن و منم پشت سرشون رفتم. با دیدن عطیه و عزیز و آیه، با خوشحالی دستم رو براشون تکون دادم و اون‌ها هم متقابلاً همین کار رو کردن. آیه با ذوق دوید طرفم که نشستم روی زانوهام و محکم بغلش کردم. قلبم درد می‌کرد، اما ذوقی که از دیدن خانواده‌ام داشتم به درد قلبم می‌چربید! صورتش رو بوسیدم و بعد از اینکه جواب سلام پر ذوقش رو دادم، لبه‌ی روسریش رو مرتب کردم و گفتم: قربونت برم من بابا! دلم برات یه ذره شده بود. سرش رو کج کرد و گفت: من بیشتر بابامحمد! دستی به سرش کشیدم و ایستادم. آیه با کمی خجالت به آقای‌عبدی هم سلام کرد و ایشون هم با محبت جوابش رو دادن. رفتیم سمت عزیز و عطیه، قلبم از خوشحالی تندتر از همیشه می‌تپید! باهاشون سلام و احوال‌پرسی کردم و دست عزیز رو بوسیدم. + ببخشید عزیز، این مدت خیلی اذیت شدین! شرمنده‌تونم... عزیز با محبت نگاهم کرد. ~ دشمنت شرمنده مادر، خداروشکر که به موقع فهمیدی داری بیراهه میری و برگشتی به راه درست! لبخندی زدم. نگاهم چرخید طرف عطیه، بازم بیشتر حرف‌هامون با نگاه‌مون رد و بدل شد و فقط گفتم: بابت همه‌ی آسیب‌هایی که بخاطر خطای من بهت رسید، ازت معذرت می‌خوام! با لبخند اطمینان‌بخشی پلک زد. گل‌های داوودی رو به عزیز و عطیه و آیه دادم و از ذوق‌شون ذوق کردم. با صدای پیج فرودگاه که اعلام می‌کرد مسافرهای مشهد زودتر برن به گیت فرودگاه، آقای‌عبدی رو به من گفتن: به لطف مهدی، همه‌ی کارهاتون انجام شده. برین و نائب‌الزیاره ما هم باشین! انقدر امروز شوکه‌ام کرده بودن که دیگه تعجب نکردم و گفتم: نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم. فقط امیدوارم یه روزی بتونم لطف‌ها و محبت‌هاتون رو جبران کنم! لبخندی به صورتم پاشیدن و مردونه بغلم کردن. - همین که توی حرم آقا به یاد منم باشی، جبرانه! ازم جدا شدن و گفتن: سفر بی‌خطر! برین به سلامت... عزیز و عطیه هم تشکر کردن و بعد از خداحافظی رفتیم طرف گیت، بعد از اینکه چک شدیم، رفتیم توی هواپیما و سر جاهامون نشستیم. من و عطیه کنار هم بودیم و عزیز و آیه هم کنار هم، عطیه به گل توی دستش خیره بود و چیزی نمی‌گفت. + ساکتی عطیه‌خانم! نگاهش رو از گل گرفت و لبخند کم‌رنگی زد. - چی بگم؟ آروم خندیدم. + همون حرف‌هایی که همیشه می‌زنی دیگه! کمی مکث کرد و بعد پرسید: قلبت درد نمی‌کنه؟ لبخند زدم و با عشق توی چشم‌هاش نگاه کردم. + مگه میشه داروی بی‌قراری قلبم کنارم باشه و من درد داشته باشم؟ گونه‌هاش کمی سرخ شد. سرش رو پایین انداخت و لبخند محوی زد. + قربون این خجالت قشنگ‌ات بره محمد! نگاهش بالا اومد و لب گزید. - خدا نکنه آقا! دستش رو بین دست‌هام گرفتم و تا برسیم، کلی با همدیگه حرف زدیم. متوجه شدم عطیه و عزیز هم همین چند ساعت پیش ماجرای سفر مشهد رو فهمیدن. سفری که مطمئناً همه‌مون بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتیم! بعد از اینکه رفتیم هتل، دوش گرفتم و کمی استراحت کردیم و نزدیک غروب، رفتیم سمت حرم... با احترام سلام دادیم و وارد شدیم. گنبد مثل همیشه عین یه الماس می‌درخشید. بعد از نماز، توی صحن نشسته بودیم که عزیز رو به آیه گفت: آیه‌جان، بریم چای‌خونه مادر؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ دشمنت شرمنده، هر چی بوده گذشته و تموم شده! ازش جدا شدم و خطاب به همه‌شون گفتم: شرمنده‌ام که به اعت
آیه با ذوق چادر سفیدش که گل‌های ریز صورتی داشت رو مرتب کرد و جواب داد: بریم عزیز! یهو انگار که تازه متوجه شده باشه من و عطیه هم هستیم، چرخید طرف‌مون و گفت: آخ یادم رفت اجازه بگیرم! خندیدیم و با ناز لب زد: اجازه هست برم بابا؟ با لبخند پر محبتی سر تکون دادم و پلک زدم. حدس زدم عزیز برای اینکه من و عطیه تنها باشیم و راحت‌تر، به بهانه‌ی چای‌خونه آیه رو همراه خودش برد. کمی که گذشت، عطیه سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. - محمد من... ازت معذرت می‌خوام! با تعجب نگاهش کردم که با بغض ادامه داد: ببخشید که پنج سال پیش، درست وقتی بیشتر از همیشه بهم نیاز داشتی، به تنها گذاشتنت و جدا شدن ازت فکر کردم. من با تصمیم عجولانه‌ام نزدیک بود زندگی‌مون رو خراب کنم! نفسم رو پر صدا بیرون دادم. + این‌جوری نگو عطیه، تو واقعاً حق داشتی! اون موقع اصلاً معلوم نبود چه بلایی سر من میاد. تو حتی بخاطر من، هم جسمی و هم روحی آسیب دیدی. اینا همه‌اش تقصیر من بود. این پینه‌ی‌گناه رو خودم برای خودم تنیدم و به شما هم آسیب زدم! بهش نگاه کردم و با لبخند و محبت ادامه دادم: ازت ممنونم که موندی عطیه، اگه می‌رفتی معلوم نبود این چند سال چطور دووم می‌آوردم! آروم‌تر لب زدم: خیلی دوست دارم عطیه، خیلی! بغضم رو قورت دادم و اشکی که روی گونه‌اش غلتید رو پاک کردم. عطیه سرش رو روی شونه‌ام گذاشت و دست توی دست هم، به گنبد طلایی مولا خیره شدیم! نفس عمیق و راحتی کشیدم و آروم لب زدم: ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو(: پایان💫 ✍🏻 به قلم: یگانہ🌿 🖊با همکاری: خانم‌بیاتی🌱 پ.ن: بخوان آواز ِ تلخ‌اٺ را، ولیکن دل بہ غم مسپاࢪ ! " مهد؎ اخوآن‌ثالث " * پوزش بابت تأخیرهای بوجود اومده و سپاس بی‌کران از شکیبایی و همراهی‌تون🌝🌹 - شنوای ِ نظرات‌تون هستم🤍 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای منتقم! بیا که زمین بی‌قرار توست! چشم انتظار ِ طلعت روی نگار توست. بیا که ظلم، رخت بسته ز این دیار... عالم به شوق دیدن روی تو بیدار توست.
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه سیصد و شانزده قرآن کریم سوره مبارکه طه ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-316.mp3
زمان: حجم: 2.8M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه سیصد و شانزده قرآن کریم، سوره مبارکه طه با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا