حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
سرش رو پایین انداخت و با بغض ادامه داد: بابای من که از وقتی دوسالم بوده، فقط از توی آسمون نگاهم میک
+ دشمنت شرمنده، هر چی بوده گذشته و تموم شده!
ازش جدا شدم و خطاب به همهشون گفتم: شرمندهام که به اعتمادتون لطمه زدم بچهها! ببخشید...
لبخند روی لبهای همهشون نشست و به نوبت جلو اومدن و همدیگه رو مردونه بغل کردیم.
چند دقیقه بعد، خداحافظی کردیم و با آقایعبدی نشستیم توی ماشین و حرکت کردن؛ اما سمت خونه نمیرفتن!
با تعجب بهشون نگاه کردم.
+ آقا، نکنه توی این چند روز خانوادهام اسبابکشی کردن و من خبر ندارم؟!
با تعجب خندیدن.
- منظورت چیه محمد؟
لبخند کمرنگی زدم.
+ آخه سمت خونه نمیرید.
سری به تأیید تکون دادن.
- درسته، چون قرار نیست بریم خونهتون!
تعجبم بیشتر شد. با نیم نگاهی به چهرهام، خندیدن و گفتن: چرا انقدر تعجب کردی؟
خندهشون رو به لبخندی خلاصه کردن و ادامه دادن: نکنه به من اعتماد نداری؟
با خجالت لب گزیدم.
+ نه آقا، این چه حرفیه؟ من به شما بیشتر از چشمهام اعتماد دارم.
سری به تأیید تکون دادن.
- پس صبر کن ببین کجا میریم! قبلاً انقدر عجول نبودی محمدجان...
حرفی نزدم.
جلوی در فرودگاه پارک کردن.
با تعجب پرسیدم: چرا اومدیم اینجا؟
کمربندشون رو باز کردن و گفتن: پیاده شو بریم داخل که تا همین الانم خیلی دیر شده! مادر و همسرت منتظرتن.
چشمهام از تعجب گرد شدن.
+ یعنی چی آقا؟ مگه اینجان؟
اشارهای به ساعتشون کردن.
- بله، عجله کن دیگه دیر شد! از پرواز جا میمونید.
بدون اینکه منتظر واکنش من بمونن، پیاده شدن.
در حالی که هنوز گیج بودم، گلهای داوودی رو از روی داشبورد و ساکم رو هم از عقب برداشتم و پیاده شدم.
با همدیگه وارد سالن فرودگاه شدیم.
آقایعبدی پا کج کردن طرف گوشهای از سالن و منم پشت سرشون رفتم.
با دیدن عطیه و عزیز و آیه، با خوشحالی دستم رو براشون تکون دادم و اونها هم متقابلاً همین کار رو کردن.
آیه با ذوق دوید طرفم که نشستم روی زانوهام و محکم بغلش کردم.
قلبم درد میکرد، اما ذوقی که از دیدن خانوادهام داشتم به درد قلبم میچربید!
صورتش رو بوسیدم و بعد از اینکه جواب سلام پر ذوقش رو دادم، لبهی روسریش رو مرتب کردم و گفتم: قربونت برم من بابا! دلم برات یه ذره شده بود.
سرش رو کج کرد و گفت: من بیشتر بابامحمد!
دستی به سرش کشیدم و ایستادم. آیه با کمی خجالت به آقایعبدی هم سلام کرد و ایشون هم با محبت جوابش رو دادن.
رفتیم سمت عزیز و عطیه، قلبم از خوشحالی تندتر از همیشه میتپید!
باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و دست عزیز رو بوسیدم.
+ ببخشید عزیز، این مدت خیلی اذیت شدین! شرمندهتونم...
عزیز با محبت نگاهم کرد.
~ دشمنت شرمنده مادر، خداروشکر که به موقع فهمیدی داری بیراهه میری و برگشتی به راه درست!
لبخندی زدم. نگاهم چرخید طرف عطیه، بازم بیشتر حرفهامون با نگاهمون رد و بدل شد و فقط گفتم: بابت همهی آسیبهایی که بخاطر خطای من بهت رسید، ازت معذرت میخوام!
با لبخند اطمینانبخشی پلک زد.
گلهای داوودی رو به عزیز و عطیه و آیه دادم و از ذوقشون ذوق کردم.
با صدای پیج فرودگاه که اعلام میکرد مسافرهای مشهد زودتر برن به گیت فرودگاه، آقایعبدی رو به من گفتن: به لطف مهدی، همهی کارهاتون انجام شده. برین و نائبالزیاره ما هم باشین!
انقدر امروز شوکهام کرده بودن که دیگه تعجب نکردم و گفتم: نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم. فقط امیدوارم یه روزی بتونم لطفها و محبتهاتون رو جبران کنم!
لبخندی به صورتم پاشیدن و مردونه بغلم کردن.
- همین که توی حرم آقا به یاد منم باشی، جبرانه!
ازم جدا شدن و گفتن: سفر بیخطر! برین به سلامت...
عزیز و عطیه هم تشکر کردن و بعد از خداحافظی رفتیم طرف گیت، بعد از اینکه چک شدیم، رفتیم توی هواپیما و سر جاهامون نشستیم.
من و عطیه کنار هم بودیم و عزیز و آیه هم کنار هم، عطیه به گل توی دستش خیره بود و چیزی نمیگفت.
+ ساکتی عطیهخانم!
نگاهش رو از گل گرفت و لبخند کمرنگی زد.
- چی بگم؟
آروم خندیدم.
+ همون حرفهایی که همیشه میزنی دیگه!
کمی مکث کرد و بعد پرسید: قلبت درد نمیکنه؟
لبخند زدم و با عشق توی چشمهاش نگاه کردم.
+ مگه میشه داروی بیقراری قلبم کنارم باشه و من درد داشته باشم؟
گونههاش کمی سرخ شد. سرش رو پایین انداخت و لبخند محوی زد.
+ قربون این خجالت قشنگات بره محمد!
نگاهش بالا اومد و لب گزید.
- خدا نکنه آقا!
دستش رو بین دستهام گرفتم و تا برسیم، کلی با همدیگه حرف زدیم.
متوجه شدم عطیه و عزیز هم همین چند ساعت پیش ماجرای سفر مشهد رو فهمیدن. سفری که مطمئناً همهمون بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتیم!
بعد از اینکه رفتیم هتل، دوش گرفتم و کمی استراحت کردیم و نزدیک غروب، رفتیم سمت حرم...
با احترام سلام دادیم و وارد شدیم. گنبد مثل همیشه عین یه الماس میدرخشید.
بعد از نماز، توی صحن نشسته بودیم که عزیز رو به آیه گفت: آیهجان، بریم چایخونه مادر؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ دشمنت شرمنده، هر چی بوده گذشته و تموم شده! ازش جدا شدم و خطاب به همهشون گفتم: شرمندهام که به اعت
آیه با ذوق چادر سفیدش که گلهای ریز صورتی داشت رو مرتب کرد و جواب داد: بریم عزیز!
یهو انگار که تازه متوجه شده باشه من و عطیه هم هستیم، چرخید طرفمون و گفت: آخ یادم رفت اجازه بگیرم!
خندیدیم و با ناز لب زد: اجازه هست برم بابا؟
با لبخند پر محبتی سر تکون دادم و پلک زدم.
حدس زدم عزیز برای اینکه من و عطیه تنها باشیم و راحتتر، به بهانهی چایخونه آیه رو همراه خودش برد.
کمی که گذشت، عطیه سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.
- محمد من... ازت معذرت میخوام!
با تعجب نگاهش کردم که با بغض ادامه داد: ببخشید که پنج سال پیش، درست وقتی بیشتر از همیشه بهم نیاز داشتی، به تنها گذاشتنت و جدا شدن ازت فکر کردم. من با تصمیم عجولانهام نزدیک بود زندگیمون رو خراب کنم!
نفسم رو پر صدا بیرون دادم.
+ اینجوری نگو عطیه، تو واقعاً حق داشتی! اون موقع اصلاً معلوم نبود چه بلایی سر من میاد. تو حتی بخاطر من، هم جسمی و هم روحی آسیب دیدی. اینا همهاش تقصیر من بود. این پینهیگناه رو خودم برای خودم تنیدم و به شما هم آسیب زدم!
بهش نگاه کردم و با لبخند و محبت ادامه دادم: ازت ممنونم که موندی عطیه، اگه میرفتی معلوم نبود این چند سال چطور دووم میآوردم!
آرومتر لب زدم: خیلی دوست دارم عطیه، خیلی!
بغضم رو قورت دادم و اشکی که روی گونهاش غلتید رو پاک کردم.
عطیه سرش رو روی شونهام گذاشت و دست توی دست هم، به گنبد طلایی مولا خیره شدیم!
نفس عمیق و راحتی کشیدم و آروم لب زدم:
ای تو امان هر بلا،
ما همه در امان تو(:
پایان💫
✍🏻 به قلم: یگانہ🌿
🖊با همکاری: خانمبیاتی🌱
پ.ن:
بخوان آواز ِ تلخاٺ را، ولیکن دل بہ غم مسپاࢪ !
" مهد؎ اخوآنثالث "
* پوزش بابت تأخیرهای بوجود اومده و سپاس بیکران از شکیبایی و همراهیتون🌝🌹
- شنوای ِ نظراتتون هستم🤍
𝐇𝐚𝐧𝐢𝐧_𝟐𝟏𝟑 ✨
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
ای منتقم! بیا که زمین بیقرار توست!
چشم انتظار ِ طلعت روی نگار توست.
بیا که ظلم، رخت بسته ز این دیار...
عالم به شوق دیدن روی تو بیدار توست.
#صاحب_الزمان
#نوازشروح
KHAMENEI.IRQuran-page-316.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سیصد و شانزده قرآن کریم، سوره مبارکه طه
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️