حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ میگم... یه بویی نمیاد؟!
عطیه زود گفت: هعییی... وای... غذا سوخت...
باخنده گفتم: اوه اوه اوه... پس ناهار بی ناهار...
عطیه: محمد یه بار غذا سوختا...
خندیدم...
زود از پلهها بالا رفت...
عزیز گفت: غذای دیشب مونده...
+ چی هست عزیز؟
- قیمه...
+ بهبهبهبه...
- مادر... میگم... رنگت چرا پریده؟
+ چیزی نیست... یکم خستهام...
- همیشه وقتی میگم رنگت پریده، همینو میگی...
خندیدم و گفتم: خب از خستگیه دیگه عزیز...
- محمد... من مادرتم... تو رو بزرگت کردم... میشناسمت... این رنگ پریدگی از خستگی نیست... چیزی شده که به من نمیگی؟
+ خب...
نمیدونستم چه جوری بگم...
اصلا نمیدونستم بگم یا نگم...
+ امممم... من برم پیش عطیه...
زود از پلهها بالا رفتم...
کفشام رو درآوردم و وارد اتاق شدم...
بوی سوختگی کمتر شده بود...
کاپشنمو درآوردم و آویزون کردم...
رفتم تو آشپزخونه...
عطیه نشسته بود رو صندلی و دستش زیر چونش بود...
روبهروش نشستم و بالبخند بهش خیره شدم...
حس میکردم ازم دلخوره...
- چرا این جوری نگام میکنی؟
+ دلم برات تنگ شده بود...
لبخندی زد...
- منم همینطور... ولی... محمد یعنی... واقعا نمیتونستی بهم خبر بدی از حالت؟
+ باور کن اگه شرایطشو داشتم، بهت خبر میدادم عطیه...
روشو ازم برگردوند...
+ عطیهخانم... عطیهجانم... قهری؟
قطره اشکی از رو گونش سر خورد و روی دستش ریخت...
قلبم به درد اومد...
چقدر به خاطر من اذیت شده بود...
طاقت دیدن اشکاشو نداشتم...
+ عطیه توروخدا... گریه نکن دیگه... جون محمد...
اشکاشو پاک کرد...
اما همچنان نگام نمیکرد...
+ عطیه... دلت میاد نگام نکنی؟ گناه دارما... من همیشه به این امید میام خونه که تو و عزیزو با حال خوب ببینم... خانمی... تو که میدونی چقدر دوست دارم... میدونی طاقت دیدن اشکاتو ندارم، عطیه تو که میدونی طاقت قهر کردنتو ندارم... نگام کن...
اینبار باالتماس گفتم: عطیهجان نگام کن...
برگشت سمتم...
بابغض گفت: محمد... بهم بگو... بگو چه اتفاقی برات افتاده بود که حتی نتونستی یه زنگ بهم بزنی و از حالت باخبرم کنی... بگو محمدم...
+ باشه... باشه... فقط... فقط تو بغض نکن... میگم...
تصمیمو گرفتم...
باید بهش میگفتم...
حق داشت بدونه...
نفس عمیقی کشیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بسی طولانی و احساسی...🙃🍂
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_114
#محمد
آرومآروم همه چیز رو بهش گفتم...
مات و مبهوت، بانگرانی نگام میکرد و هیچی نمیگفت...
+ ع... عطیهجان... خوبی؟!
جواب نداد...
دستمو جلو صورتش تکون دادم...
به خودش اومد...
با چشمای خیسش نگام کرد...
لبخند محوی زدم و گفتم: خوبی؟!
بابغض گفت: بمیرم الهی... اونا... خیلی اذیتت کردن... نه؟!
+ خدانکنه... خب... بیشتر فکر اینکه شاید دیگه نتونم تو رو، عزیز رو، بچمونو ببینم، اذیتم میکرد...
+ حالا هم اشکاتو پاک کن خانمی...
لبخند تلخی زد...
اشکاشو پاک کرد و گفت: الان... درد داری؟
میدونستم نمیتونم بهش دروغ بگم...
برای همین گفتم: یکم... اما تو رو که میبینم، بهتر میشم...
خندید...
اما نه مثل همیشه...
خندش از ته دل نبود...
میدونستم نگرانمه...
ساعت ۴ بعدازظهر بود...
دلم هوای سایت و بچهها رو کرده بود...
دیگه واقعا نمیتونستم تحمل کنم...
لباسامو پوشیدم...
سوئیچ ماشین رو برداشتم...
همین که خواستم برم، عطیه جلوم سبز شد...
بیچاره شدم...
فهمید...
دست به سینه ایستاده بود و نگام میکرد...
- کجا به سلامتی؟
+ اممم... چیزه... میرم.. اداره...
- ادارههههه؟؟؟
دستمو رو قلبم گذاشتم...
+ عهههه... عطیهجان یواش... ترسیدم...
- محمد تو واقعا با این وضعت میخوای بری سرکار؟!
+ باور کن نمیتونم خونه بمونم... بعدشم... من حالم خوبِ خوبه... چیزیم نیست...
وای...
دوباره شروع شد...
بازم همون دردای همیشگی...
تا الان خوب بودما...
حالا که گفتم خوبم، دردم دوباره شروع شد...
- نمیزارم بری محمد...
+ عطیه لطفا... قول میدم زود برگردم...
- نمیشه...
+ چرا؟!
- چون تو جدیدا هر وقت میگی زود برمیگردم، دیرتر از همیشه میای...
+ این دفعه دیگه واقعا شب میام...
- شرط داره...
+ عطیهجان دیرمهها...
- پس نمیخواد بری...
+ اصلا اشتباه کردم... ببخشید... اذیت نکن دیگه...
خندید و گفت: باشه...
- شرطم یه جورایی قوله... یعنی... باید قول بدی مراقب خودت باشی و شب هم زود برگردی...
+ باشه... قول میدم...
- محمد قول دادیا...
+ بلهبله... قول دادم...
کنار ایستاد و بالبخند گفت: در امان خدا...
لبخندی زدم و گفتم: خداحافظ...
از عزیز هم خداحافظی کردم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت سایت...
#عطیه
دلم خیلی براش تنگ شده بود...
قهر نبودم...
اما... ازش دلخور بودم...
دست خودم هم نبود...
با التماس نگام میکرد...
کلی باهام حرف زد و منتکشی کرد...
دلم سوخت واسش...
خیلی مظلوم شده بود... خیلی...
وقتی شنیدم چه اتفاقایی براش افتاده، حالم خیلی بد شد...
اشکم درومد...
باورم نمیشد...
محمد من...
خدایا چرا... چرا این همه اتفاق براش افتاده؟!
مگه چه گناهی کرده؟!
اما محمد همیشه میگه: هیچ کار خدا بیحکمت نیست...
به خودم اومدم و گفتم: عطیه داری ناشکری میکنی... حتما یه حکمتی توش بوده... پس دیگه شکایت نکن...
آخرم کار خودشو کرد و رفت سرکار...
منم حرفیش نشدم...
#محمد
وارد سایت شدم...
همه بچهها ریختن سرم...
رسول: آقا چرا با این حالتون اومدین اینجا؟
سعید: آقامحمد مگه دکتر نگفت باید استراحت کنین؟
داوود: آقا ما خودمون همه کارا رو انجام میدیم...
+ وااای... بچهها... یک دقیقه اَمون بدین... بزارین منم حرف بزنم...
سرشونو پائین انداختن...
+ خیالتون راحت... من حالم خوبه...
سرشونو بالا آوردن و پوکرفیس نگام کردن...
+ چیه؟!
سعید گفت: آقا یعنی الان اصلا درد ندارین؟
+ یکم...
بیشتر از یکم بود...
اما دلم نمیخواست بیشتر از این نگرانشون کنم...
+ راستی فرشید و امیر کجان؟
رسول: آقا امیر که یه سر رفت خونشون... بندهخدا این چند روز همش سایت بود و درگیر کار بود... فرشید هم که دکتر گفت چند روزی رو باید استراحت کنه...
رسول: البته اصلا نفهمیدیم خواستین بحث رو عوض کنین...
همه خندیدیم...
- سلام آقامحمد...
باصدای امیر، به عقب برگشتم...
بالبخند گفتم: به... سلاااام... آقاامیرِ گل...
جلوتر اومد و محکم بغلم کرد...
درد پهلوم بیشتر شد...
چشمامو بستم...
سعی کردم بروز ندم...
آروم خودش رو ازم جدا کرد و بانگرانی گفت: وای... ببخشید آقا... اصلا فراموش کردم چه اتفاقی براتون افتاده...
- چیزیتون که نشد؟
+ نه خوبم...
- آقا شرمنده من نیومدم بیمارستان... خودتون میدونین دیگه... این روزا سرمون شلوغه...
دستمو رو شونش گذاشتم و گفتم: این چه حرفیه امیر؟ من خیلی هم ممنونِ تو و بچههام که نزاشتین عقب بمونیم و بدون من پرونده رو جلو بردین...
نگاهی به همشون انداختم و گفتم: بهتون افتخار میکنم بچهها...
لبخند زدن...
همه با هم گفتن: درس پس میدیم آقا...
+ بهبه... چه هماهنگ... آفرین...
خودشونم از این هماهنگ بودن، تعجب کردن...
نگاهی به همدیگه انداختن و بعد همه زدیم زیر خنده...
رفتم اتاق آقایعبدی...
در زدم...
- بیا تو محمد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با تعجب در رو باز کردم...
- سلام محمدجان... خوش اومدی... بشین...
در رو بستم و نشستم...
تعجبم از این بود که چطور فهمیدن من در زدم...
چون پشتشون به در بود و به من دید نداشتن...
+ ببخشید آقا... شما چطور فهمیدین من پشت درم؟
خندیدن و گفتن: صدا خندههاتون کل سایت رو برداشته... و بعدشم... از مدل در زندنت فهمیدم تویی... حالا بگو ببینم... چرا اومدی سایت؟ مگه دکتر نگفته بود باید خونه بمونی و استراحت کنی؟
+ آقا لطفا شما دیگه این حرفو نزنین... باور کنین من حالم خوبه...
- بله، میدونم... تو از نظر خودت، همیشه حال جسمیت خوبه...
- محمدجان، الان اینجا کاری نیست... چرا اومدی؟ خب میموندی خونه...
+ آقا راستش یه درخواست داشتم...
- چی؟
+ اگه اجازه بدین، میخوام از الکساندر بازجویی کنم...
اولش تعجب کردن...
اما بعد از چند ثانیه گفتن خونسرد گفتن: باشه... مشکلی نیست... میتونی همین الان شروع کنی...
بلند شدم و گفتم: چشم آقا... بااجازه...
رفتم سمت در...
یه چیزی یادم افتاد...
برگشتم سمت آقایعبدی و گفتم: آقا راستی از اون چند نفر بازجویی شد؟
- آره... فعلا برو به بازجوییت برس... بعد که برگشتی، بهت میگم...
+ چشم...
از اتاق بیرون اومدم...
همه چیز آماده بود...
نفس عمیقی کشیدم...
بسم الله گفتم و وارد اتاق بازجویی شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: ازش بازجویی میکنه...🤫🤭
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_115
#محمد
چند ثانیه بعد، آوردنش...
به رضا اشاره کردم و چشمبندش رو برداشت...
بعد هم با اشاره من، از اتاق بیرون رفت...
معلوم بود خیلی از دیدنم تعجب کرده...
شاید توقع داشت الان زنده نباشم...
دستامو رو میز گذاشتم و نزدیکتر رفتم...
زل زدم تو چشماش...
پوزخندی زدم و گفتم:
+ Did you think we would face each other like this one day?
(فکرش رو می کردی یه روزی اینجوری با هم رو به رو بشیم؟)
چیزی نمیگفت و فقط با خشم و تنفر نگام میکرد...
+ فکر کردی مردم... نه؟!
خندهای کرد و گفت: آره... فکر کردم به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیدم... نابودی تو و امثال تو، آرزوی منه...
نزدیکتر رفتم...
باجدیت نگاش کردم و خیلی محکم و قاطع گفتم: این آرزو رو با خودت به گور میبری... تا وقتی شماها هستین، من و امثال منم هستیم... نمیزاریم حتی یه وجب از خاکمون رو اشغال کنین... پیشنهاد میکنم تو عصر جدید زندگی کنی... آره... اینجا هنوزم ایرانه... اما نه ایرانه چند صد سال پیش... حالا دیگه هیچکس جرأت نداره نگاه چپ بهش کنه... چون با ما طرفه... گذشت اون دورهای که شما انگلیسیها و آمریکاییها هر کاری دلتون میخواست تو این مملک میکردین و کسی هم کاریبهکارتون نداشت... گذشت دورهای که شما اینجا حکومت میکردین... دیگه بهتون اجازه نمیدیم هر غلطی خواستین بکنین... تموم شد اون دوران... پس این فکر و خیالات خامت رو بریز دور...
هیچی نمیگفت...
حرفی هم واسه گفتن نداشت...
خوشحال بودم...
خیلی زیاد...
واسه یه لحظه، همه بلاهایی که سرم آورده بود رو فراموش کردم...
تاوان همه کاراش رو میده...
از الان به بعد، دیگه جرأت نمیکنه به نابودی کشور و مردمم و یا من و امثال من فکر کنه...
چون میدونه آخر عاقبتش چیه...
این بود که خوشحالم میکرد...
همچنان با همون چشمای پر از خشم و نفرت نگام میکرد...
دوربین و ضبط رو روشن کردم و گفتم: هر حرف یا حرکت شما توسط دوربین ضبط، و در صورت نیاز مورد استناد مقام قضایی قرار میگیره... متوجه توضیحاتم شدی، یا تکرار کنم؟
- I realized.
(متوجه شدم.)
+ این یه بازجوییه... اینجا هم آمریکا یا لندن نیست... پس فارسی صحبت کن...
کلافه گفت: من هیچی نمیگم... حتی اگه شکنجم بدین یا اعدامم کنین...
خندهای کردم...
+ هه... این مزخرفات رو افسرای mi6 بهت گفتن؟ فکر کردی ما مثل شما بیرحمی و حیوونیم؟ ها؟ یا نکنه فکر کردی اینجا تگزاسه؟ خودتم خوب میدونی ما هرگز با شکنجه کسی رو به حرف نمیاریم... بهتره خودت اعتراف کنی... چون مدارک ما نسبت به جاسوسیه تو، کامل و محکمه پسنده... نمیتونی هیچچیز رو انکار کنی... مطمئن باش...
منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون اومدم...
دستی لای موهام کشیدم...
وای خدا... بازم سرگیجه... خسته شدم...
دستم رو به دیوار گرفتم و رفتم سمت اتاقم...
گزارش تکمیل شد...
بعد از اینکه به آقایعبدی تحویل دادم، از اتاقشون بیرون اومدم...
یاد قولم به داوود افتادم...
به نظرم الان وقتش بود...
رفتم سمت میز خانمامینی...
صداشون زدم...
+ خانمامینی...
برگشتن سمتم...
بلند شدن...
- سلام آقامحمد...
+ سلام...
- بهترین الحمدالله؟
+ بله... ممنون... ببخشید، الان شلوغین؟
- نه خیلی... یه سری مدارک بود... داشتم بررسی میکردم... چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه... چطور؟
+ بسیار خوب... لطفا بعد از اینکه کارتون تموم شد، بیاین اتاق من...
- بله... چشم...
سرم رو به صندلی تیکه دادم و چشمام رو بستم...
سرگیجه کم بود، سردرد هم اضافه شد...
درد پهلومم که دیگه کلافم کرده بود...
یکی از قرص های مسکنم، همراهم بود...
یه لیوان آب ریختم...
کمی بهتر شدم...
صدای در اومد...
سرم رو از روی میز برداشتم...
خانمامینی بودن...
+ بفرمایید...
در رو باز کردن وارد اتاق شدن...
کاغذایی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و گفتن: اینا گزارش این ۲ روزه که شما نبودین یا کمتر اومدین... آقایرضایی گفتن بدم بهتون...
+ ممنون...
- خواهش میکنم...
+ بفرمائید بشینید...
روی یکی از صندلی ها نشستن...
نفس عمیقی کشیدم...
+ میخواستم در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم...
- بفرمایید...
+ راستش... آقایرضایی... از من خواست... تا باهاتون صحبت کنم و... نظرتون رو... درباره ش بدونم...
انگار گیج شدن که گفتن: ببخشید... چرا؟
+ راستش... چطور بگم... داوود... به شما... علاقمنده...
سرشون رو با شدت بالا آوردن...
معلوم بود خیلی تعجب کردن...
بعد از چند ثانیه گفتن: من... من واقعا نمیدونم چی بگم... ببخشید... من... کارام تموم شده... میشه برم؟
به نظرم نیاز داشتن فکر کنن...
کاملا طبیعی بود...
+ بله... حتما...
- ممنون... بااجازه...
بلند شدن و رفتن سمت در...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ خانمامینی؟
برگشتن سمتم.
- بله؟
+ داوود پسر خوب و باایمانیه. نیتش هم خیره. من از همه نظر تاییدش میکنم.
سرشون رو تکون دادن.
- بله... بااجازه...
+ به سلامت...
از اتاق بیرون رفتن...
حالا به داوود چی بگم؟
خدایا خودت ختم به خیر کن...
گزارشی که خانمامینی آورده بودن رو برداشتم و مشغول خوندن شدم...
هر چی میگذشت، دردم بیشتر میشد...
تصمیم گرفتم برم خونه و یکم استراحت کنم که حداقل فردا بتونم بیام...
کاپشنم رو پوشیدم...
سوئیچ ماشین رو برداشتم و رفتم پایین که...
#داوود
استرس داشتم...
میدونستم آقامحمد میخواد درباره من با خانمامینی صحبت کنه...
گزارش این دو روز آماده بود...
رفتم سمت میز خانمامینی...
متوجه حضورم نشدن...
تکسرفهای کردم...
سرشون رو بالا آوردن و بعد بلند شدن...
هر دومون سرمون پایین بود...
داشتم از خجالت آب میشدم...
شاید چون میدونستم تا چند دقیقه دیگه میفهمن تو دلم چی میگذره...
- ببخشید، میرین اتاق آقامحمد؟
+ بله...
کاغذها رو گذاشتم روی میزشون و گفتم: لطفا این گزارش رو بدین بهشون...
- بله، حتما...
تشکری کردم و رفتم سمت میز خودم...
اصلا تمرکز نداشتم...
استرس همه وجودم رو گرفته بود...
نگاهی به اتاق آقامحمد انداختم...
خانمامینی از اتاق بیرون اومدم...
زود سرم رو چرخوندم طرف مانیتور و مشغول تایپ شدم...
خودمم نمیدونستم دارم چی مینویسم...
فقط میخواستم یه جوری خودم رو مشغول کنم...
آروم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم...
خانمامینی وسایلشون رو جمع کردن...
نگاه گذرایی به من انداختن...
سرم رو پائین انداختم...
از سایت بیرون رفتن...
حالم بد بود...
چرا رفتن؟
نکنه... نکنه جوابشون...
وای... حتی تصورشم آزارم میده...
سرم رو روی میز گذاشتم...
چند ثانیه گذشت...
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
برگشتم عقب...
#راضیه
گزارشی که آقاداوود آورده بودن رو برداشتم و رفتم اتاق آقامحمد...
در زدم...
سرم رو با شدت بالا آوردم...
حس کردم گردنم رگبهرگ شد...
کممونده بود از تعجب شاخ دربیارم...
باورم نمیشد...
یعنی... یعنی آقاداوود...
دیگه نمیتونستم تو سایت بمونم...
انگار هوا اونجا برام خفه بود...
از آقامحمد اجازه گرفتم برم خونه...
وسایلم رو جمع کردم...
نگاهی به آقاداوود انداختم...
سرشون رو پائین انداختن...
سیستم رو خاموش کردم...
کیفم رو برداشتم و از سایت زدم بیرون...
نشستم تو ماشین...
سرم رو روی فرمون گذاشتم...
یه حس عجیب داشتم...
وای خدا...
داشتم دیوونه میشدم...
زود ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم...
ضبط رو روشن کردم و بعد مداحی مورد علاقم رو پلی کردم...
مداحیای که هر وقت بهش گوش میدم، آروم میشم...
~ حسینجان ای... آبروی دو عالم...
~ نگین سلیمان... به حلقه خاتم...
~ نگین سلیمان... به حلقه خاتم...
اشکی که روی گونم ریخت رو با پشت دستم پاک کردم...
همیشه وقتی به این مداحی گوش میدم، دلم آتیش میگیره...
اشکم در میاد...
اما... در آخر آروم میشم...
تصمیم گرفتم برم جایی که ارتفاع داشته باشه...
جایی که همه شهر زیر پام باشه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: فقط حرفای محمد...👏🏻👌🏻😎🇮🇷
پ.ن2: بازم سردرد و سرگیجه...😕💔
پ.ن3: داوود... راضیه...
سرنوشت این دو چی میشه؟!🙃
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_116
#محمد
که یهو همون سرگیجه لعنتی اومد سراغم...
سایت دور سرم چرخید...
چشمام سیاهی رفت...
کممونده بود بیفتم...
سریع میلهآهنیای که حفاظ پلهها بود رو محکم گرفتم...
به سختی خودم رو نگه داشتم و نیفتادم...
چشمام رو باز کردم...
هوووففف...
الهی شکر...
این دفعه هم بخیر گذشت...
خداروشکر کسی حواسش بهم نبود...
یقهی لباسم رو مرتب کردم و خیلی عادی از پلهها پایین رفتم...
نگاهم رفت سمت داوود...
سرش رو روی میز گذاشته بود...
نزدیکتر رفتم...
آروم دستم رو روی شونش گذاشتم...
#داوود
آقامحمد بود...
مثل همیشه لبخند به لبش داشت...
لبخندی که بهم آرامش میداد...
خستگی از چشماش میبارید...
رنگش هم که پریده بود...
ای خدا... اصلا حواسش به خودش نیست...
- داوودجان... حالت خوبه؟
آخه داداشم... تو خودت حالت خوب نیست...
بعد به فکر حال منی؟
مهربونی دیگه... خیلی مهربون... از اون مهربونایی که حاضرن هر اتفاقی براشون بیفته، اما خار به پای اطرافیانشون نره...
لبخند محوی زدم و گفتم: خوبم آقا...
- من... با خانمامینی صحبت کردم... به نظرم نیاز دارن فکر کنن...
سرم رو پائین انداختم...
+ آقاداوود... برادرِمن... بحث یک عمر زندگیه... الکی که نیست... طبیعیه که به این زودی جواب ندن...
بانگرانی گفتم: میترسم آقا... میترسم جوابشون منفی باشه...
+ داوود... سرت رو بگیر بالا...
آروم سرم رو بالا آوردم...
نگاهم که به چشمای آروم و مهربونش افتاد، خیلی یهویی و ناخودآگاه آروم شدم...
چشمای زیبایی که پر بود از محبت...
+ نگران نباش... به خدا توکل کن... هر چی صلاحه، همون میشه...
حرفاش مثل آرامبخش میمونه...
بلند شدم و بغلش کردم...
بغل کردنش بهم آرامش میداد و قرار دل بیقرارم میشد...
آخ که چقدر به این آرامش نیاز داشتم...
- ممنون که هستی محمد... ممنون که همیشه با حرفات آرومم میکنی داداش...
بامهربونی گفت: خواهش میکنم... وظیفهست...
ازش جدا شدم و گفتم: آقا ما اگه شما رو نداشتیم، چیکار میکردیم؟
خندهای کرد و گفت: باید خداروشکر میکردین... چون در اون صورت یه فرمانده جدی و غرغرو نبود که هِی بهتون سخت بگیره...
اخم ریزی کردم و گفتم: عه... آقا این چه حرفیه؟
خندید و گفت: شوخی کردم...
لبخندی زدم...
خم شدم و خواستم دستش رو ببوسم که مانع شد...
+ عه... داوود...
- خیلی دوست دارم... خیلی...
+ منم همینطور...
بعد بالحن جدی که بیشتر به شوخی میزد گفت: الانم انقدر خودت رو لوس نکن... برو به کارت برس... همه دارن نگامون میکنن...
نگاهی به اطراف کردم...
راست میگفت...
همه داشتن نگامون میکردن...
ریز خندیدم و گفتم: چشم...
نشستم پشت میزم...
اما هنوز نگاهم به آقامحمد بود...
- آقا فضولی نباشه؟ جایی میرین؟
+ میرم خونه... فردا صبح برمیگردم... فعلا یاعلی...
- علییارتون...
نمیدونم چی شد که یهو دست راستش رو گذاشت رو سرش و دست چپش رو هم به میز تکیه داد...
چشماشو بست...
مثل برق از جام پریدم...
خیلی نگران شدم...
دستم رو گذاشتم رو شونش...
تقریبا داد زدم...
+ یاابوالفضل... چی شد آقا؟
دست خودم نبود...
نگرانش بودم...
سرش رو بالا آورد...
آروم گفت: هیس... آروم... بچهها نگران میشن...
- آقا چی شد یهو؟
+ خوبم داوود جان... آروم باش...
اما انگار بازم سرش گیج رفت...
واسه یه لحظه تعادلش بهم خورد و خواست بیفته که دستش رو گرفتم و آروم نشوندمش رو صندلی...
سعید و رسول و امیر هم اومدن...
همه نگرانش بودیم...
سعید از همه نگرانتر بود...
حس میکردم یه چیزی میدونه که ما نمیدونیم...
معلوم بود داره یه چیزی رو اَزمون پنهان میکنه...
آقامحمد رو صندلی نشسته بود و چشماش رو بسته بود...
با دستش پیشونیش رو ماساژ میداد...
سعید لیوان آبقند رو بهش داد و بانگرانی گفت: آقا اینو بخورین بهتر شین...
چشماش رو باز کرد...
لبخند کمجونی زد...
لیوان رو از سعید گرفت و تشکر کرد...
چند قولوب خورد...
رسول گفت: بهترین آقا؟
امیر هم در ادامه حرف رسول گفت: آقا میخواین بریم بیمارستان؟
+ آقا رنگتون پریده ها... بریم بیمارستان...
سعید: آقا حق با بچه هاست.
- خوبم بچهها... نگران نباشین.
بلند شد و گفت: من میرم... اگه اتفاق تازهای افتاد، بهم خبر بدین.
+ آقا میخواین من برسونمتون؟
- داوودجان... خوبم... وسیله هست. خودم میتونم برم.
+ آقا شما حالتون خوب نیست... بزارین من برسونمتون.
سعید: راست میگه آقا...
آقامحمد کلافه گفت: ایبابا... گفتم که... من خوبم... هیچیم نیست... شما هم بیخودی نگرانین... الانم میرم خونه استراحت میکنم... خوبه؟
چیزی نگفتیم.
لبخندی زد.
از اون لبخندایی که عاشقش بودم.
- بچهها باور کنید من خوبم... انقدر نگران من نباشین... الانم برین به کاراتون برسین... فعلا...
بعد از خداحافظی، از سایت بیرون رفت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
از یه طرف فکر کردن به آقامحمد و از یه طرف دیگه هم خانمامینی ذهنم رو اشغال کرده بود...
نمیتونستم کارم رو درست انجام بدم...
هوووففف...
بالاخره کارم تموم شد...
زود کاپشنم رو برداشتم...
از بچهها خداحافظی کردم...
همونطور که به سمت در خروجی میرفتم، کاپشنم رو پوشیدم...
موتور رو روشن کردم و رفتم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻به قلم: م. اسکینی
پ.ن: نگرانشن خب...🙂💔
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_117
#محمد
بالاخره بعد از کلی صحبت، بچهها رو تا حدودی قانع کردم که خوبم و خودم میتونم برم خونه...
اما همین که بلند شدم، دوباره سرم گیج رفت...
ولی اصلا به روی خودم نیاوردم...
بعد از خداحافظی از بچهها، از سایت بیرون اومدم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...
چندبار چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود تصادف کنم...
سردرد، سرگیجه و درد پهلو هم که دیگه برام عادی شده بود...
انگار به این دردا عادت کرده بودم و قرار بود حالاحالاها باهام باشن...
اگه ادامه میدادم، قطعا تصادف میکردم...
برای همین هم ماشین رو کنار خیابون پارک کردم...
سرم رو روی فرمون گذاشتم...
قرصم رو از جیبم بیرون آوردم...
یه بطری آبمعدنی تو ماشین بود...
یدونه از قرص ها رو خوردم و بعدم یکم آب خوردم...
دیگه حتی مسکن هم نمیتونست دردام رو آروم کنه...
اما چاره چیه؟
باید تحمل کنم...
ماشین رو روشن کردم و با بسم الله به مسیرم ادامه دادم...
فکرم خیلی مشغول بود...
مطمئنم یه مشکلی هست که همش سردرد و سرگیجه دارم...
و به احتمال ۹۹ درصد سعید میدونه اون مشکل چیه...
اون یه درصد هم احتمالات دیگهست...
سعید با دکتر حرف زده...
و قطعا درباره وضعیت من حرف زدن...
باید بفهمم مشکل چیه...
فردا حتما میرم بیمارستان و با دکتر صحبت میکنم...
کنار یه سوپرمارکت پارک کردم تا یکم میوه بگیرم...
دستام پر بود...
چند بار آروم با پام به در کوبیدم...
چند ثانیه بعد، صدای عطیه اومد...
- بله؟
فکری به سرم زد...
صدام رو عوض کردم و گفتم: منزل آقایحسنی؟
- شما؟
+ تشریف بیارید لطفا...
در رو باز کرد...
باهمون صدا گفتم: محمد حسنی هستم... مثل همیشه سروقت...
صدام رو به حالت عادی برگردوندم و ادامه دادم...
+ الانم در خدمت شمام...
پوکرفیس نگام کرد...
خندیدم و گفتم: چیه؟
- از دست تو محمد... ترسیدم...
+ ببخشید... شیطونه دیگه... یهو گول میزنه... درضمن، تا وقتی من مرد این خونم، شما نباید از چیزی بترسی...
لبخندی زد...
نگاهی بهم انداخت...
چشماش برق زد...
باذوق گفت: وای محمد... تو این فصل از سال هندونه از کجا گرفتی؟
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: ما اینیم دیگه...
آروم گفتم: میگم... فرمانده اگه قابل میدونین، راه رو برای بنده باز کنین که بیام تو...
به وسایل تو دستم اشاره کرد و گفت: یه چند تاشو بده من... سنگینه... اذیت میشی...
- نهنهنه... شما نباید دست به چیزای سنگین بزنی... خودم میارم...
از جلوی در کنار رفت...
وارد حیاط شدم...
عطیه در رو بست و آروم گفت: یعنی واسه تویی که پهلوت آسیب دیده مشکلی نداره و خطرناک نیست؟
برگشتم سمتش...
لبخندی زدم و گفتم: من خوبم... نگران نباش...
خواست چیزی بگه که صدای عزیز اومد...
~ عطیهجان... مادر... کیه دم در؟
خداروشکر... الهی فدات بشم عزیز که فرشتهی نجاتم شدی...
+ منم عزیز... الان میایم...
رو کردم به عطیه و گفتم: شما برو پایین پیش عزیز... منم اینا رو میزارم تو آشپزخونه و میام پیشتون...
قبل از اینکه بخواد جواب بده رفتم سمت اتاق خودمون...
بعد از شام، برگشتیم بالا...
+ خب... من آمادم...
- آمادهی چی؟
+ تنبیه دیگه...
- تنبیه؟! چرا؟
آهی کشیدم...
مثل پسر بچههای مظلوم سرم رو پایین انداختم و گفتم: بابت شیطنتی که کردم...
خندید و گفت: محمد خیلی مظلوم شدی و مظلومانه گفتی...
لبخندی زدم و سرم رو بالا آوردم...
+ پس الان یعنی بخشیدی؟
- صددرصد خیر...
لبخندم جمع شد...
+ عه...
- شوخی کردم...
هر دو خندیدیم...
+ اسلام علیکم و رحمه الله و برکاته...
سجده رفتم...
- قبول باشه...
باصدای عطیه، سر از سجده برداشتم و برگشتم عقب...
لبخندی زدم و گفتم: قبول حق باشه... بیدارت کردم؟!
با همون لبخند همیشگی که دلمو میبرد گفت: نه... خودم بیدار شدم... دلم میخواست واسه یه بارم که شده، پشت سرت بایستم... بهت اقتدا کنم و همراه باهات نماز شب بخونم...
+ بهبه... من چقدر خوشبختم که شما بهم اقتدا کردی...
ریز خندید...
+ از اولش با من خوندی؟
- آره...
+ پس چرا من متوجه حضورت نشدم؟
- ماشاالله شما انقدر خالصانه نماز میخونی، که متوجه اطرافت نمیشی...
سرم رو پایین انداختم.
+ دیگه اینطوریا هم نیست...
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم...
+ میدونی عطیه... به نظرم ما آدما هر چقدر هم که خدا رو عبادت کنیم... براش بندگی کنیم و واجباتی که گفته رو انجام بدیم و از گناه دوری کنیم، بازم در برابر لطف و رحمت خدا و نعمت هایی که بهمون داده، هیچی نیست... انقدر بزرگ و بخشندهست، که هیچچیز نمیتونه ذرهای از دریای بیکران لطف و رحمتش رو جبران کنه.
با سر حرفم رو تایید کرد...
- آره... درست میگی... موافقم...
نگاهی به ساعتم انداختم...
چیزی تا اذان صبح نمونده بود...
بعد از نماز، یکم قرآن خوندم...
تصمیم گرفتم از فرصت استفاده و به
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
جای خواب، گزارشی که رسول برام فرستاده بود رو مطالعه کنم...
نشستم پشت میزم و لپتاپم رو روشن کردم.
عطیه به چهارچوبِ در تکیه داده بود و دست به سینه نگام میکرد...
لبخندی زدم و گفتم: جانم؟!
بالبخند گفت: جانت سلامت... چیکار میکنی؟
+ یکم کار دارم...
لحنش جدیتر شد...
- الان؟ این موقع صبح؟
+ خب... آره... اشکالی داره؟!
- بله... خیلیم اشکال داره...
صداش رو پایینتر آورد و گفت: محمد... یه ذره به فکر خودت باش...
+ عطیهجان... نگران نباش... من مراقب خودم هستم...
- نیستی...
لبخند محوی زدم...
+ هستم خانمم... هستم... الانم برو بخواب... خستهای...
- داری دست به سرم میکنی؟!
+ عه... این چه حرفیه؟ من شِکَر بخورم بخوام شما رو دست به سر کنم فرمانده...
خندید...
باخندش، منم خندیدم...
- تو... خسته نیستی؟
+ خیر... من هرگز خسته نمیشم...😌😁
- باشه... تسلیم...😐😂
بعد از چند دقیقه صحبت و کلی اصرار، عطیه رفت و خوابید.
منم مشغول خوندن گزارش شدم...
- محمد... محمدجان...
باصدای عطیه، چشمام رو باز کردم...
سرم رو از روی میز برداشتم...
چشمام رو مالوندم و باصدای گرفته و خوابالویی رو به عطیه گفتم: سلام... ساعت چنده؟
لبخند قشنگی زد.
- سلام به روی ماهت... ۸ صبحه...
مثل برق از جام پریدم.
+ اوهاوه... دیرم شد... کی خوابیدم؟
- نیم ساعتی میشه.
+ چرا زودتر بیدارم نکردی عطیهجان؟
- آخه زیاد نخوابیدی. بعدم دیدم خیلی ناز خوابیدی... دلم نیومد بیدارت کنم.
لبخند مهربونی زدم و گفتم: فدای دلت...
- عه... خدانکنه.
- میگم... میشه امروز نری؟
میدونستم نگرانمه...
+ نگران نباش... من حالم خوبه...
- خب یه امروز رو بمون خونه استراحت کن...
+ آخه وقتی خوبم چرا بمونم؟ بعدم تو که میدونی من نمیتونم یهجا بند شم...
- بله... میشناسمت...
نفس عمیقی کشید...
+ خب حداقل بخاطر دخترت بمون... وقتی نیستی، بیقراریه باباشو میکنه... مامان دخترتم دلش تنگ میشه...
+ الهی من قربون دخترم و مامانش برم...
- دور از جون...
+ شما زحمت بکش به دخترم و مامانش بگو قول میدم مواظب خودم باشم و زود برگردم...
خندهای کرد...
بعد گفت: خیلی خوب... پس مراقب باش... حتما هم برو دکتر که پانسمانت رو عوض کنه... با موتور هم نرو... اذیت میشی... ماشین منو ببر...
اوه...
داشت یادم میرفت...
حتما باید یه سر برم بیمارستان و با دکتر صحبت کنم...
خوب شد عطیه گفت...
- چشم... شما هم مراقب خودت و دخترمون باش...
بعد از خداحافظی از عزیز و عطیه، سوار ماشین شدم و رفتم سمت بیمارستان...
حس کردم یه نفر داره تعقیبم میکنه...
یه ۲۰۶ نقرهای...
پیچیدم سمت راست تا مطمئن بشم که دیدم بعععععله...
مثل سایه دنبالم بود... هر جا که میرفتم، دنبالم میومد...
پوزخندی زدم...
هه... بیا... بیا ببینم تا کجا میتونی تعقیبم کنی...
یه جوری بپیچونمت که تا آخر عمرت یادت نره...
دنده رو عوض کردم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم...
با هر بدبختیای که بود، زد زدم...
ماشین رو پارک کردم...
از تو آینه عقب رو نگاه کردم...
مورد مشکوکی ندیدم...
از ماشین پیاده شدم...
دکتر همه چیز رو بهم گفت...
اینکه کمخونی شدید دارم...
اینکه اتفاقی که برام افتاد، توی افزایش و تشدید این کمخونی تاثیر داشته...
و اینکه... اگه مراقب نباشم... خطرناک میشه و کار دستم میده...
بادقت به حرفاش گوش میدادم...
کلی توصیه کرد...
- بازم میگم... خیلی مراقب خودتون باشین... کارای سنگین انجام ندین... استراحت داشته باشین و داروهاتون رو هم سروقت مصرف کنین...
+ بله، حتما...
بلند شدم...
+ بااجازه...
رفتم سمت در که صدام زد...
- آقایحسنی...
برگشتم سمتش...
+ بله؟!
- حالا که تا اینجا اومدین، بزارین یه نگاهی به زخم پهلوتون بندازم و پانسمانشم عوضکنم که خدایی نکرده عفونت نکنه و براتون دردسرساز نشه...
+ آخه... من عجله دارم...
- زیاد طول نمیکشه... درضمن، سلامتی آدم از هر چیزی مهمتره آقامحمد...
لبخندی زدم...
به قسمتی از اتاق که یه پرده کشیده شده بود اشاره کرد و گفت: بفرمایید...
آروم رو تخت دراز کشیدم...
هنوز درد داشتم...
پانسمانش رو باز کرد...
بدجوری میسوخت...
از درد، لبم رو گاز گرفتم...
چند لحظه بعد گفت: تغییری نکرده... هنوز تازهست... بخیههاش هم که... موندم چه جوری باز نشدن... اگه نمیومدین و زخمتون رو نمیدیدم، قطعا عفونت میکرد... شما نمیتونی به خودت فشار نیاری... نه؟!
نمیدونستم چی باید بگم...
- الان پانسمانش رو عوض میکنم... البته یکم درد داره...
همونطور که نگاهم به سقف بود گفتم: مشکلی نیست... عادت دارم...
پرستار رو صدا زد و مشغول شدن...
با این درد، آشنایی کامل داشتم...
چشمام رو بستم...
بالاخره تموم شد...
خیلی درد داشت... بیشتر از همیشه...
آروم رو تخت نشستم...
کاپشنم رو پوشیدم و از تخت پایین اومدم...
+ ممنون آقایدکتر... زحمت کشیدین...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جای خواب، گزارشی که رسول برام فرستاده بود رو مطالعه کنم... نشستم پشت میزم و لپتاپم رو روشن کردم. عط
- خواهش میکنم... وظیفه بود... فقط... لطفا توصیههای من رو فراموش نکنین و جدی بگیرین... زخمتون خیلی عمیقه... چند ماه طول میکشه تا کاملا خوب بشه... البته به شرطی که مراقبت های لازم رو انجام بدین... یه دارو هم براتون مینویسم... قرصه... سردرد و سرگیجهتون رو بهتر میکنه... حتما تهیه کنین و مصرف کنین...
کاغذی برداشت و یه چیزی روش نوشت...
بعد از اینکه دارو رو گرفتم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت سایت...
صدای در اومد...
رسول بود...
+ بیا تو رسول...
در رو باز کرد و گفت: آقا وقت دارین یه چند لحظه بیاین پایین؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: آره... چیزی شده؟
+ توضیح میدم...
- آقا منبعمون در mi6 یه پیغام برامون فرستاده...
+ چی؟
- یه فایل صوتی...
+ خب پلی کن...
- چشم آقا...
هدفون رو از روی گوشم برداشتم و روی میز گذاشتم...
+ عجججبببب...
دستی به ریشم کشیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بسی احساسی...😄♥️
پ.ن2: پیغامه چیه؟!🤔
کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_118
#محمد
برگشتم سمت رسول...
پوزخندی زدم و گفتم: پس خانموالر با بزرگتراشون جلسه گذاشتن و قرار بر این شده که الکساندر رو حذف کنن...
- بله آقا... دقیقا...
دستام رو کردم تو جیبم...
+ جالب شد...
صدای زنگ اومد...
موبایل رسول بود...
زود قطع کرد و گفت: ببخشید آقا...
لبخندی زدم و گفتم: اشکال نداره...
میگم ر...
دوباره صدای زنگ موبایلش اومد...
بازم قطع کرد و بعد گذاشت رو سکوت...
- آقا واقعا معذرت میخوام...
+ عیب نداره... درکت میکنم...
باتعجب گفت: درک میکنین؟
+ بله... خانما همیشه وقتی نگران میشن، پشتسرهم بهت زنگ میزنن...
- آقا شما از کجا...
+ آقارسول من تجربه دارما... این مدل زنگ زدن متعلق به خانماست...
هر دو خندیدیم...
+ داشت یادم میرفت... این فایل صوتی رو بفرست آیدی من...
- چشم آقا... میگم... فضولی نباشه... میخواین دوباره ازش بازجویی کنین؟!
سرم رو تکون دادم...
+ آره... خیلی دوست دارم واکنششو موقع فهمیدن این خبر ببینم... وقتی که میفهمه دوستای خودش... قصد کشتنشو دارن...
نفس عمیقی کشیدم...
زدم رو شونهی رسول و گفتم: خسته نباشی...
- مخلصیم...
رفتم سمت اتاقم...
آرومآروم از پلهها بالا رفتم...
انگار این درد لعنتی هر وقت که نباید میاد...
نفسم تنگ شده بود...
زخم پهلوم انگار آتیش گرفته بود...
حس میکردم الانه که از درد بیهوش بشم...
دکمه پیراهنم رو باز کردم...
چشمام رو بستم و سرم رو به صندلی تیکه دادم...
دستم رو روی گلوم گذاشتم و آروم ماساژ دادم...
یکم که بهتر شدم، هماهنگ کردم الکساندر رو بیارن و خودمم رفتم سمت اتاق بازجویی...
- شما ها چرا نمیفهمین؟ برای... بار... هزارم..... من به هیچی اعتراف نمیکنم...
+ کِیاینطور... جرم تو ثابت شدهست... حتی اگه اعتراف نکنی... ببینم... نکنه خیال میکنی شارلوت نجاتت میده؟!
چیزی نگفت.
تبلت رو برداشتم و فایل صوتی رو پلی کردم...
سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت.
هنگ کرده بود.
+ حتما باورت نمیشه کسی که باهاش قولوقرار ازدواج گذاشتی، حالا دستور داده هرجور که شده بکشنت... نه؟!
سرش رو پایین انداخت.
+ تو یه مهره بودی تو بازیشون... حالا که کارکردت براشون تموم شده، میخوان حذفت کنن... این کاملا طبیعیه... چون تو خیلی چیزا دربارشون میدونی که نباید... اما حالا دیگه یه مهرهی سوختهای... انقدر تجربه داری که بدونی مهره سوخته یعنی ماموری که لو میره و دستگیر میشه... یعنی یکی مثل تو... پس اینکه فکر کنی نجاتت میدن، خیلی احمقانهست...
نفس عمیقی کشید...
علاوه بر اینکه به جرم خودش اعتراف کرد، یه سری اطلاعات سری و مهم درباره mi6 و مامورای ارشدش هم داد.
- حالا... تکلیف من... چی میشه؟
نگاش کردم و گفتم: تکلیف تو رو قاضیِ پروندت مشخص میکنه. نه ما... البته از نظر من، تو باید اعدام بشی.
ترسید... اما سعی کرد بروز نده.
به دوربین نگاه کردم...
اشاره کردم بیان و ببرنش...
گوشیم رو از روی میز برداشتم.
قبل از بازجویی، گذاشتم روی حالت سکوت...
۱۰ تماسبیپاسخ از عطیه...
یاخدا...
حتما تا الان خیلی نگرانم شده.
شمارش رو گرفتم که زود جواب داد.
- الو محمد...
+ جانِ محمد؟
- سلام... خوبی؟
+ و علیکم السلام بانو... شکر خوبم... شما خوبی؟ دخترکم چطوره؟
- الحمدالله خوبم... دخترکتم خوبه...
+ الهی شکر... عزیز چی؟
- خوبه... پایینه...
یهو...
#رسول
سارا چندبار تماس گرفت، اما چون آقامحمد کنارم بود و داشتیم درباره پرونده و الکساندر حرف میزدیم، نتونستم جواب بدم و رد تماس کردم.
آقامحمد رفت برای بازجویی از الکساندر...
منم گوشیم رو برداشتم و شماره سارا رو گرفتم که خیلی زود جواب داد...
#سارا
جواب آزمایش رو گرفتم.
باورم نمیشد.
شک داشتم.
انگار نمیخواستم باور کنم.
باید... باید مطمئن میشدم.
رفتم سمت اتاق خانمدکتر لطفی...
در زدم.
- بفرمائید...
در رو باز کردم.
+ سلام استاد...
بلند شدن و با خوشرویی گفتن: سلام عزیزم... بیا تو...
وارد اتاق شدم و در رو بستم.
جواب آزمایش رو روی میزشون گذاشتم.
+ استاد لطفا یه نگاهی به این بندازین...
پاکت رو برداشتن و گفتن: آزمایش کیه؟
+ خودم...
پاکت رو باز کردن و برگه رو بیرون آوردن.
از استرس، پام رو به زمین میکوبیدم و دستام رو بهم میمالوندم.
خانم دکتر بالاخره چشم از برگه آزمایش برداشتن و روبه من بالبخند گفتن: تبریک میگم گلم... شما ۲ ماهه بارداری...
پس حدسم و جواب آزمایش هر دو درست بودن...
لبخند پررنگی زدم و گفتم: ممنونم...
آزمایش رو گذاشتن توی پاکت و دادن دستم.
- خیلی مراقب خودت باش... یه سونو هم برات مینویسم... بیا پیش خودم انجامش بده...
+ چشم... بازم ممنون... بااجازه...
سرشون رو تکون دادن...
از اتاق بیرون اومدم...
نمیدونستم از ذوق چیکار کنم...
رفتم اتاق استراحت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چندبار به رسول زنگ زدم، اما جواب نداد و رد تماس کرد...
کمکم داشتم نگران میشدم که خودش زنگ زد.
زود جواب دادم...
+ الو رسول... خوبی؟
باصدای خستهای گفت: سلاااام... خانوم... خوبم شکر... تو خوبی؟
- الحمدالله... منم خوبم... چندبار زنگ زدم... چرا ردتماس کردی؟
- آقامحمد پیشم بود. داشتیم درباره کار با هم حرف میزدیم... دیگه... زشت بود جواب بدم.
لبخندی زدم.
+ آها... سعید چطوره؟
+ خان داداشتونم خوبه... مثل من درگیره کاره.
- عجببب... خسته نباشین آقایون پرکار...
خندهای کرد و گفت: این الان تیکه بود؟!
+ خیر... کاملا جدی گفتم.
- خیلیم عالی... شما هم خسته نباشی خانمدکتر...
+ ممنون آقایمهندس...
هر دو خندیدیم.
+ میگم... دیشب نیومدی خونهها...
باناراحتی گفت: سرمون شلوغ بود. برای همین نتونستم بیام. شرمندم...
+ دشمنت شرمنده... میگم... امشب میتونی بیای خونه؟!
- اگه خونه راهم بدین بله...
ریز خندیدم.
+ من کِی تو رو راهت ندادم که این بار دومم باشه؟!
- هیچوقت... من یه ذره دارم خودم رو لوس میکنم.
همونطور که روی صندلی مینشستم گفتم: والا معمولا خانم ها خودشون رو لوس میکنن.
- بله درست میفرمایین. من از شما معذرت میخوام.
بالحن خاصی گفتم: عذر شما پذیراست جناب حسینی.
لحنش رو شبیه به من کرد و گفت: سپاس خانم شهریاری...
بعد از کلی صحبت و شوخی و خنده گفتم: پس شب منتظرتم... دیر نکنیا...
- من غل... چیز یعنی اشتباه بکنم دیر کنم.
+ منظور؟!
- آخه میترسم این دفعه پشت در وایسی. همین که در رو باز کنم، به وسیله ماهیتابه و به دست شما، جانبهجانآفرین تسلیم کنم.
باصدایی سرشار از خنده گفتم: خیلی بدجنسی رسول...
- خیییییییلی...
بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم.
وای خدا...
هنوزم باورم نمیشه دارم مادر میشم و رسول هم داره پدر میشه.
چه جوری بهش بگم؟!
آهااا...
با یه شام خوشمزه، این خبر رو هم بهش میدم.
یادمه روز عقدمون گفت عاشق بچهست...
خدایا شکرت... ممنون که هستی و مواظب همه بندههاتی...
خیلی دوست دارم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بسی طولانی و پُربار...😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy