eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چند ثانیه بعد، آوردنش... به رضا اشاره کردم و چشم‌بندش رو برداشت... بعد هم با اشاره من، از اتاق بیرون رفت... معلوم بود خیلی از دیدنم تعجب کرده... شاید توقع داشت الان زنده نباشم... دستامو رو میز گذاشتم و نزدیک‌تر رفتم... زل زدم تو چشماش... پوزخندی زدم و گفتم: + Did you think we would face each other like this one day? (فکرش رو می کردی یه روزی اینجوری با هم رو به رو بشیم؟) چیزی نمی‌گفت و فقط با خشم و تنفر نگام می‌کرد... + فکر کردی مردم... نه؟! خنده‌ای کرد و گفت: آره... فکر کردم به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیدم... نابودی تو و امثال تو، آرزوی منه... نزدیک‌تر رفتم... با‌جدیت نگاش کردم و خیلی محکم و قاطع گفتم: این آرزو رو با خودت به گور می‌بری... تا وقتی شما‌ها هستین، من و امثال منم هستیم... نمی‌زاریم حتی یه وجب از خاکمون رو اشغال کنین... پیشنهاد می‌کنم تو عصر جدید زندگی کنی... آره... اینجا هنوزم ایرانه... اما نه ایرانه چند صد سال پیش... حالا دیگه هیچ‌کس جرأت نداره نگاه چپ بهش کنه... چون با ما طرفه... گذشت اون دوره‌ای که شما انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها هر کاری دلتون می‌خواست تو این مملک می‌کردین و کسی هم کاری‌به‌کارتون نداشت... گذشت دوره‌ای که شما اینجا حکومت می‌کردین... دیگه بهتون اجازه نمیدیم هر غلطی خواستین بکنین... تموم شد اون دوران... پس این فکر و خیالات خامت رو بریز دور... هیچی نمی‌گفت... حرفی هم واسه گفتن نداشت... خوشحال بودم... خیلی زیاد... واسه یه لحظه، همه بلاهایی که سرم آورده بود رو فراموش کردم... تاوان همه کاراش رو میده... از الان به بعد، دیگه جرأت نمی‌کنه به نابودی کشور و مردمم و یا من و امثال من فکر کنه... چون می‌دونه آخر عاقبتش چیه... این بود که خوشحالم می‌کرد... همچنان با همون چشمای پر از خشم و نفرت نگام می‌کرد... دوربین و ضبط رو روشن کردم و گفتم: هر حرف یا حرکت شما توسط دوربین ضبط، و در صورت نیاز مورد استناد مقام قضایی قرار می‌گیره... متوجه توضیحاتم شدی، یا تکرار کنم؟ - I realized. (متوجه شدم.) + این یه بازجوییه... اینجا هم آمریکا یا لندن نیست... پس فارسی صحبت کن... کلافه گفت: من هیچی نمیگم... حتی اگه شکنجم بدین یا اعدامم کنین... خنده‌ای کردم... + هه... این مزخرفات رو افسرای mi6 بهت گفتن؟ فکر کردی ما مثل شما بی‌رحمی و حیوونیم؟ ها؟ یا نکنه فکر کردی اینجا تگزاسه؟ خودتم خوب می‌دونی ما هرگز با شکنجه کسی رو به حرف نمیاریم... بهتره خودت اعتراف کنی... چون مدارک ما نسبت به جاسوسیه تو، کامل و محکمه پسنده... نمی‌تونی هیچ‌چیز رو انکار کنی... مطمئن باش... منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون اومدم... دستی لای موهام کشیدم... وای خدا... بازم سرگیجه... خسته شدم... دستم رو به دیوار گرفتم و رفتم سمت اتاقم... گزارش تکمیل شد... بعد از اینکه به آقای‌عبدی تحویل دادم، از اتاقشون بیرون اومدم... یاد قولم به داوود افتادم... به نظرم الان وقتش بود... رفتم سمت میز خانم‌امینی... صداشون زدم... + خانم‌امینی... برگشتن سمتم... بلند شدن... - سلام آقا‌محمد... + سلام... - بهترین الحمدالله؟ + بله... ممنون... ببخشید، الان شلوغین؟ - نه خیلی... یه سری مدارک بود... داشتم بررسی می‌کردم... چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه... چطور؟ + بسیار خوب... لطفا بعد از اینکه کارتون تموم شد، بیاین اتاق من... - بله... چشم... سرم رو به صندلی تیکه دادم و چشمام رو بستم... سرگیجه کم بود، سردرد هم اضافه شد... درد پهلومم که دیگه کلافم کرده بود... یکی از قرص های مسکنم، همراهم بود... یه لیوان آب ریختم... کمی بهتر شدم... صدای در اومد... سرم رو از روی میز برداشتم... خانم‌امینی بودن... + بفرمایید... در رو باز کردن وارد اتاق شدن... کاغذایی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و گفتن: اینا گزارش این ۲ روزه که شما نبودین یا کمتر اومدین... آقای‌رضایی گفتن بدم بهتون... + ممنون... - خواهش می‌کنم... + بفرمائید بشینید... روی یکی از صندلی ها نشستن... نفس عمیقی کشیدم... + می‌خواستم در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم... - بفرمایید... + راستش... آقای‌رضایی... از من خواست... تا باهاتون صحبت کنم و... نظرتون رو... درباره ش بدونم... انگار گیج شدن که گفتن: ببخشید... چرا؟ + راستش... چطور بگم... داوود... به شما... علاقمنده... سرشون رو با شدت بالا آوردن... معلوم بود خیلی تعجب کردن... بعد از چند ثانیه گفتن: من... من واقعا نمی‌دونم چی بگم... ببخشید... من... کارام تموم شده... میشه برم؟ به نظرم نیاز داشتن فکر کنن... کاملا طبیعی بود... + بله... حتما... - ممنون... با‌اجازه... بلند شدن و رفتن سمت در...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ خانم‌امینی؟ برگشتن سمتم. - بله؟ + داوود پسر خوب و با‌ایمانیه. نیتش هم خیره. من از همه نظر تاییدش می‌کنم. سرشون رو تکون دادن. - بله... با‌اجازه... + به سلامت... از اتاق بیرون رفتن... حالا به داوود چی بگم؟ خدایا خودت ختم به خیر کن... گزارشی که خانم‌امینی آورده بودن رو برداشتم و مشغول خوندن شدم... هر چی می‌گذشت، دردم بیشتر می‌شد... تصمیم گرفتم برم خونه و یکم استراحت کنم که حداقل فردا بتونم بیام... کاپشنم رو پوشیدم... سوئیچ ماشین رو برداشتم و رفتم پایین که... استرس داشتم... می‌دونستم آقا‌محمد می‌خواد درباره من با خانم‌امینی صحبت کنه... گزارش این دو روز آماده بود... رفتم سمت میز خانم‌امینی... متوجه حضورم نشدن... تک‌سرفه‌ای کردم... سرشون رو بالا آوردن و بعد بلند شدن... هر دومون سرمون پایین بود... داشتم از خجالت آب می‌شدم... شاید چون می‌دونستم تا چند دقیقه دیگه می‌فهمن تو دلم چی می‌گذره... - ببخشید، میرین اتاق آقا‌محمد؟ + بله... کاغذها رو گذاشتم روی میزشون و گفتم: لطفا این گزارش رو بدین بهشون... - بله، حتما... تشکری کردم و رفتم سمت میز خودم... اصلا تمرکز نداشتم... استرس همه وجودم رو گرفته بود... نگاهی به اتاق آقا‌محمد انداختم... خانم‌امینی از اتاق بیرون اومدم... زود سرم رو چرخوندم طرف مانیتور و مشغول تایپ شدم... خودمم نمی‌دونستم دارم چی می‌نویسم... فقط می‌خواستم یه جوری خودم رو مشغول کنم... آروم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم... خانم‌امینی وسایلشون رو جمع کردن... نگاه گذرایی به من انداختن... سرم رو پائین انداختم... از سایت بیرون رفتن... حالم بد بود... چرا رفتن؟ نکنه... نکنه جوابشون... وای... حتی تصورشم آزارم میده... سرم رو روی میز گذاشتم... چند ثانیه گذشت... گرمی دستی رو روی شونم حس کردم... برگشتم عقب... گزارشی که آقا‌داوود آورده بودن رو برداشتم و رفتم اتاق آقا‌محمد... در زدم... سرم رو با شدت بالا آوردم... حس کردم گردنم رگ‌به‌رگ شد... کم‌مونده بود از تعجب شاخ دربیارم... باورم نمی‌شد... یعنی... یعنی آقا‌داوود... دیگه نمی‌تونستم تو سایت بمونم... انگار هوا اونجا برام خفه بود... از آقا‌محمد اجازه گرفتم برم خونه... وسایلم رو جمع کردم... نگاهی به آقا‌داوود انداختم... سرشون رو پائین انداختن... سیستم رو خاموش کردم... کیفم رو برداشتم و از سایت زدم بیرون... نشستم تو ماشین... سرم رو روی فرمون گذاشتم... یه حس عجیب داشتم... وای خدا... داشتم دیوونه می‌شدم... زود ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم... ضبط رو روشن کردم و بعد مداحی مورد علاقم رو پلی کردم... مداحی‌ای که هر وقت بهش گوش میدم، آروم میشم... ~ حسین‌جان ای... آبروی دو عالم... ~ نگین سلیمان... به حلقه خاتم... ~ نگین سلیمان... به حلقه خاتم... اشکی که روی گونم ریخت رو با پشت دستم پاک کردم... همیشه وقتی به این مداحی گوش میدم، دلم آتیش می‌گیره... اشکم در میاد... اما... در آخر آروم میشم... تصمیم گرفتم برم جایی که ارتفاع داشته باشه... جایی که همه شهر زیر پام باشه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: فقط حرفای محمد...👏🏻👌🏻😎🇮🇷 پ.ن2: بازم سردرد و سرگیجه...😕💔 پ.ن3: داوود... راضیه... سرنوشت این دو چی میشه؟!🙃 کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" که یهو همون سرگیجه لعنتی اومد سراغم... سایت دور سرم چرخید... چشمام سیاهی رفت... کم‌مونده بود بیفتم... سریع میله‌آهنی‌ای که حفاظ پله‌ها بود رو محکم گرفتم... به سختی خودم رو نگه داشتم و نیفتادم... چشمام رو باز کردم... هوووففف... الهی شکر... این دفعه هم بخیر گذشت... خداروشکر کسی حواسش بهم نبود... یقه‌ی لباسم رو مرتب کردم و خیلی عادی از پله‌ها پایین رفتم... نگاهم رفت سمت داوود... سرش رو روی میز گذاشته بود... نزدیکتر رفتم... آروم دستم رو روی شونش گذاشتم... آقا‌محمد بود... مثل همیشه لبخند به لبش داشت... لبخندی که بهم آرامش می‌داد... خستگی از چشماش می‌بارید... رنگش هم که پریده بود... ای خدا... اصلا حواسش به خودش نیست... - داوود‌جان... حالت خوبه؟ آخه داداشم... تو خودت حالت خوب نیست... بعد به فکر حال منی؟ مهربونی دیگه... خیلی مهربون... از اون مهربونایی که حاضرن هر اتفاقی براشون بیفته، اما خار به پای اطرافیانشون نره... لبخند محوی زدم و گفتم: خوبم آقا... - من... با خانم‌امینی صحبت کردم... به نظرم نیاز دارن فکر کنن... سرم رو پائین انداختم... + آقا‌داوود... برادرِ‌من... بحث یک عمر زندگیه... الکی که نیست... طبیعیه که به این زودی جواب ندن... با‌نگرانی گفتم: می‌ترسم آقا... می‌ترسم جوابشون منفی باشه... + داوود... سرت رو بگیر بالا... آروم سرم رو بالا آوردم... نگاهم که به چشمای آروم و مهربونش افتاد، خیلی یهویی و ناخودآگاه آروم شدم... چشمای زیبایی که پر بود از محبت... + نگران نباش... به خدا توکل کن... هر چی صلاحه، همون میشه... حرفاش مثل آرام‌بخش می‌مونه... بلند شدم و بغلش کردم... بغل کردنش بهم آرامش می‌داد و قرار دل بی‌قرارم می‌شد... آخ که چقدر به این آرامش نیاز داشتم... - ممنون که هستی محمد... ممنون که همیشه با حرفات آرومم می‌کنی داداش... با‌مهربونی گفت: خواهش می‌کنم... وظیفه‌ست... ازش جدا شدم و گفتم: آقا ما اگه شما رو نداشتیم، چیکار می‌کردیم؟ خنده‌ای کرد و گفت: باید خداروشکر می‌کردین... چون در اون صورت یه فرمانده جدی و غرغرو نبود که هِی بهتون سخت بگیره... اخم ریزی کردم و گفتم: عه... آقا این چه حرفیه؟ خندید و گفت: شوخی کردم... لبخندی زدم... خم شدم و خواستم دستش رو ببوسم که مانع شد... + عه... داوود... - خیلی دوست دارم... خیلی... + منم همین‌طور... بعد با‌لحن جدی که بیشتر به شوخی می‌زد گفت: الانم انقدر خودت رو لوس نکن... برو به کارت برس... همه دارن نگامون می‌کنن... نگاهی به اطراف کردم... راست می‌گفت... همه داشتن نگامون می‌کردن... ریز خندیدم و گفتم: چشم... نشستم پشت میزم... اما هنوز نگاهم به آقا‌محمد بود... - آقا فضولی نباشه؟ جایی میرین؟ + میرم خونه... فردا صبح برمی‌گردم... فعلا یا‌علی... - علی‌یارتون... نمی‌دونم چی شد که یهو دست راستش رو گذاشت رو سرش و دست چپش رو هم به میز تکیه داد... چشماشو بست... مثل برق از جام پریدم... خیلی نگران شدم... دستم رو گذاشتم رو شونش... تقریبا داد زدم... + یا‌ابوالفضل... چی شد آقا؟ دست خودم نبود... نگرانش بودم... سرش رو بالا آورد... آروم گفت: هیس... آروم... بچه‌ها نگران میشن... - آقا چی شد یهو؟ + خوبم داوود جان... آروم باش... اما انگار بازم سرش گیج رفت... واسه یه لحظه تعادلش بهم خورد و خواست بیفته که دستش رو گرفتم و آروم نشوندمش رو صندلی... سعید و رسول و امیر هم اومدن... همه نگرانش بودیم... سعید از همه نگران‌تر بود... حس می‌کردم یه چیزی می‌دونه که ما نمی‌دونیم... معلوم بود داره یه چیزی رو اَزمون پنهان می‌کنه... آقا‌محمد رو صندلی نشسته بود و چشماش رو بسته بود... با دستش پیشونیش رو ماساژ می‌داد... سعید لیوان آب‌قند رو بهش داد و با‌نگرانی گفت: آقا اینو بخورین بهتر شین... چشماش رو باز کرد... لبخند کم‌جونی زد... لیوان رو از سعید گرفت و تشکر کرد... چند قولوب خورد... رسول گفت: بهترین آقا؟ امیر هم در ادامه حرف رسول گفت: آقا می‌خواین بریم بیمارستان؟ + آقا رنگتون پریده ها... بریم بیمارستان... سعید: آقا حق با بچه هاست. - خوبم بچه‌ها... نگران نباشین. بلند شد و گفت: من میرم... اگه اتفاق تازه‌ای افتاد، بهم خبر بدین. + آقا می‌خواین من برسونمتون؟ - داوود‌جان... خوبم... وسیله هست. خودم می‌تونم برم. + آقا شما حالتون خوب نیست... بزارین من برسونمتون. سعید: راست میگه آقا... آقا‌محمد کلافه گفت: ای‌بابا... گفتم که... من خوبم... هیچیم نیست... شما هم بیخودی نگرانین... الانم میرم خونه استراحت می‌کنم... خوبه؟ چیزی نگفتیم. لبخندی زد. از اون لبخندایی که عاشقش بودم. - بچه‌ها باور کنید من خوبم... انقدر نگران من نباشین... الانم برین به کاراتون برسین... فعلا... بعد از خداحافظی، از سایت بیرون رفت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
از یه طرف فکر کردن به آقا‌محمد و از یه طرف دیگه هم خانم‌امینی ذهنم رو اشغال کرده بود... نمی‌تونستم کارم رو درست انجام بدم... هوووففف... بالاخره کارم تموم شد... زود کاپشنم رو برداشتم... از بچه‌ها خداحافظی کردم... همون‌طور که به سمت در خروجی می‌رفتم، کاپشنم رو پوشیدم... موتور رو روشن کردم و رفتم سمت خونه... ادامه دارد... ✍🏻به قلم: م. اسکینی پ.ن: نگرانشن خب...🙂💔 کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بالاخره بعد از کلی صحبت، بچه‌ها رو تا حدودی قانع کردم که خوبم و خودم می‌تونم برم خونه... اما همین که بلند شدم، دوباره سرم گیج رفت... ولی اصلا به روی خودم نیاوردم... بعد از خداحافظی از بچه‌ها، از سایت بیرون اومدم... سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه... چندبار چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود تصادف کنم... سردرد، سرگیجه و درد پهلو هم که دیگه برام عادی شده بود... انگار به این دردا عادت کرده بودم و قرار بود حالا‌حالا‌ها باهام باشن... اگه ادامه می‌دادم، قطعا تصادف می‌کردم... برای همین هم ماشین رو کنار خیابون پارک کردم... سرم رو روی فرمون گذاشتم... قرصم رو از جیبم بیرون آوردم... یه بطری آب‌معدنی تو ماشین بود... یدونه از قرص ها رو خوردم و بعدم یکم آب خوردم... دیگه حتی مسکن هم نمی‌تونست دردام رو آروم کنه... اما چاره چیه؟ باید تحمل کنم... ماشین رو روشن کردم و با بسم الله به مسیرم ادامه دادم... فکرم خیلی مشغول بود... مطمئنم یه مشکلی هست که همش سردرد و سرگیجه دارم... و به احتمال ۹۹ درصد سعید می‌دونه اون مشکل چیه... اون یه درصد هم احتمالات دیگه‌ست... سعید با دکتر حرف زده... و قطعا درباره وضعیت من حرف زدن... باید بفهمم مشکل چیه... فردا حتما میرم بیمارستان و با دکتر صحبت می‌کنم... کنار یه سوپر‌مارکت پارک کردم تا یکم میوه بگیرم... دستام پر بود... چند بار آروم با پام به در کوبیدم... چند ثانیه بعد، صدای عطیه اومد... - بله؟ فکری به سرم زد... صدام رو عوض کردم و گفتم: منزل آقای‌حسنی؟ - شما؟ + تشریف بیارید لطفا... در رو باز کرد... با‌همون صدا گفتم: محمد حسنی هستم... مثل همیشه سروقت... صدام رو به حالت عادی برگردوندم و ادامه دادم... + الانم در خدمت شمام... پوکرفیس نگام کرد... خندیدم و گفتم: چیه؟ - از دست تو محمد... ترسیدم... + ببخشید... شیطونه دیگه... یهو گول می‌زنه... درضمن، تا وقتی من مرد این خونم، شما نباید از چیزی بترسی... لبخندی زد... نگاهی بهم انداخت... چشماش برق زد... با‌ذوق گفت: وای محمد... تو این فصل از سال هندونه از کجا گرفتی؟ لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: ما اینیم دیگه... آروم گفتم: میگم... فرمانده اگه قابل می‌دونین، راه رو برای بنده باز کنین که بیام تو... به وسایل تو دستم اشاره کرد و گفت: یه چند تاشو بده من... سنگینه... اذیت میشی... - نه‌نه‌نه... شما نباید دست به چیزای سنگین بزنی... خودم میارم... از جلوی در کنار رفت... وارد حیاط شدم... عطیه در رو بست و آروم گفت: یعنی واسه تویی که پهلوت آسیب دیده مشکلی نداره و خطرناک نیست؟ برگشتم سمتش... لبخندی زدم و گفتم: من خوبم... نگران نباش... خواست چیزی بگه که صدای عزیز اومد... ~ عطیه‌جان... مادر... کیه دم در؟ خداروشکر... الهی فدات بشم عزیز که فرشته‌ی نجاتم شدی... + منم عزیز... الان میایم... رو کردم به عطیه و گفتم: شما برو پایین پیش عزیز... منم اینا رو می‌زارم تو آشپزخونه و میام پیشتون... قبل از اینکه بخواد جواب بده رفتم سمت اتاق خودمون... بعد از شام، برگشتیم بالا... + خب... ‌من آمادم... - آماده‌ی چی؟ + تنبیه دیگه... - تنبیه؟! چرا؟ آهی کشیدم... مثل پسر بچه‌های مظلوم سرم رو پایین انداختم و گفتم: بابت شیطنتی که کردم... خندید و گفت: محمد خیلی مظلوم شدی و مظلومانه گفتی... لبخندی زدم و سرم رو بالا آوردم... + پس الان یعنی بخشیدی؟ - صددرصد خیر... لبخندم جمع شد... + عه... - شوخی کردم... هر دو خندیدیم... + اسلام علیکم و رحمه الله و برکاته... سجده رفتم... - قبول باشه... با‌صدای عطیه، سر از سجده برداشتم و برگشتم عقب... لبخندی زدم و گفتم: قبول حق باشه... بیدارت کردم؟! با‌ همون لبخند همیشگی که دلمو می‌برد گفت: نه... خودم بیدار شدم... دلم می‌خواست واسه یه بارم که شده، پشت سرت بایستم... بهت اقتدا کنم و همراه باهات نماز شب بخونم... + به‌به... من چقدر خوشبختم که شما بهم اقتدا کردی... ریز خندید... + از اولش با من خوندی؟ - آره... + پس چرا من متوجه حضورت نشدم؟ - ماشاالله شما انقدر خالصانه نماز می‌خونی، که متوجه اطرافت نمیشی... سرم رو پایین انداختم. + دیگه این‌طوریا هم نیست... نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم... + می‌دونی عطیه... به نظرم ما آدما هر چقدر هم که خدا رو عبادت کنیم... براش بندگی کنیم و واجباتی که گفته رو انجام بدیم و از گناه دوری کنیم، بازم در برابر لطف و رحمت خدا و نعمت هایی که بهمون داده، هیچی نیست... انقدر بزرگ و بخشنده‌ست، که هیچ‌چیز نمی‌تونه ذره‌ای از دریای بی‌کران لطف و رحمتش رو جبران کنه. با سر حرفم رو تایید کرد... - آره... درست میگی... موافقم... نگاهی به ساعتم انداختم... چیزی تا اذان صبح نمونده بود... بعد از نماز، یکم قرآن خوندم... تصمیم گرفتم از فرصت استفاده و به
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
جای خواب، گزارشی که رسول برام فرستاده بود رو مطالعه کنم... نشستم پشت میزم و لپتاپم رو روشن کردم. عطیه به چهارچوبِ در تکیه داده بود و دست به سینه نگام می‌کرد... لبخندی زدم و گفتم: جانم؟! با‌لبخند گفت: جانت سلامت... چیکار می‌کنی؟ + یکم کار دارم... لحنش جدی‌تر شد... - الان؟ این موقع صبح؟ + خب... آره... اشکالی داره؟! - بله... خیلیم اشکال داره... صداش رو پایین‌تر آورد و گفت: محمد... یه ذره به فکر خودت باش... + عطیه‌جان... نگران نباش... من مراقب خودم هستم... - نیستی... لبخند محوی زدم... + هستم خانمم... هستم... الانم برو بخواب... خسته‌ای... - داری دست به سرم می‌کنی؟! + عه... این چه حرفیه؟ من شِکَر بخورم بخوام شما رو دست به سر کنم فرمانده... خندید... با‌خندش، منم خندیدم... - تو... خسته نیستی؟ + خیر... من هرگز خسته نمیشم...😌😁 - باشه... تسلیم...😐😂 بعد از چند دقیقه صحبت و کلی اصرار، عطیه رفت و خوابید. منم مشغول خوندن گزارش شدم... - محمد... محمد‌جان... با‌صدای عطیه، چشمام رو باز کردم... سرم رو از روی میز برداشتم... چشمام رو مالوندم و با‌صدای گرفته و خوابالویی رو به عطیه گفتم: سلام... ساعت چنده؟ لبخند قشنگی زد. - سلام به روی ماهت... ۸ صبحه... مثل برق از جام پریدم. + اوه‌اوه... دیرم شد... کی خوابیدم؟ - نیم ساعتی میشه. + چرا زودتر بیدارم نکردی عطیه‌جان؟ - آخه زیاد نخوابیدی. بعدم دیدم خیلی ناز خوابیدی... دلم نیومد بیدارت کنم. لبخند مهربونی زدم و گفتم: فدای دلت... - عه... خدانکنه. - میگم... میشه امروز نری؟ می‌دونستم نگرانمه... + نگران نباش... من حالم خوبه... - خب یه امروز رو بمون خونه استراحت کن... + آخه وقتی خوبم چرا بمونم؟ بعدم تو که می‌دونی من نمی‌تونم یه‌جا بند شم... - بله... می‌شناسمت... نفس عمیقی کشید... + خب حداقل بخاطر دخترت بمون... وقتی نیستی، بی‌قراریه باباشو می‌کنه... مامان دخترتم دلش تنگ میشه... + الهی من قربون دخترم و مامانش برم... - دور از جون... + شما زحمت بکش به دخترم و مامانش بگو قول میدم مواظب خودم باشم و زود برگردم... خنده‌ای کرد... بعد گفت: خیلی خوب... پس مراقب باش... حتما هم برو دکتر که پانسمانت رو عوض کنه... با موتور هم نرو... اذیت میشی... ماشین منو ببر... اوه... داشت یادم می‌رفت... حتما باید یه سر برم بیمارستان و با دکتر صحبت کنم... خوب شد عطیه گفت... - چشم... شما هم مراقب خودت و دخترمون باش... بعد از خداحافظی از عزیز و عطیه، سوار ماشین شدم و رفتم سمت بیمارستان... حس کردم یه نفر داره تعقیبم می‌کنه... یه ۲۰۶ نقره‌ای... پیچیدم سمت راست تا مطمئن بشم که دیدم بعععععله... مثل سایه دنبالم بود... هر جا که می‌رفتم، دنبالم میومد... پوزخندی زدم... هه... بیا... بیا ببینم تا کجا می‌تونی تعقیبم کنی... یه جوری بپیچونمت که تا آخر عمرت یادت نره... دنده رو عوض کردم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم... با هر بدبختی‌ای که بود، زد زدم... ماشین رو پارک کردم... از تو آینه عقب رو نگاه کردم... مورد مشکوکی ندیدم... از ماشین پیاده شدم... دکتر همه چیز رو بهم گفت... اینکه کم‌خونی شدید دارم... اینکه اتفاقی که برام افتاد، توی افزایش و تشدید این کم‌خونی تاثیر داشته... و اینکه... اگه مراقب نباشم... خطرناک میشه و کار دستم میده... با‌دقت به حرفاش گوش می‌دادم... کلی توصیه کرد... - بازم میگم... خیلی مراقب خودتون باشین... کارای سنگین انجام ندین... استراحت داشته باشین و دارو‌هاتون رو هم سروقت مصرف کنین... + بله، حتما... بلند شدم... + با‌اجازه... رفتم سمت در که صدام زد... - آقای‌حسنی... برگشتم سمتش... + بله؟! - حالا که تا اینجا اومدین، بزارین یه نگاهی به زخم پهلوتون بندازم و پانسمانشم عوض‌کنم که خدایی نکرده عفونت نکنه و براتون دردسرساز نشه... + آخه... من عجله دارم... - زیاد طول نمی‌کشه... درضمن، سلامتی آدم از هر چیزی مهم‌تره آقا‌محمد... لبخندی زدم... به قسمتی از اتاق که یه پرده کشیده شده بود اشاره کرد و گفت: بفرمایید... آروم رو تخت دراز کشیدم... هنوز درد داشتم... پانسمانش رو باز کرد... بدجوری می‌سوخت... از درد، لبم رو گاز گرفتم... چند لحظه بعد گفت: تغییری نکرده... هنوز تازه‌ست... بخیه‌هاش هم که... موندم چه جوری باز نشدن... اگه نمیومدین و زخمتون رو نمی‌دیدم، قطعا عفونت می‌کرد... شما نمی‌تونی به خودت فشار نیاری... نه؟! نمی‌دونستم چی باید بگم... - الان پانسمانش رو عوض می‌کنم... البته یکم درد داره... همون‌طور که نگاهم به سقف بود گفتم: مشکلی نیست... عادت دارم... پرستار رو صدا زد و مشغول شدن... با این درد، آشنایی کامل داشتم... چشمام رو بستم... بالاخره تموم شد... خیلی درد داشت... بیشتر از همیشه... آروم رو تخت نشستم... کاپشنم رو پوشیدم و از تخت پایین اومدم... + ممنون آقای‌دکتر... زحمت کشیدین...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
جای خواب، گزارشی که رسول برام فرستاده بود رو مطالعه کنم... نشستم پشت میزم و لپتاپم رو روشن کردم. عط
- خواهش می‌کنم... وظیفه بود... فقط... لطفا توصیه‌های من رو فراموش نکنین و جدی بگیرین... زخمتون خیلی عمیقه... چند ماه طول می‌کشه تا کاملا خوب بشه... البته به شرطی که مراقبت های لازم رو انجام بدین... یه دارو هم براتون می‌نویسم... قرصه... سردرد و سرگیجه‌تون رو بهتر می‌کنه... حتما تهیه کنین و مصرف کنین... کاغذی برداشت و یه چیزی روش نوشت... بعد از اینکه دارو رو گرفتم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت سایت... صدای در اومد... رسول بود... + بیا تو رسول... در رو باز کرد و گفت: آقا وقت دارین یه چند لحظه بیاین پایین؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: آره... چیزی شده؟ + توضیح میدم... - آقا منبعمون در mi6 یه پیغام برامون فرستاده... + چی؟ - یه فایل صوتی... + خب پلی کن... - چشم آقا... هدفون رو از روی گوشم برداشتم و روی میز گذاشتم... + عجججبببب... دستی به ریشم کشیدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: بسی احساسی...😄♥️ پ.ن2: پیغامه چیه؟!🤔 کپی در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" برگشتم سمت رسول... پوزخندی زدم و گفتم: پس خانم‌والر با بزرگتراشون جلسه گذاشتن و قرار بر این شده که الکساندر رو حذف کنن... - بله آقا... دقیقا... دستام رو کردم تو جیبم... + جالب شد... صدای زنگ اومد... موبایل رسول بود... زود قطع کرد و گفت: ببخشید آقا... لبخندی زدم و گفتم: اشکال نداره... میگم ر... دوباره صدای زنگ موبایلش اومد... بازم قطع کرد و بعد گذاشت رو سکوت... - آقا واقعا معذرت می‌خوام... + عیب نداره... درکت می‌کنم... با‌تعجب گفت: درک می‌کنین؟ + بله... خانما همیشه وقتی نگران میشن، پشت‌سر‌هم بهت زنگ می‌زنن... - آقا شما از کجا... + آقا‌رسول من تجربه دارما... این مدل زنگ زدن متعلق به خانماست... هر دو خندیدیم... + داشت یادم می‌رفت... این فایل صوتی رو بفرست آیدی من... - چشم آقا... میگم... فضولی نباشه... می‌خواین دوباره ازش بازجویی کنین؟! سرم رو تکون دادم... + آره... خیلی دوست دارم واکنششو موقع فهمیدن این خبر ببینم... وقتی که می‌فهمه دوستای خودش... قصد کشتنشو دارن... نفس عمیقی کشیدم... زدم رو شونه‌ی رسول و گفتم: خسته نباشی... - مخلصیم... رفتم سمت اتاقم... آروم‌آروم از پله‌ها بالا رفتم... انگار این درد لعنتی هر وقت که نباید میاد... نفسم تنگ شده بود... زخم پهلوم انگار آتیش گرفته بود... حس می‌کردم الانه که از درد بی‌هوش بشم... دکمه پیراهنم رو باز کردم... چشمام رو بستم و سرم رو به صندلی تیکه دادم... دستم رو روی گلوم گذاشتم و آروم ماساژ دادم... یکم که بهتر شدم، هماهنگ کردم الکساندر رو بیارن و خودمم رفتم سمت اتاق بازجویی... - شما ها چرا نمی‌فهمین؟ برای... بار... هزارم..... من به هیچی اعتراف نمی‌کنم... + کِی‌اینطور... جرم تو ثابت شده‌ست... حتی اگه اعتراف نکنی... ببینم... نکنه خیال می‌کنی شارلوت نجاتت میده؟! چیزی نگفت. تبلت رو برداشتم و فایل صوتی رو پلی کردم... سکوت کرده بود و هیچی نمی‌گفت. هنگ کرده بود. + حتما باورت نمیشه کسی که باهاش قول‌و‌قرار ازدواج گذاشتی، حالا دستور داده هرجور که شده بکشنت... نه؟! سرش رو پایین انداخت. + تو یه مهره بودی تو بازیشون... حالا که کارکردت براشون تموم شده، می‌خوان حذفت کنن... این کاملا طبیعیه... چون تو خیلی چیزا دربارشون می‌دونی که نباید... اما حالا دیگه یه مهره‌ی سوخته‌ای... انقدر تجربه داری که بدونی مهره سوخته یعنی ماموری که لو میره و دستگیر میشه... یعنی یکی مثل تو... پس اینکه فکر کنی نجاتت میدن، خیلی احمقانه‌ست... نفس عمیقی کشید... علاوه بر اینکه به جرم خودش اعتراف کرد، یه سری اطلاعات سری و مهم درباره mi6 و مامورای ارشدش هم داد. - حالا... تکلیف من... چی میشه؟ نگاش کردم و گفتم: تکلیف تو رو قاضیِ پروندت مشخص می‌کنه. نه ما... البته از نظر من، تو باید اعدام بشی. ترسید... اما سعی کرد بروز نده. به دوربین نگاه کردم... اشاره کردم بیان و ببرنش... گوشیم رو از روی میز برداشتم. قبل از بازجویی، گذاشتم روی حالت سکوت... ۱۰‌ تماس‌بی‌پاسخ از عطیه... یا‌خدا... حتما تا الان خیلی نگرانم شده. شمارش رو گرفتم که زود جواب داد. - الو محمد... + جانِ محمد؟ - سلام... خوبی؟ + و علیکم السلام بانو... شکر خوبم... شما خوبی؟ دخترکم چطوره؟ - الحمدالله خوبم... دخترکتم خوبه... + الهی شکر... عزیز چی؟ - خوبه... پایینه... یهو... سارا چندبار تماس گرفت، اما چون آقا‌محمد کنارم بود و داشتیم درباره پرونده و الکساندر حرف می‌زدیم، نتونستم جواب بدم و رد تماس کردم. آقا‌محمد رفت برای بازجویی از الکساندر... منم گوشیم رو برداشتم و شماره سارا رو گرفتم که خیلی زود جواب داد... جواب آزمایش رو گرفتم. باورم نمی‌شد. شک داشتم. انگار نمی‌خواستم باور کنم. باید... باید مطمئن می‌شدم. رفتم سمت اتاق خانم‌دکتر لطفی... در زدم. - بفرمائید... در رو باز کردم. + سلام استاد... بلند شدن و با خوش‌رویی گفتن: سلام عزیزم... بیا تو... وارد اتاق شدم و در رو بستم. جواب آزمایش رو روی میزشون گذاشتم. + استاد لطفا یه نگاهی به این بندازین... پاکت رو برداشتن و گفتن: آزمایش کیه؟ + خودم... پاکت رو باز کردن و برگه رو بیرون آوردن. از استرس، پام رو به زمین می‌کوبیدم و دستام رو بهم می‌مالوندم. خانم دکتر بالاخره چشم از برگه آزمایش برداشتن و روبه من با‌لبخند گفتن: تبریک میگم گلم... شما ۲ ماهه بارداری... پس حدسم و جواب آزمایش هر دو درست بودن... لبخند پررنگی زدم و گفتم: ممنونم... آزمایش رو گذاشتن توی پاکت و دادن دستم. - خیلی مراقب خودت باش... یه سونو هم برات می‌نویسم... بیا پیش خودم انجامش بده... + چشم... بازم ممنون... با‌اجازه... سرشون رو تکون دادن... از اتاق بیرون اومدم... نمی‌دونستم از ذوق چیکار کنم... رفتم اتاق استراحت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چندبار به رسول زنگ زدم، اما جواب نداد و رد تماس کرد... کم‌کم داشتم نگران می‌شدم که خودش زنگ زد. زود جواب دادم... + الو رسول... خوبی؟ با‌صدای خسته‌ای گفت: سلاااام... خانوم... خوبم شکر... تو خوبی؟ - الحمدالله... منم خوبم... چندبار زنگ زدم... چرا ردتماس کردی؟ - آقا‌محمد پیشم بود. داشتیم درباره کار با هم حرف می‌زدیم... دیگه... زشت بود جواب بدم. لبخندی زدم. + آها... سعید چطوره؟ + خان داداشتونم خوبه... مثل من درگیره کاره. - عجببب... خسته نباشین آقایون پرکار... خنده‌ای کرد و گفت: این الان تیکه بود؟! + خیر... کاملا جدی گفتم. - خیلیم عالی... شما هم خسته نباشی خانم‌دکتر... + ممنون آقای‌مهندس... هر دو خندیدیم. + میگم... دیشب نیومدی خونه‌ها... با‌ناراحتی گفت: سرمون شلوغ بود. برای همین نتونستم بیام. شرمندم... + دشمنت شرمنده... میگم... امشب می‌تونی بیای خونه؟! - اگه خونه راهم بدین بله... ریز خندیدم. + من کِی تو رو راهت ندادم که این بار دومم باشه؟! - هیچ‌وقت... من یه ذره دارم خودم رو لوس می‌کنم. همون‌طور که روی صندلی می‌نشستم گفتم: والا معمولا خانم ها خودشون رو لوس می‌کنن. - بله درست می‌فرمایین. من از شما معذرت می‌خوام. با‌لحن خاصی گفتم: عذر شما پذیراست جناب حسینی. لحنش رو شبیه به من کرد و گفت: سپاس خانم شهریاری... بعد از کلی صحبت و شوخی و خنده گفتم: پس شب منتظرتم... دیر نکنیا... - من غل... چیز یعنی اشتباه بکنم دیر کنم. + منظور؟! - آخه می‌ترسم این دفعه پشت در وایسی. همین که در رو باز کنم، به وسیله ماهیتابه و به دست شما، جان‌به‌جان‌آفرین تسلیم کنم. با‌صدایی سرشار از خنده گفتم: خیلی بدجنسی رسول... - خیییییییلی... بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم. وای خدا... هنوزم باورم نمیشه دارم مادر میشم و رسول هم داره پدر میشه. چه جوری بهش بگم؟! آهااا... با یه شام خوشمزه، این خبر رو هم بهش میدم. یادمه روز عقدمون گفت عاشق بچه‌ست... خدایا شکرت... ممنون که هستی و مواظب همه بنده‌هاتی... خیلی دوست دارم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: بسی طولانی و پُربار...😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با‌صدای آلارم گوشیم، چشمام رو باز کردم. نگاهی به ساعتم انداختم. کم‌مونده بود سکته کنم. ساعت ۱۲ ظهر بود. مثل برق از جام پریدم. قلبم تیر کشید. از شدت درد، صورتم جمع شد. لبم رو گاز گرفتم. دستم رو کنار قلبم گذاشتم و چندبار نفس عمیقی کشیدم. یکم که بهتر شدم، از اتاق بیرون رفتم. بوی قیمه بادمجون تو خونه پیچیده بود. ریحانه تو آشپزخونه بود و مشغول آشپزی بود. مثل همیشه، موقع آشپزی، تمام تمرکزش روی کارش بود و متوجه حضورم نشده بود. البته واسه همه کاراش همین بود و همه تمرکزش رو می‌زاشت روی کارش. پاورچین‌پاورچین وارد آشپزخونه شدم. درست پشت سرش بودم. اما هنوز متوجه اومدنم نشده بود. بوی عطر ملیحی که زده بود، مستم کرد. دستام رو روی چشماش گذاشتم. + چشمان تو آرامش هر لحظه من... + عطر تو خوشبختی و سرمستی من... قاشقی که دستش بود رو روی بشقاب گذاشت. دستاش رو بالا آورد و روی دستام گذاشت. دستام رو از روی چشماش برداشت. برگشت عقب. با‌لبخند جذاب و مهربونش گفت: کی بیدار شدی؟ + چند دقیقه‌ای میشه. - این... شعر رو... خودت گفتی؟ + بله...😌 واسه ریحانه‌بانوی خودم سرودم...😁♥️ - دست شما درد نکنه... + خواهش می‌کنم... وظیفه‌ست..‌. - حالا وایسا ببین من چی دارم برات...😌 با‌تعجب گفتم: مگه به غیر از قیمه، چیز دیگه‌ای هم هست؟ - معلومه... رفت سمت یکی از کابینت‌ها و یه جعبه‌ی کادوپیچ شده از توش درآورد. اومد سمتم. همون‌طور که کادو رو می‌داد دستم گفت: - واژه ها در توصیف عشقم به تو کم آورده‌اند..‌. به راستی نمی‌گنجد در چند کلمه این احساس شیرین... چه کردی با دلم که این‌گونه شیدای تو شد؟! تو برای من، فرهادی برای شیرین... یا که شاید لیلی برای مجنون... ای تمامِ زندگی من... متعجب و با خوشحالی نگاش می‌کردم. بالاخره به خودم اومدم. کادو رو گرفتم و با‌ذوق گفتم: ممنون ریحانه‌جان...‌ من... اصلا... هنگ کردم... مناسبتش چیه؟ خندید و گفت: تولدت مبارک. وای... انقدر ذهنم مشغول بود که کلا یادم رفت تولدم بوده. + اصلا فراموش کرده بودم تولدم رو... ممنونم عزیزم. - خواهش می‌کنم... اون موقع... نشد باشی و بدمش بهت. گفتم الان بهترین فرصته..‌. حالا... نمی‌خوای بازش کنی؟ + چرا... معلومه که می‌خوام😄 نشستم رو صندلی و ریحانه هم رو‌به‌روم نشست. آروم‌آروم کاغذکادوش رو باز کردم و بعدم جعبه رو باز کردم. یه ساعت صفحه سفید خوشگل. توی جعبه، چندتا گل‌یاس کوچولو هم بود. به ریحانه گفته بودم عاشق گل یاسم... پشت ساعت، اسم من و ریحانه باخط خوش، ریز حکاکی شده بود. مونده بودم چی بگم. + ریحانه... تو چقدر خوبی... فوق العاده‌ای..‌. اصلا... نمی‌دونم چی بگم. خیلی شرمندم ریحانه... تو همیشه منو غافلگیر می‌کنی... اما من... حرفم رو قطع کرد و گفت: این حرف رو نزن... حال خوبمون رو خراب نکن دیگه. لبخندی زدم و گفتم: چششششم بانو... خندید... ناهار رو با شوخی و خنده خوردیم. بعد از ناهار، با کمک ریحانه ظرف ها رو جمع کردیم و شستیم. + چقدر به دستت میاد... - سلیقه‌ی شماست دیگه... لبخند قشنگی زد. نمی‌دونم چی شد که یهو قلبم بدجور تیر کشید...! + آخخخ... دستم رو کنار قلبم گذاشتم و چشمام رو بستم. ریحانه با‌نگرانی گفت: یا‌خدا... فرشید... فرشید چی شد...؟ دستپاچه شده بود. لعنت به من... لعنت به این درد لعنتی که بدموقع میاد. اَه... تا چند دقیقه پیش که خوب بودم... با‌صدای ریحانه، سرم رو بالا آوردم. یه لیوان آب دستش بود. لبخند محوی زدم و لیوان رو ازش گرفتم. + دست شما درد نکنه... آب رو که خوردم، یکم بهتر شدم... ریحانه کنارم نشست... - بهتری؟ + بله... شما نگران نباش... خانمی، چند روز از اون ماجرا گذشته‌ها... من الان خوبه‌خوبم... درد هم ندارم... - منطقی نیست... + چرا؟! - چون یه حسی بهم میگه درد داری... اما به روی خودت نمیاری... با‌اینکه درد داشتم گفتم: خیر... شما اشتباه می‌کنی... ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: من اشتباه می‌کنم؟! هول شدم... + امممم... نه... منظورم اینه که... حست اشتباه میگه... - نه‌نه‌نه... اشتباه نکن فرشید‌جان... حس من همیشه درست میگه... + ریحانه‌جان... این یه بار رو دیگه اشتباه میگه... چون کاملا منطقیه که وقتی کنار تو باشم، دردی نخواهم داشت... به قول شاعر که میگه تو هستی درمان تمام دردهایم... ای درد و درمانم... اولش سکوت کرد و هیچی نگفت... بعد از چند لحظه، زد زیر خنده... از اون خنده‌هایی که دوست داشتم... همراه باهاش خندیدم... با‌همون صدایی که سرشار از خنده بود گفت: فرشید تو اگه این زبونت رو نداشتی چیکار می‌کردی؟! + کار خاصی نمی‌کردم... سعی می‌کردم با زبونِ اشاره صحبت کنم... هر دو خندیدیم... لبخندی زدم و گفتم: حاضرم همه‌ی زندگیم رو واسه خنده‌هات بدم ریحانه... لبخند قشنگی زد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
شرمنده سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید بابت همه روزایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم... ببخش بابت وقتایی که دل‌نگرانت کردم... ببخش اگه... این اون زندگی‌ای نیست که تو دوست داری... ببخش ریحانه... با چشمای خوش‌رنگش بهم خیره شد... + فرشید... دیگه هیچ‌وقت این حرف رو نزن... من از زندگیمون راضیِ‌راضی‌ام... من واقعا خوشبختم... خیلی خوشبختم... چون همسری مثل تو دارم... که یه قهرمان گمنامه... افتخار می‌کنم که شریک زندگیم، کسیه که شغلش، دفاع از این مردم و از این آب و خاکه... لبخند محوی زدم... + ریحانه من اگه تو رو نداشتم، چیکار می‌کردم؟ ریز خندید و چیزی نگفت... + خیلی دوست دارم ریحانه... خیلی... - من بیشتر... یهو یه چیزی یادم افتاد... + ریحانه میگم... تو به ساعت تو اتاق دست زدی؟ یعنی منظورم اینه که... دست‌کاریش کردی؟! اولش چیزی نگفت... بعد از چند ثانیه، سرش رو پایین انداخت... لبش رو گاز گرفت و با‌شرمندگی گفت: خب... آره... من... دستکاریش کردم... پوکرفیس نگاش کردم. - دست شما درد نکنه سرش رو بالا آورد و با‌مظلومیت خاصی گفت: فقط چند ساعت... دلم سوخت براش. می‌دونستم برای اینکه خونه بمونم و استراحت کنم و چون نگران سلامتیمه، این کار رو کرده. برای همین لبخند مهربونی زدم و گفتم: فدای سرت... - فرشید... + جانم؟ - جانت سلامت... میگم... من امروز باید برم دانشگاه... می‌تونی برسونیم؟ فنجون چای رو روی میز گذاشتم و گفتم: بله حتما... باافتخار... باخوشحالی گفت: پس من میرم حاضر شم. رو‌به‌روی دانشگاه ترمز کردم... دستی رو کشیدم و برگشتم سمتش... لبخندی زدم و گفتم: بفرمایید... با همون لبخند قشنگش گفت: دست شما درد نکنه... + خواهش می‌کنم... کِی کلاست تموم میشه؟ - ۵ بعدازظهر... + خیلی خوب... پس خودم میام دنبالت... - زحمتت میشه... + چه زحمتی خانم؟! شما رحمتی... - باشه... پس می‌بینمت... + حتما...مراقب خودت باش... - تو هم همین‌طور... فعلا خداحافظ... + خدانگهدارت... از ماشین پیاده شد... خواستم حرکت کنم که صدام زد... - فرشید... برگشتم سمتش... + جانم؟! - میگم... الان میری خونه دیگه؟ + خب... راستش... می‌خوام یه سر برم اداره... با‌التماس گفت: فرشید لطفا... هنوز خوب نشدی... نگرانتم... + نگران نباش عزیزم... من خوبِ‌خوبم... برو که الان کلاست شروع میشه... - تو که مرغت یه پا داره... پس حداقل زود برگرد خونه... خیلیم به خودت فشار نیار... خندیدم و گفتم: چشم... دیگه؟! - دیگه اینکه... دوست دارم... لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم: من بیشتر... - فعلا یا‌علی... + علی‌یارت... بعد از رفتنش، نفس عمیقی کشیدم... درد قلبم هرازگاهی اذیتم می‌کرد... اما قابل تحمل بود... بطری آب‌معدنی رو از توی داشبورد برداشتم و یکم خوردم... بهتر شدم... رفتم سمت سایت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: عاشقانه های فرشید و ریحانه...🙃✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" یهو همون درد لعنتی شروع شد... تو این موقعیت... نباید... الان وقتش نبود... پهلوم بدجوری تیر کشید! + آخ... از شدت درد لبم رو گاز گرفتم و چشمام رو روی هم فشار دادم. دستم رو به میز تکیه دادم و همون‌جا روی زمین نشستم. صدای نگران عطیه، تو گوشم پیچید. - محمد... محمد چی شدی؟ چشمام رو باز کردم. نفسم بالا نمیومد. به زور گفتم: نگران... نباش... خوبم... - محمد جون عطیه راستش رو بگو... + اهم‌اهم(سرفه) عطیه... جون... خودت رو... قسم نده... خوبم... - اگه خوبی چرا سرفه می‌کنی؟ چرا نفس‌نفس می‌زنی؟ + الان... آب می‌خورم... درست میشه... شب هم میام خونه... که ببینی خوبم... خیالت راحت شه... خوبه؟ - خیلی خوب... من که الان هر چی بگم تو یه چیزی میگی... خیلی مراقب خودت باش... منتظرتم... + چشم... شما هم مراقب خودت و دخترمون باش... به عزیز هم سلام برسون... فعلا یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم. آروم بلند شدم و نشستم رو صندلی... انگار لباسم خیس شده بود. اولش اهمیت ندادم. اما هر چی می‌گذشت، بدتر می‌شد. دستم رو کنار پهلوم‌گذاشتم. خیس شد و قرمز از خون... شکه شدم. چرا اینجوری شد؟ خوب بودم که... صدای در اومد. بدون اینکه برگردم گفتم: بیا تو... رسول سراسیمه اومد و کنارم زانو زد. خوب براندازم کرد... نگاهش رو پهلوم ثابت موند. با‌ترس و نگرانی گفت: یا‌حسین... آقا... آقا پهلوتون... خونریزی داره... سعید... داوود... بچه‌ها... + هیس... یواش‌تر... چرا انقدر شلوغش می‌کنی؟ چیزی نیست که... - بله از نظر شما که چیزی نیست. + الان بچه‌ها میان نگران میشن. انقدر گفت که بچه‌ها هم اومدن... + من بیمارستان برو نیستم. رسول: مگه دست خودتونه؟ با‌اخم نگاش کردم و گفتم: بله؟! هول شد. - چیز یعنی... آقا لطفا... تا الانم... + همین که گفتم... من بیمارستان نمیرم... یه زخم کوچیکه... الانم بهترم... داوود: آقا یه کاری نکنین‌ به زور متوسل شیم... متعجب نگاش کردم و گفتم: جانمممم؟؟؟ لبخندی زد و گفت: جانتون سلامت... بعد برگشت سمت امیر و گفت: داداش برو به آقای‌عبدی بگو بیان... اینجوری نمیشه... امیر هم سرش رو تکون داد و رفت سمت در که صداش زدم. + امیر... برگشت سمتم. - جانم آقا؟ خواستم بلند شم که رسول دستاش رو گذاشت روی شونه‌هام و کنار گوشم گفت: آقا لطفا... خواهشا با این وضعتون نشین... ای خداااا... عجب گیری کردما... انگشتم رو به حالت تهدید بالا آوردم و رو به امیر گفتم: امیر اگه بری دیگه نه من نه تو... امیر: آقا جسارتا تهدید می‌کنین؟ + صددرصد خیر... هشدار دادم... اگه دلت توبیخ می‌خواد برو. امیر: آقا من توبیخ رو هر چی که باشه، با جون و دل پذیرا هستم. با‌اجازه... زود از اتاق بیرون رفت. صدام رو یکم بالا بردم و گفتم: امیر نرو... تو این کارو نمی‌کنی امیر... اومدم بلند شم و برم دنبالش که باز رسول مانع شد. رسول: آقا خواهش کردم. کلافه دستی لای موهام کشیدم. تحمل دردم از تحمل کردن این وضعیت برام آسون‌تره...😐 - محمد تو چرا انقدر لجباز و یه‌دنده‌ای و به حرف هیچ‌کس گوش نمیدی؟ با‌صدای آقای‌عبدی، سرم رو بالا آوردم. تعجب کردم. حتی تصور هم نمی‌کردم امیر با آقای‌عبدی برگرده. + عه... سلام آقا... خواستم بلند شم که دستشون رو روی شونم گذاشتن و با‌اخم ریزی گفتن: بلند نمیشیا... چرا این کار رو با خودت می‌کنی؟ چرا یه ذره به فکر خودت نیستی محمد؟ برگشتم سمت بچه‌ها و چشم غره‌ای بهشون رفتم. بعد رو کردم به آقای‌عبدی و گفتم: آقا... خب... + دیگه خب نداره... چرخیدن سمت رسول و سعید و گفتن: بچه‌ها... بعد با سر به من اشاره کردن. اونا هم اومدن سمتم. خدا می‌دونه می‌خوان چیکار کنن. اگه... اگه بخوان... وای... خدایا خودت رحم کن. رسول نزدیکم شد... دستش رو کرد تو جیبش و یه دستبند بیرون آورد... چشمام چهار تا شد... + چیکار می‌خوای بکنی؟ بی‌توجه به حرفم دستش رو جلو آورد. همین که خواستم دستم رو کنار بکشم سعید مچ دستم رو گرفت... آقای‌عبدی هم چون خودشون دستور داده بودن، دست به سینه فقط نگاه می‌کردن... با‌عصبانیت به سعید گفتم: به نفعته دستم رو ول کنی سعید... سعید: شرمنده آقا... ما ماموریم و معذور... رسول هم رو کرد به سعید و در تایید حرفش گفت: بله دقیقا... با‌مظلومیت به آقای‌عبدی نگاه کردم که گفتن: اگه معنی این نگاه اینه که... بزارم بری... باید بگم شده خودم دوتا دستت رو ببندم، می‌بندم... اما نمی‌زارم بری محمد... + آقا خب نیازی نیست دستم رو ببندید... فرار که نمی‌کنم... آقای‌عبدی: بحث نکن محمدجان... اگه تویی، که فرار هم می‌کنی... با‌اشاره آقای‌عبدی رسول دستبند رو جلو آورد و دست چپم رو به دسته‌ی صندلی بست... وای... یعنی فقط همینو کم داشتیم... آقای‌عبدی تلفنشون زنگ خورد... گوشیشون رو از جیبشون بیرون آوردن