eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
اعمال قبل از خواب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولاالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_بیست‌و‌یکم نزدیک اربعین بود... درونم ولوله ای بر پا بود.. یک نیرویی به من میگ
😱🔥 روز سفر فرا رسید.. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم... راهی فرودگاه شدیم... هر چی اطرافم رو نگاه کردم از اون ابلیس خبیث خبری نبود! گمان کردم دیگر نبینمش اما اشتباه فکر میکردم! متوجه شده بودم ما انسانها با خواست خودمون این ابلیسها رو به زندگیمون راه میدیم و تا انسان ابلیس صفت باشه رد پای این شیاطین هم هست..! رسیدیم به شهر نجف‌.. شهر گوهر و صدف... شهر اعتبار و شرف.. شهر عشاق و هدف.. شهر ملائک صف به صف...! نه تنها حال من بلکه حال پدر و مادرم هم قابل گفتن نبود! لحظه شماری میکردیم برای رسیدن به حرم... نزدیک اذان ظهر حرکت کردیم به سمت حرم برای زیارت و نماز... گنبدی طلایی چشمم رو مینواخت.. پا به صحن حرم که گذاشتیم درون غلغله ی جمعیت این چشم بود که شیرین زبانی ها میکرد و این اشک بود که اظهار وجود مینمود! مهری عجیب بر دلم حس میکردم! مهری از پدری مهربان بر فرزند گنهکارش! احساسم قابل گفتن نبود.... گریه کردم برغربت مولایم علی(ع) بر ظلم هایی که به آل طه شد... بر غربت مذهبم شیعه.. بر ظلمهایی که توسط خناسان در لباس دین به مذهب سراسر نورم وارد میشود! گریه کردم برای گناهانم... وبرای رهایی از دست ناپاکیها.... زیارت و نماز با حالی معنوی به اتمام رسید.. چون نیت کرده بودیم از نجف تا کربلا پیاده برویم باید به همین زیارت کوتاه و دل انگیز بسنده میکردیم....! قادر به خداحافظی نبودم... روکردم به گنبد طلایی مولا و با زبان بی زبانی گفتم: "حال بچه ای دارم که به زور از پدرش جدایش میکنند..!مولای عزیزم به جان مادرم زهرا(س) قسمت میدهم مرا بار دیگر به این مکان فراخوان......!" اشک در چشم سفر عشق رو شروع کردیم.... به به چه سفری بود و چه حلاوتی بر وجودمان مستولی شده بود...! اینجا فقط عشق بود و عشق بود و عشق... اینجا مردمانش همه ی دار و ندارشان را فدایی خون خدا میکردن! یکی با لیوانی آب... یکی با ماهیهایی که از شط صید کرده بود... یکی با گوشت گوسفندان گله اش.. یکی با حلوایی که از تنها درخت نخل خانه اش درست کرده بود و.... پیرمردی رو دیدم که از مال دنیا بهره ای نداشت اما سوزن به دست با کوک بر کفشهای زائران حسین(ع)توشه ی آخرت جمع میکرد...! پیرزنی تنها اتاق زندگیش را میهمان خانه ی زوار کرده بود تا دمی در آن بیاسایند و از این میهمان خانه آسایش عقبا را برای خود میخرید...! هر چه میدیدی عشق بود و عشق بود.... از هر طرف نوای لبیک یاحسین بر آسمان بلند میشد...! پدرم هر از گاهی بر من نگاهی می افکند تا ببیند از هرم عشق این عشاق زبان الکن من باز شده یا نه... پدرم با اعتقادی محکم میگفت: "هما من تو رو از حسین(ع)دارم و مطمئنم شفایت هم از ارباب میگیرم!" سفر عشق به اخرین قدمهایش میرسید... نزدیکی های کربلا بودم که صدای خنده ی کریه آن ابلیس در گوشم پیچید! به اطراف نگاه کردم... وااای خدای من! در نقطه ای دورتر جمع ابلیسان جمع بود... میخواستم ببینم اونجا چه خبره؟! دست مادر رو رها کردم و با سرعت به اون طرف حرکت کردم..! پدر و مادرم دوان دوان پشت سرم می اومدند... رسیدم به اون هاله ی سیاه رنگ... دو تا زن محجبه بودند! دستشان کاغذی بود برای تبلیغ چیزی! اطرافشان مملو از شیاطین کریه المنظر! روی کاغذ رو خوندم... واااای خدای من تبلیغ برای کلاسهای عرفان حلقه.....! تو پیاده روی اربعین؟! چقد اینها شیاطین انسان نمای کثیفی هستند! ازاعتقادات پاک ومذهبی مردم سواستفاده میکنن!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_بیست‌و‌دوم روز سفر فرا رسید.. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم... راهی فرودگ
😱🔥 این نامردها از احساسات پاک و دینی مردم سوءاستفاده میکنن و به اسم عرفان و خداشناسی مردم ساده رو به اوج شیطان پرستی آلوده میکنن! خونم به جوش اومد... اختیار از کف دادم و به طرف یکی از مبلغین حمله کردم... زدم و زدم... با تمام توانم ضربه میزدم..! پدر و مادرم به خیال اینکه باز جنی و دیوانه شده ام دست هام رو گرفتن و از داخل جمعیتی که دورمون رو گرفته بودن بیرونم کشیدن! با اشاره به طرف اون دو تا زن صداهای نامفهومی از گلوم خارج میشد اما نمیتونستم منظورم رو به اطرافیانم بگم! تا خود کربلا پدر و مادرم دو طرفم رو گرفته بودن! رسیدیم به وادی نینوا! به آن دشت بلا.. به مأمن شهدا.. به عطری آشنا.. به آرزوی عاشقا.. به شهر گریه و دعا.. به سرزمین پاک کربلا....! چشمم به گنبد آقا افتاد... بابا زد تو سرش گفت: "ارباب گدا اوردم گدا...دختری مجنون اوردم برای شفا...!" یک لحظه محو گنبد شدم.. نوری عجیب بر بدنم نشست.. دستم رو گذاشتم رو سینه ام و گفتم: "السلام علیک یا ثارالله.. السلام علیک یا مظلوم.. السلام علیک یا غریب... سلام اقای خوبیها!اقا با این همه عاشق مثل پدر بزرگوارتان علی(ع)هنوز غریبید! اقا اسلام غریب شده!اقا مذهب شیعه که به خاطرش خونتان را فداکردید غریب شده! آقا پیغمبر غریب شده! آقا به خداااا...خدا غریب شده و غربت مهر حک شده ایست بر جبین شیعه و تا ظهور منتقم کربلا..مولای دنیا...حامی ضعفا...مهدی زهرا(س) باقیست!" پدر و مادرم از شیرین زبانی دخترک لالشان متعجب شده بودند و ناگاه هر دو به سجده ی شکر افتاند...! دو سال از زمانی که گرفتار عرفان حلقه شدم و سپس خود را آزاد نمودم میگذرد....! شکر خدا قدرت تکلم خودم رو به دست آوردم و ترم بعد از اون موضوع سر درس و دانشگاه برگشتم.. ولی به خاطر اتفاقات گذشته یک جور حساسیت به دیدن خون پیدا کرده بودم! پس رشته ی تحصیلی ام و حتی دانشگاهم رو عوض کردم! چون رتبه ی تک رقمی کنکور رو آورده بودم در تغییر رشته کمی آزادتر بودم! پس رشته ی شیمی هسته ای رو انتخاب نمودم.! در طول این دو سال قران رو به طور کامل حفظ کردم و نیروی روحی خودم رو تقویت نمودم! آقای موسوی که خیلی از موفقیت هام رو در این زمینه مدیون او هستم بسیار تعریف و تمجید میکند و میگوید: "در زمینه ی مسایل معنوی برای خودت استادی شدی دخترم...!" ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#در‌دام‌شیطان😱🔥 #قسمت_بیست‌و‌سوم این نامردها از احساسات پاک و دینی مردم سوءاستفاده میکنن و به اسم
😱🔥 بعد از برگشتن از سفر معنوی و پر برکت کربلا.. اقای محمدی باهام تماس گرفت و قرار حضوری گذاشتیم.! اقای محمدی گفت روز عاشورا به محل اجتماع مسترها حمله میکنن تعدادی فرار و تعدادی به دام میافتن! بیژن سلمانی هم جز دستگیر شدگان بوده.. مثل اینکه از مسترهای اصلی این حلقه میباشد و فریبهای برنامه ریزی شده رو که برا انجمنشان مهم قلمداد میشده توسط این ادم ابلیس صفت صورت میگرفته! و کارهای ساده تر رو مسترهای نوپا انجام میدادن! اقای محمدی گفت: "هرچی درباره ی سر رشته ی انجمنشان سوال میکردیم جواب نمیدادن..جلسه ی دوم بازجویی که قراربود بازپرس زبده ی پلیس از سلمانی بازجویی کنه متاسفانه قبل از بازجویی خودش رو حلقه اویز میکنه و به درک واصل میشه و این نشون دهنده ی این هستش که سلمانی اطلاعات مهمی داشته که برای لو نرفتن اون دست به خودکشی زده...!" اقای محمدی به من تاکید کرد: "چون شما از طرف انجمنشان انتخاب شدید احتمالا دوباره به سراغتان خواهند آمد!" و سفارش کرد: "به محض اینکه احساس کردی کسی مشکوک است به ما اطلاع دهید..!" تا الان که هیچ برخورد مشکوکی با کسی نداشتم! امیدوارم بعد از این هم نداشته باشم..! امروز دوتا فرمول جدید که بوسیله ی اون میشه دو تا داروی شیمیایی و مورد نیاز بیماران رو تولید کرد تمام نمودم! مدتها بود روی این دو فرمول کار میکردم.. امروز میخوام به یکی از اساتید به نام ابراهیمی ارائه بدم...! دل تو دلم نیست‌‌ امیدوارم زحمتهام مثمر ثمر باشه...! فرمولها رو بردم اتاق استاد ابراهیمی... +سلام استاد... وااای خدای من این کیه دیگه؟! استاد ابراهیمی نبود! در همین حین از پشت سرم صدای استاد امد: "سلام خانم سعادت..بفرمایید!" گفتم: "استاد این فرمولها..خیلی روشون زحمت کشیدم!" استاد یک نگاهی به من و یک نگاه به برگه کرد و گفت: "خانم سعادت...احسنتم نشان دادی که از تبار ابن سینایی!" و ادامه داد: "من اینا رو بررسی میکنم..!" (به طرف اون اقاهه که داخل اتاقش بود اشاره کرد) _درضمن آقای معینی تازه از خارج تشریف اوردند و در اینجور موارد مهارت خاصی دارند! نگاهم افتاد سمت اقای معینی... وااای بلا به دور! تو چشماش آتیش دیدم! درست مثل دو سال پیش زمانی که سلمانی رو دیدم! ناخوداگاه زیر لبم شروع کردم به خوندن ایت الکرسی...! چهره ی معینی در هم و در هم میشد...! امد نزدیکم و گفت: "علیک سلام خانم سعادت!!!" من سلام نکرده بودم‌.. سرم رو انداختم پایین و گفتم: "ببخشید یه کم هل شدم!سلام استاد.." معینی اومد نزدیکتر و گفت: "امیدوارم کشفیاتتون مثل خودتون دافعه نداشته باشه!" خدااای من یعنی واقعا اینم حس کرده قران خوندن من رو؟! دیگه مطمئن شدم اینم یه جورایی به شیطان پرستان ربط داره!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃