eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
اربابم! دلم هوای تو دارد .. خدا کند راست باشد که می‌گویند: «دل به دل راه دارد!🏴»
پلکی زدیم و محرم تمام شد💔 برسان اربعین این گدا را کربلا :) /
گمراه‍ نشود آنکه تپش‌های دلش حُبّ ِ علی‌ست♥️
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" تموم شد... اون چیزی که ازش می‌ترسیدم، بالاخره اتفاق افتاد! حالا می‌تونستم دلیل نگرانی و آشفتگیم رو بفهمَم. هدیه‌زهرا توی بغلم جیغ می‌کشید، اما من مات به محمدم نگاه می‌کردم که دیگه نفس نمی‌کشید! خونی که روی لباسِ سورمه‌ای رنگش جاری شده بود، چشم‌های بسته‌اش... خدایا یعنی واقعاً دیگه نمی‌تونستم این چشم‌ها رو ببینم؟ نکنه کابوس بود؟ نه، بیدار بودم. بیداری‌ای که از هر کابوسی برام ترسناک‌تر بود! آخه چرا الان؟ چرا شب تولدش؟ تازه متوجه آدم‌هایی شدم که ترسیده و شاید نگران دور ماشین جمع شده بودن. هیچ درکی به اطرافم نداشتم! در سمت من باز شد و صدای زنونه‌ای توی گوشم پیچید. ~ خانم؟ خانم خودت خوبی؟ بچه‌ات سالمه؟ نگاهم رو از بدن خونین محمد گرفتم و به اون زن خیره شدم. مگه خوب بودن من مهم بود وقتی تمام زندگیم رو جلوی چشمام پرپر کردن؟ نفسم به سختی بالا میومد! اصلا متوجه گذر زمان نشدم، صدای آژیر آمبولانس و هق‌هق‌های مردونه‌ای باعث شد به خودم بیام. گوشهٔ خیابون، کنار جدول نشسته بودم و هدیه‌زهرا آروم توی بغلم خوابیده بود. چشمم به آقارسول افتاد که داشتن نزدیک می‌شدن، اشکاشون رو پاک کردن و با فاصله کنارم نشستن. صداشون خیلی گرفته بود! - اون نامردا یکم جلوتر تصادف کردن، منتقل‌شون کردن بیمارستان.. یکی‌شون مُرده، اون یکی هم فعلا بی‌هوشه... ادامه ندادن، لرزش صداشون بیشتر شد. - محمدم بردن! هق‌هق گریه‌شون توی گوشم پیچید، چشمام رو محکم بستم. لحظه به لحظهٔ اتفاقی که افتاد اومد جلوی چشمام! صورتم خیس بود، هدیه‌زهرا رو سپردم به آقارسول و بی‌حرف بلند شدم. ناخودآگاه می‌رفتم سمت ماشین، آخرین جایی که محمدم نفس کشیده بود. یه لحظه سرم گیج و چشمام سیاهی رفت، دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد... یا‌حسینی گفتم و بلند شدم، قبل از من خانمی بهشون نزدیک شد. ترسیدم از اونا باشه و بخواد به عطیه‌خانم آسیب بزنه، سریع رفتم جلو که تازه متوجه شدم از تکنیسین‌هاست! سر بلند کرد و گفت: فشارش افتاده، چیزی نیست! بردن‌شون توی آمبولانس و بهشون سرم وصل کردن. نگاهی به هدیه‌زهرا انداختم که بی‌خبر از اتفاقاتِ اطرافش غرق خواب بود، بغضم رو به هر سختی که بود قورت دادم و از آمبولانس فاصله گرفتم. یعنی باز بی‌برادر شدم؟ آقاجون، من به فدای پیکر ارباًاربات... چی کشیدی وقتی عباست رو ازت گرفتن؟ ~ ر..رسول؟ با صدای گرفتهٔ داوود چرخیدم عقب، فرشید و سعید هم پشت سرش بودن! حتماً وقتی آشفته از سایت زده بودم بیرون اومده بودن دنبالم... داوود ناباور قدمی جلو گذاشت، انگار تازه متوجه هدیه‌زهرا شد. به وضوح حس کردم رنگش پرید! ~ م‍..محمد... محمد کجاست؟ عطیه‌خانم... اشکام دوباره جاری شدن و ناخودآگاه فریاد زدم: محمد رفتتتتت، برای همیشههههههه! دستم رو به سرم گرفتم و قدمی عقب رفتم، تندتند سرم رو به چپ و راست تکون می‌دادم. این امکان نداشت! یعنی چی که محمد رفته بود؟ همین چندساعت پیش تلفنی باهاش حرف زدم و برای فردا قرار تمرین توی باشگاه سایت رو گذاشتم! مگه می‌شد زده باشه زیر قرارمون؟ نگاه پر بهت و ترسیده‌ام رو به فرشید دوختم که بی‌حرکت ایستاده بود، خیره به هدیه‌زهرا که توی بغل رسول بود نگاه می‌کرد و بی‌صدا اشک می‌ریخت. با پاهایی لرزون جلو رفتم و بچه رو از رسول گرفتم، نگاهم توی صورتش می‌چرخید و چهرهٔ محمد جلوی چشمام بود. گناه این بچه چی بود که هنوز دوسالش نشده پدرش رو از دست داده بود؟ چرا دنیا انقدر بی‌رحم بود؟ اصلا چرا محمد؟ چون خوب بود؟ چرا آدم‌های خوب زود می‌رفتن؟ دستی به صورت خیسم کشیدم، نگاهم به صورت هدیه‌زهرا بود که آروم چشماش رو باز کرد... و چقدر این چشم‌های معصوم منو یاد قهرمان زندگی این دخترکوچولو می‌انداخت! چندروزبعد↯ زمان اون‌قدر تند گذشت که انگار همین چندساعت پیش بود که محمد آسمونی شد! اما امروز روز خاکسپاری برادرمون بود. خاکسپاری... خاکسپاری محمد... کی فکرش رو می‌کرد محمدی که روی پاهاش بند نبود حالا آروم خوابیده باشه، اونم برای همیشه! با کف دستام چشمای خیسم رو پاک کردم و نگاهم رو به پیراهن مشکیم دوختم. حتی تصورش رو هم نمی‌کردم یه روز سیاهِ محمد رو بپوشم. از وقتی به یاد داشتم، بزرگ‌ترین ترس زندگیم از دست دادن عزیزام بود. پس راسته که میگن از هر چی بترسی سرت میاد! چیزی که باعث می‌شد کمی از داغ دلم کم بشه، این بود که تونستیم از طریق تلفن یکی از اون موتوری‌ها رد قاتلش رو بزنیم و دستگیرش کنیم. مطمئناً اون نامرد خیلی زود به سزای عملش می‌رسید!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
با ورود آقای‌عبدی به سالن بلند شدیم، حتی از این فاصله هم معلوم بود حال خوبی ندارن. وقتی نزدیک‌تر شدن، تازه متوجهٔ سرخی چشم‌هاشون شدم. سلام و احوال‌پرسی مختصری کردیم و پرسیدن: خانواده‌اش اومدن؟ رسول به سختی بغضش رو قورت داد و گفت: توی راهن آقا، چنددقیقه دیگه می‌رسن! یه ربع که گذشت، عطیه‌خانمو خانواده‌شون، مادرمحمد و خواهر و همسرخواهرش هم به جمع‌مون پیوستن. اول عزیزخانم رفتن توی اتاق، کمی که گذشت بیرون اومدن و بعد خواهرمحمد رفتن داخل... بعد از بیرون اومدن‌شون، هدیه‌زهرا رو از عطیه‌خانم گرفتن تا ایشون هم محمد رو ببینن. بر خلاف تصورم خیلی بیتابی نمی‌کردن، انگار که خیلی‌وقت بود منتظر این خبر بودن... آروم آروم قدم برمی‌داشتم طرفش، برای وداعِ آخر! بارها و بارها به این لحظه فکر کردم، به آخرین دیدارمون... نفس عمیقی کشیدم و کنار تابوت زانو زدم. دونه‌به‌دونهٔ خاطرات‌مون، از روز اولی که دیدمش تا شبِ شهادتش از جلوی چشمام رد شد! لبخندی تلخ گوشهٔ لبم نشست و دستی به پرچمی کشیدم که بخاطرش پرواز کرد. + آخر کار خودت رو کردی دیگه؟! رفتی اون جایی که آرزوش رو داشتی. گوشهٔ پرچم رو کشیدم و کنارش زدم، با دیدن چهره‌اش که از همیشه نورانی‌تر بود، چشمایی که بسته بودن و لبخند محوی که به لب داشت، طاقت نیاوردم و بغضم شکست! آروم خم شدم و بوسه‌ای روی پیشونیش کاشتم. + از اولم می‌دونستم میری، می‌دونستم اینجا موندنی نیستی! از همون وقتی که سر سفرهٔ عقد بهم گفتی برای شهادتم دعا کن، می‌دونستم حواست اینجا نیست و دیر یا زود دل می‌کَنی! دستم رو نوازش‌وار روی صورتش کشیدم، چشمای بسته‌اش رو بوسیدم و سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم. + خیلی برات خوشحالم محمدم، خوشحالم که عاقبت به خیر شدی! از حالا به بعد، دیگه نگرانت نیستم که کجایی و توی چه وضعیتی هستی، دیگه دلواپسِ خواب و خوراکت نیستم، دیگه منتظر تماست و افتادن اسم قشنگت روی صفحهٔ گوشیم نیستم! الان مطمئنم که جات خیلی خوبه، مطمئنم از همیشه به خدا نزدیک‌تری... بهت قول میدم هدیه‌زهرا رو همون‌طور که دوست داشتی تربیت کنم، قسم می‌خورم اون‌قدر خوب بزرگش کنم که همیشه بهت افتخار کنه و توی راهی که تو رفتی قدم برداره! می‌دونم کمکم می‌کنی. یادت نره شفاعت منم بکنی... سرم رو از روی سینه‌اش برداشتم و با آخرین نگاه بهش پرچم رو روی تابوت کشیدم و آروم لب زدم: سفرت به خیر، مدافع‌عشق ِ من! بارون نم‌نم می‌بارید، انگار آسمون هم فهمیده بود کی رو از دست دادیم! دیگه نای گریه کردن هم نداشتم، برعکس این چندروز آروم‌تر از همیشه بودم. بچه‌های سایت، آقای‌عبدی، خانوادهٔ ما چهارنفر و پدر و مادر امیر جمعیت رو تشکیل می‌دادیم. تابوت که به زمین نشست، منم کنارش نشستم. کمی که گذشت، به خواست خودم توی قبر رفتم تا این لحظات آخر باهاش باشم. سعید و فرشید با بسم‌الله محمد رو از توی تابوت درآوردن، می‌تونستم رد قطره‌های اشک رو از دونه‌های بارون روی صورت‌شون تشخیص بدم! آروم محمد رو توی قبر گذاشتم، چشماش بسته بود و لباش مثل همیشه می‌خندید. جوری آروم خوابیده بود که انگار قرار بود تا چندساعت دیگه بیدار بشه! بغضم رو به سختی قورت دادم. سرش رو چرخوندم سمت قبله و آروم تکونش دادم، هم‌زمان لب زدم: اسْمَعْ افْهَمْ یا محمد بْنَ مصطفی! پیشونیش رو بوسیدم و با صدای لرزون گفتم: همیشه بی‌دلیل بهت غبطه می‌خوردم، حالا که تو رفتی و من موندم دلیلش رو فهمیدم! سلام منو به آقا برسون داداش‌محمدم... برای آخرین‌بار به صورتش نگاه کردم، هیچ‌وقت لبخند و معصومیت چهره‌اش رو توی اون ثانیه‌های آخر فراموش نمی‌کنم، هیچ‌وقت! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: " بازآے و بر چشمَم نِشین، اِۍ دݪ‌سٺان ِ نازنین! کآشوب و فࢪیاد از زمین، بر آسمانم مۍرود...(: " - سـ؏ـدے منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🎞| فیلم سینمایی «شیار ۱۴۳» ▫️جمعه ۲۷ مردادماه ساعت ۱۶ ▫️از شبکه یک سیما 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
‌ما دورامون رو زدیم در این دنیا چیزی ارزش دل بستن نداشت ! جز حسینِ فاطمه . . خلاصه بگم آقا غیرِآغوش ِتو هرجابروم،نااَمن‌است‌ای‌حسین ♥️
بریم واسه پارت آخر✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" | «پارت‌آخر» بیست‌ودوسال‌بعد↯ با اخم به استاد خیره شده بودم، نفس‌های عمیق و کشدار می‌کشیدم و سعی می‌کردم با فشار دادن ناخن‌هام به کف دستم کمی از حرصم رو خالی کنم. استاد با نگاهی به بچه‌ها ادامه داد: طرف معلوم نیست ماهی چندصد میلیون تومن پول می‌گیره و چه زندگیِ شاهانه‌ای داره، بعد اگه زمانی بمیره بهش لقب شهید میدن و با کلی سلام و صلوات و احترام دفنش می‌کنن! اونم کسی که یه عمر با پول مردم و به قولی بیت‌المال عشق و حال کرده... دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، بلند شدم که نگاه همه چرخید سمتم و آستینم توسط مه‌یاس کشیده شد. آروم لب زد: هدیه توروخدا... نذاشتم ادامه بده و دستم رو کشیدم، با نگاهی به جمع رو به استاد گفتم: من دختر یکی از همین آدم‌هایی هستم که میگید پول بیت‌المال رو خورده و زندگی شاهانه داره! لباس‌های مارک‌دار و ماشین شما از کل زندگی پدرمن بیشتر می‌ارزه استاد... نفس‌های حرصیش نشون می‌داد بدجور عصبیه! - همین پدر بهت یاد داده تو روی بزرگترت وایسی، آره؟ ناخودآگاه بغضم گرفت، من حتی یه خاطره هم از بابا‌محمد نداشتم... به سختی جلوی لرزش صدام رو گرفتم. + متأسفانه قبل از اینکه دوسالم بشه، بخاطر این کشور و مردمش که میگید پول‌شون رو خورده رفت! اما مطمئناً ازم راضیه که از مظلومیتش دفاع کردم و جلوی شما وایسادم... سریع کوله‌ام رو برداشتم و بی‌توجه به همهمه‌ای که بوجود اومده بود زدم بیرون! فشارِ بغضی که توی گلوم گیر کرده بود، هر لحظه بیشتر می‌شد. خودم رو به محوطه رسوندم و روی نیمکت نشستم، نفسم به سختی بالا میومد. چهره مظلوم بابا‌محمد دوباره اومد جلوی چشمام، دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم ترکید! دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق‌هق‌ام بلند نشه، هر چند من خوب یاد گرفته بودم چطور بی‌صدا اشک بریزم! - برای همین بهت گفتم نیا... با صدای امیرعباس، چرخیدم عقب، تندتند اشکام رو پاک کردم و کنار رفتم که جلو اومد و کنارم نشست. + ماشاءالله مه‌یاس چقدر زود خبرها رو می‌رسونه! لبخند ریزی زد. - ولی اون‌طور که مه‌یاس گفت، خیلی‌خوب جوابش رو دادی! شجاعتت ستودنیه هدیه‌زهرا... دستی پای چشمم کشیدم. + می‌دونی امیرعباس، دلم خیلی واسه مظلومیت بابامحمدم می‌سوزه. اولین‌بارم نبود که جلوی چشمام این‌جوری راجع‌بهش حرف زدن، ولی دیگه نتونستم تحمل کنم! کمی بهم نزدیک‌تر شد و دستم رو گرفت، آروم لب زد: درکت می‌کنم، تو کارِ خیلی درستی کردی که از پدرت دفاع کردی! من مطمئنم کلی از این کارت خوشحال شدن. لبخند محوی زدم که کوله‌ام رو برداشت و بلند شد. - پاشو بریم هم یه دوری بزنیم، هم حلقه‌ها رو تحویل بگیریم. اشکاتم پاک کن لطفاً، مثلاً فردا مراسم عقدمونه‌ها عروس‌خانوم! خندیدم و بلند شدم، با یادآوری مه‌یاس اومدم حرفی بزنم که گفت: خواهرشوهر عزیزتون با تاکسی می‌ره، البته درخواست خودش بود! با لبخند سر تکون دادم، نشستیم توی ماشین و امیرعباس با بسم‌الله استارت زد و حرکت کرد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و آهی کشیدم. + دوست داشتم برم سر مزار بابا، ولی حیف که بخاطر مراسم یک‌هفته پیش و بدحال شدنم مامان اجازه نمیده. - غیرمستقیم داری درخواست می‌کنی بریم سرمزارشون، آره؟ همهٔ مظلومیتم رو ریختم توی چشمام.. + امیرعباس... خواهش می‌کنم! پشت سرش رو خاروند و کمی فکر کرد، بالاخره گفت: الان که کار داریم، ولی قول میدم فردا بعد از مراسم بریم! خوبه؟ لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم: عالیه... خندید و حرفی نزد، بعد از کلی خرید و تحویل حلقه‌ها امیرعباس چون عجله داشت ماشین رو بهم داد و با تاکسی رفت دانشگاه... وسط راه بودم که گوشیم زنگ خورد، فاطمه بود! لبخند زدم و چون گوشی به ضبط ماشین وصل بود راحت جواب دادم. + چطوری خواهرِعروس؟ - سلام هِدی چطوری؟ ناخواسته اخم کردم. + فاطمه قطع می‌کنما، هدی چیه؟ درست بگو اسم به این قشنگی رو! زد زیر خنده.. - باشه هدیه‌زهراخانوم، قهر نکن حالا... کجایی؟ + خرید بودم، الانم دارم میرم خونه.. تن صداش پایین اومد. - یه چیزی بگم؟ + دو تا بگو‌... - قول میدی دست نندازی؟ اَبرویی بالا انداختم و لبخند خبیثی که مختص به خودم بود زدم. + بستگی داره چی باشه! - می‌گم که... احتمالا بهت ملحق بشم، با هم بریم توی جمع مرغا! چینی به پیشونیم دادم. + یعنی چی؟ نگرفتم! - خب من الان آب می‌شم واضح بگم که... + واضح بگو آبم نشو، پشت فرمونم فقط شوک وارد نکن لطفاً! خندید و گفت: اگه قسمت بشه، قراره ازدواج کنم. زدم بغل و ذوق‌زده گفتم: جدی میگی فاطمه؟ کی هست؟ جادوش کردی راضی شده بیاد تو رو بگیره، نه؟