eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نمی‌خواستم تند رفتار کنم.. امّا عصبانیت و نگرانی باهم ترکیب شده بودن و دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم..! با حرص رفتم طرفش و بازوش رو گرفتم و بلندش کردم.. با غم و کمی تعجب نگاهش رو بهم دوخت.. با صدای نسبتاً بلندی گفتم: مغز متفکر تیم ما اینه رسول؟ سرش رو پایین انداخت... + رسول! وقتی باهات صحبت می‌کنم منو نگاه کن..! یکم سرش رو بالا آورد... + رسول این تویی؟ با صدایی که از ته چاه در میومد و می‌لرزید گفت: آقا میشه بعدا حرف بزنیم؟ + نه نمیشه! هربار به یه بهونه‌ای از جواب دادن طفره رفتی... رسول عوض شدی... نمیگم بد شدی، امّا دیگه رسول سابق نیستی..! جدی شدی، سرت توی کار خودته، اصلا تمرکز نداری، کم‌حرف شدی، کابوس می‌بینی، کم‌غذا شدی... ولوم صدام بالاتر رفت و تقریبا داد زدم: چته رسووولللل؟ سعید دستش رو گذاشت روی شونه‌م و آروم گفت: محمد جان آروم باش، برات خوب نیست... نفس عمیقی کشیدم و این‌بار با صدای آروم‌تر خطاب به رسولی که فقط با بغض نگاهم می‌کرد گفتم: رسول وقتی عاشق شدی انقدر حالت بد نبود... انقدر غریبه شدیم؟ نشستم روی صندلی... آهی کشیدم... دستم رو روی سرم گذاشتم و گفتم: حتما من کاری کردم که تو به خودت اجازه نمی‌دی حرف دلتو بهم بگی... با همون بغض اومد و کنارم زانو زد... دستش رو روی پام گذاشت... لب باز کرد و گفت: آقامحمد توروخدا این‌جوری نگید... باور کنید این‌طور نیست... + اتفاقا همینه... مشکل از منه... نتونستم براتون رفیق واقعی باشم... اینبار سرش رو روی پام گذاشت و با گریه گفت: آقا بخدا اینجوری نیست... به جون خودتون که می‌دونید چقدر برام عزیزید این‌طور نیست... قول میدم برگشتیم تهران همه چیزو براتون تعریف کنم... اما... اما لطفا... الان ازم نخواین... لبخند کم‌رنگی زدم... دستی به موهای فِرِش کشیدم... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باشه... گریه نکن... این همه صبر کردیم... این چندروزم روش... سرش رو بالا آورد... + پاشو برو دست و صورتت رو بشور استاد... بعدم بیا با امیر یه لقمه غذا بخورین... موقع ناهار وقت نشد... داوود گفت: آقا خودتونم چیزی نخوردینا... چرخیدم سمتش و چشم‌غره‌ای بهش رفتم... رسول با نگرانی گفت: آره آقا؟! جواب ندادم که درمونده گفت: چرا اینجوری می‌کنین با خودتون؟ مگه دکتر نگفت باید به خورد و خوراکتون برسید و مواظب باشید؟ + چرا انقدر شلوغش می‌کنی؟ چیزی نشده که... اینبار امیر گفت: چیزی نشده؟! رنگ به روتون نمونده آقا... + بخدا اگه بازم بخوایین گیر بدین پا میشم میرم یه اتاق جدا واسه خودم می‌گیرم... دیگه چیزی نگفتن... بلند شدم که یه لحظه سرم گیج رفت... دستم رو به میز تکیه دادم و چشمام رو بستم... صدای رسول به گوشم خورد و بعد بازوم کشیده شد... رسول: محمد چی شدی؟ صدای نگران داوود توی گوشم پیچید... - وقت داروهاشه... الان میارم... آروم چشمام رو باز کردم و با لبخند بی‌جونی گفتم: چیزی.. نیست... یه ذره.. استراحت.. کنم... خوب میشم... رسول کمکم کرد و آروم روی تخت دراز کشیدم... با غم گفت: بمیرم الهی... + عه.. این.. چه حرفیه..؟ خدا..نکنه... سعید دستگاه فشارسنج رو آورد... فرشید دستم رو گرفت و با استرس لب زد: آقا رنگ به رو ندارین... سعید: بزار فشارشو بگیرم... فرشید بلند شد و سعید جاش نشست... اما انقدر استرس داشت که حواسش به پهلوم نبود و موقع نشستن، آرنجش خورد به محل زخمم... + آخ... چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و به پهلو خوابیدم... ذکر گفتنای بچه‌ها و صدای لرزونشون بدتر از دردم بود... سعید: آقا غلط کردم... بخدا انقدر نگران شدم، اصلا حواسم نبود... دستی که کنار زخمم بود، کاملا خیس شده بود... + خو..بم... درد امونمو بریده بود... انقدر شدتش زیاد بود که به ملافه‌ی تخت چنگ می‌زدم... چشمام رو بستم... + آخ..خدا... داد و فریاد بچه‌ها رو شنیدم... مطمئن بودم باز کارم به بیمارستان کشیده می‌شه... چون صدای فرشید که با ترس به اورژانس زنگ زده بود رو شنیدم... نفسام به شماره افتاده بودن... بچه‌ها سعی داشتن هوشیار نگهم دارن... رسول: محمد... محمد‌جانم... مرگ رسول چشماتو باز کن داداش... سعید: آقا... آقا اشتباه کردم... ببخشید..‌. توروخدا باز کن چشماتو محمد... داوود، فرشید و امیر هم با اضطراب و ترس صدام می‌زدن... اما من نه توان جواب دادن داشتم و نه نای باز کردن چشمام رو... کم‌کم صداشون مبهم شد و دیگه چیزی نفهمیدم... دنبال تختش رفتیم... ماسک اکسیژن روی صورت رنگ‌پریدش جاخوش کرده بود... چشمای آرومش حالا بسته بودن... با عجله بردنش توی یه اتاق و نزاشتن ما بریم تو... همون‌جا روی زمین نشستم و دستام رو فرو کردم توی موهام... فرشید مدام راه می‌رفت... سعید خیلی بی‌قراری می‌کرد و فکر می‌گفت مقصره... رسول و امیر هم سعی داشتن آرومش کنن... هر چی از قرآن بلد بودم خوندم... چند لحظه بعد، صدای رسول اومد که گفت: من میرم حرم... سرم رو بالا آوردم که دیدم روبه‌روم روی زانوهاش نشسته...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نمی‌خواستم تند رفتار کنم.. امّا عصبانیت و نگرانی باهم ترکیب شده بودن و دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم..! ب
به چشمای سرخش خیره شدم... با صدای گرفته گفتم: الان؟ - آره... همین الان! می‌خوام برم از آقا خواهش کنم محمدو بهمون برگردونه... می‌خوام التماسش کنم داداشمونو اَزَمون نگیره... با بغض بغلش کردم و گفتم: التماس دعا... مراقب خودت باش... - محتاجیم به دعا... تو هم مراقب خودت باش... حواست به بچه‌ها باشه... مخصوصا سعید... باشه داداش؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: باشه داداش... شونم رو بوسید و رفت... چشمم که به گنبدطلایی رنگ خورد، اشکام سرازیر شد... دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب سلام دادم: السلام‌علیک‌یاضامن‌آهو... بعد از ماه‌عسلمون، دیگه سعادت نداشتم بیام مشهد... با پاهای لرزون رفتم به سمت ورودی حرم... کفشام رو همون‌جا درآوردم... دلم برای خنکیِ موزاییک‌های حرم و گنبد طلاش تنگ شده بود... هندزفری رو توی گوشم گذاشتم... همون‌طور که نگاهم به رو‌به‌رو بود، ولوم گوشیم رو زیاد کردم... نوحه مورد علاقه‌م توی گوشم پیچید... (اومدم تنهای تنها... من همون تنهاترینم... اومدم تو این غریبی... زیر سایه‌تون بشینم...) آروم آروم روبه‌جلو قدم برمی‌داشتم... (اومده دوباره اونکه... بی‌قرار و سر به زیره... همه‌ی حاجتش اینه... پای پرچمت بمیره....) امام‌رضاجونم... می‌شه همین‌جا بمیرم؟ توی حرمت... من نمی‌تونم از این‌جا دست بکشم... نمی‌تونم دوباره برگردم تهران آقا‌جون... می‌خوام بمونم پیش‌خودت... (اومدم با آه و گریه... این قشنگ‌ترین سلامه... همه‌ی داروندارم... اشک روی گونه هامه...) آره، من جز این اشک‌ها هیچی ندارم... جز کوله‌بارگناه هیچی ندارم آقا‌جان... با کلی دعا اومدم... می‌دونم که خودت بهتر می‌دونی توی دلم چه خبره... اومدم که خودت گره از کارم باز کنی... اومدم که دلمو گره بزنم به پنجره‌فولادت رضا‌جانم... دستامو بگیر... که به مویی بندم..! (از خودم گلایه دارم منو از خودم جدا کن روم سیاهه یاابن‌الزهرا... تو برای من دعا کن...) بی‌توجه به اطرافم با چشمای خیس گنبد رو می‌نگریستم... قدم‌هام سست‌تر شده بودن... (یاابن‌الزهرا... یاابن‌الزهرا... یاابن‌زهرا... یاابن‌زهرا... امام رضا...) خودت این مشکلو حل کن آقا... خودت به دادمون برس... آقا من داداشمو از خودت می‌خوام... می‌دونی اگه نباشه منم نیستم... سپردمش دست خودت... (نکنه تو التهاب... روسیاهیا بمونم... امشبم بگذره و من... از رفیقام جا بمونم...) به دیوار سرد حرم تکیه دادم و روی زمین نشستم... صدای مداحی رو بیشتر کردم... چشمم به کبوترسفیدرنگی افتاد که توی حیاط راه می‌رفت... (دل من هواتو کرده... من هوامو از تو می‌خوام... اومدم بگم که امسال... کربلامو از تو می‌خوام...) زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم روشون... هق‌هقم بلند شد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: 😊🔪 پ.ن2: احساسی و غم‌انگیز🙂🍃 پ.ن3: ممنونم از دوستای خوبم که توی نوشتن این پارت کمکم کردن🙃✨ لینک ناشناس مخصوص نظرات👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16461486391006 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" سعید روی صندلی نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود.. به زور تونسته بودیم یکم آرومش کنیم.. نگاهم به فرشید افتاد که سرش رو به دیوار تکیه داده بود و به رو به روش خیره شده بود. داوود رفته بود توی محوطه تا یه هوایی بخوره.. دکترا هنوز از اتاق بیرون نیومده بودن و ما هم اجازه نداشتیم بریم توی اتاق.. همه نگران بودیم.. کنار سعید نشستم.. دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم: سعید.. سرش رو آروم بالا آورد.. با دیدن چشمای سرخ و خیسش، قلبم به درد اومد.. + خوبی؟ سر تکون داد و دوباره به زمین خیره شد... لب باز کردم چیزی بگم که با بیرون اومدن دکتر و پرستارا از اتاق، پشیمون شدن و به همراه سعید رفتیم طرف دکتر.. سعید زود گفت: چی شد دکتر؟ نگاه پزشک بینمون چرخید.. - نِسبَتِتون باهاش؟! هر سه هم‌زمان گفتیم: برادراشیم... نفس عمیقی کشید.. - متاسفانه زخمش عفونت کرده... باند رو که باز کردیم، کاملا خونی بود... معلومه اصلا حواسش نبوده... همین کم‌توجهی کار دستش داده..! دنیا روی سرم آوار شد.. دکتر که چهره های رنگ‌پریده و نگرانمون رو دید گفت: البته فعلا خطر رفع شده.. زخمش رو شستشو دادیم.. بخیه زدیم... اما اگه بازم بخواد توجه نکنه و استراحت کافی نداشته باشه، قطعا این اتفاق براش تکرار میشه..! البته با شدت بیشتر! حتی شاید خدایی نکرده عفونت وارد خونش بشه.. اون موقع ممکنه کاری از دست ما هم بر نیاد..! صدای گرفته‌ی سعید، باعث شد سرم رو بالا بیارم و نگاش کنم. - م.. میشه.. ب.. ببینمش؟ دکتر جواب داد: فعلا بخاطر داروهای بی‌حسی و آرام‌بخش‌ها بی‌هوشه.. اما تا یک‌ساعت دیگه بیدار میشه.. البته احتمالش هست به خاطر تاثیر داروها، باز هم بخوابه که هیچ‌اشکالی نداره.. ممکنه دردش زیاد باشه... که طبیعیه.. اگه غیرقابل تحمل شد، مجدد آرام‌بخش تزریق می‌کنم که استراحت کنه.. امشب رو هم مهمون ما هست... توی دلم گفتم: محمد اگه کارد به استخونشم برسه، نمیگه درد داره.. غیرقابل تحمل که دیگه چیزی نیست... چند دقیقه بعد، سعید رفت توی اتاق آقا‌محمد.. منم از پشت شیشه نگاشون می‌کردم.. محمد هنوز بی‌هوش بود... نمی‌دونم چقدر گذشت که حس کردم پلک محمد لرزید.. اول فکر کردم توهمه.. اما نبود... واقعا داشت بیدار می‌شد.. حالا دیگه چشمای قشنگش باز بود.. منو دید.. از زیر ماسک‌اکسیژن، لبخند بی‌جونی زد.. الهی بمیرم.. رنگ به رو نداشت... آروم دستش رو بالا آورد.. منم همین کار رو کردم.. نگاهش رفت سمت سعید.. منم رفتم طرف فرشید و گفتم: فرشید.. محمد بهوش اومده... با خوشحالی گفت: جدی میگی؟ سرم رو تکون دادم.. - الهی شکر.. + من میرم به داوود خبر بدم.. سری تکون داد.. از سالن بیرون اومدم و وارد محوطه شدم.. چشم چرخوندم تا داوود رو پیدا کنم که با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد..! آروم‌آروم چشمام رو باز کردم.. نور چشمم رو می‌زد و تار می‌دیدم.. بعد از چندبار پلک‌زدن، واضح‌تر دیدم.. سقف و لامپ‌های سفید و آشنا.. وای.. طبق معمول، بیمارستان..! درد داشتم... اما کم بود و قابل‌تحمل.. آروم سرم رو به سمت راست چرخوندم که دیدم امیر، پشت شیشه‌ست و با لبخند و نگرانی نگام می‌کنه.. لبخند بی‌جونی زدم و دستم رو آروم بالا آوردم.. اونم همین کار رو کرد.. نگاهم افتاد به سعید که سرش رو روی میله‌ی تخت گذاشته.. لبخند کم‌رنگی روی لبام نقش بست... همین که خواستم صداش کنم سرش رو بلند کرد... با دیدنم، بغض کرد و قطره اشکی روی گونش ریخت... سرش رو پایین انداخت.. معلوم بود شرمنده‌ست.. آخ خدا.. منو بکش... ولی اینجوری عذابم نده... خدایا حاضرم همین الان جونمو بگیری، ولی شرمندگی داداشمو نبینم... نفس پر دردی کشیدم و ماسک‌اکسیژن رو پایین آوردم... + ا..لهی.. مُحَ..مد.. بِمی..رِه و.. اشکِ..تو.. نَبی..نِه... - خدا نکنه... + گ... گر..یه.. نَ..کُن... اَش..کایِ.. تو و.. ب..بَچه..ها.. دا..غونم.. می..کُنه... - چشم... سرش رو روی دستم گذاشت... + دلم واسه گرمای دستات تنگ شده بود... لبخند زدم... خواستم یکم جا‌به‌جا بشم که به پهلوم فشار اومد و بدجور درد گرفت... چشمام رو آروم بستم... + آی.. از شدت درد، نفسم گرفت... لب پایینیم رو گاز گرفتم... دست سعید رو که توی دستم بود، فشار دادم... صدای نگرانش توی گوشم پیچید... - چی شد محمد؟ ماسک رو آروم روی دهن و بینیم گذاشتم... به زور چشمام رو باز کردم و با نفس‌نفس گفتم: خو..بم... - قربونت برم.. دکتر گفت نباید خیلی تکون بخوری و به خودت فشار بیاری... می‌خوای اگه دردت زیاده بگم آرام‌بخش برات بزنن؟ به چشمای سیاهش خیره شدم و با لبخند کم‌رنگی گفتم: نه... می..شه.. ت..تَحَ..مُلِش.. کرد... - مطمئن باشم؟ سرم رو آروم تکون دادم... نفس عمیقی کشید... - خیلی‌خب... همون لحظه تیم پزشکی وارد اتاق شدن... دکتر بعد از
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
معاینه گفت: خدا خیلی بهتون رحم کرده... اگه عفونت وارد خونتون می‌شد، اتفاقات خوبی نمی‌افتاد..‌! البته هنوزم خطر هست... بیشتر حواستون به خودتون باشه... سرم رو برای تایید حرفش تکون دادم... نفس‌کشیدن برام راحت‌تر شده بود و برای همین نیازی به اکسیژن مصنوعی نبود... خداروشکر از اون ماسک لعنتی راحت شدم... دکترا رفتن بیرون... اما سعید موند... چند لحظه به سکوت گذشت که رو بهش گفتم: بچه‌ها.. کُ‍..جان؟ - رسول رفت حرم... بقیه اینجان... ولی دکتر گفت فقط یه نفر می‌تونه پیشت باشه... گیجِ خواب بودم... می‌دونستم اثر داروهاست... پلکام رو به زور باز نگه داشته بودم... انگار سعید هم فهمید که گفت: داداش من میرم بیرون که استراحت کنی... اگه کاری داشتی صدام کن... + ب..با..شه... دستم رو بوسید که با اخم‌ِریزی گفتم: من.. جون.. ندارم.. دَس‍..تَمو.. کنار.. بکشم... تو که.. نباید.. سواِس..تِفاده.. کنی..! ریز خندید و گفت: ببخشید... با خنده‌ی آرومی سر تکون دادم و گفتم: از.. دَس..تِ.. شما..ها... بعد از رفتن سعید، به قصد خواب چشمام رو بستم... دردم داشت بیشتر می‌شد... اما خستگی و بی‌حالی بهش غلبه کرد و کم‌کم خوابم برد... بالاخره جواب داد و صدای آرومش، توی گوشم پیچید... - جانم داوود؟ با عصبانیت و صدایی که سعی در کنترل وُلومِش داشتم گفتم: معلومه کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟ مگه قرار نشد زود برگردی؟ الان نزدیک یک‌ساعت گذشته... نباید یه خبر بدی؟ نمیگی دلمون هزارراه میره؟ - داداش یه نفس بگیر... حرمم دیگه... دستی لای موهام کشیدم... + هوووف... نمی‌تونستی یه خبر بدی بگی دیر میای؟ - ببخشید... یادم رفت... مکثی کرد و گفت: محمد چطوره؟ + نمی‌دونم... من الان توی محوطم... - آها... خب پس اگه خبری شد بهم بگو... + باشه... میگم... نمیای؟ - دیگه طاقت ندارم توی اون وضعیت ببینمش... بهوش اومد میام... محمد رو می‌گفت... حقم داشت... + هر طور راحتی... مراقب خودت باش... - همچنین... به بچه‌ها سلام برسون... + حتما... - یا‌علی... + علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم و گذاشتم توی جیبم... چشمم افتاد به باغبون... داشت با شلنگ به درخت‌ها آب می‌داد... جلوتر رفتم و با لبخند گفتم: خسته نباشین پدر‌جان... چرخید سمتم... صورتش پر از چین‌و‌چروک بود و خستگی توی چشماش موج می‌زد... با این حال، با لبخند جواب داد: سلام پسرم... مونده نباشی... + میشه این شلنگ رو بدین به من؟ با تعجب گفت: چرا پسرم؟ + یه ذره حالم بده... می‌خوام که..... سرم رو پایین انداختم... انگار خودش فهمید که گفت: باشه جوون... فقط خیلی خیس نکن... زمستون‌های مشهد خیلی سرده... خدایی نکرده سرما می‌خوری... + چشم... مراقبم... شلنگ رو ازش گرفتم و نشستم روی زانوهام... بسم‌الله گفتم و سرم رو گرفتم زیر آب... سرد بود... سرما توی استخونام نفوذ کرد... اما خوب بود... چون من به این سرما نیاز داشتم... مغزم خنک شد... فکر و خیالا کم‌کم محو شدن و ذهنم خالی شد... - چیکار می‌کنی داوود؟ با صدای نگران امیر، سرم رو بالا آوردم و چرخیدم عقب... رو به روم ایستاده بود و نگام می‌کرد... شلنگ رو به مرد باغبون دادم و گفتم: ممنونم... خیلی آروم شدم... باغبون با مهربونی گفت: خواهش می‌کنم... امیر بعد از یه سلام و عذرخواهی کوتاه از باغبون، بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشوند... + عههه... امیر وایسا دیگه... ایستاد.. بازوم رو از دستش کشیدم و آروم ماساژ دادم.. + چته داداش؟ آروم برادر... آروم اما با حرص گفت: این چه وضعیه واسه خودت درست کردی پسر؟ نمیگی دور از جونت سرما می‌خوری آقا‌محمد بیچارمون می‌کنه؟ + چه ربطی داره؟ - نه مثل اینکه نکته رو نگرفتی... تازه فهمیدم منظورش چیه... با ذوق گفتم: واقعا؟؟؟ - بله واقعا.. + حالش چطوره؟ - بهتره... + خداروشکر... پس بزار من یه زنگ به. رسول بزنم.. + نه نه... ابروهام بالا پرید و با بهت گفتم: چرا؟ - داوود‌جان.. تو که می‌دونی چندوقته توی خودشه.. بزار یکم با خودش خلوت کنه.. سر فرصت بهش خبر میدیم... حق با امیر بود... رسول نیاز داشت تنها باشه! + آره.. راست میگی... با لبخند گفت: بیا بریم بالا... سرتو خشک کن دور از جونت سرما‌نخوری..! کشدار گفتم: چشششم امیر‌خااان.. هر دو خندیدیم و بعد به طرف سالن رفتیم... از اتاقش بیرون اومدم... فرشید بلند شد و به سمتم اومد.. - بهتره؟ + آره خداروشکر... امیر کجاست؟ - رفت به داوود خبر بده... سری تکون دادم و نشستم روی صندلی.. فرشید کنارم نشست و گفت: دکتر گفته باید حداقل یک‌هفته استراحت کنه.. وگرنه دور از جونش حالش بدتر میشه.. کلافه گفتم: حرفی می‌زنی‌ها فرشید.. محمد کِی تا حالا یک‌هفته استراحت کرده که این بار دومش باشه؟ - این دفعه فرق داره..! + نمی‌تونیم که زندانیش کنیم.. - شایدم بتونیم! چرخیدم سمتش و گفتم: چی میگی واسه خودت؟ - یه نقشه دارم که اگه بگیره نور‌علی‌نوره..! + چی؟! با بهت بهش
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
معاینه گفت: خدا خیلی بهتون رحم کرده... اگه عفونت وارد خونتون می‌شد، اتفاقات خوبی نمی‌افتاد..‌! البته
خیره شدم.. - چیه؟ تا حالا پسرِ خوشگل ندیدی؟ خنده‌ای کردم و بعد گفتم: فرشید احیاناً سرت به جایی نخورده؟ - نچ... + بابا خب آقا‌محمد بیچاره‌مون می‌کنه... - حالا ما انجامش میدیم... بقیشم‌... خدا بزرگه.. از دور امیر و داوود رو دیدم... + بزار به بچه‌ها بگیم... - خیلی‌خب... فرشید همه‌چیز رو براشون توضیح داد... داوود: عالیه... ولی بعدش بیچاره میشیم... فرشید جواب داد: آقای‌دهقان‌فداکار... مسئولیت این کار از صفر تا صد با منه..! همه چی تحت کنترله داداش... داوود هم راضی شد... امیر گفت: به رسول خبر دادین؟ + نه هنوز... داوود: من بهش میگم... نیم‌ساعت بعد، بچه‌ها رفتن حرم و منم رفتم اتاق محمد... + سعید.. - جانم آقا؟ + جانت سلامت... تو چرا با بچه‌ها... نرفتی حرم؟! - گفتم بمونم پیش شما که تنها نباشین و اگه چیزی احتیاج داشتین، به خودم بگین... + ببخشید... به خاطر من... نتونستی بری... زیارت... با دلخوری گفت: این چه حرفیه آقا؟ وظیفم بود... مکثی کرد و ادامه داد: حالا بچه‌ها که برگشتن، منم میرم... + سعید‌جان... باور کن... تو مقصر نیستی... من خودم مراقب... نبودم... با ورود دکتر به اتاق، حرفم نصفه موند... ~ خب آقای‌حسنی... حالتون چطوره؟ بهترین؟ + خوبم... شکر..‌. ~ خیلیم عالی... ولی امشب رو مهمون ما هستید! حالم گرفته شد و گفتم: میشه با رضایتِ... خودم برم؟ سعید با کلافگی گفت: می‌بینین دکتر؟ دفعه قبل هم با رضایت خودش مرخص شد... به حرفای دکترشم هم توجه نکرد... دکتر نگاهی به سعید کرد و سری به علامت تاسف تکون داد... بعد رو به من گفت: شما چرا انقدر لج‌بازی؟ یه امشبو بمون... فردا خودم ترخصیت می‌کنم دیگه... همین که خواستم جوابش رو بدم از اتاق بیرون رفت... نگاه پر از حرصی به سعید انداختم که با درموندگی گفت: آقا خب بمونید دیگه... نمی‌تونستم امشب بمونم... همین‌طوریش از پرونده بی‌خبر بودم... اگه امشب هم می‌موندم، همه چی تموم بود..! از طرفی دلم هوای حرم رو کرده بود... فکری به سرم زد..! + سعید‌جان... - جانِ سعید؟ + میگم که... من یکم ضعف دارم... با نگرانی لب زد: ای وای... دکتر گفت فشارتون هم پایینه... برم یه چیزی براتون بگیرم... ایول... نقشم گرفت... رفت سمت در... یهو ایستاد و چرخید سمتم... با فکر اینکه نکنه پشیمون شده باشه یا فهمیده باشه قصدم چیه، تنم یخ کرد... جلوتر اومد و گفت: چی می‌خورین براتون بگیرم؟ نفس راحتی کشیدم... کمی فکر کردم و بعد گفتم: اممم... یدونه کیک... کفایت می‌کنه... لبخند کم‌رنگی زد... دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم فرمانده... + چشمت سلامت... آقای‌مهندس... پوکرفیس بهم نگاه کرد و بعد هر دو خندیدیم... یکم عذاب‌جدان داشتم... اما باید می‌رفتم! همین که از رفتن سعید مطمئن شدم، سِرُم رو با درد زیاد کندم و آروم از تخت پایین اومدم... نفسم هرازگاهی تنگ می‌شد و درد پهلوم هم اضافه می‌شد... اما تحمل می‌کردم... رفتم سمت کمدی که توی اتاق بود... خداروشکر بچه‌ها برام لباس آورده بودن... لباسای بیمارستان رو با لباسای خودم عوض کردم... یه یادداشت برای سعید گذاشتم که نگران نشه... رفتم طرف در که در کمال ناباوری فهمیدم قفله... محکم کوبیدم توی در... + اَه... لعنتییی... نگاهی به اطراف انداختم... یه سنجاق به ملافه‌ی تخت وصل بود... لبخندی شیطانی زدم... رفتم طرف تخت... به کمک سنجاق و سوزن سِرُم، در رو باز کردم... نگاهی به اطراف انداختم... کسی حواسش بهم نبود... البته مطمئن بودم خیلی زود می‌فهمن... ولی دلم طاقت نمیاورد بیشتر از این اینجا بمونم... اونم در صورتی که می‌تونستم حرم باشم... آروم در اتاق رو بستم و بی‌سروصدا از بیمارستان زدم بیرون... یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت حرم... دستم رو کنار زخمم گذاشتم... می‌شد فهمید تازه بخیه شده... نفس پر دردی کشیدم... از دور گنبد طلای آقا پیدا بود... اشک توی چشمام جمع شد... - از کجا اومدی جوون؟ با صدای مرد راننده، به خودم اومدم... دستی به صورتم کشیدم و گفتم: از تهران اومدم... - خوش اومدی... خیلی‌وقته نیومدی زیارت... آره؟ آخرین‌بار، سه‌سال پیش بود... انقدر مشغلم زیاد بود که وقت نکرده بودم بیام.. سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... سه‌سالی میشه نیومدم... - تنها اومدی؟ + نه.. با دوستام اومدم... اونا زودتر رفتن حرم... - عجب... ان شاءالله حاجت‌روا بشی.. + ممنون.. بالاخره رسیدیم... خواستم کرایه رو حساب کنم که یادم افتاد پولِ زیادی همراهم نیست... خم شدم رو به مرد مسنی که راننده بود گفتم: ببخشید آقا... من عجله‌ای اومدم... متاسفانه خیلی پول همراهم نیست... کرایه رو گرفت با خوشرویی گفت: عیب نداره پسرم... همین کافیه... بقیشم حلالت... فقط واسم دعا کن که خیلی محتاجم.. از یه شهر دیگه اومدی.. مهمون آقایی.. دعاتو می‌شنوه و حتما جوابتو میده..! لبخند محوی زدم و گفتم: چشم... ان‌شاءالله..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خیره شدم.. - چیه؟ تا حالا پسرِ خوشگل ندیدی؟ خنده‌ای کردم و بعد گفتم: فرشید احیاناً سرت به جایی نخورد
+ آخ... چشمام رو آروم بستم.. صورتم از درد جمع شد.. با نگرانی گفت: چی شد آقا؟ چشم باز کردم و با لبخند جواب دادم: چیزی نیست... دستش رو از روی پهلوم برداشت و گفت: جایی‌تون درد می‌کنه؟ فوری گفتم: نه نه... خوبم ممنون... - به هر حال ببخشید اگه دردتون اومد... + این چه حرفیه؟ خدا ببخشه... - التماس دعا... + محتاجیم به دعا... بازرسی هم تموم شد و بالاخره وارد صحن شدم.. دستم رو روی قلبم گذاشتم و خم شدم... + السلام‌علیک‌یا‌علی‌ابن‌موسی‌الرضا... آروم‌آروم جلو رفتم... توی همین چندثانیه، صورتم از اشک خیس شده بود... توی دلم با آقا حرف می‌زدم... سلام آقا‌جون... نوکر بی‌معرفتتون اومده... ببخشید که همیشه با یه کوله‌بار غم و غصه و گناه میام... ببخشید که جز زحمت چیزی براتون ندارم... ببخشید که شرمنده و بی‌وفام... :)💔 آقا‌جان خستم... روحم از این همه سختی به تنگ اومده... درمون دردام تویی رضا‌جان... آقا میشه یه نگاهی به این بنده‌ی بی‌سر‌وپات بندازی؟ بخدا که حالم خوب نیست... فقط تو می‌تونی خوبم کنی آقا... گوشه‌ای دنج و خلوت پیدا کردم و آروم نشستم... زانوهام رو بغل کردم و سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم... شعری که عاشقش بودم توی ذهنم اومد و گریم شدت گرفت... آمده‌ام... آمدم ای شاه پناهم بده ~ خط امانی ز گناهم بده... ای حرمت ملجأ درماندگان ~ دور مران از در و راهم بده... ای حرمت ملجأ درماندگان ~ دور مران از در و راهم بده... لایق وصل تو که من نیستم ~ لایق وصل تو که من نیستم... اذن به یک لحظه نگاهم بده..! رضا‌جان... آقا می‌دونم لیاقت ندارم... ولی شما ضامن آهو شدی... ضامن منم بشو... یه کاری کن به آرزوم برسم و بیام پیشش... آقا خستم... خسته‌تر از خسته... دلم یه خواب راحت می‌خواد آقا‌جون... خوابی که وقتی بیدار بشم، ببینم اونجاییم که سال‌هاست آرزومه... آقا خودت می‌دونی توی دلم چه غوغاییه... تو بشو قرار دل بی‌قرارم... شاه‌خراسان... اشکام رو پاک کردم... کتاب دعایی برداشتم و شروع به خوندن زیارت‌نامه کردم... شبکه‌های ضریح رو گرفتم و سرم رو بهش تکیه دادم... چشمام رو بستم... زیرلب برای همه دعا کردم و تَهِشَم واسه خودم دعای شهادت کردم... دلم نمیومد برم... ولی چاره‌ای نبود... اگه نمی‌رفتم، بچه‌ها نگرانم می‌شدن... بلند شدم... دستم رو روی سینم گذاشتم و بدون اینکه برگردم، با احتیاط به عقب رفتم... نزدیک خروجی بودم که صدای آشنایی به گوشم خورد... - آقا‌محمد... صدا... صدای رسول بود... خداخدا کردم توهم باشه... برگشتم که با رسول، سعید و امیر رو به رو شدم... کم‌مونده بود از حال برم... بزاق‌دهنم رو قورت دادم... اومدم به راهم ادامه بدم که داوود و فرشید جلوم سبز شدن... وای خدا... همینو کم داشتیم... حالا چی بهشون بگم؟ سعید دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: محمد‌جان بریم... توی چشماش نگرانی و ناراحتی پیدا بود... همراهشون رفتم... امیر درِ جلو رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید آقا... فقط لطفا آروم بشینید... به پهلوتون فشار نیاد... با احتیاط نشستم... امیر در رو بست و خودشم نشست... سعید راننده بود و امیر و رسول عقب نشسته بودن... فرشید و داوود هم با موتور بودن... اومدم چیزی بگم که یهو پارچه‌ی سیاهی جلوی چشمام اومد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: چی شد؟!😶💔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" تا رضا برسه، مردم و زنده شدم... مدام صلوات می‌فرستادم و ذکر می‌گفتم که آروم بشم... بعد از ناهار و نماز، رفتم اتاقش و با کلی اصرار راضی شد واقعیت رو بگه... قلبم توی دهنم می‌زد... با استرس گفتم: داداش جون به لب شدم... بگو دیگه... نفس عمیقی کشید... معلوم بود گفتنش برای خودشم سخته... بالاخره لب باز کرد و گفت: راستش بابا........ + نهههه... داوود مثل خودم گفت: آرهههه... + دیوونه‌ها می‌دونید اگه آقا‌محمد بفهمه چه بلایی سرمون میاره؟؟؟ فرشید گفت: آقا‌جان... من به بچه‌ها هم گفتم... مسئولیت این عملیات، صفرتاصد با خودمه..! امیر گفت: اووو... همچین میگه عملیات هر کی ندونه فکر می‌کنه می‌خوایم مجرم دستگیر کنیم... فرمانده‌ی خودمون رو می‌خوایم واسه چندروز ببریم یه جای دیگه استراحت کنه... همین..! داوود و فرشید خندیدن... اما من با این حرف امیر، بدنم گر گرفت... اگه... اگه محمد... حتی نمی‌تونستم بهش فکر کنم... با صدا زدنای بچه‌ها، به خودم اومدم... داوود گفت: داداش اگه دیگه در ابر ها سیر نمی‌کنی، افتخار بده بریم محل‌قرار... + وقت دنیااا رو می‌گیری با این نمکات دهقان‌جان... با خنده سر تکون داد... کنار رواق دارالحجه ایستادیم... گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و شماره سعید رو گرفتم که زود جواب داد... - جانم رسول؟ + کجا موندین پس؟ - ت‌.میمِ آقا‌محمدم دیگه... خنده‌ای کردم و گفتم: وای خدا... چطور بهت شک نکرده؟ - از ترس اینکه بفهمه، انقدر از ماشینِ فاصله گرفتم، چندبار گمش کردم... + عجب... کی می‌رسید؟ - نزدیکیم... تقریبا ده‌دقیقه‌ی دیگه حرمیم... با بچه‌ها هماهنگی؟ + آره... قرارمون شد رواق دارالحجه... همه هستیم... - حله... فعلا یا‌علی... + علی‌یارت... داوود بلافاصله گفت: چی شد رسول؟ چشم از گوشی برداشتم و به داوود نگاه کردم... + ده‌دقیقه دیگه میرسن... همه‌ی حواسم پِیِ آقا‌محمد بود... داداشم به پهنای صورت اشک می‌ریخت... اولین‌بار بود گریش رو می‌دیدم... دلم براش کباب شد.. از همیشه مظلوم‌تر شده بود.. بمیرم واسه دلش... خدایا آخه چطور ممکنه بنده‌ای که انقدر خوبه و واسه امام غریبمون اشک می‌ریزه، به کشوری که عاشقشه و مردمی که حاضره واسه امنیتشون جون بده، خیانت کرده باشه؟! توی همین فکرا بودم که سوزشی توی پهلوم حس کردم.. دستم رو روی پهلوم فشار دادم و چرخیدم سمت راست.. + چته فرشید؟ آروم داداش... فرشید پوکرفیس نگام کرد و گفت: ببخشید ولی به من یاد دادن وقتی یه نفر رو ده‌بار با ملایمت صدا می‌زنی و اون به افق خیره شده و جواب نمیده، باید باهاش برخورد فیزیکی کنی... + اون وقت اینو کی به شما یاد داده؟! - خودت... لبام مثل خط صاف شدن و بچه‌ها ریز خندیدن که یهو امیر گفت: بچه‌ها آقا‌محمد داره میره سمت خروجی... آماده باشید... فرشید و داوود طوری که آقا‌محمد نبینتشون، جلوتر رفتن و من و سعید و امیر هم رفتیم سمت آقا‌محمد... چشمای محمد رو که بستم حس خیلی بدی بهم دست داد... یعنی اگه اون مدارک واقعی باشه... حتی تصور اینکه یه روز بخوایم محمد رو با این وضعیت ببریم جایی دیوونه‌ام می‌کرد! واسه هزارمین‌بار از ته دلم آرزو کردم و از خدا خواستم اون مدارک دروغ باشه.. با تعجب و کمی عصبی گفتم: چیکار می‌کنید؟ صدای رسول رو شنیدم که گفت: آقا صبر کنید... همه چیز روشن میشه... خواستم چشمام رو باز کنم که صدای سعید اومد... - آقا اگه به ما اعتماد دارید دست به چشم‌بندتون نزنید..! دور از جون نمی‌خوایم بلایی سرتون بیاریم که... + آخه این مسخره‌بازیا یعنی چی؟ امیر: آقا تحمل کنید... میگیم بهتون... کلافه شدم... + هوووففف... لااله‌الاالله... رسول گفت: سعید روشن کن بریم... صدای استارت‌زدن اومد و چند لحظه بعد، حرکت ماشین رو حس کردم... بعد از حدود نیم‌ساعت، انگار ماشین توقف کرد... صدای باز شدن در اومد و بعد صدای رسول که خیلی نزدیک بود... - آقا دستتونو بدید به من... با حرص گفتم: یعنی چی این کاراتون؟ مگه خودم نمی‌تونم راه برم؟ صدای داوود به گوشم خورد که گفت: بله خودتونم می‌تونید برید... اما الان چشماتون بسته‌ست... خدایی نکرده می‌خورید زمین... + ای خدا... ببین کارم به کجا رسیده... یکیشون که حدس زدم رسول باشه دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده بشم... سعید بازوی راستم و رسول بازوی چپم رو گرفته بودن و راهنماییم می‌کردن... سعید: آقا لطفا وایسین... ایستادم... رسول: آقا اینجا ده‌تا پله می‌خوره... توروخدا مراقب باشید... عجله نکنید... آروم بیاین که یه وقت خدایی نکرده بخیه‌هاتون باز نشه... + خیلی‌خب... زیر لب بسم‌الله گفتم و اینبار با کمک فرشید پله‌ها رو پایین رفتم که یهو سرم گیج رفت و بازوم کشیده شد... همون‌لحظه سوزشی توی بازوم حس کردم... صدای نگران فرشید به گوشم خورد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
.. - یا‌حسین... چی شد آقا؟ + خوبم... فرشید جان یواش... - ببخشید آقا... حواسم به بازوتون نبود... + خدا ببخشه... زخمی که یادگاریه الکساندر بود، هنوز ردش مونده بود و گاهی که ناخواسته به دستم فشار میومد، درد می‌گرفت... بچه‌ها هم حالم رو پرسیدن و بعد باقیه پله‌ها رو پایین رفتیم... امیر: آقا اینجا صندلیه... می‌تونید بشینید... دستم رو گرفت و آروم نشستم... چشمام رو باز کردن... نور چشمم رو می‌زد.. سرم رو پایین انداختم... چند لحظه بعد که چشمام به نور عادت کرد، سرم رو بالا آوردم به بچه‌ها خیره شدم که با ترس و نگرانی نگام می‌کردن... با عصبانیت گفتم: خب... که چی؟ اصلا معلومه دارید چیکار می‌کنید؟ فرشید با مِن‌مِن گفت: اِممم...آقا چیزه... ما... سعید ادامه‌ی حرفش رو گرفت و گفت: ما تصمیم گرفتیم... یه مدتی شما رو... این‌جا نگه داریم... با حالت تعجب نگاهشون کردم... زبونم بند اومده بود... نگاهی به همشون کردم و گفتم: اون‌وقت برای چی دقیقا؟ رسول با ترس و لرز گفت: برای این‌که... اممم... امیر نگاهی به بچه‌ها کرد و با اطمینان ادامه داد: از اون‌جایی که اصلا به خودتون استراحت نمیدین... ما... ما تصمیم گرفتیم که... که بیاریمتون این‌جا تا چندروز استراحت کنین... همین..! بی‌توجه به وضعِ بد پهلوم، به سرعت از روی صندلی بلند شدم... با حرص گفتم: یه دفعه بگین می‌خواین حبسم کنین دیگه... رسول با لبخند گفت: آفرین آقا.. دقیقا... با اخم نگاش کردم که سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: ببخشید... بعد از مکث کوتاهی گفتم: استغفرالله... من نمی‌فهمم! این‌کاراتون چه معنی‌ایی میده؟ من حالم خوبه... خواستم برم که داوود دستم رو گرفت... با چشمای ملتمسش نگام کرد و گفت: آقا‌ توروخدا... سعید نزدیکم شد و با لبخند کم‌رنگی گفت: محمد‌جان! فقط بخاطر خودت این‌کارو کردیم... چندروز استراحت کن، بعدش قول میدم برمی‌گردیم جای قبلی... کلافه شدم... + هوووف... پس پرونده؟ - داداش باور کن هنوز وقتش نشده.. هروقت وقتش شد، میریم... نفس عمیق و پر از حرصی کشیدم.. دستم رو فرو کردم توی موهام... پارچ‌آب رو از روی میز برداشتم و توی لیوان آب ریختم... با خوردنِ اون لیوانِ‌آب آروم‌تر شدم... رفتم سمتِ تختی که توی اتاق بود که دردشدیدی توی پهلوم پیچید... لبم رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد! دستم رو روی بخیه‌ها فشار دادم تا شاید دردش کمتر بشه... اما برخلاف تصور و میل‌باطنیم این اتفاق نیفتاد و دردِ بیشتری نصیبم شد... چشمام رو بستم... صدای بچه‌ها رو می‌شنیدم که پشت سرِهم حالم رو جویا می‌شدن... دستِ دیگه‌م رو به دیوار گرفتم که چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین... صدای یا‌حسین رسول رو شنیدم... بچه‌ها با نگرانی به طرفم اومدن... رسول با استرس گفت: محمد... محمد‌جان چی شد؟! دستم رو روی سرم گذاشتم... چشمام رو آروم بستم و گفتم: هیچی... یه لحظه چشمام.. سیاهی رفت... رسول و داوود بازوهام رو گرفتن و کمک کردن بلند بشم... با یا‌علی آروم ایستادم... روی تخت دراز کشیدم... امیر از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد با یه سینی غذا برگشت... فرشید درمونده گفت: آقا دیدین حق با ما بود؟ سعید دستم رو گرفت... با غم نگام کرد و لب زد: قربونت برم... داداش فقط چندروز استراحت کن... بعد هر جا تو بگی میریم... داوود ادامه داد: نگران پرونده هم نباشین... بچه‌های مشهد روی سوژه سوارن... هر خبری بشه، فوری اطلاع میدن... امیر سینی غذا رو روی میز گذاشت... روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: آقا لطفا بشینین یکم غذا بخورین... چند دقیقه دیگه وقت داروهاتونه... با معده‌ی‌خالی نمیشه خورد... ضرر داره... بچه‌ها هم تایید کردن... بدون اینکه نگاشون کنم گفتم: اشتها ندارم... رسول نگاه معنا‌داری کرد و گفت: آقا مرگِ من... چشم‌غره‌ای بهش رفتم که لبش رو گاز گرفت و گفت: ببخشید... منظورم اینه که... توروخدا لج‌بازی نکنین... با حرص اما آروم گفتم: لج‌بازی چیه؟ مگه بچم؟ خب اشتها ندارم دیگه... دست خودم که نیست... داوود: آقا خیلی ببخشید اینو میگم... جسارته... ولی اگه نخورین، مجبور میشیم مثل سری پیش، دستتون رو ببندیم... خودمون بهتون بدیم میل کنین... اینبار همشون حرف داوود رو تایید کردن... با بهت نگاشون کردم و بعد سری تکون دادم... سرم رو بالا آوردم و گفتم: خدا... منو نجات بده... فرشید دستم رو گرفت و آروم نشستم... امیر قاشق رو پر کرد و به لبام نزدیک کرد که اخم‌ریزی کردم و معترض گفتم: دیگه داره بهم بر می‌خوره‌ها... دستام سالمه... خودم می‌تونم بخورم... از ترسشون، چیزی نگفتن و مانع نشدن... بچه‌ها رو مجبور کردم چند لقمه با من بخورن... تنهایی اصلا از ‌گلوم پایین نمی‌رفت... لقمه‌ی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: تموم شد... راضی شدین؟ بهم دیگه نگاه کردن و بعد زدن زیر خنده... منم آروم خندیدم... چند دقیقه بعد، داروهام رو خوردم... رو کردم به رسول و گفتم: موبایل من کو؟! سعید گوشیم رو از جیبش بیرون آورد و
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
.. - یا‌حسین... چی شد آقا؟ + خوبم... فرشید جان یواش... - ببخشید آقا... حواسم به بازوتون نبود... + خ
گفت: بفرمایید آقا... ازش گرفتم و روشنش کردم... سرم رو بالا آوردم و رو به بچه‌ها گفتم: اینترنت چرا قطعه؟! داوود با ترس و لرز گفت: اممم... چیزه... صدام ناخواسته بالا رفت... + قطعش کردین که نفهمم آوردینم کجا؟ انقدر ترسیده بودن که هیچی نمی‌گفتن... چشمام رو بستم و گفتم: بیرون لطفا... هم‌زمان گفتن: آقا...... + بیرووووننننن... حرکتی نکردن... + نه... این‌جوری نمیشه... بلند شدم که به سرعت نور از اتاق خارج شدن و در رو پشت سرشون بستن... چند لحظه بعد، آروم خندیدم و سر تکون دادم... دستم رو کنار پهلوم گذاشتم و آروم نشستم... بازم تیر کشید و مثل همیشه از درد، ناخواسته لبم رو گاز گرفتم... لیست تماس‌ها و پیام‌ها رو چک کردم... یا‌خدا... عطیه بیست‌بار زنگ زده بود و پنج‌تا پیام داده بود... عزیز هم چندبار از تلفن‌خونه باهام تماس گرفته بود... وای... خدایا نگرانی واسه عطیه بده... عزیز یه جورایی عادت داره... ولی عطیه..... اَه... چقدر من بی‌فکرم... از خودم و حواس‌پرتیم حرصم گرفت... فوری شماری عطیه رو گرفتم... بوق اول رو که خورد، جواب داد و صدای نگرانش توی گوشم پیچید... - الو محمد؟! + جانِ محمد؟ - وای... خدایا شکرت... کجایی تو؟ چرا گوشیت خاموش بود؟ نگرانت شدم... لبخندی زدم و گفتم: علیکم السلام بانو... - ببخشید... سلام... خوبی؟ + شکر... شما خوبی؟ - الحمدالله... + زهرا و عزیز خوبن؟ صدایی نیومد... دلم هوری ریخت... بعد از چند لحظه مکث گفت: خوبن... + خانومَم این خوبَنی که شما گفتی....... - خوبیم... نگران نباش... خیلی جدی گفت... ترجیح دادم فعلا دیگه در این مورد چیزی نپرسم... عطیه نفس عمیقی کشید و گفت: خب... توضیح؟! نمی‌تونستم بگم بیمارستان بودم... لبام رو تر کردم و برای اینکه دروغ نگفته باشم گفتم: اممم... توضیح که... خب... گوشیم خاموش شد... بعدشم رفتم جایی... نتونستم شارژ کنم... شرمنده که نگران شدی... با مهربونی جواب داد: دشمنت شرمنده... رفتی حرم؟ + بله رفتم... - به‌به... زیارت قبول... لبخند عمیقی زدم... + ممنون... قبول حق باشه... - ان‌شاءالله دفعه بعد که رفتی، به نیابت از من و عزیز هم زیارت کن... مامان اینا هم التماس دعا داشتن... + به روی چشم... - چشمت روشن... میگم... کِی برمی‌گردی؟ + نمی‌دونم... عطیه دعا کن کارا درست پیش بره... اگه همه‌چی همون‌جور که برنامه‌ریزی کردیم انجام بشه، ان‌شاءالله هفته‌بعد برمی‌گردم... - ان‌شاءالله... صداش بغض داشت... دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده... + عطیه‌جان... مطمئنی خوبی؟ - آ..آره... صدای بغض‌دارش اینبار می‌لرزید... همین نگرانیم رو بیشتر کرد... + عطیه جانِ محمد اگه چیزی شده بگو... - جون خودت رو قسم نده... چیزی نشده... فقط... فقط..... با استرس گفتم: فقط چی عزیزم؟ بغضش شکست و با گریه گفت: فقط... دلم برات... تنگ شده... نفسم رو بیرون دادم... طاقت گریه‌هاش رو نداشتم... اشکای عطیه، تیری بود به قلبم... با ناراحتی گفتم: منم دلم برات تنگ شده دورت بگردم.. با صدای گرفته‌ای جواب داد: خدا نکنه... لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: گریه نکن... این مرواریدای خوشگل، فقط باید از سر شوق بریزه..! نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت... + قول میدم زود برگردم پیشتون... فقط شما استرس نداشته باش... بادمجون بم که آفت نداره... ریز خندید... چقدر دلم واسه خنده‌هاش تنگ شده بود... - خیلی‌خب... چشم... + چشمت سلامت... مراقب خودتون باشید... - تو‌ هم همین‌طور... التماس دعا... + چشم... محتاجیم به دعا... یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم... فکرم خیلی مشغول بود... از یه طرف رسول... از یه طرف عطیه... از یه طرف پرونده... خدایا خودت ختم بخیر کن... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چادرم رو روی سرم مرتب کردم و آروم نشستم روی صندلی... فاطمه هم کنارم نشست... نگاهی به دکتر انداختم که داشت یه چیزایی می‌نوشت... استرس داشتم... حس می‌کردم یه چیزی شده... فقط خدا خدا می‌کردم زهرام سالم باشه... لبام رو تر کردم و همون‌طور که سعی می‌کردم از لرزش صدام جلوگیری کنم، آروم گفتم: چ..چیزی شده خانم دکتر؟ سرش رو بالا آورد و به من و فاطمه نگام کرد... این‌بار گفتم: بچم سالمه؟! فاطمه دستم رو گرفت و آروم گفت: بچه مهمه یا خودت قربونت برم؟ جوابی ندادم... اما برای من زهرا مهم‌تر بود... مهم‌تر از خودم..! دکتر نفس عمیقی کشید و رو به من گفت: وزن بچه خیلی کمه... شما خودتم کم‌خونی داری و این خیلی خطرناکه! نمی‌خوام بترسونمت... اما ممکنه زودتر به دنیا بیاد و... این خودش عوارض داره! هم برای خودت و هم برای بچه... باید خیلی بیشتر از قبل خودت مراقبت کنی و به خودت برسی. استرس و هیجان ممنوع! با اینکه هنوز حدود سه ماه مونده، اما به خاطر شرایط خاصت استراحت مطلق... باید به خورد و خوراکتم برسی! یه سری دارو هم میدم... حتما سروقت مصرف کن... ان‌شاءالله که چیزی نیست... زبونم بند اومده بود... بلند شدم و رفتم طرف در که دکتر گفت: دخترم استرس نداشته باش... خدا بزرگه... اگه این مواردی که گفتم رو رعایت کنی، هیچ اتفاقی نمیُفته... با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: ان‌شاءالله... فاطمه از دکتر تشکر کرد و بعد هر دو از مطب بیرون اومدیم... رسیدیم خونه... هر چقدر اصرار کردم، فاطمه نیومد تو... گفت باید بره دنبال بچه‌ها و از مدرسه برشون گردونه... خانواده آقا‌مجید رو هم واسه شام دعوت کرده بود و باید به کارای خونه هم می‌رسید... بعد از یه سلام و احوال‌پرسی مختصر با عزیز و گفتن بخشی از حرفای دکتر، رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم... گوشیم رو برداشتم تا واسه چندمین‌بار به محمد زنگ بزنم... کلی نذرونیاز کردم که این‌بار جواب بده... نگرانش بودم... از طرفی توی این شرایط، فقط شنیدن صداش بود که می‌تونست آرومم کنه... صدای زنگ گوشی، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد... با دیدن اسمِ مخاطب، «محمد‌جانم♥️»، لبخندی روی لبام اومد... ولی اگه جواب بدم و... نفس عمیقی کشیدم و یه صلوات فرستادم تا آروم بشم... بسم‌الله گفتم و فوری جواب دادم... بغضم شکست و شک کرد... مطمئن بودم فکرش درگیرم شده... نمی‌خواستم نگرانش کنم... ولی نشد... دلم می‌خواست زودتر برگرده... حالا که صداش رو شنیدم و باهاش حرف زدم، بیشتر دلتنگش شدم... یه عالم حرف داشتم باهاش بزنم... نفسم رو آه مانند بیرون دادم... یاد یادگارش افتادم... چند ساعتی می‌شد تکون نخورده بود... لبخند کم‌رنگی زدم و دستم رو نوازش‌وار روی دلم کشیدم... + مامانی.. چرا اعلام حضور نمی‌کنی دورت بگردم؟ چرا دیگه شیطونی نمی‌کنی؟ نفسی گرفتم و نگاهم رو به رو به روم دادم... + تو هم دلت واسه بابا تنگ شده... آره؟ بلافاصله بعد از این حرفم، درد کوچیکی توی دلم پیچید... ریز خندیدم و گفتم: قربون دخترم برم که انقدر باباشو دوست داره... زود برمی‌گرده مامان... خیلی زود.. - عطیه‌جان... مادر... با صدای عزیز، بلند شدم... رفتم سمت در و بازش کردم... عزیز روی پله‌ها نشسته بود... + جانم عزیز؟ چرخید سمتم... لبخندی زد و با محبت نگام کرد... - جانت سلامت دخترم... خانم‌طاهری مراسم دعای کمیل گرفته... گفتم اگه دوست داشته باشی، با هم بریم... لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: آره حتما... - پس حاضر شو بریم... چشمی گفتم و به اتاق برگشتم... - راستش بابا.... با صدای در، حرفش نصفه موند... گلوش رو صاف کرد و با لبخند گفت: بفرمایید.. در باز و قامت مامان نمایان شد... لبخندی زورکی زدم... مامان رو به رضا گفت: مادر دوستت پشت تلفنه... مثل اینکه به گوشی خودت زنگ زده... خاموش بودی... تلفن خونه رو گرفته... گفت باهات کار واجب داره... رضا همون‌طور که از اتاق خارج می‌شد گفت: باشه.. ممنون که گفتین... مامان رفت خرید... مرضیه هم که مثل همیشه از صبح دانشگاه بود و هنوز برنگشته بود... به رضا خیره شده بودم که هنوزم داشت با دوستش تلفنی صحبت می‌کرد... حالت چهرش گاهی نگران و گاهی کلافه می‌شد... آخر سر دستش رو کرد توی موهاش و بعدم تلفن رو قطع کرد و رفت سمت اتاقش... به دنبالش رفتم توی اتاق و گفتم: چی شده داداش؟ چرا انقدر پریشونی؟ همین‌طور که کُتِش رو می‌پوشید گفت: باید برم اداره.. احتمالا فردا هم نیام... سوییچ ماشین رو برداشت و چرخید سمتم... - مراقب خودت و مامان و مرضیه باش... خواستم حرفی بزنم که گفت: الان ازم نخواه بگم... باشه؟ سر تکون دادم و گفتم: باشه.. برو به سلامت... لبخند کم‌رنگی زد... تا توی حیاط بدرقش کردم... برگشتم اتاقم و شماره رها رو گرفتم... بوق چهارم رو که خورد، جواب داد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نیم‌ساعت گذشت... امیر و داوود رفته بودن پیش بچه‌های مشهد... فرشید کتاب دعایی دستش بود و آروم زمزمه می‌کرد... رسول هم با لپتاپش مشغول بود... دستم رو زیر چونم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم... تا الان هیچ‌کدوممون جرأت نکرده بودیم بریم اتاق آقا‌محمد... اما دیگه دلم طاقت نیاورد... بلند شدم و رفتم سمت اتاقش... آروم در رو باز کردم... خواب بود... حدس می‌زدم... لبخند محوی مهمون لبام شد... چقدر توی خواب معصوم بود... پتو گوشه‌ی تخت افتاده بود... هوا هم که سردتر از همیشه... آروم آروم جلو رفتم و پتو رو روش کشیدم... با احتیاط کنار تخت نشستم... آروم موهاش رو نوازش کردم... با تُن صدایی پایین لب زدم: ببخشید اگه تند رفتیم فرمانده... ولی باور کن همش به خاطر خودته داداش... آهی کشیدم و ادامه دادم: این همه کار کردی... یه چند روز هم واسه خاطر دل ما و سلامت خودت استراحت کن... داداش محمد... بوسه‌ای به پیشونیش زدم و از اتاق بیرون اومدم... آروم تر از قبل در رو بستم... من اولین عضو تیم بودم... در واقع تیمِ محمد... اون اوایل، همش با خودم می‌گفتم چقدر این آدم جدیه و فاتحم خونده‌ست... اما کم‌کم فهمیدم اشتباه کردم... هر چقدر می‌گذشت، مطمئن‌تر می‌شدم محمد نمونه‌ی کامل یه مرد واقعی و باغیرته که عاشق این مملکت و مردمشه... دیگه از نظر من یه آدم جدی و خشک نبود... شده بود رفیق و برادرم... یه مرد مهربون و با اخلاق... یه دوست صمیمی... شاید برای همین بود که گاهی فراموش می‌کردم فرماندمه و خیلی باهاش صمیمی می‌شدم... - خوابه؟ صدای فرشید، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد... چرخیدم سمتش و جواب دادم: آره... رسول کو؟ - رفت حموم دوش بگیره... آهانی گفتم و به طرف پذیرایی پا کج کردم... نشستم روی کاناپه... فرشید هم کنارم نشست و گفت: خب حالا به نظرت تا کِی نزاریم متوجه مَحَلِمون بشه؟ شونه‌ای بالا انداختم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم: نمی‌دونم... اینو شما باید بگی آقای‌کاراگاه... مسئولیت صفرتاصد این عملیات با تو بوده و هست... - هاهاها... بامزه... خنده‌ی آرومی کردم و گفتم: بزار بیدار بشه... بهش میگیم... قیافه‌ی متفکرانه به خودش گرفت و گفت: اممم... و اگه خواست پا به پای ما کار کنه و استراحت رو تعطیل...، اون‌وقت چی؟ + واسه اونم یه فکری می‌کنیم... چند دقیقه بعد، امیر و داوود برگشتن... داوود فوری رفت توی آشپزخونه و رفت سروقته یخچال... بطری آب رو بیرون آورد و یه نفس سر کشید... بعد از سلام و احوال‌پرسی با امیر رفتم توی آشپزخونه و گفتم: علیک‌سلام آقا‌داوود... بطری رو روی میز گذاشت و همون‌طور که نفس‌نفس می‌زد گفت: س..سلام... س..عید... + یه نفس بگیر برادر... بعدم خونه مجردی نیستا... ما هم هستیم... با بطری سر نکش..! خنده‌ای کرد و گفت: چشم... + بی‌بلا... چی شد؟ چه کردین؟ - من یکم خستم... از امیر بپرس... با تأسف سر تکون دادم و گفتم: حالا انگار چیکار کردی... رفتی نشستی بقل‌دستِ بچه‌ها دیگه... خندید و چیزی نگفت... برگشتم سمت امیر که با فرشید صحبت می‌کرد... + این برادرمون خسته‌ست... شما بگو چی شده امیر‌خان... امیر همون‌طور که پافِرِ سرمه‌ای رنگش رو درمیاورد جواب داد: آقا‌محمد و رسول کجان؟ + رسول حمومه... آقا‌محمدم خوابه... جواب منو بده داداش... نشست روی مبل یه نفره و گفت: صبر کن آقا‌محمد و رسول هم بیان... میگم... نفسم رو بیرون دادم و گفتم: خیلی‌خب... بعد از نماز، یه شام مختصر خوردیم... بچه‌ها خودشون همه کارا رو کردن و نزاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم😶💔 طفلیا خیلی نگرانم بودن... از بچگی از اینکه بقیه کار کنن و من بشینم یه گوشه و تماشا کنم، متنفر بودم... اما چاره‌ای نبود... شستن ظرف‌ها که تموم شد، همه نشستیم دور هم... رو کردم به داوود و امیر که کنار هم نشسته بودن... + خب بچه‌ها... چه خبر؟ داوود فنجون چای رو گذاشت روی میز و نگام کرد... - امروز حدودای ساعت هفت‌ونیمه‌شب سوژه با یه آقای سی‌و‌خورده‌ای ساله ملاقات کرد... + اسمش؟ امیر گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و چند لحظه بعد به دستم داد... - این عکسشه... بهزاد بهادری... ۳۲ ساله... پدر و مادر هر دو مشهدین... ولی چندماه قبل از به دنیا اومدن بهزاد، مهاجرت می‌کنن تهران... عکاسی خونده... الان سه‌ماهه که مشهده و توی یه آتلیه مشغوله کاره... رسول پرسید: خب این آقا چه ربطی به آبِد بَشار داره؟ آبد بَشار همون سوژه‌ای بود که بچه‌ها توی اتاقش شنود کار گذاشتن... امیر جواب داد: ربطش اینه که داییه این آدم، سالهاست که خادم حرم آقاست... آبد باهاش ارتباط می‌گیره و ازش می‌خواد در قبال پول، نقشه‌ی ذهنی و همچنین کتبی کل حرم رو از داییش بگیره... اونم قبول می‌کنه... امروز هم نقشه‌ها رو تحویل آبِد داد... نفس عمیقی کشیدم... + عجججببب... پس‌اینطور... بچه‌ها روش سَوارَن دیگه؟! امیر: بله آقا... خیالتون راحت... + بچه‌ها اینا به احتمال زیاد توی این هفته عملیاتشون
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#سعید نیم‌ساعت گذشت... امیر و داوود رفته بودن پیش بچه‌های مشهد... فرشید کتاب دعایی دستش بود و آروم
رو انجام بدن... خیلی باید مراقبت و هوشیار باشیم..! قطعا این نقشه‌ها رو هم واسه تعیین محل دقیق بمب‌گذاری خواسته... فرشید گفت: آقا چرا گروهک‌های‌تروریستی اکثرا مراکز مذهبی رو هدف قرار میدن؟ + خب اینجور جاها جمعیت زیادی رو به خودش جذب می‌کنه و مردم بیشتری قربانی میشن! این یکی از دلایلشه... از طرف دیگه هم، هدفشون ناامن نشون دادن ایرانه..! می‌خوان بگن ایران امنیت نداره و خلاصه که قصد دارن خودشون رو خوب نشون بدن و بگن نگران مردم ما هستن... و یه دلیل دیگه که واضح‌تر و در عینِ حال مهم‌تره، بی‌زاریشون نسبت به اسلامه!!! بچه‌ها اینا هر کاری که می‌کنن، ته‌تهش هدفِ اصلیشون نابودیه دینِ اسلامه... اونا می‌خوان با بمب‌گذاری و کشتن مردم بی‌گناه، اسلام رو از بین ببرن... به خیالشون با نابودی حرم ائمه «ع»، می‌تونن یادشون و عشق و علاقشون رو که توی دل مردم رَخنه کرده از بین ببرن و در نهایت اسلام فراموش بشه... سعید دنباله‌ی حرفم رو گرفت و گفت: که البته این محاله و حتی توی خوابشونم نمی‌بینن... لبخندی زدم و گفتم: دقیقا! تا وقتی ما زنده هستیم، هرگز به هدفشون نمی‌رسن و به قول سعید توی خواب هم نمی‌بینن... مگه اینکه ما نباشیم تا بتونن به حرم آقا و زوارش آسیب بزنن... لبخند روی لبای بچه‌ها جا خوش کرد و بهم قوت قلب داد... سه روز بعد ⇩ دیروز بهزاد بهادری رو دستگیر کردیم و بعد از بازجویی ازش و کنترل دقیق شنود اتاق عابد، متوجه شدیم امروز بمب‌گذاری انجام میشه... کارها رو به سرعت انجام دادیم و مجوز گرفتیم... فقط چندساعت مونده بود تا عملیات..! اومده بودیم زیارت... خم شدم و سلام دادم... بچه‌ها داخل بودن و به خاطر شلوغی جمعیت، با اصرارهاشون که اذیت میشم و ممکنه دردم دوباره شروع بشه، من توی صحن بودم... این چندروز به اندازه کافی استراحت کرده بودم و حالم بهتر شده بود... سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم... نفسی گرفتم و با آقا دردودل کردم... + آقا‌جان... کمکمون کنین بتونیم از حرمتون و زائرانتون دفاع کنیم و نذاریم کسی آسیبی ببینه... زمان به سرعت گذشت و وقت عملیات شد... یه‌بار دیگه نقشه رو مرور کردیم... + بچه‌ها خوب گوش کنید! سعید و تیمش ضلع شرقی و غربی و مصطفی و تیمش ضلع شمالی و جنوبی رو پوشش میدن... رسول و بچه‌های سایبری توی وَن می‌مونن و با پرنده ما رو پوشش میدن... بقیه هم طبق نقشه، توی قسمت‌های مختلف حرم مثل ضریح، قسمت زیرزمینی و باقیه بخش‌ها پخش میشن... دوتا از بچه‌ها هم توی پوشش خادم هستن... در صورت مشاهده سوژه، خبر میدین... توجه داشته باشین که سوژه قطعا مسلحه، اما ما زنده می‌خوایمش! پس تا حد امکان از اسلحه استفاده نمی‌کنید... مگه اینکه بخواد مقاومت کنه... با نیروی انتظامی هم هماهنگ شده که در صورت نیاز بهمون ملحق بشن... سوالی نیست؟ کسی چیزی نگفت... + یا‌علی... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: آرامش قبل از طوفان..! پ.ن2: تشکر می‌کنم از دوستای عزیزم که در نوشتن پارت قبل کمکم کردن🙃✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy