حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
خدایا نکنه... وای...
توی خواب چنان دادی زده بودم که همه داشتن نگام میکردن...
گفتم خواب؟
خدایا شکرت... همش کابوس بود...
آقامحمد دستم رو گرفت و گفت: خواب بد دیدی؟
آروم سرم رو بالاپایین کردم...
با لبخند آرامشبخشش گفت: چیزی نیست... خیره ان شاءالله...
از مهماندار خواست برام آب بیاره...
چند دقیقه بعد، هواپیما نشست...
بچهها هم اومدن پیشمون...
بالاخره پیاده شدیم...
مهرداد و مرتضی که از بچههای مشهد بودن، اومده بودن دنبالمون...
قرار شد اول بریم هتلی که چندتا از سوژهها هستن و فعلا اونجا مستقر بشیم...
توی راه، حرم آقا رو از دور دیدیم و سلام دادیم...
رسیدیم هتل...
سوژهها بیرون بودن و حالا وقت خوبی بود برای استراحت...
اما هیچکدوم خسته نبودیم...
نشستم روی کاناپه...
لپتاپم رو گذاشتم روی زانوهام و بازش کردم...
با چیزایی که دیدم، دوباره پرت شدم به یکهفتهپیش...
نگاهم سر خورد روی محمد که داشت چای میریخت برامون...
اگه... اگه واقعا...
نه... امکان نداره...!!!
درست از روزی که اون مدارک رو برام ارسال کردن، مهربونتر از همیشه شده...
شاید... شاید اینا نشونهست...
شاید خدا میخواد بهم بگه آدمی به مهربونی و پاکی محمد، نمیتونه به کشورش، مردمش و مهمتر از اون... به رفیقاش خیانت کنه...
حالم خیلی بد بود...
لپتاپم رو بستم...
بعد از برداشتن کاپشنم، بیتوجه به صدا زدنای محمد و بچهها زدم بیرون...
#سعید
واقعا درکش نمیکردم...
چندروز بود خیلی عوض شده بود...
دقیقا یکهفته قبل از اومدنمون...
خیلی تویِ خودشه...
رسولی که همیشه پرانرژی بود و با همه شوخی میکرد، الان دیگه خیلی با کسی حرف نمیزنه...
رسولی که همیشه لبخند به لبش داشت، حالا انگار لباش رو بهم دوختن... درست مثل یه خط صاف...
غم و بیحالی شده مهمون چهرهی بانمکش...
وقتی ازش میپرسیم چی شده، طفره میره و بهانه میاره که خستهست و ما زیادی حساس شدیم...
در صورتی که اینطور نیست و همه مطمئنیم یه اتفاقی افتاده...!
آقامحمد سینی چایها رو گذاشت روی میز که گفتم: عه... چرا شما زحمت کشیدین؟
نشست کنارم و گفت: زحمتی نیست... سعید تو میدونی رسول چشه؟
+ نه آقا... خودمم بدجور نگرانشم...
- خواهرت نمیدونه؟
+ دروغ چرا... خودِ سارا زنگ زده بود از من میپرسید...
آقامحمد روبه فرشید گفت: تو نمیدونی آقای شوهرخواهر؟
فرشید خندید و گفت: آقامحمد شما چرا؟
آقامحمد هم آروم خندید و گفت: منظورم اینه خانمت نمیدونه رسول چشه؟
- ریحانه این هفته زیاد با رسول حرف نزده... اصلا خبر نداره...
امیر گفت: شاید مشکل شخصی داره و نمیخواد ما بدونیم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: فکر نکنم... اگه مشکل شخصی باشه، ریحانهخانم یا سارا میدونن... یا حداقل واسه سبکشدن هم که شده به یکی از ما میگه...
داوود با لحن نگرانی گفت: آقامحمد میترسم کار دست خودش بده!
جوسازی کردم و زود گفتم: داوود نکنه الان رفت خودشو بندازه جلوی ماشین؟
رنگ داوود پرید!
آقامحمد با اخم گفت: سعید نکنه دلت میخواد خودتو ببرم پرت کنم جلوی ماشین؟
بچهها زدن زیر خنده...
آقامحمد هم قیافه جدیش رو از بین برد و خندید که باعث خندهی منم شد...
چند دقیقه بعد، رسول اومد و جلوی چشمای متعجب و نگران ما، بی هیچحرفی رفت توی اتاقش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: کابوس...!!!
پ.ن2: سعیدو بفرستیم زیر ماشین؟!😊🔪🚗😂
پ.ن3: این پارت رو با کمک یکی از دوستای خوبم نوشتم و خیلی ازش ممنونم که کمک کرد🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_137
#رسول
نشستم روی پلهها...
به حرم آقا که روبهروم بود خیره شدم...
گنبد طلاییش مثل یه نگین میدرخشید...
اشکام بارید...
با صدای گرفتم گفتم: سلام آقاجون... آقا شما رو به جوادتون قسم یه راهی پیش پام بزارید... آقا بخدا خستم... نمیدونم باید چیکار کنم... اصلا نمیدونم چی درسته و چی غلط... خودتون کمکم کنید... آقا... شما که میدونید محمد چقدر مَردِه... شما که میدونید ارادتش بهتون تا چه حد زیاده... خودتون کمکمون کنید... یه کاری کنید این قضیه ختم به خیر بشه...
بلند شدم و اشکام رو پاک کردم...
به رسم ادب، دستم رو روی سینم گذاشتم و خم شدم...
آروم لب زدم: اسلامعلیکیاعلیابنموسیالرضا...
حالم که بهتر شد، برگشتم اتاقمون...
همون جای قبلی بودم...
از سرما میلرزیدم...
یهو حس کردم گرم شدم...
چرخیدم عقب و با دیدن محمد زبونم بند اومد...
کاپشنش رو درآورده بود و انداخته بود روی شونههای من...
نباید میزاشتم بره...
دستش رو گرفتم و با التماس گفتم: م... محمد اینجا کجاست؟ چ... چرا ما اینجاییم؟
بیتوجه به سوالام، پیشونیم رو بوسید و با بغض گفت: حلالم کن رسول... حلالم کن...
رفت...
حلالم کن... حلالم کن...
صداش مدام توی مغزم میپیچید...
از خواب پریدم...
با ترس نگاهی به اطراف انداختم...
داوود کنارم خواب بود...
توی اتاق بودیم...
نفس عمیقی کشیدم...
بازم کابوس...
پارچی که روی میز بود رو برداشتم و یه لیوان آب ریختم...
یه نفس سر کشیدم و آروم گفتم: یاحسین...
نگاهم رفت سمت پنجره...
پنجره باز بود و هوا هم سرد...
بلند شدم و بستمش...
نگران محمد بودم...
میترسیدم خوابم تعبیر بشه...
آروم در اتاقشون رو باز کردم...
امیر و محمد...
هر دو خواب بودن...
خدایا... چرا محمد انقدر توی خواب مظلومه؟!
لبخندی زدم و توی دلم کلی قربونصدقش رفتم...
آرومتر از قبل در اتاق رو بستم و به اتاق خودمون برگشتم...
کنار داوود دراز کشیدم...
ساعدم رو گذاشتم روی پیشونیم و چشمام رو بستم...
با کلی فکر و خیال خوابم برد...
#محمد
بعد از نماز صبح، دیگه نتونستم بخوابم...
فکرم درگیر رسول بودم...
کاش میگفت مشکلش چیه...
یه حسی بهم میگفت قضیه مربوط به منه...
میز رو چیدم...
بچههای مشهد روی سوژهها سوار بودن...
امیر رو فرستاده بودم که اگه خبری شد، اطلاع بده...
اتاقما انتهای هتل بود و از بقیهی اتاقها دورتر بود...
بلند گفتم: آقایون تنبلا... بلند شین صبح شده...
انگار که نه انگار...
نفس پر حرصی کشیدم...
بلند شدم و رفتم طرف اتاق سعید و فرشید...
در رو باز کردم و گفتم: بیدار شین دیگه...
دریغ از یه حرکت کوچیک...
داشتم از حرص منفجر میشدم...
ساعت نزدیکای ۱۱ بود و اینا هنوز خواب بودن...
نفس عمیقی کشیدم...
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و به اعصابم مسلط باشم...
جلوتر رفتم و با لبخند صداشون زدم...
+ فرشیدجان... آقاسعید... بیدار شین دیگه... نزدیک ظهرهها...
فرشید به پهلو خوابید و با صدای ضعیفی گفت: آقا پنجدقیقه دیگه...
اعصابم خورد شد...
صدام بیاراده بالا رفت و داد زدم: دِ بیدار شین دیگهههه...
مثل برق از جاشون پریدن...
حتی رسول و داوود هم از خواب پریدن و اومدن توی اتاق...
همشون با ترس به من نگاه کردن...
کم مونده بود خندم بگیره...
اما ظاهر جدیم رو حفظ کردم..
با اخم به ساعت مُچیم اشاره کردم و گفتم: ساعت چنده؟
صدای خوابآلود رسول اومد که گفت: آقا عقربش کنده...
زدن زیر خنده...
بالش فرشید رو که هنوز داشت چرت میزد از زیر سرش کشیدم و پرت کردم سمت رسول که جاخالی داد و خورد توی سر داوود که هنوز گیجِ خواب بود...
سعید داشت از خنده ریسه میرفت...
داوود و فرشید هم دستاشون روی سرشون بود و هنوز توی عالم خواب بودن...
رسول هم که فقط با خنده نظاره میکرد..
با درموندگی گفتم: من از دست شماها چیکار کنم آخه؟!
دیشب علیرغم اینکه بچهها کلی اصرار کردن، شام نخوردم... اشتها نداشتم و میلم نمیکشید...
امروز هم منتظر بودم بچهها بیدار بشن و با هم صبحانه بخوریم...
ضعف داشتم...
به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم...
سر خوردم و افتادم روی زمین...
صدای نگران رسول به گوشم خورد...
- یاخدا...
دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
با صدای داد آقامحمد، هر دو از خواب پریدیم...
به سرعت خودمون رو رسوندیم به اتاق...
سرم رو ماساژ میدادم با حرص به رسول که ریزریز میخندید نگاه میکردم...
خواب از سر هممون پرید...
دویدم طرف آقامحمد و کشیدمش توی بغلم...
+ یاعلی... آقا... آقا چی شد یهو؟
رسول با نگرانی گفت: آقا غلط کردیم... توروخدا بیدار شین...
فرشید و سعید خوابوندش روی تخت...
رنگش پریده بود و تنش یخ بود...
گوشیم رو برداشتم و به امیر گفتم دکتر خبر کنه و خودش هم بیاد...
بعد فوری رفتم توی آشپزخونه که دیدم صبحانه آمادست...
پس بگو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چرا انقدر اصرار داشت بیدار بشیم...
الهی بمیرم...
چقدر مفصل بود...
معلوم بود خودش لب نزده...
افکار آزاردهنده رو پس زدم و با یه لیوان آب برگشتم توی اتاق...
اول چندقطره ریختم روی صورتش...
وقتی افاقه نکرد، جوگیر شدم و آبو یه جا ریختم روی صورتش...
#محمد
با حس اینکه صورتم خیس شده، از خواب پریدم...
چشمام تار میدید و نفسنفس میزدم...
کمکم همهچیز واضح شد...
بچهها بالای سرم بودن و ذوقزده اما با نگرانی نگام میکردن..!
دستی به صورت خیسم کشیدم...
+ چ..چی شده؟
داوود دستم رو گرفت و گفت: آقا بخدا از دستم در رفت... اول چندقطره ریختم... بهوش نیومدین... بعد نگران شدم یه جا همشو ریختم...
یادم اومد...
ضعف داشتم...
چشمام سیاهی رفت و...
عجب... پس قضیه اینه...
همه خندیدیم و داوود با لبخند سرش رو پایین انداخت و از خجالت سرخ شد...
رسول برام دستمال آورد و صورتم رو خشک کردم...
صدای زنگ واحد اومد...
خواستم بلند شم که سعید دستش رو روی سینم گذاشت و مانع شد...
چشماش رو باز و بسته کرد و گفت: من باز میکنم...
امیر کنار تخت نشست و با نگرانی گفت: آقا بهترین؟
نگاهی به سعید انداختم و گفتم: برادر من میزاشتی برسه بعد همه چیزو میگفتی...
اونم لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت...
رو به امیر گفتم: خوبم... خبرِ جدید؟
نفسی گرفت و گفت: آقا الان دقیقا ۳ روزه که سوژه توی این هتل اقامت داره... اما خب به دلایلی بچهها هنوز نتونستن شنود کار بزارن... فقط یکیدوبار به عنوان پیشخدمت هتل براش غذا بردن که متاسفانه چیز زیادی دستگیرشون نشده...
+ اینجوری نمیشه... همین امروز باید اقدام کنیم...
فرشید گفت: چیکار کنیم آقا؟
فکری به سرم زد!
+ امیر و رسول... آماده باشین که باید وارد عمل بشیم! با هماهنگی، اینترنت ساختمون رو قطع میکنیم... بعد شما به عنوان تعمیرکار وارد اتاقش میشین و میگین بررسیهاتون نشون میده مشکل از واحد اونه..! یکیتون یه جوری حواسش رو پرت میکنه و اون یکی فوری شنود رو کار میزاره... فقط خیییلی مراقب باشین که به هیچوجه نباید شک کنه!!!
داوود با خوشحالی گفت: آقا این فوقالعادهست...
رسول هم دنبالهی حرف داوود رو گرفت و گفت: ایول آقا... فقط... چه جوری حواسشو پرت کنیم؟
کمی فکر کردم و بعد گفتم: وانمود کن حالت بد شده... البته دور از جونت... امیر ازش میخواد که برات آب بیاره... توی این فاصله شنود رو کار بزارید!
همه حرفم رو تایید کردن...
داوود رو به امیر گفت: به دکتر خبر دادی؟
متعجب گفتم: دکتر واسه چی؟!
امیر رو کرد به داوود و گفت: آره... الاناست که برسه!
+ با شمام! دکتر برای چی؟!
صدای زنگ در اومد...
فرشید بلند شد و گفت: من باز میکنم...
سعید: منم میرم استقبال...
سعید هم دنبالش رفت...
از اتاق بیرون رفتن...
امیر هم گفت: آقا با اجازتون من برم یکم آب بخورم... گلوم خشک شده...
منتظر جوابم نشد و اونم رفت...
رو به رسول گفتم: دکتر واسه چی خبر کردین؟
- آقا داوود خبر داد...
داوود هول شد و ما مِنومِن گفت: اممم... چیزه...
توجهی نکردم و گفتم: جواب منو بده رسول... دکتر واسه چی اومده؟ مگه من چِم شده؟
خواست چیزی بگه که انگشتم رو به علامت تهدید مقابلش گرفتم و گفتم: به جون خودم تو هم بخوای جواب ندی یا چرت و پرت بگی، من میدونم و تو..!
همین که خواست چیزی بگه سعید و فرشید و امیر به همراه مرد میانسالی که روپوش پزشکی تنش بود، وارد اتاق شدن...
چشم غرهای به بچهها رفتم و آروم لب زدم: دارم براتون...
دکتر بعد از معاینه گفت: الان دقیقا چقدر از زمان مجروحیتتون میگذره؟!
+ حدودا یکماه و نیم...
نفس عمیقی کشید...
~ عجب... پس چرا زخمتون هنوز خوب نشده؟!
سرم رو به علامت نمیدونم تکون دادم و گفتم: نمیدونم والا...
رسول گفت: برای اینکه از خودش مراقبت نمیکنه... اصلا حواسش به خودش نیست...
بقیه هم تایید کردن...
وای... عجب گیری افتادم خدا...
~ اینجور زخما معمولا بعد از دو تا سه هفته خوب میشن... معلومه اصلا مراقبت نکردین که هنوز تازست..! آخرینبار کی پانسمانش رو عوض کردین؟!
+ دو روز پیش...
~ خب کار اشتباهی کردین... باید هر روز پانسمانش عوض بشه... لطفا دراز بکشید...
به ناچار قبول کردم و آروم دراز کشیدم...
چند دقیقه بعد از رفتن دکتر، با بچهها صبحانه خوردیم...
خیلی سرحال نبودن...
دکتر باهاشون حرف زده بود و مطمئن بودم به خاطر همینه...
+ چیزی شده؟
بهم دیگه نگاه کرد و بعد به من...
+ من شما ها رو بزرگتون کردم... میدونم یه چیزیتون شده... چرا به من نمیگین؟
سعید گفت: چیزی نشده آقا...
امیر ادامه داد: فقط یکم نگرانتونیم...
+ شما گفتین و منم باور کردم... راستشو بگین! دکتر چی بهتون گفت؟
رسول: گفت... به خاطر اتفاقات اخیر... فشار زیادی روتون بوده... هم جسمی... هم روحی... عصبانیت... استرس و... هیجان زیاد... براتون خوب نیست...
+ همین؟
با لبخند ادامه دادم: یعنی به خاطر این ناراحتین؟
چیزی نگفتن...
+ هزاربار گفتم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
چرا انقدر اصرار داشت بیدار بشیم... الهی بمیرم... چقدر مفصل بود... معلوم بود خودش لب نزده... افکار آز
بازم میگم... من حالم خیلی خوبه... از شما هم سالمترم...
با جملهی آخرم، همه خندیدیم...
خوشحال بودم که تونستم حالشون رو بهتر کنم...
اگه دردم کمتر میشد، دیگه همه چی درست بود...
امیر و رسول حاضر شدن...
دوربینا رو هک کرده بودیم...
قرآن رو برداشتم و بالای سر بچهها گرفتم...
بعد از اینکه بوسیدنش و از زیرش رد شدن، بغلشون کردم و گفتم: دیگه سفارش نکنما... خیلی مراقب باشین..!
رسول گفت: چشم... لطفا شما هم انقدر استرس نداشته باشین...
خندیدم و گفتم: چشم استاد...
نشستم کنار داوود و به مانیتور خیره شدم...
زیر لب ذکر میگفتم و از خدا میخواستم همه چیز درست پیش بره...
#رسول
خیلی استرس داشتم...
بسمالله گفتم و آروم در زدم...
در رو باز کرد و نگاهی به سرتاپامون انداخت...
سرش رو به علامت چیکار دارین تکون داد...
+ نحن مصلحون... الإنترنت معطل ونعتقد أن المشكلة في وحدتك... (ما تعمیرکار هستیم... اینترنت قطع شده... احتمال میدیم مشکل از واحد شما باشه...)
امیر ادامه داد: اسمحوا لي أن آتي وأطلع عليك؟! (اجازه میدین بیایم تو و بررسی کنیم؟!)
سر تکون داد و کنار رفت...
رفتیم داخل...
چند دقیقه الکی خودمونو مشغول نشون دادیم...
اولش زل زده بود به ما و کنار نمیرفت...
دستام از استرس میلرزید و حسابی عرق کرده بودم...
چند لحظه بعد، رفت کنار پنجره و سیگاری روشن کرد...
امیر همونطور که مشغول بود خیلی آروم گفت: رسول مرگ من آروم باش... ضایعبازی درنیار...
نفس پرحرصی کشیدم...
امیر چشکی زد و طبق برنامه وانمود کردم حالم بد شده و نفسم بالا نمیاد...
امیر راستیراستی رنگش پریده بود...
با نگرانی بهش گفت: صديقي مريض... هل تحضر له كأس ماء؟ (دوستم حالش بد شده... میشه یه لیوان آب براش بیارین؟)
بیحرف رفت سمت آشپزخونه...
همین که از جلوی دیدمون رفت، مشغول وصل کردن شنود به میزش شدم...
دستام میلرزید...
امیر هم کمک میکرد...
یهو اومد...
میکروفون از دستم افتاد...
وای... اگه دیده باشه، همهمیز تمومه...
با نگرانی بهش نگاه کردیم...
مشکوک شد...
لیوان آب رو گذاشت روی میز...
خواست بیاد جلو که......
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: طولانی🌪
پ.ن2: که......؟!
لینک ناشناس مخصوص نظرات👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16458811665516
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_138
#مائده
دنبالش رفتم و گفتم: داداش بگو دیگه...
چرخید سمتم و کلافه گفت: خواهر قشنگم... عزیز دلم... باور کن بابا خوبه...
+ چشمات دودو میزنه... مطمئنم یه چیزی شده و تو به ما نمیگی...
کلافهتر از قبل سرش رو تکون داد و رفت توی اتاق...
تصمیم گرفتم از تکنیک مخصوص خودم و مرضیه استفاده کنم که همیشه جواب میده...
رفتم توی اتاق...
دستش رو توی دستم گرفتم که برگشت سمتم و گفت: جانم؟
خیره به چشمای قشنگش گفتم: داداشی... عزیز دل خواهر... قربونت برم... فدات بشم... الهی دورت بگردم...
- عهههه... خدا نکنه... مائده تو که میدونی من چقدر روی قربون صدقه رفتن حساسم..! خصوصا اگه از خودت یا مرضیه مایه بزاری...
سرم رو پایین انداختم و با خجالت گفتم: خب... دقیقا چون حساسی... قربون صدقت رفتم...
- ببینمت...
سرم رو آروم بالا آوردم...
نگاهی بهم انداخت...
سرش رو تکون داد و با خنده گفت: از دست تو مائده...
ریز خندیدم...
نفس عمیقی کشید و با لبخند کمرنگی گفت: آجی الان دیرم شده... باید برم اداره... ولی قول میدم شب که برگشتم، همهچیز رو بهت بگم! خوبه؟!
نشستم روی تختش...
به یه نقطهی نامعلوم خیره شدم و گفتم: پس یه چیزی شده...
روبهروم زانو زد...
با غم نگام کرد و دستش رو روی پام گذاشت...
- الهی رضا فدات بشه... نگران نباش قربونت برم...
آروم گفتم: خدا نکنه... ولی قول دادی بگیها...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم... اصلا دستتو بده که مثل همیشه قول بدیم...
با ذوق سر تکون دادم...
دستامون رو بهم قفل کردیم و همزمان با هم گفتیم: قول قول قول...
هر دو خندیدیم که مرضیه اومد توی اتاق و مثلا دلخور گفت: خوب با هم خلوت میکنینها... حالا دیگه من غریبه شدم؟ اصلا بزار بابا بیاد بهش میگم...
رضا با خنده رفت سمتش...
پیشونیش رو بوسید...
دستش رو روی سینش گذاشت و خم شد و گفت: ما مخلص آبجیکوچیکه هم هستیم...
بعد برگشت سمت من و ادامه داد: مگه نه مائده؟!
+ صددرصد...
بالاخره بعد از کلی خنده و شوخی، رضا رفت اداره...
مرضیه رفت تا به درساش برسه...
منم رفتم توی آشپزخونه و به مامان کمک کردم تا شاید فکرم درگیر بشه و نگرانیم کمتر...
#فرشید
دکتر قبل از رفتن، باهامون حرف زد...
حرفاش مدام توی ذهنم تکرار میشد...
- همونطور که به خودشم گفتم، زخمش باید دو سه هفته پیش خوب میشده... اما چون مراقبت نکرده، درمانش به تعویق افتاده... که این اصلا خوب نیست! اگه بازم بخواد بیتوجهی کنه، قطعا زخم عفونت میکنه و این میتونه خیلی دردسرساز و صدالبته خطرناک باشه..! مشخصه توی این مدت، فشار روحی و جسمی زیادی روش بوده... بخاطر همینم استرس، عصبانیت و هیجانِ زیاد براش بده... بیشتر کنارش باشید... مواظبش باشید و هواشو داشته باشید... نزارید به خودش فشار بیاره... چه جسمی و چه روحی! ان شاءالله اگه این موارد رو رعایت کنه، حالش بهتر میشه...
خدایا... آخه چطور؟ همیشه محمد هوامونو داشته و مواظبمون بوده...
حالا ما چطور هواشو داشته باشیم؟ اصلا... اصلا ما که مراقبت از فرمانده رو بلد نیستیم...
خدایا خودت این ماجرا رو ختم بخیر کن و هوای داداشمو داشته باش...
با صدای یاحسین محمد، به خودم اومدم و نگران به طرفشون رفتم...
#رسول
خواست بیاد جلو که صدای زنگ واحد اومد...
همین که رفت، فوری وصلش کردم...
امیر دستش رو کنار گوشش گذاشت و آروم گفت: سعید نتو وصل کن... سریع...
مرده برگشت...
امیر چرخید سمتش و با لبخند گفت: تم حل المشكلة يا سيدي... (مشکل حل شد آقا...)
اونم گوشیش رو برداشت و بعد از چک کردن و مطمئن شدن، سر تکون داد و به در اشاره کرد...
فوری رفتیم بیرون...
#محمد
از طریق دوربینی که با امیر بود، تصویر داشتیم...
رسول داشت میکروفون رو نصب میکرد که یهو مرد عرب از آشپزخونه بیرون اومد...
یاحسینی گفتم...
فرشید اومد سمت من و داوود و با نگرانی گفت: چی شده آقا؟
چیزی نگفتم و فقط به مانیتور اشاره کردم...
هیچکس توان حرف زدن نداشت...
رفت طرف بچهها...
از استرس، تپش قلب گرفته بودم...
فوری با بچههای مشهد تماس گرفتم که یه نفر بره و زنگ واحدشو بزنه تا بچهها کارشون رو انجام بدن...
خدایا خودت مواظبشون باش...
خداروشکر مجتبی به موقع رسید...
نفس راحتی کشیدم...
هدفون رو از روی گوشم برداشتم و گذاشتم روی میز... میشه گفت پرت کردم!
درد پهلوم از یه طرف و تنگی نفس از طرف دیگه خیلی اذیتم میکرد...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم که سعید دستش رو گذاشت روی شونم و آروم و با لحنی نگران گفت: محمد خوبی؟
به تکون دادن سرم اکتفا کردم...
صدای زنگ در اومد...
داوود خواست بلند شه که گفتم: تو بشین... من باز میکنم...
در رو باز کردم که رسول و امیر اومدن توی اتاق...
رسول نشست روی مبل و سرش رو بین دستاش گرفت...
حالم خوب نبود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نمیخواستم تند رفتار کنم.. امّا عصبانیت و نگرانی باهم ترکیب شده بودن و دیگه نمیتونستم تحمل کنم..!
با حرص رفتم طرفش و بازوش رو گرفتم و بلندش کردم..
با غم و کمی تعجب نگاهش رو بهم دوخت..
با صدای نسبتاً بلندی گفتم: مغز متفکر تیم ما اینه رسول؟
سرش رو پایین انداخت...
+ رسول! وقتی باهات صحبت میکنم منو نگاه کن..!
یکم سرش رو بالا آورد...
+ رسول این تویی؟
با صدایی که از ته چاه در میومد و میلرزید گفت: آقا میشه بعدا حرف بزنیم؟
+ نه نمیشه! هربار به یه بهونهای از جواب دادن طفره رفتی... رسول عوض شدی... نمیگم بد شدی، امّا دیگه رسول سابق نیستی..! جدی شدی، سرت توی کار خودته، اصلا تمرکز نداری، کمحرف شدی، کابوس میبینی، کمغذا شدی...
ولوم صدام بالاتر رفت و تقریبا داد زدم: چته رسووولللل؟
سعید دستش رو گذاشت روی شونهم و آروم گفت: محمد جان آروم باش، برات خوب نیست...
نفس عمیقی کشیدم و اینبار با صدای آرومتر خطاب به رسولی که فقط با بغض نگاهم میکرد گفتم: رسول وقتی عاشق شدی انقدر حالت بد نبود... انقدر غریبه شدیم؟
نشستم روی صندلی...
آهی کشیدم...
دستم رو روی سرم گذاشتم و گفتم: حتما من کاری کردم که تو به خودت اجازه نمیدی حرف دلتو بهم بگی...
با همون بغض اومد و کنارم زانو زد...
دستش رو روی پام گذاشت...
لب باز کرد و گفت: آقامحمد توروخدا اینجوری نگید... باور کنید اینطور نیست...
+ اتفاقا همینه... مشکل از منه... نتونستم براتون رفیق واقعی باشم...
اینبار سرش رو روی پام گذاشت و با گریه گفت: آقا بخدا اینجوری نیست... به جون خودتون که میدونید چقدر برام عزیزید اینطور نیست... قول میدم برگشتیم تهران همه چیزو براتون تعریف کنم... اما... اما لطفا... الان ازم نخواین...
لبخند کمرنگی زدم...
دستی به موهای فِرِش کشیدم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باشه... گریه نکن... این همه صبر کردیم... این چندروزم روش...
سرش رو بالا آورد...
+ پاشو برو دست و صورتت رو بشور استاد... بعدم بیا با امیر یه لقمه غذا بخورین... موقع ناهار وقت نشد...
داوود گفت: آقا خودتونم چیزی نخوردینا...
چرخیدم سمتش و چشمغرهای بهش رفتم...
رسول با نگرانی گفت: آره آقا؟!
جواب ندادم که درمونده گفت: چرا اینجوری میکنین با خودتون؟ مگه دکتر نگفت باید به خورد و خوراکتون برسید و مواظب باشید؟
+ چرا انقدر شلوغش میکنی؟ چیزی نشده که...
اینبار امیر گفت: چیزی نشده؟! رنگ به روتون نمونده آقا...
+ بخدا اگه بازم بخوایین گیر بدین پا میشم میرم یه اتاق جدا واسه خودم میگیرم...
دیگه چیزی نگفتن...
بلند شدم که یه لحظه سرم گیج رفت...
دستم رو به میز تکیه دادم و چشمام رو بستم...
صدای رسول به گوشم خورد و بعد بازوم کشیده شد...
رسول: محمد چی شدی؟
صدای نگران داوود توی گوشم پیچید...
- وقت داروهاشه... الان میارم...
آروم چشمام رو باز کردم و با لبخند بیجونی گفتم: چیزی.. نیست... یه ذره.. استراحت.. کنم... خوب میشم...
رسول کمکم کرد و آروم روی تخت دراز کشیدم...
با غم گفت: بمیرم الهی...
+ عه.. این.. چه حرفیه..؟ خدا..نکنه...
سعید دستگاه فشارسنج رو آورد...
فرشید دستم رو گرفت و با استرس لب زد: آقا رنگ به رو ندارین...
سعید: بزار فشارشو بگیرم...
فرشید بلند شد و سعید جاش نشست...
اما انقدر استرس داشت که حواسش به پهلوم نبود و موقع نشستن، آرنجش خورد به محل زخمم...
+ آخ...
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و به پهلو خوابیدم...
ذکر گفتنای بچهها و صدای لرزونشون بدتر از دردم بود...
سعید: آقا غلط کردم... بخدا انقدر نگران شدم، اصلا حواسم نبود...
دستی که کنار زخمم بود، کاملا خیس شده بود...
+ خو..بم...
درد امونمو بریده بود...
انقدر شدتش زیاد بود که به ملافهی تخت چنگ میزدم...
چشمام رو بستم...
+ آخ..خدا...
داد و فریاد بچهها رو شنیدم...
مطمئن بودم باز کارم به بیمارستان کشیده میشه...
چون صدای فرشید که با ترس به اورژانس زنگ زده بود رو شنیدم...
نفسام به شماره افتاده بودن...
بچهها سعی داشتن هوشیار نگهم دارن...
رسول: محمد... محمدجانم... مرگ رسول چشماتو باز کن داداش...
سعید: آقا... آقا اشتباه کردم... ببخشید... توروخدا باز کن چشماتو محمد...
داوود، فرشید و امیر هم با اضطراب و ترس صدام میزدن...
اما من نه توان جواب دادن داشتم و نه نای باز کردن چشمام رو...
کمکم صداشون مبهم شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
دنبال تختش رفتیم...
ماسک اکسیژن روی صورت رنگپریدش جاخوش کرده بود...
چشمای آرومش حالا بسته بودن...
با عجله بردنش توی یه اتاق و نزاشتن ما بریم تو...
همونجا روی زمین نشستم و دستام رو فرو کردم توی موهام...
فرشید مدام راه میرفت...
سعید خیلی بیقراری میکرد و فکر میگفت مقصره...
رسول و امیر هم سعی داشتن آرومش کنن...
هر چی از قرآن بلد بودم خوندم...
چند لحظه بعد، صدای رسول اومد که گفت: من میرم حرم...
سرم رو بالا آوردم که دیدم روبهروم روی زانوهاش نشسته...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نمیخواستم تند رفتار کنم.. امّا عصبانیت و نگرانی باهم ترکیب شده بودن و دیگه نمیتونستم تحمل کنم..! ب
به چشمای سرخش خیره شدم...
با صدای گرفته گفتم: الان؟
- آره... همین الان! میخوام برم از آقا خواهش کنم محمدو بهمون برگردونه... میخوام التماسش کنم داداشمونو اَزَمون نگیره...
با بغض بغلش کردم و گفتم: التماس دعا... مراقب خودت باش...
- محتاجیم به دعا... تو هم مراقب خودت باش... حواست به بچهها باشه... مخصوصا سعید... باشه داداش؟
لبخند تلخی زدم و گفتم: باشه داداش...
شونم رو بوسید و رفت...
#رسول
چشمم که به گنبدطلایی رنگ خورد، اشکام سرازیر شد...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب سلام دادم:
السلامعلیکیاضامنآهو...
بعد از ماهعسلمون، دیگه سعادت نداشتم بیام مشهد...
با پاهای لرزون رفتم به سمت ورودی حرم...
کفشام رو همونجا درآوردم...
دلم برای خنکیِ موزاییکهای حرم و گنبد طلاش تنگ شده بود...
هندزفری رو توی گوشم گذاشتم...
همونطور که نگاهم به روبهرو بود، ولوم گوشیم رو زیاد کردم...
نوحه مورد علاقهم توی گوشم پیچید...
(اومدم تنهای تنها...
من همون تنهاترینم...
اومدم تو این غریبی...
زیر سایهتون بشینم...)
آروم آروم روبهجلو قدم برمیداشتم...
(اومده دوباره اونکه...
بیقرار و سر به زیره...
همهی حاجتش اینه...
پای پرچمت بمیره....)
امامرضاجونم...
میشه همینجا بمیرم؟
توی حرمت...
من نمیتونم از اینجا دست بکشم...
نمیتونم دوباره برگردم تهران آقاجون...
میخوام بمونم پیشخودت...
(اومدم با آه و گریه...
این قشنگترین سلامه...
همهی داروندارم...
اشک روی گونه هامه...)
آره، من جز این اشکها هیچی ندارم...
جز کولهبارگناه هیچی ندارم آقاجان...
با کلی دعا اومدم...
میدونم که خودت بهتر میدونی توی دلم چه خبره...
اومدم که خودت گره از کارم باز کنی...
اومدم که دلمو گره بزنم به پنجرهفولادت رضاجانم...
دستامو بگیر... که به مویی بندم..!
(از خودم گلایه دارم
منو از خودم جدا کن
روم سیاهه یاابنالزهرا...
تو برای من دعا کن...)
بیتوجه به اطرافم با چشمای خیس گنبد رو مینگریستم...
قدمهام سستتر شده بودن...
(یاابنالزهرا... یاابنالزهرا... یاابنزهرا... یاابنزهرا...
امام رضا...)
خودت این مشکلو حل کن آقا...
خودت به دادمون برس...
آقا من داداشمو از خودت میخوام...
میدونی اگه نباشه منم نیستم...
سپردمش دست خودت...
(نکنه تو التهاب... روسیاهیا بمونم... امشبم بگذره و من... از رفیقام جا بمونم...)
به دیوار سرد حرم تکیه دادم و روی زمین نشستم...
صدای مداحی رو بیشتر کردم...
چشمم به کبوترسفیدرنگی افتاد که توی حیاط راه میرفت...
(دل من هواتو کرده...
من هوامو از تو میخوام...
اومدم بگم که امسال...
کربلامو از تو میخوام...)
زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم روشون...
هقهقم بلند شد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: #شاید_طوفان😊🔪
پ.ن2: احساسی و غمانگیز🙂🍃
پ.ن3: ممنونم از دوستای خوبم که توی نوشتن این پارت کمکم کردن🙃✨
لینک ناشناس مخصوص نظرات👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16461486391006
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_139
#امیر
سعید روی صندلی نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود..
به زور تونسته بودیم یکم آرومش کنیم..
نگاهم به فرشید افتاد که سرش رو به دیوار تکیه داده بود و به رو به روش خیره شده بود.
داوود رفته بود توی محوطه تا یه هوایی بخوره..
دکترا هنوز از اتاق بیرون نیومده بودن و ما هم اجازه نداشتیم بریم توی اتاق..
همه نگران بودیم..
کنار سعید نشستم..
دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم: سعید..
سرش رو آروم بالا آورد..
با دیدن چشمای سرخ و خیسش، قلبم به درد اومد..
+ خوبی؟
سر تکون داد و دوباره به زمین خیره شد...
لب باز کردم چیزی بگم که با بیرون اومدن دکتر و پرستارا از اتاق، پشیمون شدن و به همراه سعید رفتیم طرف دکتر..
سعید زود گفت: چی شد دکتر؟
نگاه پزشک بینمون چرخید..
- نِسبَتِتون باهاش؟!
هر سه همزمان گفتیم: برادراشیم...
نفس عمیقی کشید..
- متاسفانه زخمش عفونت کرده... باند رو که باز کردیم، کاملا خونی بود... معلومه اصلا حواسش نبوده... همین کمتوجهی کار دستش داده..!
دنیا روی سرم آوار شد..
دکتر که چهره های رنگپریده و نگرانمون رو دید گفت: البته فعلا خطر رفع شده.. زخمش رو شستشو دادیم.. بخیه زدیم... اما اگه بازم بخواد توجه نکنه و استراحت کافی نداشته باشه، قطعا این اتفاق براش تکرار میشه..! البته با شدت بیشتر! حتی شاید خدایی نکرده عفونت وارد خونش بشه.. اون موقع ممکنه کاری از دست ما هم بر نیاد..!
صدای گرفتهی سعید، باعث شد سرم رو بالا بیارم و نگاش کنم.
- م.. میشه.. ب.. ببینمش؟
دکتر جواب داد: فعلا بخاطر داروهای بیحسی و آرامبخشها بیهوشه.. اما تا یکساعت دیگه بیدار میشه.. البته احتمالش هست به خاطر تاثیر داروها، باز هم بخوابه که هیچاشکالی نداره.. ممکنه دردش زیاد باشه... که طبیعیه.. اگه غیرقابل تحمل شد، مجدد آرامبخش تزریق میکنم که استراحت کنه.. امشب رو هم مهمون ما هست...
توی دلم گفتم: محمد اگه کارد به استخونشم برسه، نمیگه درد داره.. غیرقابل تحمل که دیگه چیزی نیست...
چند دقیقه بعد، سعید رفت توی اتاق آقامحمد..
منم از پشت شیشه نگاشون میکردم..
محمد هنوز بیهوش بود...
نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم پلک محمد لرزید..
اول فکر کردم توهمه..
اما نبود... واقعا داشت بیدار میشد..
حالا دیگه چشمای قشنگش باز بود..
منو دید..
از زیر ماسکاکسیژن، لبخند بیجونی زد..
الهی بمیرم..
رنگ به رو نداشت...
آروم دستش رو بالا آورد..
منم همین کار رو کردم..
نگاهش رفت سمت سعید..
منم رفتم طرف فرشید و گفتم: فرشید.. محمد بهوش اومده...
با خوشحالی گفت: جدی میگی؟
سرم رو تکون دادم..
- الهی شکر..
+ من میرم به داوود خبر بدم..
سری تکون داد..
از سالن بیرون اومدم و وارد محوطه شدم..
چشم چرخوندم تا داوود رو پیدا کنم که با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد..!
#محمد
آرومآروم چشمام رو باز کردم..
نور چشمم رو میزد و تار میدیدم..
بعد از چندبار پلکزدن، واضحتر دیدم..
سقف و لامپهای سفید و آشنا..
وای.. طبق معمول، بیمارستان..!
درد داشتم... اما کم بود و قابلتحمل..
آروم سرم رو به سمت راست چرخوندم که دیدم امیر، پشت شیشهست و با لبخند و نگرانی نگام میکنه..
لبخند بیجونی زدم و دستم رو آروم بالا آوردم..
اونم همین کار رو کرد..
نگاهم افتاد به سعید که سرش رو روی میلهی تخت گذاشته..
لبخند کمرنگی روی لبام نقش بست...
همین که خواستم صداش کنم سرش رو بلند کرد...
با دیدنم، بغض کرد و قطره اشکی روی گونش ریخت...
سرش رو پایین انداخت..
معلوم بود شرمندهست..
آخ خدا.. منو بکش...
ولی اینجوری عذابم نده...
خدایا حاضرم همین الان جونمو بگیری، ولی شرمندگی داداشمو نبینم...
نفس پر دردی کشیدم و ماسکاکسیژن رو پایین آوردم...
+ ا..لهی.. مُحَ..مد.. بِمی..رِه و.. اشکِ..تو.. نَبی..نِه...
- خدا نکنه...
+ گ... گر..یه.. نَ..کُن... اَش..کایِ.. تو و.. ب..بَچه..ها.. دا..غونم.. می..کُنه...
- چشم...
سرش رو روی دستم گذاشت...
+ دلم واسه گرمای دستات تنگ شده بود...
لبخند زدم...
خواستم یکم جابهجا بشم که به پهلوم فشار اومد و بدجور درد گرفت...
چشمام رو آروم بستم...
+ آی..
از شدت درد، نفسم گرفت...
لب پایینیم رو گاز گرفتم...
دست سعید رو که توی دستم بود، فشار دادم...
صدای نگرانش توی گوشم پیچید...
- چی شد محمد؟
ماسک رو آروم روی دهن و بینیم گذاشتم...
به زور چشمام رو باز کردم و با نفسنفس گفتم: خو..بم...
- قربونت برم.. دکتر گفت نباید خیلی تکون بخوری و به خودت فشار بیاری... میخوای اگه دردت زیاده بگم آرامبخش برات بزنن؟
به چشمای سیاهش خیره شدم و با لبخند کمرنگی گفتم: نه... می..شه.. ت..تَحَ..مُلِش.. کرد...
- مطمئن باشم؟
سرم رو آروم تکون دادم...
نفس عمیقی کشید...
- خیلیخب...
همون لحظه تیم پزشکی وارد اتاق شدن...
دکتر بعد از
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
معاینه گفت: خدا خیلی بهتون رحم کرده... اگه عفونت وارد خونتون میشد، اتفاقات خوبی نمیافتاد..! البته هنوزم خطر هست... بیشتر حواستون به خودتون باشه...
سرم رو برای تایید حرفش تکون دادم...
نفسکشیدن برام راحتتر شده بود و برای همین نیازی به اکسیژن مصنوعی نبود...
خداروشکر از اون ماسک لعنتی راحت شدم...
دکترا رفتن بیرون...
اما سعید موند...
چند لحظه به سکوت گذشت که رو بهش گفتم: بچهها.. کُ..جان؟
- رسول رفت حرم... بقیه اینجان... ولی دکتر گفت فقط یه نفر میتونه پیشت باشه...
گیجِ خواب بودم...
میدونستم اثر داروهاست...
پلکام رو به زور باز نگه داشته بودم...
انگار سعید هم فهمید که گفت: داداش من میرم بیرون که استراحت کنی... اگه کاری داشتی صدام کن...
+ ب..با..شه...
دستم رو بوسید که با اخمِریزی گفتم: من.. جون.. ندارم.. دَس..تَمو.. کنار.. بکشم... تو که.. نباید.. سواِس..تِفاده.. کنی..!
ریز خندید و گفت: ببخشید...
با خندهی آرومی سر تکون دادم و گفتم: از.. دَس..تِ.. شما..ها...
بعد از رفتن سعید، به قصد خواب چشمام رو بستم...
دردم داشت بیشتر میشد...
اما خستگی و بیحالی بهش غلبه کرد و کمکم خوابم برد...
#داوود
بالاخره جواب داد و صدای آرومش، توی گوشم پیچید...
- جانم داوود؟
با عصبانیت و صدایی که سعی در کنترل وُلومِش داشتم گفتم: معلومه کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟ مگه قرار نشد زود برگردی؟ الان نزدیک یکساعت گذشته... نباید یه خبر بدی؟ نمیگی دلمون هزارراه میره؟
- داداش یه نفس بگیر... حرمم دیگه...
دستی لای موهام کشیدم...
+ هوووف... نمیتونستی یه خبر بدی بگی دیر میای؟
- ببخشید... یادم رفت...
مکثی کرد و گفت: محمد چطوره؟
+ نمیدونم... من الان توی محوطم...
- آها... خب پس اگه خبری شد بهم بگو...
+ باشه... میگم... نمیای؟
- دیگه طاقت ندارم توی اون وضعیت ببینمش... بهوش اومد میام...
محمد رو میگفت...
حقم داشت...
+ هر طور راحتی... مراقب خودت باش...
- همچنین... به بچهها سلام برسون...
+ حتما...
- یاعلی...
+ علییارت...
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم توی جیبم...
چشمم افتاد به باغبون...
داشت با شلنگ به درختها آب میداد...
جلوتر رفتم و با لبخند گفتم: خسته نباشین پدرجان...
چرخید سمتم...
صورتش پر از چینوچروک بود و خستگی توی چشماش موج میزد...
با این حال، با لبخند جواب داد: سلام پسرم... مونده نباشی...
+ میشه این شلنگ رو بدین به من؟
با تعجب گفت: چرا پسرم؟
+ یه ذره حالم بده... میخوام که.....
سرم رو پایین انداختم...
انگار خودش فهمید که گفت: باشه جوون... فقط خیلی خیس نکن... زمستونهای مشهد خیلی سرده... خدایی نکرده سرما میخوری...
+ چشم... مراقبم...
شلنگ رو ازش گرفتم و نشستم روی زانوهام...
بسمالله گفتم و سرم رو گرفتم زیر آب...
سرد بود...
سرما توی استخونام نفوذ کرد...
اما خوب بود...
چون من به این سرما نیاز داشتم...
مغزم خنک شد...
فکر و خیالا کمکم محو شدن و ذهنم خالی شد...
- چیکار میکنی داوود؟
با صدای نگران امیر، سرم رو بالا آوردم و چرخیدم عقب...
رو به روم ایستاده بود و نگام میکرد...
شلنگ رو به مرد باغبون دادم و گفتم: ممنونم... خیلی آروم شدم...
باغبون با مهربونی گفت: خواهش میکنم...
امیر بعد از یه سلام و عذرخواهی کوتاه از باغبون، بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشوند...
+ عههه... امیر وایسا دیگه...
ایستاد..
بازوم رو از دستش کشیدم و آروم ماساژ دادم..
+ چته داداش؟ آروم برادر...
آروم اما با حرص گفت: این چه وضعیه واسه خودت درست کردی پسر؟ نمیگی دور از جونت سرما میخوری آقامحمد بیچارمون میکنه؟
+ چه ربطی داره؟
- نه مثل اینکه نکته رو نگرفتی...
تازه فهمیدم منظورش چیه...
با ذوق گفتم: واقعا؟؟؟
- بله واقعا..
+ حالش چطوره؟
- بهتره...
+ خداروشکر... پس بزار من یه زنگ به. رسول بزنم..
+ نه نه...
ابروهام بالا پرید و با بهت گفتم: چرا؟
- داوودجان.. تو که میدونی چندوقته توی خودشه.. بزار یکم با خودش خلوت کنه.. سر فرصت بهش خبر میدیم...
حق با امیر بود...
رسول نیاز داشت تنها باشه!
+ آره.. راست میگی...
با لبخند گفت: بیا بریم بالا... سرتو خشک کن دور از جونت سرمانخوری..!
کشدار گفتم: چشششم امیرخااان..
هر دو خندیدیم و بعد به طرف سالن رفتیم...
#سعید
از اتاقش بیرون اومدم...
فرشید بلند شد و به سمتم اومد..
- بهتره؟
+ آره خداروشکر... امیر کجاست؟
- رفت به داوود خبر بده...
سری تکون دادم و نشستم روی صندلی..
فرشید کنارم نشست و گفت: دکتر گفته باید حداقل یکهفته استراحت کنه.. وگرنه دور از جونش حالش بدتر میشه..
کلافه گفتم: حرفی میزنیها فرشید.. محمد کِی تا حالا یکهفته استراحت کرده که این بار دومش باشه؟
- این دفعه فرق داره..!
+ نمیتونیم که زندانیش کنیم..
- شایدم بتونیم!
چرخیدم سمتش و گفتم: چی میگی واسه خودت؟
- یه نقشه دارم که اگه بگیره نورعلینوره..!
+ چی؟!
با بهت بهش
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
معاینه گفت: خدا خیلی بهتون رحم کرده... اگه عفونت وارد خونتون میشد، اتفاقات خوبی نمیافتاد..! البته
خیره شدم..
- چیه؟ تا حالا پسرِ خوشگل ندیدی؟
خندهای کردم و بعد گفتم: فرشید احیاناً سرت به جایی نخورده؟
- نچ...
+ بابا خب آقامحمد بیچارهمون میکنه...
- حالا ما انجامش میدیم... بقیشم... خدا بزرگه..
از دور امیر و داوود رو دیدم...
+ بزار به بچهها بگیم...
- خیلیخب...
فرشید همهچیز رو براشون توضیح داد...
داوود: عالیه... ولی بعدش بیچاره میشیم...
فرشید جواب داد: آقایدهقانفداکار... مسئولیت این کار از صفر تا صد با منه..! همه چی تحت کنترله داداش...
داوود هم راضی شد...
امیر گفت: به رسول خبر دادین؟
+ نه هنوز...
داوود: من بهش میگم...
نیمساعت بعد، بچهها رفتن حرم و منم رفتم اتاق محمد...
#محمد
+ سعید..
- جانم آقا؟
+ جانت سلامت... تو چرا با بچهها... نرفتی حرم؟!
- گفتم بمونم پیش شما که تنها نباشین و اگه چیزی احتیاج داشتین، به خودم بگین...
+ ببخشید... به خاطر من... نتونستی بری... زیارت...
با دلخوری گفت: این چه حرفیه آقا؟ وظیفم بود...
مکثی کرد و ادامه داد: حالا بچهها که برگشتن، منم میرم...
+ سعیدجان... باور کن... تو مقصر نیستی... من خودم مراقب... نبودم...
با ورود دکتر به اتاق، حرفم نصفه موند...
~ خب آقایحسنی... حالتون چطوره؟ بهترین؟
+ خوبم... شکر...
~ خیلیم عالی... ولی امشب رو مهمون ما هستید!
حالم گرفته شد و گفتم: میشه با رضایتِ... خودم برم؟
سعید با کلافگی گفت: میبینین دکتر؟ دفعه قبل هم با رضایت خودش مرخص شد... به حرفای دکترشم هم توجه نکرد...
دکتر نگاهی به سعید کرد و سری به علامت تاسف تکون داد...
بعد رو به من گفت: شما چرا انقدر لجبازی؟ یه امشبو بمون... فردا خودم ترخصیت میکنم دیگه...
همین که خواستم جوابش رو بدم از اتاق بیرون رفت...
نگاه پر از حرصی به سعید انداختم که با درموندگی گفت: آقا خب بمونید دیگه...
نمیتونستم امشب بمونم...
همینطوریش از پرونده بیخبر بودم...
اگه امشب هم میموندم، همه چی تموم بود..!
از طرفی دلم هوای حرم رو کرده بود...
فکری به سرم زد..!
+ سعیدجان...
- جانِ سعید؟
+ میگم که... من یکم ضعف دارم...
با نگرانی لب زد: ای وای... دکتر گفت فشارتون هم پایینه... برم یه چیزی براتون بگیرم...
ایول... نقشم گرفت...
رفت سمت در...
یهو ایستاد و چرخید سمتم...
با فکر اینکه نکنه پشیمون شده باشه یا فهمیده باشه قصدم چیه، تنم یخ کرد...
جلوتر اومد و گفت: چی میخورین براتون بگیرم؟
نفس راحتی کشیدم...
کمی فکر کردم و بعد گفتم: اممم... یدونه کیک... کفایت میکنه...
لبخند کمرنگی زد...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم فرمانده...
+ چشمت سلامت... آقایمهندس...
پوکرفیس بهم نگاه کرد و بعد هر دو خندیدیم...
یکم عذابجدان داشتم...
اما باید میرفتم!
همین که از رفتن سعید مطمئن شدم، سِرُم رو با درد زیاد کندم و آروم از تخت پایین اومدم...
نفسم هرازگاهی تنگ میشد و درد پهلوم هم اضافه میشد...
اما تحمل میکردم...
رفتم سمت کمدی که توی اتاق بود...
خداروشکر بچهها برام لباس آورده بودن...
لباسای بیمارستان رو با لباسای خودم عوض کردم...
یه یادداشت برای سعید گذاشتم که نگران نشه...
رفتم طرف در که در کمال ناباوری فهمیدم قفله...
محکم کوبیدم توی در...
+ اَه... لعنتییی...
نگاهی به اطراف انداختم...
یه سنجاق به ملافهی تخت وصل بود...
لبخندی شیطانی زدم...
رفتم طرف تخت...
به کمک سنجاق و سوزن سِرُم، در رو باز کردم...
نگاهی به اطراف انداختم...
کسی حواسش بهم نبود...
البته مطمئن بودم خیلی زود میفهمن...
ولی دلم طاقت نمیاورد بیشتر از این اینجا بمونم... اونم در صورتی که میتونستم حرم باشم...
آروم در اتاق رو بستم و بیسروصدا از بیمارستان زدم بیرون...
یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت حرم...
دستم رو کنار زخمم گذاشتم...
میشد فهمید تازه بخیه شده...
نفس پر دردی کشیدم...
از دور گنبد طلای آقا پیدا بود...
اشک توی چشمام جمع شد...
- از کجا اومدی جوون؟
با صدای مرد راننده، به خودم اومدم...
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: از تهران اومدم...
- خوش اومدی... خیلیوقته نیومدی زیارت... آره؟
آخرینبار، سهسال پیش بود...
انقدر مشغلم زیاد بود که وقت نکرده بودم بیام..
سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... سهسالی میشه نیومدم...
- تنها اومدی؟
+ نه.. با دوستام اومدم... اونا زودتر رفتن حرم...
- عجب... ان شاءالله حاجتروا بشی..
+ ممنون..
بالاخره رسیدیم...
خواستم کرایه رو حساب کنم که یادم افتاد پولِ زیادی همراهم نیست...
خم شدم رو به مرد مسنی که راننده بود گفتم: ببخشید آقا... من عجلهای اومدم... متاسفانه خیلی پول همراهم نیست...
کرایه رو گرفت با خوشرویی گفت: عیب نداره پسرم... همین کافیه... بقیشم حلالت... فقط واسم دعا کن که خیلی محتاجم.. از یه شهر دیگه اومدی.. مهمون آقایی.. دعاتو میشنوه و حتما جوابتو میده..!
لبخند محوی زدم و گفتم: چشم... انشاءالله..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خیره شدم.. - چیه؟ تا حالا پسرِ خوشگل ندیدی؟ خندهای کردم و بعد گفتم: فرشید احیاناً سرت به جایی نخورد
+ آخ...
چشمام رو آروم بستم..
صورتم از درد جمع شد..
با نگرانی گفت: چی شد آقا؟
چشم باز کردم و با لبخند جواب دادم: چیزی نیست...
دستش رو از روی پهلوم برداشت و گفت: جاییتون درد میکنه؟
فوری گفتم: نه نه... خوبم ممنون...
- به هر حال ببخشید اگه دردتون اومد...
+ این چه حرفیه؟ خدا ببخشه...
- التماس دعا...
+ محتاجیم به دعا...
بازرسی هم تموم شد و بالاخره وارد صحن شدم..
دستم رو روی قلبم گذاشتم و خم شدم...
+ السلامعلیکیاعلیابنموسیالرضا...
آرومآروم جلو رفتم...
توی همین چندثانیه، صورتم از اشک خیس شده بود...
توی دلم با آقا حرف میزدم...
سلام آقاجون... نوکر بیمعرفتتون اومده... ببخشید که همیشه با یه کولهبار غم و غصه و گناه میام... ببخشید که جز زحمت چیزی براتون ندارم... ببخشید که شرمنده و بیوفام... :)💔
آقاجان خستم... روحم از این همه سختی به تنگ اومده... درمون دردام تویی رضاجان... آقا میشه یه نگاهی به این بندهی بیسروپات بندازی؟ بخدا که حالم خوب نیست... فقط تو میتونی خوبم کنی آقا...
گوشهای دنج و خلوت پیدا کردم و آروم نشستم...
زانوهام رو بغل کردم و سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم...
شعری که عاشقش بودم توی ذهنم اومد و گریم شدت گرفت...
آمدهام... آمدم ای شاه پناهم بده ~ خط امانی ز گناهم بده...
ای حرمت ملجأ درماندگان ~ دور مران از در و راهم بده...
ای حرمت ملجأ درماندگان ~ دور مران از در و راهم بده...
لایق وصل تو که من نیستم ~ لایق وصل تو که من نیستم... اذن به یک لحظه نگاهم بده..! رضاجان...
آقا میدونم لیاقت ندارم...
ولی شما ضامن آهو شدی... ضامن منم بشو...
یه کاری کن به آرزوم برسم و بیام پیشش...
آقا خستم... خستهتر از خسته...
دلم یه خواب راحت میخواد آقاجون...
خوابی که وقتی بیدار بشم، ببینم اونجاییم که سالهاست آرزومه...
آقا خودت میدونی توی دلم چه غوغاییه...
تو بشو قرار دل بیقرارم... شاهخراسان...
اشکام رو پاک کردم...
کتاب دعایی برداشتم و شروع به خوندن زیارتنامه کردم...
شبکههای ضریح رو گرفتم و سرم رو بهش تکیه دادم...
چشمام رو بستم...
زیرلب برای همه دعا کردم و تَهِشَم واسه خودم دعای شهادت کردم...
دلم نمیومد برم...
ولی چارهای نبود...
اگه نمیرفتم، بچهها نگرانم میشدن...
بلند شدم...
دستم رو روی سینم گذاشتم و بدون اینکه برگردم، با احتیاط به عقب رفتم...
نزدیک خروجی بودم که صدای آشنایی به گوشم خورد...
- آقامحمد...
صدا... صدای رسول بود...
خداخدا کردم توهم باشه...
برگشتم که با رسول، سعید و امیر رو به رو شدم...
کممونده بود از حال برم...
بزاقدهنم رو قورت دادم...
اومدم به راهم ادامه بدم که داوود و فرشید جلوم سبز شدن...
وای خدا... همینو کم داشتیم...
حالا چی بهشون بگم؟
سعید دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: محمدجان بریم...
توی چشماش نگرانی و ناراحتی پیدا بود...
همراهشون رفتم...
امیر درِ جلو رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید آقا... فقط لطفا آروم بشینید... به پهلوتون فشار نیاد...
با احتیاط نشستم...
امیر در رو بست و خودشم نشست...
سعید راننده بود و امیر و رسول عقب نشسته بودن...
فرشید و داوود هم با موتور بودن...
اومدم چیزی بگم که یهو پارچهی سیاهی جلوی چشمام اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: چی شد؟!😶💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_140
#مائده
تا رضا برسه، مردم و زنده شدم...
مدام صلوات میفرستادم و ذکر میگفتم که آروم بشم...
بعد از ناهار و نماز، رفتم اتاقش و با کلی اصرار راضی شد واقعیت رو بگه...
قلبم توی دهنم میزد...
با استرس گفتم: داداش جون به لب شدم... بگو دیگه...
نفس عمیقی کشید...
معلوم بود گفتنش برای خودشم سخته...
بالاخره لب باز کرد و گفت: راستش بابا........
#رسول
+ نهههه...
داوود مثل خودم گفت: آرهههه...
+ دیوونهها میدونید اگه آقامحمد بفهمه چه بلایی سرمون میاره؟؟؟
فرشید گفت: آقاجان... من به بچهها هم گفتم... مسئولیت این عملیات، صفرتاصد با خودمه..!
امیر گفت: اووو... همچین میگه عملیات هر کی ندونه فکر میکنه میخوایم مجرم دستگیر کنیم... فرماندهی خودمون رو میخوایم واسه چندروز ببریم یه جای دیگه استراحت کنه... همین..!
داوود و فرشید خندیدن...
اما من با این حرف امیر، بدنم گر گرفت...
اگه... اگه محمد...
حتی نمیتونستم بهش فکر کنم...
با صدا زدنای بچهها، به خودم اومدم...
داوود گفت: داداش اگه دیگه در ابر ها سیر نمیکنی، افتخار بده بریم محلقرار...
+ وقت دنیااا رو میگیری با این نمکات دهقانجان...
با خنده سر تکون داد...
کنار رواق دارالحجه ایستادیم...
گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و شماره سعید رو گرفتم که زود جواب داد...
- جانم رسول؟
+ کجا موندین پس؟
- ت.میمِ آقامحمدم دیگه...
خندهای کردم و گفتم: وای خدا... چطور بهت شک نکرده؟
- از ترس اینکه بفهمه، انقدر از ماشینِ فاصله گرفتم، چندبار گمش کردم...
+ عجب... کی میرسید؟
- نزدیکیم... تقریبا دهدقیقهی دیگه حرمیم... با بچهها هماهنگی؟
+ آره... قرارمون شد رواق دارالحجه... همه هستیم...
- حله... فعلا یاعلی...
+ علییارت...
داوود بلافاصله گفت: چی شد رسول؟
چشم از گوشی برداشتم و به داوود نگاه کردم...
+ دهدقیقه دیگه میرسن...
همهی حواسم پِیِ آقامحمد بود...
داداشم به پهنای صورت اشک میریخت...
اولینبار بود گریش رو میدیدم...
دلم براش کباب شد..
از همیشه مظلومتر شده بود..
بمیرم واسه دلش...
خدایا آخه چطور ممکنه بندهای که انقدر خوبه و واسه امام غریبمون اشک میریزه، به کشوری که عاشقشه و مردمی که حاضره واسه امنیتشون جون بده، خیانت کرده باشه؟!
توی همین فکرا بودم که سوزشی توی پهلوم حس کردم..
دستم رو روی پهلوم فشار دادم و چرخیدم سمت راست..
+ چته فرشید؟ آروم داداش...
فرشید پوکرفیس نگام کرد و گفت: ببخشید ولی به من یاد دادن وقتی یه نفر رو دهبار با ملایمت صدا میزنی و اون به افق خیره شده و جواب نمیده، باید باهاش برخورد فیزیکی کنی...
+ اون وقت اینو کی به شما یاد داده؟!
- خودت...
لبام مثل خط صاف شدن و بچهها ریز خندیدن که یهو امیر گفت: بچهها آقامحمد داره میره سمت خروجی... آماده باشید...
فرشید و داوود طوری که آقامحمد نبینتشون، جلوتر رفتن و من و سعید و امیر هم رفتیم سمت آقامحمد...
چشمای محمد رو که بستم حس خیلی بدی بهم دست داد...
یعنی اگه اون مدارک واقعی باشه...
حتی تصور اینکه یه روز بخوایم محمد رو با این وضعیت ببریم جایی دیوونهام میکرد!
واسه هزارمینبار از ته دلم آرزو کردم و از خدا خواستم اون مدارک دروغ باشه..
#محمد
با تعجب و کمی عصبی گفتم: چیکار میکنید؟
صدای رسول رو شنیدم که گفت: آقا صبر کنید... همه چیز روشن میشه...
خواستم چشمام رو باز کنم که صدای سعید اومد...
- آقا اگه به ما اعتماد دارید دست به چشمبندتون نزنید..! دور از جون نمیخوایم بلایی سرتون بیاریم که...
+ آخه این مسخرهبازیا یعنی چی؟
امیر: آقا تحمل کنید... میگیم بهتون...
کلافه شدم...
+ هوووففف... لاالهالاالله...
رسول گفت: سعید روشن کن بریم...
صدای استارتزدن اومد و چند لحظه بعد، حرکت ماشین رو حس کردم...
بعد از حدود نیمساعت، انگار ماشین توقف کرد...
صدای باز شدن در اومد و بعد صدای رسول که خیلی نزدیک بود...
- آقا دستتونو بدید به من...
با حرص گفتم: یعنی چی این کاراتون؟ مگه خودم نمیتونم راه برم؟
صدای داوود به گوشم خورد که گفت: بله خودتونم میتونید برید... اما الان چشماتون بستهست... خدایی نکرده میخورید زمین...
+ ای خدا... ببین کارم به کجا رسیده...
یکیشون که حدس زدم رسول باشه دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده بشم...
سعید بازوی راستم و رسول بازوی چپم رو گرفته بودن و راهنماییم میکردن...
سعید: آقا لطفا وایسین...
ایستادم...
رسول: آقا اینجا دهتا پله میخوره... توروخدا مراقب باشید... عجله نکنید... آروم بیاین که یه وقت خدایی نکرده بخیههاتون باز نشه...
+ خیلیخب...
زیر لب بسمالله گفتم و اینبار با کمک فرشید پلهها رو پایین رفتم که یهو سرم گیج رفت و بازوم کشیده شد...
همونلحظه سوزشی توی بازوم حس کردم...
صدای نگران فرشید به گوشم خورد.