حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_134
#رسول
مدارکی که نشون میداد... رفیقم... داداشم... فرماندم... خیانت کرده... یعنی... یعنی محمد... جاسوسه...
از طریق ایمیل محمد، یه سری اطلاعات سری و محرمانه درباره سازمان، به مامورین ارشد mi6 ارسال شده بود...
مغزم کشش نداشت...
نمیتونستم تحلیلش کنم...
اما... اما با وجود این مدارک، همه چیز ثابت شده بود...
کم مونده بود اشکم دربیاد...
ای خدا... آخه یعنی چی؟ چطور ممکنه واقعا؟
محمد توی همهی این مدت کنار ما بوده...
زحمت کشیده... صادقانه کار کرده...
اصلا امکان نداره...
به خودم اومدم و با خودم گفتم باید هر طور شده ردشو بزنم!
اما دیر شده بود... خیلی دیر...
کاملا سفید کرده بود و هیچردی از خودش به جا نزاشته بود...
لعنتی... معلوم بود خیلی حرفهایه...
عصبی شدم و دستمو محکم کوبیدم روی میز...
همه نگاهها برگشت سمتم...
اما برام مهم نبود و توجهی نکردم...
چند دقیقه بعد، داوود صدام زد و گفت آقامحمد کارمون داره و خواسته بریم اتاقش...
قبل از اینکه کسی ببینه، صفحه رو بستمو با حالی خراب رفتم سمت اتاق آقامحمد...
توی همچین شرایطی، سفر مشهد جور شده بود...
خدایا بزرگیتو شکر...
الان آخه؟!
هعی...
ولی حتما یه حکمتی توشه...
دوباره همون صفحه رو آوردم...
من... من نباید میزاشتم کسی این مدارکو ببینه... حتی خودِ محمد! چون مطمئنن براش بد میشه...
تا وقتی من زندم و پشت این سیستم نشستم، امکان نداره بزارم کسی از این ماجرایی که مطمئنم تهمته با خبر بشه...
فکری به سرم زد...
فوری همه مدارکی که برام ارسال شده بود رو توی یه پوشه جمع کردم و بعد از کلی رمزگذاری، مخفیش کردم...
یه حسی بهم میگفت نباید پاکشون کنم...
عینکم رو از روی چشمام برداشتم و گذاشتم روی میز...
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم...
یاد حرفای آقامحمد افتادم...
وقتی بچهها رفتن، محمد منو نگه داشت و چند دقیقهای باهام حرف زد...
گفت باید به خدا توکل کنم...
خدایا... تو خودت شاهدی محمد چقدر واسه این پرونده زحمت کشیده...
خودت میدونی چقدر پاکه...
فقط تو میدونی کی پشت این ماجراست...
خدایا ببخش که بهش دروغ گفتم...
خودت کمکم کن...
یه کاری کن همه چیز درست شه...
آروم چشمام رو بستم و اجازه دادم مغزم یکم استراحت کنه...
#محمد
بچهها رفتن و فقط رسول به خواست من موند...
نشستم پشت میزم و بهش اشاره کردم بشینه که گفت: راحتم آقا...
+ من ناراحتم... بشین آقارسول...
لبخند کمرنگی زد و نشست...
+ خب... میشنوم...
- چیو آقا؟
+ خودتو به اون راه نزن استاد...
- آقا منظورتونو متوجه نمیشم...
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم...
+ اتفاقی افتاده؟!
- چه اتفاقی؟
+ اینو تو باید بگی!
درمونده نگام کرد و گفت: آقا باور کنین اصلا متوجه نمیشم راجعبه چی حرف میزنین...
پوکرفیس نگاش کردم و گفتم: به قول خودت داری در برابر فهمیدن مقاومت میکنی!
خندید...
چشم غرهای بهش رفتم که سرش رو پایین انداخت و با لبخند و صدای آرومی گفت: ببخشید...
+ رسول من چندساله دارم با تو کار میکنم... خوب میشناسمت... با یه نگاه میتونم بفهمم توی دلت و فکرت چی میگذره... کاملا مشخصه یه چیزی شده و بهم ریختهای... این فقط حرف من نیست...! حتی بچهها هم فهمیدن تو یه چیزیت شده... خب به من بگو... شاید بتونم کمکت کنم...
آروم سرش رو بالا آورد...
انگار میخواست یه چیزی بگه...
امیدوار نگاش کردم...
نفهمیدم چی شد که منصرف شد و گفت: چیزی نیست آقا... یکم فکرم مشغوله... همین...
+ همین؟!
- باور کنید همین...
زبونش یه چیز میگفت و چشماش یه چیز دیگه...
حس کردم بهتره بیشتر از این اصرار نکنم...
برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: خیلیخب... کمکی از من برمیاد؟
- نه... فقط... دعا کنید... چیزایی که دیدم اشتباه باشه... یعنی... من مطمئنم اشتباهه... ولی خب.....
یهو سرش رو پایین انداخت...
با بغض گفت: ببخشید آقا...
قطره اشکی روی گونش سر خورد...
طاقت دیدن اشک بچهها رو نداشتم و ندارم...
دلم هوری ریخت...
نگرانش شدم...
بلند شدم و کنارش نشستم...
بغلش کردم و بعد سرش رو به سینم چسبوندم...
بوسهای به موهاش زدم و با لحن نگرانم گفتم: قربونت برم... جون محمد گریه نکن...
آروم از بغلم بیرون اومد...
اشکش رو با پشت دستش پاک کرد...
سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفتهای گفت: خدانکنه... چشم...
لبخندی زدم...
دستش رو گرفتم و گفتم: دعا میکنم... ان شاءالله هر چی خیره، همون بشه...
نفسی گرفتم و گفتم: من اینجور موقعها چی میگم؟!
سرش رو بالا آورد و خندهیریزی کرد...
- میگین که... به خدا توکل کنیم...
+ احسنت... خدا صلاح بندههاشو بهتر از هر کس دیگهای میدونه آقارسول!
- بله... درست میگین...
+ من همیشه درست میگم!😌
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هر دو خندیدیم...
خندههامون که تموم شد قیافهی جدی به خودم گرفتم و گفتم: دفعهی آخرت باشه گریه میکنی! تا وقتی من هستم، گریه بی گریه... مگه اینکه اشک شوق باشه!
خواست دستم رو ببوسه که مانع شدم و با اخمِریزی گفتم: عه... رسول...
با لبخند گفت: ممنون که همیشه هستی و مواظبمونی...
برای اینکه دلش قرص بیشتر باشه، لبخند مهربونی زدم و گفتم: وظیفمه...
بغلم کرد و بوسهای به شونم زد...
چند لحظه بعد، ازم جدا شد و گفت: با اجازتون برم به کارام برسم...
سری تکون دادم...
بلند شد و رفت سمت در...
+ رسول...
برگشت سمتم...
- جانم آقا؟
+ به حرفام فکر کن! اگه حس کردی نیاز داری با کسی حرف بزنی و دردودل کنی، روی من حساب کن...
لبخند قشنگی مهمون لباش شد...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم...
+ چشمت سلامت...
از اتاق بیرون رفت...
#مائده
دویدم سمتشون...
کنار مامان زانو زدم و با نگرانی گفتم: چی شده مامان؟
چیزی نمیگفت...
فقط با چشمای خیسش نگام میکرد...
اشکم درومده بود...
رو کردم به مرضیه و گفتم: خواهری... تو بگو چی شده...
همونطور که اشکاشو پاک میکرد، با صدای گرفته و بریدهبریده گفت: آ.. آقای رحیمی.. د.. دوست بابا.. زنگ زدن.. گفتن.. گفتن...
به اینجا که رسید، گریش شدت گرفت...
مامان هم هقهق میکرد...
آقای رحیمی همونی بودن که پسرشون چندوقت پیش ازم خواستگاری کردن و من جواب منفی دادم...
بیخیال این فکرا شدم و با صدایی که از شدت نگرانی میلرزید گفتم: چ.. چی گفتن آجی؟
پرید بغلم و با هقهق گفت: اون.. منطقهای که... بابا رفته ماموریت رو... زدن... کلی آدم شهید شدن... خیلیا هویتشون به سادگی قابل تشخیص نیست... اما... آقای رحیمی گفتن... گفتن بابا چندساعته ازش خبری نیست... گفتن... یکی از شهدا... شبیه... شبیه باباعه...
به معنای واقعی داشت زار میزد...
اما من مات و مبهوت بودم...
از بغلم بیرون اومد و با چشمای سرخش که بخاطر گریهی زیاد پُف کرده بودن نگام کرد و گفت: رضا رفت خبر بگیره...
صدای باز شدن در حیاط که اومد، ناخواسته جیغ کشیدم و از جام پریدم...
به سرعت خودم رو رسوندم به حیاط...
یه جورایی خودمو پرت کردم از پلهها...
حدسم درست بود...
داداشم بود...
مقابل رضا قرار گرفتم و با هقهق گفتم: فقط بگو چی شده؟؟؟
اولش فقط نگام میکرد...
اما کمکم به خودش اومد و...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: سناریو یا چی...؟!
پ.ن2: 😶💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_135
#محمد
کارم که تموم شد، کاپشنم رو پوشیدم و سوییچ موتور رو برداشتم که تلفن زنگ خورد...
جواب دادم...
قبل از اینکه چیزی بگم صدای آقایعبدی توی گوشم پیچید...
- محمد بیا اتاقم... یه کار فوری باهات دارم!
+ چشم آقا...
آقایعبدی با دیدنم اشاره کردن برم توی اتاقشون...
+ جانم آقا؟
- سفر مشهد... ممکنه تبدیل به یه سفر کاری بشه!
+ یعنی....
- یعنی یه ماموریت! بچههای خراسان چند وقته یه گروهک تروریستی رو زیرنظر دارن... تا الان فعالیت خاصی انجام ندادن... فقط سعی کردن مردم رو از دین زده کنن و بینشون اختلاف ایجاد کنن... طبق تحقیقات بچهها، قراره توی همین هفته در حرم بمبگذاری کنن!!! تو و تیمت میرین مشهد و به بچهها ملحق میشید و خیلی دقیقتر زیر نظرشون میگیرید..!
+ بله آقا... چشم...
- محمد...
+ جانم؟
- امروز جریان رو با بچهها در میون بزار...
+ چشم حتما... بااجازه...
سر تکون دادن...
رفتم سمت در صدام زدن...
- محمد...
برگشتم سمتشون..
+ جانم آقا؟
- دلم میخواد مثل همیشه عالی عمل کنی!
+ خیالتون راحت...
لبخند محوی زدن و گفتن: وقتی تو هستی، خیالم راحتِ راحته...
لبخندی کنج لبم نشست...
از اتاق آقایعبدی بیرون اومدم...
بچهها رو توی اتاق جلسه جمع کردم و قضیه رو براشون توضیح دادم...
همونطور که فکرشو میکردم، همشون اعلام آمادگی کردن...
بعد از خداحافظی، از سایت زدم بیرون و رفتم سمت خونه...
همزمان با بستن در، صدای دلنشین عطیه به گوشم خورد...
- سلام محمدجان... خسته نباشی...
چرخیدم سمتش و با لبخند گفتم: سلام بانو... سلامت باشی... چه خبرا؟ خوبی الحمدالله؟
- شکر خدا... تو چه خبر؟
کلاه کاسکتم رو روی موتور گذاشتم و همونطور که از پلهها پایین میرفتم، آهی کشیدم و گفتم: هیچی جز دوری و دلتنگی شما...
خندهیریزی کرد و گفت: چه تفاهمی...
لبخندی به روش زدم...
+ دخترم چطوره؟
- الحمدلله.. خوبه...
+ اذیتت که نمیکنه؟!
- نه خیلی... آرومه خداروشکر...
+ خب خداروشکر... عزیز کجاست؟
- خانمتهرانی، همسایهی روبهرویی مریض شده... رفت عیادتش...
+ خدا شفا بده...
- ان شاءالله...
نفس عمیقی کشیدم...
+ هووووم... بهبه... چه بویی راه انداختی خانومَم...
لبخند زیبایی زد و گفت: حوصلم سر رفته بود... خودمو سرگرم کردم که زمان زودتر بگذره...
+ یعنی عاشق این سرگرمیاتم که خوشمزه و البته به نفع من تموم میشه!
زدیم زیر خنده...
- آقای بانمک... دست و صورتت رو بشور... بیا بالا کمک کن میز رو بچینیم تا عزیز هم بیاد...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و کشدار گفتم: چشششم خانمجدی...
با خنده سر تکون داد و برگشت توی اتاق...
کنار حوض نشستم و به ماهیهای قرمز و کوچیکش خیره شدم...
بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم، بلند شدم و از پلهها بالا رفتم...
هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که یهو چشمام سیاهی رفت...
پام سُر خورد...
نزدیک بود بیُفتم که دستم رو به دیوار گرفتم...
هنوز چند لحظه نگذشته بود که درد بدی توی پهلوم پیچید و صدام درومد...
+ آخخخخ...
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم...
نشستم روی پله...
عطیه هراسون از اتاق بیرون اومد...
با دیدنم، هینی کشید و فوری کنارم نشست...
دستش رو روی شونم گذاشت و با نگرانی گفت: یاحسین... محمد چی شدی؟
سرم رو آروم بالا آوردم و به چهرهی مهربون و رنگپریدش نگاه کردم...
لبخند کمجونی زدم و گفتم: خوبم عطیهجان... چیزی نیست...
- همیشه میگی خوبی... ولی.....
باقیه حرفش رو خورد و بغض کرد...
غمگین نگاش کردم و گفتم: عطیه به جون خودم خوبم...
- جون خودتو قسم نخور!
خندهای کردم و گفتم: چشم... حالا میای بریم بالا؟
- خیر... شما همینجا میمونی...
ابروهام بالا پرید و با بُهت گفتم: چی؟ چرا؟
- باید یه مسکن بیارم بخوری... اگه بهتر شدی، میریم بالا... اگه نه شما همینجا میمونی، من میرم بالا سوییچ ماشینو میارم میریم بیمارستان...
+ عجب... بله... چشم... هر چی شما بگی...
لبخندی زد و بلند شد...
وقتی از رفتنش مطمئن شدم، سرم رو گذاشتم روی زانوهام و پهلوم رو فشار دادم تا شاید دردش آروم بشه...
لیوان رو دادم دستش و گفتم: دست شما درد نکنه...
- خواهش میکنم... الان خوبی؟
+ مگه میشه تو رو ببینم و بد باشم؟!
خندید و گفت: صددرصد خیر...
+ خب پس دیگه حرفی نمیمونه!
- بله بله...
هر دو خندیدیم...
#مائده
به خودش اومد و با نگرانی گفت: گریه کردی؟
دستش رو گرفتم و با التماس، بین هقهق گریم گفتم: رضا توروخدا بگو چی شده...
محکم بغلم کرد...
مثل همیشه، عطر بابا رو زده بود...
+ گریه نکن آجی... بابا حالش خوبه...
با این حرفش، انگار آب ریخت روی آتیش...
کنار مامان نشستم...
مرضیه با ذوق گفت: داداشرضا بگو دیگه...
رضا خندید و جواب داد: باشه عجولخانم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نفس عمیقی کشید...
لبخند زد و گفت: بابا این هفته، رفته بوده بازدید از منطقه... اونجا هم تلفن نبوده که بخواد تماس بگیره... کلا راهی نبوده که بتونه از خودش خبر بده... حتی تا همین چندساعتقبل، دوستاشم ازش خبر نداشتن... تا اینکه چندساعتپیش، بابا برمیگرده به همون منطقه... اما قبل از اینکه دوستاشو ببینه یا به ما زنگ بزنه، یه ماموریت فوری پیش میاد... بابا هم فرصت نمیکنه خبر بده... با تیمش میرن اونجا... خلاصه که منطقه رو میزنن... یه آقایی شهید شده که از قضا از لحاظ ظاهری شبیه باباعه... اون بندهخدا ها هم به ما خبر دادن که......
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد...
- اما چنددقیقه بعد از تماسشون، بابا سالم و سلامت برمیگرده منطقه...
انگار هممون جون تازهای گرفتیم...
از ته دلم خداروشکر کردم...
بابا سرهنگ پاسدار بود...
از وقتی که یادم میاد، همیشه اینجور ماموریتهای سخت رو خودش قبول میکرده...
حداقل هر چندماه یهبار همراه تیمش میره بازدید از مناطق خطرناک...
اینبار هم مثل دفعههای قبل بود...
نگاهی به رضا انداختم و گفتم: نگفت کی برمیگردن؟
فنجون چایش رو روی میز گذاشت...
با محبت نگام کرد و گفت: ماموریتش یکم بیشتر طول میکشه... احتمالا چندهفته دیگه برگرده...
چشماش دودو میزد...
حس میکردم داره یه چیزی رو پنهان میکنه...
افکار منفی رو پس زدم و از خدا خواستم بابا سالم و سلامت باشه...
یک هفته بعد
#رسول
بالاخره روز رفتنمون رسید...
یکهفته از روزی که اون مدارک برام ارسال شد میگذره و من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام...
آقامحمد و بچهها مطمئن بودن یه چیزیم شده...
اما وقتی ازم میپرسیدن، مدام طفره میرفتم و جواب سربالا میدادم یا کلا بحث رو عوض میکردم...
خداروشکر فعلا کسی چیزی نفهمیده...
فقط نگرانم این چندروزی که نیستیم همهچیز خراب بشه...
خودمم خوب میدونستم کارم اشتباهه...
اما گاهی دوستداشتن زیاد کار دستِ آدم میده...
یه وقتایی به خاطر علاقهی زیاد به یه نفر، کاری رو میکنی که نباید..!
خدایا محمد مثل برادرمه...
ببخش منو که به خاطر برادرم همچین کاری کردم...
خودت آخر این ماجرا رو ختم به خیر کن...
با صدای سارا، رشتهی افکارم پاره شد...
- رسولجان مگه نگفتی دو ساعت دیگه پرواز داری؟ دیرت میشهها..!
+ اومدم عزیزم...
بعد از ناهار خوشمزهی سارا، ظرف ها رو به کمکش شستم...
کمکم حاضر شدم که برم فرودگاه...
چمدونم رو گذاشتم توی ماشین...
چرخیدم طرف سارا...
لبخندی زدم و آروم گفتم: مواظب خودت و بچه باش...
سر تکون داد و با لبخند گفت: تو هم همینطور... التماس دعا...
دست روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... محتاجیم به دعا...
بچهها همه اومده بودن...
فقط من یکم دیر رسیده بودم...
توی سالن انتظار نشسته بودیم...
سعید گفت: میموندی واسه شام میومدی... در خدمت بودیم...
با این حرفش، همه خندیدن...
+ حوصله ندارم مزه نریز😒
فرشید گفت: اوهاوه... چه جدی و بیحوصله!😶
دوباره همه زدن زیر خنده که اینبار آقامحمد گفت: بچهها بسه دیگه... انقدر اذیتش نکنید...
+ فرشیدجان... آقاسعید... تحویل بگیرید😌😁
داوود سریع گفت: آقامحمد شما هم همش از رسول دفاع کنیدها...
+ حسود هرگز نیاسود داداش😂
امیر خندید و گفت: والا منم حسودیم شد...
+ نچنچنچ... میبینین آقامحمد... جامعهی حسودا دورمونو گرفتن...
دستم رو انداختم دور شونهی محمد و گفتم: فقط ما دوتا از این قاعده مستثنی هستیم😕😁
با جدیت و ابهت نگام کرد که قلبم ریخت😶💔
- دستتو بردار انقدرم نمک نریز استااااد...
بچهها از خنده ریسه میرفتن...
اینبار چرخید سمت اونا و با همون لحن و قیافهی جدی گفت: بسه بسه... خودتونو جمع کنید...
آخ که قیافههاشون دیدنی بود...
صدای پیجفرودگاه توی سالن پیچید...
~ مسافرین محترم پرواز ۴۵۳ به مقصد مشهد، لطفا هر چه سریعتر به پرواز خود مراجعه کنید...
همون حرفا به انگلیسی هم تکرار شد...
وسایلمون رو برداشتیم و بلند شدیم...
از خوششانسیم بود که جام کنار آقامحمد بود...
من سمت پنجره بودم...
دوباره افکار منفی و آزاردهنده هجوم آوردن به ذهنم...
میترسیدم از برملا شدن ماجرایی که پنهانش کرده بودم...
سرم رو به شیشه تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم...
گرمای دستی رو روی پام حس کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: پیش به سوی مشهد✈️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_136
#محمد
رنگش پریده بود...
دونههای ریز عرق روی پیشونیش پیدا بود...
نگرانش بودم...
دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم: رسولجان...
چرخید سمتم و گفت: جانم آقا؟
+ حالت خوبه؟
- بله...
+ مطمئنی؟
مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم...
+ آخه رنگت پریده... میخوای بگم مهماندار یه چیزی برات بیاره؟
برگشت سمت پنجره...
نفس عمیقی کشید...
- نه آقا... خوبم.. چیزی نیست...
+ چرا... حتما یه چیزی هست..!
- فقط یکم نگرانم...
میدونستم اگه بگم چرا مثل همیشه طفره میره و جواب نمیده...
فکری به ذهنم رسید!
سرم رو جلوتر بردم و آروم گفتم: نکنه هنوز از هواپیما میترسی؟
نگام کرد و آروم خندید...
- خب... آره... یکم...
+ خیلیخب... اینکه نگرانی نداره... سرت رو بزار روی شونم...
با تعجب گفت: چیکار کنم؟
+ سرت رو بزار روی شونم...
با دستپاچگی گفت: آقا باور کنید خوبم... بعدشم بچهها......
نزاشتم ادامه بده و گفتم: تو چیکار به بچهها داری؟ کاری که گفتمو بکن...
وقتی دیدم مات مونده، خودم اقدام کردم...
سرش رو آروم گذاشتم روی شونم و گفتم: چشماتو ببند... به هیچی هم فکر نکن! بزار ذهنت استراحت کنه... اگه میتونی بخواب... رسیدیم، خودم بیدارت میکنم...
دستم رو گرفت و آروم و با لحن خاصی گفت: آقامحمد ما شما رو نداشتیم چیکار میکردیم؟
سرم رو به صندلی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم...
+ سوال منم هست... منتهی برعکسش..! من اگه شما ها رو نداشتم، چیکار میکردم؟!
دستم رو فشار داد و گفت: خیلی مردی محمد... خیلی...
حتی صداش و لحنش مثل همیشه نبود...
غم داشت و بغض...
سرم رو به سرش تکیه دادم...
خسته بودم...
نفهمیدم کی خوابم برد...
#داوود
رو به فرشید گفتم: به نظرت رسول چشه؟
نگاهش رو از گوشیش گرفت و به من دوخت...
شونهای بالا انداخت...
به رسول نگاه کرد و گفت: واقعاً نمیدونم...
رد نگاه فرشید رو گرفتم...
رسول سرش رو گذاشته بود روی شونهی آقامحمد...
لبخندی زدم...
فرشید هم لبخند زد و گفت: چه صحنهی قشنگیه... یه چندتا عکس بگیر داوود...
خندهیریزی کردم...
موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و چندتا عکس ازشون گرفتم که فرشید گفت: خدا کنه آقامحمد نفهمه عکس گرفتیم.. که اگه بفهمه......
هر دو همزمان با هم سر تکون دادیم و گفتیم: کارمون تمومه..!
آروم خندیدیم...
اما خیلی زود با یادآوری حال و روز رسول، خندهام محو شد و آهی کشیدم...
+ ای کاش رسول حداقل به یکیمون میگفت چشه...
- داوود تو از ما بهش نزدیکتری... با تو راحتتره... باهاش حرف بزن... ازش بپرس...
+ فکر میکنی نپرسیدم؟ صبح که نیومده بود سایت بهش زنگ زدم... هر ترفندی که بگی انجام دادم... دریغ از یه کلام حرف جدید که بشه ازش فهمید چی تو دلش و فکرش میگذره...
- هوووف... چی بگم... ان شاءالله که این سفر حالشو بهتر کنه...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ان شاءالله...
سرم رو به صندلی تکیه دادم و آروم چشمام رو بستم...
- داوود... داوود بیدار شو رسیدیم...
با صدای فرشید، چشمام رو باز کردم...
کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم...
رو به فرشید گفتم: چرا رنگت پریده؟
- تو که خواب بودی، یهو صدای داد رسول اومد که محمد رو صدا زد...
زیر لب یاحسینی گفتم...
بعد از برداشتن وسایل، سریع رفتیم سمت آقامحمد که سرپا ایستاده بود و داشت با رسول حرف میزد...
جلوتر که رفتیم، دیدم رنگش پریده...
رسیدم بهش...
با نگرانی گفتم: چی شده آقا؟
به رسول اشاره کرد و گفت: خوابِ بد دیده...
رسول که تا الان سرش پایین بود و شقیقههاش رو ماساژ میداد، آروم سرش رو بالا آورد و گفت: چیزی نیست... نگران نباشین...
چند لحظه بعد، بلند شد...
سعید و امیر که ردیف یکی مونده به آخر بودن، رسیدن به ما و همگی از هواپیما پیاده شدیم...
#رسول
انگار توی یه عالم دیگه بودم...
همه جا سرد و تاریک بود...
سرم درد میکرد...
با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: کسی اینجا نیست؟!
یهو از دور یه چیزایی پدیدار شد...
یکم جلوتر رفتم...
خوب که دقت کردم، دیدم محمده...
دونفر کنارش بودن...
هنوز باهاشون فاصله داشتم...
اما پاهام توان راهرفتن نداشتن...
برای همین ایستادم و صداش زدم...
+ محمد...
ایستادن و برگشت سمتم...
خدای من...
چرا انقدر شکسته شده بود؟
چرا رنگ به رو نداشت؟
هزارتا چِرایِ دیگه توی ذهنم بود و آزارم میداد...
لبخند تلخی زد و گفت: مواظب خودت و بچهها باش...
دونفری که کنارش بودن، بازوهاشو گرفتن و بردنش...
خواستم دنبالشون برم که یه نفر دستم رو کشید...
تقلا میکردم که ولم کنه...
اما زورش خیلیزیاد بود...
ازشون دورتر و دورتر میشدم...
از ته گلوم داد زدم...
+ محمدددد...
از خواب پریدم...
آقامحمد با نگرانی گفت: جانم رسول؟ چی شده؟
رنگش پریده بود...
معلوم بود خواب بوده و با صدای من از خواب پریده...
با صدای من؟؟؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
خدایا نکنه... وای...
توی خواب چنان دادی زده بودم که همه داشتن نگام میکردن...
گفتم خواب؟
خدایا شکرت... همش کابوس بود...
آقامحمد دستم رو گرفت و گفت: خواب بد دیدی؟
آروم سرم رو بالاپایین کردم...
با لبخند آرامشبخشش گفت: چیزی نیست... خیره ان شاءالله...
از مهماندار خواست برام آب بیاره...
چند دقیقه بعد، هواپیما نشست...
بچهها هم اومدن پیشمون...
بالاخره پیاده شدیم...
مهرداد و مرتضی که از بچههای مشهد بودن، اومده بودن دنبالمون...
قرار شد اول بریم هتلی که چندتا از سوژهها هستن و فعلا اونجا مستقر بشیم...
توی راه، حرم آقا رو از دور دیدیم و سلام دادیم...
رسیدیم هتل...
سوژهها بیرون بودن و حالا وقت خوبی بود برای استراحت...
اما هیچکدوم خسته نبودیم...
نشستم روی کاناپه...
لپتاپم رو گذاشتم روی زانوهام و بازش کردم...
با چیزایی که دیدم، دوباره پرت شدم به یکهفتهپیش...
نگاهم سر خورد روی محمد که داشت چای میریخت برامون...
اگه... اگه واقعا...
نه... امکان نداره...!!!
درست از روزی که اون مدارک رو برام ارسال کردن، مهربونتر از همیشه شده...
شاید... شاید اینا نشونهست...
شاید خدا میخواد بهم بگه آدمی به مهربونی و پاکی محمد، نمیتونه به کشورش، مردمش و مهمتر از اون... به رفیقاش خیانت کنه...
حالم خیلی بد بود...
لپتاپم رو بستم...
بعد از برداشتن کاپشنم، بیتوجه به صدا زدنای محمد و بچهها زدم بیرون...
#سعید
واقعا درکش نمیکردم...
چندروز بود خیلی عوض شده بود...
دقیقا یکهفته قبل از اومدنمون...
خیلی تویِ خودشه...
رسولی که همیشه پرانرژی بود و با همه شوخی میکرد، الان دیگه خیلی با کسی حرف نمیزنه...
رسولی که همیشه لبخند به لبش داشت، حالا انگار لباش رو بهم دوختن... درست مثل یه خط صاف...
غم و بیحالی شده مهمون چهرهی بانمکش...
وقتی ازش میپرسیم چی شده، طفره میره و بهانه میاره که خستهست و ما زیادی حساس شدیم...
در صورتی که اینطور نیست و همه مطمئنیم یه اتفاقی افتاده...!
آقامحمد سینی چایها رو گذاشت روی میز که گفتم: عه... چرا شما زحمت کشیدین؟
نشست کنارم و گفت: زحمتی نیست... سعید تو میدونی رسول چشه؟
+ نه آقا... خودمم بدجور نگرانشم...
- خواهرت نمیدونه؟
+ دروغ چرا... خودِ سارا زنگ زده بود از من میپرسید...
آقامحمد روبه فرشید گفت: تو نمیدونی آقای شوهرخواهر؟
فرشید خندید و گفت: آقامحمد شما چرا؟
آقامحمد هم آروم خندید و گفت: منظورم اینه خانمت نمیدونه رسول چشه؟
- ریحانه این هفته زیاد با رسول حرف نزده... اصلا خبر نداره...
امیر گفت: شاید مشکل شخصی داره و نمیخواد ما بدونیم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: فکر نکنم... اگه مشکل شخصی باشه، ریحانهخانم یا سارا میدونن... یا حداقل واسه سبکشدن هم که شده به یکی از ما میگه...
داوود با لحن نگرانی گفت: آقامحمد میترسم کار دست خودش بده!
جوسازی کردم و زود گفتم: داوود نکنه الان رفت خودشو بندازه جلوی ماشین؟
رنگ داوود پرید!
آقامحمد با اخم گفت: سعید نکنه دلت میخواد خودتو ببرم پرت کنم جلوی ماشین؟
بچهها زدن زیر خنده...
آقامحمد هم قیافه جدیش رو از بین برد و خندید که باعث خندهی منم شد...
چند دقیقه بعد، رسول اومد و جلوی چشمای متعجب و نگران ما، بی هیچحرفی رفت توی اتاقش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: کابوس...!!!
پ.ن2: سعیدو بفرستیم زیر ماشین؟!😊🔪🚗😂
پ.ن3: این پارت رو با کمک یکی از دوستای خوبم نوشتم و خیلی ازش ممنونم که کمک کرد🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_137
#رسول
نشستم روی پلهها...
به حرم آقا که روبهروم بود خیره شدم...
گنبد طلاییش مثل یه نگین میدرخشید...
اشکام بارید...
با صدای گرفتم گفتم: سلام آقاجون... آقا شما رو به جوادتون قسم یه راهی پیش پام بزارید... آقا بخدا خستم... نمیدونم باید چیکار کنم... اصلا نمیدونم چی درسته و چی غلط... خودتون کمکم کنید... آقا... شما که میدونید محمد چقدر مَردِه... شما که میدونید ارادتش بهتون تا چه حد زیاده... خودتون کمکمون کنید... یه کاری کنید این قضیه ختم به خیر بشه...
بلند شدم و اشکام رو پاک کردم...
به رسم ادب، دستم رو روی سینم گذاشتم و خم شدم...
آروم لب زدم: اسلامعلیکیاعلیابنموسیالرضا...
حالم که بهتر شد، برگشتم اتاقمون...
همون جای قبلی بودم...
از سرما میلرزیدم...
یهو حس کردم گرم شدم...
چرخیدم عقب و با دیدن محمد زبونم بند اومد...
کاپشنش رو درآورده بود و انداخته بود روی شونههای من...
نباید میزاشتم بره...
دستش رو گرفتم و با التماس گفتم: م... محمد اینجا کجاست؟ چ... چرا ما اینجاییم؟
بیتوجه به سوالام، پیشونیم رو بوسید و با بغض گفت: حلالم کن رسول... حلالم کن...
رفت...
حلالم کن... حلالم کن...
صداش مدام توی مغزم میپیچید...
از خواب پریدم...
با ترس نگاهی به اطراف انداختم...
داوود کنارم خواب بود...
توی اتاق بودیم...
نفس عمیقی کشیدم...
بازم کابوس...
پارچی که روی میز بود رو برداشتم و یه لیوان آب ریختم...
یه نفس سر کشیدم و آروم گفتم: یاحسین...
نگاهم رفت سمت پنجره...
پنجره باز بود و هوا هم سرد...
بلند شدم و بستمش...
نگران محمد بودم...
میترسیدم خوابم تعبیر بشه...
آروم در اتاقشون رو باز کردم...
امیر و محمد...
هر دو خواب بودن...
خدایا... چرا محمد انقدر توی خواب مظلومه؟!
لبخندی زدم و توی دلم کلی قربونصدقش رفتم...
آرومتر از قبل در اتاق رو بستم و به اتاق خودمون برگشتم...
کنار داوود دراز کشیدم...
ساعدم رو گذاشتم روی پیشونیم و چشمام رو بستم...
با کلی فکر و خیال خوابم برد...
#محمد
بعد از نماز صبح، دیگه نتونستم بخوابم...
فکرم درگیر رسول بودم...
کاش میگفت مشکلش چیه...
یه حسی بهم میگفت قضیه مربوط به منه...
میز رو چیدم...
بچههای مشهد روی سوژهها سوار بودن...
امیر رو فرستاده بودم که اگه خبری شد، اطلاع بده...
اتاقما انتهای هتل بود و از بقیهی اتاقها دورتر بود...
بلند گفتم: آقایون تنبلا... بلند شین صبح شده...
انگار که نه انگار...
نفس پر حرصی کشیدم...
بلند شدم و رفتم طرف اتاق سعید و فرشید...
در رو باز کردم و گفتم: بیدار شین دیگه...
دریغ از یه حرکت کوچیک...
داشتم از حرص منفجر میشدم...
ساعت نزدیکای ۱۱ بود و اینا هنوز خواب بودن...
نفس عمیقی کشیدم...
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و به اعصابم مسلط باشم...
جلوتر رفتم و با لبخند صداشون زدم...
+ فرشیدجان... آقاسعید... بیدار شین دیگه... نزدیک ظهرهها...
فرشید به پهلو خوابید و با صدای ضعیفی گفت: آقا پنجدقیقه دیگه...
اعصابم خورد شد...
صدام بیاراده بالا رفت و داد زدم: دِ بیدار شین دیگهههه...
مثل برق از جاشون پریدن...
حتی رسول و داوود هم از خواب پریدن و اومدن توی اتاق...
همشون با ترس به من نگاه کردن...
کم مونده بود خندم بگیره...
اما ظاهر جدیم رو حفظ کردم..
با اخم به ساعت مُچیم اشاره کردم و گفتم: ساعت چنده؟
صدای خوابآلود رسول اومد که گفت: آقا عقربش کنده...
زدن زیر خنده...
بالش فرشید رو که هنوز داشت چرت میزد از زیر سرش کشیدم و پرت کردم سمت رسول که جاخالی داد و خورد توی سر داوود که هنوز گیجِ خواب بود...
سعید داشت از خنده ریسه میرفت...
داوود و فرشید هم دستاشون روی سرشون بود و هنوز توی عالم خواب بودن...
رسول هم که فقط با خنده نظاره میکرد..
با درموندگی گفتم: من از دست شماها چیکار کنم آخه؟!
دیشب علیرغم اینکه بچهها کلی اصرار کردن، شام نخوردم... اشتها نداشتم و میلم نمیکشید...
امروز هم منتظر بودم بچهها بیدار بشن و با هم صبحانه بخوریم...
ضعف داشتم...
به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم...
سر خوردم و افتادم روی زمین...
صدای نگران رسول به گوشم خورد...
- یاخدا...
دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
با صدای داد آقامحمد، هر دو از خواب پریدیم...
به سرعت خودمون رو رسوندیم به اتاق...
سرم رو ماساژ میدادم با حرص به رسول که ریزریز میخندید نگاه میکردم...
خواب از سر هممون پرید...
دویدم طرف آقامحمد و کشیدمش توی بغلم...
+ یاعلی... آقا... آقا چی شد یهو؟
رسول با نگرانی گفت: آقا غلط کردیم... توروخدا بیدار شین...
فرشید و سعید خوابوندش روی تخت...
رنگش پریده بود و تنش یخ بود...
گوشیم رو برداشتم و به امیر گفتم دکتر خبر کنه و خودش هم بیاد...
بعد فوری رفتم توی آشپزخونه که دیدم صبحانه آمادست...
پس بگو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چرا انقدر اصرار داشت بیدار بشیم...
الهی بمیرم...
چقدر مفصل بود...
معلوم بود خودش لب نزده...
افکار آزاردهنده رو پس زدم و با یه لیوان آب برگشتم توی اتاق...
اول چندقطره ریختم روی صورتش...
وقتی افاقه نکرد، جوگیر شدم و آبو یه جا ریختم روی صورتش...
#محمد
با حس اینکه صورتم خیس شده، از خواب پریدم...
چشمام تار میدید و نفسنفس میزدم...
کمکم همهچیز واضح شد...
بچهها بالای سرم بودن و ذوقزده اما با نگرانی نگام میکردن..!
دستی به صورت خیسم کشیدم...
+ چ..چی شده؟
داوود دستم رو گرفت و گفت: آقا بخدا از دستم در رفت... اول چندقطره ریختم... بهوش نیومدین... بعد نگران شدم یه جا همشو ریختم...
یادم اومد...
ضعف داشتم...
چشمام سیاهی رفت و...
عجب... پس قضیه اینه...
همه خندیدیم و داوود با لبخند سرش رو پایین انداخت و از خجالت سرخ شد...
رسول برام دستمال آورد و صورتم رو خشک کردم...
صدای زنگ واحد اومد...
خواستم بلند شم که سعید دستش رو روی سینم گذاشت و مانع شد...
چشماش رو باز و بسته کرد و گفت: من باز میکنم...
امیر کنار تخت نشست و با نگرانی گفت: آقا بهترین؟
نگاهی به سعید انداختم و گفتم: برادر من میزاشتی برسه بعد همه چیزو میگفتی...
اونم لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت...
رو به امیر گفتم: خوبم... خبرِ جدید؟
نفسی گرفت و گفت: آقا الان دقیقا ۳ روزه که سوژه توی این هتل اقامت داره... اما خب به دلایلی بچهها هنوز نتونستن شنود کار بزارن... فقط یکیدوبار به عنوان پیشخدمت هتل براش غذا بردن که متاسفانه چیز زیادی دستگیرشون نشده...
+ اینجوری نمیشه... همین امروز باید اقدام کنیم...
فرشید گفت: چیکار کنیم آقا؟
فکری به سرم زد!
+ امیر و رسول... آماده باشین که باید وارد عمل بشیم! با هماهنگی، اینترنت ساختمون رو قطع میکنیم... بعد شما به عنوان تعمیرکار وارد اتاقش میشین و میگین بررسیهاتون نشون میده مشکل از واحد اونه..! یکیتون یه جوری حواسش رو پرت میکنه و اون یکی فوری شنود رو کار میزاره... فقط خیییلی مراقب باشین که به هیچوجه نباید شک کنه!!!
داوود با خوشحالی گفت: آقا این فوقالعادهست...
رسول هم دنبالهی حرف داوود رو گرفت و گفت: ایول آقا... فقط... چه جوری حواسشو پرت کنیم؟
کمی فکر کردم و بعد گفتم: وانمود کن حالت بد شده... البته دور از جونت... امیر ازش میخواد که برات آب بیاره... توی این فاصله شنود رو کار بزارید!
همه حرفم رو تایید کردن...
داوود رو به امیر گفت: به دکتر خبر دادی؟
متعجب گفتم: دکتر واسه چی؟!
امیر رو کرد به داوود و گفت: آره... الاناست که برسه!
+ با شمام! دکتر برای چی؟!
صدای زنگ در اومد...
فرشید بلند شد و گفت: من باز میکنم...
سعید: منم میرم استقبال...
سعید هم دنبالش رفت...
از اتاق بیرون رفتن...
امیر هم گفت: آقا با اجازتون من برم یکم آب بخورم... گلوم خشک شده...
منتظر جوابم نشد و اونم رفت...
رو به رسول گفتم: دکتر واسه چی خبر کردین؟
- آقا داوود خبر داد...
داوود هول شد و ما مِنومِن گفت: اممم... چیزه...
توجهی نکردم و گفتم: جواب منو بده رسول... دکتر واسه چی اومده؟ مگه من چِم شده؟
خواست چیزی بگه که انگشتم رو به علامت تهدید مقابلش گرفتم و گفتم: به جون خودم تو هم بخوای جواب ندی یا چرت و پرت بگی، من میدونم و تو..!
همین که خواست چیزی بگه سعید و فرشید و امیر به همراه مرد میانسالی که روپوش پزشکی تنش بود، وارد اتاق شدن...
چشم غرهای به بچهها رفتم و آروم لب زدم: دارم براتون...
دکتر بعد از معاینه گفت: الان دقیقا چقدر از زمان مجروحیتتون میگذره؟!
+ حدودا یکماه و نیم...
نفس عمیقی کشید...
~ عجب... پس چرا زخمتون هنوز خوب نشده؟!
سرم رو به علامت نمیدونم تکون دادم و گفتم: نمیدونم والا...
رسول گفت: برای اینکه از خودش مراقبت نمیکنه... اصلا حواسش به خودش نیست...
بقیه هم تایید کردن...
وای... عجب گیری افتادم خدا...
~ اینجور زخما معمولا بعد از دو تا سه هفته خوب میشن... معلومه اصلا مراقبت نکردین که هنوز تازست..! آخرینبار کی پانسمانش رو عوض کردین؟!
+ دو روز پیش...
~ خب کار اشتباهی کردین... باید هر روز پانسمانش عوض بشه... لطفا دراز بکشید...
به ناچار قبول کردم و آروم دراز کشیدم...
چند دقیقه بعد از رفتن دکتر، با بچهها صبحانه خوردیم...
خیلی سرحال نبودن...
دکتر باهاشون حرف زده بود و مطمئن بودم به خاطر همینه...
+ چیزی شده؟
بهم دیگه نگاه کرد و بعد به من...
+ من شما ها رو بزرگتون کردم... میدونم یه چیزیتون شده... چرا به من نمیگین؟
سعید گفت: چیزی نشده آقا...
امیر ادامه داد: فقط یکم نگرانتونیم...
+ شما گفتین و منم باور کردم... راستشو بگین! دکتر چی بهتون گفت؟
رسول: گفت... به خاطر اتفاقات اخیر... فشار زیادی روتون بوده... هم جسمی... هم روحی... عصبانیت... استرس و... هیجان زیاد... براتون خوب نیست...
+ همین؟
با لبخند ادامه دادم: یعنی به خاطر این ناراحتین؟
چیزی نگفتن...
+ هزاربار گفتم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
چرا انقدر اصرار داشت بیدار بشیم... الهی بمیرم... چقدر مفصل بود... معلوم بود خودش لب نزده... افکار آز
بازم میگم... من حالم خیلی خوبه... از شما هم سالمترم...
با جملهی آخرم، همه خندیدیم...
خوشحال بودم که تونستم حالشون رو بهتر کنم...
اگه دردم کمتر میشد، دیگه همه چی درست بود...
امیر و رسول حاضر شدن...
دوربینا رو هک کرده بودیم...
قرآن رو برداشتم و بالای سر بچهها گرفتم...
بعد از اینکه بوسیدنش و از زیرش رد شدن، بغلشون کردم و گفتم: دیگه سفارش نکنما... خیلی مراقب باشین..!
رسول گفت: چشم... لطفا شما هم انقدر استرس نداشته باشین...
خندیدم و گفتم: چشم استاد...
نشستم کنار داوود و به مانیتور خیره شدم...
زیر لب ذکر میگفتم و از خدا میخواستم همه چیز درست پیش بره...
#رسول
خیلی استرس داشتم...
بسمالله گفتم و آروم در زدم...
در رو باز کرد و نگاهی به سرتاپامون انداخت...
سرش رو به علامت چیکار دارین تکون داد...
+ نحن مصلحون... الإنترنت معطل ونعتقد أن المشكلة في وحدتك... (ما تعمیرکار هستیم... اینترنت قطع شده... احتمال میدیم مشکل از واحد شما باشه...)
امیر ادامه داد: اسمحوا لي أن آتي وأطلع عليك؟! (اجازه میدین بیایم تو و بررسی کنیم؟!)
سر تکون داد و کنار رفت...
رفتیم داخل...
چند دقیقه الکی خودمونو مشغول نشون دادیم...
اولش زل زده بود به ما و کنار نمیرفت...
دستام از استرس میلرزید و حسابی عرق کرده بودم...
چند لحظه بعد، رفت کنار پنجره و سیگاری روشن کرد...
امیر همونطور که مشغول بود خیلی آروم گفت: رسول مرگ من آروم باش... ضایعبازی درنیار...
نفس پرحرصی کشیدم...
امیر چشکی زد و طبق برنامه وانمود کردم حالم بد شده و نفسم بالا نمیاد...
امیر راستیراستی رنگش پریده بود...
با نگرانی بهش گفت: صديقي مريض... هل تحضر له كأس ماء؟ (دوستم حالش بد شده... میشه یه لیوان آب براش بیارین؟)
بیحرف رفت سمت آشپزخونه...
همین که از جلوی دیدمون رفت، مشغول وصل کردن شنود به میزش شدم...
دستام میلرزید...
امیر هم کمک میکرد...
یهو اومد...
میکروفون از دستم افتاد...
وای... اگه دیده باشه، همهمیز تمومه...
با نگرانی بهش نگاه کردیم...
مشکوک شد...
لیوان آب رو گذاشت روی میز...
خواست بیاد جلو که......
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: طولانی🌪
پ.ن2: که......؟!
لینک ناشناس مخصوص نظرات👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16458811665516
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_138
#مائده
دنبالش رفتم و گفتم: داداش بگو دیگه...
چرخید سمتم و کلافه گفت: خواهر قشنگم... عزیز دلم... باور کن بابا خوبه...
+ چشمات دودو میزنه... مطمئنم یه چیزی شده و تو به ما نمیگی...
کلافهتر از قبل سرش رو تکون داد و رفت توی اتاق...
تصمیم گرفتم از تکنیک مخصوص خودم و مرضیه استفاده کنم که همیشه جواب میده...
رفتم توی اتاق...
دستش رو توی دستم گرفتم که برگشت سمتم و گفت: جانم؟
خیره به چشمای قشنگش گفتم: داداشی... عزیز دل خواهر... قربونت برم... فدات بشم... الهی دورت بگردم...
- عهههه... خدا نکنه... مائده تو که میدونی من چقدر روی قربون صدقه رفتن حساسم..! خصوصا اگه از خودت یا مرضیه مایه بزاری...
سرم رو پایین انداختم و با خجالت گفتم: خب... دقیقا چون حساسی... قربون صدقت رفتم...
- ببینمت...
سرم رو آروم بالا آوردم...
نگاهی بهم انداخت...
سرش رو تکون داد و با خنده گفت: از دست تو مائده...
ریز خندیدم...
نفس عمیقی کشید و با لبخند کمرنگی گفت: آجی الان دیرم شده... باید برم اداره... ولی قول میدم شب که برگشتم، همهچیز رو بهت بگم! خوبه؟!
نشستم روی تختش...
به یه نقطهی نامعلوم خیره شدم و گفتم: پس یه چیزی شده...
روبهروم زانو زد...
با غم نگام کرد و دستش رو روی پام گذاشت...
- الهی رضا فدات بشه... نگران نباش قربونت برم...
آروم گفتم: خدا نکنه... ولی قول دادی بگیها...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم... اصلا دستتو بده که مثل همیشه قول بدیم...
با ذوق سر تکون دادم...
دستامون رو بهم قفل کردیم و همزمان با هم گفتیم: قول قول قول...
هر دو خندیدیم که مرضیه اومد توی اتاق و مثلا دلخور گفت: خوب با هم خلوت میکنینها... حالا دیگه من غریبه شدم؟ اصلا بزار بابا بیاد بهش میگم...
رضا با خنده رفت سمتش...
پیشونیش رو بوسید...
دستش رو روی سینش گذاشت و خم شد و گفت: ما مخلص آبجیکوچیکه هم هستیم...
بعد برگشت سمت من و ادامه داد: مگه نه مائده؟!
+ صددرصد...
بالاخره بعد از کلی خنده و شوخی، رضا رفت اداره...
مرضیه رفت تا به درساش برسه...
منم رفتم توی آشپزخونه و به مامان کمک کردم تا شاید فکرم درگیر بشه و نگرانیم کمتر...
#فرشید
دکتر قبل از رفتن، باهامون حرف زد...
حرفاش مدام توی ذهنم تکرار میشد...
- همونطور که به خودشم گفتم، زخمش باید دو سه هفته پیش خوب میشده... اما چون مراقبت نکرده، درمانش به تعویق افتاده... که این اصلا خوب نیست! اگه بازم بخواد بیتوجهی کنه، قطعا زخم عفونت میکنه و این میتونه خیلی دردسرساز و صدالبته خطرناک باشه..! مشخصه توی این مدت، فشار روحی و جسمی زیادی روش بوده... بخاطر همینم استرس، عصبانیت و هیجانِ زیاد براش بده... بیشتر کنارش باشید... مواظبش باشید و هواشو داشته باشید... نزارید به خودش فشار بیاره... چه جسمی و چه روحی! ان شاءالله اگه این موارد رو رعایت کنه، حالش بهتر میشه...
خدایا... آخه چطور؟ همیشه محمد هوامونو داشته و مواظبمون بوده...
حالا ما چطور هواشو داشته باشیم؟ اصلا... اصلا ما که مراقبت از فرمانده رو بلد نیستیم...
خدایا خودت این ماجرا رو ختم بخیر کن و هوای داداشمو داشته باش...
با صدای یاحسین محمد، به خودم اومدم و نگران به طرفشون رفتم...
#رسول
خواست بیاد جلو که صدای زنگ واحد اومد...
همین که رفت، فوری وصلش کردم...
امیر دستش رو کنار گوشش گذاشت و آروم گفت: سعید نتو وصل کن... سریع...
مرده برگشت...
امیر چرخید سمتش و با لبخند گفت: تم حل المشكلة يا سيدي... (مشکل حل شد آقا...)
اونم گوشیش رو برداشت و بعد از چک کردن و مطمئن شدن، سر تکون داد و به در اشاره کرد...
فوری رفتیم بیرون...
#محمد
از طریق دوربینی که با امیر بود، تصویر داشتیم...
رسول داشت میکروفون رو نصب میکرد که یهو مرد عرب از آشپزخونه بیرون اومد...
یاحسینی گفتم...
فرشید اومد سمت من و داوود و با نگرانی گفت: چی شده آقا؟
چیزی نگفتم و فقط به مانیتور اشاره کردم...
هیچکس توان حرف زدن نداشت...
رفت طرف بچهها...
از استرس، تپش قلب گرفته بودم...
فوری با بچههای مشهد تماس گرفتم که یه نفر بره و زنگ واحدشو بزنه تا بچهها کارشون رو انجام بدن...
خدایا خودت مواظبشون باش...
خداروشکر مجتبی به موقع رسید...
نفس راحتی کشیدم...
هدفون رو از روی گوشم برداشتم و گذاشتم روی میز... میشه گفت پرت کردم!
درد پهلوم از یه طرف و تنگی نفس از طرف دیگه خیلی اذیتم میکرد...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم که سعید دستش رو گذاشت روی شونم و آروم و با لحنی نگران گفت: محمد خوبی؟
به تکون دادن سرم اکتفا کردم...
صدای زنگ در اومد...
داوود خواست بلند شه که گفتم: تو بشین... من باز میکنم...
در رو باز کردم که رسول و امیر اومدن توی اتاق...
رسول نشست روی مبل و سرش رو بین دستاش گرفت...
حالم خوب نبود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نمیخواستم تند رفتار کنم.. امّا عصبانیت و نگرانی باهم ترکیب شده بودن و دیگه نمیتونستم تحمل کنم..!
با حرص رفتم طرفش و بازوش رو گرفتم و بلندش کردم..
با غم و کمی تعجب نگاهش رو بهم دوخت..
با صدای نسبتاً بلندی گفتم: مغز متفکر تیم ما اینه رسول؟
سرش رو پایین انداخت...
+ رسول! وقتی باهات صحبت میکنم منو نگاه کن..!
یکم سرش رو بالا آورد...
+ رسول این تویی؟
با صدایی که از ته چاه در میومد و میلرزید گفت: آقا میشه بعدا حرف بزنیم؟
+ نه نمیشه! هربار به یه بهونهای از جواب دادن طفره رفتی... رسول عوض شدی... نمیگم بد شدی، امّا دیگه رسول سابق نیستی..! جدی شدی، سرت توی کار خودته، اصلا تمرکز نداری، کمحرف شدی، کابوس میبینی، کمغذا شدی...
ولوم صدام بالاتر رفت و تقریبا داد زدم: چته رسووولللل؟
سعید دستش رو گذاشت روی شونهم و آروم گفت: محمد جان آروم باش، برات خوب نیست...
نفس عمیقی کشیدم و اینبار با صدای آرومتر خطاب به رسولی که فقط با بغض نگاهم میکرد گفتم: رسول وقتی عاشق شدی انقدر حالت بد نبود... انقدر غریبه شدیم؟
نشستم روی صندلی...
آهی کشیدم...
دستم رو روی سرم گذاشتم و گفتم: حتما من کاری کردم که تو به خودت اجازه نمیدی حرف دلتو بهم بگی...
با همون بغض اومد و کنارم زانو زد...
دستش رو روی پام گذاشت...
لب باز کرد و گفت: آقامحمد توروخدا اینجوری نگید... باور کنید اینطور نیست...
+ اتفاقا همینه... مشکل از منه... نتونستم براتون رفیق واقعی باشم...
اینبار سرش رو روی پام گذاشت و با گریه گفت: آقا بخدا اینجوری نیست... به جون خودتون که میدونید چقدر برام عزیزید اینطور نیست... قول میدم برگشتیم تهران همه چیزو براتون تعریف کنم... اما... اما لطفا... الان ازم نخواین...
لبخند کمرنگی زدم...
دستی به موهای فِرِش کشیدم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باشه... گریه نکن... این همه صبر کردیم... این چندروزم روش...
سرش رو بالا آورد...
+ پاشو برو دست و صورتت رو بشور استاد... بعدم بیا با امیر یه لقمه غذا بخورین... موقع ناهار وقت نشد...
داوود گفت: آقا خودتونم چیزی نخوردینا...
چرخیدم سمتش و چشمغرهای بهش رفتم...
رسول با نگرانی گفت: آره آقا؟!
جواب ندادم که درمونده گفت: چرا اینجوری میکنین با خودتون؟ مگه دکتر نگفت باید به خورد و خوراکتون برسید و مواظب باشید؟
+ چرا انقدر شلوغش میکنی؟ چیزی نشده که...
اینبار امیر گفت: چیزی نشده؟! رنگ به روتون نمونده آقا...
+ بخدا اگه بازم بخوایین گیر بدین پا میشم میرم یه اتاق جدا واسه خودم میگیرم...
دیگه چیزی نگفتن...
بلند شدم که یه لحظه سرم گیج رفت...
دستم رو به میز تکیه دادم و چشمام رو بستم...
صدای رسول به گوشم خورد و بعد بازوم کشیده شد...
رسول: محمد چی شدی؟
صدای نگران داوود توی گوشم پیچید...
- وقت داروهاشه... الان میارم...
آروم چشمام رو باز کردم و با لبخند بیجونی گفتم: چیزی.. نیست... یه ذره.. استراحت.. کنم... خوب میشم...
رسول کمکم کرد و آروم روی تخت دراز کشیدم...
با غم گفت: بمیرم الهی...
+ عه.. این.. چه حرفیه..؟ خدا..نکنه...
سعید دستگاه فشارسنج رو آورد...
فرشید دستم رو گرفت و با استرس لب زد: آقا رنگ به رو ندارین...
سعید: بزار فشارشو بگیرم...
فرشید بلند شد و سعید جاش نشست...
اما انقدر استرس داشت که حواسش به پهلوم نبود و موقع نشستن، آرنجش خورد به محل زخمم...
+ آخ...
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و به پهلو خوابیدم...
ذکر گفتنای بچهها و صدای لرزونشون بدتر از دردم بود...
سعید: آقا غلط کردم... بخدا انقدر نگران شدم، اصلا حواسم نبود...
دستی که کنار زخمم بود، کاملا خیس شده بود...
+ خو..بم...
درد امونمو بریده بود...
انقدر شدتش زیاد بود که به ملافهی تخت چنگ میزدم...
چشمام رو بستم...
+ آخ..خدا...
داد و فریاد بچهها رو شنیدم...
مطمئن بودم باز کارم به بیمارستان کشیده میشه...
چون صدای فرشید که با ترس به اورژانس زنگ زده بود رو شنیدم...
نفسام به شماره افتاده بودن...
بچهها سعی داشتن هوشیار نگهم دارن...
رسول: محمد... محمدجانم... مرگ رسول چشماتو باز کن داداش...
سعید: آقا... آقا اشتباه کردم... ببخشید... توروخدا باز کن چشماتو محمد...
داوود، فرشید و امیر هم با اضطراب و ترس صدام میزدن...
اما من نه توان جواب دادن داشتم و نه نای باز کردن چشمام رو...
کمکم صداشون مبهم شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
دنبال تختش رفتیم...
ماسک اکسیژن روی صورت رنگپریدش جاخوش کرده بود...
چشمای آرومش حالا بسته بودن...
با عجله بردنش توی یه اتاق و نزاشتن ما بریم تو...
همونجا روی زمین نشستم و دستام رو فرو کردم توی موهام...
فرشید مدام راه میرفت...
سعید خیلی بیقراری میکرد و فکر میگفت مقصره...
رسول و امیر هم سعی داشتن آرومش کنن...
هر چی از قرآن بلد بودم خوندم...
چند لحظه بعد، صدای رسول اومد که گفت: من میرم حرم...
سرم رو بالا آوردم که دیدم روبهروم روی زانوهاش نشسته...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
نمیخواستم تند رفتار کنم.. امّا عصبانیت و نگرانی باهم ترکیب شده بودن و دیگه نمیتونستم تحمل کنم..! ب
به چشمای سرخش خیره شدم...
با صدای گرفته گفتم: الان؟
- آره... همین الان! میخوام برم از آقا خواهش کنم محمدو بهمون برگردونه... میخوام التماسش کنم داداشمونو اَزَمون نگیره...
با بغض بغلش کردم و گفتم: التماس دعا... مراقب خودت باش...
- محتاجیم به دعا... تو هم مراقب خودت باش... حواست به بچهها باشه... مخصوصا سعید... باشه داداش؟
لبخند تلخی زدم و گفتم: باشه داداش...
شونم رو بوسید و رفت...
#رسول
چشمم که به گنبدطلایی رنگ خورد، اشکام سرازیر شد...
دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیرلب سلام دادم:
السلامعلیکیاضامنآهو...
بعد از ماهعسلمون، دیگه سعادت نداشتم بیام مشهد...
با پاهای لرزون رفتم به سمت ورودی حرم...
کفشام رو همونجا درآوردم...
دلم برای خنکیِ موزاییکهای حرم و گنبد طلاش تنگ شده بود...
هندزفری رو توی گوشم گذاشتم...
همونطور که نگاهم به روبهرو بود، ولوم گوشیم رو زیاد کردم...
نوحه مورد علاقهم توی گوشم پیچید...
(اومدم تنهای تنها...
من همون تنهاترینم...
اومدم تو این غریبی...
زیر سایهتون بشینم...)
آروم آروم روبهجلو قدم برمیداشتم...
(اومده دوباره اونکه...
بیقرار و سر به زیره...
همهی حاجتش اینه...
پای پرچمت بمیره....)
امامرضاجونم...
میشه همینجا بمیرم؟
توی حرمت...
من نمیتونم از اینجا دست بکشم...
نمیتونم دوباره برگردم تهران آقاجون...
میخوام بمونم پیشخودت...
(اومدم با آه و گریه...
این قشنگترین سلامه...
همهی داروندارم...
اشک روی گونه هامه...)
آره، من جز این اشکها هیچی ندارم...
جز کولهبارگناه هیچی ندارم آقاجان...
با کلی دعا اومدم...
میدونم که خودت بهتر میدونی توی دلم چه خبره...
اومدم که خودت گره از کارم باز کنی...
اومدم که دلمو گره بزنم به پنجرهفولادت رضاجانم...
دستامو بگیر... که به مویی بندم..!
(از خودم گلایه دارم
منو از خودم جدا کن
روم سیاهه یاابنالزهرا...
تو برای من دعا کن...)
بیتوجه به اطرافم با چشمای خیس گنبد رو مینگریستم...
قدمهام سستتر شده بودن...
(یاابنالزهرا... یاابنالزهرا... یاابنزهرا... یاابنزهرا...
امام رضا...)
خودت این مشکلو حل کن آقا...
خودت به دادمون برس...
آقا من داداشمو از خودت میخوام...
میدونی اگه نباشه منم نیستم...
سپردمش دست خودت...
(نکنه تو التهاب... روسیاهیا بمونم... امشبم بگذره و من... از رفیقام جا بمونم...)
به دیوار سرد حرم تکیه دادم و روی زمین نشستم...
صدای مداحی رو بیشتر کردم...
چشمم به کبوترسفیدرنگی افتاد که توی حیاط راه میرفت...
(دل من هواتو کرده...
من هوامو از تو میخوام...
اومدم بگم که امسال...
کربلامو از تو میخوام...)
زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم روشون...
هقهقم بلند شد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: #شاید_طوفان😊🔪
پ.ن2: احساسی و غمانگیز🙂🍃
پ.ن3: ممنونم از دوستای خوبم که توی نوشتن این پارت کمکم کردن🙃✨
لینک ناشناس مخصوص نظرات👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16461486391006
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy