حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_132
#محمد
با حرفی که سعید زد، کم مونده بود پس بیافتم!
لبم رو گاز گرفتم و نگاهش کردم...
بچهها هم تعجب کرده بودن...
آقایعبدی رو به سعید گفتن: عکس برای چی؟
سعید جواب داد: آخه آقا من و بچهها و آقامحمد کلی با هم عکس داریم... اما با شما نه... گفتم یه عکس واسه یادگاری بگیریم...
آقایعبدی سکوت کرده بودن...
سکوتشون استرسم رو بیشتر کرد...
یهو خندیدن و گفتن: خیلیخب... بگیر...
نفس راحتی کشیدم...
کنار آقایعبدی ایستادم...
رسول دستش رو دور گردنم حلقه کرد...
لبخندی زدم و سعید سلفی گرفت...
با اصرار بچهها، آقایعبدی قبول کردن چندتا عکس دیگه هم بگیریم...
بالاخره بعد از کلی عکس و سلفی، بچهها رضایت دادن آقایعبدی برگردن اتاقشون...
چند دقیقه بعد از رفتن آقایعبدی، بلند شدم تا برم اتاقم که چشمام سیاهی رفت...
داشتم میُفتادم که یکی بازومو گرفت...
برگشتم و با دیدن سعید، لبخند کمجونی زدم...
+ نترس... چیزی نیست...
با نگرانی نگام میکرد...
بچهها همه اومدن کنارمون...
فرشید کمکم کرد و آروم نشستم روی صندلی...
امیر همونطور که شونههامو ماساژ میداد گفت: رنگتون خیلی پریده... بمیرم الهی...
دستم رو روی دستش گذاشتم...
+ خدا نکنه... بشین امیرجان... خسته میشی...
امیر: آقا هنوز چند دقیقه نگذشته... خسته نمیشم... خیالتون راحت...
رسول آبقند آورد...
لیوان رو به لبام نزدیک کرد و با صدای لرزونش که ترس و نگرانی توش موج میزد گفت: آقا اینو بخورین بهتر شین..
یکم خوردم و گفتم: دستت درد نکنه..
داوود دستش رو روی پام گذاشت و گفت: آقا چیشد یهو؟
سعید ادامه داد: الان بهترین؟
+ خوبم بچهها.. نگران نباشین.. داروهامو یکم دیر خوردم.. عادیه... الان بهترم...
سعید: به خاطر کمخونیه... مگه نه؟
همه نگاهها برگشت سمت سعید..
رسول با ناباوری لب زد: چ... چی؟ کمخونی؟
سعید جواب داد: بله... کمخونی..
حالا دیگه همه به من نگاه میکردن..
چشم غرهای به سعید رفتم..
سرش رو پایین انداخت...
لبخند کمرنگی زدم و رو به بچهها که با نگرانی بهم خیره شده بودن گفتم: نگران نباشین دیگه... دکتر گفت شدتش زیاد نیست... زود خوب میشم..
خداروشکر انگار یکم آرومتر شدن..
تو دلم گفتم: خدایا منو ببخش که واسه آروم شدن رفیقام، دروغ گفتم..
چند دقیقه بعد، به زور بچهها رو قانع کردم که حالم بهتره..
هر چند که تغییری نکرده بودم..
از نمازخونه بیرون اومدم و رفتم سمت اتاقم...
#داوود
بعد از رفتن آقامحمد، قرآنی از توی قفسه برداشتم و شروع کردم به خوندن...
بچهها هر کدوم یه گوشه بودن..
امیر و فرشید داشتن نماز میخوندن..
سعید با گوشیش مشغول بود و رسول هم یه گوشه خواب بود...
چند دقیقه بعد، قرآن رو بستم...
بوسیدم و گذاشتم توی قفسه...
خواستم از نمازخونه برم بیرون که یه نفر مچ دستم رو گرفت...
برگشتم عقب...
رسول بود...
+ تو مگه خواب نبودی؟!
با خنده گفت: داداش خواب به خواب که نرفتم، بیدار شدم...
اخم ریزی کردم و گفتم: عه دور از جونت...
نشستم کنارش و گفتم: خب چه خبر؟
- خبرا که پیش شماست آقاداوود...
چینی به پیشونیم دادم و گفتم: منظورت چیه؟
سعید گفت: خودتو نزن به اون راه... با ما راحت باش... بگو توی دلت چی میگذره...
فرشید هم دنبالهی حرف سعید رو گرفت و گفت: ما همه این دوران رو گذرونیدم...
با این حرف، حس کردم امیر بهم ریخت...
بلند شد و گفت: بچهها من برم پایین... یه چندتا گزارش هست... باید تکمیلشون کنم...
فرشید با ناراحتی گفت: امیر باور کن منظور بدی نداشتم...
امیر لبخند تلخی زد و جواب داد: میدونم داداش... کارام مونده... باید برم انجام بدم..
رفت طرف در نمازخونه که همون لحظه آقامحمد اومد..
همه به احترامش ایستادیم و سلام دادیم..
با خوشرویی جوابمون رو داد...
امیر رفت پایین...
آقامحمد گفت: چیزی شده؟
+ نه آقا...
- پس چرا امیر ناراحت بود؟
فرشید: آقا راستش... تقصیر من بود... بحث علاقه و این حرفا شد... من گفتم همه این دورانو گذروندیم... امیر بهم ریخت...
آقامحمد آهی کشید و گفت: هنوز نتونسته ماجرای چندسال پیش رو فراموش کنه... بچهها لطفا سعی کنید از این به بعد، جلوی امیر، از این حرفا نزنید...
حرفش رو تایید کردیم...
داشتم از پلهها پایین میرفتم که چشمم میز خانمامینی...
نمیدونم درسته درباره خواستگاری اینجا باهاشون صحبت کنم یا نه..
اما خب بیرون هم که نمیشه..
پس بهتره همینجا حرفم رو بزنم...
رفتم طرف میزشون...
مشغول نوشتن بودن...
تکسرفهای کردم...
برگشتن عقب و با دیدنم بلند شدن...
مثل همیشه، هر دو سرمون پایین بود...
+ س..سلام...
- سلام...
+ ببخشید... میدونم اینجا جای مناسبی برای این صحبتا نیست.. اما... جای دیگهای هم نمیشه حرف زد...
- متوجم... اَمرتون رو بفرمایید..
داشتم از خجالت آب میشدم..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
پیشونیم خیسِ عرق بود...
بزاقدهنم رو قورت دادم و بعد از کلی مِنومِن کردن گفتم: میخواستم بدونم... نظرتون... درباره...... خواستگاری....
زود گفتن: آقامحمد باهام حرف زدن...
انگار یه سطل آبِیخ روم خالی کردن...
+ ن... نتیجه؟
- من... با مادرم در میون گذاشتم... ایشون هم با پدرم صحبت کردن... یه سفرِ کاری برای پدر پیش اومده... احتمالا یکماه طول بکشه... وقتی برگشتن، میتونید باهاشون هماهنگ کنید و... برای آشنایی بیشتر... با خانواده... تشریف.. بیارید...
باورم نمیشد...
انگار خواب بودم...
لبخند عمیقی زدم...
+ م... ممنون...
- خ... خواهش میکنم...
+ با اجازه...
رفتم سمت میز خودم...
داشتم ذوقمرگ میشدم...
بالاخره درست شد...
وایوایوای... خدایا شکرت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: سوپرایزززز😁🎊
پارت آخر شبی😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_133
یک ماه بعد
#رسول
نشسته بودم پشت سیستم و مثل همیشه سخت مشغول کار بودم...
همونطور که حواسم به مانیتور بود و اطلاعات رو تایپ میکردم صدا زدم: فرشید...
- جانم؟
+ پرینت لطفا...
چند ثانیه نگذشته بود که اومد سر میزم...
کاغذایی که دستش بود رو گذاشت جلوم..
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم...
لبخند دندوننمایی زد...
کاغذا رو برداشتم و بعد از چک کردن، سر تکون دادم...
+ نه خوشم اومد... سرعت عملت عالیه...
- ما اینیم دیگه...
+ بله بله... بر منکرش لعنت... حالا یه زحمت بکش برو گزارش این هفته رو از سعید بگیر بیار برام... بررسی کنم... اگه مشکلی نداشت بدم آقامحمد...
یه تای ابروش رو بالا داد و گفت: امر دیگهای باشه؟!🤨
+ امممم... آهااا... یه قهوه لطفا... با شیر و شکر... فقط داااغ باشه ها... که همچین بچسبه...
یهو محکم زد پشتم و گفت: بچسبه ها؟!
هول شدم و گفتم: نه نه داداش... زحمتت میشه...
خندید و گفت: از دست تو رسول... سعید فعلا درگیره و مثل تو حسابی شلوغه... نرسیده تمام و کمال آماده کنه... خلوت شد، بیشتر روش کار میکنه... بعد ازش میگیرم، میارم برات...
+ برو حله...
~ حله؟!
با صدای آقامحمد، مثل برق از جام پریدم...
هر دو هول کرده بودیم...
با تتهپته سلام دادیم و جوابمون رو داد...
+ عه... چیز یعنی... میخواستم بگم متوجه شدم... بعد تو دهنم نچرخید گفتم حله...
- راست میگه آقا... منم شاهدم...
~ عجب...
چند لحظه بعد، خندید و گفت: از دست شماها... به کارتون برسید...
لبخند زدیم و آروم خندیدیم...
چند دقیقهای از رفتن فرشید و آقامحمد گذشته بود...
یهو یه پیام برام ارسال شد...
بازش کردم...
انگار یه نامه بود...
عینکم رو زدم تا بهتر ببینم...
زبونم بند اومده بود..
چیزایی که میدیدم رو باور نمیکردم..
دلم میخواست همش دروغ باشه.. کابوس باشه..
اما... اما چندبار خوندم و چک کردم و فهمیدم نه..
بر خلاف میلم همهچیزش درست بود و هیچچیزش فتوشاپ نبود...
بیشتر از دهبار خوندم...
درست بود...
ولی من هنوز نمیخواستم و نمیتونستم باور کنم...
عقل و دلم با هم در جنگ بودن...
عقلم میگفت راسته و دلم میگفت دروغ...
#محمد
یکماه از روز دادگاه گذشته بود...
هنوز مونده بود تا حکم قطعی رو بدن...
سفر مشهد هم که فعلا جور نشده بود و همه منتظر بودیم آقا بطلبه...
زخم پهلوم بهتر شده بود...
ولی همونطور که دکتر گفت، هنوز کامل خوب نشده بود و هرازگاهی بدجور تیر میکشید...
اما من بیاهمیت بودم و به روی خودم نمیاوردم...
کِی میخواستم از این درد لعنتی خلاص بشم، خدا میدونه...
با صدای زنگ تلفن، رشتهی افکارم پاره شد...
آقایعبدی بودن...
گوشی رو برداشتم...
+ جانم آقا؟!
- محمد بیا اتاقم کارت دارم...
+ بله چشم...
گوشی رو گذاشتم سرجاش...
بلند شدم و رفتم طرف اتاقشون...
نشستم روی صندلی و گفتم: درخدمتم آقا...
با لبخند گفتن: یه خبر خوب برات دارم...
بعد از اون همه سختی، یه خبر خوب میتونست حال من و بچهها رو بهتر کنه...
لبخند عمیقی زدم و گفتم: چه عالی... من سراپا گوشم...
+ بالاخره سفر مشهدتون جور شد... یکهفته دیگه عازمین...
قلبم به تپش افتاد...
باورم نمیشد...
با خوشحالی و ناباوری آروم گفتم: و..واقعا؟!
کوتاه خندیدن و گفتن: بله... واقعا...
اشک توی چشمام جمع شد...
کم مونده بود از ذوق گریه کنم...
+ وای آقا... باورم نمیشه...
- حالا وقتی رفتین، باورت میشه...
هر دو خندیدیم و بعد من گفتم: اگه اجازه بدین، برم این خبر رو به بچهها بدم...
- حتما...
بلند شدم و گفتم: بااجازه...
سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم...
سریع از پلهها پایین رفتم...
بچهها همه با ذوق نگام میکردن...
البته به جز رسول...
مثل همیشه نبود...
خوشحال شد؛ اما نه مثل همیشه...
سرحال نبود و سعی میکرد خودش رو خوب نشون بده...
ولی خیلی موفق نبود...
#داوود
با ذوق وصف ناشدنی گفتم: جدی میگین آقا؟
- من با شما شوخی دارم؟!
سرم رو پایین انداختم و گفتم: خیر... ببخشید...
همه به جز رسول خندیدیم...
به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود و هیچی نمیگفت...
فقط جسمش اینجا بود...
روح و فکرش یه جای دیگه بود...
آقامحمد زد روی شونش و گفت: آقارسول... رسولجان...
اصلا انگار نه انگار...
آقامحمد بلندتر از قبل و کشدار گفت: رسووولللل...
بالاخره رسول فهمید و رو به آقامحمد گفت: ها؟ یعنی بله؟ جانم؟
محمد نگاهی بهش انداخت و با لبخند گفت: کجایی استاد؟ دوساعته داریم حرف میزنیم... اما تو هیچی نمیگی... چندبارم صدات زدیم... دریغ از جواب... حواست کجاست برادر من؟
رسول سرش رو پایین انداخت و جواب داد: ببخشید... یکم فکرم مشغوله... متوجه نشدم...
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد...
- درمورد چی حرف میزدین؟
آقامحمد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: نچنچنچ...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رفیق ما رو باش... مثلا مغزمتفکر تیم تویی... خدا به ما رحم کنه...
اینبار همه زدیم زیر خنده...
حتی رسول هم خندید...
البته که چهرش هنوز آشفته بود...
چند لحظه بعد، همه برگشتیم سرکارمون...
همه بجز رسول...
آقامحمد گفت بمونه...
حدس زدم میخواد درباره حال و روز امروزش باهاش صحبت کنه...
با صدای سرفهای که اومد، چرخیدم عقب...
خانمامینی بودن...
مثل برق از جام پریدم...
از واکنشم تعجب کردن و خندشون گرفت...
اما خیلی به روی خودشون نیاوردن...
سربهزیر سلام آرومی دادم و جوابم رو دادن...
کاغذایی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و همونطور که سرشون پایین بود گفتن: اینا اطلاعاتیه که میخواستین... ببخشید اگه دیر شد... سرم شلوغ بود...
+ ممنون... زحمت کشیدین...
- خواهش میکنم... بااجازه...
اومدن برن که سرم رو بالا آوردم و گفتم: ببخشید...
برگشتن سمتم...
+ پدرتون... برگشتن؟
توی این چندروز، سومینبار بود که ازشون میپرسیدم...
- نه... هنوز برنگشتن... سفرشون طول کشیده... برگشتن، بهتون اطلاع میدم..
+ ممنون...
چیزی نگفتن و رفتن سمت میزشون...
#مائده (همون راضیه🙃)
یه روز دیگه هم گذشت...
کارم توی سایت تموم شد...
وسایلم رو جمع کردم...
رسیدم خونه...
کلید انداختم و در حیاط رو باز کردم...
دلم میخواست بابا باشه و بپرم بغلش...
اما هنوز برنگشته بود...
تقریبا یکهفتهای میشه از خودش خبر نداده و همه نگرانشیم...
همکاراش هم مدام امروز و فردا میکردن و جواب درستی نمیدادن...
چارهای نبود جز صبر و دعا...
هنوز باید منتظر میموندیم...
همهجا یادش بود...
دلم تنگ شده بود براش...
برای آغوش امنش...
برای چشمای مهربونش...
برای محبتاش و ناز کشیدناش...
برای خندههای قشنگش...
برای عطر تنش...
برای........
هعی...
کفشام رو درآوردم و وارد خونه شدم...
با دیدن مامان که تلفن رو دستش گرفته بود و با چهرهی رنگپریدش ذکر میگفت، قلبم ریخت...
مرضیه شونههای مامان رو ماساژ میداد...
هر دو گریه میکردن...
رضا نبود...
کیفم از دستم افتاد...
آروم لب زدم...
+ یازهرا...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: چی شده یعنی؟🙃
پ.ن2: ⭕️هشدار
به طوفان نزدیک میشویم❗️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_134
#رسول
مدارکی که نشون میداد... رفیقم... داداشم... فرماندم... خیانت کرده... یعنی... یعنی محمد... جاسوسه...
از طریق ایمیل محمد، یه سری اطلاعات سری و محرمانه درباره سازمان، به مامورین ارشد mi6 ارسال شده بود...
مغزم کشش نداشت...
نمیتونستم تحلیلش کنم...
اما... اما با وجود این مدارک، همه چیز ثابت شده بود...
کم مونده بود اشکم دربیاد...
ای خدا... آخه یعنی چی؟ چطور ممکنه واقعا؟
محمد توی همهی این مدت کنار ما بوده...
زحمت کشیده... صادقانه کار کرده...
اصلا امکان نداره...
به خودم اومدم و با خودم گفتم باید هر طور شده ردشو بزنم!
اما دیر شده بود... خیلی دیر...
کاملا سفید کرده بود و هیچردی از خودش به جا نزاشته بود...
لعنتی... معلوم بود خیلی حرفهایه...
عصبی شدم و دستمو محکم کوبیدم روی میز...
همه نگاهها برگشت سمتم...
اما برام مهم نبود و توجهی نکردم...
چند دقیقه بعد، داوود صدام زد و گفت آقامحمد کارمون داره و خواسته بریم اتاقش...
قبل از اینکه کسی ببینه، صفحه رو بستمو با حالی خراب رفتم سمت اتاق آقامحمد...
توی همچین شرایطی، سفر مشهد جور شده بود...
خدایا بزرگیتو شکر...
الان آخه؟!
هعی...
ولی حتما یه حکمتی توشه...
دوباره همون صفحه رو آوردم...
من... من نباید میزاشتم کسی این مدارکو ببینه... حتی خودِ محمد! چون مطمئنن براش بد میشه...
تا وقتی من زندم و پشت این سیستم نشستم، امکان نداره بزارم کسی از این ماجرایی که مطمئنم تهمته با خبر بشه...
فکری به سرم زد...
فوری همه مدارکی که برام ارسال شده بود رو توی یه پوشه جمع کردم و بعد از کلی رمزگذاری، مخفیش کردم...
یه حسی بهم میگفت نباید پاکشون کنم...
عینکم رو از روی چشمام برداشتم و گذاشتم روی میز...
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم...
یاد حرفای آقامحمد افتادم...
وقتی بچهها رفتن، محمد منو نگه داشت و چند دقیقهای باهام حرف زد...
گفت باید به خدا توکل کنم...
خدایا... تو خودت شاهدی محمد چقدر واسه این پرونده زحمت کشیده...
خودت میدونی چقدر پاکه...
فقط تو میدونی کی پشت این ماجراست...
خدایا ببخش که بهش دروغ گفتم...
خودت کمکم کن...
یه کاری کن همه چیز درست شه...
آروم چشمام رو بستم و اجازه دادم مغزم یکم استراحت کنه...
#محمد
بچهها رفتن و فقط رسول به خواست من موند...
نشستم پشت میزم و بهش اشاره کردم بشینه که گفت: راحتم آقا...
+ من ناراحتم... بشین آقارسول...
لبخند کمرنگی زد و نشست...
+ خب... میشنوم...
- چیو آقا؟
+ خودتو به اون راه نزن استاد...
- آقا منظورتونو متوجه نمیشم...
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم...
+ اتفاقی افتاده؟!
- چه اتفاقی؟
+ اینو تو باید بگی!
درمونده نگام کرد و گفت: آقا باور کنین اصلا متوجه نمیشم راجعبه چی حرف میزنین...
پوکرفیس نگاش کردم و گفتم: به قول خودت داری در برابر فهمیدن مقاومت میکنی!
خندید...
چشم غرهای بهش رفتم که سرش رو پایین انداخت و با لبخند و صدای آرومی گفت: ببخشید...
+ رسول من چندساله دارم با تو کار میکنم... خوب میشناسمت... با یه نگاه میتونم بفهمم توی دلت و فکرت چی میگذره... کاملا مشخصه یه چیزی شده و بهم ریختهای... این فقط حرف من نیست...! حتی بچهها هم فهمیدن تو یه چیزیت شده... خب به من بگو... شاید بتونم کمکت کنم...
آروم سرش رو بالا آورد...
انگار میخواست یه چیزی بگه...
امیدوار نگاش کردم...
نفهمیدم چی شد که منصرف شد و گفت: چیزی نیست آقا... یکم فکرم مشغوله... همین...
+ همین؟!
- باور کنید همین...
زبونش یه چیز میگفت و چشماش یه چیز دیگه...
حس کردم بهتره بیشتر از این اصرار نکنم...
برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: خیلیخب... کمکی از من برمیاد؟
- نه... فقط... دعا کنید... چیزایی که دیدم اشتباه باشه... یعنی... من مطمئنم اشتباهه... ولی خب.....
یهو سرش رو پایین انداخت...
با بغض گفت: ببخشید آقا...
قطره اشکی روی گونش سر خورد...
طاقت دیدن اشک بچهها رو نداشتم و ندارم...
دلم هوری ریخت...
نگرانش شدم...
بلند شدم و کنارش نشستم...
بغلش کردم و بعد سرش رو به سینم چسبوندم...
بوسهای به موهاش زدم و با لحن نگرانم گفتم: قربونت برم... جون محمد گریه نکن...
آروم از بغلم بیرون اومد...
اشکش رو با پشت دستش پاک کرد...
سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفتهای گفت: خدانکنه... چشم...
لبخندی زدم...
دستش رو گرفتم و گفتم: دعا میکنم... ان شاءالله هر چی خیره، همون بشه...
نفسی گرفتم و گفتم: من اینجور موقعها چی میگم؟!
سرش رو بالا آورد و خندهیریزی کرد...
- میگین که... به خدا توکل کنیم...
+ احسنت... خدا صلاح بندههاشو بهتر از هر کس دیگهای میدونه آقارسول!
- بله... درست میگین...
+ من همیشه درست میگم!😌
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هر دو خندیدیم...
خندههامون که تموم شد قیافهی جدی به خودم گرفتم و گفتم: دفعهی آخرت باشه گریه میکنی! تا وقتی من هستم، گریه بی گریه... مگه اینکه اشک شوق باشه!
خواست دستم رو ببوسه که مانع شدم و با اخمِریزی گفتم: عه... رسول...
با لبخند گفت: ممنون که همیشه هستی و مواظبمونی...
برای اینکه دلش قرص بیشتر باشه، لبخند مهربونی زدم و گفتم: وظیفمه...
بغلم کرد و بوسهای به شونم زد...
چند لحظه بعد، ازم جدا شد و گفت: با اجازتون برم به کارام برسم...
سری تکون دادم...
بلند شد و رفت سمت در...
+ رسول...
برگشت سمتم...
- جانم آقا؟
+ به حرفام فکر کن! اگه حس کردی نیاز داری با کسی حرف بزنی و دردودل کنی، روی من حساب کن...
لبخند قشنگی مهمون لباش شد...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم...
+ چشمت سلامت...
از اتاق بیرون رفت...
#مائده
دویدم سمتشون...
کنار مامان زانو زدم و با نگرانی گفتم: چی شده مامان؟
چیزی نمیگفت...
فقط با چشمای خیسش نگام میکرد...
اشکم درومده بود...
رو کردم به مرضیه و گفتم: خواهری... تو بگو چی شده...
همونطور که اشکاشو پاک میکرد، با صدای گرفته و بریدهبریده گفت: آ.. آقای رحیمی.. د.. دوست بابا.. زنگ زدن.. گفتن.. گفتن...
به اینجا که رسید، گریش شدت گرفت...
مامان هم هقهق میکرد...
آقای رحیمی همونی بودن که پسرشون چندوقت پیش ازم خواستگاری کردن و من جواب منفی دادم...
بیخیال این فکرا شدم و با صدایی که از شدت نگرانی میلرزید گفتم: چ.. چی گفتن آجی؟
پرید بغلم و با هقهق گفت: اون.. منطقهای که... بابا رفته ماموریت رو... زدن... کلی آدم شهید شدن... خیلیا هویتشون به سادگی قابل تشخیص نیست... اما... آقای رحیمی گفتن... گفتن بابا چندساعته ازش خبری نیست... گفتن... یکی از شهدا... شبیه... شبیه باباعه...
به معنای واقعی داشت زار میزد...
اما من مات و مبهوت بودم...
از بغلم بیرون اومد و با چشمای سرخش که بخاطر گریهی زیاد پُف کرده بودن نگام کرد و گفت: رضا رفت خبر بگیره...
صدای باز شدن در حیاط که اومد، ناخواسته جیغ کشیدم و از جام پریدم...
به سرعت خودم رو رسوندم به حیاط...
یه جورایی خودمو پرت کردم از پلهها...
حدسم درست بود...
داداشم بود...
مقابل رضا قرار گرفتم و با هقهق گفتم: فقط بگو چی شده؟؟؟
اولش فقط نگام میکرد...
اما کمکم به خودش اومد و...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: سناریو یا چی...؟!
پ.ن2: 😶💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_135
#محمد
کارم که تموم شد، کاپشنم رو پوشیدم و سوییچ موتور رو برداشتم که تلفن زنگ خورد...
جواب دادم...
قبل از اینکه چیزی بگم صدای آقایعبدی توی گوشم پیچید...
- محمد بیا اتاقم... یه کار فوری باهات دارم!
+ چشم آقا...
آقایعبدی با دیدنم اشاره کردن برم توی اتاقشون...
+ جانم آقا؟
- سفر مشهد... ممکنه تبدیل به یه سفر کاری بشه!
+ یعنی....
- یعنی یه ماموریت! بچههای خراسان چند وقته یه گروهک تروریستی رو زیرنظر دارن... تا الان فعالیت خاصی انجام ندادن... فقط سعی کردن مردم رو از دین زده کنن و بینشون اختلاف ایجاد کنن... طبق تحقیقات بچهها، قراره توی همین هفته در حرم بمبگذاری کنن!!! تو و تیمت میرین مشهد و به بچهها ملحق میشید و خیلی دقیقتر زیر نظرشون میگیرید..!
+ بله آقا... چشم...
- محمد...
+ جانم؟
- امروز جریان رو با بچهها در میون بزار...
+ چشم حتما... بااجازه...
سر تکون دادن...
رفتم سمت در صدام زدن...
- محمد...
برگشتم سمتشون..
+ جانم آقا؟
- دلم میخواد مثل همیشه عالی عمل کنی!
+ خیالتون راحت...
لبخند محوی زدن و گفتن: وقتی تو هستی، خیالم راحتِ راحته...
لبخندی کنج لبم نشست...
از اتاق آقایعبدی بیرون اومدم...
بچهها رو توی اتاق جلسه جمع کردم و قضیه رو براشون توضیح دادم...
همونطور که فکرشو میکردم، همشون اعلام آمادگی کردن...
بعد از خداحافظی، از سایت زدم بیرون و رفتم سمت خونه...
همزمان با بستن در، صدای دلنشین عطیه به گوشم خورد...
- سلام محمدجان... خسته نباشی...
چرخیدم سمتش و با لبخند گفتم: سلام بانو... سلامت باشی... چه خبرا؟ خوبی الحمدالله؟
- شکر خدا... تو چه خبر؟
کلاه کاسکتم رو روی موتور گذاشتم و همونطور که از پلهها پایین میرفتم، آهی کشیدم و گفتم: هیچی جز دوری و دلتنگی شما...
خندهیریزی کرد و گفت: چه تفاهمی...
لبخندی به روش زدم...
+ دخترم چطوره؟
- الحمدلله.. خوبه...
+ اذیتت که نمیکنه؟!
- نه خیلی... آرومه خداروشکر...
+ خب خداروشکر... عزیز کجاست؟
- خانمتهرانی، همسایهی روبهرویی مریض شده... رفت عیادتش...
+ خدا شفا بده...
- ان شاءالله...
نفس عمیقی کشیدم...
+ هووووم... بهبه... چه بویی راه انداختی خانومَم...
لبخند زیبایی زد و گفت: حوصلم سر رفته بود... خودمو سرگرم کردم که زمان زودتر بگذره...
+ یعنی عاشق این سرگرمیاتم که خوشمزه و البته به نفع من تموم میشه!
زدیم زیر خنده...
- آقای بانمک... دست و صورتت رو بشور... بیا بالا کمک کن میز رو بچینیم تا عزیز هم بیاد...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و کشدار گفتم: چشششم خانمجدی...
با خنده سر تکون داد و برگشت توی اتاق...
کنار حوض نشستم و به ماهیهای قرمز و کوچیکش خیره شدم...
بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم، بلند شدم و از پلهها بالا رفتم...
هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که یهو چشمام سیاهی رفت...
پام سُر خورد...
نزدیک بود بیُفتم که دستم رو به دیوار گرفتم...
هنوز چند لحظه نگذشته بود که درد بدی توی پهلوم پیچید و صدام درومد...
+ آخخخخ...
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم...
نشستم روی پله...
عطیه هراسون از اتاق بیرون اومد...
با دیدنم، هینی کشید و فوری کنارم نشست...
دستش رو روی شونم گذاشت و با نگرانی گفت: یاحسین... محمد چی شدی؟
سرم رو آروم بالا آوردم و به چهرهی مهربون و رنگپریدش نگاه کردم...
لبخند کمجونی زدم و گفتم: خوبم عطیهجان... چیزی نیست...
- همیشه میگی خوبی... ولی.....
باقیه حرفش رو خورد و بغض کرد...
غمگین نگاش کردم و گفتم: عطیه به جون خودم خوبم...
- جون خودتو قسم نخور!
خندهای کردم و گفتم: چشم... حالا میای بریم بالا؟
- خیر... شما همینجا میمونی...
ابروهام بالا پرید و با بُهت گفتم: چی؟ چرا؟
- باید یه مسکن بیارم بخوری... اگه بهتر شدی، میریم بالا... اگه نه شما همینجا میمونی، من میرم بالا سوییچ ماشینو میارم میریم بیمارستان...
+ عجب... بله... چشم... هر چی شما بگی...
لبخندی زد و بلند شد...
وقتی از رفتنش مطمئن شدم، سرم رو گذاشتم روی زانوهام و پهلوم رو فشار دادم تا شاید دردش آروم بشه...
لیوان رو دادم دستش و گفتم: دست شما درد نکنه...
- خواهش میکنم... الان خوبی؟
+ مگه میشه تو رو ببینم و بد باشم؟!
خندید و گفت: صددرصد خیر...
+ خب پس دیگه حرفی نمیمونه!
- بله بله...
هر دو خندیدیم...
#مائده
به خودش اومد و با نگرانی گفت: گریه کردی؟
دستش رو گرفتم و با التماس، بین هقهق گریم گفتم: رضا توروخدا بگو چی شده...
محکم بغلم کرد...
مثل همیشه، عطر بابا رو زده بود...
+ گریه نکن آجی... بابا حالش خوبه...
با این حرفش، انگار آب ریخت روی آتیش...
کنار مامان نشستم...
مرضیه با ذوق گفت: داداشرضا بگو دیگه...
رضا خندید و جواب داد: باشه عجولخانم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نفس عمیقی کشید...
لبخند زد و گفت: بابا این هفته، رفته بوده بازدید از منطقه... اونجا هم تلفن نبوده که بخواد تماس بگیره... کلا راهی نبوده که بتونه از خودش خبر بده... حتی تا همین چندساعتقبل، دوستاشم ازش خبر نداشتن... تا اینکه چندساعتپیش، بابا برمیگرده به همون منطقه... اما قبل از اینکه دوستاشو ببینه یا به ما زنگ بزنه، یه ماموریت فوری پیش میاد... بابا هم فرصت نمیکنه خبر بده... با تیمش میرن اونجا... خلاصه که منطقه رو میزنن... یه آقایی شهید شده که از قضا از لحاظ ظاهری شبیه باباعه... اون بندهخدا ها هم به ما خبر دادن که......
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد...
- اما چنددقیقه بعد از تماسشون، بابا سالم و سلامت برمیگرده منطقه...
انگار هممون جون تازهای گرفتیم...
از ته دلم خداروشکر کردم...
بابا سرهنگ پاسدار بود...
از وقتی که یادم میاد، همیشه اینجور ماموریتهای سخت رو خودش قبول میکرده...
حداقل هر چندماه یهبار همراه تیمش میره بازدید از مناطق خطرناک...
اینبار هم مثل دفعههای قبل بود...
نگاهی به رضا انداختم و گفتم: نگفت کی برمیگردن؟
فنجون چایش رو روی میز گذاشت...
با محبت نگام کرد و گفت: ماموریتش یکم بیشتر طول میکشه... احتمالا چندهفته دیگه برگرده...
چشماش دودو میزد...
حس میکردم داره یه چیزی رو پنهان میکنه...
افکار منفی رو پس زدم و از خدا خواستم بابا سالم و سلامت باشه...
یک هفته بعد
#رسول
بالاخره روز رفتنمون رسید...
یکهفته از روزی که اون مدارک برام ارسال شد میگذره و من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام...
آقامحمد و بچهها مطمئن بودن یه چیزیم شده...
اما وقتی ازم میپرسیدن، مدام طفره میرفتم و جواب سربالا میدادم یا کلا بحث رو عوض میکردم...
خداروشکر فعلا کسی چیزی نفهمیده...
فقط نگرانم این چندروزی که نیستیم همهچیز خراب بشه...
خودمم خوب میدونستم کارم اشتباهه...
اما گاهی دوستداشتن زیاد کار دستِ آدم میده...
یه وقتایی به خاطر علاقهی زیاد به یه نفر، کاری رو میکنی که نباید..!
خدایا محمد مثل برادرمه...
ببخش منو که به خاطر برادرم همچین کاری کردم...
خودت آخر این ماجرا رو ختم به خیر کن...
با صدای سارا، رشتهی افکارم پاره شد...
- رسولجان مگه نگفتی دو ساعت دیگه پرواز داری؟ دیرت میشهها..!
+ اومدم عزیزم...
بعد از ناهار خوشمزهی سارا، ظرف ها رو به کمکش شستم...
کمکم حاضر شدم که برم فرودگاه...
چمدونم رو گذاشتم توی ماشین...
چرخیدم طرف سارا...
لبخندی زدم و آروم گفتم: مواظب خودت و بچه باش...
سر تکون داد و با لبخند گفت: تو هم همینطور... التماس دعا...
دست روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... محتاجیم به دعا...
بچهها همه اومده بودن...
فقط من یکم دیر رسیده بودم...
توی سالن انتظار نشسته بودیم...
سعید گفت: میموندی واسه شام میومدی... در خدمت بودیم...
با این حرفش، همه خندیدن...
+ حوصله ندارم مزه نریز😒
فرشید گفت: اوهاوه... چه جدی و بیحوصله!😶
دوباره همه زدن زیر خنده که اینبار آقامحمد گفت: بچهها بسه دیگه... انقدر اذیتش نکنید...
+ فرشیدجان... آقاسعید... تحویل بگیرید😌😁
داوود سریع گفت: آقامحمد شما هم همش از رسول دفاع کنیدها...
+ حسود هرگز نیاسود داداش😂
امیر خندید و گفت: والا منم حسودیم شد...
+ نچنچنچ... میبینین آقامحمد... جامعهی حسودا دورمونو گرفتن...
دستم رو انداختم دور شونهی محمد و گفتم: فقط ما دوتا از این قاعده مستثنی هستیم😕😁
با جدیت و ابهت نگام کرد که قلبم ریخت😶💔
- دستتو بردار انقدرم نمک نریز استااااد...
بچهها از خنده ریسه میرفتن...
اینبار چرخید سمت اونا و با همون لحن و قیافهی جدی گفت: بسه بسه... خودتونو جمع کنید...
آخ که قیافههاشون دیدنی بود...
صدای پیجفرودگاه توی سالن پیچید...
~ مسافرین محترم پرواز ۴۵۳ به مقصد مشهد، لطفا هر چه سریعتر به پرواز خود مراجعه کنید...
همون حرفا به انگلیسی هم تکرار شد...
وسایلمون رو برداشتیم و بلند شدیم...
از خوششانسیم بود که جام کنار آقامحمد بود...
من سمت پنجره بودم...
دوباره افکار منفی و آزاردهنده هجوم آوردن به ذهنم...
میترسیدم از برملا شدن ماجرایی که پنهانش کرده بودم...
سرم رو به شیشه تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم...
گرمای دستی رو روی پام حس کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: پیش به سوی مشهد✈️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_136
#محمد
رنگش پریده بود...
دونههای ریز عرق روی پیشونیش پیدا بود...
نگرانش بودم...
دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم: رسولجان...
چرخید سمتم و گفت: جانم آقا؟
+ حالت خوبه؟
- بله...
+ مطمئنی؟
مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم...
+ آخه رنگت پریده... میخوای بگم مهماندار یه چیزی برات بیاره؟
برگشت سمت پنجره...
نفس عمیقی کشید...
- نه آقا... خوبم.. چیزی نیست...
+ چرا... حتما یه چیزی هست..!
- فقط یکم نگرانم...
میدونستم اگه بگم چرا مثل همیشه طفره میره و جواب نمیده...
فکری به ذهنم رسید!
سرم رو جلوتر بردم و آروم گفتم: نکنه هنوز از هواپیما میترسی؟
نگام کرد و آروم خندید...
- خب... آره... یکم...
+ خیلیخب... اینکه نگرانی نداره... سرت رو بزار روی شونم...
با تعجب گفت: چیکار کنم؟
+ سرت رو بزار روی شونم...
با دستپاچگی گفت: آقا باور کنید خوبم... بعدشم بچهها......
نزاشتم ادامه بده و گفتم: تو چیکار به بچهها داری؟ کاری که گفتمو بکن...
وقتی دیدم مات مونده، خودم اقدام کردم...
سرش رو آروم گذاشتم روی شونم و گفتم: چشماتو ببند... به هیچی هم فکر نکن! بزار ذهنت استراحت کنه... اگه میتونی بخواب... رسیدیم، خودم بیدارت میکنم...
دستم رو گرفت و آروم و با لحن خاصی گفت: آقامحمد ما شما رو نداشتیم چیکار میکردیم؟
سرم رو به صندلی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم...
+ سوال منم هست... منتهی برعکسش..! من اگه شما ها رو نداشتم، چیکار میکردم؟!
دستم رو فشار داد و گفت: خیلی مردی محمد... خیلی...
حتی صداش و لحنش مثل همیشه نبود...
غم داشت و بغض...
سرم رو به سرش تکیه دادم...
خسته بودم...
نفهمیدم کی خوابم برد...
#داوود
رو به فرشید گفتم: به نظرت رسول چشه؟
نگاهش رو از گوشیش گرفت و به من دوخت...
شونهای بالا انداخت...
به رسول نگاه کرد و گفت: واقعاً نمیدونم...
رد نگاه فرشید رو گرفتم...
رسول سرش رو گذاشته بود روی شونهی آقامحمد...
لبخندی زدم...
فرشید هم لبخند زد و گفت: چه صحنهی قشنگیه... یه چندتا عکس بگیر داوود...
خندهیریزی کردم...
موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و چندتا عکس ازشون گرفتم که فرشید گفت: خدا کنه آقامحمد نفهمه عکس گرفتیم.. که اگه بفهمه......
هر دو همزمان با هم سر تکون دادیم و گفتیم: کارمون تمومه..!
آروم خندیدیم...
اما خیلی زود با یادآوری حال و روز رسول، خندهام محو شد و آهی کشیدم...
+ ای کاش رسول حداقل به یکیمون میگفت چشه...
- داوود تو از ما بهش نزدیکتری... با تو راحتتره... باهاش حرف بزن... ازش بپرس...
+ فکر میکنی نپرسیدم؟ صبح که نیومده بود سایت بهش زنگ زدم... هر ترفندی که بگی انجام دادم... دریغ از یه کلام حرف جدید که بشه ازش فهمید چی تو دلش و فکرش میگذره...
- هوووف... چی بگم... ان شاءالله که این سفر حالشو بهتر کنه...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ان شاءالله...
سرم رو به صندلی تکیه دادم و آروم چشمام رو بستم...
- داوود... داوود بیدار شو رسیدیم...
با صدای فرشید، چشمام رو باز کردم...
کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم...
رو به فرشید گفتم: چرا رنگت پریده؟
- تو که خواب بودی، یهو صدای داد رسول اومد که محمد رو صدا زد...
زیر لب یاحسینی گفتم...
بعد از برداشتن وسایل، سریع رفتیم سمت آقامحمد که سرپا ایستاده بود و داشت با رسول حرف میزد...
جلوتر که رفتیم، دیدم رنگش پریده...
رسیدم بهش...
با نگرانی گفتم: چی شده آقا؟
به رسول اشاره کرد و گفت: خوابِ بد دیده...
رسول که تا الان سرش پایین بود و شقیقههاش رو ماساژ میداد، آروم سرش رو بالا آورد و گفت: چیزی نیست... نگران نباشین...
چند لحظه بعد، بلند شد...
سعید و امیر که ردیف یکی مونده به آخر بودن، رسیدن به ما و همگی از هواپیما پیاده شدیم...
#رسول
انگار توی یه عالم دیگه بودم...
همه جا سرد و تاریک بود...
سرم درد میکرد...
با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: کسی اینجا نیست؟!
یهو از دور یه چیزایی پدیدار شد...
یکم جلوتر رفتم...
خوب که دقت کردم، دیدم محمده...
دونفر کنارش بودن...
هنوز باهاشون فاصله داشتم...
اما پاهام توان راهرفتن نداشتن...
برای همین ایستادم و صداش زدم...
+ محمد...
ایستادن و برگشت سمتم...
خدای من...
چرا انقدر شکسته شده بود؟
چرا رنگ به رو نداشت؟
هزارتا چِرایِ دیگه توی ذهنم بود و آزارم میداد...
لبخند تلخی زد و گفت: مواظب خودت و بچهها باش...
دونفری که کنارش بودن، بازوهاشو گرفتن و بردنش...
خواستم دنبالشون برم که یه نفر دستم رو کشید...
تقلا میکردم که ولم کنه...
اما زورش خیلیزیاد بود...
ازشون دورتر و دورتر میشدم...
از ته گلوم داد زدم...
+ محمدددد...
از خواب پریدم...
آقامحمد با نگرانی گفت: جانم رسول؟ چی شده؟
رنگش پریده بود...
معلوم بود خواب بوده و با صدای من از خواب پریده...
با صدای من؟؟؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
خدایا نکنه... وای...
توی خواب چنان دادی زده بودم که همه داشتن نگام میکردن...
گفتم خواب؟
خدایا شکرت... همش کابوس بود...
آقامحمد دستم رو گرفت و گفت: خواب بد دیدی؟
آروم سرم رو بالاپایین کردم...
با لبخند آرامشبخشش گفت: چیزی نیست... خیره ان شاءالله...
از مهماندار خواست برام آب بیاره...
چند دقیقه بعد، هواپیما نشست...
بچهها هم اومدن پیشمون...
بالاخره پیاده شدیم...
مهرداد و مرتضی که از بچههای مشهد بودن، اومده بودن دنبالمون...
قرار شد اول بریم هتلی که چندتا از سوژهها هستن و فعلا اونجا مستقر بشیم...
توی راه، حرم آقا رو از دور دیدیم و سلام دادیم...
رسیدیم هتل...
سوژهها بیرون بودن و حالا وقت خوبی بود برای استراحت...
اما هیچکدوم خسته نبودیم...
نشستم روی کاناپه...
لپتاپم رو گذاشتم روی زانوهام و بازش کردم...
با چیزایی که دیدم، دوباره پرت شدم به یکهفتهپیش...
نگاهم سر خورد روی محمد که داشت چای میریخت برامون...
اگه... اگه واقعا...
نه... امکان نداره...!!!
درست از روزی که اون مدارک رو برام ارسال کردن، مهربونتر از همیشه شده...
شاید... شاید اینا نشونهست...
شاید خدا میخواد بهم بگه آدمی به مهربونی و پاکی محمد، نمیتونه به کشورش، مردمش و مهمتر از اون... به رفیقاش خیانت کنه...
حالم خیلی بد بود...
لپتاپم رو بستم...
بعد از برداشتن کاپشنم، بیتوجه به صدا زدنای محمد و بچهها زدم بیرون...
#سعید
واقعا درکش نمیکردم...
چندروز بود خیلی عوض شده بود...
دقیقا یکهفته قبل از اومدنمون...
خیلی تویِ خودشه...
رسولی که همیشه پرانرژی بود و با همه شوخی میکرد، الان دیگه خیلی با کسی حرف نمیزنه...
رسولی که همیشه لبخند به لبش داشت، حالا انگار لباش رو بهم دوختن... درست مثل یه خط صاف...
غم و بیحالی شده مهمون چهرهی بانمکش...
وقتی ازش میپرسیم چی شده، طفره میره و بهانه میاره که خستهست و ما زیادی حساس شدیم...
در صورتی که اینطور نیست و همه مطمئنیم یه اتفاقی افتاده...!
آقامحمد سینی چایها رو گذاشت روی میز که گفتم: عه... چرا شما زحمت کشیدین؟
نشست کنارم و گفت: زحمتی نیست... سعید تو میدونی رسول چشه؟
+ نه آقا... خودمم بدجور نگرانشم...
- خواهرت نمیدونه؟
+ دروغ چرا... خودِ سارا زنگ زده بود از من میپرسید...
آقامحمد روبه فرشید گفت: تو نمیدونی آقای شوهرخواهر؟
فرشید خندید و گفت: آقامحمد شما چرا؟
آقامحمد هم آروم خندید و گفت: منظورم اینه خانمت نمیدونه رسول چشه؟
- ریحانه این هفته زیاد با رسول حرف نزده... اصلا خبر نداره...
امیر گفت: شاید مشکل شخصی داره و نمیخواد ما بدونیم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: فکر نکنم... اگه مشکل شخصی باشه، ریحانهخانم یا سارا میدونن... یا حداقل واسه سبکشدن هم که شده به یکی از ما میگه...
داوود با لحن نگرانی گفت: آقامحمد میترسم کار دست خودش بده!
جوسازی کردم و زود گفتم: داوود نکنه الان رفت خودشو بندازه جلوی ماشین؟
رنگ داوود پرید!
آقامحمد با اخم گفت: سعید نکنه دلت میخواد خودتو ببرم پرت کنم جلوی ماشین؟
بچهها زدن زیر خنده...
آقامحمد هم قیافه جدیش رو از بین برد و خندید که باعث خندهی منم شد...
چند دقیقه بعد، رسول اومد و جلوی چشمای متعجب و نگران ما، بی هیچحرفی رفت توی اتاقش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: کابوس...!!!
پ.ن2: سعیدو بفرستیم زیر ماشین؟!😊🔪🚗😂
پ.ن3: این پارت رو با کمک یکی از دوستای خوبم نوشتم و خیلی ازش ممنونم که کمک کرد🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_137
#رسول
نشستم روی پلهها...
به حرم آقا که روبهروم بود خیره شدم...
گنبد طلاییش مثل یه نگین میدرخشید...
اشکام بارید...
با صدای گرفتم گفتم: سلام آقاجون... آقا شما رو به جوادتون قسم یه راهی پیش پام بزارید... آقا بخدا خستم... نمیدونم باید چیکار کنم... اصلا نمیدونم چی درسته و چی غلط... خودتون کمکم کنید... آقا... شما که میدونید محمد چقدر مَردِه... شما که میدونید ارادتش بهتون تا چه حد زیاده... خودتون کمکمون کنید... یه کاری کنید این قضیه ختم به خیر بشه...
بلند شدم و اشکام رو پاک کردم...
به رسم ادب، دستم رو روی سینم گذاشتم و خم شدم...
آروم لب زدم: اسلامعلیکیاعلیابنموسیالرضا...
حالم که بهتر شد، برگشتم اتاقمون...
همون جای قبلی بودم...
از سرما میلرزیدم...
یهو حس کردم گرم شدم...
چرخیدم عقب و با دیدن محمد زبونم بند اومد...
کاپشنش رو درآورده بود و انداخته بود روی شونههای من...
نباید میزاشتم بره...
دستش رو گرفتم و با التماس گفتم: م... محمد اینجا کجاست؟ چ... چرا ما اینجاییم؟
بیتوجه به سوالام، پیشونیم رو بوسید و با بغض گفت: حلالم کن رسول... حلالم کن...
رفت...
حلالم کن... حلالم کن...
صداش مدام توی مغزم میپیچید...
از خواب پریدم...
با ترس نگاهی به اطراف انداختم...
داوود کنارم خواب بود...
توی اتاق بودیم...
نفس عمیقی کشیدم...
بازم کابوس...
پارچی که روی میز بود رو برداشتم و یه لیوان آب ریختم...
یه نفس سر کشیدم و آروم گفتم: یاحسین...
نگاهم رفت سمت پنجره...
پنجره باز بود و هوا هم سرد...
بلند شدم و بستمش...
نگران محمد بودم...
میترسیدم خوابم تعبیر بشه...
آروم در اتاقشون رو باز کردم...
امیر و محمد...
هر دو خواب بودن...
خدایا... چرا محمد انقدر توی خواب مظلومه؟!
لبخندی زدم و توی دلم کلی قربونصدقش رفتم...
آرومتر از قبل در اتاق رو بستم و به اتاق خودمون برگشتم...
کنار داوود دراز کشیدم...
ساعدم رو گذاشتم روی پیشونیم و چشمام رو بستم...
با کلی فکر و خیال خوابم برد...
#محمد
بعد از نماز صبح، دیگه نتونستم بخوابم...
فکرم درگیر رسول بودم...
کاش میگفت مشکلش چیه...
یه حسی بهم میگفت قضیه مربوط به منه...
میز رو چیدم...
بچههای مشهد روی سوژهها سوار بودن...
امیر رو فرستاده بودم که اگه خبری شد، اطلاع بده...
اتاقما انتهای هتل بود و از بقیهی اتاقها دورتر بود...
بلند گفتم: آقایون تنبلا... بلند شین صبح شده...
انگار که نه انگار...
نفس پر حرصی کشیدم...
بلند شدم و رفتم طرف اتاق سعید و فرشید...
در رو باز کردم و گفتم: بیدار شین دیگه...
دریغ از یه حرکت کوچیک...
داشتم از حرص منفجر میشدم...
ساعت نزدیکای ۱۱ بود و اینا هنوز خواب بودن...
نفس عمیقی کشیدم...
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و به اعصابم مسلط باشم...
جلوتر رفتم و با لبخند صداشون زدم...
+ فرشیدجان... آقاسعید... بیدار شین دیگه... نزدیک ظهرهها...
فرشید به پهلو خوابید و با صدای ضعیفی گفت: آقا پنجدقیقه دیگه...
اعصابم خورد شد...
صدام بیاراده بالا رفت و داد زدم: دِ بیدار شین دیگهههه...
مثل برق از جاشون پریدن...
حتی رسول و داوود هم از خواب پریدن و اومدن توی اتاق...
همشون با ترس به من نگاه کردن...
کم مونده بود خندم بگیره...
اما ظاهر جدیم رو حفظ کردم..
با اخم به ساعت مُچیم اشاره کردم و گفتم: ساعت چنده؟
صدای خوابآلود رسول اومد که گفت: آقا عقربش کنده...
زدن زیر خنده...
بالش فرشید رو که هنوز داشت چرت میزد از زیر سرش کشیدم و پرت کردم سمت رسول که جاخالی داد و خورد توی سر داوود که هنوز گیجِ خواب بود...
سعید داشت از خنده ریسه میرفت...
داوود و فرشید هم دستاشون روی سرشون بود و هنوز توی عالم خواب بودن...
رسول هم که فقط با خنده نظاره میکرد..
با درموندگی گفتم: من از دست شماها چیکار کنم آخه؟!
دیشب علیرغم اینکه بچهها کلی اصرار کردن، شام نخوردم... اشتها نداشتم و میلم نمیکشید...
امروز هم منتظر بودم بچهها بیدار بشن و با هم صبحانه بخوریم...
ضعف داشتم...
به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم...
سر خوردم و افتادم روی زمین...
صدای نگران رسول به گوشم خورد...
- یاخدا...
دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
با صدای داد آقامحمد، هر دو از خواب پریدیم...
به سرعت خودمون رو رسوندیم به اتاق...
سرم رو ماساژ میدادم با حرص به رسول که ریزریز میخندید نگاه میکردم...
خواب از سر هممون پرید...
دویدم طرف آقامحمد و کشیدمش توی بغلم...
+ یاعلی... آقا... آقا چی شد یهو؟
رسول با نگرانی گفت: آقا غلط کردیم... توروخدا بیدار شین...
فرشید و سعید خوابوندش روی تخت...
رنگش پریده بود و تنش یخ بود...
گوشیم رو برداشتم و به امیر گفتم دکتر خبر کنه و خودش هم بیاد...
بعد فوری رفتم توی آشپزخونه که دیدم صبحانه آمادست...
پس بگو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چرا انقدر اصرار داشت بیدار بشیم...
الهی بمیرم...
چقدر مفصل بود...
معلوم بود خودش لب نزده...
افکار آزاردهنده رو پس زدم و با یه لیوان آب برگشتم توی اتاق...
اول چندقطره ریختم روی صورتش...
وقتی افاقه نکرد، جوگیر شدم و آبو یه جا ریختم روی صورتش...
#محمد
با حس اینکه صورتم خیس شده، از خواب پریدم...
چشمام تار میدید و نفسنفس میزدم...
کمکم همهچیز واضح شد...
بچهها بالای سرم بودن و ذوقزده اما با نگرانی نگام میکردن..!
دستی به صورت خیسم کشیدم...
+ چ..چی شده؟
داوود دستم رو گرفت و گفت: آقا بخدا از دستم در رفت... اول چندقطره ریختم... بهوش نیومدین... بعد نگران شدم یه جا همشو ریختم...
یادم اومد...
ضعف داشتم...
چشمام سیاهی رفت و...
عجب... پس قضیه اینه...
همه خندیدیم و داوود با لبخند سرش رو پایین انداخت و از خجالت سرخ شد...
رسول برام دستمال آورد و صورتم رو خشک کردم...
صدای زنگ واحد اومد...
خواستم بلند شم که سعید دستش رو روی سینم گذاشت و مانع شد...
چشماش رو باز و بسته کرد و گفت: من باز میکنم...
امیر کنار تخت نشست و با نگرانی گفت: آقا بهترین؟
نگاهی به سعید انداختم و گفتم: برادر من میزاشتی برسه بعد همه چیزو میگفتی...
اونم لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت...
رو به امیر گفتم: خوبم... خبرِ جدید؟
نفسی گرفت و گفت: آقا الان دقیقا ۳ روزه که سوژه توی این هتل اقامت داره... اما خب به دلایلی بچهها هنوز نتونستن شنود کار بزارن... فقط یکیدوبار به عنوان پیشخدمت هتل براش غذا بردن که متاسفانه چیز زیادی دستگیرشون نشده...
+ اینجوری نمیشه... همین امروز باید اقدام کنیم...
فرشید گفت: چیکار کنیم آقا؟
فکری به سرم زد!
+ امیر و رسول... آماده باشین که باید وارد عمل بشیم! با هماهنگی، اینترنت ساختمون رو قطع میکنیم... بعد شما به عنوان تعمیرکار وارد اتاقش میشین و میگین بررسیهاتون نشون میده مشکل از واحد اونه..! یکیتون یه جوری حواسش رو پرت میکنه و اون یکی فوری شنود رو کار میزاره... فقط خیییلی مراقب باشین که به هیچوجه نباید شک کنه!!!
داوود با خوشحالی گفت: آقا این فوقالعادهست...
رسول هم دنبالهی حرف داوود رو گرفت و گفت: ایول آقا... فقط... چه جوری حواسشو پرت کنیم؟
کمی فکر کردم و بعد گفتم: وانمود کن حالت بد شده... البته دور از جونت... امیر ازش میخواد که برات آب بیاره... توی این فاصله شنود رو کار بزارید!
همه حرفم رو تایید کردن...
داوود رو به امیر گفت: به دکتر خبر دادی؟
متعجب گفتم: دکتر واسه چی؟!
امیر رو کرد به داوود و گفت: آره... الاناست که برسه!
+ با شمام! دکتر برای چی؟!
صدای زنگ در اومد...
فرشید بلند شد و گفت: من باز میکنم...
سعید: منم میرم استقبال...
سعید هم دنبالش رفت...
از اتاق بیرون رفتن...
امیر هم گفت: آقا با اجازتون من برم یکم آب بخورم... گلوم خشک شده...
منتظر جوابم نشد و اونم رفت...
رو به رسول گفتم: دکتر واسه چی خبر کردین؟
- آقا داوود خبر داد...
داوود هول شد و ما مِنومِن گفت: اممم... چیزه...
توجهی نکردم و گفتم: جواب منو بده رسول... دکتر واسه چی اومده؟ مگه من چِم شده؟
خواست چیزی بگه که انگشتم رو به علامت تهدید مقابلش گرفتم و گفتم: به جون خودم تو هم بخوای جواب ندی یا چرت و پرت بگی، من میدونم و تو..!
همین که خواست چیزی بگه سعید و فرشید و امیر به همراه مرد میانسالی که روپوش پزشکی تنش بود، وارد اتاق شدن...
چشم غرهای به بچهها رفتم و آروم لب زدم: دارم براتون...
دکتر بعد از معاینه گفت: الان دقیقا چقدر از زمان مجروحیتتون میگذره؟!
+ حدودا یکماه و نیم...
نفس عمیقی کشید...
~ عجب... پس چرا زخمتون هنوز خوب نشده؟!
سرم رو به علامت نمیدونم تکون دادم و گفتم: نمیدونم والا...
رسول گفت: برای اینکه از خودش مراقبت نمیکنه... اصلا حواسش به خودش نیست...
بقیه هم تایید کردن...
وای... عجب گیری افتادم خدا...
~ اینجور زخما معمولا بعد از دو تا سه هفته خوب میشن... معلومه اصلا مراقبت نکردین که هنوز تازست..! آخرینبار کی پانسمانش رو عوض کردین؟!
+ دو روز پیش...
~ خب کار اشتباهی کردین... باید هر روز پانسمانش عوض بشه... لطفا دراز بکشید...
به ناچار قبول کردم و آروم دراز کشیدم...
چند دقیقه بعد از رفتن دکتر، با بچهها صبحانه خوردیم...
خیلی سرحال نبودن...
دکتر باهاشون حرف زده بود و مطمئن بودم به خاطر همینه...
+ چیزی شده؟
بهم دیگه نگاه کرد و بعد به من...
+ من شما ها رو بزرگتون کردم... میدونم یه چیزیتون شده... چرا به من نمیگین؟
سعید گفت: چیزی نشده آقا...
امیر ادامه داد: فقط یکم نگرانتونیم...
+ شما گفتین و منم باور کردم... راستشو بگین! دکتر چی بهتون گفت؟
رسول: گفت... به خاطر اتفاقات اخیر... فشار زیادی روتون بوده... هم جسمی... هم روحی... عصبانیت... استرس و... هیجان زیاد... براتون خوب نیست...
+ همین؟
با لبخند ادامه دادم: یعنی به خاطر این ناراحتین؟
چیزی نگفتن...
+ هزاربار گفتم...