eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چند لحظه بعد گفت: نگفتی... چیزی شده؟ مامان توی همه‌ی مراحل زندگیم راهنماییم کرده و همیشه هم راهنمایی‌هاش مفید بوده... چون از نصیحت بی‌زار بودم، یه جوری می‌گفت که حس نکنم دارم نصحیت میشم... البته که این کار رو واسه رضا و مرضیه هم انجام داده... بهتره بهش بگم... نفس عمیقی کشیدم... + خوب... راستش... چطور بگم... سرم رو پایین انداختم... سکوت بود و سکوت... مامان دستش رو روی صورتم گذاشت... سرم رو بالا آوردم و به چشمای عسلیش نگاه کردم... - نکنه... دل به دلت دادن؟ متعجب از این حرف، با دهنِ‌باز خیره شدم بهش... + ش... شما... چه جوری... حرفم رو قطع کرد و گفت: روزی که مامان‌راضیه زنگ زد و به مامان‌مریم گفت بابات دلشو به من باخته، دقیقا حال تو رو داشتم... گیج بودم و نمی‌دونستم باید چی بگم و چیکار کنم... تقریبا یک‌هفته طول کشید تا تونستم با خودم کنار بیام و... جواب مثبت بدم... نمی‌دونستم چی بگم... اصلا فکر نمی کردم مامان انقدر سریع متوجه منظورم بشه... با لبخند قشنگش ادامه داد... - حالا بگو ببینم... کی هست این آقایی که دلش رو به دل دخترِ من باخته؟! همون‌طور که نگاهم به زمین بود گفتم:..... همه چیز رو تعریف کردم... مامان با دقت به حرفام گوش می‌داد... وقتی تموم شد، گفت: خب نظر خودت چیه؟ + من... خب... واقعا نمی‌دونم... - دخترم... نمیشه که پسر مردم رو بلاتکلیف بزاری... بالاخره باید یه جوابی بهشون بدی... دستش رو گرفتم و با کلافگی گفتم: نمی‌دونم مامان... واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم... اصلا... اصلا نظر شما چیه؟ خنده‌ای کرد و همون‌طور که دستم رو نوازش می‌کرد گفت: عزیزم تو قراره اگه قسمت شه، باهاشون زندگی کنی... نه من! بعدشم، شما با هم همکارین... بالاخره توی این مدتی که با هم کار کردین، یه شناختی ازشون پیدا کردی... مگه نه؟ + آره... اما... باید فکر کنم... - فکر کن مامان... فکر کن... اما یادت نره همه‌ی تلاشت رو بکنی که هم با عقلت، و هم با دلت تصمیم بگیری... + چشم... - چشمت سلامت... بلند شد و گفت: برم یه زنگ به مرضیه بزنم ببینم کجا مونده... + مامان... برگشت سمتم... - جانم؟ + شما... چطور فهمیدین من... می‌خوام چی بگم؟ یعنی... منظورم اینه که... همه‌ی مامانا، بچه‌هاشونو انقدر خوب می‌شناسن و درکشون می‌کنن؟ نفس عمیقی کشید... لبخند محوی زد و گفت: آره... همشون... به همین خوبی... وقتی خودت مادر شی، می‌فهمی... لبخند کم‌رنگی زدم... یهو گفتم: راستی... میشه شما به بابا بگین؟ - باشه دخترم... فقط یه چیزی... بابات می‌خواد بره ماموریت... احتمالا تا یک‌ماه نیاد خونه... دلم گرفت... + دوباره؟ - مامان تو که شرایط شغلیش رو می‌دونی... باید بره... + بله... می‌دونم... - ناراحت نباش... من بهش میگم... حالا هر وقت برگشت، بیشتر دربارش صحبت می‌کنیم... + چشم... هر چی شما بگین... از اتاق بیرون رفت... فکرم خیلی درگیر بود... همش احساس می‌کنم باید خودم باهاشون صحبت می‌کردم... شاید اینجوری بهتر بود... شاید اگه خودم می‌گفتم، بهشون ثابت می‌شد توی تصمیمم جدیم و شجاعت بیانش رو دارم... نمی‌دونم... خدایا گیجم... خودت کمکم کن... - داوود مادر... با صدای مامان به خودم اومدم... + جانم مامان؟ - خوبی؟ + آره... - تو فکری‌ها... + چیزی نیست... نگران نباشین... مثل همیشه حالمو فهمید و دیگه چیزی نگفت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: 😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" نیم ساعت بعد، بابا و رضا، به همراه مرضیه اومدن... در اتاق نیمه‌باز بود... رفتم کنار در و تقریبا تا آخر بستمش... می‌دونستم کارم درست نیست... اما دست خودم نبود... می‌خواستم نظر بابا رو بدونم... صدای مامان به گوشم خورد... - حالا شما نظرت چیه؟ بابا گفت: چی بگم والا... تا حالا هر چی خواستگار اومده، رد کرده... ~ این یکی فرق داری حاجی... من می‌دونم توی دلش چی می‌گذره... با این حرف مامان، لبخند به لبم اومد... حالا که فکر می‌کنم، به نظرم آقای‌رضایی مردی هستن که بشه به عنوان همسر بهشون تکیه کرد.. - یعنی شما میگی خودش راضیه؟ ~ بله... البته نظر من و شما هم براش مهمه! بابا نفس عمیقی کشید و گفت: اگه خودش موافقه، منم حرفی ندارم... فقط باید صبر کنه که من از ماموریت برگردم تا یه تحقیقی هم دربارشون بکنیم... اگه واقعا خانواده‌ی خوبی بودن، بگیم بیان برای صحبت‌های اولیه... یهو در باز شد و مرضیه جلوم سبز شد... جیغ خفیفی کشیدم... - چته تو؟ مگه جن دیدی؟ + این اتاق در نداره؟ - اگه در نداره من از کجا اومدم؟! + اگه در داره چرا در نمی‌زنی؟ - اگه در نداره.... + وایییی مرضیه... اصلا اشتباه کردم.. خندید... نشستم روی تخت که گفت: فال‌گوش وایسادن کار بدیه‌ها... + منظور؟! - آدم عاشق گیج می‌زنه... چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد... + چی میگی مرضیه؟ عاشق چیه؟ نشست کنارم و بغلم کرد... با ذوق گفت: مبارکه آبجی... از خودم جداش کردم و گفتم: نچ‌نچ‌نچ... بعد به من میگه فال‌گوش وایسادن کار بدیه... هر دو خندیدیم... بعد از شام، با کمک مرضیه ظرف ها رو شستیم... بعد هم رفتم اتاقم تا کتاب بخونم... مامان اومد و نتیجه‌ی صحبتاشون با بابا رو بهم گفت... قرار شد به آقای‌رضایی بگم صبر کنن تا بابا از ماموریت برگرده... مامان که رفت، منم کتاب رو بستم و گذاشتم روی میز کامپیوترم... دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد... بعد از صبحانه، حاضر شدم که برم سایت... عطیه مخالف بود... اما با کلی اصرار که زود میام، راضی شد... سوئیچ ماشین رو برداشتم... بعد از سلام و احوال‌پرسی با بچه‌ها رفتم اتاق آقای‌عبدی.. در زدم... با شنیدن بفرمائید، در رو باز کردم و وارد اتاقشون شدم... - محمد‌جان مگه قرار نبود استراحت کنی؟! + بله آقا... یعنی... خب من حالم خوبه... نفس عمیقی کشیدن و گفتن: امیدوارم... مکث کوتاهی کردن و ادامه دادن... - خب... کار خاصی داشتی اومدی؟ + راستش... یه سوالی ذهنم رو مشغول کرده... - بپرس... + امروز که با من تماس گرفتین، گفتین پرونده‌ی الکساندر هنوز بسته نشده... - محمد... تو انقدر تجربه داری که بدونی دستگیریِ کیس و بررسی اِتهاماتِش، به معنای بسته شدن پروندش نیست! + بله آقا... متوجم... اما... پروندش که کامله... فقط باید به مرجع‌قضایی ارجاع بدیم و منتظر حکم باشیم... - آره... اما تو که وضعیت کشور رو بهتر می‌دونی... توی این شرایط، ممکنه بعضیا واسطه بشن و حکم رو تغییر بدن! یا حتی ممکنه انگلیس بخواد اقدامی انجام بده... پس بهتره تا آخرین لحظه تمرکزمون روی پرونده و البته الکساندر باشه تا مبادا چیزی رو از دست بدیم! سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... حق با شماست... از این منظر بهش نگاه نکرده بودم... چند لحظه بعد گفتم: پس یعنی باید تا صدور حکمش صبر کنیم و مراقب باشیم... - دقیقا... حالا هم اگه جوابت رو گرفتی، برو خونه... استراحت کن و کنار خانواده باش... با تعجب گفتم: آقا شما همین الان گفتین نباید غافل شیم... - هنوزم میگم... اما بچه‌ها هستن... تو و تیمت فعلا چندروزی مرخصی‌اجباری هستین... + اجباری؟ - آره... اگه مشکلی داری بشه یه هفته... زود گفتم: نه نه... نیازی نیست... همین چند روز عالیه... خندیدن که باعث شد من هم آروم بخندم... + راستی آقا... تکلیف محسن و خواهرش چی میشه؟ - پروندشون رو تحویل قوه‌قضاییِ میدیم... قاضی حکم میده آقا‌محمد... ما هم هیچ دخالتی نمی‌تونیم بکنیم! لبخندی زدم و گفتم: بله آقا... می‌دونم... منظورم سفارش و این چیزا نیست... - می‌شناسمت... اهل این کارا نیستی... برو سر اصل مطلب... نمی‌دونستم چطور باید بگم... لبام رو تَر کردم و گفتم: شما... حدس می‌زنید قاضی چه حکمی براشون صادر کنه؟! - واقعا نمی‌دونم... جرمشون کم نیست... از جاسوسی و جمع‌آوری اطلاعات واسه mi6 بگیر... تا گروگان‌گیری... ولی چون اعتراف کردن... به احتمال خیلی‌زیاد قاضی توی مجازاتشون تخفیف قائل میشه... سرم رو تکون دادم... بعد از خداحافظی، از سایت بیرون اومدم... ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت خونه... آروم لباسم رو بالا کشیدم... باند خونی شده بود... عطیه نگاهی بهم انداخت و با نگرانی گفت: این که خونیه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با دلخوری ادامه داد... - خب چرا زودتر نگفتی که پانسمانشو عوض کنم؟ اگه خدایی نکرده عفونت کنه چی؟ با لبخند گفتم: فراموش کردم... الانم چیزی نشده که عطیه‌خانم... یه زخم سادست دیگه... خوب میشه... انقدر نگران نباش... سرش رو تکون داد... - چی بگم... اصلا از این به بعد خودم هر روز زخمتو چک می‌کنم که خیالم راحت باشه... دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... هر چی شما بگی... لبخندی زد... آروم‌آروم باند رو باز کرد... از درد، صورتم جمع شد... چیزی نگفتم که عطیه نگران‌تر نشه... داشت ضدعفونیش می‌کرد که طاقتم سر اومد و گفتم: عطیه‌جان... یواش‌تر... غمگین نگام کرد و گفت: خیلی درد داری؟ لبخند محوی زدم و جواب دادم: نه عزیزم... فقط یکم می‌سوزه... - تحمل کن... دیگه آخراشه... بعد از پانسمان، عزیز واسه عصرونه صدامون زد و رفتیم پایین... پنج روز بعد ↯ جلسه‌ی دادگاه تموم شد... بعد از انتقال الکساندر به بازداشتگاه، به سمت اتاق آقای‌عبدی رفتم... دیروز هم دادگاه محسن و خواهرش بود... - خب محمد... چی شد؟ همون‌طور که می‌نِشَستَم گفتم: آقا از قبل همه‌ی مدارک رو زمینه‌ی پروندش کرده بودیم... چون پرونده تکمیل شده بود و اتهامات الکساندر هم اثبات شده بود، مشکلی نبود... قرار شد حداکثر تا دوماه دیگه حکمِ‌قطعی رو بدن... هم‌زمان با اعلام حکم محسن و خواهرش... با لبخند گفتن: خیلیم عالی... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اگه خدا بخواد، این پرونده هم داره به خیر و خوشی تموم میشه... - ان شاءالله... آفرین محمد... باز هم بهم ثابت کردی با وجود امثال تو و تیمت، این مملکت و مردمش در آرامش و امنیت به سر می‌برن... تا وقتی تو و بچه‌ها هستین، خیالم راحته... MI6 و CIA از جوونایی مثل تو هراس دارن! شما ها کابوس شب و روزشون هستین... لبخندی زدم... + ممنونم آقا... لطف دارید... برای من و بچه‌ها افتخاره که در کنار شما و آقای‌شهیدی، به این کشور و مردمش خدمت می‌کنیم... لبخندی از سر رضایت زدن... سارا رو رسوندم بیمارستان... - دست شما درد نکنه... + خواهش می‌کنم... وظیفه‌ست... مراقب خودت و این فسقلی باش! خندید و گفت: چشم بابا رسول... - بی‌بلا مامان سارا... امروز روز دادگاه الکساندر بود و قرار بود همه سایت باشیم... سر راه یه جعبه شیرینی گرفتم... چند دقیقه بعد، رسیدم... دادگاه تموم شد و برگشتیم سایت... همه به جز آقا‌محمد توی نمازخونه بودیم.. داوود چشمش به جعبه‌ی شیرینی افتاد و گفت: نگفتی استاد... جریان این شیرینی چیه؟ + اممم... سعید خواست چیزی بگه که زود گفتم: سعید به جون خودم اگه بگی، این جعبه رو تو سرت خورد می‌کنم... رو به فرشید گفتم: با تو هم هستما آقای‌شوهرخواهر... بچه‌ها از خنده ریسه می‌رفتن.. سعید بین خنده‌هاش گفت: داداش این جعبه‌ست ها... خورد نمیشه.. + من یه جوری می‌زنم که بشه... الانم سکوت کن می‌خوام خبرو بدم.. خندید و گفت: بفرما.. + من دارم پدر میشم... داوود و امیر متعجب نگاه می‌کردن.. داوود: شوخی می‌کنی رسول؟ + من با شما شوخی دارم؟ - بله.. + بله و بلا... - عه... بی‌ادب... سرم رو به نشونه‌ی تاسف تکون دادم و گفتم: هعی... بیچاره بچه‌ی من که تو عموشی... امیر: جون امیر جدیه استاد رسول؟ فرشید با خنده گفت: استاد رسول نه.. بابا رسول.. خواستم جواب فرشید رو بدم که داوود با ذوق پرید بغلم و گفت: مبارکه بابا رسول.. چند لحظه بعد، آقا‌محمد وارد نمازخونه شد.. به احترامش بلند شدیم. با اخمِ‌ریزی گفت: چه خبرتونه بچه‌ها؟ سایتو گذاشتین رو سرتون.. داوود ازم جدا شد و جواب داد: آقا‌رسول هم مثل شما بابا شده.. آقا‌محمد ابروهاش بالا پرید و با تعجب رو به من گفت: واقعا؟ + آقا یعنی پدر شدن من انقدر تعجب آوره؟😕😑 همه خندیدن.. محمد: حالا واقعا داری بابا میشی؟ سرم رو پایین انداختم و با لبخند کم‌رنگی گفتم: بله آقا... آقا‌محمد جلوتر اومد.. بغلم کرد و با خنده گفت: به سلامتی... مبارکه استاد رسول... + ممنون آقا... شیرینی رو به همه تعارف کردم... سعید گفت: آقا‌محمد با اجازتون چندتا عکس با استادِ پدر بگیریم... همه زدن زیر خنده... پوکرفیس به سعید نگاه کردم... آقا‌محمد گفت: چی بگم... من که حریف شما نمیشم... فقط زودتر بگیر که مزاحم استراحت بچه‌ها نشیم.. سعید چشمی گفت و فوری دوربین موبایلش رو آماده کرد.. کنار آقا‌محمد ایستادم و دستم رو انداختم دور گردنش... همون لحظه آقای‌عبدی هم وارد نمازخونه شدن.. همه هول کردیم... آقا‌محمد گفت: چیزی شده آقا؟ آقای‌عبدی با خنده گفتن جواب دادن: نه... دیدم هیچ‌کس سر میزش نیست... گفتم شاید رفتین خونه... نگو اینجایین... امیر گفت: آقا رسول داره پدر میشه... با اجازتون اومدیم بهش تبریک گفتیم و شیرینی خوردیم... آقای‌عبدی نزدیک‌تر اومدن و گفتن: به‌به... مبارک باشه آقا‌رسول... + ممنونم آقا... سعید رو کرد به آقای‌عبدی و گفت: آقا... میگم... اجازه میدین باهاتون عکس بگیریم؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
با دلخوری ادامه داد... - خب چرا زودتر نگفتی که پانسمانشو عوض کنم؟ اگه خدایی نکرده عفونت کنه چی؟ با ل
همه متعجب به سعید خیره شدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: بسی طولانی🌿 پ.ن2: به نظرتون واکنش آقای‌عبدی به پیشنهاد سعید چیه؟!🤔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با حرفی که سعید زد، کم مونده بود پس بی‌افتم! لبم رو گاز گرفتم و نگاهش کردم... بچه‌ها هم تعجب کرده بودن... آقای‌عبدی رو به سعید گفتن: عکس برای چی؟ سعید جواب داد: آخه آقا من و بچه‌ها و آقا‌محمد کلی با هم عکس داریم... اما با شما نه... گفتم یه عکس واسه یادگاری بگیریم... آقای‌عبدی سکوت کرده بودن... سکوتشون استرسم رو بیشتر کرد... یهو خندیدن و گفتن: خیلی‌خب... بگیر... نفس راحتی کشیدم... کنار آقای‌عبدی ایستادم... رسول دستش رو دور گردنم حلقه کرد... لبخندی زدم و سعید سلفی گرفت... با اصرار بچه‌ها، آقای‌عبدی قبول کردن چندتا عکس دیگه هم بگیریم... بالاخره بعد از کلی عکس و سلفی، بچه‌ها رضایت دادن آقای‌عبدی برگردن اتاقشون... چند دقیقه بعد از رفتن آقای‌عبدی، بلند شدم تا برم اتاقم که چشمام سیاهی رفت... داشتم میُفتادم که یکی بازومو گرفت... برگشتم و با دیدن سعید، لبخند کم‌جونی زدم... + نترس... چیزی نیست... با نگرانی نگام می‌کرد... بچه‌ها همه اومدن کنارمون... فرشید کمکم کرد و آروم نشستم روی صندلی... امیر همون‌طور که شونه‌هامو ماساژ می‌داد گفت: رنگتون خیلی پریده... بمیرم الهی... دستم رو روی دستش گذاشتم... + خدا نکنه... بشین امیر‌جان... خسته میشی... امیر: آقا هنوز چند دقیقه نگذشته... خسته نمیشم... خیالتون راحت... رسول آب‌قند آورد... لیوان رو به لبام نزدیک کرد و با صدای لرزونش که ترس و نگرانی توش موج می‌زد گفت: آقا اینو بخورین بهتر شین.. یکم خوردم و گفتم: دستت درد نکنه.. داوود دستش رو روی پام گذاشت و گفت: آقا چی‌شد یهو؟ سعید ادامه داد: الان بهترین؟ + خوبم بچه‌ها.. نگران نباشین.. داروهامو یکم دیر خوردم.. عادیه... الان بهترم... سعید: به خاطر کم‌خونیه... مگه نه؟ همه نگاه‌ها برگشت سمت سعید.. رسول با ناباوری لب زد: چ... چی؟ کم‌خونی؟ سعید جواب داد: بله... کم‌خونی.. حالا دیگه همه به من نگاه می‌کردن.. چشم غره‌ای به سعید رفتم.. سرش رو پایین انداخت... لبخند کم‌رنگی زدم و رو به بچه‌ها که با نگرانی بهم خیره شده بودن گفتم: نگران نباشین دیگه... دکتر گفت شدتش زیاد نیست... زود خوب میشم.. خداروشکر انگار یکم آروم‌تر شدن.. تو دلم گفتم: خدایا منو ببخش که واسه آروم شدن رفیقام، دروغ گفتم.. چند دقیقه بعد، به زور بچه‌ها رو قانع کردم که حالم بهتره.. هر چند که تغییری نکرده بودم.. از نمازخونه بیرون اومدم و رفتم سمت اتاقم... بعد از رفتن آقا‌محمد، قرآنی از توی قفسه برداشتم و شروع کردم به خوندن... بچه‌ها هر کدوم یه گوشه بودن.. امیر و فرشید داشتن نماز می‌خوندن.. سعید با گوشیش مشغول بود و رسول هم یه گوشه خواب بود... چند دقیقه بعد، قرآن رو بستم... بوسیدم و گذاشتم توی قفسه... خواستم از نمازخونه برم بیرون که یه نفر مچ دستم رو گرفت... برگشتم عقب... رسول بود... + تو مگه خواب نبودی؟! با خنده گفت: داداش خواب به خواب که نرفتم، بیدار شدم... اخم ریزی کردم و گفتم: عه دور از جونت... نشستم کنارش و گفتم: خب چه خبر؟ - خبرا که پیش شماست آقا‌داوود... چینی به پیشونیم دادم و گفتم: منظورت چیه؟ سعید گفت: خودتو نزن به اون راه... با ما راحت باش... بگو توی دلت چی می‌گذره... فرشید هم دنباله‌ی حرف سعید رو گرفت و گفت: ما همه این دوران رو گذرونیدم... با این حرف، حس کردم امیر بهم ریخت... بلند شد و گفت: بچه‌ها من برم پایین... یه چندتا گزارش هست... باید تکمیلشون کنم... فرشید با ناراحتی گفت: امیر باور کن منظور بدی نداشتم... امیر لبخند تلخی زد و جواب داد: می‌دونم داداش... کارام مونده... باید برم انجام بدم.. رفت طرف در نمازخونه که همون لحظه آقا‌محمد اومد.. همه به احترامش ایستادیم و سلام دادیم.. با خوشرویی جوابمون رو داد... امیر رفت پایین... آقا‌محمد گفت: چیزی شده؟ + نه آقا... - پس چرا امیر ناراحت بود؟ فرشید: آقا راستش... تقصیر من بود... بحث علاقه و این حرفا شد... من گفتم همه این دورانو گذروندیم... امیر بهم ریخت... آقا‌محمد آهی کشید و گفت: هنوز نتونسته ماجرای چندسال پیش رو فراموش کنه... بچه‌ها لطفا سعی کنید از این به بعد، جلوی امیر، از این حرفا نزنید... حرفش رو تایید کردیم... داشتم از پله‌ها پایین می‌رفتم که چشمم میز خانم‌امینی... نمی‌دونم درسته درباره خواستگاری اینجا باهاشون صحبت کنم یا نه.. اما خب بیرون هم که نمیشه.. پس بهتره همین‌جا حرفم رو بزنم... رفتم طرف میزشون... مشغول نوشتن بودن... تک‌سرفه‌ای کردم... برگشتن عقب و با دیدنم بلند شدن... مثل همیشه، هر دو سرمون پایین بود... + س..سلام... - سلام... + ببخشید... می‌دونم اینجا جای مناسبی برای این صحبتا نیست.. اما... جای دیگه‌ای هم نمیشه حرف زد... - متوجم... اَمرتون رو بفرمایید.. داشتم از خجالت آب می‌شدم..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
پیشونیم خیسِ عرق بود... بزاق‌دهنم رو قورت دادم و بعد از کلی مِن‌و‌مِن کردن گفتم: می‌خواستم بدونم... نظرتون... درباره...... خواستگاری.... زود گفتن: آقا‌محمد باهام حرف زدن... انگار یه سطل آبِ‌یخ روم خالی کردن... + ن... نتیجه؟ - من... با مادرم در میون گذاشتم... ایشون هم با پدرم صحبت کردن... یه سفرِ کاری برای پدر پیش اومده... احتمالا یک‌ماه طول بکشه... وقتی برگشتن، می‌تونید باهاشون هماهنگ کنید و... برای آشنایی بیشتر... با خانواده... تشریف.. بیارید... باورم نمی‌شد... انگار خواب بودم... لبخند عمیقی زدم... + م... ممنون... - خ... خواهش می‌کنم... + با اجازه... رفتم سمت میز خودم... داشتم ذوق‌مرگ می‌شدم... بالاخره درست شد... وای‌وای‌وای... خدایا شکرت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: سوپرایزززز😁🎊 پارت آخر شبی😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" یک ماه بعد نشسته بودم پشت سیستم و مثل همیشه سخت مشغول کار بودم... همون‌طور که حواسم به مانیتور بود و اطلاعات رو تایپ می‌کردم صدا زدم: فرشید... - جانم؟ + پرینت لطفا... چند ثانیه نگذشته بود که اومد سر میزم... کاغذایی که دستش بود رو گذاشت جلوم.. سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم... لبخند دندون‌نمایی زد... کاغذا رو برداشتم و بعد از چک کردن، سر تکون دادم... + نه خوشم اومد... سرعت عملت عالیه... - ما اینیم دیگه... + بله بله... بر منکرش لعنت... حالا یه زحمت بکش برو گزارش این هفته رو از سعید بگیر بیار برام... بررسی کنم... اگه مشکلی نداشت بدم آقا‌محمد... یه تای ابروش رو بالا داد و گفت: امر دیگه‌ای باشه؟!🤨 + امممم... آهااا... یه قهوه لطفا... با شیر و شکر... فقط داااغ باشه ها... که همچین بچسبه... یهو محکم زد پشتم و گفت: بچسبه ها؟! هول شدم و گفتم: نه نه داداش... زحمتت می‌شه... خندید و گفت: از دست تو رسول... سعید فعلا درگیره و مثل تو حسابی شلوغه... نرسیده تمام و کمال آماده کنه... خلوت شد، بیشتر روش کار می‌کنه... بعد ازش می‌گیرم، میارم برات... + برو حله... ~ حله؟! با صدای آقا‌محمد، مثل برق از جام پریدم... هر دو هول کرده بودیم... با تته‌پته سلام دادیم و جوابمون رو داد... + عه... چیز یعنی... می‌خواستم بگم متوجه شدم... بعد تو دهنم نچرخید گفتم حله... - راست میگه آقا... منم شاهدم... ~ عجب... چند لحظه بعد، خندید و گفت: از دست شماها... به کارتون برسید... لبخند زدیم و آروم خندیدیم... چند دقیقه‌ای از رفتن فرشید و آقا‌محمد گذشته بود... یهو یه پیام برام ارسال شد... بازش کردم... انگار یه نامه بود... عینکم رو زدم تا بهتر ببینم... زبونم بند اومده بود.. چیزایی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم.. دلم می‌خواست همش دروغ باشه.. کابوس باشه.. اما... اما چندبار خوندم و چک کردم و فهمیدم نه.. بر خلاف میلم همه‌چیزش درست بود و هیچ‌چیزش فتوشاپ نبود... بیشتر از ده‌بار خوندم... درست بود... ولی من هنوز نمی‌خواستم و نمی‌تونستم باور کنم... عقل و دلم با هم در جنگ بودن... عقلم می‌گفت راسته و دلم می‌گفت دروغ... یک‌ماه از روز دادگاه گذشته بود... هنوز مونده بود تا حکم قطعی رو بدن... سفر مشهد هم که فعلا جور نشده بود و همه منتظر بودیم آقا بطلبه... زخم پهلوم بهتر شده بود... ولی همون‌طور که دکتر گفت، هنوز کامل خوب نشده بود و هرازگاهی بدجور تیر می‌کشید... اما من بی‌اهمیت بودم و به روی خودم نمیاوردم... کِی می‌خواستم از این درد لعنتی خلاص بشم، خدا می‌دونه... با صدای زنگ تلفن، رشته‌ی افکارم پاره شد... آقای‌عبدی بودن... گوشی رو برداشتم... + جانم آقا؟! - محمد بیا اتاقم کارت دارم... + بله چشم... گوشی رو گذاشتم سرجاش... بلند شدم و رفتم طرف اتاقشون... نشستم روی صندلی و گفتم: درخدمتم آقا... با لبخند گفتن: یه خبر خوب برات دارم... بعد از اون همه سختی، یه خبر خوب می‌تونست حال من و بچه‌ها رو بهتر کنه... لبخند عمیقی زدم و گفتم: چه عالی... من سراپا گوشم... + بالاخره سفر مشهدتون جور شد... یک‌هفته دیگه عازمین... قلبم به تپش افتاد... باورم نمی‌شد... با خوشحالی و ناباوری آروم گفتم: و..واقعا؟! کوتاه خندیدن و گفتن: بله... واقعا... اشک توی چشمام جمع شد... کم مونده بود از ذوق گریه کنم... + وای آقا... باورم نمیشه... - حالا وقتی رفتین، باورت میشه... هر دو خندیدیم و بعد من گفتم: اگه اجازه بدین، برم این خبر رو به بچه‌ها بدم... - حتما... بلند شدم و گفتم: با‌اجازه... سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم... سریع از پله‌ها پایین رفتم... بچه‌ها همه با ذوق نگام می‌کردن... البته به جز رسول... مثل همیشه نبود... خوشحال شد؛ اما نه مثل همیشه... سرحال نبود و سعی می‌کرد خودش رو خوب نشون بده... ولی خیلی موفق نبود... با ذوق وصف ناشدنی گفتم: جدی میگین آقا؟ - من با شما شوخی دارم؟! سرم رو پایین انداختم و گفتم: خیر... ببخشید... همه به جز رسول خندیدیم... به یه نقطه نا‌معلوم خیره شده بود و هیچی نمی‌گفت... فقط جسمش اینجا بود... روح و فکرش یه جای دیگه بود... آقا‌محمد زد روی شونش و گفت: آقا‌رسول... رسول‌جان... اصلا انگار نه انگار... آقا‌محمد بلندتر از قبل و کشدار گفت: رسووولللل... بالاخره رسول فهمید و رو به آقا‌محمد گفت: ها؟ یعنی بله؟ جانم؟ محمد نگاهی بهش انداخت و با لبخند گفت: کجایی استاد؟ دوساعته داریم حرف می‌زنیم... اما تو هیچی نمیگی... چندبارم صدات زدیم... دریغ از جواب... حواست کجاست برادر من؟ رسول سرش رو پایین انداخت و جواب داد: ببخشید... یکم فکرم مشغوله... متوجه نشدم... مکث کوتاهی کرد و ادامه داد... - درمورد چی حرف می‌زدین؟ آقا‌محمد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: نچ‌نچ‌نچ...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رفیق ما رو باش... مثلا مغزمتفکر تیم تویی... خدا به ما رحم کنه... اینبار همه زدیم زیر خنده... حتی رسول هم خندید... البته که چهرش هنوز آشفته بود... چند لحظه بعد، همه برگشتیم سرکارمون... همه بجز رسول... آقا‌محمد گفت بمونه... حدس زدم می‌خواد درباره حال و روز امروزش باهاش صحبت کنه... با صدای سرفه‌ای که اومد، چرخیدم عقب... خانم‌امینی بودن... مثل برق از جام پریدم... از واکنشم تعجب کردن و خندشون گرفت... اما خیلی به روی خودشون نیاوردن... سربه‌زیر سلام آرومی دادم و جوابم رو دادن... کاغذایی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و همون‌طور که سرشون پایین بود گفتن: اینا اطلاعاتیه که می‌خواستین... ببخشید اگه دیر شد... سرم شلوغ بود... + ممنون... زحمت کشیدین... - خواهش می‌کنم... با‌اجازه... اومدن برن که سرم رو بالا آوردم و گفتم: ببخشید... برگشتن سمتم... + پدرتون... برگشتن؟ توی این چندروز، سومین‌بار بود که ازشون می‌پرسیدم... - نه... هنوز برنگشتن... سفرشون طول کشیده... برگشتن، بهتون اطلاع میدم.. + ممنون... چیزی نگفتن و رفتن سمت میزشون... (همون راضیه🙃) یه روز دیگه هم گذشت... کارم توی سایت تموم شد... وسایلم رو جمع کردم... رسیدم خونه... کلید انداختم و در حیاط رو باز کردم... دلم می‌خواست بابا باشه و بپرم بغلش... اما هنوز برنگشته بود... تقریبا یک‌هفته‌ای میشه از خودش خبر نداده و همه نگرانشیم... همکاراش هم مدام امروز و فردا می‌کردن و جواب درستی نمی‌دادن... چاره‌ای نبود جز صبر و دعا... هنوز باید منتظر می‌موندیم... همه‌جا یادش بود... دلم تنگ شده بود براش... برای آغوش امنش... برای چشمای مهربونش... برای محبتاش و ناز کشیدناش... برای خنده‌های قشنگش... برای عطر تنش... برای........ هعی... کفشام رو درآوردم و وارد خونه شدم... با دیدن مامان که تلفن رو دستش گرفته بود و با چهره‌ی رنگ‌پریدش ذکر می‌گفت، قلبم ریخت... مرضیه شونه‌های مامان رو ماساژ می‌داد... هر دو گریه می‌کردن... رضا نبود... کیفم از دستم افتاد... آروم لب زدم... + یا‌زهرا... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: چی شده یعنی؟🙃 پ.ن2: ⭕️هشدار به طوفان نزدیک می‌شویم❗️ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" مدارکی که نشون می‌داد... رفیقم... داداشم... فرماندم... خیانت کرده... یعنی... یعنی محمد... جاسوسه... از طریق ایمیل محمد، یه سری اطلاعات سری و محرمانه درباره سازمان، به مامورین ارشد mi6 ارسال شده بود... مغزم کشش نداشت... نمی‌تونستم تحلیلش کنم... اما... اما با وجود این مدارک، همه چیز ثابت شده بود... کم مونده بود اشکم دربیاد... ای خدا... آخه یعنی چی؟ چطور ممکنه واقعا؟ محمد توی همه‌ی این مدت کنار ما بوده... زحمت کشیده... صادقانه کار کرده... اصلا امکان نداره... به خودم اومدم و با خودم گفتم باید هر طور شده ردشو بزنم! اما دیر شده بود... خیلی دیر... کاملا سفید کرده بود و هیچ‌ردی از خودش به جا نزاشته بود... لعنتی... معلوم بود خیلی حرفه‌ایه... عصبی شدم و دستمو محکم کوبیدم روی میز... همه نگاه‌ها برگشت سمتم... اما برام مهم نبود و توجهی نکردم... چند دقیقه بعد، داوود صدام زد و گفت آقا‌محمد کارمون داره و خواسته بریم اتاقش... قبل از اینکه کسی ببینه، صفحه رو بستمو با حالی خراب رفتم سمت اتاق آقا‌محمد... توی همچین شرایطی، سفر مشهد جور شده بود... خدایا بزرگیتو شکر... الان آخه؟! هعی... ولی حتما یه حکمتی توشه... دوباره همون صفحه رو آوردم... من... من نباید می‌زاشتم کسی این مدارکو ببینه... حتی خودِ محمد! چون مطمئنن براش بد میشه... تا وقتی من زندم و پشت این سیستم نشستم، امکان نداره بزارم کسی از این ماجرایی که مطمئنم تهمته با خبر بشه... فکری به سرم زد... فوری همه مدارکی که برام ارسال شده بود رو توی یه پوشه جمع کردم و بعد از کلی رمزگذاری، مخفیش کردم... یه حسی بهم می‌گفت نباید پاکشون کنم... عینکم رو از روی چشمام برداشتم و گذاشتم روی میز... نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم... یاد حرفای آقامحمد افتادم... وقتی بچه‌ها رفتن، محمد منو نگه داشت و چند دقیقه‌ای باهام حرف زد... گفت باید به خدا توکل کنم... خدایا... تو خودت شاهدی محمد چقدر واسه این پرونده زحمت کشیده... خودت می‌دونی چقدر پاکه... فقط تو می‌دونی کی پشت این ماجراست... خدایا ببخش که بهش دروغ گفتم... خودت کمکم کن... یه کاری کن همه چیز درست شه... آروم چشمام رو بستم و اجازه دادم مغزم یکم استراحت کنه... بچه‌ها رفتن و فقط رسول به خواست من موند... نشستم پشت میزم و بهش اشاره کردم بشینه که گفت: راحتم آقا... + من ناراحتم... بشین آقا‌رسول... لبخند کم‌رنگی زد و نشست... + خب... می‌شنوم... - چیو آقا؟ + خودتو به اون راه نزن استاد... - آقا منظورتونو متوجه نمیشم... نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم... + اتفاقی افتاده؟! - چه اتفاقی؟ + اینو تو باید بگی! درمونده نگام کرد و گفت: آقا باور کنین اصلا متوجه نمیشم راجع‌به چی حرف می‌زنین... پوکرفیس نگاش کردم و گفتم: به قول خودت داری در برابر فهمیدن مقاومت می‌کنی! خندید... چشم غره‌ای بهش رفتم که سرش رو پایین انداخت و با لبخند و صدای آرومی گفت: ببخشید... + رسول من چندساله دارم با تو کار می‌کنم... خوب می‌شناسمت... با یه نگاه می‌تونم بفهمم توی دلت و فکرت چی می‌گذره... کاملا مشخصه یه چیزی شده و بهم ریخته‌ای... این فقط حرف من نیست...! حتی بچه‌ها هم فهمیدن تو یه چیزیت شده... خب به من بگو... شاید بتونم کمکت کنم... آروم سرش رو بالا آورد... انگار می‌خواست یه چیزی بگه... امیدوار نگاش کردم... نفهمیدم چی شد که منصرف شد و گفت: چیزی نیست آقا... یکم فکرم مشغوله... همین... + همین؟! - باور کنید همین... زبونش یه چیز می‌گفت و چشماش یه چیز دیگه... حس کردم بهتره بیشتر از این اصرار نکنم... برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: خیلی‌خب... کمکی از من برمیاد؟ - نه... فقط... دعا کنید... چیزایی که دیدم اشتباه باشه... یعنی... من مطمئنم اشتباهه... ولی خب..... یهو سرش رو پایین انداخت... با بغض گفت: ببخشید آقا... قطره اشکی روی گونش سر خورد... طاقت دیدن اشک بچه‌ها رو نداشتم و ندارم... دلم هوری ریخت... نگرانش شدم... بلند شدم و کنارش نشستم... بغلش کردم و بعد سرش رو به سینم چسبوندم... بوسه‌ای به موهاش زدم و با لحن نگرانم گفتم: قربونت برم... جون محمد گریه نکن... آروم از بغلم بیرون اومد... اشکش رو با پشت دستش پاک کرد... سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته‌ای گفت: خدانکنه... چشم... لبخندی زدم... دستش رو گرفتم و گفتم: دعا می‌کنم... ان شاءالله هر چی خیره، همون بشه... نفسی گرفتم و گفتم: من اینجور موقع‌ها چی میگم؟! سرش رو بالا آورد و خنده‌ی‌ریزی کرد... - میگین که... به خدا توکل کنیم... + احسنت... خدا صلاح بنده‌هاشو بهتر از هر کس دیگه‌ای می‌دونه آقا‌رسول! - بله... درست میگین... + من همیشه درست میگم!😌
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هر دو خندیدیم... خنده‌هامون که تموم شد قیافه‌ی جدی به خودم گرفتم و گفتم: دفعه‌ی آخرت باشه گریه می‌کنی! تا وقتی من هستم، گریه بی گریه... مگه اینکه اشک شوق باشه! خواست دستم رو ببوسه که مانع شدم و با اخمِ‌ریزی گفتم: عه... رسول... با لبخند گفت: ممنون که همیشه هستی و مواظبمونی... برای اینکه دلش قرص بیشتر باشه، لبخند مهربونی زدم و گفتم: وظیفمه... بغلم کرد و بوسه‌ای به شونم زد... چند لحظه بعد، ازم جدا شد و گفت: با اجازتون برم به کارام برسم... سری تکون دادم... بلند شد و رفت سمت در... + رسول... برگشت سمتم... - جانم آقا؟ + به حرفام فکر کن! اگه حس کردی نیاز داری با کسی حرف بزنی و دردودل کنی، روی من حساب کن... لبخند قشنگی مهمون لباش شد... دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم... + چشمت سلامت... از اتاق بیرون رفت... دویدم سمتشون... کنار مامان زانو زدم و با نگرانی گفتم: چی شده مامان؟ چیزی نمی‌گفت... فقط با چشمای خیسش نگام می‌کرد... اشکم درومده بود... رو کردم به مرضیه و گفتم: خواهری... تو بگو چی شده... همون‌طور که اشکاشو پاک می‌کرد، با صدای گرفته و بریده‌بریده گفت: آ.. آقای رحیمی.. د.. دوست بابا.. زنگ زدن.. گفتن.. گفتن... به اینجا که رسید، گریش شدت گرفت... مامان هم هق‌هق می‌کرد... آقای رحیمی همونی بودن که پسرشون چند‌وقت پیش ازم خواستگاری کردن و من جواب منفی دادم... بی‌خیال این فکرا شدم و با صدایی که از شدت نگرانی می‌لرزید گفتم: چ.. چی گفتن آجی؟ پرید بغلم و با هق‌هق گفت: اون.. منطقه‌ای که... بابا رفته ماموریت رو... زدن... کلی آدم شهید شدن... خیلیا هویتشون به سادگی قابل تشخیص نیست... اما... آقای رحیمی گفتن... گفتن بابا چندساعته ازش خبری نیست... گفتن... یکی از شهدا... شبیه... شبیه باباعه... به معنای واقعی داشت زار می‌زد... اما من مات و مبهوت بودم... از بغلم بیرون اومد و با چشمای سرخش که بخاطر گریه‌ی زیاد پُف کرده بودن نگام کرد و گفت: رضا رفت خبر بگیره... صدای باز شدن در حیاط که اومد، ناخواسته جیغ کشیدم و از جام پریدم... به سرعت خودم رو رسوندم به حیاط... یه جورایی خودمو پرت کردم از پله‌ها... حدسم درست بود... داداشم بود... مقابل رضا قرار گرفتم و با هق‌هق گفتم: فقط بگو چی شده؟؟؟ اولش فقط نگام می‌کرد... اما کم‌کم به خودش اومد و... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: سناریو یا چی...؟! پ.ن2: 😶💔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" کارم که تموم شد، کاپشنم رو پوشیدم و سوییچ موتور رو برداشتم که تلفن زنگ خورد... جواب دادم... قبل از اینکه چیزی بگم صدای آقای‌عبدی توی گوشم پیچید... - محمد بیا اتاقم... یه کار فوری باهات دارم! + چشم آقا... آقای‌عبدی با دیدنم اشاره کردن برم توی اتاقشون... + جانم آقا؟ - سفر مشهد... ممکنه تبدیل به یه سفر کاری بشه! + یعنی.... - یعنی یه ماموریت! بچه‌های خراسان چند وقته یه گروهک تروریستی رو زیرنظر دارن... تا الان فعالیت خاصی انجام ندادن... فقط سعی کردن مردم رو از دین زده کنن و بینشون اختلاف ایجاد کنن... طبق تحقیقات بچه‌ها، قراره توی همین هفته در حرم بمب‌گذاری کنن!!! تو و تیمت میرین مشهد و به بچه‌ها ملحق می‌شید و خیلی دقیق‌تر زیر نظرشون می‌گیرید..! + بله آقا... چشم... - محمد... + جانم؟ - امروز جریان رو با بچه‌ها در میون بزار... + چشم حتما... با‌اجازه... سر تکون دادن... رفتم سمت در صدام زدن... - محمد... برگشتم سمتشون.. + جانم آقا؟ - دلم می‌خواد مثل همیشه عالی عمل کنی! + خیالتون راحت... لبخند محوی زدن و گفتن: وقتی تو هستی، خیالم راحتِ راحته... لبخندی کنج لبم نشست... از اتاق آقای‌عبدی بیرون اومدم... بچه‌ها رو توی اتاق جلسه جمع کردم و قضیه رو براشون توضیح دادم... همون‌طور که فکرشو می‌کردم، همشون اعلام آمادگی کردن... بعد از خداحافظی، از سایت زدم بیرون و رفتم سمت خونه... همزمان با بستن در، صدای دلنشین عطیه به گوشم خورد... - سلام محمد‌جان... خسته نباشی... چرخیدم سمتش و با لبخند گفتم: سلام بانو... سلامت باشی... چه خبرا؟ خوبی الحمدالله؟ - شکر خدا... تو چه خبر؟ کلاه کاسکتم رو روی موتور گذاشتم و همون‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفتم، آهی کشیدم و گفتم: هیچی جز دوری و دلتنگی شما... خنده‌ی‌ریزی کرد و گفت: چه تفاهمی... لبخندی به روش زدم... + دخترم چطوره؟ - الحمدلله.. خوبه... + اذیتت که نمی‌کنه؟! - نه خیلی... آرومه خداروشکر... + خب خداروشکر... عزیز کجاست؟ - خانم‌تهرانی، همسایه‌ی رو‌به‌رویی مریض شده... رفت عیادتش... + خدا شفا بده... - ان شاءالله... نفس عمیقی کشیدم... + هووووم... به‌به... چه بویی ر‌اه انداختی خانومَم... لبخند زیبایی زد و گفت: حوصلم سر رفته بود... خودمو سرگرم کردم که زمان زودتر بگذره... + یعنی عاشق این سرگرمیاتم که خوشمزه و البته به نفع من تموم میشه! زدیم زیر خنده... - آقای بانمک... دست و صورتت رو بشور... بیا بالا کمک کن میز رو بچینیم تا عزیز هم بیاد... دستم رو روی چشمم گذاشتم و کشدار گفتم: چشششم خانم‌جدی... با خنده سر تکون داد و برگشت توی اتاق... کنار حوض نشستم و به ماهی‌های قرمز و کوچیکش خیره شدم... بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم، بلند شدم و از پله‌ها بالا رفتم... هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که یهو چشمام سیاهی رفت... پام سُر خورد... نزدیک بود بیُفتم که دستم رو به دیوار گرفتم... هنوز چند لحظه نگذشته بود که درد بدی توی پهلوم پیچید و صدام درومد... + آخخخخ... چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم... نشستم روی پله... عطیه هراسون از اتاق بیرون اومد... با دیدنم، هینی کشید و فوری کنارم نشست... دستش رو روی شونم گذاشت و با نگرانی گفت: یا‌حسین... محمد چی شدی؟ سرم رو آروم بالا آوردم و به چهره‌ی مهربون و رنگ‌پریدش نگاه کردم... لبخند کم‌جونی زدم و گفتم: خوبم عطیه‌جان... چیزی نیست... - همیشه میگی خوبی... ولی..... باقیه حرفش رو خورد و بغض کرد... غمگین نگاش کردم و گفتم: عطیه به جون خودم خوبم... - جون خودتو قسم نخور! خنده‌ای کردم و گفتم: چشم... حالا میای بریم بالا؟ - خیر... شما همین‌جا می‌مونی... ابروهام بالا پرید و با بُهت گفتم: چی؟ چرا؟ - باید یه مسکن بیارم بخوری... اگه بهتر شدی، میریم بالا... اگه نه شما همین‌جا می‌مونی، من میرم بالا سوییچ ماشینو میارم میریم بیمارستان... + عجب... بله... چشم... هر چی شما بگی... لبخندی زد و بلند شد... وقتی از رفتنش مطمئن شدم، سرم رو گذاشتم روی زانوهام و پهلوم رو فشار دادم تا شاید دردش آروم بشه... لیوان رو دادم دستش و گفتم: دست شما درد نکنه... - خواهش می‌کنم... الان خوبی؟ + مگه میشه تو رو ببینم و بد باشم؟! خندید و گفت: صددرصد خیر... + خب پس دیگه حرفی نمی‌مونه! - بله بله... هر دو خندیدیم... به خودش اومد و با نگرانی گفت: گریه کردی؟ دستش رو گرفتم و با التماس، بین هق‌هق گریم گفتم: رضا توروخدا بگو چی شده... محکم بغلم کرد... مثل همیشه، عطر بابا رو زده بود... + گریه نکن آجی... بابا حالش خوبه... با این حرفش، انگار آب ریخت روی آتیش... کنار مامان نشستم... مرضیه با ذوق گفت: داداش‌رضا بگو دیگه... رضا خندید و جواب داد: باشه عجول‌خانم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نفس عمیقی کشید... لبخند زد و گفت: بابا این هفته، رفته بوده بازدید از منطقه... اونجا هم تلفن نبوده که بخواد تماس بگیره... کلا راهی نبوده که بتونه از خودش خبر بده... حتی تا همین چندساعت‌قبل، دوستاشم ازش خبر نداشتن... تا اینکه چندساعت‌پیش، بابا برمی‌گرده به همون منطقه... اما قبل از اینکه دوستاشو ببینه یا به ما زنگ بزنه، یه ماموریت فوری پیش میاد... بابا هم فرصت نمی‌کنه خبر بده... با تیمش میرن اونجا... خلاصه که منطقه رو می‌زنن... یه آقایی شهید شده که از قضا از لحاظ ظاهری شبیه باباعه... اون بنده‌خدا ها هم به ما خبر دادن که...... مکث کوتاهی کرد و ادامه داد... - اما چنددقیقه بعد از تماسشون، بابا سالم و سلامت برمی‌گرده منطقه... انگار هممون جون تازه‌ای گرفتیم... از ته دلم خداروشکر کردم... بابا سرهنگ پاسدار بود... از وقتی که یادم میاد، همیشه این‌جور ماموریت‌های سخت رو خودش قبول می‌کرده... حداقل هر چندماه یه‌بار همراه تیمش میره بازدید از مناطق خطرناک... اینبار هم مثل دفعه‌های قبل بود... نگاهی به رضا انداختم و گفتم: نگفت کی برمی‌گردن؟ فنجون چایش رو روی میز گذاشت... با محبت نگام کرد و گفت: ماموریتش یکم بیشتر طول می‌کشه... احتمالا چندهفته دیگه برگرده... چشماش دودو می‌زد... حس می‌کردم داره یه چیزی رو پنهان می‌کنه... افکار منفی رو پس زدم و از خدا خواستم بابا سالم و سلامت باشه... یک هفته بعد بالاخره روز رفتنمون رسید... یک‌هفته از روزی که اون مدارک برام ارسال شد می‌گذره و من هنوز نتونستم باهاش کنار بیام... آقا‌محمد و بچه‌ها مطمئن بودن یه چیزیم شده... اما وقتی ازم می‌پرسیدن، مدام طفره می‌رفتم و جواب سربالا می‌دادم یا کلا بحث رو عوض می‌کردم... خداروشکر فعلا کسی چیزی نفهمیده... فقط نگرانم این چندروزی که نیستیم همه‌چیز خراب بشه... خودمم خوب می‌دونستم کارم اشتباهه... اما گاهی دوست‌داشتن زیاد کار دستِ آدم میده... یه وقتایی به خاطر علاقه‌ی زیاد به یه نفر، کاری رو می‌کنی که نباید..! خدایا محمد مثل برادرمه... ببخش منو که به خاطر برادرم همچین کاری کردم... خودت آخر این ماجرا رو ختم به خیر کن... با صدای سارا، رشته‌ی افکارم پاره شد... - رسول‌جان مگه نگفتی دو ساعت دیگه پرواز داری؟ دیرت میشه‌ها..! + اومدم عزیزم... بعد از ناهار خوشمزه‌ی سارا، ظرف ها رو به کمکش شستم... کم‌کم حاضر شدم که برم فرودگاه... چمدونم رو گذاشتم توی ماشین... چرخیدم طرف سارا... لبخندی زدم و آروم گفتم: مواظب خودت و بچه باش... سر تکون داد و با لبخند گفت: تو هم همین‌طور... التماس دعا... دست روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... محتاجیم به دعا... بچه‌ها همه اومده بودن... فقط من یکم دیر رسیده بودم... توی سالن انتظار نشسته بودیم... سعید گفت: می‌موندی واسه شام میومدی... در خدمت بودیم... با این حرفش، همه خندیدن... + حوصله ندارم مزه نریز😒 فرشید گفت: اوه‌اوه... چه جدی و بی‌حوصله!😶 دوباره همه زدن زیر خنده که اینبار آقا‌محمد گفت: بچه‌ها بسه دیگه... انقدر اذیتش نکنید... + فرشید‌جان... آقا‌سعید... تحویل بگیرید😌😁 داوود سریع گفت: آقا‌محمد شما هم همش از رسول دفاع کنیدها... + حسود هرگز نیاسود داداش😂 امیر خندید و گفت: والا منم حسودیم شد... + نچ‌نچ‌نچ... می‌بینین آقا‌محمد... جامعه‌ی حسودا دورمونو گرفتن... دستم رو انداختم دور شونه‌ی محمد و گفتم: فقط ما دوتا از این قاعده مستثنی هستیم😕😁 با جدیت و ابهت نگام کرد که قلبم ریخت😶💔 - دستتو بردار انقدرم نمک نریز استااااد... بچه‌ها از خنده ریسه می‌رفتن... اینبار چرخید سمت اونا و با همون لحن و قیافه‌ی جدی گفت: بسه بسه... خودتونو جمع کنید... آخ که قیافه‌هاشون دیدنی بود... صدای پیج‌فرودگاه توی سالن پیچید... ~ مسافرین محترم پرواز ۴۵۳ به مقصد مشهد، لطفا هر چه سریع‌تر به پرواز خود مراجعه کنید... همون حرفا به انگلیسی هم تکرار شد... وسایلمون رو برداشتیم و بلند شدیم... از خوش‌شانسیم بود که جام کنار آقا‌محمد بود... من سمت پنجره بودم... دوباره افکار منفی و آزار‌دهنده هجوم آوردن به ذهنم... می‌ترسیدم از برملا شدن ماجرایی که پنهانش کرده بودم... سرم رو به شیشه تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم... گرمای دستی رو روی پام حس کردم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: پیش به سوی مشهد✈️ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy