حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
توی این شرایط، بیشتر کنارش باشید و ازش مراقبت کنید. باید دلش قرص باشه که شما کنارشین.
دکتر راست میگفت.
من اکثر مواقع خونه نبودم.
عطیه هم همیشه نگرانمه...
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که سرم پایین بود گفتم: بله... حق با شماست. من همهی تلاشم رو میکنم که از این به بعد، بیشتر کنارش باشم..
- خوبه... البته خیلی هم جای نگرانی نیست. ولی نیاز دونستم قبل از ترخیص، این موارد رو بگم.
+ ممنونم...
- خواهش میکنم...
کاغذی از روی میزشون برداشتن و بعد از امضا، دادن دستم و گفتن: اینم برگهی ترخیص...
بعد از تشکر و خداحافظی، از اتاق دکتر بیرون اومدم...
+ بفرمایید... اینم چادر شما...
- دست شما درد نکنه...
+ خواهش میکنم...
خیره به صورتش بودم...
بعد اینکه چادرش رو سر کرد، گفت: بریم...؟!
وقتی جوابی دریافت نکرد، دوباره صدام زد و دستش رو جلوی صورتم تکون داد...
- محمد... محمدجان...
به خودم اومدم و با لبخند گفتم: جانم؟!
همونطور که چادرش رو مرتب میکرد با شیطنت نگام کرد و گفت: کجایی؟ منو دید میزنی؟
خندهی ریزی کردم و جواب دادم: آره خب... داشتم خانم خوشگلمو دید میزدم... مگه بده؟
لبخند قشنگی زد...
- نه خیلیم خوبه... حالا بریم؟
+ بریم...
همین که خواستم قدمی بردارم همون سرگیجهی لعنتی اومد سراغم...
دستم رو به میزی که کنار تخت بود تکیه دادم...
پهلوم تیر کشید!
دست چپم رو کنار زخمم گذاشتم...
عطیه با نگرانی گفت: یاحسین... محمد چی شد؟ خوبی؟
لبخند کمجونی زدم و گفتم: نترس... خوبم... فقط یه لحظه سرم گیج رفت که به خاطر کمخونی، عادیه... همین...
- مطمئن باشم خوبی؟
سر تکون دادم و گفتم: بله... مطمئنِمطمئن... انقدرم استرس نداشته باش خانومی! خوب نیست برات...
اول یه سر رفتیم خونهی فاطمه اینا که عزیز رو هم برداریم و بعد بریم خونه...
به اصرار فاطمه و مجید و بچهها، یکم بیشتر موندیم و صبحانه رو دور هم خوردیم.
تو راه برگشت، عزیز کلی سوال کرد که کجا بودیم و چیکار کردیم.
من هیچوقت نمیتونستم بهش دروغ بگم.
برای همینم با همراهی عطیه، راستش رو گفتم.
خیلی نگران شد.
اما با حرفای من و عطیه آرومتر شد...
عزیز و عطیه تو آشپزخونه مشغول بودن و منم قرآن میخوندم.
یاد دیروز عصر افتادم...
قبل از اینکه بریم بیرون، آقایعبدی باهام تماس گرفتن و یه خبر خیلیخوب بهم دادن...
فلشبک به دیروز ↯
داشتم به باغچه آب میدادم که صدای زنگ گوشیم اومد.
آبپاش رو روی زمین گذاشتم..
+ عطیهجان...
- جانم؟
بیزحمت اون موبایل منو میاری؟!
- اومدم...
چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و گوشیم رو داد دستم...
+ دست شما درد نکنه...
- خواهش میکنم...
برگشت بالا...
آقایعبدی بودن...
زود جواب دادم...
+ سلام آقا...
- سلام محمدجان... چطوری؟ بهتری الحمدالله؟
هر وقت بحث خوب بودن میشه، دردم شروع میشه...
پهلوم رو ماساژ دادم...
لبخندی زدم و گفتم: شکر... بهترم...
خندهی ریزی کردن و گفتن: خب خداروشکر... پس آمادهی یه سفرِچندروزه هستی!
با تعجب گفتم: سفر؟!
- بله... اونم خراسان...
شوکه شده بودم.
+ خ... خراسان؟
- آره... خراسان... محمدجان آقا تو و بچهها رو طلبیده...
زبونم بند اومده بود...
+ آقا... جدی میگین؟
- کاملا جدیم...
اشک شوق تو چشمام حلقه زد...
دستی به صورتم کشیدم...
+ آقا خیلی خوشحالم کردین... ممنونم واقعا...
- خواهش میکنم... گفتم بهتره بعد از این همه کار و پرونده، یکم استراحت داشته باشین...
+ آقا شما همیشه به فکر ما هستین... نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم...
- وظیفمه...
+ لطف دارید... فقط آقا... دقیقا چند روزه دیگه عازمیم؟!
- به نظرم بهتره تو دو سه روز دیگه هم استراحت کنی و با خانواده هم موضوع رو در میون بزاری... ان شاءالله دو سه روز دیگه میرین...
+ ان شاءالله...
- خودت به بچهها خبر بده... منم کارای سفرتون رو انجام میدم...
+ چشم آقا... بازم ممنون...
- چشمت سلامت... مراقب خودت باش...
+ شما هم همینطور...
- خداحافظ...
+ خدانگهدار...
از اون لحظهای که آقایعبدی گفتن قراره بریم مشهد، روی پام بند اومدم...
اما اتفاقی که واسه عطیه افتاد، خیلی بهمم ریخت...
- محمد مادر...
با صدای عزیز، به خودم اومدم...
+ جانم عزیز؟
- ناهار حاضره...
+ اومدم مادر...
قرآن رو که هنوز توی دستم بود، بوسیدم و روی طاقچه گذاشتم...
مشغول چیدن سفره بودیم...
به نظرم الان بهترین موقعیت بود تا درباره سفر پیش رو باهاشون صحبت کنم...
+ اممم... میگم که... اگه حوصله داشته باشین، میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم...
عزیز همونطور که غذا رو می کشید گفت: بگو مادر...
عطیه هم نون رو توی سفره گذاشت و گفت: بگو محمدجان...
نفس عمیقی کشیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: با شما😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_130
#محمد
+ راستش قراره چند روزه دیگه... واسه یه سفر کاری برم مشهد...
هر دو همزمان با هم و با نگرانی گفتن: سفرِ کاری؟
ریز خندیدم و با لبخند گفتم: نگران نباشید... ماموریت نیست... یه سفر دوستانهست... واسه رفع خستگی...
عطیه نفس راحتی کشید...
عزیز با لبخند دیس برنج رو گذاشت روی سفره...
بعد هم هر دو نشستن...
به وضوح حس کردم خیالشون راحت شد...
فقط خدا میدونه به خاطر شرایط کاریِمن چه حجمی از استرس رو تحمل میکنن...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب... نظرتون چیه؟
هر دو بهم دیگه نگاه کردن و بعد به من...
عزیز لبخند مهربونی زد و گفت: هر طور خودت صلاح میدونی پسرم...
عطیه هم تایید کرد و گفت: ما که راضی هستیم... التماس دعا...
+ بهبه... چشم... محتاجیم به دعا...
بشقاب عزیز رو برداشتم...
براش غذا کشیدم و گفتم: پس حالا این فسنجون خوردن داره...
هر سه خندیدیم...
برای عطیه و بعد برای خودم هم کشیدم و غذا رو با کلی شوخی و خنده خوردیم...
صبح با صدای زنگ گوشیم، از خواب بیدار شدم...
عطیه نبود...
با خودم گفتم حتما رفته پایین پیش عزیز...
بدون اینکه بشینم، گوشی رو برداشتم و جواب دادم...
با صدای آروم و خوابآلودم گفتم: بله؟!
- سلام محمدجان...
با صدای آقایعبدی، مثل فنر از جام پریدم و نشستم...
به پهلوم فشار اومد...
دستم رو گذاشتم روش...
+ آخخخ...
صدای نگران آقایعبدی توی گوشم پیچید...
- چی شد محمد؟
وای خدا...
شانس منو نگاه...
آخه الان وقت درد بود؟!
+ سلام آقا... چیزی نیست... خوبم...
- مطمئنی خوبی؟
+ بله... شما خوبین؟
- شکر... خواب بودی؟
+ بله بااجازتون...
- ببخشید بیدارت کردم...
+ نه آقا این چه حرفیه؟ دیگه باید بیدار میشدم... امرتون رو بفرمائید...
- میخواستم بگم... متاسفانه فعلا جور نمیشه برید مشهد...
با شنیدن این حرف، حالم حسابی بد شد...
با ناراحتی گفتم: چرا آقا؟ مگه چی شده؟
- وضعیت الان مناسب نیست... پروندهی الکساندر هنوز بسته نشده! باید صبر کنید تا تکلیفش مشخص بشه... اون موقع میتونید با خیال راحت برید...
نفس عمیقی کشیدم...
+ باشه... چشم...
- محمدجان... ناراحت نباش... اگه بمونی، میتونیم زودتر این پرونده رو به نتیجه برسونیم...
+ بله آقا... الان که فکر میکنم میبینم حق با شماست...
- خیلیخب... راستی تا یادم نرفته اینم بگم که چند روزه دیگه کارمون با الکساندر و باقی متهما تموم میشه و پرونده رو میسپریم به مقامات قضایی که حکم صادر کنن... گفتم بهتره در جریان باشی...
+ ممنون که گفتین... امری نیست؟!
بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم...
حتما آقا نطلبیده و قسمت نیست بریم...
هعی...
یعنی میشه یه روزی بطلبه؟
اگه بشه چی میشه...
خدایا راضیم به رضای خودت...
#راضیه
رسیدم خونه...
بابا و رضا سرکار بودن...
مرضیه هم خونهی دوستش بود...
بعد از یه سلام و احوال پرسی مختصر با مامان، رفتم توی اتاقم...
لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم...
دستم رو زیر سرم گذاشتم...
به سقف خیره شدم...
حرفهای آقامحمد و رفتارهای آقاداوود توی این مدت، جفتش نشون از علاقهست...
اما من چی؟!
من به ایشون علاقه دارم؟
نمیدونم... واقعا نمیدونم...
اما نمیتونم بلاتکلیفشون بزارم...
باید خیلی جدی دربارش فکر کنم و جوابشون رو بدم...
با صدای در، رشتهی افکارم پاره شد...
نشستم روی تخت و گفتم: بفرمایید...
در باز شد و قامت مامان نمایان شد...
با دیدن صورت مهربونش، لبخند زدم...
- اجازه هست؟😊
+ بفرمایید😄
اومد و کنارم نشست...
دستم رو توی دست گرمش گرفت و با دست دیگش شروع به نوازش کردن دستم کرد...
- خسته نباشی...
+ سلامت باشین...
- میگم... حالت خوبه؟
+ آره... چطور؟
- آخه... دستت خیلی داغه...
بعد از این حرفش، دستش رو گذاشت روی پیشونیم...
با نگرانی گفت: تب داری که...
دستش رو گرفتم و بوسیدم که دلخور گفت: عه... این چه کاریه مامانجان؟
نگاهی سرشار از محبت به صورت قشنگش کردم و گفتم: چیزی نیست مامانجونم... نگرانم نباش...
- مائده... من مادرتم... هر وقت مثل الان تب میکنی و چشمات این شکلی میشه، یعنی یه اتفاقی افتاده و سَردَرگُمی... درضمن، تو میتونی جلوی همه تظاهر کنی خوبی، اِلا من...
مائده...
اسم اصلیم...
من اولین نوهی خانوادهی پدریم بودم و چند سال بعد از فوت مادربزرگم به دنیا اومدم...
حاجیه خانم... سیده راضیه مهدوی...
بابابزرگم چون خیلی دوسم داشت، بهم میگفت راضیه...
از همون موقعها بود که من شدم راضیه... راضیه سادات امینی...
مامان دستش رو جلوی صورتم تکون داد و با صدای دلنشینش گفت: مائده... مائدهجان...
به خودم اومدم و گفتم: جانم؟
- کجایی مامان؟ چند بار صدات زدم... متوجه نشدی...
با لبخند گفتم: ببخشید حواسم پرت شد...
- پرت کی؟🤨
+ عه.. مامان😶
- شوخی کردم...
هر دو خندیدیم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
چند لحظه بعد گفت: نگفتی... چیزی شده؟
مامان توی همهی مراحل زندگیم راهنماییم کرده و همیشه هم راهنماییهاش مفید بوده...
چون از نصیحت بیزار بودم، یه جوری میگفت که حس نکنم دارم نصحیت میشم...
البته که این کار رو واسه رضا و مرضیه هم انجام داده...
بهتره بهش بگم...
نفس عمیقی کشیدم...
+ خوب... راستش... چطور بگم...
سرم رو پایین انداختم...
سکوت بود و سکوت...
مامان دستش رو روی صورتم گذاشت...
سرم رو بالا آوردم و به چشمای عسلیش نگاه کردم...
- نکنه... دل به دلت دادن؟
متعجب از این حرف، با دهنِباز خیره شدم بهش...
+ ش... شما... چه جوری...
حرفم رو قطع کرد و گفت: روزی که مامانراضیه زنگ زد و به مامانمریم گفت بابات دلشو به من باخته، دقیقا حال تو رو داشتم... گیج بودم و نمیدونستم باید چی بگم و چیکار کنم... تقریبا یکهفته طول کشید تا تونستم با خودم کنار بیام و... جواب مثبت بدم...
نمیدونستم چی بگم...
اصلا فکر نمی کردم مامان انقدر سریع متوجه منظورم بشه...
با لبخند قشنگش ادامه داد...
- حالا بگو ببینم... کی هست این آقایی که دلش رو به دل دخترِ من باخته؟!
همونطور که نگاهم به زمین بود گفتم:.....
همه چیز رو تعریف کردم...
مامان با دقت به حرفام گوش میداد...
وقتی تموم شد، گفت: خب نظر خودت چیه؟
+ من... خب... واقعا نمیدونم...
- دخترم... نمیشه که پسر مردم رو بلاتکلیف بزاری... بالاخره باید یه جوابی بهشون بدی...
دستش رو گرفتم و با کلافگی گفتم: نمیدونم مامان... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم... اصلا... اصلا نظر شما چیه؟
خندهای کرد و همونطور که دستم رو نوازش میکرد گفت: عزیزم تو قراره اگه قسمت شه، باهاشون زندگی کنی... نه من! بعدشم، شما با هم همکارین... بالاخره توی این مدتی که با هم کار کردین، یه شناختی ازشون پیدا کردی... مگه نه؟
+ آره... اما... باید فکر کنم...
- فکر کن مامان... فکر کن... اما یادت نره همهی تلاشت رو بکنی که هم با عقلت، و هم با دلت تصمیم بگیری...
+ چشم...
- چشمت سلامت...
بلند شد و گفت: برم یه زنگ به مرضیه بزنم ببینم کجا مونده...
+ مامان...
برگشت سمتم...
- جانم؟
+ شما... چطور فهمیدین من... میخوام چی بگم؟ یعنی... منظورم اینه که... همهی مامانا، بچههاشونو انقدر خوب میشناسن و درکشون میکنن؟
نفس عمیقی کشید...
لبخند محوی زد و گفت: آره... همشون... به همین خوبی... وقتی خودت مادر شی، میفهمی...
لبخند کمرنگی زدم...
یهو گفتم: راستی... میشه شما به بابا بگین؟
- باشه دخترم... فقط یه چیزی... بابات میخواد بره ماموریت... احتمالا تا یکماه نیاد خونه...
دلم گرفت...
+ دوباره؟
- مامان تو که شرایط شغلیش رو میدونی... باید بره...
+ بله... میدونم...
- ناراحت نباش... من بهش میگم... حالا هر وقت برگشت، بیشتر دربارش صحبت میکنیم...
+ چشم... هر چی شما بگین...
از اتاق بیرون رفت...
#داوود
فکرم خیلی درگیر بود...
همش احساس میکنم باید خودم باهاشون صحبت میکردم...
شاید اینجوری بهتر بود...
شاید اگه خودم میگفتم، بهشون ثابت میشد توی تصمیمم جدیم و شجاعت بیانش رو دارم...
نمیدونم...
خدایا گیجم... خودت کمکم کن...
- داوود مادر...
با صدای مامان به خودم اومدم...
+ جانم مامان؟
- خوبی؟
+ آره...
- تو فکریها...
+ چیزی نیست... نگران نباشین...
مثل همیشه حالمو فهمید و دیگه چیزی نگفت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: 😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_131
#مائده
نیم ساعت بعد، بابا و رضا، به همراه مرضیه اومدن...
در اتاق نیمهباز بود...
رفتم کنار در و تقریبا تا آخر بستمش...
میدونستم کارم درست نیست...
اما دست خودم نبود...
میخواستم نظر بابا رو بدونم...
صدای مامان به گوشم خورد...
- حالا شما نظرت چیه؟
بابا گفت: چی بگم والا... تا حالا هر چی خواستگار اومده، رد کرده...
~ این یکی فرق داری حاجی... من میدونم توی دلش چی میگذره...
با این حرف مامان، لبخند به لبم اومد...
حالا که فکر میکنم، به نظرم آقایرضایی مردی هستن که بشه به عنوان همسر بهشون تکیه کرد..
- یعنی شما میگی خودش راضیه؟
~ بله... البته نظر من و شما هم براش مهمه!
بابا نفس عمیقی کشید و گفت: اگه خودش موافقه، منم حرفی ندارم... فقط باید صبر کنه که من از ماموریت برگردم تا یه تحقیقی هم دربارشون بکنیم... اگه واقعا خانوادهی خوبی بودن، بگیم بیان برای صحبتهای اولیه...
یهو در باز شد و مرضیه جلوم سبز شد...
جیغ خفیفی کشیدم...
- چته تو؟ مگه جن دیدی؟
+ این اتاق در نداره؟
- اگه در نداره من از کجا اومدم؟!
+ اگه در داره چرا در نمیزنی؟
- اگه در نداره....
+ وایییی مرضیه... اصلا اشتباه کردم..
خندید...
نشستم روی تخت که گفت: فالگوش وایسادن کار بدیهها...
+ منظور؟!
- آدم عاشق گیج میزنه...
چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد...
+ چی میگی مرضیه؟ عاشق چیه؟
نشست کنارم و بغلم کرد...
با ذوق گفت: مبارکه آبجی...
از خودم جداش کردم و گفتم: نچنچنچ... بعد به من میگه فالگوش وایسادن کار بدیه...
هر دو خندیدیم...
بعد از شام، با کمک مرضیه ظرف ها رو شستیم...
بعد هم رفتم اتاقم تا کتاب بخونم...
مامان اومد و نتیجهی صحبتاشون با بابا رو بهم گفت...
قرار شد به آقایرضایی بگم صبر کنن تا بابا از ماموریت برگرده...
مامان که رفت، منم کتاب رو بستم و گذاشتم روی میز کامپیوترم...
دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد...
#محمد
بعد از صبحانه، حاضر شدم که برم سایت...
عطیه مخالف بود...
اما با کلی اصرار که زود میام، راضی شد...
سوئیچ ماشین رو برداشتم...
بعد از سلام و احوالپرسی با بچهها رفتم اتاق آقایعبدی..
در زدم...
با شنیدن بفرمائید، در رو باز کردم و وارد اتاقشون شدم...
- محمدجان مگه قرار نبود استراحت کنی؟!
+ بله آقا... یعنی... خب من حالم خوبه...
نفس عمیقی کشیدن و گفتن: امیدوارم...
مکث کوتاهی کردن و ادامه دادن...
- خب... کار خاصی داشتی اومدی؟
+ راستش... یه سوالی ذهنم رو مشغول کرده...
- بپرس...
+ امروز که با من تماس گرفتین، گفتین پروندهی الکساندر هنوز بسته نشده...
- محمد... تو انقدر تجربه داری که بدونی دستگیریِ کیس و بررسی اِتهاماتِش، به معنای بسته شدن پروندش نیست!
+ بله آقا... متوجم... اما... پروندش که کامله... فقط باید به مرجعقضایی ارجاع بدیم و منتظر حکم باشیم...
- آره... اما تو که وضعیت کشور رو بهتر میدونی... توی این شرایط، ممکنه بعضیا واسطه بشن و حکم رو تغییر بدن! یا حتی ممکنه انگلیس بخواد اقدامی انجام بده... پس بهتره تا آخرین لحظه تمرکزمون روی پرونده و البته الکساندر باشه تا مبادا چیزی رو از دست بدیم!
سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... حق با شماست... از این منظر بهش نگاه نکرده بودم...
چند لحظه بعد گفتم: پس یعنی باید تا صدور حکمش صبر کنیم و مراقب باشیم...
- دقیقا... حالا هم اگه جوابت رو گرفتی، برو خونه... استراحت کن و کنار خانواده باش...
با تعجب گفتم: آقا شما همین الان گفتین نباید غافل شیم...
- هنوزم میگم... اما بچهها هستن... تو و تیمت فعلا چندروزی مرخصیاجباری هستین...
+ اجباری؟
- آره... اگه مشکلی داری بشه یه هفته...
زود گفتم: نه نه... نیازی نیست... همین چند روز عالیه...
خندیدن که باعث شد من هم آروم بخندم...
+ راستی آقا... تکلیف محسن و خواهرش چی میشه؟
- پروندشون رو تحویل قوهقضاییِ میدیم... قاضی حکم میده آقامحمد... ما هم هیچ دخالتی نمیتونیم بکنیم!
لبخندی زدم و گفتم: بله آقا... میدونم... منظورم سفارش و این چیزا نیست...
- میشناسمت... اهل این کارا نیستی... برو سر اصل مطلب...
نمیدونستم چطور باید بگم...
لبام رو تَر کردم و گفتم: شما... حدس میزنید قاضی چه حکمی براشون صادر کنه؟!
- واقعا نمیدونم... جرمشون کم نیست... از جاسوسی و جمعآوری اطلاعات واسه mi6 بگیر... تا گروگانگیری... ولی چون اعتراف کردن... به احتمال خیلیزیاد قاضی توی مجازاتشون تخفیف قائل میشه...
سرم رو تکون دادم...
بعد از خداحافظی، از سایت بیرون اومدم...
ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت خونه...
آروم لباسم رو بالا کشیدم...
باند خونی شده بود...
عطیه نگاهی بهم انداخت و با نگرانی گفت: این که خونیه...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با دلخوری ادامه داد...
- خب چرا زودتر نگفتی که پانسمانشو عوض کنم؟ اگه خدایی نکرده عفونت کنه چی؟
با لبخند گفتم: فراموش کردم... الانم چیزی نشده که عطیهخانم... یه زخم سادست دیگه... خوب میشه... انقدر نگران نباش...
سرش رو تکون داد...
- چی بگم... اصلا از این به بعد خودم هر روز زخمتو چک میکنم که خیالم راحت باشه...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... هر چی شما بگی...
لبخندی زد...
آرومآروم باند رو باز کرد...
از درد، صورتم جمع شد...
چیزی نگفتم که عطیه نگرانتر نشه...
داشت ضدعفونیش میکرد که طاقتم سر اومد و گفتم: عطیهجان... یواشتر...
غمگین نگام کرد و گفت: خیلی درد داری؟
لبخند محوی زدم و جواب دادم: نه عزیزم... فقط یکم میسوزه...
- تحمل کن... دیگه آخراشه...
بعد از پانسمان، عزیز واسه عصرونه صدامون زد و رفتیم پایین...
پنج روز بعد ↯
جلسهی دادگاه تموم شد...
بعد از انتقال الکساندر به بازداشتگاه، به سمت اتاق آقایعبدی رفتم...
دیروز هم دادگاه محسن و خواهرش بود...
- خب محمد... چی شد؟
همونطور که مینِشَستَم گفتم: آقا از قبل همهی مدارک رو زمینهی پروندش کرده بودیم... چون پرونده تکمیل شده بود و اتهامات الکساندر هم اثبات شده بود، مشکلی نبود... قرار شد حداکثر تا دوماه دیگه حکمِقطعی رو بدن... همزمان با اعلام حکم محسن و خواهرش...
با لبخند گفتن: خیلیم عالی...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اگه خدا بخواد، این پرونده هم داره به خیر و خوشی تموم میشه...
- ان شاءالله... آفرین محمد... باز هم بهم ثابت کردی با وجود امثال تو و تیمت، این مملکت و مردمش در آرامش و امنیت به سر میبرن... تا وقتی تو و بچهها هستین، خیالم راحته... MI6 و CIA از جوونایی مثل تو هراس دارن! شما ها کابوس شب و روزشون هستین...
لبخندی زدم...
+ ممنونم آقا... لطف دارید... برای من و بچهها افتخاره که در کنار شما و آقایشهیدی، به این کشور و مردمش خدمت میکنیم...
لبخندی از سر رضایت زدن...
#رسول
سارا رو رسوندم بیمارستان...
- دست شما درد نکنه...
+ خواهش میکنم... وظیفهست... مراقب خودت و این فسقلی باش!
خندید و گفت: چشم بابا رسول...
- بیبلا مامان سارا...
امروز روز دادگاه الکساندر بود و قرار بود همه سایت باشیم...
سر راه یه جعبه شیرینی گرفتم...
چند دقیقه بعد، رسیدم...
دادگاه تموم شد و برگشتیم سایت...
همه به جز آقامحمد توی نمازخونه بودیم..
داوود چشمش به جعبهی شیرینی افتاد و گفت: نگفتی استاد... جریان این شیرینی چیه؟
+ اممم...
سعید خواست چیزی بگه که زود گفتم: سعید به جون خودم اگه بگی، این جعبه رو تو سرت خورد میکنم...
رو به فرشید گفتم: با تو هم هستما آقایشوهرخواهر...
بچهها از خنده ریسه میرفتن..
سعید بین خندههاش گفت: داداش این جعبهست ها... خورد نمیشه..
+ من یه جوری میزنم که بشه... الانم سکوت کن میخوام خبرو بدم..
خندید و گفت: بفرما..
+ من دارم پدر میشم...
داوود و امیر متعجب نگاه میکردن..
داوود: شوخی میکنی رسول؟
+ من با شما شوخی دارم؟
- بله..
+ بله و بلا...
- عه... بیادب...
سرم رو به نشونهی تاسف تکون دادم و گفتم: هعی... بیچاره بچهی من که تو عموشی...
امیر: جون امیر جدیه استاد رسول؟
فرشید با خنده گفت: استاد رسول نه.. بابا رسول..
خواستم جواب فرشید رو بدم که داوود با ذوق پرید بغلم و گفت: مبارکه بابا رسول..
چند لحظه بعد، آقامحمد وارد نمازخونه شد..
به احترامش بلند شدیم.
با اخمِریزی گفت: چه خبرتونه بچهها؟ سایتو گذاشتین رو سرتون..
داوود ازم جدا شد و جواب داد: آقارسول هم مثل شما بابا شده..
آقامحمد ابروهاش بالا پرید و با تعجب رو به من گفت: واقعا؟
+ آقا یعنی پدر شدن من انقدر تعجب آوره؟😕😑
همه خندیدن..
محمد: حالا واقعا داری بابا میشی؟
سرم رو پایین انداختم و با لبخند کمرنگی گفتم: بله آقا...
آقامحمد جلوتر اومد..
بغلم کرد و با خنده گفت: به سلامتی... مبارکه استاد رسول...
+ ممنون آقا...
شیرینی رو به همه تعارف کردم...
سعید گفت: آقامحمد با اجازتون چندتا عکس با استادِ پدر بگیریم...
همه زدن زیر خنده...
پوکرفیس به سعید نگاه کردم...
آقامحمد گفت: چی بگم... من که حریف شما نمیشم... فقط زودتر بگیر که مزاحم استراحت بچهها نشیم..
سعید چشمی گفت و فوری دوربین موبایلش رو آماده کرد..
کنار آقامحمد ایستادم و دستم رو انداختم دور گردنش...
همون لحظه آقایعبدی هم وارد نمازخونه شدن..
همه هول کردیم...
آقامحمد گفت: چیزی شده آقا؟
آقایعبدی با خنده گفتن جواب دادن: نه... دیدم هیچکس سر میزش نیست... گفتم شاید رفتین خونه... نگو اینجایین...
امیر گفت: آقا رسول داره پدر میشه... با اجازتون اومدیم بهش تبریک گفتیم و شیرینی خوردیم...
آقایعبدی نزدیکتر اومدن و گفتن: بهبه... مبارک باشه آقارسول...
+ ممنونم آقا...
سعید رو کرد به آقایعبدی و گفت: آقا... میگم... اجازه میدین باهاتون عکس بگیریم؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
با دلخوری ادامه داد... - خب چرا زودتر نگفتی که پانسمانشو عوض کنم؟ اگه خدایی نکرده عفونت کنه چی؟ با ل
همه متعجب به سعید خیره شدیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: بسی طولانی🌿
پ.ن2: به نظرتون واکنش آقایعبدی به پیشنهاد سعید چیه؟!🤔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_132
#محمد
با حرفی که سعید زد، کم مونده بود پس بیافتم!
لبم رو گاز گرفتم و نگاهش کردم...
بچهها هم تعجب کرده بودن...
آقایعبدی رو به سعید گفتن: عکس برای چی؟
سعید جواب داد: آخه آقا من و بچهها و آقامحمد کلی با هم عکس داریم... اما با شما نه... گفتم یه عکس واسه یادگاری بگیریم...
آقایعبدی سکوت کرده بودن...
سکوتشون استرسم رو بیشتر کرد...
یهو خندیدن و گفتن: خیلیخب... بگیر...
نفس راحتی کشیدم...
کنار آقایعبدی ایستادم...
رسول دستش رو دور گردنم حلقه کرد...
لبخندی زدم و سعید سلفی گرفت...
با اصرار بچهها، آقایعبدی قبول کردن چندتا عکس دیگه هم بگیریم...
بالاخره بعد از کلی عکس و سلفی، بچهها رضایت دادن آقایعبدی برگردن اتاقشون...
چند دقیقه بعد از رفتن آقایعبدی، بلند شدم تا برم اتاقم که چشمام سیاهی رفت...
داشتم میُفتادم که یکی بازومو گرفت...
برگشتم و با دیدن سعید، لبخند کمجونی زدم...
+ نترس... چیزی نیست...
با نگرانی نگام میکرد...
بچهها همه اومدن کنارمون...
فرشید کمکم کرد و آروم نشستم روی صندلی...
امیر همونطور که شونههامو ماساژ میداد گفت: رنگتون خیلی پریده... بمیرم الهی...
دستم رو روی دستش گذاشتم...
+ خدا نکنه... بشین امیرجان... خسته میشی...
امیر: آقا هنوز چند دقیقه نگذشته... خسته نمیشم... خیالتون راحت...
رسول آبقند آورد...
لیوان رو به لبام نزدیک کرد و با صدای لرزونش که ترس و نگرانی توش موج میزد گفت: آقا اینو بخورین بهتر شین..
یکم خوردم و گفتم: دستت درد نکنه..
داوود دستش رو روی پام گذاشت و گفت: آقا چیشد یهو؟
سعید ادامه داد: الان بهترین؟
+ خوبم بچهها.. نگران نباشین.. داروهامو یکم دیر خوردم.. عادیه... الان بهترم...
سعید: به خاطر کمخونیه... مگه نه؟
همه نگاهها برگشت سمت سعید..
رسول با ناباوری لب زد: چ... چی؟ کمخونی؟
سعید جواب داد: بله... کمخونی..
حالا دیگه همه به من نگاه میکردن..
چشم غرهای به سعید رفتم..
سرش رو پایین انداخت...
لبخند کمرنگی زدم و رو به بچهها که با نگرانی بهم خیره شده بودن گفتم: نگران نباشین دیگه... دکتر گفت شدتش زیاد نیست... زود خوب میشم..
خداروشکر انگار یکم آرومتر شدن..
تو دلم گفتم: خدایا منو ببخش که واسه آروم شدن رفیقام، دروغ گفتم..
چند دقیقه بعد، به زور بچهها رو قانع کردم که حالم بهتره..
هر چند که تغییری نکرده بودم..
از نمازخونه بیرون اومدم و رفتم سمت اتاقم...
#داوود
بعد از رفتن آقامحمد، قرآنی از توی قفسه برداشتم و شروع کردم به خوندن...
بچهها هر کدوم یه گوشه بودن..
امیر و فرشید داشتن نماز میخوندن..
سعید با گوشیش مشغول بود و رسول هم یه گوشه خواب بود...
چند دقیقه بعد، قرآن رو بستم...
بوسیدم و گذاشتم توی قفسه...
خواستم از نمازخونه برم بیرون که یه نفر مچ دستم رو گرفت...
برگشتم عقب...
رسول بود...
+ تو مگه خواب نبودی؟!
با خنده گفت: داداش خواب به خواب که نرفتم، بیدار شدم...
اخم ریزی کردم و گفتم: عه دور از جونت...
نشستم کنارش و گفتم: خب چه خبر؟
- خبرا که پیش شماست آقاداوود...
چینی به پیشونیم دادم و گفتم: منظورت چیه؟
سعید گفت: خودتو نزن به اون راه... با ما راحت باش... بگو توی دلت چی میگذره...
فرشید هم دنبالهی حرف سعید رو گرفت و گفت: ما همه این دوران رو گذرونیدم...
با این حرف، حس کردم امیر بهم ریخت...
بلند شد و گفت: بچهها من برم پایین... یه چندتا گزارش هست... باید تکمیلشون کنم...
فرشید با ناراحتی گفت: امیر باور کن منظور بدی نداشتم...
امیر لبخند تلخی زد و جواب داد: میدونم داداش... کارام مونده... باید برم انجام بدم..
رفت طرف در نمازخونه که همون لحظه آقامحمد اومد..
همه به احترامش ایستادیم و سلام دادیم..
با خوشرویی جوابمون رو داد...
امیر رفت پایین...
آقامحمد گفت: چیزی شده؟
+ نه آقا...
- پس چرا امیر ناراحت بود؟
فرشید: آقا راستش... تقصیر من بود... بحث علاقه و این حرفا شد... من گفتم همه این دورانو گذروندیم... امیر بهم ریخت...
آقامحمد آهی کشید و گفت: هنوز نتونسته ماجرای چندسال پیش رو فراموش کنه... بچهها لطفا سعی کنید از این به بعد، جلوی امیر، از این حرفا نزنید...
حرفش رو تایید کردیم...
داشتم از پلهها پایین میرفتم که چشمم میز خانمامینی...
نمیدونم درسته درباره خواستگاری اینجا باهاشون صحبت کنم یا نه..
اما خب بیرون هم که نمیشه..
پس بهتره همینجا حرفم رو بزنم...
رفتم طرف میزشون...
مشغول نوشتن بودن...
تکسرفهای کردم...
برگشتن عقب و با دیدنم بلند شدن...
مثل همیشه، هر دو سرمون پایین بود...
+ س..سلام...
- سلام...
+ ببخشید... میدونم اینجا جای مناسبی برای این صحبتا نیست.. اما... جای دیگهای هم نمیشه حرف زد...
- متوجم... اَمرتون رو بفرمایید..
داشتم از خجالت آب میشدم..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
پیشونیم خیسِ عرق بود...
بزاقدهنم رو قورت دادم و بعد از کلی مِنومِن کردن گفتم: میخواستم بدونم... نظرتون... درباره...... خواستگاری....
زود گفتن: آقامحمد باهام حرف زدن...
انگار یه سطل آبِیخ روم خالی کردن...
+ ن... نتیجه؟
- من... با مادرم در میون گذاشتم... ایشون هم با پدرم صحبت کردن... یه سفرِ کاری برای پدر پیش اومده... احتمالا یکماه طول بکشه... وقتی برگشتن، میتونید باهاشون هماهنگ کنید و... برای آشنایی بیشتر... با خانواده... تشریف.. بیارید...
باورم نمیشد...
انگار خواب بودم...
لبخند عمیقی زدم...
+ م... ممنون...
- خ... خواهش میکنم...
+ با اجازه...
رفتم سمت میز خودم...
داشتم ذوقمرگ میشدم...
بالاخره درست شد...
وایوایوای... خدایا شکرت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: سوپرایزززز😁🎊
پارت آخر شبی😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_133
یک ماه بعد
#رسول
نشسته بودم پشت سیستم و مثل همیشه سخت مشغول کار بودم...
همونطور که حواسم به مانیتور بود و اطلاعات رو تایپ میکردم صدا زدم: فرشید...
- جانم؟
+ پرینت لطفا...
چند ثانیه نگذشته بود که اومد سر میزم...
کاغذایی که دستش بود رو گذاشت جلوم..
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم...
لبخند دندوننمایی زد...
کاغذا رو برداشتم و بعد از چک کردن، سر تکون دادم...
+ نه خوشم اومد... سرعت عملت عالیه...
- ما اینیم دیگه...
+ بله بله... بر منکرش لعنت... حالا یه زحمت بکش برو گزارش این هفته رو از سعید بگیر بیار برام... بررسی کنم... اگه مشکلی نداشت بدم آقامحمد...
یه تای ابروش رو بالا داد و گفت: امر دیگهای باشه؟!🤨
+ امممم... آهااا... یه قهوه لطفا... با شیر و شکر... فقط داااغ باشه ها... که همچین بچسبه...
یهو محکم زد پشتم و گفت: بچسبه ها؟!
هول شدم و گفتم: نه نه داداش... زحمتت میشه...
خندید و گفت: از دست تو رسول... سعید فعلا درگیره و مثل تو حسابی شلوغه... نرسیده تمام و کمال آماده کنه... خلوت شد، بیشتر روش کار میکنه... بعد ازش میگیرم، میارم برات...
+ برو حله...
~ حله؟!
با صدای آقامحمد، مثل برق از جام پریدم...
هر دو هول کرده بودیم...
با تتهپته سلام دادیم و جوابمون رو داد...
+ عه... چیز یعنی... میخواستم بگم متوجه شدم... بعد تو دهنم نچرخید گفتم حله...
- راست میگه آقا... منم شاهدم...
~ عجب...
چند لحظه بعد، خندید و گفت: از دست شماها... به کارتون برسید...
لبخند زدیم و آروم خندیدیم...
چند دقیقهای از رفتن فرشید و آقامحمد گذشته بود...
یهو یه پیام برام ارسال شد...
بازش کردم...
انگار یه نامه بود...
عینکم رو زدم تا بهتر ببینم...
زبونم بند اومده بود..
چیزایی که میدیدم رو باور نمیکردم..
دلم میخواست همش دروغ باشه.. کابوس باشه..
اما... اما چندبار خوندم و چک کردم و فهمیدم نه..
بر خلاف میلم همهچیزش درست بود و هیچچیزش فتوشاپ نبود...
بیشتر از دهبار خوندم...
درست بود...
ولی من هنوز نمیخواستم و نمیتونستم باور کنم...
عقل و دلم با هم در جنگ بودن...
عقلم میگفت راسته و دلم میگفت دروغ...
#محمد
یکماه از روز دادگاه گذشته بود...
هنوز مونده بود تا حکم قطعی رو بدن...
سفر مشهد هم که فعلا جور نشده بود و همه منتظر بودیم آقا بطلبه...
زخم پهلوم بهتر شده بود...
ولی همونطور که دکتر گفت، هنوز کامل خوب نشده بود و هرازگاهی بدجور تیر میکشید...
اما من بیاهمیت بودم و به روی خودم نمیاوردم...
کِی میخواستم از این درد لعنتی خلاص بشم، خدا میدونه...
با صدای زنگ تلفن، رشتهی افکارم پاره شد...
آقایعبدی بودن...
گوشی رو برداشتم...
+ جانم آقا؟!
- محمد بیا اتاقم کارت دارم...
+ بله چشم...
گوشی رو گذاشتم سرجاش...
بلند شدم و رفتم طرف اتاقشون...
نشستم روی صندلی و گفتم: درخدمتم آقا...
با لبخند گفتن: یه خبر خوب برات دارم...
بعد از اون همه سختی، یه خبر خوب میتونست حال من و بچهها رو بهتر کنه...
لبخند عمیقی زدم و گفتم: چه عالی... من سراپا گوشم...
+ بالاخره سفر مشهدتون جور شد... یکهفته دیگه عازمین...
قلبم به تپش افتاد...
باورم نمیشد...
با خوشحالی و ناباوری آروم گفتم: و..واقعا؟!
کوتاه خندیدن و گفتن: بله... واقعا...
اشک توی چشمام جمع شد...
کم مونده بود از ذوق گریه کنم...
+ وای آقا... باورم نمیشه...
- حالا وقتی رفتین، باورت میشه...
هر دو خندیدیم و بعد من گفتم: اگه اجازه بدین، برم این خبر رو به بچهها بدم...
- حتما...
بلند شدم و گفتم: بااجازه...
سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم...
سریع از پلهها پایین رفتم...
بچهها همه با ذوق نگام میکردن...
البته به جز رسول...
مثل همیشه نبود...
خوشحال شد؛ اما نه مثل همیشه...
سرحال نبود و سعی میکرد خودش رو خوب نشون بده...
ولی خیلی موفق نبود...
#داوود
با ذوق وصف ناشدنی گفتم: جدی میگین آقا؟
- من با شما شوخی دارم؟!
سرم رو پایین انداختم و گفتم: خیر... ببخشید...
همه به جز رسول خندیدیم...
به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود و هیچی نمیگفت...
فقط جسمش اینجا بود...
روح و فکرش یه جای دیگه بود...
آقامحمد زد روی شونش و گفت: آقارسول... رسولجان...
اصلا انگار نه انگار...
آقامحمد بلندتر از قبل و کشدار گفت: رسووولللل...
بالاخره رسول فهمید و رو به آقامحمد گفت: ها؟ یعنی بله؟ جانم؟
محمد نگاهی بهش انداخت و با لبخند گفت: کجایی استاد؟ دوساعته داریم حرف میزنیم... اما تو هیچی نمیگی... چندبارم صدات زدیم... دریغ از جواب... حواست کجاست برادر من؟
رسول سرش رو پایین انداخت و جواب داد: ببخشید... یکم فکرم مشغوله... متوجه نشدم...
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد...
- درمورد چی حرف میزدین؟
آقامحمد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: نچنچنچ...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رفیق ما رو باش... مثلا مغزمتفکر تیم تویی... خدا به ما رحم کنه...
اینبار همه زدیم زیر خنده...
حتی رسول هم خندید...
البته که چهرش هنوز آشفته بود...
چند لحظه بعد، همه برگشتیم سرکارمون...
همه بجز رسول...
آقامحمد گفت بمونه...
حدس زدم میخواد درباره حال و روز امروزش باهاش صحبت کنه...
با صدای سرفهای که اومد، چرخیدم عقب...
خانمامینی بودن...
مثل برق از جام پریدم...
از واکنشم تعجب کردن و خندشون گرفت...
اما خیلی به روی خودشون نیاوردن...
سربهزیر سلام آرومی دادم و جوابم رو دادن...
کاغذایی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و همونطور که سرشون پایین بود گفتن: اینا اطلاعاتیه که میخواستین... ببخشید اگه دیر شد... سرم شلوغ بود...
+ ممنون... زحمت کشیدین...
- خواهش میکنم... بااجازه...
اومدن برن که سرم رو بالا آوردم و گفتم: ببخشید...
برگشتن سمتم...
+ پدرتون... برگشتن؟
توی این چندروز، سومینبار بود که ازشون میپرسیدم...
- نه... هنوز برنگشتن... سفرشون طول کشیده... برگشتن، بهتون اطلاع میدم..
+ ممنون...
چیزی نگفتن و رفتن سمت میزشون...
#مائده (همون راضیه🙃)
یه روز دیگه هم گذشت...
کارم توی سایت تموم شد...
وسایلم رو جمع کردم...
رسیدم خونه...
کلید انداختم و در حیاط رو باز کردم...
دلم میخواست بابا باشه و بپرم بغلش...
اما هنوز برنگشته بود...
تقریبا یکهفتهای میشه از خودش خبر نداده و همه نگرانشیم...
همکاراش هم مدام امروز و فردا میکردن و جواب درستی نمیدادن...
چارهای نبود جز صبر و دعا...
هنوز باید منتظر میموندیم...
همهجا یادش بود...
دلم تنگ شده بود براش...
برای آغوش امنش...
برای چشمای مهربونش...
برای محبتاش و ناز کشیدناش...
برای خندههای قشنگش...
برای عطر تنش...
برای........
هعی...
کفشام رو درآوردم و وارد خونه شدم...
با دیدن مامان که تلفن رو دستش گرفته بود و با چهرهی رنگپریدش ذکر میگفت، قلبم ریخت...
مرضیه شونههای مامان رو ماساژ میداد...
هر دو گریه میکردن...
رضا نبود...
کیفم از دستم افتاد...
آروم لب زدم...
+ یازهرا...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: چی شده یعنی؟🙃
پ.ن2: ⭕️هشدار
به طوفان نزدیک میشویم❗️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_134
#رسول
مدارکی که نشون میداد... رفیقم... داداشم... فرماندم... خیانت کرده... یعنی... یعنی محمد... جاسوسه...
از طریق ایمیل محمد، یه سری اطلاعات سری و محرمانه درباره سازمان، به مامورین ارشد mi6 ارسال شده بود...
مغزم کشش نداشت...
نمیتونستم تحلیلش کنم...
اما... اما با وجود این مدارک، همه چیز ثابت شده بود...
کم مونده بود اشکم دربیاد...
ای خدا... آخه یعنی چی؟ چطور ممکنه واقعا؟
محمد توی همهی این مدت کنار ما بوده...
زحمت کشیده... صادقانه کار کرده...
اصلا امکان نداره...
به خودم اومدم و با خودم گفتم باید هر طور شده ردشو بزنم!
اما دیر شده بود... خیلی دیر...
کاملا سفید کرده بود و هیچردی از خودش به جا نزاشته بود...
لعنتی... معلوم بود خیلی حرفهایه...
عصبی شدم و دستمو محکم کوبیدم روی میز...
همه نگاهها برگشت سمتم...
اما برام مهم نبود و توجهی نکردم...
چند دقیقه بعد، داوود صدام زد و گفت آقامحمد کارمون داره و خواسته بریم اتاقش...
قبل از اینکه کسی ببینه، صفحه رو بستمو با حالی خراب رفتم سمت اتاق آقامحمد...
توی همچین شرایطی، سفر مشهد جور شده بود...
خدایا بزرگیتو شکر...
الان آخه؟!
هعی...
ولی حتما یه حکمتی توشه...
دوباره همون صفحه رو آوردم...
من... من نباید میزاشتم کسی این مدارکو ببینه... حتی خودِ محمد! چون مطمئنن براش بد میشه...
تا وقتی من زندم و پشت این سیستم نشستم، امکان نداره بزارم کسی از این ماجرایی که مطمئنم تهمته با خبر بشه...
فکری به سرم زد...
فوری همه مدارکی که برام ارسال شده بود رو توی یه پوشه جمع کردم و بعد از کلی رمزگذاری، مخفیش کردم...
یه حسی بهم میگفت نباید پاکشون کنم...
عینکم رو از روی چشمام برداشتم و گذاشتم روی میز...
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم...
یاد حرفای آقامحمد افتادم...
وقتی بچهها رفتن، محمد منو نگه داشت و چند دقیقهای باهام حرف زد...
گفت باید به خدا توکل کنم...
خدایا... تو خودت شاهدی محمد چقدر واسه این پرونده زحمت کشیده...
خودت میدونی چقدر پاکه...
فقط تو میدونی کی پشت این ماجراست...
خدایا ببخش که بهش دروغ گفتم...
خودت کمکم کن...
یه کاری کن همه چیز درست شه...
آروم چشمام رو بستم و اجازه دادم مغزم یکم استراحت کنه...
#محمد
بچهها رفتن و فقط رسول به خواست من موند...
نشستم پشت میزم و بهش اشاره کردم بشینه که گفت: راحتم آقا...
+ من ناراحتم... بشین آقارسول...
لبخند کمرنگی زد و نشست...
+ خب... میشنوم...
- چیو آقا؟
+ خودتو به اون راه نزن استاد...
- آقا منظورتونو متوجه نمیشم...
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم...
+ اتفاقی افتاده؟!
- چه اتفاقی؟
+ اینو تو باید بگی!
درمونده نگام کرد و گفت: آقا باور کنین اصلا متوجه نمیشم راجعبه چی حرف میزنین...
پوکرفیس نگاش کردم و گفتم: به قول خودت داری در برابر فهمیدن مقاومت میکنی!
خندید...
چشم غرهای بهش رفتم که سرش رو پایین انداخت و با لبخند و صدای آرومی گفت: ببخشید...
+ رسول من چندساله دارم با تو کار میکنم... خوب میشناسمت... با یه نگاه میتونم بفهمم توی دلت و فکرت چی میگذره... کاملا مشخصه یه چیزی شده و بهم ریختهای... این فقط حرف من نیست...! حتی بچهها هم فهمیدن تو یه چیزیت شده... خب به من بگو... شاید بتونم کمکت کنم...
آروم سرش رو بالا آورد...
انگار میخواست یه چیزی بگه...
امیدوار نگاش کردم...
نفهمیدم چی شد که منصرف شد و گفت: چیزی نیست آقا... یکم فکرم مشغوله... همین...
+ همین؟!
- باور کنید همین...
زبونش یه چیز میگفت و چشماش یه چیز دیگه...
حس کردم بهتره بیشتر از این اصرار نکنم...
برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: خیلیخب... کمکی از من برمیاد؟
- نه... فقط... دعا کنید... چیزایی که دیدم اشتباه باشه... یعنی... من مطمئنم اشتباهه... ولی خب.....
یهو سرش رو پایین انداخت...
با بغض گفت: ببخشید آقا...
قطره اشکی روی گونش سر خورد...
طاقت دیدن اشک بچهها رو نداشتم و ندارم...
دلم هوری ریخت...
نگرانش شدم...
بلند شدم و کنارش نشستم...
بغلش کردم و بعد سرش رو به سینم چسبوندم...
بوسهای به موهاش زدم و با لحن نگرانم گفتم: قربونت برم... جون محمد گریه نکن...
آروم از بغلم بیرون اومد...
اشکش رو با پشت دستش پاک کرد...
سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفتهای گفت: خدانکنه... چشم...
لبخندی زدم...
دستش رو گرفتم و گفتم: دعا میکنم... ان شاءالله هر چی خیره، همون بشه...
نفسی گرفتم و گفتم: من اینجور موقعها چی میگم؟!
سرش رو بالا آورد و خندهیریزی کرد...
- میگین که... به خدا توکل کنیم...
+ احسنت... خدا صلاح بندههاشو بهتر از هر کس دیگهای میدونه آقارسول!
- بله... درست میگین...
+ من همیشه درست میگم!😌
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
هر دو خندیدیم...
خندههامون که تموم شد قیافهی جدی به خودم گرفتم و گفتم: دفعهی آخرت باشه گریه میکنی! تا وقتی من هستم، گریه بی گریه... مگه اینکه اشک شوق باشه!
خواست دستم رو ببوسه که مانع شدم و با اخمِریزی گفتم: عه... رسول...
با لبخند گفت: ممنون که همیشه هستی و مواظبمونی...
برای اینکه دلش قرص بیشتر باشه، لبخند مهربونی زدم و گفتم: وظیفمه...
بغلم کرد و بوسهای به شونم زد...
چند لحظه بعد، ازم جدا شد و گفت: با اجازتون برم به کارام برسم...
سری تکون دادم...
بلند شد و رفت سمت در...
+ رسول...
برگشت سمتم...
- جانم آقا؟
+ به حرفام فکر کن! اگه حس کردی نیاز داری با کسی حرف بزنی و دردودل کنی، روی من حساب کن...
لبخند قشنگی مهمون لباش شد...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم...
+ چشمت سلامت...
از اتاق بیرون رفت...
#مائده
دویدم سمتشون...
کنار مامان زانو زدم و با نگرانی گفتم: چی شده مامان؟
چیزی نمیگفت...
فقط با چشمای خیسش نگام میکرد...
اشکم درومده بود...
رو کردم به مرضیه و گفتم: خواهری... تو بگو چی شده...
همونطور که اشکاشو پاک میکرد، با صدای گرفته و بریدهبریده گفت: آ.. آقای رحیمی.. د.. دوست بابا.. زنگ زدن.. گفتن.. گفتن...
به اینجا که رسید، گریش شدت گرفت...
مامان هم هقهق میکرد...
آقای رحیمی همونی بودن که پسرشون چندوقت پیش ازم خواستگاری کردن و من جواب منفی دادم...
بیخیال این فکرا شدم و با صدایی که از شدت نگرانی میلرزید گفتم: چ.. چی گفتن آجی؟
پرید بغلم و با هقهق گفت: اون.. منطقهای که... بابا رفته ماموریت رو... زدن... کلی آدم شهید شدن... خیلیا هویتشون به سادگی قابل تشخیص نیست... اما... آقای رحیمی گفتن... گفتن بابا چندساعته ازش خبری نیست... گفتن... یکی از شهدا... شبیه... شبیه باباعه...
به معنای واقعی داشت زار میزد...
اما من مات و مبهوت بودم...
از بغلم بیرون اومد و با چشمای سرخش که بخاطر گریهی زیاد پُف کرده بودن نگام کرد و گفت: رضا رفت خبر بگیره...
صدای باز شدن در حیاط که اومد، ناخواسته جیغ کشیدم و از جام پریدم...
به سرعت خودم رو رسوندم به حیاط...
یه جورایی خودمو پرت کردم از پلهها...
حدسم درست بود...
داداشم بود...
مقابل رضا قرار گرفتم و با هقهق گفتم: فقط بگو چی شده؟؟؟
اولش فقط نگام میکرد...
اما کمکم به خودش اومد و...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: سناریو یا چی...؟!
پ.ن2: 😶💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy