حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
معاینه گفت: خدا خیلی بهتون رحم کرده... اگه عفونت وارد خونتون میشد، اتفاقات خوبی نمیافتاد..! البته
خیره شدم..
- چیه؟ تا حالا پسرِ خوشگل ندیدی؟
خندهای کردم و بعد گفتم: فرشید احیاناً سرت به جایی نخورده؟
- نچ...
+ بابا خب آقامحمد بیچارهمون میکنه...
- حالا ما انجامش میدیم... بقیشم... خدا بزرگه..
از دور امیر و داوود رو دیدم...
+ بزار به بچهها بگیم...
- خیلیخب...
فرشید همهچیز رو براشون توضیح داد...
داوود: عالیه... ولی بعدش بیچاره میشیم...
فرشید جواب داد: آقایدهقانفداکار... مسئولیت این کار از صفر تا صد با منه..! همه چی تحت کنترله داداش...
داوود هم راضی شد...
امیر گفت: به رسول خبر دادین؟
+ نه هنوز...
داوود: من بهش میگم...
نیمساعت بعد، بچهها رفتن حرم و منم رفتم اتاق محمد...
#محمد
+ سعید..
- جانم آقا؟
+ جانت سلامت... تو چرا با بچهها... نرفتی حرم؟!
- گفتم بمونم پیش شما که تنها نباشین و اگه چیزی احتیاج داشتین، به خودم بگین...
+ ببخشید... به خاطر من... نتونستی بری... زیارت...
با دلخوری گفت: این چه حرفیه آقا؟ وظیفم بود...
مکثی کرد و ادامه داد: حالا بچهها که برگشتن، منم میرم...
+ سعیدجان... باور کن... تو مقصر نیستی... من خودم مراقب... نبودم...
با ورود دکتر به اتاق، حرفم نصفه موند...
~ خب آقایحسنی... حالتون چطوره؟ بهترین؟
+ خوبم... شکر...
~ خیلیم عالی... ولی امشب رو مهمون ما هستید!
حالم گرفته شد و گفتم: میشه با رضایتِ... خودم برم؟
سعید با کلافگی گفت: میبینین دکتر؟ دفعه قبل هم با رضایت خودش مرخص شد... به حرفای دکترشم هم توجه نکرد...
دکتر نگاهی به سعید کرد و سری به علامت تاسف تکون داد...
بعد رو به من گفت: شما چرا انقدر لجبازی؟ یه امشبو بمون... فردا خودم ترخصیت میکنم دیگه...
همین که خواستم جوابش رو بدم از اتاق بیرون رفت...
نگاه پر از حرصی به سعید انداختم که با درموندگی گفت: آقا خب بمونید دیگه...
نمیتونستم امشب بمونم...
همینطوریش از پرونده بیخبر بودم...
اگه امشب هم میموندم، همه چی تموم بود..!
از طرفی دلم هوای حرم رو کرده بود...
فکری به سرم زد..!
+ سعیدجان...
- جانِ سعید؟
+ میگم که... من یکم ضعف دارم...
با نگرانی لب زد: ای وای... دکتر گفت فشارتون هم پایینه... برم یه چیزی براتون بگیرم...
ایول... نقشم گرفت...
رفت سمت در...
یهو ایستاد و چرخید سمتم...
با فکر اینکه نکنه پشیمون شده باشه یا فهمیده باشه قصدم چیه، تنم یخ کرد...
جلوتر اومد و گفت: چی میخورین براتون بگیرم؟
نفس راحتی کشیدم...
کمی فکر کردم و بعد گفتم: اممم... یدونه کیک... کفایت میکنه...
لبخند کمرنگی زد...
دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: چشم فرمانده...
+ چشمت سلامت... آقایمهندس...
پوکرفیس بهم نگاه کرد و بعد هر دو خندیدیم...
یکم عذابجدان داشتم...
اما باید میرفتم!
همین که از رفتن سعید مطمئن شدم، سِرُم رو با درد زیاد کندم و آروم از تخت پایین اومدم...
نفسم هرازگاهی تنگ میشد و درد پهلوم هم اضافه میشد...
اما تحمل میکردم...
رفتم سمت کمدی که توی اتاق بود...
خداروشکر بچهها برام لباس آورده بودن...
لباسای بیمارستان رو با لباسای خودم عوض کردم...
یه یادداشت برای سعید گذاشتم که نگران نشه...
رفتم طرف در که در کمال ناباوری فهمیدم قفله...
محکم کوبیدم توی در...
+ اَه... لعنتییی...
نگاهی به اطراف انداختم...
یه سنجاق به ملافهی تخت وصل بود...
لبخندی شیطانی زدم...
رفتم طرف تخت...
به کمک سنجاق و سوزن سِرُم، در رو باز کردم...
نگاهی به اطراف انداختم...
کسی حواسش بهم نبود...
البته مطمئن بودم خیلی زود میفهمن...
ولی دلم طاقت نمیاورد بیشتر از این اینجا بمونم... اونم در صورتی که میتونستم حرم باشم...
آروم در اتاق رو بستم و بیسروصدا از بیمارستان زدم بیرون...
یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت حرم...
دستم رو کنار زخمم گذاشتم...
میشد فهمید تازه بخیه شده...
نفس پر دردی کشیدم...
از دور گنبد طلای آقا پیدا بود...
اشک توی چشمام جمع شد...
- از کجا اومدی جوون؟
با صدای مرد راننده، به خودم اومدم...
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: از تهران اومدم...
- خوش اومدی... خیلیوقته نیومدی زیارت... آره؟
آخرینبار، سهسال پیش بود...
انقدر مشغلم زیاد بود که وقت نکرده بودم بیام..
سرم رو تکون دادم و گفتم: بله... سهسالی میشه نیومدم...
- تنها اومدی؟
+ نه.. با دوستام اومدم... اونا زودتر رفتن حرم...
- عجب... ان شاءالله حاجتروا بشی..
+ ممنون..
بالاخره رسیدیم...
خواستم کرایه رو حساب کنم که یادم افتاد پولِ زیادی همراهم نیست...
خم شدم رو به مرد مسنی که راننده بود گفتم: ببخشید آقا... من عجلهای اومدم... متاسفانه خیلی پول همراهم نیست...
کرایه رو گرفت با خوشرویی گفت: عیب نداره پسرم... همین کافیه... بقیشم حلالت... فقط واسم دعا کن که خیلی محتاجم.. از یه شهر دیگه اومدی.. مهمون آقایی.. دعاتو میشنوه و حتما جوابتو میده..!
لبخند محوی زدم و گفتم: چشم... انشاءالله..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
خیره شدم.. - چیه؟ تا حالا پسرِ خوشگل ندیدی؟ خندهای کردم و بعد گفتم: فرشید احیاناً سرت به جایی نخورد
+ آخ...
چشمام رو آروم بستم..
صورتم از درد جمع شد..
با نگرانی گفت: چی شد آقا؟
چشم باز کردم و با لبخند جواب دادم: چیزی نیست...
دستش رو از روی پهلوم برداشت و گفت: جاییتون درد میکنه؟
فوری گفتم: نه نه... خوبم ممنون...
- به هر حال ببخشید اگه دردتون اومد...
+ این چه حرفیه؟ خدا ببخشه...
- التماس دعا...
+ محتاجیم به دعا...
بازرسی هم تموم شد و بالاخره وارد صحن شدم..
دستم رو روی قلبم گذاشتم و خم شدم...
+ السلامعلیکیاعلیابنموسیالرضا...
آرومآروم جلو رفتم...
توی همین چندثانیه، صورتم از اشک خیس شده بود...
توی دلم با آقا حرف میزدم...
سلام آقاجون... نوکر بیمعرفتتون اومده... ببخشید که همیشه با یه کولهبار غم و غصه و گناه میام... ببخشید که جز زحمت چیزی براتون ندارم... ببخشید که شرمنده و بیوفام... :)💔
آقاجان خستم... روحم از این همه سختی به تنگ اومده... درمون دردام تویی رضاجان... آقا میشه یه نگاهی به این بندهی بیسروپات بندازی؟ بخدا که حالم خوب نیست... فقط تو میتونی خوبم کنی آقا...
گوشهای دنج و خلوت پیدا کردم و آروم نشستم...
زانوهام رو بغل کردم و سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم...
شعری که عاشقش بودم توی ذهنم اومد و گریم شدت گرفت...
آمدهام... آمدم ای شاه پناهم بده ~ خط امانی ز گناهم بده...
ای حرمت ملجأ درماندگان ~ دور مران از در و راهم بده...
ای حرمت ملجأ درماندگان ~ دور مران از در و راهم بده...
لایق وصل تو که من نیستم ~ لایق وصل تو که من نیستم... اذن به یک لحظه نگاهم بده..! رضاجان...
آقا میدونم لیاقت ندارم...
ولی شما ضامن آهو شدی... ضامن منم بشو...
یه کاری کن به آرزوم برسم و بیام پیشش...
آقا خستم... خستهتر از خسته...
دلم یه خواب راحت میخواد آقاجون...
خوابی که وقتی بیدار بشم، ببینم اونجاییم که سالهاست آرزومه...
آقا خودت میدونی توی دلم چه غوغاییه...
تو بشو قرار دل بیقرارم... شاهخراسان...
اشکام رو پاک کردم...
کتاب دعایی برداشتم و شروع به خوندن زیارتنامه کردم...
شبکههای ضریح رو گرفتم و سرم رو بهش تکیه دادم...
چشمام رو بستم...
زیرلب برای همه دعا کردم و تَهِشَم واسه خودم دعای شهادت کردم...
دلم نمیومد برم...
ولی چارهای نبود...
اگه نمیرفتم، بچهها نگرانم میشدن...
بلند شدم...
دستم رو روی سینم گذاشتم و بدون اینکه برگردم، با احتیاط به عقب رفتم...
نزدیک خروجی بودم که صدای آشنایی به گوشم خورد...
- آقامحمد...
صدا... صدای رسول بود...
خداخدا کردم توهم باشه...
برگشتم که با رسول، سعید و امیر رو به رو شدم...
کممونده بود از حال برم...
بزاقدهنم رو قورت دادم...
اومدم به راهم ادامه بدم که داوود و فرشید جلوم سبز شدن...
وای خدا... همینو کم داشتیم...
حالا چی بهشون بگم؟
سعید دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: محمدجان بریم...
توی چشماش نگرانی و ناراحتی پیدا بود...
همراهشون رفتم...
امیر درِ جلو رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید آقا... فقط لطفا آروم بشینید... به پهلوتون فشار نیاد...
با احتیاط نشستم...
امیر در رو بست و خودشم نشست...
سعید راننده بود و امیر و رسول عقب نشسته بودن...
فرشید و داوود هم با موتور بودن...
اومدم چیزی بگم که یهو پارچهی سیاهی جلوی چشمام اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: چی شد؟!😶💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_140
#مائده
تا رضا برسه، مردم و زنده شدم...
مدام صلوات میفرستادم و ذکر میگفتم که آروم بشم...
بعد از ناهار و نماز، رفتم اتاقش و با کلی اصرار راضی شد واقعیت رو بگه...
قلبم توی دهنم میزد...
با استرس گفتم: داداش جون به لب شدم... بگو دیگه...
نفس عمیقی کشید...
معلوم بود گفتنش برای خودشم سخته...
بالاخره لب باز کرد و گفت: راستش بابا........
#رسول
+ نهههه...
داوود مثل خودم گفت: آرهههه...
+ دیوونهها میدونید اگه آقامحمد بفهمه چه بلایی سرمون میاره؟؟؟
فرشید گفت: آقاجان... من به بچهها هم گفتم... مسئولیت این عملیات، صفرتاصد با خودمه..!
امیر گفت: اووو... همچین میگه عملیات هر کی ندونه فکر میکنه میخوایم مجرم دستگیر کنیم... فرماندهی خودمون رو میخوایم واسه چندروز ببریم یه جای دیگه استراحت کنه... همین..!
داوود و فرشید خندیدن...
اما من با این حرف امیر، بدنم گر گرفت...
اگه... اگه محمد...
حتی نمیتونستم بهش فکر کنم...
با صدا زدنای بچهها، به خودم اومدم...
داوود گفت: داداش اگه دیگه در ابر ها سیر نمیکنی، افتخار بده بریم محلقرار...
+ وقت دنیااا رو میگیری با این نمکات دهقانجان...
با خنده سر تکون داد...
کنار رواق دارالحجه ایستادیم...
گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و شماره سعید رو گرفتم که زود جواب داد...
- جانم رسول؟
+ کجا موندین پس؟
- ت.میمِ آقامحمدم دیگه...
خندهای کردم و گفتم: وای خدا... چطور بهت شک نکرده؟
- از ترس اینکه بفهمه، انقدر از ماشینِ فاصله گرفتم، چندبار گمش کردم...
+ عجب... کی میرسید؟
- نزدیکیم... تقریبا دهدقیقهی دیگه حرمیم... با بچهها هماهنگی؟
+ آره... قرارمون شد رواق دارالحجه... همه هستیم...
- حله... فعلا یاعلی...
+ علییارت...
داوود بلافاصله گفت: چی شد رسول؟
چشم از گوشی برداشتم و به داوود نگاه کردم...
+ دهدقیقه دیگه میرسن...
همهی حواسم پِیِ آقامحمد بود...
داداشم به پهنای صورت اشک میریخت...
اولینبار بود گریش رو میدیدم...
دلم براش کباب شد..
از همیشه مظلومتر شده بود..
بمیرم واسه دلش...
خدایا آخه چطور ممکنه بندهای که انقدر خوبه و واسه امام غریبمون اشک میریزه، به کشوری که عاشقشه و مردمی که حاضره واسه امنیتشون جون بده، خیانت کرده باشه؟!
توی همین فکرا بودم که سوزشی توی پهلوم حس کردم..
دستم رو روی پهلوم فشار دادم و چرخیدم سمت راست..
+ چته فرشید؟ آروم داداش...
فرشید پوکرفیس نگام کرد و گفت: ببخشید ولی به من یاد دادن وقتی یه نفر رو دهبار با ملایمت صدا میزنی و اون به افق خیره شده و جواب نمیده، باید باهاش برخورد فیزیکی کنی...
+ اون وقت اینو کی به شما یاد داده؟!
- خودت...
لبام مثل خط صاف شدن و بچهها ریز خندیدن که یهو امیر گفت: بچهها آقامحمد داره میره سمت خروجی... آماده باشید...
فرشید و داوود طوری که آقامحمد نبینتشون، جلوتر رفتن و من و سعید و امیر هم رفتیم سمت آقامحمد...
چشمای محمد رو که بستم حس خیلی بدی بهم دست داد...
یعنی اگه اون مدارک واقعی باشه...
حتی تصور اینکه یه روز بخوایم محمد رو با این وضعیت ببریم جایی دیوونهام میکرد!
واسه هزارمینبار از ته دلم آرزو کردم و از خدا خواستم اون مدارک دروغ باشه..
#محمد
با تعجب و کمی عصبی گفتم: چیکار میکنید؟
صدای رسول رو شنیدم که گفت: آقا صبر کنید... همه چیز روشن میشه...
خواستم چشمام رو باز کنم که صدای سعید اومد...
- آقا اگه به ما اعتماد دارید دست به چشمبندتون نزنید..! دور از جون نمیخوایم بلایی سرتون بیاریم که...
+ آخه این مسخرهبازیا یعنی چی؟
امیر: آقا تحمل کنید... میگیم بهتون...
کلافه شدم...
+ هوووففف... لاالهالاالله...
رسول گفت: سعید روشن کن بریم...
صدای استارتزدن اومد و چند لحظه بعد، حرکت ماشین رو حس کردم...
بعد از حدود نیمساعت، انگار ماشین توقف کرد...
صدای باز شدن در اومد و بعد صدای رسول که خیلی نزدیک بود...
- آقا دستتونو بدید به من...
با حرص گفتم: یعنی چی این کاراتون؟ مگه خودم نمیتونم راه برم؟
صدای داوود به گوشم خورد که گفت: بله خودتونم میتونید برید... اما الان چشماتون بستهست... خدایی نکرده میخورید زمین...
+ ای خدا... ببین کارم به کجا رسیده...
یکیشون که حدس زدم رسول باشه دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده بشم...
سعید بازوی راستم و رسول بازوی چپم رو گرفته بودن و راهنماییم میکردن...
سعید: آقا لطفا وایسین...
ایستادم...
رسول: آقا اینجا دهتا پله میخوره... توروخدا مراقب باشید... عجله نکنید... آروم بیاین که یه وقت خدایی نکرده بخیههاتون باز نشه...
+ خیلیخب...
زیر لب بسمالله گفتم و اینبار با کمک فرشید پلهها رو پایین رفتم که یهو سرم گیج رفت و بازوم کشیده شد...
همونلحظه سوزشی توی بازوم حس کردم...
صدای نگران فرشید به گوشم خورد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
..
- یاحسین... چی شد آقا؟
+ خوبم... فرشید جان یواش...
- ببخشید آقا... حواسم به بازوتون نبود...
+ خدا ببخشه...
زخمی که یادگاریه الکساندر بود، هنوز ردش مونده بود و گاهی که ناخواسته به دستم فشار میومد، درد میگرفت...
بچهها هم حالم رو پرسیدن و بعد باقیه پلهها رو پایین رفتیم...
امیر: آقا اینجا صندلیه... میتونید بشینید...
دستم رو گرفت و آروم نشستم...
چشمام رو باز کردن...
نور چشمم رو میزد..
سرم رو پایین انداختم...
چند لحظه بعد که چشمام به نور عادت کرد، سرم رو بالا آوردم به بچهها خیره شدم که با ترس و نگرانی نگام میکردن...
با عصبانیت گفتم: خب... که چی؟ اصلا معلومه دارید چیکار میکنید؟
فرشید با مِنمِن گفت: اِممم...آقا چیزه... ما...
سعید ادامهی حرفش رو گرفت و گفت: ما تصمیم گرفتیم... یه مدتی شما رو... اینجا نگه داریم...
با حالت تعجب نگاهشون کردم...
زبونم بند اومده بود...
نگاهی به همشون کردم و گفتم: اونوقت برای چی دقیقا؟
رسول با ترس و لرز گفت: برای اینکه... اممم...
امیر نگاهی به بچهها کرد و با اطمینان ادامه داد: از اونجایی که اصلا به خودتون استراحت نمیدین... ما... ما تصمیم گرفتیم که... که بیاریمتون اینجا تا چندروز استراحت کنین... همین..!
بیتوجه به وضعِ بد پهلوم، به سرعت از روی صندلی بلند شدم...
با حرص گفتم: یه دفعه بگین میخواین حبسم کنین دیگه...
رسول با لبخند گفت: آفرین آقا.. دقیقا...
با اخم نگاش کردم که سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: ببخشید...
بعد از مکث کوتاهی گفتم: استغفرالله... من نمیفهمم! اینکاراتون چه معنیایی میده؟ من حالم خوبه...
خواستم برم که داوود دستم رو گرفت...
با چشمای ملتمسش نگام کرد و گفت: آقا توروخدا...
سعید نزدیکم شد و با لبخند کمرنگی گفت: محمدجان! فقط بخاطر خودت اینکارو کردیم... چندروز استراحت کن، بعدش قول میدم برمیگردیم جای قبلی...
کلافه شدم...
+ هوووف... پس پرونده؟
- داداش باور کن هنوز وقتش نشده.. هروقت وقتش شد، میریم...
نفس عمیق و پر از حرصی کشیدم..
دستم رو فرو کردم توی موهام...
پارچآب رو از روی میز برداشتم و توی لیوان آب ریختم...
با خوردنِ اون لیوانِآب آرومتر شدم...
رفتم سمتِ تختی که توی اتاق بود که دردشدیدی توی پهلوم پیچید...
لبم رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد!
دستم رو روی بخیهها فشار دادم تا شاید دردش کمتر بشه...
اما برخلاف تصور و میلباطنیم این اتفاق نیفتاد و دردِ بیشتری نصیبم شد...
چشمام رو بستم...
صدای بچهها رو میشنیدم که پشت سرِهم حالم رو جویا میشدن...
دستِ دیگهم رو به دیوار گرفتم که چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین...
صدای یاحسین رسول رو شنیدم...
بچهها با نگرانی به طرفم اومدن...
رسول با استرس گفت: محمد... محمدجان چی شد؟!
دستم رو روی سرم گذاشتم...
چشمام رو آروم بستم و گفتم: هیچی... یه لحظه چشمام.. سیاهی رفت...
رسول و داوود بازوهام رو گرفتن و کمک کردن بلند بشم...
با یاعلی آروم ایستادم...
روی تخت دراز کشیدم...
امیر از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد با یه سینی غذا برگشت...
فرشید درمونده گفت: آقا دیدین حق با ما بود؟
سعید دستم رو گرفت...
با غم نگام کرد و لب زد: قربونت برم... داداش فقط چندروز استراحت کن... بعد هر جا تو بگی میریم...
داوود ادامه داد: نگران پرونده هم نباشین... بچههای مشهد روی سوژه سوارن... هر خبری بشه، فوری اطلاع میدن...
امیر سینی غذا رو روی میز گذاشت...
روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: آقا لطفا بشینین یکم غذا بخورین... چند دقیقه دیگه وقت داروهاتونه... با معدهیخالی نمیشه خورد... ضرر داره...
بچهها هم تایید کردن...
بدون اینکه نگاشون کنم گفتم: اشتها ندارم...
رسول نگاه معناداری کرد و گفت: آقا مرگِ من...
چشمغرهای بهش رفتم که لبش رو گاز گرفت و گفت: ببخشید... منظورم اینه که... توروخدا لجبازی نکنین...
با حرص اما آروم گفتم: لجبازی چیه؟ مگه بچم؟ خب اشتها ندارم دیگه... دست خودم که نیست...
داوود: آقا خیلی ببخشید اینو میگم... جسارته... ولی اگه نخورین، مجبور میشیم مثل سری پیش، دستتون رو ببندیم... خودمون بهتون بدیم میل کنین...
اینبار همشون حرف داوود رو تایید کردن...
با بهت نگاشون کردم و بعد سری تکون دادم...
سرم رو بالا آوردم و گفتم: خدا... منو نجات بده...
فرشید دستم رو گرفت و آروم نشستم...
امیر قاشق رو پر کرد و به لبام نزدیک کرد که اخمریزی کردم و معترض گفتم: دیگه داره بهم بر میخورهها... دستام سالمه... خودم میتونم بخورم...
از ترسشون، چیزی نگفتن و مانع نشدن...
بچهها رو مجبور کردم چند لقمه با من بخورن...
تنهایی اصلا از گلوم پایین نمیرفت...
لقمهی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: تموم شد... راضی شدین؟
بهم دیگه نگاه کردن و بعد زدن زیر خنده...
منم آروم خندیدم...
چند دقیقه بعد، داروهام رو خوردم...
رو کردم به رسول و گفتم: موبایل من کو؟!
سعید گوشیم رو از جیبش بیرون آورد و
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
.. - یاحسین... چی شد آقا؟ + خوبم... فرشید جان یواش... - ببخشید آقا... حواسم به بازوتون نبود... + خ
گفت: بفرمایید آقا...
ازش گرفتم و روشنش کردم...
سرم رو بالا آوردم و رو به بچهها گفتم: اینترنت چرا قطعه؟!
داوود با ترس و لرز گفت: اممم... چیزه...
صدام ناخواسته بالا رفت...
+ قطعش کردین که نفهمم آوردینم کجا؟
انقدر ترسیده بودن که هیچی نمیگفتن...
چشمام رو بستم و گفتم: بیرون لطفا...
همزمان گفتن: آقا......
+ بیرووووننننن...
حرکتی نکردن...
+ نه... اینجوری نمیشه...
بلند شدم که به سرعت نور از اتاق خارج شدن و در رو پشت سرشون بستن...
چند لحظه بعد، آروم خندیدم و سر تکون دادم...
دستم رو کنار پهلوم گذاشتم و آروم نشستم...
بازم تیر کشید و مثل همیشه از درد، ناخواسته لبم رو گاز گرفتم...
لیست تماسها و پیامها رو چک کردم...
یاخدا...
عطیه بیستبار زنگ زده بود و پنجتا پیام داده بود...
عزیز هم چندبار از تلفنخونه باهام تماس گرفته بود...
وای...
خدایا نگرانی واسه عطیه بده...
عزیز یه جورایی عادت داره... ولی عطیه.....
اَه... چقدر من بیفکرم...
از خودم و حواسپرتیم حرصم گرفت...
فوری شماری عطیه رو گرفتم...
بوق اول رو که خورد، جواب داد و صدای نگرانش توی گوشم پیچید...
- الو محمد؟!
+ جانِ محمد؟
- وای... خدایا شکرت... کجایی تو؟ چرا گوشیت خاموش بود؟ نگرانت شدم...
لبخندی زدم و گفتم: علیکم السلام بانو...
- ببخشید... سلام... خوبی؟
+ شکر... شما خوبی؟
- الحمدالله...
+ زهرا و عزیز خوبن؟
صدایی نیومد...
دلم هوری ریخت...
بعد از چند لحظه مکث گفت: خوبن...
+ خانومَم این خوبَنی که شما گفتی.......
- خوبیم... نگران نباش...
خیلی جدی گفت...
ترجیح دادم فعلا دیگه در این مورد چیزی نپرسم...
عطیه نفس عمیقی کشید و گفت: خب... توضیح؟!
نمیتونستم بگم بیمارستان بودم...
لبام رو تر کردم و برای اینکه دروغ نگفته باشم گفتم: اممم... توضیح که... خب... گوشیم خاموش شد... بعدشم رفتم جایی... نتونستم شارژ کنم... شرمنده که نگران شدی...
با مهربونی جواب داد: دشمنت شرمنده... رفتی حرم؟
+ بله رفتم...
- بهبه... زیارت قبول...
لبخند عمیقی زدم...
+ ممنون... قبول حق باشه...
- انشاءالله دفعه بعد که رفتی، به نیابت از من و عزیز هم زیارت کن... مامان اینا هم التماس دعا داشتن...
+ به روی چشم...
- چشمت روشن... میگم... کِی برمیگردی؟
+ نمیدونم... عطیه دعا کن کارا درست پیش بره... اگه همهچی همونجور که برنامهریزی کردیم انجام بشه، انشاءالله هفتهبعد برمیگردم...
- انشاءالله...
صداش بغض داشت...
دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده...
+ عطیهجان... مطمئنی خوبی؟
- آ..آره...
صدای بغضدارش اینبار میلرزید...
همین نگرانیم رو بیشتر کرد...
+ عطیه جانِ محمد اگه چیزی شده بگو...
- جون خودت رو قسم نده... چیزی نشده... فقط... فقط.....
با استرس گفتم: فقط چی عزیزم؟
بغضش شکست و با گریه گفت: فقط... دلم برات... تنگ شده...
نفسم رو بیرون دادم...
طاقت گریههاش رو نداشتم...
اشکای عطیه، تیری بود به قلبم...
با ناراحتی گفتم: منم دلم برات تنگ شده دورت بگردم..
با صدای گرفتهای جواب داد: خدا نکنه...
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: گریه نکن... این مرواریدای خوشگل، فقط باید از سر شوق بریزه..!
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت...
+ قول میدم زود برگردم پیشتون... فقط شما استرس نداشته باش... بادمجون بم که آفت نداره...
ریز خندید...
چقدر دلم واسه خندههاش تنگ شده بود...
- خیلیخب... چشم...
+ چشمت سلامت... مراقب خودتون باشید...
- تو هم همینطور... التماس دعا...
+ چشم... محتاجیم به دعا... یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو قطع کردم...
فکرم خیلی مشغول بود...
از یه طرف رسول... از یه طرف عطیه... از یه طرف پرونده...
خدایا خودت ختم بخیر کن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_141
#عطیه
چادرم رو روی سرم مرتب کردم و آروم نشستم روی صندلی...
فاطمه هم کنارم نشست...
نگاهی به دکتر انداختم که داشت یه چیزایی مینوشت...
استرس داشتم...
حس میکردم یه چیزی شده...
فقط خدا خدا میکردم زهرام سالم باشه...
لبام رو تر کردم و همونطور که سعی میکردم از لرزش صدام جلوگیری کنم، آروم گفتم: چ..چیزی شده خانم دکتر؟
سرش رو بالا آورد و به من و فاطمه نگام کرد...
اینبار گفتم: بچم سالمه؟!
فاطمه دستم رو گرفت و آروم گفت: بچه مهمه یا خودت قربونت برم؟
جوابی ندادم...
اما برای من زهرا مهمتر بود... مهمتر از خودم..!
دکتر نفس عمیقی کشید و رو به من گفت: وزن بچه خیلی کمه... شما خودتم کمخونی داری و این خیلی خطرناکه! نمیخوام بترسونمت... اما ممکنه زودتر به دنیا بیاد و... این خودش عوارض داره! هم برای خودت و هم برای بچه... باید خیلی بیشتر از قبل خودت مراقبت کنی و به خودت برسی. استرس و هیجان ممنوع! با اینکه هنوز حدود سه ماه مونده، اما به خاطر شرایط خاصت استراحت مطلق... باید به خورد و خوراکتم برسی! یه سری دارو هم میدم... حتما سروقت مصرف کن... انشاءالله که چیزی نیست...
زبونم بند اومده بود...
بلند شدم و رفتم طرف در که دکتر گفت: دخترم استرس نداشته باش... خدا بزرگه... اگه این مواردی که گفتم رو رعایت کنی، هیچ اتفاقی نمیُفته...
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: انشاءالله...
فاطمه از دکتر تشکر کرد و بعد هر دو از مطب بیرون اومدیم...
رسیدیم خونه...
هر چقدر اصرار کردم، فاطمه نیومد تو...
گفت باید بره دنبال بچهها و از مدرسه برشون گردونه...
خانواده آقامجید رو هم واسه شام دعوت کرده بود و باید به کارای خونه هم میرسید...
بعد از یه سلام و احوالپرسی مختصر با عزیز و گفتن بخشی از حرفای دکتر، رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم...
گوشیم رو برداشتم تا واسه چندمینبار به محمد زنگ بزنم...
کلی نذرونیاز کردم که اینبار جواب بده...
نگرانش بودم...
از طرفی توی این شرایط، فقط شنیدن صداش بود که میتونست آرومم کنه...
صدای زنگ گوشی، رشتهی افکارم رو پاره کرد...
با دیدن اسمِ مخاطب، «محمدجانم♥️»، لبخندی روی لبام اومد...
ولی اگه جواب بدم و...
نفس عمیقی کشیدم و یه صلوات فرستادم تا آروم بشم...
بسمالله گفتم و فوری جواب دادم...
بغضم شکست و شک کرد...
مطمئن بودم فکرش درگیرم شده...
نمیخواستم نگرانش کنم... ولی نشد...
دلم میخواست زودتر برگرده...
حالا که صداش رو شنیدم و باهاش حرف زدم، بیشتر دلتنگش شدم...
یه عالم حرف داشتم باهاش بزنم...
نفسم رو آه مانند بیرون دادم...
یاد یادگارش افتادم...
چند ساعتی میشد تکون نخورده بود...
لبخند کمرنگی زدم و دستم رو نوازشوار روی دلم کشیدم...
+ مامانی.. چرا اعلام حضور نمیکنی دورت بگردم؟ چرا دیگه شیطونی نمیکنی؟
نفسی گرفتم و نگاهم رو به رو به روم دادم...
+ تو هم دلت واسه بابا تنگ شده... آره؟
بلافاصله بعد از این حرفم، درد کوچیکی توی دلم پیچید...
ریز خندیدم و گفتم: قربون دخترم برم که انقدر باباشو دوست داره... زود برمیگرده مامان... خیلی زود..
- عطیهجان... مادر...
با صدای عزیز، بلند شدم...
رفتم سمت در و بازش کردم...
عزیز روی پلهها نشسته بود...
+ جانم عزیز؟
چرخید سمتم...
لبخندی زد و با محبت نگام کرد...
- جانت سلامت دخترم... خانمطاهری مراسم دعای کمیل گرفته... گفتم اگه دوست داشته باشی، با هم بریم...
لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: آره حتما...
- پس حاضر شو بریم...
چشمی گفتم و به اتاق برگشتم...
#مائده
- راستش بابا....
با صدای در، حرفش نصفه موند...
گلوش رو صاف کرد و با لبخند گفت: بفرمایید..
در باز و قامت مامان نمایان شد...
لبخندی زورکی زدم...
مامان رو به رضا گفت: مادر دوستت پشت تلفنه... مثل اینکه به گوشی خودت زنگ زده... خاموش بودی... تلفن خونه رو گرفته... گفت باهات کار واجب داره...
رضا همونطور که از اتاق خارج میشد گفت: باشه.. ممنون که گفتین...
مامان رفت خرید...
مرضیه هم که مثل همیشه از صبح دانشگاه بود و هنوز برنگشته بود...
به رضا خیره شده بودم که هنوزم داشت با دوستش تلفنی صحبت میکرد...
حالت چهرش گاهی نگران و گاهی کلافه میشد...
آخر سر دستش رو کرد توی موهاش و بعدم تلفن رو قطع کرد و رفت سمت اتاقش...
به دنبالش رفتم توی اتاق و گفتم: چی شده داداش؟ چرا انقدر پریشونی؟
همینطور که کُتِش رو میپوشید گفت: باید برم اداره.. احتمالا فردا هم نیام...
سوییچ ماشین رو برداشت و چرخید سمتم...
- مراقب خودت و مامان و مرضیه باش...
خواستم حرفی بزنم که گفت: الان ازم نخواه بگم... باشه؟
سر تکون دادم و گفتم: باشه.. برو به سلامت...
لبخند کمرنگی زد...
تا توی حیاط بدرقش کردم...
برگشتم اتاقم و شماره رها رو گرفتم...
بوق چهارم رو که خورد، جواب داد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
#سعید
نیمساعت گذشت...
امیر و داوود رفته بودن پیش بچههای مشهد...
فرشید کتاب دعایی دستش بود و آروم زمزمه میکرد...
رسول هم با لپتاپش مشغول بود...
دستم رو زیر چونم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...
تا الان هیچکدوممون جرأت نکرده بودیم بریم اتاق آقامحمد...
اما دیگه دلم طاقت نیاورد...
بلند شدم و رفتم سمت اتاقش...
آروم در رو باز کردم...
خواب بود...
حدس میزدم...
لبخند محوی مهمون لبام شد...
چقدر توی خواب معصوم بود...
پتو گوشهی تخت افتاده بود...
هوا هم که سردتر از همیشه...
آروم آروم جلو رفتم و پتو رو روش کشیدم...
با احتیاط کنار تخت نشستم...
آروم موهاش رو نوازش کردم...
با تُن صدایی پایین لب زدم: ببخشید اگه تند رفتیم فرمانده... ولی باور کن همش به خاطر خودته داداش...
آهی کشیدم و ادامه دادم: این همه کار کردی... یه چند روز هم واسه خاطر دل ما و سلامت خودت استراحت کن... داداش محمد...
بوسهای به پیشونیش زدم و از اتاق بیرون اومدم...
آروم تر از قبل در رو بستم...
من اولین عضو تیم بودم... در واقع تیمِ محمد...
اون اوایل، همش با خودم میگفتم چقدر این آدم جدیه و فاتحم خوندهست...
اما کمکم فهمیدم اشتباه کردم...
هر چقدر میگذشت، مطمئنتر میشدم محمد نمونهی کامل یه مرد واقعی و باغیرته که عاشق این مملکت و مردمشه...
دیگه از نظر من یه آدم جدی و خشک نبود...
شده بود رفیق و برادرم...
یه مرد مهربون و با اخلاق... یه دوست صمیمی...
شاید برای همین بود که گاهی فراموش میکردم فرماندمه و خیلی باهاش صمیمی میشدم...
- خوابه؟
صدای فرشید، رشتهی افکارم رو پاره کرد...
چرخیدم سمتش و جواب دادم: آره... رسول کو؟
- رفت حموم دوش بگیره...
آهانی گفتم و به طرف پذیرایی پا کج کردم...
نشستم روی کاناپه...
فرشید هم کنارم نشست و گفت: خب حالا به نظرت تا کِی نزاریم متوجه مَحَلِمون بشه؟
شونهای بالا انداختم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم: نمیدونم... اینو شما باید بگی آقایکاراگاه... مسئولیت صفرتاصد این عملیات با تو بوده و هست...
- هاهاها... بامزه...
خندهی آرومی کردم و گفتم: بزار بیدار بشه... بهش میگیم...
قیافهی متفکرانه به خودش گرفت و گفت: اممم... و اگه خواست پا به پای ما کار کنه و استراحت رو تعطیل...، اونوقت چی؟
+ واسه اونم یه فکری میکنیم...
چند دقیقه بعد، امیر و داوود برگشتن...
داوود فوری رفت توی آشپزخونه و رفت سروقته یخچال...
بطری آب رو بیرون آورد و یه نفس سر کشید...
بعد از سلام و احوالپرسی با امیر رفتم توی آشپزخونه و گفتم: علیکسلام آقاداوود...
بطری رو روی میز گذاشت و همونطور که نفسنفس میزد گفت: س..سلام... س..عید...
+ یه نفس بگیر برادر... بعدم خونه مجردی نیستا... ما هم هستیم... با بطری سر نکش..!
خندهای کرد و گفت: چشم...
+ بیبلا... چی شد؟ چه کردین؟
- من یکم خستم... از امیر بپرس...
با تأسف سر تکون دادم و گفتم: حالا انگار چیکار کردی... رفتی نشستی بقلدستِ بچهها دیگه...
خندید و چیزی نگفت...
برگشتم سمت امیر که با فرشید صحبت میکرد...
+ این برادرمون خستهست... شما بگو چی شده امیرخان...
امیر همونطور که پافِرِ سرمهای رنگش رو درمیاورد جواب داد: آقامحمد و رسول کجان؟
+ رسول حمومه... آقامحمدم خوابه... جواب منو بده داداش...
نشست روی مبل یه نفره و گفت: صبر کن آقامحمد و رسول هم بیان... میگم...
نفسم رو بیرون دادم و گفتم: خیلیخب...
#محمد
بعد از نماز، یه شام مختصر خوردیم...
بچهها خودشون همه کارا رو کردن و نزاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم😶💔
طفلیا خیلی نگرانم بودن...
از بچگی از اینکه بقیه کار کنن و من بشینم یه گوشه و تماشا کنم، متنفر بودم...
اما چارهای نبود...
شستن ظرفها که تموم شد، همه نشستیم دور هم...
رو کردم به داوود و امیر که کنار هم نشسته بودن...
+ خب بچهها... چه خبر؟
داوود فنجون چای رو گذاشت روی میز و نگام کرد...
- امروز حدودای ساعت هفتونیمهشب سوژه با یه آقای سیوخوردهای ساله ملاقات کرد...
+ اسمش؟
امیر گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و چند لحظه بعد به دستم داد...
- این عکسشه... بهزاد بهادری... ۳۲ ساله... پدر و مادر هر دو مشهدین... ولی چندماه قبل از به دنیا اومدن بهزاد، مهاجرت میکنن تهران... عکاسی خونده... الان سهماهه که مشهده و توی یه آتلیه مشغوله کاره...
رسول پرسید: خب این آقا چه ربطی به آبِد بَشار داره؟
آبد بَشار همون سوژهای بود که بچهها توی اتاقش شنود کار گذاشتن...
امیر جواب داد: ربطش اینه که داییه این آدم، سالهاست که خادم حرم آقاست... آبد باهاش ارتباط میگیره و ازش میخواد در قبال پول، نقشهی ذهنی و همچنین کتبی کل حرم رو از داییش بگیره... اونم قبول میکنه... امروز هم نقشهها رو تحویل آبِد داد...
نفس عمیقی کشیدم...
+ عجججببب... پساینطور... بچهها روش سَوارَن دیگه؟!
امیر: بله آقا... خیالتون راحت...
+ بچهها اینا به احتمال زیاد توی این هفته عملیاتشون
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#سعید نیمساعت گذشت... امیر و داوود رفته بودن پیش بچههای مشهد... فرشید کتاب دعایی دستش بود و آروم
رو انجام بدن... خیلی باید مراقبت و هوشیار باشیم..! قطعا این نقشهها رو هم واسه تعیین محل دقیق بمبگذاری خواسته...
فرشید گفت: آقا چرا گروهکهایتروریستی اکثرا مراکز مذهبی رو هدف قرار میدن؟
+ خب اینجور جاها جمعیت زیادی رو به خودش جذب میکنه و مردم بیشتری قربانی میشن! این یکی از دلایلشه... از طرف دیگه هم، هدفشون ناامن نشون دادن ایرانه..! میخوان بگن ایران امنیت نداره و خلاصه که قصد دارن خودشون رو خوب نشون بدن و بگن نگران مردم ما هستن... و یه دلیل دیگه که واضحتر و در عینِ حال مهمتره، بیزاریشون نسبت به اسلامه!!! بچهها اینا هر کاری که میکنن، تهتهش هدفِ اصلیشون نابودیه دینِ اسلامه... اونا میخوان با بمبگذاری و کشتن مردم بیگناه، اسلام رو از بین ببرن... به خیالشون با نابودی حرم ائمه «ع»، میتونن یادشون و عشق و علاقشون رو که توی دل مردم رَخنه کرده از بین ببرن و در نهایت اسلام فراموش بشه...
سعید دنبالهی حرفم رو گرفت و گفت: که البته این محاله و حتی توی خوابشونم نمیبینن...
لبخندی زدم و گفتم: دقیقا! تا وقتی ما زنده هستیم، هرگز به هدفشون نمیرسن و به قول سعید توی خواب هم نمیبینن... مگه اینکه ما نباشیم تا بتونن به حرم آقا و زوارش آسیب بزنن...
لبخند روی لبای بچهها جا خوش کرد و بهم قوت قلب داد...
سه روز بعد ⇩
#محمد
دیروز بهزاد بهادری رو دستگیر کردیم و بعد از بازجویی ازش و کنترل دقیق شنود اتاق عابد، متوجه شدیم امروز بمبگذاری انجام میشه...
کارها رو به سرعت انجام دادیم و مجوز گرفتیم...
فقط چندساعت مونده بود تا عملیات..!
اومده بودیم زیارت...
خم شدم و سلام دادم...
بچهها داخل بودن و به خاطر شلوغی جمعیت، با اصرارهاشون که اذیت میشم و ممکنه دردم دوباره شروع بشه، من توی صحن بودم...
این چندروز به اندازه کافی استراحت کرده بودم و حالم بهتر شده بود...
سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم...
نفسی گرفتم و با آقا دردودل کردم...
+ آقاجان... کمکمون کنین بتونیم از حرمتون و زائرانتون دفاع کنیم و نذاریم کسی آسیبی ببینه...
زمان به سرعت گذشت و وقت عملیات شد...
یهبار دیگه نقشه رو مرور کردیم...
+ بچهها خوب گوش کنید! سعید و تیمش ضلع شرقی و غربی و مصطفی و تیمش ضلع شمالی و جنوبی رو پوشش میدن... رسول و بچههای سایبری توی وَن میمونن و با پرنده ما رو پوشش میدن... بقیه هم طبق نقشه، توی قسمتهای مختلف حرم مثل ضریح، قسمت زیرزمینی و باقیه بخشها پخش میشن... دوتا از بچهها هم توی پوشش خادم هستن... در صورت مشاهده سوژه، خبر میدین... توجه داشته باشین که سوژه قطعا مسلحه، اما ما زنده میخوایمش! پس تا حد امکان از اسلحه استفاده نمیکنید... مگه اینکه بخواد مقاومت کنه... با نیروی انتظامی هم هماهنگ شده که در صورت نیاز بهمون ملحق بشن... سوالی نیست؟
کسی چیزی نگفت...
+ یاعلی...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: آرامش قبل از طوفان..!
پ.ن2: تشکر میکنم از دوستای عزیزم که در نوشتن پارت قبل کمکم کردن🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_142
#محمد
بچهها همه مستقر بودن...
با انگشت اشارم، بیسیم توی گوشم رو فشار دادم و آروم گفتم: رسول صدامو داری؟
- بله آقا...
+ پرندهها بالان؟
- بله...
+ اشراف کامل؟!
- اشراف کامل...
+ خوبه.. عالی...
نفس عمیقی کشیدم...
هرازگاهی پهلوم تیر میکشید...
اما قابل تحمل بود...
اینبار خطاب به همهی بچهها گفتم: از فرماندهی.. به کلیهی واحدها... فعلا در محل خودتون مستقر باشید... این اطراف خلوته.. اگر خواست اقدامی انجام بده، شما هم وارد عمل میشین و پوشش میدین... تمام!
صداخفهکن رو از جیبم بیرون آوردم و آروم روی تفنگ نصب کردم...
زیرلب آیتالکرسی رو زمزمه کردم...
هوا بارونی بود و خداروشکر امروز حرم نسبت به روزای قبل خلوتتر بود و این کار رو برامون راحتتر میکرد...
چشم چرخوندم...
دیدمش...
لباس مردای عرب تنش بود...
آرومآروم رفتم طرفش...
یه لحظه برگشت و نگام کرد...
حس کردم فهمید...
کمکم سرعتش بیشتر شد...
اسلحم رو به طرفش گرفتم و داد زدم: ایست...
اما توجهی نکرد و به سرعتش اضافه کرد...
منم دنبالش میدویدم...
دختر بچهی کمسِنی جلوش بود...
یهو گرفتش و اسلحش رو گذاشت روی سر دختر کوچولو...
چرخید سمت من و با نفرت نگام کرد...
پاهام یاری نکرد و ناخواسته ایستادم...
عابد اسلحه رو روی سر دختر کوچولو فشار داد و با لحجه غلیظ عربی عصبی گفت: اگه یه قدم دیگه بیای جلو، میکشمش!
دختره جیغ زد و شروع کرد گریه کردن!
نمیدونم چرا یاد زهرای خودم افتادم.
تو راهیای که بیصبرانه منتظر اومدنش بودم...
دستم رو کنار گوشم گذاشتم و تقریبا داد زدم...
+ بچهها تا بهتون نگفتم، هییییچاقدامی نکنید...
مادر دختربچه دوید طرفش...
خواست بهش شلیک کنه که یه تیر زدم توی کتف راستش...
دستاش شل شد و دختره که معلوم بود فرزه، زد زیر دستش و بعدم دوید بغل مادرش...
عابد خیلی ناگهانی و غیرمنتظره به من شلیک کرد که جاخالی دادم!
اما زیاد موفق نبودم و تیر خورد توی پام...
افتادم روی زانوهام...
داشت میدوید طرف ضریح...
ساک نسبتا بزرگی دستش بود که مطمئن بودم بمب توی اونه...
چون اسلحه داشت کسی نزدیکش نمیشد...
اینبار پاش رو نشونه گرفتم و شلیک کردم که خورد توی هدف...
افتاد و ساک مشکیرنگی هم که دستش بود، پخش زمین شد...
نفسی گرفتم و دستم رو به طرف بیسیم بردم: بچه... های... چک و... خنثی... برید... پیش... سوژه... هر لحظه... ممکنه... بمب.. منفجر بشه... سریع..!
هنوز چندثانیه نگذشته بود که از دور بچهها رو دیدم...
با صدای شلیک گلوله، چرخیدم سمت عابد که دیدم امیر افتاد روی زمین...
+ یاحسین... امیرررر...
#رسول
عینکم رو زدم و به مانیتور نگاه کردم...
همون لحظه صدای آقامحمد توی گوشم پیچید که احوال پرندهها رو پرسید...
بعد از جواب، اعلام کرد فعلا کسی حرکتی نکنه...
گوشیم زنگ خورد...
سارا بود...
ردتماس کردم و براش پیامِ کوتاهی نوشتم...
+ سلام عزیزم.. الان توی ماموریتم.. خودم بهت زنگ میزنم... مراقب خودت و بچه باش❤️
همین که سین زد، حمید که کنارم نشسته بود گفت: یاخدا... رسول اونجا رو...
گوشیم رو خاموش کردم و توی جیبم گذاشتم...
به صفحه مانیتور نگاه کردم...
کم مونده بود قلبم وایسه...
عابد یه دختر بچه رو گروگان گرفته بود...
اومدم به بچهها خبر بدم که صدای نگران آقامحمد رو شنیدم...
- بچهها تا بهتون نگفتم، هییییچاقدامی نکنید...
به اجبار ساکت موندم...
به آقامحمد که شلیک کرد، مثل برق از جام پریدم...
+ یاعلی... محمددددد...
و اینبار صدای بیجونش توی گوشم پیچید...
- بچه... های... چک و... خنثی... برید... پیش... سوژه... هر لحظه... ممکنه... بمب.. منفجر بشه... سریع..!
حتی توی این وضعیت هم به فکر خودش نبود...
#مائده
- سلاااام... مائدهخانم...
چرخیدم عقب و دستم رو به میز تکیه دادم...
با لبخند گفتم: علیکم السلام رهابانووو... حال شما؟
- خوبم شکر.. تو چطوری؟
+ الحمدالله... منم خوبم.. چه خبر؟
- سلامتی... امروز رفتم دنبال کارای انتقالیم...
با ذوق گفتم: یعنی واقعا تهران میمونی؟
خندهای کرد و جواب داد: بله بااجازتون...
+ بهبهبه... پس واجب شد یه شیرینی درست و حسابی بدی...
- اونم به چشم...
خندیدم و گفتم: چشمت سلامت.. کاری نداری؟
- نه گلم... مراقب خودت باش...
+ تو بیشتر.. یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...
چند لحظه بعد، صدای زنگ آیفون بلند شد...
اولش با خودم گفتم یا مامانه یا مرضیه...
اما یادم افتاد هردوشون کلید دارن...
چادرم رو سرم کردم و رفتم توی حیاط...
تقریبا بلند گفتم: بله؟
- همسایه جدید هستم... نذری آوردم براتون...
حدس زدم خانم باشن...
صداشون خیلی آشنا بود...
رفتم طرف در و بازش کردم...
با دیدن شخص مقابلم، زبونم بند اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_143
#محمد
به زور بلند شدم و لنگلنگان رفتم طرفش...
بلند شد و گفت: خوبم... آقامحمد...
نگاهم رفت سمت عابد که با پوزخند نگاهم میکرد...
قبل از اینکه بچهها بهش برسن، شلیک کرده بود...
خداروشکر امیر جاخالی داده بود... وگرنه...
حتی تصورش آزارم میداد..
نگاهم رو از عابد گرفتم و به امیر دادم که همون لحظه چشماش رو روی هم فشرد و دستش رو گذاشت روی سرش...
نفسنفس میزدم...
با نگرانی گفتم: امیر... چی.. شدی؟
- خوبم آقا... سرم... گیج رفت...
چرخیدم و بلند گفتم: فرشیددد؟
فرشید اومد طرفمون و گفت: حالتون خوبه؟
+ امیر رو ببر... گوشهی... پنجره فولاد... تیر خورده... حالش بد میشه...
- آقامحمد پای خودتم تیر خورده...
+ امیر رو... ببر... با بچهها... هماهنگ کن... فوری... ببرینش... بیمارستان...
میدونستن مخالفت بیفایدهست...
برای همینم چیزی نگفتن...
فرشید و امیر که رفتن، نشستم روی زمین حرم و نگاهم رو به بچهها دوختم که با احتیاط، روی بمب کار میکردن...
بقیه هم هر کدوم یه جور درگیر بودن...
دو نفر از نیروهای ناجا رفتن سراغ عابد..
لبخند بیجونی روی لبم نشست...
خوشحال بودم که همهی کارایی که کردیم،
بالاخره نتیجه داده...
نفسام به شماره افتاده بودن...
درد پهلوم هم اضافه شده بود...
نمیتونستم درست نفس بکشم...
دستم رو تکیهگاهم کردم و به سختی خودمو بالا کشیدم...
نمیدونستم چیکار کنم...
کسی اطرافم نبود...
حرم رو تقریبا خالی کرده بودن...
بچهها همه درگیر بودن...
یهو صدایی به گوشم خورد...
- حالتون خوبه؟
سرم رو بالا آوردم...
یکی از بچههای نیرویانتظامی بود...
+ خوبم...
کنارم زانو زد...
- مطمئنی؟ رنگت پریده... پاتم که تیر خورده...
مکثی کرد...
برگشت و سمت ماشینِ سیاهرنگی بلند گفت: محمد یه دقیقه بیا اینجا... وسایلتم بیار...
چه جالب... هم اسم من بود...
چرخید سمت من و ادامه داد: صبرکن یکم... الان میاد...
+ کی هست... ایشون؟
تا بیاد جواب بده، قامترعنایجوونی، پدیدار شد...
- محمدجان فشارشو بگیر...
محمد، کنارم نشست و مشغولِ گرفتنِ فشارم شد...
از دور رسول و سعید رو دیدم که به طرفمون میومدن...
تا چشمشون به من افتاد، رنگشون پرید و سرعتشون رو بیشتر کردن...
کنارم نشستن و رسول بانگرانی گفت: چی شده آقا؟
سعید چشمش به پام خورد...
دستش رو به سرش گرفت و گفت: یاحسین... تیر خوردین!
رسول چرخید سمت محمد و گفت: حالش چطوره؟
محمد جواب داد: فشارش و اکسیژن خونش پایینه... باید سریع منتقلش کنیم بیمارستان...
+ من....خوبم..!
سعید کلافه گفت: آقا توروخدا واسه دلخوشیه ما نگین خوبین...
رسول هم سر تکون داد و تایید کرد...
+ شلوغش.. نکنید... یه.. فشنگه دیگه...
اینبار محمد گفت: آمبولانس تو راهه... شما باید بری بیمارستان..!
نفسی گرفتم و چیزی نگفتم...
یهو یاد امیر افتادم...
چرخیدم سمت سعید و با استرس گفتم: امیر... امیر... چی شد؟
رسول جواب داد: به خاطر اصرار های شما، همراه فرشید با ماشین یکی از بچهها رفتن بیمارستان...
نفس راحتی کشیدم و گفتم: داوود... چی؟
اینبار سعید جواب داد: موند پیش بچههای ناجا و عابد، قرار شد با آقایعبدی هم تماس بگیره و گزارش بده...
سری تکون دادم...
محمد نگاهی به پام انداخت و گفت: تا آمبولانس برسه باید پاتونو ببندیم که خون از دست ندید...
رسول تا اینو شنید دستم رو گرفت و گفت: آقا دراز بکشید، سرتون رو بزارید روی پای من...
تا اومدم مخالفت کنم سعید گوشهی لباسش رو پاره کرد و دنباله حرف رسول رو گرفت: راست میگه آقا، دراز بکشید...
با کمک رسول، آروم روی زمین دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پاش...
محمد پام رو محکم بست...
از شدت درد، چشمام رو بستم و لب گزیدم...
دست رسول رو که توی دستم بود فشار دادم...
به نفسنفس افتاده بودم و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود...
آروم چشمام رو باز کردم...
رسول موهام رو نوازش کرد و با بغض گفت: بمیرم الهی...
لبخند محوی زدم و خیره به چشمای نگرانش گفتم: خدا..نکنه...
چند دقیقه بعد، با صدای زنگ موبالیش، چشم ازم برداشت...
دستش رو سمت جیبش برد و گوشیش رو برداشت و جواب داد...
- جانم فرشید؟
...
- خیلیخب... هر چی شد خبر بده...
...
- منتظریم آمبولانس برسه...
...
- باشه.. یاعلی...
قطع کرد و گفت: آقا نگران نباشید... فرشید گفت امیر الان اتاق عمله... عملشم طبق گفتهی پزشک تا یکساعت دیگه تموم میشه...
با لبخند سر تکون دادم و زیرلب انشاءاللهی گفتم...
آمبولانس رسید...
مامور ناجا که محسن نام داشت، دستم رو گرفت و گفت: میتونی راه بری؟
سرم رو تکون دادم و با گفتن یاعلی، بلندشدم...
محسن یه دست و رسول دست دیگهم رو گرفته بودن...
سعید و محمد هم جلوتر از ما میرفتن...
رو به رسول گفتم: امیرو.. کدوم.. بیمارستان.. بردن؟
- آقا بخدا فرشید گفت
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حالش خوبه... ما هم میریم همون بیمارستانی که امیر و عابد رو بردن...
دیگه چیزی نگفتم...
تعادل نداشتم... هرلحظه امکان افتادنم صد به نَوَد بود...
من، سعید و محمد توی آمبولانس نشستیم و رسول و محسن هم پشت سرمون با ماشین دنبالمون اومدن...
رسیدیم بیمارستان و با کمک سعید و رسول پیاده شدم...
با راهنمایی محمد رفتیم طرف اورژانس...
محمد گفت: بخواب روی این تخت...
+ اما... امیر....
رسول: آقا نگران نباشید دیگه...
سعید رفته بود از امیر خبر بگیره...
نفس عمیقی کشیدم که باعث شد پهلوم تیر بکشه....
آخریزی زیرلب گفتم...
رسول با استرس گفت: چیشد آقا؟
محمد: خوبی؟
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم...
روی تخت که دراز کشیدم، کمکم چشمام بسته شد و به خوابِعمیقی فرو رفتم...
#مائده
همون خانمی بودن که توی امامزاده دیدمشون و با هم صحبت کردیم...
هر دو با بهت بِهَم دیگه خیره شده بودیم...
با صداشون، به خودم اومدم...
- سلام دخترم... خوبی؟
هنوز توی شک بودم...
اما مثل خودشون لبخند زدم و جواب دادم: س..سلام... ممنونم... شما خوبین... حاجخانم؟
- ممنون عزیزم... چه خوش سعادتیم که همسایهی خوبی مثل شما داریم...
حس کردم گونههام از خجالت سرخ شدن...
سر به زیر و آروم گفتم: لطف دارید.. همچنین...
- قربونت برم...
زیرلب خدانکنهای گفتم...
بعد از چند لحظه مکث، خندهای کردن و گفتن: کاسه رو نمیگیری؟ دستم خسته شد...
سرم رو با شدت بالا آوردم که حس کردم گردنم رگبهرگ شد...
بزاقدهنم رو قورت دادم...
لبم رو گاز گرفتم و با شرمندگی گفتم: ببخشید.. حواسم نبود...
- عیب نداره گلم...
کاسهی قشنگی که دورش یه نوار باریک و طلاییرنگ بود و با گلهای صورتی و قشنگ نقاشی شده بود رو از دستشون گرفتم...
عطر خوش آشرشتهای که با پیازداغ و کشک و نعناعداغ تزیین شده بود، مَستم کرد...
+ بهبه.. چه عطر و بویی.. دستتون درد نکنه...
- نوشجانت عزیزم... میگم... اون دفعه توی حرم... فراموش کردم اسمت رو بپرسم... الان میتونم بپرسم اسمت چیه؟!
+ مائده هستم...
- بهبه... چه اسم قشنگی...
+ ممنونم... بفرمایید تو... هم یه گلویی تازه کنید، هم اینکه کاستون رو بشورم و بهتون بدم...
دستم رو گرفتن و با محبت نگام کردن...
- عجلهای نیست مائدهجان... بعدا ازت میگیرم...
+ هر طور راحتید... میخواین اگه دستتنهایین، بیام کمکتون...
- نه عزیزم... مزاحمت نمیشم... نیروی کمکی داریم..!
+ مراحمید...
- خیلی خوشحال شدم دیدمت دخترم... به خانواده سلام برسون...
+ منم همینطور... چشم.. بزرگیتون رو میرسونم...
خداحافظی کردیم و رفتن...
خونشون انتهای کوچه بود...
به حیاط برگشتم و در رو بستم...
ادامه دارد...
✍🏻به قلم: م. اسکینی
پ.ن: اینم از محمد.. صحیح و سالم😊😁🔪
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_144
#محمد
آروم چشمام رو باز کردم...
نورمهتابی اذیتم میکرد...
چندباری پلکزدم، تا به نورش عادت کنم...
پام کاملا بیحس بود...
در باز شد و رسول و سعید اومدن تو...
با دیدنشون لبخند کمجونی زدم...
زیرلب سلامی کردن که جوابشون رو دادم و بلافاصله بعدش پرسیدم: چی...شد؟
رسول جواب داد: خنثیسازی بمب، با موفقیت انجام شد.🙂♥️
نفس راحتی کشیدم...
وقتی اومدیم بیمارستان، بچهها هنوز درگیر خنثیسازی بودن...
حالا دیگه خیالم راحت شد که بخیر گذشته...
سعید در ادامه حرف رسول گفت: جز شما و امیر، کس دیگهای آسیب ندید...
یاد امیر افتادم...
نگران پرسیدم: امیر... کجاست؟ حالش... چطوره؟
رسول: نیمساعت پیش از ریکاوری آوردنش بیرون... بهوش اومده... حالش خوبه...
زیرلب گفتم: خدارو..شکر...
بعد از مکثی کوتاه، ادامه دادم: میخوام... ببینمش...
سعید و رسول، همزمان و با تعجب گفتن: کیو؟
- امیرو...
همون لحظه، دردی وجودم رو گرفت...
چشمام رو از شدت درد بستم...
سعید که انگار متوجه شده باشه، با نگرانی گفت: چی شد آقا؟
نفسی گرفتم...
+ خوبم... دیگه... عادت... کردم...
رسول اَخمِ ریزی کرد و با ناراحتی و نگرانی گفت: داداشِ من... وقتی دکتر میگه استراحت کن، یعنی باید استراحت کنی..! واسه یه بارم که شده، به فکر خودت باش و به حرف ماهایی که نگرانتیم گوش کن... امیر حالش خوبه... نگرانش نباش... سعید بیا بریم بیرون...
لحنش یکم تند بود...
اما من از حرفاش ناراحت نشدم...
بهش حق میدادم...
رسول که بیرون رفت، سعید هم دنبالش راه افتاد که آستینش رو گرفتم...
چرخید سمتم و منتظر و نگران نگام کرد...
با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه شنیده میشد، لب زدم: تا..امیرو... نبینم... آروم... نمیشم...
سعید، کلافه سری تکون داد و گفت: باشه... چشم... میارمش پیشتون...
به سختی یکم خودم رو بالا کشیدم و همونطور که نفسنفس میزدم گفتم: اگه.. ح..حالش... خوب... نیست و... نمیتونه.. بیاد... منو ببر... پیشش...
لبخند محوی زد...
آروم دستش رو روی شونم گذاشت و با مهربونی جواب داد: حالش از شما بهتره...
بعد از این حرف، بیرون رفت...
نمیتونستم تکون بخورم...
آروم چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم... اما بیفایده بود...
نفسم بالا نمیومد...
دردی توی قفسهسینم حس میکردم...
دستم رو کنار قلبم گذاشتم و نفسم رو پر درد بیرون دادم...
تا امیر رو نمیدیدم، نمیتونستم آروم بگیرم...
توی همون حال بودم که در باز شد...
سرم رو به طرف در چرخوندم...
سعید، همینطور که زیربغل امیر رو گرفته بود وارد شد...
با دیدنشون، لبخندی کنج لبم نشست...
وقتی امیر روی صندلیِ کنار تخت جا خوش کرد و سعید بیرون رفت، نگاهم رو به امیر دوختم و گفتم: خوبی؟
- خوبم خداروشکر... شما خوبی؟
+ شماها... خوب... باشین..، منم... خوبم...
لبخند تلخی زد و زیر لب گفت: بله... کاملا مشخصه چقدر خوبی!
+ چی... گفتی؟
با لکنت گفت: چیزه... هیچی...
با حرص و کشدار گفتم: امیررر..!
نگاه غمگین و ناراحتش رو بهم دوخت...
+ راست میگم دیگه آقا! شما یکم به فکر خودت نیستی برادرِ من... جون امیر یکم استراحت کن فرمانده... بیشتر مراقب خودت باش داداشم... خداروشکر عملیات هم با موفقیت انجام شد...
نگران بود... مثل بقیه... حقم داشت...
توی این مدت انقدر اتفاق افتاده بود، که چشم همشون ترسیده بود...
میدونستم چقدر بهم وابستهاَن...
مثل خودم که طاقت دوریشون رو نداشتم...
اما من دلم میخواست به آرزوی دیرینهم برسم...
جز همون جوابِ همیشگی، حرفی نداشتم...
پس مثل همیشه گفتم: من...خوبم...
با حرص غرید: خوب نیستی محمدجان... خوب نیستی!
این رو گفت و از جا پاشد و سمت در رفت...
نیمخیز شدم و اسمش رو صدا زدم، که پهلوم تیر کشید..!
- آخخخ...
امیر به سرعت سمتم برگشت...
رنگش پریده بود...
از شدت درد چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم...
با نگرانیای که توی صداش موج میزد گفت: چیشد محمد... خوبی؟؟؟
توان حرف زدن نداشتم...
با دستم به پارچ آب روی میز اشاره کردم...
با دست لرزون، لیوان رو ازم گرفت...
با نگرانی و ترس گفت: خوبی داداش؟ چیشد؟
سرم رو تکون دادم...
+ هی..هیچی... خوبم...
نفسی عمیق کشید...
حس کردم دردم بیشتر شد...
تنگی نفس داشتم...
چشمام تار میدید...
لب گزیدم و سعی کردم نفسایعمیق بکشم...
اما ممکن نبود...
ملافهیتخت رو توی مشتم گرفتم و فشار دادم...
درد قفسهسینم بیشتر شده بود...
امیر انگار حالم رو فهمید که داد زد: یاامامحسین... محمد چی شد یهو؟
جونی واسه حرف زدن نداشتم...
به سرعت از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد سعید با دکتر و یه پرستار اومدن توی اتاق...
دکتر تا وضعیتم رو دید، فوری یه مسکن به سرمم تزریق کرد...
چند لحظه بعد، نفسام منظمتر شد...
پرستار سعید رو با کلی اصرار بیرون کرد...