eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
.. - یا‌حسین... چی شد آقا؟ + خوبم... فرشید جان یواش... - ببخشید آقا... حواسم به بازوتون نبود... + خ
گفت: بفرمایید آقا... ازش گرفتم و روشنش کردم... سرم رو بالا آوردم و رو به بچه‌ها گفتم: اینترنت چرا قطعه؟! داوود با ترس و لرز گفت: اممم... چیزه... صدام ناخواسته بالا رفت... + قطعش کردین که نفهمم آوردینم کجا؟ انقدر ترسیده بودن که هیچی نمی‌گفتن... چشمام رو بستم و گفتم: بیرون لطفا... هم‌زمان گفتن: آقا...... + بیرووووننننن... حرکتی نکردن... + نه... این‌جوری نمیشه... بلند شدم که به سرعت نور از اتاق خارج شدن و در رو پشت سرشون بستن... چند لحظه بعد، آروم خندیدم و سر تکون دادم... دستم رو کنار پهلوم گذاشتم و آروم نشستم... بازم تیر کشید و مثل همیشه از درد، ناخواسته لبم رو گاز گرفتم... لیست تماس‌ها و پیام‌ها رو چک کردم... یا‌خدا... عطیه بیست‌بار زنگ زده بود و پنج‌تا پیام داده بود... عزیز هم چندبار از تلفن‌خونه باهام تماس گرفته بود... وای... خدایا نگرانی واسه عطیه بده... عزیز یه جورایی عادت داره... ولی عطیه..... اَه... چقدر من بی‌فکرم... از خودم و حواس‌پرتیم حرصم گرفت... فوری شماری عطیه رو گرفتم... بوق اول رو که خورد، جواب داد و صدای نگرانش توی گوشم پیچید... - الو محمد؟! + جانِ محمد؟ - وای... خدایا شکرت... کجایی تو؟ چرا گوشیت خاموش بود؟ نگرانت شدم... لبخندی زدم و گفتم: علیکم السلام بانو... - ببخشید... سلام... خوبی؟ + شکر... شما خوبی؟ - الحمدالله... + زهرا و عزیز خوبن؟ صدایی نیومد... دلم هوری ریخت... بعد از چند لحظه مکث گفت: خوبن... + خانومَم این خوبَنی که شما گفتی....... - خوبیم... نگران نباش... خیلی جدی گفت... ترجیح دادم فعلا دیگه در این مورد چیزی نپرسم... عطیه نفس عمیقی کشید و گفت: خب... توضیح؟! نمی‌تونستم بگم بیمارستان بودم... لبام رو تر کردم و برای اینکه دروغ نگفته باشم گفتم: اممم... توضیح که... خب... گوشیم خاموش شد... بعدشم رفتم جایی... نتونستم شارژ کنم... شرمنده که نگران شدی... با مهربونی جواب داد: دشمنت شرمنده... رفتی حرم؟ + بله رفتم... - به‌به... زیارت قبول... لبخند عمیقی زدم... + ممنون... قبول حق باشه... - ان‌شاءالله دفعه بعد که رفتی، به نیابت از من و عزیز هم زیارت کن... مامان اینا هم التماس دعا داشتن... + به روی چشم... - چشمت روشن... میگم... کِی برمی‌گردی؟ + نمی‌دونم... عطیه دعا کن کارا درست پیش بره... اگه همه‌چی همون‌جور که برنامه‌ریزی کردیم انجام بشه، ان‌شاءالله هفته‌بعد برمی‌گردم... - ان‌شاءالله... صداش بغض داشت... دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده... + عطیه‌جان... مطمئنی خوبی؟ - آ..آره... صدای بغض‌دارش اینبار می‌لرزید... همین نگرانیم رو بیشتر کرد... + عطیه جانِ محمد اگه چیزی شده بگو... - جون خودت رو قسم نده... چیزی نشده... فقط... فقط..... با استرس گفتم: فقط چی عزیزم؟ بغضش شکست و با گریه گفت: فقط... دلم برات... تنگ شده... نفسم رو بیرون دادم... طاقت گریه‌هاش رو نداشتم... اشکای عطیه، تیری بود به قلبم... با ناراحتی گفتم: منم دلم برات تنگ شده دورت بگردم.. با صدای گرفته‌ای جواب داد: خدا نکنه... لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: گریه نکن... این مرواریدای خوشگل، فقط باید از سر شوق بریزه..! نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت... + قول میدم زود برگردم پیشتون... فقط شما استرس نداشته باش... بادمجون بم که آفت نداره... ریز خندید... چقدر دلم واسه خنده‌هاش تنگ شده بود... - خیلی‌خب... چشم... + چشمت سلامت... مراقب خودتون باشید... - تو‌ هم همین‌طور... التماس دعا... + چشم... محتاجیم به دعا... یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم... فکرم خیلی مشغول بود... از یه طرف رسول... از یه طرف عطیه... از یه طرف پرونده... خدایا خودت ختم بخیر کن... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چادرم رو روی سرم مرتب کردم و آروم نشستم روی صندلی... فاطمه هم کنارم نشست... نگاهی به دکتر انداختم که داشت یه چیزایی می‌نوشت... استرس داشتم... حس می‌کردم یه چیزی شده... فقط خدا خدا می‌کردم زهرام سالم باشه... لبام رو تر کردم و همون‌طور که سعی می‌کردم از لرزش صدام جلوگیری کنم، آروم گفتم: چ..چیزی شده خانم دکتر؟ سرش رو بالا آورد و به من و فاطمه نگام کرد... این‌بار گفتم: بچم سالمه؟! فاطمه دستم رو گرفت و آروم گفت: بچه مهمه یا خودت قربونت برم؟ جوابی ندادم... اما برای من زهرا مهم‌تر بود... مهم‌تر از خودم..! دکتر نفس عمیقی کشید و رو به من گفت: وزن بچه خیلی کمه... شما خودتم کم‌خونی داری و این خیلی خطرناکه! نمی‌خوام بترسونمت... اما ممکنه زودتر به دنیا بیاد و... این خودش عوارض داره! هم برای خودت و هم برای بچه... باید خیلی بیشتر از قبل خودت مراقبت کنی و به خودت برسی. استرس و هیجان ممنوع! با اینکه هنوز حدود سه ماه مونده، اما به خاطر شرایط خاصت استراحت مطلق... باید به خورد و خوراکتم برسی! یه سری دارو هم میدم... حتما سروقت مصرف کن... ان‌شاءالله که چیزی نیست... زبونم بند اومده بود... بلند شدم و رفتم طرف در که دکتر گفت: دخترم استرس نداشته باش... خدا بزرگه... اگه این مواردی که گفتم رو رعایت کنی، هیچ اتفاقی نمیُفته... با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: ان‌شاءالله... فاطمه از دکتر تشکر کرد و بعد هر دو از مطب بیرون اومدیم... رسیدیم خونه... هر چقدر اصرار کردم، فاطمه نیومد تو... گفت باید بره دنبال بچه‌ها و از مدرسه برشون گردونه... خانواده آقا‌مجید رو هم واسه شام دعوت کرده بود و باید به کارای خونه هم می‌رسید... بعد از یه سلام و احوال‌پرسی مختصر با عزیز و گفتن بخشی از حرفای دکتر، رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم... گوشیم رو برداشتم تا واسه چندمین‌بار به محمد زنگ بزنم... کلی نذرونیاز کردم که این‌بار جواب بده... نگرانش بودم... از طرفی توی این شرایط، فقط شنیدن صداش بود که می‌تونست آرومم کنه... صدای زنگ گوشی، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد... با دیدن اسمِ مخاطب، «محمد‌جانم♥️»، لبخندی روی لبام اومد... ولی اگه جواب بدم و... نفس عمیقی کشیدم و یه صلوات فرستادم تا آروم بشم... بسم‌الله گفتم و فوری جواب دادم... بغضم شکست و شک کرد... مطمئن بودم فکرش درگیرم شده... نمی‌خواستم نگرانش کنم... ولی نشد... دلم می‌خواست زودتر برگرده... حالا که صداش رو شنیدم و باهاش حرف زدم، بیشتر دلتنگش شدم... یه عالم حرف داشتم باهاش بزنم... نفسم رو آه مانند بیرون دادم... یاد یادگارش افتادم... چند ساعتی می‌شد تکون نخورده بود... لبخند کم‌رنگی زدم و دستم رو نوازش‌وار روی دلم کشیدم... + مامانی.. چرا اعلام حضور نمی‌کنی دورت بگردم؟ چرا دیگه شیطونی نمی‌کنی؟ نفسی گرفتم و نگاهم رو به رو به روم دادم... + تو هم دلت واسه بابا تنگ شده... آره؟ بلافاصله بعد از این حرفم، درد کوچیکی توی دلم پیچید... ریز خندیدم و گفتم: قربون دخترم برم که انقدر باباشو دوست داره... زود برمی‌گرده مامان... خیلی زود.. - عطیه‌جان... مادر... با صدای عزیز، بلند شدم... رفتم سمت در و بازش کردم... عزیز روی پله‌ها نشسته بود... + جانم عزیز؟ چرخید سمتم... لبخندی زد و با محبت نگام کرد... - جانت سلامت دخترم... خانم‌طاهری مراسم دعای کمیل گرفته... گفتم اگه دوست داشته باشی، با هم بریم... لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: آره حتما... - پس حاضر شو بریم... چشمی گفتم و به اتاق برگشتم... - راستش بابا.... با صدای در، حرفش نصفه موند... گلوش رو صاف کرد و با لبخند گفت: بفرمایید.. در باز و قامت مامان نمایان شد... لبخندی زورکی زدم... مامان رو به رضا گفت: مادر دوستت پشت تلفنه... مثل اینکه به گوشی خودت زنگ زده... خاموش بودی... تلفن خونه رو گرفته... گفت باهات کار واجب داره... رضا همون‌طور که از اتاق خارج می‌شد گفت: باشه.. ممنون که گفتین... مامان رفت خرید... مرضیه هم که مثل همیشه از صبح دانشگاه بود و هنوز برنگشته بود... به رضا خیره شده بودم که هنوزم داشت با دوستش تلفنی صحبت می‌کرد... حالت چهرش گاهی نگران و گاهی کلافه می‌شد... آخر سر دستش رو کرد توی موهاش و بعدم تلفن رو قطع کرد و رفت سمت اتاقش... به دنبالش رفتم توی اتاق و گفتم: چی شده داداش؟ چرا انقدر پریشونی؟ همین‌طور که کُتِش رو می‌پوشید گفت: باید برم اداره.. احتمالا فردا هم نیام... سوییچ ماشین رو برداشت و چرخید سمتم... - مراقب خودت و مامان و مرضیه باش... خواستم حرفی بزنم که گفت: الان ازم نخواه بگم... باشه؟ سر تکون دادم و گفتم: باشه.. برو به سلامت... لبخند کم‌رنگی زد... تا توی حیاط بدرقش کردم... برگشتم اتاقم و شماره رها رو گرفتم... بوق چهارم رو که خورد، جواب داد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
نیم‌ساعت گذشت... امیر و داوود رفته بودن پیش بچه‌های مشهد... فرشید کتاب دعایی دستش بود و آروم زمزمه می‌کرد... رسول هم با لپتاپش مشغول بود... دستم رو زیر چونم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم... تا الان هیچ‌کدوممون جرأت نکرده بودیم بریم اتاق آقا‌محمد... اما دیگه دلم طاقت نیاورد... بلند شدم و رفتم سمت اتاقش... آروم در رو باز کردم... خواب بود... حدس می‌زدم... لبخند محوی مهمون لبام شد... چقدر توی خواب معصوم بود... پتو گوشه‌ی تخت افتاده بود... هوا هم که سردتر از همیشه... آروم آروم جلو رفتم و پتو رو روش کشیدم... با احتیاط کنار تخت نشستم... آروم موهاش رو نوازش کردم... با تُن صدایی پایین لب زدم: ببخشید اگه تند رفتیم فرمانده... ولی باور کن همش به خاطر خودته داداش... آهی کشیدم و ادامه دادم: این همه کار کردی... یه چند روز هم واسه خاطر دل ما و سلامت خودت استراحت کن... داداش محمد... بوسه‌ای به پیشونیش زدم و از اتاق بیرون اومدم... آروم تر از قبل در رو بستم... من اولین عضو تیم بودم... در واقع تیمِ محمد... اون اوایل، همش با خودم می‌گفتم چقدر این آدم جدیه و فاتحم خونده‌ست... اما کم‌کم فهمیدم اشتباه کردم... هر چقدر می‌گذشت، مطمئن‌تر می‌شدم محمد نمونه‌ی کامل یه مرد واقعی و باغیرته که عاشق این مملکت و مردمشه... دیگه از نظر من یه آدم جدی و خشک نبود... شده بود رفیق و برادرم... یه مرد مهربون و با اخلاق... یه دوست صمیمی... شاید برای همین بود که گاهی فراموش می‌کردم فرماندمه و خیلی باهاش صمیمی می‌شدم... - خوابه؟ صدای فرشید، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد... چرخیدم سمتش و جواب دادم: آره... رسول کو؟ - رفت حموم دوش بگیره... آهانی گفتم و به طرف پذیرایی پا کج کردم... نشستم روی کاناپه... فرشید هم کنارم نشست و گفت: خب حالا به نظرت تا کِی نزاریم متوجه مَحَلِمون بشه؟ شونه‌ای بالا انداختم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم: نمی‌دونم... اینو شما باید بگی آقای‌کاراگاه... مسئولیت صفرتاصد این عملیات با تو بوده و هست... - هاهاها... بامزه... خنده‌ی آرومی کردم و گفتم: بزار بیدار بشه... بهش میگیم... قیافه‌ی متفکرانه به خودش گرفت و گفت: اممم... و اگه خواست پا به پای ما کار کنه و استراحت رو تعطیل...، اون‌وقت چی؟ + واسه اونم یه فکری می‌کنیم... چند دقیقه بعد، امیر و داوود برگشتن... داوود فوری رفت توی آشپزخونه و رفت سروقته یخچال... بطری آب رو بیرون آورد و یه نفس سر کشید... بعد از سلام و احوال‌پرسی با امیر رفتم توی آشپزخونه و گفتم: علیک‌سلام آقا‌داوود... بطری رو روی میز گذاشت و همون‌طور که نفس‌نفس می‌زد گفت: س..سلام... س..عید... + یه نفس بگیر برادر... بعدم خونه مجردی نیستا... ما هم هستیم... با بطری سر نکش..! خنده‌ای کرد و گفت: چشم... + بی‌بلا... چی شد؟ چه کردین؟ - من یکم خستم... از امیر بپرس... با تأسف سر تکون دادم و گفتم: حالا انگار چیکار کردی... رفتی نشستی بقل‌دستِ بچه‌ها دیگه... خندید و چیزی نگفت... برگشتم سمت امیر که با فرشید صحبت می‌کرد... + این برادرمون خسته‌ست... شما بگو چی شده امیر‌خان... امیر همون‌طور که پافِرِ سرمه‌ای رنگش رو درمیاورد جواب داد: آقا‌محمد و رسول کجان؟ + رسول حمومه... آقا‌محمدم خوابه... جواب منو بده داداش... نشست روی مبل یه نفره و گفت: صبر کن آقا‌محمد و رسول هم بیان... میگم... نفسم رو بیرون دادم و گفتم: خیلی‌خب... بعد از نماز، یه شام مختصر خوردیم... بچه‌ها خودشون همه کارا رو کردن و نزاشتن من دست به سیاه و سفید بزنم😶💔 طفلیا خیلی نگرانم بودن... از بچگی از اینکه بقیه کار کنن و من بشینم یه گوشه و تماشا کنم، متنفر بودم... اما چاره‌ای نبود... شستن ظرف‌ها که تموم شد، همه نشستیم دور هم... رو کردم به داوود و امیر که کنار هم نشسته بودن... + خب بچه‌ها... چه خبر؟ داوود فنجون چای رو گذاشت روی میز و نگام کرد... - امروز حدودای ساعت هفت‌ونیمه‌شب سوژه با یه آقای سی‌و‌خورده‌ای ساله ملاقات کرد... + اسمش؟ امیر گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و چند لحظه بعد به دستم داد... - این عکسشه... بهزاد بهادری... ۳۲ ساله... پدر و مادر هر دو مشهدین... ولی چندماه قبل از به دنیا اومدن بهزاد، مهاجرت می‌کنن تهران... عکاسی خونده... الان سه‌ماهه که مشهده و توی یه آتلیه مشغوله کاره... رسول پرسید: خب این آقا چه ربطی به آبِد بَشار داره؟ آبد بَشار همون سوژه‌ای بود که بچه‌ها توی اتاقش شنود کار گذاشتن... امیر جواب داد: ربطش اینه که داییه این آدم، سالهاست که خادم حرم آقاست... آبد باهاش ارتباط می‌گیره و ازش می‌خواد در قبال پول، نقشه‌ی ذهنی و همچنین کتبی کل حرم رو از داییش بگیره... اونم قبول می‌کنه... امروز هم نقشه‌ها رو تحویل آبِد داد... نفس عمیقی کشیدم... + عجججببب... پس‌اینطور... بچه‌ها روش سَوارَن دیگه؟! امیر: بله آقا... خیالتون راحت... + بچه‌ها اینا به احتمال زیاد توی این هفته عملیاتشون
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
#سعید نیم‌ساعت گذشت... امیر و داوود رفته بودن پیش بچه‌های مشهد... فرشید کتاب دعایی دستش بود و آروم
رو انجام بدن... خیلی باید مراقبت و هوشیار باشیم..! قطعا این نقشه‌ها رو هم واسه تعیین محل دقیق بمب‌گذاری خواسته... فرشید گفت: آقا چرا گروهک‌های‌تروریستی اکثرا مراکز مذهبی رو هدف قرار میدن؟ + خب اینجور جاها جمعیت زیادی رو به خودش جذب می‌کنه و مردم بیشتری قربانی میشن! این یکی از دلایلشه... از طرف دیگه هم، هدفشون ناامن نشون دادن ایرانه..! می‌خوان بگن ایران امنیت نداره و خلاصه که قصد دارن خودشون رو خوب نشون بدن و بگن نگران مردم ما هستن... و یه دلیل دیگه که واضح‌تر و در عینِ حال مهم‌تره، بی‌زاریشون نسبت به اسلامه!!! بچه‌ها اینا هر کاری که می‌کنن، ته‌تهش هدفِ اصلیشون نابودیه دینِ اسلامه... اونا می‌خوان با بمب‌گذاری و کشتن مردم بی‌گناه، اسلام رو از بین ببرن... به خیالشون با نابودی حرم ائمه «ع»، می‌تونن یادشون و عشق و علاقشون رو که توی دل مردم رَخنه کرده از بین ببرن و در نهایت اسلام فراموش بشه... سعید دنباله‌ی حرفم رو گرفت و گفت: که البته این محاله و حتی توی خوابشونم نمی‌بینن... لبخندی زدم و گفتم: دقیقا! تا وقتی ما زنده هستیم، هرگز به هدفشون نمی‌رسن و به قول سعید توی خواب هم نمی‌بینن... مگه اینکه ما نباشیم تا بتونن به حرم آقا و زوارش آسیب بزنن... لبخند روی لبای بچه‌ها جا خوش کرد و بهم قوت قلب داد... سه روز بعد ⇩ دیروز بهزاد بهادری رو دستگیر کردیم و بعد از بازجویی ازش و کنترل دقیق شنود اتاق عابد، متوجه شدیم امروز بمب‌گذاری انجام میشه... کارها رو به سرعت انجام دادیم و مجوز گرفتیم... فقط چندساعت مونده بود تا عملیات..! اومده بودیم زیارت... خم شدم و سلام دادم... بچه‌ها داخل بودن و به خاطر شلوغی جمعیت، با اصرارهاشون که اذیت میشم و ممکنه دردم دوباره شروع بشه، من توی صحن بودم... این چندروز به اندازه کافی استراحت کرده بودم و حالم بهتر شده بود... سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم... نفسی گرفتم و با آقا دردودل کردم... + آقا‌جان... کمکمون کنین بتونیم از حرمتون و زائرانتون دفاع کنیم و نذاریم کسی آسیبی ببینه... زمان به سرعت گذشت و وقت عملیات شد... یه‌بار دیگه نقشه رو مرور کردیم... + بچه‌ها خوب گوش کنید! سعید و تیمش ضلع شرقی و غربی و مصطفی و تیمش ضلع شمالی و جنوبی رو پوشش میدن... رسول و بچه‌های سایبری توی وَن می‌مونن و با پرنده ما رو پوشش میدن... بقیه هم طبق نقشه، توی قسمت‌های مختلف حرم مثل ضریح، قسمت زیرزمینی و باقیه بخش‌ها پخش میشن... دوتا از بچه‌ها هم توی پوشش خادم هستن... در صورت مشاهده سوژه، خبر میدین... توجه داشته باشین که سوژه قطعا مسلحه، اما ما زنده می‌خوایمش! پس تا حد امکان از اسلحه استفاده نمی‌کنید... مگه اینکه بخواد مقاومت کنه... با نیروی انتظامی هم هماهنگ شده که در صورت نیاز بهمون ملحق بشن... سوالی نیست؟ کسی چیزی نگفت... + یا‌علی... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: آرامش قبل از طوفان..! پ.ن2: تشکر می‌کنم از دوستای عزیزم که در نوشتن پارت قبل کمکم کردن🙃✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بچه‌ها همه مستقر بودن... با انگشت اشارم، بیسیم توی گوشم رو فشار دادم و آروم گفتم: رسول صدامو داری؟ - بله آقا... + پرنده‌ها بالان؟ - بله... + اشراف کامل؟! - اشراف کامل... + خوبه.. عالی..‌. نفس عمیقی کشیدم... هرازگاهی پهلوم تیر می‌کشید... اما قابل تحمل بود... اینبار خطاب به همه‌ی بچه‌ها گفتم: از فرماندهی.. به کلیه‌ی واحد‌ها... فعلا در محل خودتون مستقر باشید... این اطراف خلوته.. اگر خواست اقدامی انجام بده، شما هم وارد عمل میشین و پوشش میدین... تمام! صداخفه‌کن رو از جیبم بیرون آوردم و آروم روی تفنگ نصب کردم... زیرلب آیت‌الکرسی رو زمزمه کردم... هوا بارونی بود و خداروشکر امروز حرم نسبت به روزای قبل خلوت‌تر بود و این کار رو برامون راحت‌تر می‌کرد... چشم چرخوندم... دیدمش... لباس مردای عرب تنش بود... آروم‌آروم رفتم طرفش... یه لحظه برگشت و نگام کرد... حس کردم فهمید... کم‌کم سرعتش بیشتر شد... اسلحم رو به طرفش گرفتم و داد زدم: ایست... اما توجهی نکرد و به سرعتش اضافه کرد... منم دنبالش می‌دویدم... دختر بچه‌ی کم‌سِنی جلوش بود... یهو گرفتش و اسلحش رو گذاشت روی سر دختر کوچولو... چرخید سمت من و با نفرت نگام کرد... پاهام یاری نکرد و ناخواسته ایستادم... عابد اسلحه رو روی سر دختر کوچولو فشار داد و با لحجه غلیظ عربی عصبی گفت: اگه یه قدم دیگه بیای جلو، می‌کشمش! دختره جیغ زد و شروع کرد گریه کردن! نمی‌دونم چرا یاد زهرای خودم افتادم. تو راهی‌ای که بی‌صبرانه منتظر اومدنش بودم... دستم رو کنار گوشم گذاشتم و تقریبا داد زدم... + بچه‌ها تا بهتون نگفتم، هییییچ‌اقدامی نکنید... مادر دختربچه دوید طرفش... خواست بهش شلیک کنه که یه تیر زدم توی کتف راستش... دستاش شل شد و دختره که معلوم بود فرزه، زد زیر دستش و بعدم دوید بغل مادرش... عابد خیلی ناگهانی و غیرمنتظره به من شلیک کرد که جاخالی دادم! اما زیاد موفق نبودم و تیر خورد توی پام... افتادم روی زانوهام... داشت می‌دوید طرف ضریح... ساک نسبتا بزرگی دستش بود که مطمئن بودم بمب توی اونه... چون اسلحه داشت کسی نزدیکش نمی‌شد... این‌بار پاش رو نشونه گرفتم و شلیک کردم که خورد توی هدف... افتاد و ساک مشکی‌رنگی هم که دستش بود، پخش زمین شد... نفسی گرفتم و دستم رو به طرف بیسیم بردم: بچه... های... چک و... خنثی... برید... پیش... سوژه... هر لحظه... ممکنه... بمب.. منفجر بشه... سریع..! هنوز چندثانیه نگذشته بود که از دور بچه‌ها رو دیدم... با صدای شلیک گلوله، چرخیدم سمت عابد که دیدم امیر افتاد روی زمین... + یا‌حسین... امیرررر... عینکم رو زدم و به مانیتور نگاه کردم... همون لحظه صدای آقا‌محمد توی گوشم پیچید که احوال پرنده‌ها رو پرسید... بعد از جواب، اعلام کرد فعلا کسی حرکتی نکنه... گوشیم زنگ خورد... سارا بود... ردتماس کردم و براش پیامِ کوتاهی نوشتم... + سلام عزیزم.. الان توی ماموریتم.. خودم بهت زنگ می‌زنم... مراقب خودت و بچه باش❤️ همین که سین زد، حمید که کنارم نشسته بود گفت: یا‌خدا... رسول اونجا رو... گوشیم رو خاموش کردم و توی جیبم گذاشتم... به صفحه مانیتور نگاه کردم... کم مونده بود قلبم وایسه... عابد یه دختر بچه رو گروگان گرفته بود... اومدم به بچه‌ها خبر بدم که صدای نگران آقا‌محمد رو شنیدم... - بچه‌ها تا بهتون نگفتم، هییییچ‌اقدامی نکنید... به اجبار ساکت موندم... به آقا‌محمد که شلیک کرد، مثل برق از جام پریدم... + یا‌علی... محمددددد... و اینبار صدای بی‌جونش توی گوشم پیچید... - بچه... های... چک و... خنثی... برید... پیش... سوژه... هر لحظه... ممکنه... بمب.. منفجر بشه... سریع..! حتی توی این وضعیت هم به فکر خودش نبود... - سلاااام... مائده‌خانم... چرخیدم عقب و دستم رو به میز تکیه دادم... با لبخند گفتم: علیکم السلام رها‌بانووو... حال شما؟ - خوبم شکر.. تو چطوری؟ + الحمدالله... منم خوبم.. چه خبر؟ - سلامتی... امروز رفتم دنبال کارای انتقالیم... با ذوق گفتم: یعنی واقعا تهران می‌مونی؟ خنده‌ای کرد و جواب داد: بله بااجازتون... + به‌به‌به... پس واجب شد یه شیرینی درست و حسابی بدی... - اونم به چشم... خندیدم و گفتم: چشمت سلامت.. کاری نداری؟ - نه گلم... مراقب خودت باش... + تو بیشتر.. یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم... چند لحظه بعد، صدای زنگ آیفون بلند شد... اولش با خودم گفتم یا مامانه یا مرضیه... اما یادم افتاد هردوشون کلید دارن... چادرم رو سرم کردم و رفتم توی حیاط... تقریبا بلند گفتم: بله؟ - همسایه جدید هستم... نذری آوردم براتون... حدس زدم خانم باشن... صداشون خیلی آشنا بود... رفتم طرف در و بازش کردم... با دیدن شخص مقابلم، زبونم بند اومد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" به زور بلند شدم و لنگ‌لنگان رفتم طرفش... بلند شد و گفت: خوبم... آقامحمد... نگاهم رفت سمت عابد که با پوزخند نگاهم می‌کرد... قبل از اینکه بچه‌ها بهش برسن، شلیک کرده بود... خداروشکر امیر جاخالی داده بود... وگرنه... حتی تصورش آزارم می‌داد.. نگاهم رو از عابد گرفتم و به امیر دادم که همون لحظه چشماش رو روی هم فشرد و دستش رو گذاشت روی سرش... نفس‌نفس می‌زدم... با نگرانی گفتم: امیر... چی.. شدی؟ - خوبم آقا... سرم... گیج رفت... چرخیدم و بلند گفتم: فرشیددد؟ فرشید اومد طرفمون و گفت: حالتون خوبه؟ + امیر رو ببر... گوشه‌ی... پنجره فولاد... تیر خورده... حالش بد میشه... - آقامحمد پای خودتم تیر خورده... + امیر رو... ببر... با بچه‌ها... هماهنگ کن... فوری... ببرینش... بیمارستان... می‌دونستن مخالفت بی‌فایده‌ست... برای همینم چیزی نگفتن... فرشید و امیر که رفتن، نشستم روی زمین حرم و نگاهم رو به بچه‌ها دوختم که با احتیاط، روی بمب کار می‌کردن... بقیه هم هر کدوم یه جور درگیر بودن... دو نفر از نیروهای ناجا رفتن سراغ عابد.. لبخند بی‌جونی روی لبم نشست... خوش‌حال بودم که همه‌ی کارایی که کردیم، بالاخره نتیجه داده... نفسام به شماره افتاده بودن... درد پهلوم هم اضافه شده بود... نمی‌تونستم درست نفس بکشم... دستم رو تکیه‌گاهم کردم و به سختی خودمو بالا کشیدم... نمی‌دونستم چیکار کنم... کسی اطرافم نبود... حرم رو تقریبا خالی کرده بودن... بچه‌ها همه درگیر بودن... یهو صدایی به گوشم خورد... - حالتون خوبه؟ سرم رو بالا آوردم... یکی از بچه‌های نیروی‌انتظامی بود... + خوبم... کنارم زانو زد... - مطمئنی؟ رنگت پریده... پاتم که تیر خورده... مکثی کرد... برگشت و سمت ماشینِ سیاه‌رنگی بلند گفت: محمد یه دقیقه بیا این‌جا... وسایلتم بیار... چه جالب... هم اسم من بود... چرخید سمت من و ادامه داد: صبرکن یکم... الان میاد... + کی هست... ایشون؟ تا بیاد جواب بده، قامت‌رعنای‌جوونی، پدیدار شد... - محمد‌جان فشارشو بگیر... محمد، کنارم نشست و مشغولِ گرفتنِ فشارم شد... از دور رسول و سعید رو دیدم که به طرفمون میومدن... تا چشمشون به من افتاد، رنگشون پرید و سرعتشون رو بیشتر کردن... کنارم نشستن و رسول با‌نگرانی گفت: چی شده آقا؟ سعید چشمش به پام خورد... دستش رو به سرش گرفت و گفت: یا‌حسین... تیر خوردین! رسول چرخید سمت محمد و گفت: حالش چطوره؟ محمد جواب داد: فشارش و اکسیژن خونش پایینه... باید سریع منتقلش کنیم بیمارستان... + من....خوبم..! سعید کلافه گفت: آقا توروخدا واسه دلخوشیه ما نگین خوبین... رسول هم سر تکون داد و تایید کرد... + شلوغش.. نکنید... یه.. فشنگه دیگه... اینبار محمد گفت: آمبولانس تو راهه... شما باید بری بیمارستان..! نفسی گرفتم و چیزی نگفتم... یهو یاد امیر افتادم... چرخیدم سمت سعید و با استرس گفتم: امیر... امیر... چی شد؟ رسول جواب داد: به خاطر اصرار های شما، همراه فرشید با ماشین یکی از بچه‌ها رفتن بیمارستان... نفس راحتی کشیدم و گفتم: داوود... چی؟ اینبار سعید جواب داد: موند پیش بچه‌های ناجا و عابد، قرار شد با آقای‌عبدی هم تماس بگیره و گزارش بده... سری تکون دادم... محمد نگاهی به پام انداخت و گفت: تا آمبولانس برسه باید پاتونو ببندیم که خون از دست ندید... رسول تا اینو شنید دستم رو گرفت و گفت: آقا دراز بکشید، سرتون رو بزارید روی پای من... تا اومدم مخالفت کنم سعید گوشه‌ی لباسش رو پاره کرد و دنباله حرف رسول رو گرفت: راست میگه آقا، دراز بکشید... با کمک رسول، آروم روی زمین دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پاش... محمد پام رو محکم بست... از شدت درد، چشمام رو بستم و لب گزیدم... دست رسول رو که توی دستم بود فشار دادم... به نفس‌نفس افتاده بودم و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود... آروم چشمام رو باز کردم... رسول موهام رو نوازش کرد و با بغض گفت: بمیرم الهی... لبخند محوی زدم و خیره به چشمای نگرانش گفتم: خدا..نکنه... چند دقیقه بعد، با صدای زنگ موبالیش، چشم ازم برداشت... دستش رو سمت جیبش برد و گوشیش رو برداشت و جواب داد... - جانم فرشید؟ ... - خیلی‌خب... هر چی شد خبر بده... ... - منتظریم آمبولانس برسه... ... - باشه.. یا‌علی... قطع کرد و گفت: آقا نگران نباشید... فرشید گفت امیر الان اتاق عمله... عملشم طبق گفته‌ی پزشک تا یک‌ساعت دیگه تموم میشه... با لبخند سر تکون دادم و زیرلب ان‌شاءاللهی گفتم... آمبولانس رسید... مامور ناجا که محسن نام داشت، دستم رو گرفت و گفت: می‌تونی راه بری؟ سرم رو تکون دادم و با گفتن یاعلی، بلندشدم... محسن یه دست و رسول دست دیگه‌م رو گرفته بودن... سعید و محمد هم جلوتر از ما می‌رفتن... رو به رسول گفتم: امیرو.. کدوم.. بیمارستان.. بردن؟ - آقا بخدا فرشید گفت
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حالش خوبه... ما هم میریم همون بیمارستانی که امیر و عابد رو بردن... دیگه چیزی نگفتم... تعادل نداشتم... هرلحظه امکان افتادنم صد به نَوَد بود... من، سعید و محمد توی آمبولانس نشستیم و رسول و محسن هم پشت سرمون با ماشین دنبالمون اومدن... رسیدیم بیمارستان و با کمک سعید و رسول پیاده شدم... با راهنمایی محمد رفتیم طرف اورژانس... محمد گفت: بخواب روی این تخت... + اما... امیر.... رسول: آقا نگران نباشید دیگه... سعید رفته بود از امیر خبر بگیره... نفس عمیقی کشیدم که باعث شد پهلوم تیر بکشه.... آخ‌ریزی زیرلب گفتم... رسول با استرس گفت: چی‌شد آقا؟ محمد: خوبی؟ سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم... روی تخت که دراز کشیدم، کم‌کم چشمام بسته شد و به خوابِ‌عمیقی فرو رفتم... همون خانمی بودن که توی امام‌زاده دیدمشون و با هم صحبت کردیم... هر دو با بهت بِهَم دیگه خیره شده بودیم... با صداشون، به خودم اومدم... - سلام دخترم... خوبی؟ هنوز توی شک بودم... اما مثل خودشون لبخند زدم و جواب دادم: س..سلام... ممنونم... شما خوبین... حاج‌خانم؟ - ممنون عزیزم... چه خوش سعادتیم که همسایه‌ی خوبی مثل شما داریم... حس کردم گونه‌هام از خجالت سرخ شدن... سر به زیر و آروم گفتم: لطف دارید.. همچنین... - قربونت برم... زیرلب خدانکنه‌ای گفتم... بعد از چند لحظه مکث، خنده‌ای کردن و گفتن: کاسه رو نمی‌گیری؟ دستم خسته شد... سرم رو با شدت بالا آوردم که حس کردم گردنم رگ‌به‌رگ شد... بزاق‌دهنم رو قورت دادم... لبم رو گاز گرفتم و با شرمندگی گفتم: ببخشید.. حواسم نبود... - عیب نداره گلم... کاسه‌ی قشنگی که دورش یه نوار باریک و طلایی‌رنگ بود و با گل‌های صورتی و قشنگ نقاشی شده بود رو از دستشون گرفتم... عطر خوش آش‌رشته‌ای که با پیازداغ و کشک و نعناع‌داغ تزیین شده بود، مَستم کرد... + به‌به.. چه عطر و بویی.. دستتون درد نکنه... - نوش‌جانت عزیزم... میگم... اون دفعه توی حرم... فراموش کردم اسمت رو بپرسم... الان می‌تونم بپرسم اسمت چیه؟! + مائده هستم... - به‌به... چه اسم قشنگی... + ممنونم... بفرمایید تو... هم یه گلویی تازه کنید، هم اینکه کاستون رو بشورم و بهتون بدم... دستم رو گرفتن و با محبت نگام کردن... - عجله‌ای نیست مائده‌جان... بعدا ازت می‌گیرم... + هر طور راحتید... می‌خواین اگه دست‌تنهایین، بیام کمکتون... - نه عزیزم... مزاحمت نمیشم... نیروی کمکی داریم..! + مراحمید... - خیلی خوشحال شدم دیدمت دخترم... به خانواده سلام برسون... + منم همین‌طور... چشم.. بزرگیتون رو می‌رسونم... خداحافظی کردیم و رفتن... خونشون انتهای کوچه بود... به حیاط برگشتم و در رو بستم... ادامه دارد... ✍🏻به قلم: م. اسکینی پ.ن: اینم از محمد.. صحیح و سالم😊😁🔪 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" آروم چشمام رو باز کردم... نورمهتابی اذیتم می‌کرد... چندباری پلک‌زدم، تا به نورش عادت کنم... پام کاملا بی‌حس بود... در باز شد و رسول و سعید اومدن تو... با دیدنشون لبخند کم‌جونی زدم... زیرلب سلامی کردن که جوابشون رو دادم و بلافاصله بعدش پرسیدم: چی...شد؟ رسول جواب داد: خنثی‌سازی بمب، با موفقیت انجام شد.🙂♥️ نفس راحتی کشیدم... وقتی اومدیم بیمارستان، بچه‌ها هنوز درگیر خنثی‌سازی بودن... حالا دیگه خیالم راحت شد که بخیر گذشته... سعید در ادامه حرف رسول گفت: جز شما و امیر، کس دیگه‌ای آسیب ندید... یاد امیر افتادم... نگران پرسیدم: امیر... کجاست؟ حالش... چطوره؟ رسول: نیم‌ساعت پیش از ریکاوری آوردنش بیرون... بهوش اومده... حالش خوبه... زیرلب گفتم: خدارو..شکر... بعد از مکثی کوتاه، ادامه دادم: می‌خوام... ببینمش... سعید و رسول، هم‌زمان و با تعجب گفتن: کیو؟ - امیرو... همون لحظه، دردی وجودم رو گرفت... چشمام رو از شدت درد بستم... سعید که انگار متوجه شده باشه، با نگرانی گفت: چی شد آقا؟ نفسی گرفتم... + خوبم... دیگه... عادت... کردم... رسول اَخمِ ریزی کرد و با ناراحتی و نگرانی گفت: داداشِ من... وقتی دکتر میگه استراحت کن، یعنی باید استراحت کنی..! واسه یه بارم که شده، به فکر خودت باش و به حرف ماهایی که نگرانتیم گوش کن... امیر حالش خوبه... نگرانش نباش... سعید بیا بریم بیرون... لحنش یکم تند بود... اما من از حرفاش ناراحت نشدم... بهش حق می‌دادم... رسول که بیرون رفت، سعید هم دنبالش راه افتاد که آستینش رو گرفتم... چرخید سمتم و منتظر و نگران نگام کرد... با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه شنیده می‌شد، لب زدم: تا..امیرو... نبینم... آروم... نمی‌شم... سعید، کلافه سری تکون داد و گفت: باشه... چشم... میارمش پیشتون... به سختی یکم خودم رو بالا کشیدم و همون‌طور که نفس‌نفس می‌زدم گفتم: اگه.. ح..حالش... خوب... نیست و... نمی‌تونه.. بیاد... منو ببر... پیشش... لبخند محوی زد... آروم دستش رو روی شونم گذاشت و با مهربونی جواب داد: حالش از شما بهتره... بعد از این حرف، بیرون رفت... نمی‌تونستم تکون بخورم... آروم چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم... اما بی‌فایده بود... نفسم بالا نمیومد... دردی توی قفسه‌سینم حس می‌کردم... دستم رو کنار قلبم گذاشتم و نفسم رو پر درد بیرون دادم... تا امیر رو نمی‌دیدم، نمی‌تونستم آروم بگیرم... توی همون حال بودم که در باز شد... سرم رو به طرف در چرخوندم... سعید، همین‌طور که زیربغل امیر رو گرفته بود وارد شد... با دیدنشون، لبخندی کنج لبم نشست... وقتی امیر روی صندلیِ کنار تخت جا خوش کرد و سعید بیرون رفت، نگاهم رو به امیر دوختم و گفتم: خوبی؟ - خوبم خداروشکر... شما خوبی؟ + شماها... خوب... باشین..، منم... خوبم... لبخند تلخی زد و زیر لب گفت: بله... کاملا مشخصه چقدر خوبی! + چی... گفتی؟ با لکنت گفت: چیزه... هیچی... با حرص و کشدار گفتم: امیررر..! نگاه غمگین و ناراحتش رو بهم دوخت... + راست میگم دیگه آقا! شما یکم به فکر خودت نیستی برادرِ من... جون امیر یکم استراحت کن فرمانده... بیشتر مراقب خودت باش داداشم... خداروشکر عملیات هم با موفقیت انجام شد... نگران بود... مثل بقیه... حقم داشت... توی این مدت انقدر اتفاق افتاده بود، که چشم همشون ترسیده بود... می‌دونستم چقدر بهم وابسته‌اَن... مثل خودم که طاقت دوریشون رو نداشتم... اما من دلم می‌خواست به آرزوی دیرینه‌م برسم... جز همون جوابِ همیشگی، حرفی نداشتم... پس مثل همیشه گفتم: من...خوبم... با حرص غرید: خوب نیستی محمد‌جان... خوب نیستی! این رو گفت و از جا پاشد و سمت در رفت... نیم‌خیز شدم و اسمش رو صدا زدم، که پهلوم تیر کشید..! - آخخخ... امیر به سرعت سمتم برگشت... رنگش پریده بود... از شدت درد چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم... با نگرانی‌ای که توی صداش موج می‌زد گفت: چی‌شد محمد... خوبی؟؟؟ توان حرف زدن نداشتم... با دستم به پارچ آب روی میز اشاره کردم... با دست لرزون، لیوان رو ازم گرفت... با نگرانی و ترس گفت: خوبی داداش؟ چی‌شد؟ سرم رو تکون دادم... + هی..هیچی... خوبم... نفسی عمیق کشید... حس کردم دردم بیشتر شد... تنگی نفس داشتم... چشمام تار می‌دید... لب گزیدم و سعی کردم نفسای‌عمیق بکشم... اما ممکن نبود... ملافه‌ی‌تخت رو توی مشتم گرفتم و فشار دادم... درد قفسه‌سینم بیشتر شده بود... امیر انگار حالم رو فهمید که داد زد: یا‌امام‌حسین... محمد چی شد یهو؟ جونی واسه حرف زدن نداشتم... به سرعت از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد سعید با دکتر و یه پرستار اومدن توی اتاق... دکتر تا وضعیتم رو دید، فوری یه مسکن به سرمم تزریق کرد... چند لحظه بعد، نفسام منظم‌تر شد... پرستار سعید رو با کلی اصرار بیرون کرد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
دکتر گفت: بهتری؟ آروم سرم رو تکون دادم... - خداروشکر... فشارم رو گرفت... یهو سرش رو بالا آورد و با بهت نگام کرد... چرخید سمت پرستار و گفت: فشار خونش خیلی بالاست... چطور متوجه نشدید؟ پرستار جواب داد: وضعیتشون پایدار بود... داشتم بیمارای دیگه رو چک می‌کردم... یهو دوستشون اومدن و گفتن حالشون بد شده... دکتر سر تکون داد و چرخید سمتم... - هنوز توی ناحیه‌ی پهلوت... احساس درد می‌کنی؟ + یکم... نفسی عمیق کشید... - بسیار‌خب... لطفا به سوال‌هایی که می‌پرسم به دقت جواب بده... + ب‌‍..باشه... - شما تا حالا دچار فشارخون بالا شدی؟ + به غیر از.. الان.. نه... یعنی.. یادم.. نمیاد... - کم‌خونی شدید داری... درسته؟ + بله... - تا حالا دچار تنگی نفس... یا درد توی ناحیه‌ی سینه شدی؟ + چند.. باری... بله... - ضعف... خستگی و بی‌حالی... بی‌اشتهایی... + همشو... دارم... - توی خانواده سابقه بیماری کلیوی داشتین؟ + فقط.. پدرم... بعد از یه سری سوال دیگه، رو به پرستار گفت: آمادشون کنین برای رادیولوژی... پرستار تایید کرد... دکتر از اتاق بیرون رفت و من رو با افکار آزاردهندم تنها گذاشت... نمی‌دونستم حسم درسته یا نه... اما با سوالایی که پرسید، می‌تونستم حدس بزنم چه اتفاقی برام افتاده... از اتاق بیرون اومدم... رسول نشسته بود روی صندلی روبه‌روی اتاق... دستاش رو بهم قفل کرده بود و با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود... سرش رو بالا آورد و نگام کرد... با تأسف سر تکون دادم و رفتم طرف اتاق امیر... بعد از در زدن و شنیدن بفرمایید، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم... + آقا‌امیر ما چطوره؟ کتابی که دستش بود رو گذاشت روی میز... با لبخند جواب داد: خوبم.. شکر... جلوتر رفتم و کنار تختش ایستادم... + خداروشکر... فرشید کو؟ - موبایلش زنگ خورد.. رفت بیرون جواب بده... + آها... مکثی کردم و با لبخند گفتم: آقا‌محمد می‌خواد ببینتت... خوشحال گفت: بهوش اومده؟ سرم رو تکون دادم... + آره... خیلی نگرانته... اگه می‌تونی، بریم پیشش... - تونستن که.. آره می‌تونم... ولی... با ورود دکتر به اتاق، حرفش نصفه موند... دکتر بعد از معاینه، خواست یه تقویتی به سِرُم امیر بزنه که گفتم: میشه لطفاً ببرمش پیش برادرش..؟ ~ اتاق ۲۳۰؟ هر دو تایید کردیم... ~ ایرادی نداره... فقط با سِرُم اذیت نمیشه؟ اینبار امیر گفت: اگه جداش کنید، ممنون میشم... دکتر نگاهی به هردومون انداخت... آروم خندید و سر تکون داد... بعد از جدا کردن سِرُم، از اتاق بیرون رفت... امیر: مشکلم دقیقا همین بود که حل شد... + می‌ترسیدی دکتر اجازه نده؟ - آره... بازم خداروشکر... مجوز صادر شد... هر دو خندیدیم و کمکش کردم از تخت پایین بیاد... داشتیم از اتاق بیرون می‌رفتیم که فرشید و داوود وارد اتاق شدن... بعد از سلام و احوال‌پرسی قرار شد داوود و فرشید برن و از عابد که مراقبش از بچه‌های مشهد بود، خبر بگیرن... امیر روی صندلی نشست و منم از اتاق بیرون اومدم تا راحت‌تر باشن... کنار رسول نشستم... هنوز ازش دلخور بودم... نباید با آقا‌محمد اون‌طوری حرف می‌زد... - داوود و فرشید کجان؟ بدون اینکه نگاش کنم گفتم: رفتن از عابِد خبر بگیرن... - دلخوری؟ + نباشم؟ چرخید سمتم و با حرص گفت: میشه بگی چیکار کردم؟ اخمی کردم و آروم گفتم: چه طرز حرف زدن با محمد بود؟ - مگه چی گفتم؟ برگشتم سمتش و زل زدم توی چشماش... + رسول خودت رو نزن به اون راه! خودتم خوب می‌دونی کارت اشتباه بود... مکثی کرد و خیره شد بهم... چند لحظه‌ای گذشت که آهی کشید و نگاهش رو به رو‌به‌روش دوخت... - آره.. تو راست میگی... کارم اشتباه بود... نباید اونجوری باهاش حرف می‌زدم... ولی.. ولی باور کن دست خودم نبود... نگرانشم... دستم رو روی شونش گذاشتم و لبخندی زدم... - همه نگرانشیم... ولی یادت نره محمد از ما بزرگتره! هم از لحاظ سنی... هم عقلی... و هم درجه! ما همه با هم برادریم... محمد داداش بزرگه‌ست و احترامش هم واجبه! البته من مطمئنم به دل نگرفته... لبخند کم‌رنگی کنج لبش نشست... - آره... حرفات خیلی درسته سعید... از دلش درمیارم... با صدای کوبیده شدن در، وحشت‌زده به اتاق آقا‌محمد خیره شدیم... امیر همون‌طور که بازوش رو گرفته بود، با عجله دوید سمت ایستگاه‌پرستاری... مثل برق از جام پریدم... رسول رفت طرف اتاق آقا‌محمد و منم رفت دنبال امیر... به هزار زور و زحمت امیر رو توی اتاقش نگه داشتم و خودم به همراه دکتر و پرستار رفتیم سمت اتاق آقا‌محمد... پرستار به زور بیرونم کرد... دلمون مثل سیر و سرکه می‌جوشید... چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد و پرواز کردیم سمتش... زود گفتم: چی شده دکتر؟ رسول ادامه داد: حالش چطوره؟ دکتر جواب داد: بعد از رادیولوژی، مشخص میشه... انگار یه سطل آب‌ِیخ روم خالی کردن... رسول هم دست‌کمی از من نداشت... نگران پرسیدم: ر.. رادیولوژی برای چی؟ ~ نگران نباشید... فقط یه حدسه... نتیجه رو که ببینم،
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
دکتر گفت: بهتری؟ آروم سرم رو تکون دادم... - خداروشکر... فشارم رو گرفت... یهو سرش رو بالا آورد و با ب
می‌تونم جواب قطعی رو بدم... ان‌شاءالله که چیزی نیست... این رو گفت و رفت... چند لحظه بعد، پرستار آقا‌محمد رو که روی ویلچر نشسته بود، از اتاق بیرون آورد... رنگ به رو نداشت... بمیرم... من و رسول هر دو کنارش زانو زدیم... برای اینکه نگران نشه، لبخندی زدم... دستش رو گرفتم و گفتم: داداشی نگران نباشیا... هیچی نیست... رسول ادامه داد: برمی‌گردیم تهران... همه چی درست میشه... مثل همیشه واسه راحتی خیالمون، لبخندی به رومون زد و جواب داد: نگران.. نیستم... دلم روشنه... هر چی.. خدا بخواد.. همون.. میشه... پرستار که پسر جوونی بود به شوخی گفت: آقایون اجازه میدید؟ بلند شدیم و کنار رفتیم... نگاهم به دکتر بود که به عکس رادیولوژی خیره شده بود... دکتر رمضانی... دکتر خلیلی که تشخیص داد عکس نیازه، بعد از رادیولوژی گفت باید متخصص ببینه... خداروشکر دکتر رمضانی بود... از بچه‌ها بی‌خبر بودم... دکتر خلیلی گفته بود فقط من بیام اتاقش... خیلی نگران بودم... زیرلب صلوات می‌فرستادم که شاید آروم بشم... دکتر رمضانی هرازگاهی با دکتر خلیلی آروم صحبت می‌کرد و دوباره به عکس رادیولوژی نگاه می‌کرد... گاهی هم نگاهشون به من گره می‌خورد... آخر طاقت نیاوردم و گفتم: دکتر میشه بگید چی شده؟ هر دو به من نگاه کردن... حالت چهرشون، نگران‌ترم کرد... دکتر خلیلی، نفسی گرفت و گفت: متاسفانه.. حدس من درست بوده... لبام خشک شده بودن... قلبم تند‌تر از همیشه می‌زد... حس می‌کردم الانه که از سینم بزنه بیرون... با صدایی که خودمم به زور شنیدم لب زدم: ی.. یعنی چی؟ اینبار دکتر رمضانی گفت: یعنی...... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: یعنی....؟! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با کمک بچه‌های ناجا، بالاخره تونستیم جمعیت رو پراکنده کنیم... حرم تقریبا آروم شد و به حالت قبل برگشت... گوشه‌ای نشستم و با آقای‌عبدی تماس گرفتم... خیلی زود جواب دادن... - بله؟ + سلام... آقا... - سلام داوود‌جان... خسته نباشی... + مم..نون... - چرا نفس‌نفس می‌زنی؟ + چیزی.. نیست... یکم.. دویدم... واسه... همونه... - آها.. همه چی خوب پیش رفت دیگه؟ + تقریبا... - تقریبا؟ آهی کشیدم و گفتم: آقا خودتون که از طریق پرنده‌ها دیدین... آقا‌محمد... امیر... نفسی عمیق کشیدن... - حالشون چطوره؟ + نمی‌دونم آقا.. من هنوز حرمم... صدایی از اونور خط اومد... شبیه صدای علی بود... چند لحظه بعد گفتن: خیلی‌خب.. پس خبر از تو... + بله حتماً... - مراقب خودت و بچه‌ها باش.. مخصوصاً محمد که وضعیتش... مکث کردن که گفتم: چشم آقا.. خیالتون راحت... - چشمت‌سلامت.. خداحافظ... + یا‌علی... گوشی رو توی جیبم گذاشتم و بلند شدم... بعد از هماهنگی با بقیه، سوار موتورم شدم و به طرف بیمارستان حرکت کردم... کنار تخت امیر نشسته بودم و باهاش حرف می‌زدم... گوشیم که توی دستم بود زنگ خورد... با دیدن اسم «معشوقِ‌من♥️» لبخندی زدم... با ببخشید از اتاق بیرون اومدم و جواب دادم که صدای گرم و آرامش‌بخش ریحانه توی گوشم پیچید... + سلام فرشید‌جان... همون طور که به سمت محوطه بیمارستان قدم برمی‌داشتم جواب دادم: سلام دورت بگردم... چطوری؟ + خدا نکنه.. خوبم شکر... تو خوبی؟ - الحمدالله... چه خبر؟ + سلامتی... کی برمی‌گردی؟ - خیلی زود... + آها.. به سلامتی... - سلامت باشی خانومم... ریز خندید و بعد گفت: رسول پیشته؟ + پیشم که نیست.. اما خیالت راحت باشه... حالش خوبه... نفس راحتی کشید... - هوووف.. خب خداروشکر... سارا بهش زنگ زده بود... جواب نداده بود و پیام زده بود که خودش زنگ می‌زنه... اما بعدش گوشیش خاموش شد... منم چندبار زنگ زدم... همچنان خاموش بود... نگرانش بودیم... + عجب... شلوغ بودیم... حتما بعدشم فراموش کرده خبر بده... بهش میگم زنگ بزنه... - دستت درد نکنه... + خواهش می‌کنم.. - مزاحمت نشم... + مراحمی... - کاری نداری؟ + نه.. سلام برسون... - تو هم همین‌طور.. مراقب خودتم باش... + شما بیشتر... یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم که دستی از پشت روی شونم نشست... چرخیدم عقب که با داوود مواجه شدم... بهم دست داد و گفت: سلام... خوبی؟ + سلام.. ممنون... تو خوبی؟ خسته نباشی... - شکر، همچنین... آقا‌محمد و بقیه چطورن؟! + الحمدالله.. خوبن... - بریم تو؟ + آره، بریم... بعد از دیدن بچه‌ها، رفتیم تا از عابد خبر بگیریم... بعد از رادیولوژی، برگشتیم توی اتاق... دردم کمتر شده بود، اما هنوز بی‌حال بودم... با کمک رسول، روی تخت دراز کشیدم... سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت... حس می‌کردم معذبه... لبام رو تر کردم و با لبخند گفتم: استادِ.. ما.. چطو..ره؟! سرش رو آروم بالا آورد و گفت: خوبم.. آقا... + مط..مئنی؟ + بله.. من... یه لحظه برم بیرون.. یه کاری دارم... برمی‌گردم... با‌اجازه... منتظر جوابم نموند و از اتاق بیرون رفت... همچنان نگرانش بودم و می‌ترسیدم تهش کار دست خودش بده... نمی‌دونستم دلیل این همه بی‌حالی و خستگی چیه... آروم چشمام رو بستم تا شاید از این افکار آزاردهنده راحت بشم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: بابت تاخیر در ارسال پارت معذرت می‌خوام.. واقعا شرایط نوشتن رو نداشتم... پ.ن2: از دوست خوبم تشکر می‌کنم که در نوشتن پارت قبل کمکم کرد🌿 در آخر هم باید بگم احتمالا در پارت بعد موضوعی که حدس می‌زنم منتظرش باشین روشن میشه..!🙃 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" فرشید پرسید: حالش چطوره؟ مجتبی جواب داد: خوبه.. تازه بهوش اومده... من از نزدیک شاهد خنثی‌سازی نبودم و برام هم تعجب‌آور بود که چطور تونسته بمب رو وارد حرم کنه... برای همین پرسیدم: چطور بمب رو توی اون ساک جاسازی کرده که حتی موقع بازرسی کسی متوجه نشده؟ مجتبی نفسی گرفت و گفت: مواد منفجره‌ای که توی این بمب به کار رفته، به راحتی قابل تشخیص نیست..! شناساییش نیاز به دستگاه‌های پیشرفته‌تر داره... از طرفی هم بمب رو توی یه عروسک جاساز کرده... کسی به یه عروسک ناز و دخترونه شک نمی‌کنه..! چقدر هوشمندانه... سری تکون دادم... رو به فرشید گفتم: من میرم یه چیزی بگیرم بخوریم... - باشه... منم میرم پیش امیر... از هم جدا شدیم و به طرف بوفه بیمارستان رفتم... از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم... نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به در تکیه دادم... آروم چشمام رو بستم... چرا به روم نیاورد؟ چرا نگفت ناراحت شده؟ چرا اصلا براش اهمیت نداشت اونجوری باهاش حرف زدم؟ چرا انقدر راحت گذشت و حتی به روم نیاورد؟! ذهنم پر شده بود از چرا هایی که جواب همش فقط یه جمله بود... «چون مهربونه و همیشه می‌بخشه..!» اما نمی‌تونستم با این حرفا خودم رو قانع کنم... باید هر طور شده ازش عذرخواهی کنم..! نگاهی به انتهای سالن انداختم... اتاق دکتر... سعید هنوز اون تو بود... - یعنی... ایشون... به نارسایی کلیه مبتلا شدن... قسم می‌خورم که اون لحظه بدترین لحظه زندگیم بود... قلبم از تپش افتاد... زیر لب یا‌حسینی گفتم... با دستام که حالا یخ زده بودن، به دسته‌ی صندلی چنگ زدم... دکتر ادامه داد: آروم باشین... شما الان باید بهش روحیه بدین... درضمن، خوشبختانه بیماری ایشون فعلا در مراحل اولیه‌ست و میشه با دارو کنترلش کرد..! با این حرف دکتر، دلم یکم آروم شد... اما از حجم نگرانیم کمتر نشد... - لازمه یه سری نکته درباره این بیماری بهتون بگم... + ب..بفرمایید... - اول باید بگم که نارسایی کلیه در واقع باعث میشه کلیه اون کارکرد سابق رو نداشته باشه و طبیعتاً برای فرد مشکلاتی رو بوجود میاره..‌! اغلب بیماری های کلیوی درمان دائمی ندارن! اما میشه جلوی پیش‌رویشون رو گرفت و کنترلشون کرد... که این خودش امتیاز ویژه‌ایه..! همون‌طور که گفتم در مراحل اولیه میشه با یه سری دارو کنترلش کرد... اما خب ممکنه که دارو جواب نده و بیماری پیشرفت کنه... که در این صورت... مجبور به انجام دیالیز و یا... مکث کرد که تند و با نگرانی گفتم: یا چی؟؟؟ دکتر خلیلی جواب داد: یا حتی پیوند کلیه میشیم... مات شدم... دکتر رمضانی انگار حالم رو فهمید که گفت: بیشتر مواقع نیازی به پیوند نیست... البته این بیشتر بستگی به مقاومت بدن بیمار و میزان پیشرفت بیماریش داره..! شرایط و محیطی هم که در اون زندگی می‌کنه مهمه... به هر حال لازمه یه سری مراقبت‌ها انجام بشه و این به امکانات هم نیازمنده... عکس رادیولوژی رو توی پاکتش گذاشت و گفت: بهتره امشب و فردا شب رو تحت‌نظر باشه... دکتر خلیلی دنباله حرفش رو گرفت... ~ برگشتین تهران، حتما به یه متخصص مراجعه کنین که تحت‌نظر پزشک باشن و اقدامات لازم انجام بشه... ان‌شاءالله بهتر میشن... دکتر رمضانی هم تایید کرد و چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومدم... رسول رو دیدم که به طرفم میومد... وای... حالا جوابش رو چی بدم؟ تازه چشمام گرم شده بود که صدای زنگ گوشیم اومد... چندبار پلک زدم و نگاهی به میز کنار تخت انداختم... دستام رو تکیه‌گاه کردم و آروم نشستم... گوشی رو برداشتم و نگاهی به صفحه‌ش انداختم... «آقای‌عبدی» لبخندی زدم... صدام رو صاف کردم و تماس رو وصل کردم... + سلام آقا... - کجایی؟ باورم نمی‌شد... جواب سلام که هیچ.. حتی لحنشون سرد و خشک بود... دروغ گفتم اگه بگم انتظار یه سلام و احوال‌پرسی گرم رو نداشتم... لبخند از روی لبام محو شد... دلشوره گرفتم... - محمد پشت‌خطی؟ به خودم اومدم و گفتم: ب..بله... آقا... - پرسیدم کجایی؟ + بیمارستانم... - کی مرخص میشی؟ + نمی‌دونم آقا... احتمالا.. فردا صبح... - دیر میشه... هماهنگ کردم... بلیت هواپیما براتون گرفتن... همین امشب برمی‌گردید..! کم مونده بود از تعجب پس بیفتم... + چیزی شده... آقا؟ - وقتی برگشتین، مشخص میشه... بچه‌های مشهد همه کارا رو انجام دادن... فقط یه هماهنگی با بچه‌های تیمت مونده که خودت باید بهشون بگی... امشب ساعت یک... با فرست‌کلس برمی‌گردین! منتظرم... لب باز کردم چیزی بگم که قطع کردن... واقعاً نمی‌دونستم دلیل رفتارشون چی بود... گیج شده بودم... چند لحظه گذشت که در باز شد و رسول و سعید وارد اتاق شدن... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: چی شد؟!😶💔 اگه نظرات زیاد باشه، فردا هم پارت داریم:)