eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
آقای‌عبدی فقط سرشون رو تکون دادن... با لبخند رفتم طرف رسول و آروم به آغوش کشیدمش... دلم لک زده بود واسه بغل کردنش... + سلام استاد... چطوری؟ جواب نداد... از خودم جداش کردم... نگاهم بینشون جا‌به‌جا شد... چشماشون دودو می‌زد... نگرانی توی چهرشون پیدا بود... لبخندم خشک شد... استرس گرفتم... با نگرانی گفتم: چیزی شده؟ رسول سرش رو پایین انداخت... داشتم سکته می‌کردم... رو کردم به آقای‌عبدی و گفتم: آقا... میشه بگین چی شده؟ هیچ‌کدوم چیزی نمی‌گفتن... با دستای لرزونم بازوهای رسول رو گرفتم و با استرس گفتم: رسول توروخدا بگو چی شده... سرش رو آروم بالا آورد و گفت: آقا... راستش... همسرتون... عطیه... خدایا عطیه نه... خدایا تو رو به بزرگیت قسم عطیه نه... قلبم داشت از سینم می‌زد بیرون! از شدت نگرانی صدام بالا رفت... + عطیه چییییی؟؟؟ باورم نمی‌شد... این همه اتفاق، اونم توی همین چند روزی که من نبودم... بعد از خداحافظی تماس رو قطع کردم... دلم طاقت نمی‌آورد... باید می‌رفتم سایت... فوری حاضر شدم... سوییچ ماشین رو از رضا گرفتم و بعد از خداحافظی با بقیه، سوار شدم... یه ماشین سر کوچه بود و راه رو بسته بود... نگاهی به ساعتم انداختم... چند دقیقه‌ای گذشت و از راننده خبری نشد... کلافه شدم و چندباری بوق زدم که یه آقای‌جوون از یکی از خونه‌ها بیرون اومدم و پشت‌سرشون هم یه خانم اومدن... چشمام چهارتا شد... باورم نمی‌شد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: زندگی در دل «عشق» پنهان شده است... حکایتِ دیروز و امروز و فردا که نیست! زندگی از عزل با «عشق» همراه شده است... کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" - بهش بگین حال عطیه بد شده... داریم می‌بریمش بیمارستان، سریع خودشو برسونه... + بله بله، چشم... فقط... آدرس بیمارستان رو لطف می‌کنید؟ - میگم دخترم بفرسته... فقط حتماً بهش بگی‌ها پسرم..! + چشم، خیالتون راحت.. - خدا خیرت بده مادر... + ممنون، خداحافظ... - خدانگهدار... گوشی رو قطع کردم که بلافاصله سعید گفت: چی شده؟ نفسی گرفتم و همه‌چیز رو گفتم... - ای وای... + الان چیکار کنیم سعید؟ کمی فکر کرد و بعد زد روی شونم... - دنبالم بیا... کاری که گفت رو انجام دادم... داشت می‌رفت سمت اتاق آقای‌عبدی.. حرف‌های من و سعید که تموم شد، آقای‌عبدی بلند شدن و گفتن: سعید تو برگرد سرِکارت، رسول تو بمون... سعید چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت... آقای‌عبدی رو به من گفتن: تو گوشی محمد رو از رضا گرفتی و روشنش کردی؟ سرم رو پایین انداختم و با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: ب..بله آقا... راستش... با خودم گفتم... حتماً خانواده‌اش باهاش تماس می‌گیرن و... وقتی جواب نده، نگران میشن... گفتم اگه من جواب بدم، میگم که... مأموریته، یا گوشیش رو پیش من جا گذاشته... اینطوری حداقل کمتر نگرانش میشن... صداشون رو نشنیدم... آروم و با ترس سرم رو بالا آوردم که با دیدن لبخندشون، همه ترسم توی یه لحظه از بین رفت و خیالم راحت شد... - خوشحالم که بچه‌های تیمِ محمد، مثل خودش بامعرفتن و هواشو دارن... اینبار از خجالت سرم پایین بود... + ممنون آقا، وظیفه‌مونه... سرم رو بلند کردم که با همون لبخند سر تکون دادن و بعد گفتن: باید به محمد خبر بدیم، با من بیا... + چشم آقا... در رو باز کردم و بعد از خروج آقای‌عبدی از اتاق، خودم هم بیرون رفتم و در رو بستم... صدای پیامک گوشی محمد اومد... آدرس بیمارستان بود... رفتیم طرف بازداشتگاه... خدا به آقا‌محمد صبر بده... توی بدترین شرایطه و کاری از دست هیچ‌کس واسش ساخته نیست؛ اونم محمدی که همیشه به هممون کمک کرده و حق برادریش رو اَدا کرده... آهی کشیدم و نگاهی به سیستم انداختم که صدای زنگ گوشیم اومد... از جیبم بیرون آوردم... اسمِ «گلِ‌نرگسم♥️» روی صفحه خودنمایی می‌کرد... لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم... + سلاااممم خانمِ‌خونه، خانم‌پرستار... ریز خندید و گفت: سلام آقاپلیسه، احوال شما؟ + بد نیستم... شما خوبی؟ - خوبم، شکر... چیزی شده؟ لبخند زورکی‌ای زدم... + نه عزیزم، درگیر کارم... - آها... می‌خوای بیای خونه استراحت کنی؟ چینی به پیشونیم دادم و گفتم: مگه الان خونه‌ای؟ - آره... سارا بخاطر وضعیتش دیگه نمیاد منم حوصلم سر میره... امروز زود اومدم... یادم افتاد دارم دایی میشم... لبخند کم‌رنگی کنج لبم نشست... + الهی قربون جفتتون برم، خب می‌رفتی خونه‌ی رسول و سارا... رسول هم اینجاست، سارا تنهاعه... - این یعنی نمیای؟ نفسم رو سنگین بیرون دادم... + ببخشید خانومم... کارا زیاده این‌روزا... - باشه.. نهار پخته بودم... می‌زارم یخچال، بعد میرم... تکیه‌م رو از صندلی برداشتم و آروم گفتم: نرگس‌جان، ناراحت شدی؟ نفسی عمیق کشید... - نه... ناراحت چرا؟ اگه می‌تونستی میومدی دیگه... + قول میدم همین روزا بیام خونه؛ تو فقط از من ناراحت نباش بانو... تک خنده‌ای کرد و کشدار گفت: چشششم آقا‌پلیسه... خندیدم و گفتم: چشمت سلامت... مواظب خودت باش خانم‌پرستار... با اینکه چهره‌اش رو نمی‌دیدم، اما حس می‌کردم از اون لبخند‌های قشنگه‌ش زده... - تو هم همین‌طور... یا‌علی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم و به کارم مشغول شدم... صدایی که شنیدم، شبیه صدای محمد بود و بلافاصله بعدش هم صدای داد رسول اومد... طاقت نیاوردم و چند ضربه به در زدم... چند لحظه گذشت که رضا در رو باز کرد... - جانم؟ با لحن پر استرسی گفتم: صدای آقا‌محمد بود؟ چی شده؟ رسول چرا داد زد؟ - آروم باش داوود... کلافه گفتم: چی شده؟ رضا خواست چیزی بگه که امیرحسین اومد و رو بهش گفت: رضا‌جان تو هستی دیگه؟ من باید برم جایی... رضا سر تکون داد و در جواب گفت: آره، شیفتم... درمونده گفتم: امیر توروخدا تو یه چیزی بگو... چی شده؟ لبخند آرامش‌بخشی زد... ~ نگران نباش، آقا‌محمد و رسول خوبن... فقط... تند پرسیدم: فقط چی؟ نفسش رو بیرون داد و با ناراحتی گفت: خانم آقا‌محمد حالشون بد شده، قراره شد من و رسول همراه آقا‌محمد بریم بیمارستان... + ای وای... از چهره رضا خوندم که اونم مثل من ناراحت شده... مکثی کردم و گفتم: دمت گرم، پس زودتر برو... سر تکون داد و گفت: فعلآ خداحافظ... رفتنش رو با چشم دنبال کردم... بالاخره رسول به حرف اومد و گفت: مادرتون زنگ زدن... گفتن... گفتن حال عطیه‌خانم بد شده، بردنشون بیمارستان... انگار یه سطل آبِ‌یخ روم خالی کردن... + یافاطمه‌ی‌زهرا... ماتم برده بود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
یهو پهلوم تیر کشید و سرم به طرز عجیبی درد گرفت..! واسه چندمین‌بار توی ناحیه قفسه‌سینم، احساس سنگینی و درد کردم... دستم رو به میز تکیه دادم و آخِ کوچیکی گفتم... چشمام رو روی هم فشردم... صدای رسول به گوشم خورد که تقریباً داد زد: محمد... محمد چه شد؟ آروم چشمام رو باز کردم... رسول مثل همیشه کنارم بود... نگرانی توی چهره‌اش موج می‌زد... بازوم رو گرفت، کمکم کرد و آروم نشستم روی صندلی... رفت پشت سرم و شروع به ماساژ دادن شونه‌هام کرد... آقای عبدی یه لیوان آب برام ریختن و دادن دستم... به زور و اصرارشون یکم ازش خوردم... آقای‌عبدی: خوبی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: اَ...الان... حالش چطوره؟ رسول جلوم زانو زد و جواب داد: نمی‌دونم آقا‌محمد... حاج‌خانم فقط گفتن حالشون بد شده... رو به آقای‌عبدی گفتم: آقا... میشه لطفا برم؟ فقط چند ساعت... نمی‌دونم چی توی چشمام دیدن که نفس عمیقی کشیدن و گفتن: باشه... چند ساعت ایرادی نداره... + دستبند... با این حرفم، رسول سرش رو پایین انداخت... حس کردم بغض کرد... آقای‌عبدی دست روی شونه‌م گذاشتن و لبخند تلخی زدن... ~ نیازی نیست... انگار که چیزی یادشون افتاده باشه، دوباره جدی شدن و گفتن: فقط قبل از رفتن باید تعهد بدی! سرم رو تکون دادم... با کلی صحبت و توضیحِ خودم و آقای‌عبدی، قرار شد واسه چهار‌ساعت مرخصی بدن... بعد از کلی امضا و تعهد، همراهِ رسول و امیرحسین سوار ماشین شدیم و رفتیم طرفه آدرسی که فاطمه برای موبایل من فرستاده بود... رسول عقب نشسته بود و امیرحسین رانندگی می‌کرد... دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید.. + ا‌میرحسین‌جان یکم سریع‌تر برو... - چشم آقا... رسول که انگار فهمیده بود دلم آشوبه گفت: آقا‌محمد نگران نباشید... خدا بزرگه... چیزی نیست ان‌شاءالله... از توی آینه نگاهی بهش انداختم و واسه راحتی خیالش لبخند کم‌رنگی زدم... هزارتا نذر و نیاز کردم که حال عطیه خوب باشه و اتفاقی براش نیوفته... برای دخترم هم دعا کردم... مثل همیشه، به خانم‌فاطمه‌زهراۜ متوسل شدم که همیشه کمکم کردن... یا‌زهرا، شما رو به حسین‌ِتون قسم میدم، مراقب همسرم و دخترم باشین... بالاخره رسیدیم... آقای جواد کرمی، همکار سابق... قبل از اینکه بیایم تهران و انتقالی بگیرم، هر دو توی یه بخش کار می‌کردیم... هنوز توی شُک بودم، اما با صدای برخورد چیزی به شیشه، رشته افکارم پاره شد... چرخیدم سمت چپ که خانم همسایه رو دیدم... همون خانمی که منو برای پسرشون... وای... یعنی... خدای من... سریع به خودم اومدم و از ماشین پیاده شدم... آقای‌کرمی پشت فرمون بودن و ماشینشون رو جابه‌جا می‌کردن... حدس زدم هنوز متوجه من نشده باشن... حاج‌خانم با خوش‌رویی گفت: سلام عزیزم... از افکارم دست کشیدم... به زور لبخندی زدم و جوابشون رو دادم که دستم رو گرفتن و ادامه دادن: ببخش توروخدا معطل شدی... تقصیر من شد صداش زدم... بعد چرخیدن طرف ماشین آقاجواد و با لبخند گفتن: تنها پسرمه و عصای دستم... همون لحظه آقای‌کرمی از ماشینشون پیاده شدن و اومدن طرف ما... نگاهشون که به من افتاد، تعجب کردن و مثل خودم سر به زیر سلامی کردن که جوابشون رو دادم... بدون اینکه سرشون رو بالا بیارن گفتن: ببخشید اگه معطل شدین، معذرت می‌خوام، فراموش کردم ماشین بدجا پارکه... نفس راحتی کشیدم و توی دلم خداروشکر کردم که چیزی به روی خودشون نیاوردن... همون‌طور سر به زیر، با کم‌ترین صدای ممکن گفتم: خواهش می‌کنم، خدا ببخشه، بااجازه... حاج‌خانم گفتن: خدا به همراهت دخترم... - بازم ببخشید، خداحافظ... فوری سوار ماشین شدم و رفتم طرف سایت... توی راه مدام به اتفاقات اخیر فکر می‌کردم و بیشتر به امروز... خدایا این چه حکمتیه؟ باید چیکار کنم؟ نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم: خدایا خودت مثل همیشه همه‌چیز رو درست کن، الهی آمین... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: سرنوشت من... از همان آغاز... پیچیده در عشق و خلاصه در عاشقی بود... عشقِ من... همیشه و هر جا... برای تو و به نام مجنونِ‌تنها بود... کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" از ماشین پیاده شدیم... رو کردم به بچه‌ها و گفتم: کدومتون همراهم میاد؟ رسول نگاهی به امیرحسین انداخت... لبخند کم‌رنگی زد و رو به من گفت: آقا شما خودتون برید، ما همین‌جا منتظرتون می‌مونیم... با بهت گفتم: یعنی چی؟ تنها برم؟ اینبار امیرحسین گفت: آقا‌محمد، آقای‌عبدی به شما اعتماد دارن که اجازه دادن بیاید اینجا، اون‌وقت ما اعتماد نکنیم؟ لبخند محوی زدم و گفتم: دمتون گرم، زود برمی‌گردم... وارد سالن بیمارستان شدم... نگاهی به اطراف انداختم که فاطمه رو کنار پذیرش دیدم... خواستم برم سمتش که چشمم خورد به عزیز... کمی دورتر دنبال یه تخت قدم برمی‌داشت... دویدم سمتش... درد و تنگی‌نفس، اَمونمو بریده بود... اما اهمیتی نمی‌دادم... هر چی بهش نزدیک‌تر می‌شدم، قدم‌هام سست‌تر می‌شد و نگرانیم بیشتر... بالاخره رسیدم بهش... همسر من... همه زندگی من روی اون تخت، بی‌حال افتاده بود... ماسک‌اکسیژنی که روی صورتش بود، آتیش زد به دلم... لبه‌ی تخت رو گرفتم و دنبالشون راه افتادم... سلامی به عزیز دادم و جوابم رو داد... عطیه رنگ به رو نداشت... بمیرم... چند بار صداش زدم... + عطیه؟ عطیه‌خانم؟ عطیه‌جانم؟! آروم چشماش رو باز کرد... لبخند بی‌جونی زد و گفت: م‍..مح‍..مد... بالا..خره... او..مدی...؟! بغض بدی به گلوم چنگ می‌زد... طاقت نداشتم توی این حال ببینمش... صدام بدجور می‌لرزید... + آره عزیزم... تا آخرشم کنارت می‌مونم... اصلا نگران نباش... طاقت بیار... الان همه چی به خوبی تموم میشه... زهرا به دنیا میاد... باهم بزرگش می‌کنیم... واسش اسباب‌بازی می‌خریم... براش خواهر برادر میاریم که تنها نباشه... اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بودن... - مح‍...مد... + جانم دورت بگردم؟ بمیرم واسش که نفس‌نفس می‌زد... حاضر بودم نفس و جونمو بدم که زود حالش خوب بشه و درد نکشه... ماسک‌اکسیژن رو آروم پایین آورد... نفسی گرفت و گفت: اگه... بر..نگش‍..تم... مُرا..قب... زه‍..رام... باش... قلبم آتیش گرفت از این حرفش... + عطیه نگو این‌طوری! عه... چیزی نشده که فدات بشم... خوب میشی... بخدا خوب میشی... - ن‍..نذار... نبود... مادر... رو... توی... زن‍..دگیش... حس... کنه... بهش... بگو... خی‍..لی... دوسش... دارم... اشکام رو پاک کردم و با همون صدای لرزون و گرفته گفتم: عطیه از این حرفا بزنی حلالت نمی‌کنم! عزیز با چشمای اشکیش گفت: نترس مادر... بسپار به همونی که این هدیه رو بهتون داده... رسیدیم جلوی در اتاق‌عمل... دیگه نمی‌تونستم از این جلوتر برم... عطیه لحظه‌ی آخر نگاهم کرد و گفت: مح‍...مد... یادت... نره... چی... گفتما... راس‍..تی... حوا..ست... باشه... خی‍..لی... دستم رو بالا آوردم... لبخند تلخی زدم و آروم گفتم: حواسم هست... خیلی بیشتر از خیلی... حواست باشه، حواسم هست... این رمز بین من و عطیه بود... روز عقدمون قرار گذاشتیم اگه به هر دلیلی نتونستیم بگیم دوست دارم، بگیم حواست باشه و حواسم هست... عزیز اومد طرفم و گفت: برو پذیرش پیش فاطمه رضایت نامه رو امضا کن... باید سریع‌تر عملش کنن... فوری رفتم طرف پذیرش... نزدیک به سه‌ساعت گذشته بود... نگران بودم.. می‌ترسیدم... از اینکه چهار ساعت تموم شه و من نتونم همسر و دخترم رو ببینم... از اینکه شرمندشون بشم.. از اینکه... خدایا... کمکم کن... نذار شرمندگی بمونه برام... فکر و خیال ولم نمی‌کرد.. رفتم طرف عزیز و گفتم: عزیز مگه زایمان فاطمه فقط یک‌ساعت طول نکشید؟ چرا انقدر طولانی شده؟ اصلا... اصلا الان که تازه اواخر ماه شِشُمه... هنوز خیلی زود بود... - بد به دلت راه نده مادر... چون زودتر وقتش رسیده، طول می‌کشه... فاطمه هم دنباله‌ی حرف عزیز رو گرفت و گفت: به خدا توکل کن داداش... هر چی می‌گذشت، دلهرم بیشتر می‌شد... چند دقیقه که گذشت طاقتم سر اومد! بلند شدم و رفتم طرف در اتاق‌عمل که باز شد و دکتر اومد بیرون... با نگرانی و لرزشی که توی صدام بود گفتم: خانم‌دکتر... همسرم... حالش چطوره؟ همون‌طور که ماسکش رو درمیاورد گفت: خوشبختانه عمل موفقیت‌آمیز بود... هم مادر... هم بچه... هر دو سالمن... لبخند پررنگی زدم... نفس راحتی کشیدم و زیرلب گفتم: خداروشکر... بعد رو کردم به دکتر و گفتم: می‌تونم ببینمشون؟ + بله... چند دقیقه دیگه منتقل میشن بخش... البته خانمتون فعلا بی‌هوشن... تشکری کردم و دکتر رفت... انگار توی چهره‌اش اضطراب بود، اما افکار منفی رو پس زدم و با خودم گفتم اگه اتفاقی افتاده باشه دکتر میگه... چند دقیقه بعد، یه پرستار تخت کوچیکی رو بیرون آورد... رفتم طرفش... پرستار تخت رو متوقف کرد... باورم نمی‌شد... دختر من، زهرای من... چقدر ناز و معصوم بود... چقدر کوچولو و ریزه میزه بود... بینیش و لباش عینِ عطیه بود... همون پتوی صورتی رنگی که براش گرفته
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
بودیم رو دورش پیچیده بودن... خواب بود... لبخند پررنگی زدم... اشک توی چشمام جمع شده بود... داشتم بهترین لحظات زندگیم رو سپری می‌کردم... دور دستش یه نوارِکاغذی بود و روش مشخصاتش رو نوشته بودن... عزیز و فاطمه نزدیک‌تر اومدن... عزیز: الهی دورت بگردم... چشمم کف پات مادر... چقدر ماهی تو... سرش رو بالا گرفت و رو به من با لبخند گفت: مبارک باشه پسرم... ان شاءالله زیر سایه‌ی پدر و مادر بزرگ بشه و فرزند صالحی باشه، ان‌شاءالله مثل پدرش توی راه امام‌زمان قدم برداره... + ممنون عزیز... فاطمه: عمه فدات بشه که انقدر نازی... ماشاالله... تبریک میگم داداش... ان شاءالله سایه‌ی پدر و مادر همیشه بالای سرش باشه... از فاطمه هم تشکر کردم. تخت عطیه رو هم آوردن و رفتیم سمت بخش... رو به فاطمه گفتم: به پروانه‌خانم خبر دادید؟ - آره، گفتن امروز حتماً میان... پروانه‌خانم مادر عطیه بود... یادمه وقتی رفتیم خواستگاری، اولش مخالفت کردن، اما وقتی دیدن عطیه راضیه، ایشون هم به ازدواجمون رضایت دادن... نفسم رو بیرون دادم و از افکارم دست کشیدم... بچه‌ها واسه اینکه کسی شک نکنه، داخل نیومده بودن و بیرون منتظرم بودن... عطیه هنوز خواب بود... نگاهی به صورت آروم و معصومش انداختم و بعد نگاهم رو به زهرا کوچولوم دادم... دخترم چقدر ناز توی بغلم خوابیده بود... لبخند محوی زدم... پیشونیش رو بوسیدم و واسه اینکه عطیه بیدار نشه، با صدای آرومی گفتم: دخترم... بابایی... بیدار شو دیگه... ببین بابا چقدر ذوق داره چشمای خوشگلتو ببینه... همون لحظه حس کردم پلک عطیه لرزید! آروم‌آروم چشماش رو باز کرد... + عطیه‌جان... نگام کرد... دلم تنگ شده بود واسه نگاهش... لبخند کم‌رنگی زدم... + خوبی خانومم؟ درد نداری؟ چشماش رو باز و بسته کرد و گفت: خوبم... محمد؟ + جانِ محمد؟ - زهرا... بلند شدم و دخترکمون رو کنارش گذاشتم که بیدار شد... + عه... تا دید مامانش بیدار شده، چشماشو باز کرد ناقلا... هر دو خندیدیم... عطیه نگاهش بین من و زهرا جا‌به‌جا شد و گفت: خداروشکر چشماش شبیه توعه... نگاهی به چشمای معصوم و قشنگش انداختم و لبخند پررنگی زدم... + لب و بینیش هم شبیه توعه... فقط اگه چشماش هم شبیه مامانش می‌شد..... - محمد... من دوست داشتم چشماش شبیه تو بشه که هر وقت بهشون نگاه می‌کنم، یاد تو بیفتم... خداروشکر از این نظر شبیه توعه... + بله شما درست می‌فرمایید؛ اما من چشمای مامانشو بیشتر دوست دارم.. عطیه لپاش گل انداخت... خودمم یکم خجالت کشیدم.. ولی کم نیاوردم و گفتم: به قول شاعر... همین چشمانِ‌سیاهت بود، که دل دیوانه‌ام را با خودش برد... عطیه با لبخند گفت: چه قشنگ... خودت گفتی، مگه نه؟ + آممم، راستش آره، خودم گفتم... - محمد من عاشق همین احساساتی شدناتم... لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: مخلصیم بانو... نمی‌دونم چرا یهو یاد وضعیت فعلیم افتادم و دلم گرفت... خدایا... حکمتت رو شکر... الان... توی این وضعیت باید زن و بچمو ببینم؟ ولی بازم شکرت... می‌دونم که هوامو داری و کمکم می‌کنی... اگه گرفتار بشیم، بهمون صبرشم میدی... مثل همیشه به خودت توکل می‌کنم... اینبار دیگه حتی نمی‌تونستم بغضم رو قورت بدم؛ فقط می‌تونستم جلوش رو بگیرم که یه وقت نشکنه... عطیه مثل همیشه متوجه‌ی حالم شد که گفت: محمد خوبی؟ نگاهم رو از زهرا گرفتم و به عطیه دادم... با همون لبخند جواب دادم: آره... همسرم و دخترم... فرشته‌های زندگیم... تمام داشته‌هام... کنارَمَن... مگه میشه بد باشم؟! - ولی... بغض کردیا... خنده‌ای کوتاه کردم و گفتم: از خوشحالیه دیگه... اصلا... یه حالی دارم... نمی‌تونم برات توصیفش کنم... با نگاه مهربون و لبخند زیباش گفت: نمی‌خوای توی گوش دخترت اذان بگی؟ + پس پدرت؟ امروز میان... - می‌دونم، اما من دوست دارم باباش براش اذان بگه، البته اگه خودت بخوای! + معلومه که می‌خوام، با کمال میل... آروم زهرا رو بغل کردم... سرم رو بهش نزدیک‌تر کردم... عطر تنش، بهم روحیه داد... چشمام رو بستم... بسم‌الله گفتم و کنار گوش راستش، آروم زمزمه کردم... + الله اکبر.... اقامه رو هم توی گوشش خوندم و بعد با لحنی که غم و شادیش با هم ترکیب شده بود اسمش رو صدا زدم... + زهرا‌خانم... هدیه‌ی حضرت مادر... توی تمام مدتی که اذان و اقامه رو براش می‌خوندم، چشمای قشنگش رو بسته بود و با لبخند کم‌رنگ و نازی، با دقت گوش می‌داد... من و عطیه، با لبخندی که هزارتا دلیل براش داشتیم، به فرشته زندگیمون نگاه کردیم... چند لحظه بعد، عزیز و فاطمه هم اومدن توی اتاق... هر چقدر به وقت رفتن نزدیک‌تر می‌شدم، حالم بدتر می‌شد... نگاهی به ساعت انداختم... ای وای... نیم ساعت پیش باید می‌رفتم... انقدر درگیر شدم که زمان از دستم در رفت... تا همین الانشم خیلی دیر شده... پس چرا بچه‌ها نیومدن دنبالم؟ الهی بمیرم، حتماً دلشون نیومده و نتونستن... چاره‌ای نیست... باید زودتر برم... واسه بچه‌ها مسئولیت داره... رو به
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
بودیم رو دورش پیچیده بودن... خواب بود... لبخند پررنگی زدم... اشک توی چشمام جمع شده بود... داشتم بهت
همه گفتم: ببخشید... من... باید برم... فاطمه با تعجب و دلخوری گفت: وا... داداش... توی این وضعیت می‌خوای ول کنی بری؟ + بخدا دست من نیست... وگرنه می‌موندم... عزیز با ناراحتی گفت: یعنی نیم‌ساعت هم نمیشه بمونی پسرم؟ + نه مادر، تا همین الانشم خیلی دیرم شده... رفتم کنار تخت عطیه... دستام رو روی میله‌ی تخت گذاشتم... خم شدم سمت عطیه و آروم گفتم: ببخشید... می‌دونم الان باید کنارت بمونم... ولی... ولی خودتم می‌دونی که نمی‌تونم... + این چه حرفیه محمد‌جان؟ من این حس مسئولیت‌پذیریت رو همیشه تحسین می‌کنم... شرمنده شدم... سرم رو پایین انداختم و آروم، با لحن غمگینی گفتم: آره، اما مسئولیت زن و بچمم با خودمه... - چیزی گفتی؟ هول شدم و گفتم: نه نه... - پس تا بیشتر از این دیرت نشده، برو به کارت برس... نگران من و زهرا هم نباش... لبخندی کنج لبم نشست... آروم گفتم: ممنون که همیشه سنگ‌صبورمی عطیه‌جانم، خیلی دوست دارم... با لبخند، سر تکون داد... واسه آخرین‌بار به زهرا نگاه کردم... نتونستم تحمل کنم... دست نرم و کوچیکش رو گرفتم و بوسیدم... توی عالم خواب، انگشتم رو توی دستش گرفت و فشار داد... لبخندریزی روی لبای کوچولو و خوش‌رنگش نقش بست... قند توی دلم آب شد... فاطمه به شوخی گفت: اوه‌اوه... از همین الان معلومه بدجور باباییه... خدا به دادت برسه عطیه... همه خندیدیم... اما چه خنده‌ای؟ به قول معروف، خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیز‌تر است... عزیز با محبت نگام کرد و با لبخند زیبایی گفت: قدیما می‌گفتن هر وقت نوزاد توی خواب لبخند بزنه، فرشته‌ها دارن باهاش بازی می‌کنن... لبخند کم‌رنگی زدم... به سختی ازشون دل کندم و از اتاق بیرون اومدم... بغض داشت خفه‌ام می‌کرد! سرم رو به در تکیه دادم و دستی به گلوم کشیدم... یکم که بهتر شدم، رفتم طرف در خروجی که صدایی از پشت سرم شنیدم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" آروم و بااحتیاط از پله‌ها بالا رفتم... تقریبا سه‌ماه مونده تا زمینی شدن زهرا... حالم زیاد خوب نبود... حالت‌تهوع و تنگی‌نفس داشتم... دکتر گفته بود طبیعیه... استرس و فکر و خیال هم که اصلأ رهام نمی‌کرد... خیلی نگران محمد بودم... دلم براش تنگ شده بود، دوست داشتم الان کنارم باشه و با حرفاش آرومم کنه، ولی حیف که نیست... نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه... شیر‌آب رو باز کردم و لیوان رو از آب پر کردم... یهو لیوان از دستم افتاد و هزارتیکه شد... خم شدم تا تیکه‌های بزرگ رو بردارم... خواستم صاف بایستم که درد بدی توی دلم پیچید و همزمان کمرم تیر کشید! جیغ‌خفه‌ای کشیدم و به سختی ایستادم... دستم رو به کمرم تکیه دادم و دست دیگه‌م رو به دیوار گرفتم... از آشپزخونه بیرون اومدم که چشمام سیاهی رفت و افتادم... از درد، جیغِ‌بلندی کشیدم... انگار کوچولوم عجله داشت و می‌خواست زودتر به دنیا بیاد... با صدای باز شدن در اتاق، به سختی سرم رو بالا گرفتم... عزیز و فاطمه هراسون به سمتم اومدن و کنارم نشستن... عزیز با نگرانی گفت: یا‌حسین... عطیه مادر... چی شدی؟ فاطمه: یا‌خدا... عطیه‌جان... نکنه..... توان جواب دادن نداشتم... یهو فاطمه با نگرانی و ذوق گفت: فکر کنم وقتشه... عزیز: آخه هنوز که زوده... فاطمه ریز خندید و با همون نگرانی‌ای که توی صداش پیدا بود گفت: عشق‌عمه عجله داره... + آیییی... فاطمه: وای ببخشید... عزیز شما کمکش کنید آماده بشه، منم میرم بچه‌ها رو می‌سپارم به همسایه و ماشین رو آماده می‌کنم... عزیز سر تکون داد و فاطمه رفت... از درد به خودم می‌پیچیدم... عزیز دستم رو گرفت و آروم بلند شدم... با کمک عزیز، حاضر شدم و چادرم رو سرم کردم... چشمام تار می‌دید... از پله‌ها پایین رفتیم... نشستیم توی ماشین... فاطمه سریع ماشین رو روشن کرد و رفت طرف بیمارستان... عزیز شماره محمد رو گرفت، اما انگار یه نفر دیگه جواب داد... حالم اصلا خوب نبود و دردم شدت گرفته بود... دست عزیز رو محکم فشار می‌دادم... چشمام رو بسته بود و لبم رو مدام گاز می می‌گرفتم... + ع‍...عزیززز... با همون صدای نگرانش گفت: جانم؟ + د..دا..رم... می‍..میرم... بغلم کرد، سرم رو گذاشت روی شونه‌ش و گفت: نگو دخترم، تحمل کن مادر... فاطمه از توی آینه نگاهی بهم انداخت... ~ طاقت بیار عزیزم، الان می‌رسیم... نفسم بالا نمیومد... با هر تکون ماشین، از شدت درد جیغ می‌زدم... حس می‌کردم الانه که از درد بی‌هوش بشم... بالاخره رسیدیم بیمارستان... همش نگران بودم که نکنه قبل از عمل، محمد رو نبینم و واسه همیشه دیر بشه، اما خداروشکر به موقع رسید و تونستم ببینمش... بعد از ورود به اتاق‌عمل، کم‌کم پلکام روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم... چشمام رو که باز کردم، محمد بالای سرم بود... خوشحال بودم که چشمای زهرا مثل باباشه و تیله‌ای... اینجوری هر وقت محمد ازم دور بود و دلتنگش می‌شدم، با نگاه کردن به چشمای دخترمون این دلتنگی تا حدودی برطرف می‌شد... تقریباً ۱۵دقیقه‌ای از رفتن محمد گذشته بود، که عزیز و فاطمه هم از اتاق بیرون رفتن تا استراحت کنم... فکرم درگیر محمد بود... خودش چیزی نگفت، اما من مثل همیشه همه‌چیز رو از چشمای ناآرومش خوندم... مطمئنم یه چیزی داشت اذیتش می‌کرد که انقدر بهم ریخته بود... حالش خوب نبود و فقط به خاطر ماها به روی خودش نمی‌آورد... این عادتش بود که همیشه همه‌چیز رو می‌ریخت توی خودش و به هیچ‌کس هیچی نمی‌گفت... خدایا خودت مراقبش باش، هواشو داشته باش... با صدای باز شدن در، رشته افکارم پاره شد... سرم رو چرخوندم طرف در... دکتر همراه یه پرستار وارد اتاق شدن... عزیز کنار در ایستاده بود و با تسبیح فیروزه‌ای رنگش زیرلب ذکر می‌گفت... نگرانی توی چهره‌اش کاملاً پیدا بود... فاطمه رو ندیدم، حدس زدم رفته باشه خونه... دکتر با لبخند اومد و کنار تختم ایستاد... - مامان‌مهربون ما چطوره؟ لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: خوبم، ممنون... - درد که نداری؟ سرم رو به علامت نه تکون دادم... - الحمدالله... بعد ازچک کردن وضعیتم گفت: خب خداروشکر همه‌چیز خوبه، خودت ان‌شاءالله فردا مرخصی، اما... ضربان قلبم بالا رفت... تند گفتم: اما چی؟؟؟ نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: دختر کوچولوت فعلاً باید اینجا بمونه و تحت‌نظر باشه! دلم هوری ریخت... دستام رو تکیه‌گاه کردم و نیم‌خیز شدم تا بشینم که درد بدی توی دلم پیچید... چشمام رو بستم و لب گزیدم... دکتر دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: آروم باش عزیزم، تو باید استراحت کنی... با بغض گفتم: چرا... چرا باید تحت‌نظر باشه؟ مگه... حالش خوب نیست؟ - چون یکم زود به دنیا اومده، باید یه مدت توی دستگاه باشه تا حالش خوبِ‌خوب بشه! به پرستار اشاره کرد و اونم زهرا رو از روی تختش
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
برداشت و آروم توی بغلم گذاشت... دکتر گفت: بهش شیر بده، بعد می‌فرستم بیان دنبالش... نگرانش هم نباش، تا زمانی که اینجاست، می‌تونی بیای و ببینیش.. با همون بغض سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفتن... نگاهم رو به زهرا دادم... دستای کوچولوش رو گرفتم و بوسیدم.. تب داشت... محو صورت ماهش شدم.. کاش الان محمد بود... چقدر دلم می‌خواست چشماش رو باز کنه تا بتونم محمدو توی چشماش ببینم... دیگه نتونستم طاقت بیارم... بغضم ترکید و اشکام جاری شد... عزیز هراسون وارد اتاق شد و اومد طرفم... سرم رو بوسید و گفت: دورت بگردم مادر... گریه نکن... نه واسه خودت خوبه، نه واسه این بچه... با هق‌هق گفتم: عزیز اگه... اگه زبونم لال... طوریش بشه، من جوابِ... محمدو... چی بدم؟ - خدا نکنه... بسپارش به خدا و صاحب اسمش دخترم... توی دلم گفتم: یازهرا... دخترم رو به شما می‌سپارم... خودتون حافظش باشید... شما رو به زینب‌ِتون قسم میدم، دخترم رو بهم ببخشید... زهرا آروم توی بغلم خوابیده بود... لبخند تلخی زدم... پرستار وارد اتاق شد... جلوتر اومد، لبخندی زد و با لحن بچگونه‌ای گفت: مامانی، اجازه هست برم؟ دوباره بغض به گلوم چنگ زد، اما خودم رو کنترل کردم... هر چند که سخت بود... خیلی سخت... آخه من که محمد نبودم، من عطیه بودم..! یه زن احساساتی که حالا مادر شده بود و می‌خواستن بچه‌ش رو، پاره‌ٔتنش رو ازش جدا کنن تا بتونه توی این دنیا بمونه، غافل از اینکه این بچه توی نبود پدرش تنها دلخوشیه منه و دلیل نفس‌کشیدنم... زهرا رو به خودم نزدیک‌تر کردم و بوسه‌ای به گونش زدم... عطرش مَستَم کرد... توی گوشش آیت‌الکرسی رو زمزمه کردم و در آخر هم با صدای بغض‌آلودی، به آرومی لب زدم: «فَاللَّهُ‌‌خَیْرٌ‌حَافِظاً‌وَ‌هُوَ‌أَرْحَمُ‌الرَّاحِمِینَ‌...» پرستار دخترم رو ازم گرفت و روی تخت کوچیکش گذاشت... بعد هم تخت رو به حرکت درآورد و از اتاق بیرون رفت... به آغوش عزیز پناه بردم و باز هم مجوز باریدن اشکام صادر شد... چند دقیقه که گذشت، دکتر اومد توی اتاق... با دیدن وضعیتم، یه آرام‌بخش به سرمم تزریق کرد... شاید فقط خواب می‌تونست فقط کمی آرومم کنه... کم‌کم چشمام روی هم رفت و خوابم برد... - آقای‌حسنی صبر کنید... چرخیدم عقب که با دکترِ عطیه مواجه شدم... نزدیک‌تر اومدن و گفتن: باید در مورد یه موضوعِ مهم باهاتون صحبت کنم! از استرس ضربان قلبم بالا رفت... + چیزی شده؟ - عرض می‌کنم... پشت سر دکتر، وارد اتاقشون شدم و در رو بستم... نشستن پشت میزشون... به من اشاره کردن و گفتن: بفرمایید بشینید... آروم نشستم روی صندلی... نفس عمیقی کشیدن... - ببینید آقای‌حسنی... همسر شما... شرایطش خیلی حاد بود..! البته خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت و الان هم حالش خوبه؛ ولی... با نگرانی گفتم: ولی چی؟ - خب... بچه تقریبا سه‌ماه زودتر به دنیا اومده... برای همین... متأسفانه... حالش زیاد خوب نیست... ریه‌هاش ناقصه، تنفسش مشکل داره و... ممکنه که... نتونه دووم بیاره... تنم یخ کرد... ناباورانه لب زدم: ی‍...یعنی چی خانم‌دکتر؟ - متأسفم... اما... احتمال زنده موندنش، خیلی کمه... دیگه هیچ صدایی رو نمی‌شنیدم... توی شوک بودم و نمی‌خواستم باور کنم... نه... امکان نداره... زهرای من می‌مونه... میشه سنگ صبور من و عطیه... میشه عصای دستمون... میشه همه زندگیمون... من مطمئنم می‌مونه... ناخودآگاه و با پاهایی لرزون، بلند شدم و رفتم طرف در... سرم گیج رفت... چشمام رو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم... دست دیگه‌م رو به دیوار گرفتم... - آقا... آقای‌حسنی حالتون خوبه؟ آروم چشمام رو باز کردم... با کم‌ترین صدای ممکن گفتم: خوب میشه، مطمئنم... صدای دکتر از پشت سر به گوشم خورد... - ما همه تلاشمون رو می‌کنیم، توکل بر خدا... برگشتم عقب و گفتم: ممنون، می‌تونم برم؟ + بله، فقط بهتره که این مدت بیشتر کنار همسرتون باشید؛ چون ایشون هم دیر یا زود متوجه میشه و... به هر حال به کمک شما نیاز داره که بتونه با این مسئله کنار بیاد و روحیش رو از دست نده! خدایا... یه نفر باید منو آروم کنه... من چطور می‌تونم توی این شرایط به عطیه روحیه بدم و آرومش کنم؟ بغضم رو به سختی قورت دادم و گفتم: بله، با‌اجازه... سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم... اگه دوباره می‌رفتم اتاق عطیه، جدایی برام سخت‌تر می‌شد؛ پس بدون اینکه برم طرف اتاقش، به سمت در خروجی قدم برداشتم... از سالن که بیرون اومدم، حس کردم پاهام دیگه یاری نمی‌کنن... شدیداً احساس ضعف و خستگی داشتم... حتی یه لحظه هم نمی‌تونستم به حرفای دکتر فکر نکنم... یهو حس کردم زیر پام خالی شد؛ اما اینطور نبود... فقط از شدت بی‌حالی، افتاده بودم روی زانوهام... آروم سر بلند کردم که دیدم رسول و امیرحسین دوون‌دوون دارن میان سمتم... رسیدن بهم و رسول کنارم زانو زد... ترس و استرس از صدای لرزونش می‌بارید... - یا‌حسین... آقا...آقا چی شد؟ اینبار صدای امیرحسین رو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
برداشت و آروم توی بغلم گذاشت... دکتر گفت: بهش شیر بده، بعد می‌فرستم بیان دنبالش... نگرانش هم نباش، ت
شنیدم که آروم بازوم رو گرفت و گفت: می‌تونید بلند بشید؟ سرم رو تکون دادم.. رسول هم دست راستم رو گرفت... - یا‌علی... با احتیاط بلند شدم و ایستادم... - آقا بریم بیمارستان؟ حالتون خوب نیست... ~ راست میگه آقا، رنگتونم پریده... نفسام نامنظم شده بود.. + خوبم، تا همین الانم... خیلی دیر شده... زودتر بریم... براتون... مسئولیت داره... رسول کلافه و دلخور گفت: خب فدای سرتون، بریم حداقل یه معاینه بکنن، شاید نیاز باشه بستری بشین.. لبخند کم‌جونی زدم... + بچه‌ها خوبم، نگرانم نباشید... ا‌میرحسین با ناراحتی گفت: امروز هیچی نخوردین، فشارتون افتاده... بعد میگین خوبین؟ چشم غره‌ای بهش رفتم که فهمید چه گافی داده.. لبش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت.. رسول با بهت گفت: چی گفتی امیرحسین؟ چرخیدم طرفش و گفتم: رسول‌جان من یکم اذیتم، میشه بریم توی ماشین حرف بزنیم؟ بی‌حرف کمکم کرد... رسول که جلو نشسته بود، آبمیوه و کیک رو به طرفم گرفت و گفت: لطفاً تا آخرش رو بخورید... اومدم حرفی بزنم که خودش زودتر فهمید و گفت: من که خودتون می‌دونید، خیلی خوشم نمیاد.. امیرحسینم که روزه‌ست، با خیال راحت بخورید... لبخند کم‌رنگی روی لبام نقش بست... ازش گرفتم و گفتم: چشم، حالا چرا قهر می‌کنی استاد؟ صاف نشست و به جلو نگاه کرد... بدون اینکه برگرده سمتم گفت: برای اینکه اصلأ به فکر خودتون نیستید... این همه دکتر سفارش کرد، بعد شما... آروم و زیر لب لا‌اله‌الا‌اللهی گفت.. نفس عمیقی کشیدم و همون‌طور که به جلو نگاه می‌کردم گفتم: امروز دیگه رسماً پدر شدم، حیف که عموش انقدر اخمالو و بداخلاقه... یهو ا‌میرحسین ترمز گرفت که اگه دستم رو به صندلی نگرفته بودم، معلوم نبود چی می‌شد... قلبم توی دهنم می‌زد... + چته امیر؟ چرا اینجوری می‌کنی؟ هر دو بِهَم دیگه نگاه کردن و بعد به من... با لبخند و هماهنگ گفتن: مبارکه... خودشون هم از این هماهنگی تعجب کردن... با دیدن قیافه‌هاشون که خیلی بامزه شده بودن، خندیدم و گفتم: بنده‌خدا دختر من که همچین عموهایی داره... اولش پوکرفیس نگاهم کردن، اما چند لحظه بعد، سه‌تایی زدیم زیر خنده... بعد از مدت‌ها از ته دل خندیدم... چند لحظه گذشت و امیرحسین حرکت کرد... از توی آینه نگاهی به من کرد و گفت: آقا تا سایت مونده، اینا رو بخورید، یه ذره استراحت کنید... کیک و آبمیوه رو با اکراه و به زورِ بچه‌ها خوردم خوردم... به اصرارشون، روی صندلی‌های عقب دراز کشیدم... ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و آروم چشمام رو بستم... کم‌کم خوابم گرفت... - آقا‌محمد... آقا‌محمد... با تکون های دستی که همزمان بود با صدا زدن‌های رسول، آروم چشمام رو باز کردم و چند باری پلک زدم... + جانم؟! با لبخند گفت: رسیدیم آقا... آروم نشستم و دستی به چشمام کشیدم... از ماشین پیاده شدیم که امیرحسین گفت: حالتون بهتره؟ لبخندی واسه راحتی خیالش زدم و گفتم: خوبم... از در پشتی سایت وارد شدیم و مستقیم رفتیم اتاق آقای‌عبدی... × ساعت چنده؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید، تقصیر من بود... رسول زود گفت: نه آقا... من مقصر بودم... آقا‌محمد می‌خواست زودتر بیاد... من گفتم بیشتر بمونه... نگاهی به رسول انداختم که با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت... امیرحسین با مِن‌و‌مِن گفت: آقا... خب... راستش... تقصیر من بود..! من یه کاری برام پیش اومد، واسه همین دیر رسیدیم... خدایا من چقدر خوشبختم که همچین رفقای با معرفتی دارم... پسرای بامعرفتی که به خاطر من، حاضرن دروغ بگن و مجازات بشن... سرم رو بالا آوردم و رو به آقای‌عبدی گفتم: آقا... بچه‌ها... هیچ‌تقصیری نداشتن..! مسئولیت این تاخیر، با منه، من زمان از دستم در رفت... اصلا متوجه نشدم... معذرت می‌خوام... الانم... هر مجازاتی باشه، می‌پذیرم... × مجازاتی در کار نیست محمد... چشمام رو بستم، سرم رو پایین انداختم و نفس راحتی کشیدم... آقای‌عبدی رو به رسول و امیرحسین گفتن: بخاطر سابقه‌ٔکاری‌تون توبیخ نمی‌شید، وگرنه می‌خواستم جفتتون رو یک روز بندازم بازداشتگاه! رسول گفت: ببخشید آقا... × بسیارخب، می‌تونید برید... برای لحظه‌ای سرم گیج رفت، که باعث شد خیلی یهویی و ناخواسته بشینم روی صندلی... رسول رو به روم نشست روی زانوهاش و گفت: چی شد دوباره؟ آقای‌عبدی جلوتر اومدن و با تردید پرسیدن: چی؟ دوباره؟ امیرحسین گفت: من برم داروهاتون رو بیارم... فوری از اتاق بیرون رفت... × رنگت هم پریده، چیزی شده؟ + نه آقا، خوبم ممنون... رسول دلخور گفت: اصلانم خوب نیستید... خطاب به آقای‌عبدی ادامه داد: قبل از اینکه بیایم سایت، توی محوطه‌بیمارستان هم حالشون بد شد... + رسوووللل... آروم و سر به زیر گفت: ببخشید... × بیشتر مواظب خودت باش! + چشم آقا، چشم... × همسرت حالش چطور بود؟! اومدم جواب بدم که رسول با ذوق گفت: آقا بچه‌شون به دنیا اومد... تند سرم رو بالا آوردم و به رسول نگاه کردم... آقای‌عبدی با لبخند گفتن: واقعاً؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شنیدم که آروم بازوم رو گرفت و گفت: می‌تونید بلند بشید؟ سرم رو تکون دادم.. رسول هم دست راستم رو گرفت.
از خجالت سرم رو پایین انداختم و با آروم‌ترین صدای ممکن گفتم: بله آقا... با خنده گفتن: به به... مبارک باشه آقا‌محمد، البته بهتره بگم بابا‌محمد..! همون‌طور سر به زیر گفتم: ممنونم... × چرا سرت پایینه محمد؟ آقای عبدی فکر می‌کردن سرم از روی تاسف و شرمندگی پایینه، اما من از خجالت گرمم شده بود..! رسول به آرومی خندید و دوباره فتوا صادر کرد و گفت: نگران نباشید آقای‌عبدی، آقامحمدمون یه ذره زیادی باحیا و خجالتی تشریف دارن... صدای خنده آقای‌عبدی به گوشم خورد و چند لحظه بعد، دست گرمی روی شونه‌م نشست... سرم رو بالا گرفتم که با چهره‌ی مهربون آقای‌عبدی مواجه شدم... نفس عمیقی کشیدم و بالبخند بیرونش دادم... همون لحظه ا‌میرحسین وارد اتاق شد... داروهام رو که خوردم، یکم بهتر شدم... غم توی چهره آقای‌عبدی نشسته بود... فهمیدم وقت رفتنه... تلخ‌خندی مهمون لبم شد... دستام رو روی زانوهام گذاشتم و بلند شدم... + آقا بازم ببخشید بابت تأخیر... دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: مشکلی نیست، مراقب خودت باش... + چشم آقا، با‌اجازه... سر تکون دادن و رو به بچه‌ها گفتم: بریم... ناراحتی توی چهره‌هاشون پیدا بود... با یه حال خراب، برگشتم بازداشتگاه... اینکه الان باید پیش عطیه و دخترم باشم، امّا اینجام و دستم به هیچ‌جا بند نیست آزارم می‌داد... دلم گرفته بود و فقط یه چیز می‌تونست آرومم کنه... رفتم طرف در و چندتا ضربه آروم بهش زدم که امیرحسین پنجره رو باز کرد و گفت: جانم آقا؟ امری دارین؟ + امیر می‌تونی یه قرآن برای من بیاری؟ - چشم آقا، الان میارم... + دستت درد نکنه... رفت و حدود پنج‌دقیقه بعد با قرآنی که روی میزم بود برگشت... در رو باز کرد و کتاب رو بهم داد... دستی به قرآن کشیدم و لبخندی زدم... سرم رو بالا گرفتم و رو به ا‌میرحسین گفتم: توی اتاقم بود یا نمازخونه؟ لبخند کم‌رنگی زد و جواب داد: توی نمازخانه بود، همون جایی که همیشه می‌شینید... چند لحظه بعد گفت: اجازه مرخصی میدین آقا؟ + برو خدا خیرت بده... رفت و در رو پشت سرش بست و قفل کرد... نشستم روی تخت و کتاب رو با احترام باز کردم... شروع کردم به خوندن... رسیدم به آیه‌ای که روز و شب ورد لبامه... «أَلَا‌بِذِكْرِ‌اللَّهِ‌تَطْمَئِنُّ‌الْقُلُوبُ» زمزمه کردم: تنها با یاد خداست که دل‌ها آرام می‌گیرد... آره، مثل همیشه با یاد خدا آروم شدم... خدایا بزرگیت رو شکر... خودت مراقب زن و بچه‌ام باش... توی زمانی که حضور من کنارشون واجبه امّا من ناخواسته مجبورم ازشون دور باشم هواشون رو داشته باش... الهی آمین... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: و گاهی تنها خواب درمان دردهای ناگفتهٔ من است :)💔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ~ عطیه‌جان، دخترم... صدای مامان‌پروانه بود... آروم چشمام رو باز کردم... مامان بالای سرم بود و با لبخند نگاهم می‌کرد... با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: سلام... مامان... با محبت نگاهم کرد... ~ سلام عزیزدلم، خوبی مادر؟ سرم رو تکون دادم... پیشونیم رو بوسید و گفت: دورت بگردم، ببخشید که دیر اومدم، تا بریم ترمینال و برسیم تهران، طول کشید... + خدا نکنه، مهم اینه الان اینجایین... مامان؟ - جانم؟ + زهرا... بغض نذاشت ادامه بدم... نفسی گرفتم و گفتم: دیدینش؟ آهی کشید... - آره مامان، دیدمش... مکثی کرد... دست روی شونه‌ام گذاشت و گفت: نگران نباش دخترم، خوب میشه... قطره اشکی روی گونم ریخت... + می‌ترسم مامان... می‌ترسم لایق این هدیه خدا نباشم و... از دستش بدم... ~ خدا نکنه، تا خودِ خدا نخواد، هیچ برگی از درخت نمی‌افته! پس به خودش توکل کن... سر تکون دادم و پرسیدم: عزیز کجاست؟ ~ نرگس‌خانم رفت بیرون، تلفن بزنه... + بابا اینا نیومدن؟ ~ بابا مأموریت داشت، واسه همین نتونست بیاد... عاطفه هم بنده‌خدا حال مادرشوهرش خوب نبود، دختر هم که نداره، موند پیشش ازش مراقبت کنه... من و علی با هم اومدیم... + پس علی کو؟ ~ رفت خونه دایی‌مجید... چند لحظه بعد گفت: راستی آقا‌محمد کجاست؟ ای وای... حالا به مامان چی بگم؟ فکری به سرم زد! لبام رو تر کردم و با لبخند کم‌رنگی گفتم: مثل بابا، مأموریته... اخم ریزی کرد و زیرلب گفت: زن و بچه‌اش رو ول کرده به اَمون خدا رفته مأموریت؟ + مامان‌جان... شما خودتون نزدیک به سی‌وخورده‌ای ساله که دارین با یه نظامی زندگی می‌کنین... سختی‌های شغلی‌شون رو بهتر از من می‌دونین، مجبور بود بره، مأموریت خیلی مهمی بود... ~ آره، اما هیچی مهم‌تر از خانواده آدم نیست! تو هم وقتی به دنیا اومدی، بابات مأموریت بود؛ اما بعد از به دنیا اومدنت، فوری خودش رو رسوند به ما... من وقتی چشمام رو باز کردم، پدرت بالا سرم بود! تا دو روز بعدش هم موند پیشمون... لبخند زدم و گفتم: خب منم وقتی چشمام رو باز کردم، اولین کسی رو که کنارم دیدم، محمد بود... قبل از عمل خودش رو رسوند، زهرا رو هم دید، نیم‌ساعتی هم موند، ولی... با لحنی که حرصی بود آروم گفت: ولی چی؟ یهویی کار براش پیش اومد شما رو گذاشت و رفت؟ یعنی یک‌ذره در قبال زن و بچه‌اش مسئولیت‌پذیر نیست؟ فقط کارش براش مهمه؟ بهت‌زده گفتم: مامان؟ چرا انقدر بی‌منطق شدی دورت بگردم؟ ~ عطیه من از اول بخاطر شغل محمد مخالف ازدواجتون بودم... پریدم وسط حرفش و گفتم: شما کلاً با خودِ محمد مخالف بودی مامان... اخم کم‌رنگی کرد و چیزی نگفت... لبخند محوی زدم و ادامه دادم: مامان‌جان، من از زندگیم راضیم... محمد بهترین زندگی رو برام ساخته... وقتی به این فکر می‌کنم که خواب خوش یه کشور بخاطر زحمات همسر من و همکاراشه، آرامش به قلبم سرازیر میشه... ~ عطیه شعار نده، حرفات درست... اما من حرفم یه چیز دیگه‌ست! الان که حال خودت و بچه‌ات خوب نیست این آقا کجاست؟ + مامان... ~ هیچی نگو..! خودتم خوب می‌دونی حال دخترت خیلی بده... اگه خدایی نکرده اتفاقی براش بی‌افته، محمد نباید کنار تو باشه؟ ناخودآگاه زدم زیر گریه و گفتم: محمد میاد، زهرا هم هیچیش نمیشه... مامان که هم تعجب کرده بود و هم نگران شده بود، با احتیاط بغلم کرد... سرم رو به سینه‌اش چسبوند و آروم‌تر از قبل گفت: باشه مامان، اصلأ هر چی تو بگی... آروم باش دورت بگردم... سعی داشتم هق‌هق گریه‌ام رو کنترل کنم تا مبادا صدام از اتاق بیرون بره... چند لحظه گذشت که با صدایی که شنیدم، همه تنم یخ کرد! در که باز شد، فرشید اومد توی سلول... با لبخند بلند شدم و رفتم طرفش... دستاش رو باز کرد و با لبخند کم‌رنگی گفت: بالاخره آزاد شدی... ایستادم و پوکرفیس نگاهش کردم... + کلا چندساعت بازداشت بودم نمکدون... خنده‌ای کرد و گفت: شوخی کردم آقای‌جدی... دوباره لبخند زدم و بغلش کردم... چند لحظه بعد، ازش جدا شدم و پرسیدم: برگشتن؟ - کیا؟ + آقا‌محمد، رسول و امیرحسین... - آره، رفتن اتاق آقای‌عبدی... دستش رو پشت کمرم گذاشت و لبخند دندون‌نمایی زد... - بریم که بچه‌ها خییییلی دلتنگتن... خندیدم و گفتم: بسه بسه، کمتر نمک بریز... خندید و چیزی نگفت... امروز از الکساندر بازجویی می‌شد... سیستم رو خاموش کردم و بلند شدم تا برم طرف اتاق کنترل‌جلسات که با دیدنِ‌شون خشکم زد! از ته دلم واسه آقا‌محمد خوشحال بودم، اما از طرف دیگه هم فکر کردن به اینکه توی این شرایط نمی‌تونه کنار خانواده‌اش باشه، عذابم می‌داد! از خدا خواستم هر چه زودتر جاسوس واقعی پیدا بشه و به سزای عملش برسه، تا آقا‌محمد با خیال راحت برگرده سر کارش و کنار خانواده‌اش...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
وقتی برگشتیم سایت، آقای‌عبدی به خاطر تأخیری که داشتیم، ناراحت و کمی عصبی بودن که خداروشکر بخیر گذشت... امیرحسین همراه آقا‌محمد رفت بازداشتگاه... قبل از رفتنِ‌شون آقا‌محمد رو بغل کردم و گفتم: مراقب خودتون باشین... کمرم رو نوازش کرد و با مهربونی جواب داد: هستم... تو هم مراقب خودت و بچه‌ها باش... استراحت یادت نره! حداقل چهار ساعت و نیم خواب آروم! خنده‌ای کردم و گفتم: چشم آقا... پشت سر علی ایستادم... مثل همیشه هدفون روی گوشش بود... دستم رو آروم روی شونه‌اش گذاشتم که برگشت سمتم... با دیدنم لبخندی زد، هدفون رو برداشت و روی میز گذاشت... خواست بلند بشه که آروم زدم روی شونه‌اش و گفتم: بشین، راحت باش... اصلا قابلتو نداره، میز خودته... با خنده سر تکون داد و گفت: از دست تو رسول... علیک‌سلام... لبخند پهنی زدم و گفتم: سلام، خوبی؟ - الحمدالله، تو خوبی؟ + شکر می‌گذره... چه خبر؟ نفسش رو سنگین بیرون داد و به مانیتور نگاه کرد... - هنوز هیچی... + ای بابا... - آیدی‌ای که اون مدارک رو برای سیستمت فرستاده، دقیقاً همون روز سوخته! + خب اینکه طبیعیه... - صددرصد، ولی ممکنه از توی سایت ارسال کرده باشه... + نه... به نظرم انقدر ساده‌لوح نیست که از همین‌جا بفرسته! - آره اینم هست... معلومه خیلی باهوش و کارکشته‌ست که هیچ ردی از خودش به جا نذاشته! ~ چی شده بچه‌ها؟ با صدای پارسا، چرخیدیم عقب... نامحسوس به علی اشاره کردم چیزی نگه... + چیزی نیست آقا‌پارسا، کاریه... با لب و لوچه آویزون گفت: خب بگو محرمانه‌ست دیگه... خندیدم و علی گفت: آره خب، راستش محرمانه‌ست... پارسا لبخندی زورکی زد و گفت: باشه، موفق باشید... اَزمون که دور شد، رو به علی گفتم: این چِش بود؟ شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد: نمی‌دونم والا... نفس عمیقی کشیدم... + علی می‌دونم زحمتت میشه، ولی... انگار خودش فهمید چی می‌خوام بگم که لبخندی زد و گفت: کارای خودم توی معاونت‌سایبری مونده، اونا رو انجام میدم، بازم روش کار می‌کنم... لبخندی روی لبام نقش بست... + دمت گرم... فوری رفتم طرف اتاق کنترل تا حداقل از طریق دوربین‌ها داداشم و ببینم و کمی از دلتنگیش در بیام... با خودکار توی دستم بازی می‌کردم... خیره شده بودم به مانیتور و به آقا‌محمد نگاه می‌کردم... چقدر قشنگ و عاشقانه نماز می‌خونه، چقدر عبادتش خالصانه‌ست... آخه مگه میشه کسی که عاشق خداست و هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنه، خیانت کنه؟! باصدای سعید، رشته افکارم پاره شد... - رسول‌جان، داداش... شیفت که نیستی... پاشو... پاشو برو خونه... بدون اینکه برگردم سمتش و نگاهش کنم گفتم: من جایی نمیرم، می‌خوام مراقب آقا‌محمد باشم... آهی کشیدم و ادامه دادم: بمیرم براش... الان دو روزه که بازداشته... نه چیزی می‌خوره، نه خیلی با کسی حرف می‌زنه، نه حتی می‌خوابه... فقط داره نماز می‌خونه و عبادت می‌کنه... لبخند تلخی زدم و گفتم: می‌بینی سعید... می‌بینی چقدر قشنگ نماز می‌خونه؟ با بغض گفت: رسول... سرم رو بین دستام گرفتم... + نگرانشم سعید... دارم دیوونه میشم! دست روی شونه‌ام گذاشت و گفت: تو خودتم از روزی که برگشتیم، نرفتی خونه... نه خواب، نه خوراک... یه ذره به فکر خودت باش... به فکر سارا باش رسول... تو الان باید کنارش باشی! نفسی عمیق کشیدم... + امروز حتماً یه سر میرم خونه، ولی... ولی... الان... توی این اوضاع، فقط می‌تونم به آقا‌محمد فکر کنم! - خدا خودش هوامونو داره، من مطمئنم بی‌گناهیه آقا‌محمد ثابت میشه رسول... بغض بدی به گلوم چنگ زد! + آره، ثابت میشه... اما تا اون موقع محمد... دور از جونش... دق می‌کنه... توجهم به صفحه مانیتور جلب شد... سرم رو جلوتر بردم... کاش چیزی که می‌بینم درست نباشه... اما... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: طوفان در دل آرامش!🌪 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy