eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سهام خیام✨
شهیده سهام خیام، ۲۵ بهمن سال ۱۳۴۷ در بخش ساحلی شهر هویزه دیده به جهان گشود. وی دانش‌آموز شهر هویزه بود. او که از اِشغال سرزمینش توسط نیروهای عراقی بسیار خشمگین بود، یک روز در خلال دفاع‌مقدس در حاشیه رودخانه در حالی که مشغول شستن ظرف بود، به نیروهای عراقی که به مقدسات توهین می‌کردند اعتراض کرد و به طرف آنها سنگ پرتاب کرد. نیروهای مسلح صدام از سنگ‌هایی که با دستان کوچک سهام پرتاب می‌شد بسیار ترسیدند، به همین دلیل لوله اسلحه‌ها را به سوی او نشانه رفتند و آتش‌ گشودند و «سهام» 12ساله همچون شکوفه‌ای پرپر شده در بر لب شط بر زمین افتاد؛ تیر مستقیم به پیشانی سهام ‌خورد و از بینی تا کاسه سر او را متلاشی ‌کرد. در زمان تدفین این دانش‌آموز شهید، به دلیل متلاشی شدن مغزش و چون نمی‌توانستند خون سر را متوقف کنند، به ناچار سر شهیده سهام را در یک کیسه نایلونی قرار دادند و او را آماده خاکسپاری کردند. شهیده «سهام خیام» به عنوان یک‌دختر قهرمان به درس فداکاران کتاب فارسی دانش‌آموزان سوم ابتدایی اضافه شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸ماجرای تخریب گورستان های انگلیس در بوشهر چیست؟ + مروری بر جنایات تاریخی انگلیس در ایران بویژه ایجاد قحطی مصنوعی و کشتار نیمی از جمعیت ایران (برشی از قسمت ۳۱) 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولادالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام به همه‌ی شما عزیزان🌱 امشب ساعت 22:30 اتاق فکر داریم با موضوع وظایف منتظران ظهور✨ منتظر حضور گرمتون هستیم
شهیده رقیه محمودی✨
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده رقیه محمودی✨
رقیه محمودی اصل فرزند ایوب در سال 1359 در روستای گوراوان واقع در شهرستان هریس از توابع استان آذربایجان شرقی به دنیا آمد. او سومین فرزند از خانواده ای پرجمعیت بود. قبل از او دو دختر دیگر به دنیا آمده بودند. پدرش کارگری ساده و شیفتهٔ امام راحل و مادرش زنی مومن و فداکار بود. در کودکی از روستا به شهر تبریز مهاجرت کردند، چون مدتی از سن مدرسه رفتن او گذشته بود، خواندن و نوشتن را در دوره‌های نهضت سوادآموزی گذراند. از دورهٔ نوجوانی با شرکت در فعالیت‌های بسیج مسجد وارد این عرصه شد و در کنار فعالیت‌های مذهبی و پاسداری از ارزش‌های انقلاب‌اسلامی، به مطالعه پرداخت تا دریافت‌های معنوی خود را کامل کند. پس از طی کردن دوره‌ای به عنوان ناصح در بسیج، با گذراندن آموزش‌های لازم به ضابطین قوه‌قضائیه در مرکز اجرایی بسیج راه یافت. او در اجرای حدود شرع و قوانین بسیار دقیق بود و در ارتباط با متهمان، نهایت مهربانی و توجه را داشت. چنان که پس از مدتی عطوفت و رأفت او در بین دوستانش معروف شد. شهادت سرانجام در ۲۴مهر ۱۳۷۶ در حالی که فقط هفده‌سال داشت، به دست عده‌ای از زنان باند فساد در زندان شهر بر اثر خفگی به شهادت رسید. - شهادت به روایت یکی از مجرمان کاری که ما کردیم، هیچ جانوری در حق هم‌نوعش نمی‌کند! مرگ برای ما کم است. من نمی‌دانم چه طور شد که آن شب آن اتفاق افتاد... من نمی‌دانستم که او مُرده! وقتی کار تمام شد، شهپر گفت: نترسید، هیچ‌کس نبود. اصلاً مثل سایر نگهبان‌ها و مأمورها نبود. یک فرشتهٔ به تمام معنا بود. هیچ به آدم‌های عادی شبیه نبود. یک دختر جوان در این سن و سال و این قدر آرام و خوش‌خلق و خدایی؟! ما پنج‌نفر بودیم و من نمی‌خواهم جرمم را سبک‌تر کنم. هر چه گفتنی بود، گفته‌ام... همهٔ افراد و قاچاقچی‌ها و کسانی که بنا بود ما را پناه بدهند، با نام و نشانی معرفی کرده‌ام. بپرسید می‌فهمید که همه‌شان از آدم‌های شهپر بودند. اما به این ماه مقدس به این روزهای عزیز قسم، نقشهٔ کشتن او را شهپر از پیش کشیده بود! یعنی خودش را آماده کرده بود که اگر مقاومت کرد، خلاصش کند. آن شب وقتی به نماز ایستاد و ما هر چه منتظر شدیم دیدیم از خواب خبری نیست، به طرفش رفتیم. می‌دانستیم نگهبان‌ها بی هوش‌اند. قفل در را هم یکی از بچه‌ها باز کرده بود. من ناله کردم و تظاهر کردم دلم به شدت درد می‌کند. برایم آب داغ نبات آورد. داشت دنبال نگهبان می‌گشت که ریختیم سرش، خواستیم دست و پایش را بگیریم. او حسابی مبارزه می‌کرد. از دختری به آن سن و سال آن همه زور باورکردنی نبود! بعدش هم بعید نبود که شروع کند به داد و فریاد زدن... اما قبل از این که ما کاری بکنیم، شهپر گلویش را گرفته بود و روسری یکی از بچه‌ها را توی دهانش تپانده بود! او به شدت دست و پا می‌زد تا گردنش را از دست شهپر خلاص کند. من هم بهش اشاره کردم که اگر بیشتر گلویش را فشار بدهد، خفه می‌شود. شهپر مثل دیوانه‌ها شده بود. صورتش از خشم و تقلا کبود شده بود و دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد! فریاد خفه‌ای سر ما کشید که نگهش داریم. سه نفر با او روی زمین افتاده بودیم و دو نفر هم با پا به او لگد می‌زدند. من سعی کردم او را محکم نگه دارم. اما با شنیدن صدای شکستن استخوان گردنش دست‌هایم شُل شدند! او یک‌دفعه بی‌حال و بی‌رمق شد. همه‌مان از هیجان و ترس می‌لرزیدیم. (متهم همراه با هق‌هق و فریاد، گریه می‌کند.) خدا ما را نمی‌بخشد! او به ما بدی نکرده بود، هنوز یک‌تکه از شیرینی‌هایی که او روز قبلش به مناسبت ولادت آقا برایمان خریده بود، در جیبم است. نمی‌دانم چرا نگهش داشتم. نه قادر بودم دور بیندازمش، و نه توانستم آن را بخورم. چرا این کار را با ما می‌کرد؟! آن قدر محبت، آن قدر احترام... او که مجبور نبود با آشغال‌هایی مثل ما خوب تا کند. نه کسی می‌دید و نه برای کسی ارزش داشت. چرا این کار را کرد، چرا؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یہ‌جایی‌هست‌روی‌زمین‌ڪہ هرچقدر‌هم‌حالت‌بد‌باشہ‌ هرچقدر... اونجا‌آروم‌میشی ما‌ڪہ‌ندیدیم‌ولی‌بہ‌اونجا‌میگن ڪربلا...💔
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲💭 هر آنکس که دارد روانش خرد سرِ مایه‌ی کارها بنگرد☝️ 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo