حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_184
#محمد
به اصرار پرستار از بخش نوزادان اومدیم بیرون، رو به عطیه گفتم: اگه حس کردی لازمه انتقالش بده بیمارستان خصوصی، فوقش ماشینو میفروشیم دیگه.. جون زهرا خیلی مهمتره!
- انشاءالله خدا کمکمون میکنه، توکل کن به خودش...
نفس عمیقی کشیدم و زیرلب گفتم: انشاءالله...
یهو بغض کرد و گفت: محمد دلم خیلی برات تنگ شده بود، میدونم که بازم میخوای بری... درکت میکنم، ولی توروخدا بازم بهمون سر بزن.
دلم آتیش گرفت براش..
+ قربونت برم خانمم، چشم... خداشاهده تمام تلاشم رو میکنم زود به زود ببینمتون.. فقط شما غصه نخور... باشه؟
لبخندی زد و سرش رو تکون داد...
برای اینکه حال و هواش عوض بشه، باخنده گفتم: وقتی چیزی نمیگی، یعنی قول نمیدم غصه نخورم!
اخم کمرنگی کرد، زد به بازوم و گفت: اذیت نکن محمد...
هر دو به آرومی خندیدیم و بعد عطیه گفت: بریم خونه؟
+ آره حتماً، دلم واسه عزیز یه ذره شده..
لبخندی زد و از سالن خارج شدیم.
با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدم...
#فرشید
آروم آروم چشمام رو باز کردم.
سرم گیج میرفت و همهجا رو تار میدیدم.
کمی که گذشت، فضا رو بیشتر درک کردم.
از مهتابی بالای سرم و صداهای اطرافم فهمیدم بیمارستانم.
سرم خیلی درد میکرد.
خواستم بشینم که دکتر و چندتا پرستار وارد اتاق شدن!
- این چندتاست؟
+ سهتا...
- و این؟
+ هفت...
- اسمت چیه؟
+ فرشید... فرشید رستمی...
- چند سالته؟
+ ۲۶
- یادت میاد چه اتفاقی برات افتاد؟
+ تصادف کردم..
نفس عمیقی کشید..
- خوبه، توی سیتیاسکن هم مشکلی نبود. خداروشکر صدمه جدی ندیدی!
سر تکون دادم و ادامه داد: همسر و برادرت خیلی نگرانت بودن!
ابروهام بالا پرید و گفتم: همسر و برادرم؟
- بله، خانمت تا چند دقیقه پیش اینجا بود. ولی به اصرار برادرش رفت.
+ برادرم کجاست؟
- پشت دره، الان صداش میکنم.
همراه پرستارها از اتاق بیرون رفت..
چند لحظه که گذشت در باز شد.
باورم نمیشد!
#سعید
رفتم توی محوطه و گوشیم رو جواب دادم.
+ جانم داوود؟
- سلام، کجایی؟
+ سلام، بیمارستانم..
- یاخدا، چرا؟
+ چیزی نیست، کاری داشتی؟
- میخوایم دوربینهای بازداشتگاه رو چک کنیم.
+ برای چی؟
- به این زودی یادت رفت؟ بابا خودت پیشنهاد دادی که دوربینهای بازداشتگاه رو چک کنیم ببینیم کی توی این مدت به سلول الکساندر رفت و آمد داشته!
با کف دستم زدم توی پیشونیم و گفتم: آخ آره! یادم نبود. با آقایعبدی مطرح کن، منم خودمو میرسونم!
+ حله، فعلا یاعلی...
- علییارت..
گوشی رو قطع کردم و برگشتم توی سالن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_185
#فرشید
وحید بود!
رفیق قدیمیم..
بعد از اینکه رفتم دانشگاه دیگه ندیدمش، همون موقعها مهاجرت کردن و رفتن آلمان...
فقط یه شماره ازش داشتم که فهمیدم خطش رو واگذار کرده...
- حتماً شناختی که اینطور نگام میکنی..!
چندبار پلک زدم تا مطمئن بشم خودشه!
لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و آروم اسمش رو زمزمه کردم که جلوتر اومد و بغلم کرد...
وقتی ازم جدا شد، تازه متوجه روپوش سفید پزشکی که تنش کرده بود شدم!
سر تا پاش رو برانداز کردم که با خنده گفت: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
+ بعد از هفت سال دیدمتها آقایدکتر، چه انتظاری داری؟
هردو خندیدیم و گفت: دلم خیلی برات تنگ شده بود..
+ منم همینطور، ولی خیلی بیمعرفت بودی که توی این سالا یه خبر ازم نگرفتی!
اَدامو درآورد و با لحن بامزهای گفت: حالا نه که تو گرفتی!
+ هنوزم مثل اون موقعها شوخِ و در عینِ حال دقیقی!
- مخلصیم داداش..
دوباره خندیدم.
چند لحظه که گذشت گفت: خودم از دکتر خواستم که بگه برادرت پشت دره، میخواستم یهو منو ببینی و عکسالعملت رو ببینم!
با لبخند گفتم: واقع انتظارشو نداشتم که الان و اینجا ببینمت! کِی برگشتین؟
- تقریباً دوماه پیش..
+ به سلامتی، پدر مادر و نوید خوبن؟
- شکرخدا...
+ میگم... فضولی نباشه، ازدواج کردی؟
سری تکون داد.
- اوهوم، با یه خانمِ مسلمان که تبعه خودِ آلمان بود ازدواج کردم، توی دانشگاه با هم آشنا شدیم! همین یکهفته پیش دومین سالگرد ازدواجمون بود..
لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت..
- چندماه دیگه بچمون به دنیا میاد!
+ بهبه، مبارکه آقایپدر! فقط رسم و رسومات رو که یادت نرفته؟!
سرش رو بالا گرفت و سوالی نگاهم کرد.
ریز خندیدم و گفتم: بابا شیرینی دیگه..
پوکر فیس گفت: هنوزم مثلِ سابق شکمویی!
زدم زیر خنده...
چند لحظه که گذشت با یادآوری ریحانه گفتم: راستی همسرِ من اینجا بود؟
- آره، همین چند دقیقه پیش رفتن! البته برادر خانمت هنوز بیمارستانه..
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم...
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: اوه اوه، دیرم شد! قراره بریم یه سری وسیله واسه بچه بگیریم، شیفتمم تحویل ندادم!
+ پس خدا به دادت برسه!
- دقیقاً!
دوباره خندیدیم و بلند شد.
کارتی از جیبش درآورد و داد دستم..
- این شماره منه، حتماً بهم پیام بده! یادت نره ها...
+ باشه حتماً..
بغلم کرد و بعد از خداحافظی رفت...
چشمام رو بستم و دراز کشیدم..
هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای باز شدن در اومد!
چشمام رو باز کردم..
با دیدن شخص مقابلم، مثل برق از جام پریدم!
اون اینجا چیکار میکرد؟
#رسول
بلند شدم و چرخیدم عقب که فهمیدم ریحانهست!
مثلِ همیشه از استرس دستاش میلرزید و رنگش پریده بود!
با نگرانی لب زدم: چی شده ریحانه؟
سارا: چرا رنگ و رو نداری؟
سرش رو پایین انداخت و گفت: رسول یه لحظه بیا!
فوری از اتاق بیرون رفت.
برگشتم سمت سارا و گفتم: نگران نباش، زود میام!
سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفتم.
در اتاق رو بستم و آروم رو به ریحانه گفتم: چیزی شده آبجی؟
با دستاش صورتش رو پوشوند..
از لرزیدن شونههاش فهمیدم داره گریه میکنه!
+ آبجی، الهی فدای اون چشمای قشنگت بشم.. تو رو جونِ رسول گریه نکن! بگو چی شده دارم میمیرم از استرس!
دستاش رو پایین آورد و آروم لب زد: فرشید... تصادف کرده. آوردنش بیمارستان!
چشمام گرد شد و قلبم ایستاد!
- چ..چی؟
+ سرش... شکسته! بیهوشه..
نفسم رو سنگین بیرون دادم.
+ الان حالش خوبه؟
- نمیدونم، انقدر هول کردم اصلا نفهمیدم دکتر چی گفت.
+ بریم از دکتر حالش رو بپرسیم؟
- آخه سارا...
با لبخند گفتم: دوستاش اینجان، مراقبشن... زود برمیگردیم پیشش.. الانم اشکاتو پاک کن آبجی کوچیکه!
لبخند تلخی زد و کاری که گفتم رو انجام داد..
رفتیم طرف اتاق فرشید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_186
#محمد
گوشی رو از جیبم بیرون آوردم.
با دیدن شمارهٔ فرشید، یه لحظه مکث کردم و لبخندم محو شد...
نکنه میخواد دعوا کنه؟
میدونستم که قطعاً مکالماتم توسط بچهها شنود میشه و برای همین نگران بودم..
- چی شد محمد؟ چرا وایسادی؟
با صدای عطیه، به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم.
برای اینکه نگران نشه، به زور لبخند زدم و گفتم: چیزی نیست.. تو برو بشین روی صندلی اذیت نشی، منم اینو جواب بدم میام.
سر تکون داد و ازم دور شد...
افکار مزاحم رو پس زدم و بعد از فرستادن یه صلوات، دکمه اتصال رو لمس کردم.
+ جانم فرشید جان؟
- سلام، وقت بخیر...
صدای یه خانم بود!
مشکوک پرسیدم: سلام، شما؟
- ببخشید شما با صاحب این خط چه نسبتی دارید؟
+ برادرشم، چطور؟
- متأسفانه برادرتون توی جاده تصادف کردن، به بیمارستان انتقالشون دادن..
دستم رو به سرم گرفتم و آروم لب زدم: یاحسین!
ضربان قلبم بالا رفت و نگران پرسیدم: ک..کدوم بیمارستان؟
بعد از اینکه آدرس رو داد، قطع کردم و خودم رو رسوندم به عطیه!
بلند شد که گفتم: عطیهجان شرمندهام... یکی از دوستام تصادف کرده، باید برم پیشش! تو برو خونه، منم زود میام؛ قول میدم.
- باشه، پس مراقب خودت باش..
+ تو هم همینطور...
براش آژانس گرفتم و بعد از اینکه رفت، با آقایعبدی تماس گرفتم.
چند لحظه که گذشت صداشون توی گوشم پیچید!
- بله محمد؟
+ سلام آقا...
- سلام، رفتی خونه؟
+ نه، راستش... یه مشکلی پیش اومده!
- چی شده؟
+ فرشید تصادف کرده آقا، بردنش بیمارستان!
لحنشون نگران شد.
- ای وای، حالش چطوره؟
+ نمیدونم آقا، تماس گرفتم که اگه اجازه بدید برم پیشش...
کمی فکر کردن و پرسیدن: کدوم بیمارستانه؟
اسم و آدرسش رو که دادم گفتن: جزو محدودهٔ تعیین شدهست، میتونی بری.. فقط حتماً از حالش باخبرم کن!
نفس راحتی کشیدم و چشمی گفتم، بعد از خداحافظی تماس رو قطع کردم و از بیمارستان زدم بیرون!
یه تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم...
از پذیرش شماره اتاقش رو پرسیدم.
رسیدم جلو در که یه پسر جوون از اتاق بیرون اومد!
از روپوش پزشکی که تنش بود، فهمیدم پزشکه!
با استرس پرسیدم: سلام، حالش چطوره؟
جواب سلامم رو داد و مشکوک پرسید: شما چه نسبتی باهاش دارید؟
با اطمینان گفتم: برادرشم!
ممکن بود به گوش فرشید برسه و بیشتر دلخور بشه که چرا خودم رو که حالا از نظرش یه خیانت کار بودم، برادرش معرفی کردم؛ ولی برام مهم نبود!
لبخندی زد و گفت: دوستش هستید، درسته؟!
با تعجب نگاهش کردم، از کجا فهمید؟
نفس عمیقی کشید، انگار ذهنم رو خوند که گفت: من دوست قدیمیش هستم، میدونم که برادر نداره، ولی اینم میدونم رفیقایی داره که از برادر بهش نزدیکترن! قبل از شما برادرخانمش رو دیدم که خیلی نگرانش بود، درست مثلِ یه برادرِ واقعی!
لبخندی روی لبم شکل گرفت.
+ عجب، از آشنایی باهاتون خوشبختم..
- منم همینطور...
+ حالش چطوره؟
- خوبه خداروشکر، تا شب مرخص میشه!
نفسی از سر آسودگی کشیدم و آروم لب زدم: خداروشکر..
- ببخشید من خیلی عجله دارم، بااجازتون...
با صدای دکتر، به خودم اومدم.
بعد از خداحافظی کوتاهی رفت!
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو آروم بستم.
زیرلب بسماللهی گفتم و به آرومی در رو باز کردم...
#فرشید
ناخواسته اخم کردم...
مثل همیشه لبخند به لب داشت..!
نشست روی صندلی و با نگرانی گفت: بهتری؟
جوابی ندادم، خواست دستم رو بگیره که کنار کشیدم و نگاه ازش گرفتم...
#محمد
از رفتارش دلم گرفت، ولی به روی خودم نیاوردم...
+ چیزی لازم نداری؟
با قاطعیت گفت: نه!
سرم رو پایین انداختم و گفتم: وقتی پرستار بهم خبر داد، خیلی نگران شدم!
سرم رو بلند کردم و ادامه دادم: اومدم ببینم چه اتفاقی برات افتاده، چی شد که تصادف کردی؟
بیتوجه به سوالم پرسید: شما الان باید بازداشتگاه باشید، نه؟
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم!
+ نه! آقای عبدی اجازه دادن برم خانوادهاَم رو ببینم...
چیزی نگفت که لب باز کردم و آروم گفتم: فرشید دخترم حالش خوب نیست؛ براش دعا کن...
لباش رو تر کرد و جواب داد: انشاءالله زود خوب بشه...
با حرص گفتم: اینجا دیگه برات مسئولیت نداره باهام حرف بزنی!
نیمنگاهی بهم انداخت.
- تا دیروز حتی اگه جونمو میدادم، باور نمیکردم واقعا تو اینکارو کرده باشی!
درمونده گفتم: الانم چیزی تغییر نکرده داداش، به جونِ دخترم...
فوری دستش رو بالا گرفت و گفت: جونِ اون بچه رو قسم نخورین، منم داداش صدا نکنین! حداقل تا وقتی که همهچیز روشن بشه! ممنون که اومدین، ولی الان سرم خیلی درد میکنه! اگه اجازه بدین تنها باشم، کمی استراحت کنم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
باور نمیکردم فردِ روبهروم فرشید باشه!
هیچوقت حتی تصور هم نمیکردم اینجوری باهام رفتار کنه..
ولی شاید باید بهش حق بدم، به هر حال همهچیز برعلیه من بود!
شاید اگه جامون با هم عوض میشد، منم بهش شَک میکردم!
سعی داشتم با این حرفها خودم رو قانع کنم..
بلند شدم و رفتم طرف در...
قبل از خروج از اتاق گفتم: سند و مدرکی ندارم که بهت ثابت کنم بیگناهم؛ ولی زمان همهچیز رو مشخص میکنه! مراقب خودت باش...
منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به رسول خورد که همراه ریحانهخانم به طرف اتاق میومدن!
قبل از اینکه منو ببینن، فوری از سالن خارج شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: زندگی گاهی تلخ، مثل یک فنجان چای☕️
گاهی هم شیرین، مثل یک تکه نبات:)!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_187
#محمد
تا خونه تقریباً بیست دقیقهای راه بود، تصمیم گرفتم پیاده برم.
هوا خیلی سرد شده بود..
دستام رو که حالا یخ کرده بودن، توی جیبهای کاپشنم فرو کردم...
بارون نمنم میبارید.
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و عطر خاک بارون خورده رو به ریههام فرستادم..
بویِ خاکِ نمناک، مستم کرد!
یاد دوران عقدمون افتادم...
گاهی وقتا میرفتم دنبال عطیه و توی این شهر بزرگ و شلوغ با هم قدم میزدیم، انقدر که دیگه خسته میشدیم و نایی برامون نمیموند..
یادش بخیر:)
چقدر حالمون خوب بود، چقدر شاد و خوشحال بودیم...
یادمه یکی از همون روزا، بارون شدیدی اومد..
از خونهها دور بودیم و ماشین هم نبود که بتونیم برگردیم...
عطیه خیلی سردش شده بود، کاپشنم رو درآوردم و با کلی اصرار انداختم روی شونههاش..
به سختی تونستیم یه سرپناه پیدا کنیم، نزدیک به یکساعت طول کشید تا بارون بند اومد!
عطیه رو رسوندم خونهشون و برگشتم خونه...
همون شب تب و لرز گرفتم و حالم خیلی بد شد!
بندهخدا عزیز... خیلی نگرانم شده بود...
به قدری که کلی دعوام کرد و غُر زد که چرا مراقب خودم نبودم!
با یادآوری اون روزا، لبخندی روی لبم جا خوش کرد...
خیلی یهویی دلم هوای عزیز رو کرد، آخ که چقدر تشنه محبتهای مادرانش بودم!
به سرعت قدمهام اضافه کردم که زودتر به خونه برسم...
کلید رو از جیبم بیرون آوردم و در رو باز کردم...
پام رو که داخل گذاشتم، عطر قرمهسبزی مشامم رو تازه کرد!
نفس عمیقی کشیدم و لبخند عمیقی زدم..
در رو بستم و آهسته آهسته از پلهها پایین رفتم...
لبه حوض نشستم و آبی به دست و صورتم زدم..
جعبه شیرینی رو برداشتم و رفتم طرف اتاق عزیز...
کفشام رو درآوردم و تقهای به در زدم..
+ عزیز؟ اجازه هست؟
جوابی نشنیدم، در رو باز کردم و گفتم: یاالله... عزیز خونهاید؟
بعد از بستن در، جعبه شیرینی رو روی میز گذاشتم و ادامه دادم: گلپسرت اومدهها..
سکوت اتاق نگرانم کرد!
دوباره با استرس صداش زدم، ولی باز هم جوابی نشنیدم!
با قدمهایی لرزون رفتم سمت اتاق کوچک عزیز...
#رسول
رو کردم به ریحانه و گفتم: کی به تو خبر داد؟
- توی نمازخونه بودم، اومدم که برگردم پیشتون، چشمم به یکی از اتاقها افتاد.. یه آقایی بیهوش با سرِ شکسته و خونی روی یکی از تختها افتاده بود، خیلی شبیه فرشید بود! با خودم گفتم حتماً شباهت ظاهریه، ولی وقتی رفتم نزدیکتر فهمیدم خودِ فرشیده!
نفس عمیقی کشیدم..
- عجب...
با دست اتاقی رو نشون داد و گفت: اونجاست..
یه نفر کنار اتاق، پشت به ما ایستاده بود...
چشمام رو ریز کردم تا بهتر ببینم، چقدر شبیه محمد بود!
همین که اومدم برم سمتش از سالن خارج شد!
خواستم برم دنبالش که صدای ریحانه مانع شد..
- دکترش داره میاد...
کمی جلوتر رفتیم، سلام کردیم که جوابمون رو داد!
لبام رو تر کردم و پرسیدم: ببخشید، حال آقای فرشید رستمی چطوره؟
نگاه گذرایی به ریحانه کرد و رو به من گفت: به همسرشون گفتم، خداروشکر آسیب جدی ندیدن و بعد از تموم شدن سِرُمشون مرخصن!
بعد از یه سری توضیحات دیگه، نسخهای دادن و رفتن..
ریحانه گفت: داداش تو برو پیش فرشید، منم میرم داروهاشو بگیرم...
+ میخوای من برم؟
لبخند قشنگی زد..
- نه داداشی، خودم میرم از داروخانه بیمارستان میگیرم زود میام..
سری تکون دادم و رفت...
اومدم برم توی اتاق فرشید که چشمم به سعید خورد!
رسید بهم که گفتم: کجا غیبت زد یهو؟
- گوشیم زنگ خورد رفتم جواب دادم، بعدم رفتم یه ذره میوه و خوراکی واسه سارا گرفتم بخوره جون بگیره..
لبخندی روی لبام نقش بست، دستم رو روی شونهاش گذاشتم و گفتم: دمت گرم داداش، ببخشید به زحمت افتادی...
- مخلصیم، زحمت هم نیست و رحمته!
در جواب لبخند دیگهای زدم که پرسید: کجا داشتی میرفتی؟
دلم نمیخواست بیشتر از این ذهنش رو درگیر کنم، برای همین گفتم: میخواستم برم توی محوطه، یه هوایی بخورم..
- باشه، پس من برم پیش سارا...
+ بازم ممنون..
لبخندی زد و از کنارم رد شد..
از دور شدنش که مطمئن شدم، رفتم طرف اتاق فرشید!
در رو آروم باز کردم...
چشماش بسته بود که با صدای در بازشون کرد!
میخواستم بابت حرفام ازش عذرخواهی کنم، ولی وقتی یاد رفتارش با محمد افتادم، منصرف شدم!
سرسنگین سلام کرد و مثل خودش جوابش رو دادم!
+ بهتری؟
سرش رو تکون داد...
بوی عطری توی اتاق پیچیده بود..
شبیه به عطری بود که محمد همیشه میزد!
مشکوک پرسیدم: کسی اینجا بوده؟
نفسی گرفت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: محمد اومده بود..
چشمام چهارتا شد!
با تعجب لب زدم: آقامحمد؟ چطوری؟
- بهش مرخصی دادن...
پس یعنی اون آقا واقعاً محمد بود!
به ذهنم رسید که نکنه دوباره باهاش بد رفتاری کرده باشه!
+ باز که با حرفات ناراحتش نکردی؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
تند سرش رو به طرفم چرخوند و اخمی کرد!
- میشه این بحث رو تموم کنی؟
عصبی گفتم: نه، نمیشه!
جلوتر رفتم، با اخم اما آروم ادامه دادم: تو چت شده فرشید؟ واقعاً به محمد شک داری؟ اونم بعد از چندسال رفاقت و حضور توی تیمش؟
چشماش رو محکم روی هم فشار داد و با حرص گفت: نیازی به شک من نیست، مدارک برای اثبات جرمش زیاده!
با این حرفش، آتیش گرفتم و صدام ناخواسته بالا رفت!
+ تو مدرک رو قبول داری یا محمدو؟؟؟
مثل خودم با صدای بلند گفت: من عقل و منطق رو قبول دارم!!!
یهو در باز شد و پرستار عصبی گفت: چه خبرتونه آقایون؟ اینجا بیمارستانه!
خطاب به من ادامه داد: بفرمایید بیرون تا حراست رو خبر نکردم!
نگاهی به فرشید انداختم، انگشتم رو مقابلش گرفتم و خواستم چیزی بزنم، اما شیطون رو لعنت کردم و منصرف شدم!
بی حرف از اتاق زدم بیرون...
رفتم طرف پذیرش و پرسیدم: ببخشید، شما به همراهِ آقایرستمی خبر دادید؟
- بله، چطور؟
+ همسرش حضور داشت، چه نیازی بود با کسی تماس بگیرید؟
- وقتی تازه آوردنشون بیمارستان، کسی همراهشون نبود، چند دقیقه بعد از اینکه من تماس گرفتم و اطلاع دادم همسرشون اومدن!
نفسم رو سنگین بیرون دادم..
+ باشه، ممنون...
نشستم روی صندلی و سرم رو بین دستام گرفتم..
آروم با خودم زمزمه کردم: خدایا خستهام.. خودت آرومم کن...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم..
آروم آروم چشمام گرم شد و به دنیای بیخبری فرو رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: آسمانِ دلم، امروز هم بارانیست(:💧!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_188
#سعید
چشمم به ریحانهخانم افتاد که جلوی اتاقی ایستاده بودن و گریه میکردن!
خودم رو رسوندم بهشون و پرسیدم: چی شده؟
همونطور که سعی در کنترل گریهشون داشتن، به داخل اتاق اشاره کردن...
رد نگاهشون رو گرفتم و رسیدم به فرشید که روی تخت افتاده بود و سرش زخمی و خونی بود!
چشمام گرد شد و زیرلب یازهرایی گفتم!
رفتم توی اتاق و با نگرانی از دکتر پرسیدم: چه اتفاقی براش افتاده؟
پسر جوونی که همراه دکتر بود پرسید: شما چه نسبتی باهاش دارید؟
حسابی هول شده بودم، یهو از دهنم پرید و گفتم: برادرزنشم!
دکتر چرخید طرفم، نگاهش بین من و پسره جابهجا شد...
صدایی از پشت سرم اومد!
- آقایدکتر من همسرشم، حالش خوبه؟
برگشتم عقب و ریحانهخانم رو دیدم..
دکتر گفت: ظاهراً بخیر گذشته، ولی برای اطمینان بیشتر باید از سرش عکسبرداری بشه! انشاءالله که چیزی نیست.
سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفتیم...
ریحانهخانم همچنان گریه میکردن!
از آب سردکن یه لیوان آب براشون ریختم..
همونطور که نگاهم به زمین بود گفتم: بفرمایید...
بدون اینکه نگاهم کنن، لیوان رو ازم گرفتن و آروم تشکر کردن..
+ نگران نباشید... ازش عکس میگیرن که اطمینان پیدا کنن چیز مهمی نیست، وگرنه من مطمئنم حالش خوبه! شما برید پیش سارا و رسول...
- نمیتونم، دلم طاقت نمیاره!
+ بهشون خبر دادید؟
- نه، خودمم تازه فهمیدم... خواستم برگردم پیششون که.....
ادامه ندادن!
+ شما برگردید نگرانتون نشن، خبری بشه من حتماً بهتون اطلاع میدم!
بالاخره بعد از کلی اصرار رفتن..
نگاهی به اتاق فرشید انداختم...
سرش رو پانسمان کرده بودن و هنوز بیهوش بود!
پسری که همراه دکتر بود، خیلی پریشون بود و مدام به فرشید نگاه میکرد!
اولش شک کردم، اما با خودم فکر کردم شاید یاد کسی میندازتش و بیخیال شدم...
رفتم نمازخونه و بعد از نماز، از بیمارستان بیرون رفتم تا کمی میوه و خوراکی بگیرم..
بعد از خرید، برگشتم بیمارستان...
رسول آشفته بود، حدس زدم ماجرای فرشید رو فهمیده باشه!
چیزی به روی خودم نیاوردم و رفتم طرف اتاق سارا...
#محمد
به اتاق که رسیدم صدای پر آرامش عزیز به گوشم خورد!
- اللهاکبر...
به در تکیه دادم، چشمام رو آروم بستم و نفس راحتی کشیدم...
- علیکسلام آقامحمد..
با صدای عزیز به خودم اومدم!
لبخند پررنگی زدم و جلوتر رفتم...
کنار سجادهاش زانو زدم، با اون چادر و مقنعه سفیدش مثل ماه شده بود!
گوشه چادرش رو گرفتم و به صورتم نزدیک کردم...
دوباره چشمام رو بستم و با تمام وجودم عطرش رو بوییدم!
بوسهای بهش زدم..
ناخودآگاه بغضم گرفت!
یاد بچگیم افتادم...
همیشه وقتی حالم خوب نبود، میرفتم بغل عزیز و انقدر گریه میکردم تا آروم میشدم..
گاهی سرم رو روی پاش میذاشتم و به حرفهای آرامشبخشش گوش میدادم، انقدر که با نوازشهای دستش به خواب میرفتم!
نوازشهایی که از همون بچگی مرهم دردام بود(:!
با صدای لرزون آروم لب زدم: عزیز؟
- جانِ دلِ عزیز؟
+ دلم خیلی گرفته! میشه... مثل بچگیهام... سرمو بذارم روی پاتون و نوازشم کنید؟
با نگرانی گفت: چی شده دورت بگردم؟ چرا انقدر پریشونی مادر؟
به آرومی سرم رو روی پای مادرِ عزیزتر از جونم گذاشتم و گفتم: چیزی نیست، فقط... دلم خیلی براتون... تنگ شده بود!
محجوب خندید، حاضر بودم همه زندگیم رو برای خندههاش بدم!
دستی به موهام کشید و با مهربونی گفت: شدی مثل بچگیهات!
مکثی کرد و ادامه داد: چقدر زود بزرگ شدی:)
کمی که آرومتر شدم، سرم رو از روی پاش برداشتم و به چشمهای قشنگش نگاه کردم!
+ خیلی دوست دارم عزیز، خیلی...
- عشق هیچ بچهای به مادرش، به پای عشق مادر به بچهاش نمیرسه! منم دوست دارم، بیشتر از خودت!
سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم: حلالم کن مادر، حق فرزندیم رو درست به جا نیاوردم!
دستم رو توی دستای گرمش گرفت...
- این حرفو نزن محمدم! من از تو راضیام مادر، انشاءالله خدا هم ازت راضی باشه پسرم.
دستش رو بوسیدم و با عشق نگاهش کردم...
+ مخلصتم عزیز.. خیلی برام دعا کن، خیلی...
- مادرا همیشه بچههاشون رو دعا میکنن، انشاءالله به حق حضرتزهراۜ عاقبتبخیر بشی...
لبخند محوی زدم..
~ مادر و پسری خوب با هم خلوت کردیا...
با صدای عطیه، به عقب برگشتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: و سوگند به عشق... که دل، سرزمینی بیپایان است(:♥️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_189
#داوود
گزارش رو به آقایعبدی تحویل دادم و برگشتم پایین...
طبق مقررات تلفن آقامحمد باید شنود میشد!
چند دقیقهای که گذشت، یه شماره باهاش تماس گرفت..
فوری هدست رو برداشتم و به مکالمهشون گوش دادم...
با دستهایی لرزون هدست رو از روی گوشام برداشتم و روی میز گذاشتم..
یعنی چه اتفاقی برای فرشید افتاده؟
- داوود کجایی؟
با صدای امیر، به عقب برگشتم...
+ ه..همینجام!
- چته چرا رنگت پریده؟
+ چیزی نیست، هماهنگیهای لازم رو انجام دادی؟
با تردید سر تکون داد..
- آره، همهچیز آمادهست!
بلند شدم.
+ پس بریم...
رفتیم اتاق کنترل..
طبق گفته الکساندر، از یکهفته قبل از جلسه دادگاه شروع به بررسی دوربینها کردیم...
سه روز اول هفته هیچ مورد مشکوکی نبود، اما روز چهارم...
#امیر
سریع رو به حامد گفتم: همینجا نگهدار!
کاری که گفتم رو انجام داد..
داوود آروم لب زد: زوم کن...
چشمام رو ریز کردم تا بهتر ببینم، باورم نمیشد!
اون آقامحمد بود که وارد سلول شد؟ آخه... آخه چطور ممکنه؟
قلبم داشت از سینهام میزد بیرون!
خیلی آروم حرف میزدن، صداشون اصلا واضح نبود!
آقامحمد قبل از خارج شدن از اتاق، خیلی نامحسوس یه کاغذ ریز رو هول داد اون سمت پردهای که سرویس بهداشتی توش قرار داشت!
چند دقیقه بعد از رفتنش، الکساندر وارد سرویس شد و لحظاتی بعد خونسرد برگشت و روی تخت دراز کشید...
قدرت تحلیل هیچ کدوم از چیزایی که دیدم رو نداشتم..
مغزم داشت سوت میکشید!
#فرشید
بعد از رفتنش فکرم خیلی درگیر شد!
شاید واقعاً تند رفتم، ولی... ولی حتی اگه به احتمال یکدرصد محمد جاسوس باشه چی؟
افکار مشعشعی که ذهنم رو درگیر کرده بود، باعث میشد نتونم درست فکر کنم!
باید تا روشن شدن ماجرا صبر کرد، به قول محمد زمان همهچیز رو مشخص میکنه!
نفسی عمیق کشیدم و چشمام رو بستم...
بعد از تموم شدن سرم و توصیههای دکتر، ریحانه وارد اتاق شد...
خواستم از تخت پایین بیام که گفت: اگه سرت گیج میره و اذیتی بگم رسول بیاد کمکت..
+ نه، خودم میتونم بیام...
از اتاق که بیرون اومدیم، رسول جلومون سبز شد!
سعی کردم خیلی باهاش چشم تو چشم نشم، نمیخواستم دوباره بحثمون بشه!
رو به ریحانه گفت: خودم میرسونمتون..
ریحانه جواب داد: نه داداش، تو بمون به سارا برس...
رسول که انگار قانع نشده باشه رفت و چند لحظه بعد با سعید برگشت!
از دیدن سعید تعجب کردم، ولی اون نه!
انگار از همهچیز خبر داشت..!
رسول: داداش بیزحمت بچهها رو برسون...
~ باشه، بعدش میام دنبال تو و سارا..
رسول تشکری کرد و رفت...
~ حالت بهتره؟
با صدای سعید، چشم از رسول برداشتم و چرخیدم طرفش...
+ آره، ممنون..
رفتیم توی محوطه و بعد از اینکه سوار ماشین شدیم، سعید حرکت کرد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_190
#محمد
جلوتر اومد و ادامه داد: راستشو بگین، داشتین غیبت منو میکردین؟
با تعجب به عزیز نگاه کردم، چند لحظه بعد هر سه خندیدیم.
برای چند ثانیه فراموش کردم توی چه وضعیتیم!
عزیز با لبخند خطاب به عطیه گفت: خداروشکر یه عروسی نصبیم شده که حتی نمیشه غیبتش رو کرد!
گونههای عطیه سرخ شد و سرش رو پایین انداخت..
آروم لب زد: خجالتم ندید عزیز...
- خجالت چیه مادر؟ دارم حقیقت رو میگم!
+ اهماهم، کمکم داره حسودیم میشه ها! ما اینجا درختیم؟
عزیز با خنده گفت: لوس نکن خودتو، تا چند لحظه پیش که عطیه نیومده بود داشتم نازتو میکشیدم!
سر به زیر گفتم: خب بازم دلم خواست!
عطیه با تأسف سر تکون داد...
~ محمد اصصصلاً فکر نمیکردم انقدر حسود باشی!
نفس عمیقی کشیدم و در جواب گفتم: والا هر کس دیگهای هم باشه، حسودیش میشه!
دوباره خندیدیم و اینبار عزیز گفت: عطیه مادر، تو باید استراحت کنی دورت بگردم.. اگه کاری داشتی بگو من میام بالا پیشت...
عطیه زیرلب چشمی گفت و چند دقیقه بعد هر دو رفتیم خونه خودمون...
+ عطیه گفتی بابات اینا کی میان؟
- واسه شام میان، چطور؟
+ میگم... اگه فکر میکنی مادرت با دیدن من اذیت میشه، میرم که......
اخم کمرنگی کرد و پرید وسط حرفم!
- محمد! میخوان بیان اینجا که تو رو ببینن، بعد تو میخوای بذاری بری؟
فوری گفتم: عطیه باور کن منظور بدی نداشتم، گفتم شاید ازم ناراحت باشن و خدایی نکرده دلخوریای بوجود بیاد...
با شنیدن این حرف، لبخند زیبایی تحویلم داد..
- قربون دل پاکت برم... نه مامان و نه بابا، هیچ کدوم از تو ناراحت نیستن! اینو مطمئن باش..
لبخندی روی لبم نشست...
+ عطیه میدونستی یه فرشتهای؟
قشنگ خندید و گفت: بله، بارها و بارها بهم گفتی!
+ دوباره گفتم که یادآوری بشه!
هر دو خندیدیم...
~ محمد؟ عطیهجان؟
با صدای عزیز بلند گفتم: جانم عزیز؟
~ من میرم مسجد مادر، چیزی لازم ندارین؟
+ نه عزیز دستت دردنکنه، التماس دعا..
صدای در نشون میداد عزیز رفته!
عطیه لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: محمد یادته اوایل ازدواجمون هروقت عزیز میرفت بیرون ماهم بدو بدو میرفتیم دور میزدیم؟
با یادآوری چیزی که عطیه گفت ریز خندیدم.
+ مگه میشه یادم بره؟ یه جوری یواشکی میرفتیم خودمم شک میکردم زن و شوهر باشیم!
زد به بازوم و با خنده گفت: عه محمد...
به آرومی خندیدم..
با شنیدن صدای اذان، زمزمهوار صلواتی فرستادم و بلند شدم.
+ من برم حیاط وضو بگیرم... عطیهجان، شماهم یه لیوان آبمیوه بخور برات خوبه...
لبخند شیرینی زد و گفت: چشم...
مثل خودش با لبخند گفتم: چشمت بیبلا...
+ السلامعلیکمورحمتهاللهوبرکاته... اللهاکبر... اللهاکبر... اللهاکبر...
به سجده رفتم و بعد از تسبیحات حضرتزهراۜ، دستام رو به حالت دعا بالا گرفتم...
+ خدایا شکرت بابت هرچیزی که بهم دادی.. بابت سلامتیم، خانوادهام، دوستام... شکرت بابتِ اینکه کمکم میکنی توی راه خودت قدم بذارم!
آهی کشیدم و ادامه دادم: این روزا دلم خیلی گرفته، خدایا خودت میدونی من نه جاسوسم نه خیانتکار! یه کاری کن بیگناهیم ثابت بشه..
به اینجا که رسید بغضم گرفت که به سختی قورتش دادم...
+ درد داره به گناهِ نکرده محکوم بشی و کسی باورت نکنه! خدایا حالِ زهرامو خوب کن، رحمتت رو ازم دریغ نکن خدا...
- قبول باشه..
چرخیدم عقب، لبخندی به روی عطیه زدم و گفتم: قبولِ حق...
- کِی قراره برگردی مأموریت؟
خدایا منو ببخش که مجبورم به این دروغم ادامه بدم!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بعد از مهمونی میرم.. این مأموریت از بقیهی ماموریتها طولانیتره و با بقیهشون فرق داره، ولی اگه خدا بخواد و پشتم باشه بدونِ خطره!
- انشاءالله هر چی خیره، فقط قول بده دوباره بیای سر بزنی..!
دستمو روی چشمم گذاشتم و لبخندی زدم.
+ چشم، قول میدم...
با لبخند محوی گفت: چشمت بیبلا..
نفس عمیقی کشیدم و آروم اسمشو زمزمه کردم...
+ عطیه؟
- جانم؟
+ خیلی دعا کن...
جلوتر اومد و با کمی فاصله کنارم روی زانوهاش نشست..
لحنش نگران شد!
- محمد چرا انقدر پریشونی؟ توی کار برات مشکلی پیش اومده؟
همونطور که با مهرههای تسبیح بازی میکردم، سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم.
عمیق توی چشمام نگاه کرد و پرسید: محمد واقعاً میری مأموریت؟
آروم سر بلند کردم و به چشمای زیباش نگاه کردم..
+ راستش... من هیچ وقت نمیتونم بهت دروغ بگم عطیه! مخصوصاً وقتی اینطوری نگاهم میکنی.. مأموریت نیستم، ولی هرچی هست مربوط به کاره! تمام مدت یا توی ادارهام یا سازمان.. خیالت راحت باشه. قبل از رفتنم شمارهی یکی از بچهها رو میذارم، اگه به هر دلیلی دلشوره گرفتی، زنگ بزن که خیالت راحت بشه؛ اگه هم خدایی نکرده حالت بد شد، حتما بهم اطلاع بده...
لبخندی معنادار تحویلم داد و دستم رو گرفت!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
- بهت اعتماد دارم، ولی با این چیزایی که میگی قطعاً هروقت بخوای نمیتونی بیای خونه! زنگ بزنم نگرانت کنم که چی بشه؟ فقط اگه خیلی دلشوره و استرس داشتم، از حالت باخبر میشم..
+ قربونت برم، سعی کن حالت بد نشه.. چون وقتی برگردم، باید سالم و سرحال باشی تا رویاهایی که برای زهرا بافتیم رو باهم عملی کنیم!
لبخندی زد و گفت: انشاءالله...
با صدای زنگ در بلند شد و گفت: فکر کنم مامان اینا اومدن...
+ برو منم میام.
سر تکون داد و بیرون رفت.
سجاده رو جمع کردم و گذاشتم سرجاش..
با گفتن «یاعلی» ایستادم و رفتم توی حیاط...
اول حاجآقا و بعد هم حاجخانم وارد خونه شدن..
جلوتر رفتم و حاجی رو بغل کردم...
بعد از اون با حاجخانم هم سلام و احوالپرسی کردم...
نگاه پروانهخانم با همیشه فرق داشت، تهِ نگاهشون شرمندگی خاصی بود!
حتی اخلاقشون هم تغییر کرده بود و نسبت به قبل خوش برخوردتر بودن!
چند دقیقه که گذشت، عزیز هم رسید...
بعد از شام، حاجآقا ازم خواست بریم پایین تا باهام حرف بزنه!
هر دو پایین رفتیم و روی تخت نشستیم...
+ جانم حاجی؟
نفسی گرفتن و همونطور که نگاهشون به حوض بود شروع به صحبت کردن..
- وقتی پدرت وارد سپاه شد و بعد از چندسال دوباره دیدمش، هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم توی بغل خودم پر بکشه!
سرم رو پایین انداختم و لبخند تلخی زدم...
- اینو هیچوقت بهت نگفتم، چون قرار نبود بگم، ولی لازمه که بدونی! مصطفی قبل از رفتنش خیلی سفارش تو رو کرد، گفت پسرم از پس خودش برمیاد و نمیذاره آب توی دل مادر و خواهرش تکون بخوره، ولی دلم نمیخواد تنها باشه و قطعاً به یه حامی نیاز داره! بهش قول دادم مثل پسر خودم حواسم بهت باشه و تمام سعیم رو کردم که به قولم عمل کنم...
حس کردم لبخند ریزی زدن!
- وقتی عطیه گفت خواستگار داره، فکر نمیکردم اون آدم تو باشی! ولی وقتی فهمیدم خوشحال شدم و خداروشکر کردم، چون میدونستم دخترم رو دست خوب کسی میسپارم و خیالم ازش راحته! میدونستم که با تو خوشبخت میشه! وقتی از شغلت گفتی، دروغ چرا؟ ترسیدم، چون خوب میدونستم شغل تو یه جورایی بازی با جونته! ولی شیطون رو لعنت کردم و با خودم گفتم همیشه هر چی خدا بخواد و صلاح باشه، همون میشه! پروانه برعکس من ناراضی بود، ولی بخاطر عطیه موافقت کرد..! توی این سالا دلش باهات صاف نشد و خودتم اینو فهمیدی... ولی بزرگوارتر از این حرفا بودی که چیزی به روی خودت بیاری!
چشمام رو بستم و آروم لب زدم: حاجی من...
- محمد بذار حرفمو کامل بزنم!
سکوت کردم و ادامه دادن..
- دیروز که عطیه بیمارستان بود و تو رفتی مأموریت، پروانه کلی به عطیه گِله کرده بود که گویا حاجخانم هم شنیده بودن!
سرم رو با شدت بالا گرفتم!
حرفهای دیگران برام مهم نبود، ولی عزیز...
- من با پروانه صحبت کردم، خودش هم پشیمون و ناراحت بود! نه تنها بابت حرفاش، بلکه بابت همه این سالا! خودش روش نشد بهت بگه... از من خواست ازت عذرخواهی کنم و حلالیت بطلبم!
دوباره سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: من هیچ وقت از شما یا حاجخانم چیزی به دل نگرفتم، هم شما و هم ایشون حق دارین از من دلخور باشین...
با لبخند کمرنگی ادامه دادم: بالاخره پاره تنتتون شده همسر من، حق دارین نگرانش باشین! حلال کنین که گاهی براش کم گذاشتم و کنارش نبودم!
دستشون رو روی شونهام گذاشتن که سرم رو بالا گرفتم و توی چشمام نگاه کردن..
- اگه مرام و معرفت نداشتی و با گذشت نبودی، هیچ وقت به ازدواجت با عطیه رضایت نمیدادم! با وجود تو، خیالم از بابت عطیه راحتِ راحته!
لبخند عمیقی زدم و بغلشون کردم...
بعد از مدتها دوباره حس میکردم بابا کنارمه و توی آغوششم:)
حاجآقا کادوی تولد زهرا رو دادن و هر دومون رو بوسیدن!
حدودای ساعت دوازده بود که رفتن..
منم کمکم آماده شدم که برگردم سایت...
قبل از رفتن، شماره سعید رو نوشتم و به عطیه دادم که اگه مشکلی پیش اومد از طریق سعید خبردار بشم..
بعد از خداحافظی، سوار موتور شدم و رفتم طرف سایت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: آغوش ِ پدر(:
« دیروز بسیار درگیر بودم و واقعاً وقت نکردم بنویسم، سعی کردم این پارت رو طولانیتر کنم که جبران بشه😄✨!»
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
- بهت اعتماد دارم، ولی با این چیزایی که میگی قطعاً هروقت بخوای نمیتونی بیای خونه! زنگ بزنم نگرانت ک
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_191
#محمد
بعد از پارک کردن موتور، از در پشتی وارد سایت شدم..
فقط فرشید بخاطر تصادفی که داشت رفته بود خونه و بقیهٔ بچههای تیم بودن...
با بچهها سلام علیک کردم، میخواستم برم اتاق آقایعبدی که موضوعی یادم افتاد!
رفتم سر میز سعید و گفتم: سعیدجان؟
بلند شد و گفت: جانم آقا؟
+ راستش، با اجازهات شمارتو گذاشتم خونه پیش خانمم که اگه کار واجبی داشت تماس بگیره... اشکال که نداره؟
- نه آقامحمد خوب کاری کردین، هروقت زنگ بزنن، درخدمتم..
لبخند کمرنگی روی لبام نشست...
اگه توی این شرایط بچهها رو هم نداشتم، نمیتونستم تحمل کنم و واقعاً کم میآوردم!
زیرلب گفتم: ممنون، جبران میکنم..
با لبخند کمرنگی جواب داد: جبران شده آقا...
برای حرفی که میخواستم بزنم، کمی دست دست کردم که خودِ سعید گفت: چیزی شده؟
+ نه، یعنی آره... میگم سعید؟
- جان؟
+ تو و بقیهی بچهها که مثلِ فرشید...
نذاشت حرفم رو کامل کنم و گفت: نه آقا خیالتون راحت، ما تا آخر پشتتونیم! فرشیدم شوکه شده، همین! مطمئن باشید خودش پشیمون میشه...
سر تکون دادم که آروم بغلم کرد، حس کردم آرومتر شدم!
دستم رو پشت کمرش کشیدم..
چند لحظه که گذشت، ازم جدا شد.
با ناراحتی توی چشمام نگاه کرد و گفت: ازش دلخورید؟
سخت بود، ولی بخاطر دلِ سعید لبخندی روی لبام نشوندم!
+ نه، دلخور چرا؟ حق داره:)
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من برم اتاق آقایعبدی، فعلا..
منتظر جوابش نموندم و رفتم طرف راهپله...
- برای فردا آمادهای؟
+ بله آقا..
همونطور که مینشستن پرسیدن: استرس که نداری؟
- استرس که.. خب... یکم!
لبخند آرامشبخشی زدن..
+ نگران نباش محمد، توکل کن به خدا! اونه که خیر و صلاح بندهاش رو بهتر از هر کسی میدونه..
لبخند ریزی زدم...
+ چشم، ممنون که هوامو دارین(:
بعد از چند دقیقه صحبت و توضیح در مورد جلسه دادگاهِ فردا، با رسول تماس گرفتن و ازش خواستن بیاد بالا...
+ رسول حالت خوبه؟
کمی سرش رو بالا گرفت!
- بله، خوبم..
+ آخه... تو خودتی!
در جواب، نفسی عمیق کشید و گفت: چیزی نیست...
اومدم حرفی بزنم که صدای امیرحسین مانع شد!
~ سلام آقا، سلام رسولجان...
به طرفش رفتیم و رسول بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی رفت..
وارد سلول شدم و روی تخت دراز کشیدم.
ذهنم خیلی درگیر بود!
درگیر عطیه... رسول و بچهها... دادگاه و در اصل سرنوشتم!
کمکم پلکام روی هم افتاد و با هزارتا فکر و خیال به خواب رفتم...
#رسول
بعد از معاینه و توصیههای دکتر، سعید اومد دنبالمون...
سارا رو گذاشتیم خونهی سعید اینا که تنها نباشه و خودمون هم برگشتیم سایت..
همین که رسیدیم، داوود با هول اومد سمتمون و سراغ فرشید رو گرفت!
از طریق شنود تلفن آقامحمد ماجرا رو فهمیده بود، وقتی خیالش از بابت فرشید راحت شد، نتیجه چک کردن دوربینها رو برامون گفت..
باورم نمیشد، واقعاً چطور تونسته بودن؟
حسابی بهم ریختم!
ساعت حدوداً یک شب بود که آقامحمد برگشت!
قرار شد چیزی از ماجرا بهش نگیم که یه وقت روحیش رو از دست نده!
تا بازداشتگاه همراهش رفتم و بعد هم سریع برگشتم..
سرم رو روی میز گذاشتم و چشمام رو بستم...
- رسول... رسول با تواَم!
با شنیدن صدای سعید، سرم رو از روی میز برداشتم.
دستی به چشمام کشیدم و با صدای گرفتهای به آرومی گفتم: بله؟
- پاشو نمازتو بخون تا قضا نشده...
خواست بره که مچ دستش رو گرفتم!
چرخید سمتم و منتظر نگاهم کرد...
+ جلسه دادگاه.. ساعت چنده؟
- نه صبح!
سرم رو پایین انداختم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: باشه، ممنون!
چند لحظه بعد از رفتن سعید، رفتم نمازخونه...
بعد از نماز، شروع کردم به راز و نیاز!
+ خدایا خودت هوای محمدو داشته باش، محمد خیلی پاکه، خیلی مَرده! حقش نیست توی این وضعیت باشه.. درسته که صبوره! ولی سنگ که نیست، آدمه! خسته میشه، کم میاره.. یه کاری کن قبل از خسته شدنش خیانتکار اصلی پیدا بشه و به فرشید ثابت بشه اشتباه فکر کرده! خدایا تنهاش نذار...
لبخند محوی زدم و ادامه دادم: خیلی مخلصتم خدا:)!
از نمازخونه زدم بیرون و مستقیم رفتم اتاق آقایعبدی...
کلی بهشون اصرار کردم که اجازه بدن همراه محمد برم، ولی گفتن اجازه ندارم و نمیتونم!
سعید و امیر رفتن یه سر به خانوادههاشون بزنن، در اصل نمیخواستن با محمد رو به رو بشن و توی اون وضعیت ببیننش!
ساعت حدوداً هشت و نیم بود که تصمیم گرفتم برای خداحافظی با محمد برم بازداشتگاه و ببینمش...
امیرحسین از سلول بیرون رفت تا راحتتر باشیم...
سعی کردم از ریزش اشکام جلوگیری کنم..
نمیدونم چرا، اما... اما نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم!
خیلی ازش خجالت میکشیدم.
سرم پایین و نگاهم به زمین بود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با همون حال خراب و صدای گرفته گفتم: یه روزی برای اینکه بیشتر حواست به خودت باشه به شوخی دستتو دستبند زدم، غلط اضافه کردم! الان که دارم به عنوان.. به عنوان...
لبخند تلخی زد و گفت: متهم؟!
اشکام شدت گرفتن و دستم رو حائل صورتم کردم و ادامه دادم: الان که دارم به عنوان متهم بهت دستبند میزنم، کم مونده قلبم سینهام رو بشکافه و بزنه بیرون!
نگاه غمانگیزش رو بهم داد.
دست گرمش رو روی گونهام کشید و اشکام رو پاک کرد!
با ناراحتی گفت: رسول جونِ محمد گریه نکن!
محکمتر از همیشه به آغوش کشیدمش...
تصور اینکه یه مدت.. هر چند کوتاه از این آغوش برادرانه دور باشم، برام آزاردهنده بود!
بوسهای به شونهاش زدم و ازش جدا شدم...
دستاش رو جلو آورد...
سرم رو پایین انداختم و دستبند رو توی دستام فشار دادم...
چشمام رو محکم روی هم فشردم و گفتم: آقا.. من... نمیتونم!
- رسول... لطفاً!
چشماش... مثل همیشه... آرامش خاصی داشت!
آرامشی که توی این شرایط آتیش میزد به دلم..!
با بیمیلی دستاش رو دستبند زدم..
سرم از شرمساری پایین افتاد...
+ آقا.. بخدا شرمندهتونم...
با همون لبخند مهربونش و با آرامش جواب داد: دشمنت شرمنده داداش(:
تو داری وظیفهات رو انجام میدی، نباید شرمنده باشی رسولجان!
وقتی میگفت رسولجان، قند توی دلم آب میشد!
اشکام رو پاک کردم و دستاش رو گرفتم..
+ مراقب خودت باش داداش، اصلانم نگران نباش! من... من مطمئنم همه چیز درست میشه!
به یه لبخند تلخ اکتفا کرد.
دوباره بغلش کردم، محکمتر از قبل!
بغل کردنش بهم آرامش میداد.
حتی الانم که توی همچین وضعیتیه، مرحم دردامونه و سنگ صبورمون!
الان ما باید بهش روحیه بدیم، اما اون داره این کار رو میکنه!
آروم لب زدم: درست میشه..
زبونم اینو میگفت، اما یه حس بد درونم میگفت که آره، به همین خیال باش.. چی درست میشه؟! مگه توی خواب!
افکار منفیم رو پس زدم..
همون لحظه داوود اومد توی اتاق!
به چشمای سرخش نگاه کردم...
سخت بود برام!
اما... اما از آقامحمد فاصله گرفتم و تکیهام رو به میز کوچک وسط سلول دادم..
سرم رو پایین انداختم که مبادا دوباره اشکم رو ببینن!
آقامحمد که حال ما رو دید با غم نگاهممون کرد و گفت: بچهها اینجوری نکنین... بخدا دیدن این حال و روز شما واسه من از هر چیزی سختتره! شما که میدونین طاقت دیدن حال بدتون رو ندارم!
به زور جلوی بغضم رو گرفته بودم که دوباره نشکنه!
دستی به صورتم کشیدم.
باصدای لرزونم گفتم: آقا بخدا.... بخدا ما هم طاقت نداریم... شما رو توی این وضعیت ببینیم! خیلی سخته آقا، خیلی سخته!
آقامحمد دیگه چیزی نگفت..
میدونست اینبار دیگه نمیتونه آروممون کنه!
گاهی فقط خدا میتونه آرومت کنه(:!
داوود فقط نظارهگر بود و سکوت کرده بود.. خوب میشناختمش!
وقتی مثل حالا سکوت میکرد، یعنی داشت از درون خورد میشد💔!
در کل آدم درونگرایی بود و اکثراً میریخت توی خودش...
جلو اومد و باصدای گرفتهاش خطاب به آقامحمد گفت: بریم آقا؟
محمد با آرامش همیشگیش و همون تلخخند جواب داد: بریم!
رو کرد به من و ادامه داد: یاعلی...
زمزمهوار گفتم: علی یارت باشه داداشم!
با چشم رفتنشون رو دنبال کردم، چقدر دلم میخواست همراهشون برم..
وقتی از دیدم خارج شدن، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم!
همونجا روی زمین نشستم و برای داداشِ بیگناهم بیصدا اشک ریختم...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: و اما... امان از دیدنِ حالِ بدِ رفیق(:💔!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy