حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده رقیه رضایی✨
بیست و دومین روز از بهار سال1344 چراغ خانۀ محمدعلی رضایی در شهر قزوین با تولد دختری كه او را رقیه نامیدند، روشن و دل مادری به چهره وجیه دختری كه آرامش و متانت از همان روزهای نخست تولد در وجهش دیده میشد، شاد گشت. خانواده رضایی در شهر قزوین به دلیل تقید و اصالتشان سرشناس و محترم بودند و رقیه كه در دامن خانوادهای مؤمن دیده به جهان گشوده بود، با تربیت صحیح اسلامی مراحل كودكی و بالندگی خود را سپری میكرد. مهرماه سال49 بود كه پشت میز و نیمكت مدرسه نشست و این تاریخ، آغازی برای رشد تواناییها و شكوفایی استعدادهای او شد. رقیه در مدرسه به ذكاوت، ادب، متانت و استعداد فوقالعاده در یادگیری شناخته شد و توانست در طول سالهای تحصیل همچنان پلههای نردبان موفقیت را یكی پس از دیگری به سوی افق روشن معلمی طی كند.
سالهای نوجوانی رقیه با سالهای مبارزات ملت ایران علیه رژیم ظالم شاهنشاهی مصادف شده بود و او كه از طریق خانواده، پشتوانۀ فرهنگی و معنوی خوب و قویای برای درک خواستههای ملت ایران، تحت رهبری امامخمینی«ره» داشت، علاوه بر تلاش و جدیت در تحصیل، گامهای انقلابی و جهادی خود را در مبارزه علیه مظاهر فساد و بیبندوباری نظام شاهنشاهی برداشته و به عنوان یک نوجوان انقلابی شناخته میشد. رقیه رضایی كه در سالهای ۵۶ تا ۵۷، دوران نوجوانی خود را میگذراند، با شركت در برنامههای مذهبی و خواندن كتاب و جزوات انقلابیون، با تحول عظیم فكری و معنوی، علیرغم اینكه جزء شاگردان ممتاز دبیرستان محسوب میشد، برای ادامۀ تحصیل به حوزۀ علمیۀ قم رفت تا هر چه بیشتر معرفت كسب كرده و با توشۀ اعتقادی قویتر به دیار خود بازگردد.
از ویژگیهای رقیه، توجهش به مسائل فرهنگی و اعتقادی مردم بود و تمامی ذهنیتش حول پیشرفت فرهنگی و اعتقادی مردم، به خصوص قشر محروم و ضعیف جامعه میچرخید. خانوادهاش در خصوص منش و طرز فكر رقیه دربارۀ مسائل فرهنگی میگویند:«رقیه با افكار خداگون ای كه در سر داشت، نمیتوانست شاهد فقر فرهنگی در مناطق محروم كشور باشد. از این رو بار سفر به استان كردستان را با كولهباری از عشق به مردم و اعتلای فرهنگ و نظام اسلامی بست و به دیار خطر سفر كرد تا بتواند به عنوان معلم تربیتی برای مردم مظلوم آن دیار قدمی خیرخواهانه بردارد.»
رقیه رضایی كه حال جوانی برومند و تحصیلكرده شده بود، در كردستان منشأ خدمات ارزندهای شد و مردم آن سامان فعالیتهای فرهنگی و تربیتی او را هرگز از یاد نخواهند برد. اما دست روزگار و نیاز مردم استان سیستان و بلوچستان، مدتی حضور رقیه را در جمع مردم نیازمند زاهدان فراهم كرد و معلم با خدا و مهربان قزوینی، دیار كردستان را به جنوب شرقی ایران كشاند. در این نقطه از خاک وطن هم خانم معلم، رقیه رضایی توانست خدمات ارزندهای انجام داده و شاگردان نمونهای را تربیت کند.
سال1366 رقیه رضایی با همسرش آشنا شد و طی مراسم سادهای به خانۀ بخت رفت. در آن دوران رقیه به عنوان معلم تربیتی، مسئولیت امورتربیتی یكی از دبیرستانهای شهر قزوین را بر عهده داشت و توانسته بود كارهای زیبا و مؤثری در زمینههای پرورشی در قالب برنامههای مذهبی، آشنایی دانشآموزان با احكام و بالا بردن سطح اعتقادی دانشآموزان انجام دهد .وی علاوه بر اینكه در دبیرستان به شغل مورد علاقۀ خود، یعنی معلمی میپرداخت، هنوز انگیزهها و خواستههای انقلابی و ملی خود را با عضویت و فعالیت در حزب جمهوریاسلامی و ادارۀ یكی از كانونهای حزب دنبال میكرد. بعد از فرمان امامخمینی«ره» مبنی بر تشكیل بسیج مستضعفین در آذرماه سال1358، رقیه رضایی كه حال، چهرهای شناخته شده در امورفرهنگی برای اهالی فرهنگ و انقلاب بود، به عضویت بسیج مستضعفین درآمد و به عنوان مربی آموزش نظامی و عقیدتی در این ارگان مردمی مشغول به فعالیت شد.
از حضور خانم رضایی در دبیرستان، در ذهن دانشآموزانش خاطرات زیبایی نقش بسته است. او معلمی دلسوز و عاشق بچههای مدرسه بود. برای خانم رضایی، دانشآموزان آنقدر اهمیت داشتند كه علاوه بر دقت در امورتربیتیشان به رفع مشكلات خانوادگی، به خصوص مادی آنها توجه داشت. او در فرصتهایی كه پیش میآمد با دانشآموزانش صحبت كرده، خانوادههای مستمند را شناسایی كرده و از آنها دستگیری میكرد. خانم رضایی در نظر دانشآموزان، اخلاقی نیک داشت كه شوخطبعی و بیان شیوا در راهنمایی بچهها، صحبتهایش را دلنشین و تأثیرگذار كرده بود. به قولی صحبتهایش از دل بود، لاجرم بر دل هم مینشست. به گفتۀ نزدیكانش، خصلتهای زیبای اخلاقی و انسانی او همراه با مهربانیها و شوخ طبعیهایش از او فردی دلنشین و مصاحبی تأثیرگذار ساخته بود.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
بیست و دومین روز از بهار سال1344 چراغ خانۀ محمدعلی رضایی در شهر قزوین با تولد دختری كه او را رقیه نا
آرامش و وقاری كه در رفتار و كردارش داشت، همه را شیفتۀ خود كرده بود و با همین ویژگیها بود كه میتوانست با رخنه در دل دختران جوان، نقش به سزایی در هدایت و راهنمایی آنها داشته باشد. همسرش میگوید:«مادیات برای رقیه اهمیت نداشت؛ مهریۀ او یک سفر حج بود و چهارده سكۀ طلا! او در همۀ شئون زندگی، به خصوص زندگی زناشویی و همسرداریاش رضای خدا را در نظر میگرفت. از حرفهای پراكنده پرهیز داشت و غیبت نمیكرد. از همان روزهای اول آشنایی، رقیه از فنا صحبت میكرد و میگفت این امكان و فرصت، نصیب مردها شده كه به جنگ بروند، اما برای زنها چنین امكانی فراهم نیست؛ دوست دارم به گونهای از دنیا بروم كه اجر و مزد شهدا را داشته باشم.”
شهادت
ماه ذیالحجه سال1366، رقیه رضایی با خانواده و به نیابت از مادرش به سفر حج واجب مشرف شد. سفری كه شاید سالیان سال آرزوی آن را داشت و آن را كابین ازدواج خود قرار داده بود. در آن روزهای زیبای سفر به خانۀ خدا، باز هم رقیه به فكر جهاد و شهادت بود. در حسرت این آرزو، رو به خانواده كرده و گفته بود: “…باید با آب زمزم غسل شهادت كنم!”
به راستی خانم معلم رضایی به جز عشق به دانشآموزان، انقلاب و وطن، به جز دغدغههای همسرداری، دلمشغولی و عشقی والاتر داشت و آن هم شهادت بود و دیگر هیچ… او همهچیز را برای خدا میخواست و سیر الیالله مقصد حركت او بود. در روز برائت از مشركین با سایر حجاج و زائران بیتاللهالحرام، جایی كه مأمن و پناهگاه تمام موجودات است و ریخته شدن خون در آن مكان مقدس حرام است، در راهپیمایی برائت از مشركین شركت كرد تا بار دیگر انزجار خود را از ظلم و ستم و ایادی استكبار جهانی نشان دهد. در حالی كه هیچ كس نمیتوانست حتی فكرش را بكند، در سر مزدوران آلسعود برای برهم زدن این مراسم و به خاک و خون كشیدن حاجیان چه نقشۀ شومی میگذرد. در مكه بار دیگر یزید زمان، دست جنایتكار خود را از آستین شرک و خیانت آلسعود بیرون آورد و با هجوم وحشیانه به صفوف زائران خدا، صدها مسلمان را در كنار خانۀامن الهی و كوه نور به جرم گفتن الله اكبر و به دلیل برائت از مشركین پلید به خاک و خون كشید.
در آن روز، مكه بار دیگر نزول ملائک را تجربه كرد. در آن ساعات، مكه یکبار دیگر قافلۀ شهدا را تا در بهشت برین بدرقه كرد و در آن لحظات، مكه، خاطرۀ قساوت یزیدانه و شهادت حسینگونه را به خاطر آورد. در روز برائت از مشركین، رقیه رضایی هم كه مشتهای گره كرده خود را رو در روی استكبار جهانی گرفته بود، بر بالهای فرشتگان! نه، شاید حتی بلند پروازتر از آنها، با وداع دنیای خاكی و فانی، جنتنشین شد و چون پرستوی مهاجر الیالله به زیبایی هر چه تمامتر، به شایستگی یک معلم فداكار به آرزوی دیرینۀ خود رسید:)
•|خُداگاهےنشونمیدهبهماڪه:
+ببین هیچڪس دوستت نداره...
امابعدیواشڪیمیادتویگوشِتمیگه:
+ جز من!🫀🫂:)
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · ◃
#خداےمن♥️
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولادالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️