حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده مروه شربینی✨
شهیده مروه شربینی سال1977 در شهر اسکندریه مصر متولد شد. پدر و مادرش هر دو شیمیدان بودند و در سال1995 توانست از کالج انگلیسی دختران فارغالتحصیل گردد.
وی از سال2002 به همراه همسرش به آلمان رفتند و در ابتدا در شهر برمن و از سال2008 در شهر درسدن ساکن شدند.
همسرش وابسته فرهنگی مصر در یکی از دانشگاههای آلمان بود و با استفاده از بورس تحصیلی در رشته مهندسی ژنتیک مشغول تحصیل بود و جهت انجام پایان نامه دکترای خود همراه مروه به آلمان آمده بود.
شهیده شربینی چندی پیش از شهادتش به دادگاهی در آلمان مراجعه کرد و از "الکس دبلیو" [یک روس با ریشه آلمانی که از سال2003 به آلمان مهاجرت کرده بود.] شکایت کرد. او اعلام کرده بود زمانی که در پارک با پسرش بازی میکرده، الکس دبلیو وی را مورد توهین قرار داده و به دلیل حجابش او را تروریست خطاب کرده. دادگاه شکایت شهیده شربینی را پذیرفت و این فرد افراطی را به پرداخت 750یورو محکوم کرد، اما الکس این حکم را نپذیرفت و تقاضای تجدیدنظر کرد.
شهادت
در حین برگزاری جلسه دادگاه تجدیدنظر در یک دادگاه در شهر درسدن، این فرد آلمانی جلوی چشمان قاضی و سایر حاضرین به شهیده شربینی حمله کرد و با ضربات چاقو وی را که سهماهه باردار بود، به شهادت رساند و همسر شربینی و مرد دیگری را زخمی کرد.
هدایت شده از خبرچه
▫️
🌐 #خبرچه | اخبار کوتاه با ادبیاتی متفاوت
و یه نمه طنز
🌐 به جمع خَفَن خبرچه ایا بپیوندید 😎👇
https://eitaa.com/joinchat/941686986C6389db91b6
هدایت شده از خبرچه
▫️
🌐 #خبرچه | اخبار کوتاه با ادبیاتی متفاوت
و یه نمه طنز
🌐 به جمع خَفَن خبرچه ایا بپیوندید 😎👇
https://eitaa.com/joinchat/941686986C6389db91b6
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولادالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده ژیلا مقبل✨
شهیده ژیلا مقبل 21آبان سال1340 در خانوادهای متدین و علم دوست از اهالی سنندج دیده به جهان گشود. او در میان برادران و خواهران تحصیل کردهاش پرورش یافت و به تأسی از فضای فرهنگی خانه، او نیز برای تحصیل و تربیت علمی، تلاش فراوانی از خود نشان داد. خانوادهاش از زمره خانوادههایی است که فرزندان خدمتگذاری به انقلاب تقدیم کرده است.
شهیده مقبل در سال1360 با رتبه ممتاز در رشته علومتجربی دیپلمش را اخذ کرد و به عنوان دانشآموز رتبه اول استان انتخاب شد.
وی پس از گرفتن دیپلم شغل معلمی را برای خود انتخاب نمود و برای تعلیم و تربیت فرزندان این دیار، به روستای «رزاب» مریوان کوچ کرد.
شهادت
او پس از یکسال خدمت صادقانه و تربیت دانشآموزان، در تاریخ 8شهریور سال1362، بر اثر بمبارن هوایی رژیم بعث عراق، در روستای رزاب، به همراه دو تن از همکارانش به شهادت رسید.
خواهر شهیده میگوید: امتحانات شهریورماه بود که خواهرم ژیلا به همراه دوتن از همکارانش به نامهای شهیده مهری رزاقطلب و شهیده شهلا هادییاسینی به روستای رزاب رفته بودند تا امتحانات شهریورماه را برگزار کنند. در آن روستا زن میانسالی زندگی میکرد که شوهرش را از دست داده بود و دو فرزند یتیم داشت. ژیلا و همکارانش به این خانواده رسیدگی میکردند و کمکشان میکردند. روزی که به روستا میرسند، با هم به خانه آن زن میروند و مقداری آذوقه برایشان میبرند و شب را به اصرار آن خانم در آنجا میمانند.
همایون مقبل، برادر شهیده میگوید: صبح روز 8شهریور سال1362، ژیلا خیلی زود از خواب بیدار میشود و به کمک دوستانش سفره صبحانه را روی ایوان پهن میکنند. در حالی که چند لقمهای بیشتر نخوردهاند، چند هواپیمای عراقی وارد آسمان منطقه میشوند و در یک لحظه خودشان را بالای روستای رزاب میرسانند و آنجا را بمباران میکنند. یکی از بمبها درست روی سفره آنها فرود میآید و ژیلا و دو همکارش به اتفاق صاحبخانه و یکی از فرزندانش به شهادت میرسند.
پدر شهیده میگوید: من نظامی بودم و چند سالی در کرمانشاه خدمت میکردم. سال56 بود که به سنندج منتقل شدم. برای گرفتن پرونده تحصیلی ژیلا به دبیرستانش رفته بودم که دیدم مدیر مدرسه و معلمهای ژیلا از رفتنش خیلی ناراحت هستند. آن روز دبیر زبانشان که یک خانم مسیحی بود، از رفتن ژیلا خیلی ناراحت بود. در دفتر مدرسه بودیم که دبیر زبانش به من گفت: اجازه بدهید ژیلا در همین مدرسه بماند؛ ما به دلیل اخلاق خوب و استعداد خوبی که دارد به او عادت کردهایم.
البته من نمیتوانستم دخترم را بدون خانوادهام آنجا تنها بگذارم. به هر حال پروندهاش را گرفتم و از دفتر بیرون آمدم. داخل حیاط مدرسه بودیم که دیدم همان معلم مسیحی، دنبالمان میآید. از من میخواست که اجازه دهم ژیلا در آن مدرسه درسش را ادامه دهد. وقتی دید خواهشش تأثیری ندارد، رو به ژیلا کرد و گفت: ژیلاجان! خودت پدرت را راضی کن که پیش ما بمانی، من مثل چشمهایم از تو مراقبت میکنم.
ژیلا وقتی اصرار معلم زبانش را دید، گریهاش گرفت و بغض کرد. چارهای نداشتم، باید ژیلا را با خودم میبردم. به معلم زبانش گفتم: به شما قول میدهم که گاهی ژیلا را برای دیدنتان بیاورم.
ژیلا دانشآموز خوبی برای آنها بود؛ هم با استعداد بود و هم رفتارش با هم کلاسیها و معلمین و مسئولین مدرسه خوب بود.
هر بار که به جلسه اولیا و مربیان میرفتم، به خودم میبالیدم و به داشتن دختری مثل ژیلا افتخار میکردم. معلمین و مسئولین مدرسه همین که مرا میدیدند، از درس و اخلاق ژیلا تعریف میکردند و به من به خاطر داشتن چنین دختری تبریک میگفتند.
یک روز که برای جلسه انجمن به مدرسه رفته بودم، مدیر دبیرستان مرا بغل کرد و شروع کرد به تبریک گفتن و تحسین کردن من! علتش را که پرسیدم گفت: به خاطر داشتن دختری مثل ژیلا. ژیلا نه تنها افتخار شماست بلکه افتخار ما هم هست.
شهرام مقبل، برادر دیگر شهیده میگوید: یک روز جمعه در هوای سرد زمستان، که جادهها هم وضع درست و حسابی نداشت، ژیلا تصمیم گرفته بود که به مریوان برگردد. وقتی آمدیم بیرون، دیدیم خیابانها هم به خاطر سرمای زمستان خلوت است و عبور و مرور چندانی دیده نمیشود. به ژیلا گفتم هوا خوب نیست. تو هم که مجبور نیستی همین امروز خودت را به مریوان به محل کارت برسانی. بمان تا هوا خوب شود. تازه تو باید به رزاب هم بروی، که جادهاش اصلاً قابل تردد نیست! گفت: بچههای آنجا منتظر من هستند و همهشان هم عاشق درس و مدرسه هستند. من با آنها قرار دارم و نمیتوانم خلف وعده کنم!
خلاصه هر چه اصرار کردم دیدم تأثیری ندارد و او تصمیم گرفته که هر طور شده، خودش را به روستای رزاب برساند. نه فقط آنبار، بلکه همیشه همینطور بود. من به این همه عشق و علاقه او نسبت به مسئولیتش و دانشآموزان غبطه میخوردم(: