eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
مشکوک سر تکون دادن و رو کردن به امیر.. ~ امیرحسین، آقارو به بیرون راهنمایی کن! امیر زیرلب چشمی گفت و رو به مرده ادامه داد: بلند شید لطفاً... در که بسته شد آقای‌شهیدی نفس عمیقی کشیدن و گفتن: محمد... اگه خودت اعتراف کنی، منم قول میدم برات تخفیف بگیرم! چشمام گرد شد و ناباور گفتم: چی؟ به چی اعتراف کنم؟ - ما باید به مدارک و اسناد نگاه کنیم، نه به دلمون! هر چقدر هم که باورش سخت باشه.. محمد صادق باش! منم همون‌طور که گفتم قول میدم برات... پریدم وسط حرف‌شون و عصبی گفتم: به چی اعتراف کنم؟ به گناهِ نکرده؟ فقط برای چندثانیه اسناد رو بذارید کنار... خودتون قبول می‌کنید من این کار رو کرده باشم؟! مکث کوتاهی کردن و گفتن: اگه همه‌ی مدارک برعلیه‌ت باشه مجبورم قبول کنم! چشمام رو محکم بستم و دوباره باز کردم. + وقتی شما بهم شک دارین و قبولم ندارین، از بقیه چه انتظاری میره؟ نفس‌شون رو سنگین بیرون دادن.. - گاهی اوقات توی بازجویی از بعضی آدما، دلم می‌خواد یه چیزی بگن، یا یه سندی رو بشه که مطمئن بشم کار اونا نیست! درست مثل حسی که به تو دارم، ولی هرچی به دست‌مون می‌رسه، برعلیه توئه محمد! باورم نمی‌شد! انگار دیگه هیچ‌کس باورم نداشت... با لحن بی‌تفاوتی که بخاطر دلخوری به وجود اومده بود گفتم: بله درسته، ممنون.. می‌تونم برگردم سلولم؟ به دوربین اشاره کردن... چند لحظه بعد، امیرحسین وارد اتاق شد.. بی هیچ حرفی رفتم طرفش و برگشتیم بازداشتگاه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بعد از دستگیری کیانی، برگشتیم سایت و آقای‌شهیدی ازش بازجویی کردن... اولش همه‌چیز رو انکار کرد، اما کم‌کم متوجه شد کجاست و فهمید نمی‌تونه چیزی رو پنهان کنه! به پیشنهاد آقای‌عبدی با محمد رو به روش کردیم.. باورم نمی‌شد! چطور می‌تونست انقدر پست باشه و مهر تأیید بزنه به جاسوس بودن محمد؟ داشتم از عصبانیت سکته می‌کردم! شیطون رو لعنت کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. بعد از اینکه امیرحسین کیانی رو برد، آقای‌شهیدی مشغول صحبت با محمد شدن... حرف‌هاشون باعث می‌شد بیشتر عصبی بشم! آخه چطور می‌تونستن به محمد شک کنن؟! بلند شدم و رفتم طرف در که دستم از پشت کشیده شد! چرخیدم عقب که با امیر رو به رو شدم... انگار قصدم رو فهمید که مشکوک پرسید: کجا؟ + نشنیدی مگه؟ اخم کم‌رنگی کرد و گفت: داوود بری توی اتاق دیگه نه من نه تو! با کلافگی و نسبتاً عصبی گفتم: امیر من نمی‌تونم مثل تو آروم و بی‌تفاوت باشم! با بهت لب زد: داوود تو واقعاً فکر می‌کنی من بی‌تفاوتم؟ سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم که خودش گفت: خدا خودش شاهده که اگه بیشتر از تو نگران آقا‌محمد نباشم، کمترم نیستم! ولی با بحث و دعوا که چیزی حل نمیشه، میشه؟ نفسم رو آه مانند بیرون دادم و بازم چیزی نگفتم که اینبار لبخند زد و ادامه داد: برو نمازخونه، یه دو رکعت نماز بخون آروم میشی! برو داداش... لبخند کم‌رنگی روی لبام نقش بست، دقیقاً همون توصیهٔ همیشگی آقا‌محمد! روز بعد⇩ با اصرار بچه‌ها قرار شد بریم یه دور بزنیم که به قول داوود مغزمون ورم نکنه... فقط فرشید نیومد! بعد از ماجرای تصادفش و بحث‌مون توی بیمارستان، جدی‌تر شده بود و تمام تمرکزش روی کار بود! - بچه‌ها نظرتون چیه واسه ناهار بریم یه رستوران خوب مهمون من؟ با صدای سعید، به خودم اومدم و نگاهم رو از خیابون گرفتم. کسی چیزی نگفت، انگار خودش از سکوت‌مون جواب‌مون رو متوجه شد که گفت: خب معجون چی؟ بازم هیچ‌کس هیچی نگفت! قصد شوخی نداشتیم، ولی توی این شرایط واقعاً هیچی از گلومون پایین نمی‌رفت... سرش رو خاروند و گفت: امممم فالوده چطور؟ سکوت دوباره‌مون رو که دید پوکرفیس و کلافه گفت: پس بستنی تصویب شد! بالاخره سکوت رو شکستیم و خندیدیم... سعید هم خندید و سرش رو تکون داد.. کمی جلوتر زد بغل و رفت توی یه سوپرمارکت، چند دقیقه بعد، با یه پلاستیک پر از هله‌هوله برگشت! نشست توی ماشین که گفتم: داداش معده‌ی خودته، بهش رحم کن! - معده نه و معده‌هامون! بعدم همه رو که یه جا نمی‌خوریم عزیزِ من... خنده‌ام رو خوردم و با لبخند گفتم: بله، صحیح.. امیر و داوود خندیدن و چیزی نگفتن... با زنگ خوردن گوشیم از جیبم درش آوردم، آقای‌عبدی بودن! به بچه‌ها اشاره کردم ساکت باشن و بعد جواب دادم. + سلام آقا... - سلام، رسول کجایید؟ + همین اطرافیم.. - سریع بیاید سایت، کارتون دارم! + چشم... گوشی رو قطع کردم و رو به سعید گفتم: سعید برو سایت، اقاعبدی کارمون دارن! سر تکون داد و مسیرش رو به طرف سایت کج کرد... خدا خدا می‌کردم اشتباه شنیده باشم! گیج و با بهت لب زدم: ی‍..یعنی چی آقا؟ - یعنی میرید بازداشتگاه، با رعایت اصول قانونی..! محمد رو... حتی گفتنش برای خودشونم سخت بود... چشماشون رو محکم روی هم فشردن، نفس عمیقی کشیدن و ادامه دادن: محمدو می‌برین برای بازجویی! چشمام گرد شد و تنم یخ کرد! همین باعث می‌شد صدام بلرزه.. + آ..آقا... منظورتون از اصول.... عصبی گفتن: خودت خوب می‌دونی منظورم چیه رسول! لازم نیست حتما به زبون بیارم.. بچه‌ها شوکه شده بودن و سکوت بودن! حقم داشتن، کی فکرش رو می‌کرد کار به بازجویی خارج از اداره بکشه؟! یهو فرشید خیلی جدی و محکم گفت: انجام شده بدونین آقا، خیال‌تون راحت باشه! با ضربه‌ی آرنجِ سعید که به پهلوش خورد، اخم کرد و سرش رو پایین انداخت... با تأسف سری تکون دادم و بعد از کسب اجازه، از اتاق بیرون اومدیم و رفتیم طرف بازداشتگاه... قرار شد من بهش بگم.. بچه‌ها کمی دورتر ایستاده بودن... آروم و بی‌صدا پنجره رو باز کردم، روی سجاده خوابش برده بود! لبخندی تلخ زدم. نمی‌دونم چرا، ولی ترسیدم که نکنه حالش بد شده باشه! چرخیدم طرف امیرحسین و با نگرانی، اما آروم گفتم: داروهاشو خورده؟ متعجب گفت: آره بابا خیالت راحت... چرا انقدر استرس داری؟ نفس راحتی کشیدم.. + چند دقیقه‌ست خوابیده؟ - ده‌دقیقه‌ای میشه... با کلافگی چشمام رو روی هم فشردم! این مدت خیلی اذیت شده، حالا هم که... بمیرم براش:) از ا‌میرحسین خواستم در رو باز کنه.. کاری که گفتم رو انجام داد! آروم وارد سلول شدم و کنار سجاده‌اش زانو زدم. دستم رو روی دستش گذاشتم، گرمای دستش توی وجودم نفوذ کرد!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. آروم چشمام رو باز کردم و اینبار موهاش رو نوازش کردم.. چند لحظه که گذشت، کم‌کم بیدار شد و چشمای قشنگش رو باز کرد..! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با حس نوازش شدن موهام، آروم چشمام رو باز کردم... چندبار پلک زدم تا تصویر تارِ رو به روم واضح‌تر دیده بشه! - سلام آقا... رسول مقابلم بود و با لبخندی تلخ و چشم‌هایی سرخ نگاهم می‌کرد.. لبخند کم‌رنگی زدم و آروم نشستم. + سلام آقا‌رسول، چطوری؟ - شما خوب باشین، منم خوبم... صداش حسابی گرفته بود و بدجور می‌لرزید! همین کافی بود برای اینکه بفهمم اصلا حالش خوب نیست! + چیزی شده رسول؟ سرش رو پایین انداخت و جوابی نداد.. دستم رو زیر چونه‌اش گذاشتم و سرش رو آروم بالا آوردم که تازه متوجه لرزش مردمک چشماش شدم! به آرومی و با نگرانی لب زدم: چی شده رسول؟ همین که خواست حرف بزنه، در سلول باز شد! فرشید، داوود، سعید و امیر بودن. با یا‌علی بلند شدم که رسول هم ایستاد! لبخندی محو و زورکی زدم و گفتم: سلام بچه‌ها، چه عَجَ‍.... با دیدن چهره‌های غمگین و چشمای سرخ‌شون، لبخندم محو شد و ترس و استرس به قلبم سرازیر شد! فقط فرشید خونسرد بود! صدام از شدت اضطراب بالاتر رفت... + خب یکی‌تون بگه چی شده! معلوم بود گفتنش براشون سخته که وضع‌شون اینه و انقدر دست دست می‌کنن.. بالاخره رسول لب باز کرد و با صدایی بغض‌آلود، آروم و سر به زیر گفت: آقا... گفتن... گفتن باید ازتون بازجویی بشه! نمی‌دونم چرا، اما خیلی یهویی و ناخودآگاه دلم ریخت! حس بدی پیدا کردم.. به سختی خودم رو کنترل کردم و واسه خاطر بچه‌ها، به روی خودم نیاوردم. نگاهم بین‌شون جابه‌جا شد... هنوز هم سرشون پایین بود و غم توی چهره‌هاشون پیدا و هنوز هم تنها کسی که خونسرد و بی‌تفاوت بود، فرشید بود! با همون لبخند مصنوعی گفتم: خب... طبیعیه، اصلا... اصلا مگه اشکالی داره؟ مگه بار اولمه؟ ازم جدا شد.. - این دفعه فرق داره آقا! سعید با صدایی که شدیداً دورگه شده بود ادامه داد: باید بریم مکانی که... سازمان تعیین کرده! با شنیدن این حرف سرم گیج رفت و ناخواسته به رسول تکیه دادم که با نگرانی گفت: چی شد آقا؟ + هیچی، خوبم.. ولی خوب نبودم، همش تظاهر بود! اصلا دلم نمی‌خواست بچه‌ها رو توی این حال ببینم و نمی‌خواستم بیشتر از این حال‌شون بد بشه.. هر چی که بود، من هنوز محمد بودم! با اینکه حال خودمم تعریفی نداشت، ولی باید بهشون روحیه می‌دادم... اونا هنوزم چشم‌شون به منه، منی که نباید خودمو ببازم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بچه‌ها... آروم باشید، خدا هوای بنده‌هاشو داره! چند لحظه بعد، امیر به سمتم اومد و دستبند رو درآورد... سرش رو پایین انداخت و خیلی آروم گفت: شرمنده‌ام.. دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و با لبخند تلخی گفتم: دشمنت شرمنده آقا‌امیر... دستام رو جلو بردم. حالا نوبت چشم‌بند بود که دست رسول بود! چرخیدم طرفش... + رسول‌جان... منتظر چی هستی برادر؟ با صدایی که به سختی شنیده می‌شد لب زد: آقا من... نمی‌تونم! بخدا سخته.. + باید بتونی! من الان دیگه محمد نیستم... من یه... یه... نفسی عمیق کشیدم، صدام رو صاف و لحنم رو محکم و قاطع کردم! + من یه... مجرمم... که با شماها غریبه‌ست و... هیچ نسبتی... با هیچ‌کدوم‌تون نداره! متوجه شدی... آقای‌رسول‌حسینی؟ با بغض سر تکون داد. با پاهایی لرزون جلوتر اومد و چشمام رو بست... سردی و لرزش دستاش رو حس کردم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: و روحی که خسته‌تر زِ این جسم ضعیف است!(:💔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با راهنمایی رسول، نشستم توی ماشین... صدای استارت زدن به گوشم رسید و ماشین حرکت کرد. گرمای دستی رو روی دستام حس کردم و صدای آروم رسول به گوشم خورد! - آقا اصلا نگران نباشید، ما تا آخرش کنارتون می‌مونیم! نمی‌زاریم بهتون سخت بگذره. لبخند محوی زدم و در جواب گفتم: می‌دونم رسول‌جان، معرفت شماها به من ثابت شده‌ست! این‌بار داوود که حدس می‌زدم سمت راستم نشسته باشه آروم کنار گوشم لب زد: من... من مطمئنم بی‌گناهیت ثابت میشه داداش! نفس عمیقی کشیدم و آروم زمزمه کردم: ان‌شاءالله.. نیم‌ساعتی گذشت که توقف ماشین رو احساس کردم! صدای سعید به گوشم رسید، داشت با یه نفر دیگه حرف می‌زد... چند لحظه بعد صدای باز شدن در اومد، انگار کسی از ماشین پیاده شد! سر و صداهایی که میومد، نشون از جر و بحث می‌داد! + داوود؟ - جانم؟ + صدای سعیده آره؟! - چطور؟ + داره دعوا می‌کنه؟ - ن‍..نه آقا... دعوا چرا؟! + من چشمام بسته‌ست، گوشام که می‌شنوه! نگرانشم... برو ببین چی شده.. اینبار صدای آروم امیرحسین رو شنیدم که گفت: من میرم آقا‌محمد! + دستت درد نکنه... چند دقیقه بعد رسول گفت: آقا آروم پیاده بشید. بسم‌اللهی گفتم و این‌بار هم با راهنمایی رسول پیاده شدم! ~ شما همین‌جا بایست! صدای سعید به گوشم خورد که خطاب به من به آرومی گفت: آقا من از این جلوتر نمی‌تونم بیام! با لبخند کم‌رنگی سر تکون دادم و چیزی نگفتم.. دستی دور بازوم حلقه شد و فرد دیگه‌ای گفت: همراه من بیاید... دقایقی بعد، صدای باز شدن در به گوشم رسید! بازوم کشیده شد و به سمت راست قدم برداشتم. چند لحظه بعد همون سرباز گفت: بشینید روی صندلی... آروم نشستم. چند ثانیه دیگه هم گذشت که چشم‌بند رو برداشت! با برخورد نور به چشمم، سرم رو پایین انداختم و چشمام رو بستم. یکم که گذشت، آروم چشمام رو باز کردم و سرم رو کمی بالا آوردم... باورم نمی‌شد! آقای‌سبحانی رو به روم نشسته بودن. هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودم‌شون و فقط تعریف‌شون رو شنیده بودم و چندباری هم عکس‌شون رو دیده بودم. جدیت و ابهت‌شون بیشتر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! - سلام... با شنیدن صداشون، به خودم اومدم و خیلی آروم گفتم: سلام... بعد از اینکه خوب براندازم کردن، با صدایی محکم و لحنی قرص و جدی گفتن: آماده بازجویی هستین؟ چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. زیرلب آیه‌ی «أَلَا‌بِذِكْرِ‌اللَّهِ‌تَطْمَئِنُّ‌الْقُلُوبُ» رو خوندم و بعد به آرومی چشمام رو باز کردم.. + بله... - پس شروع می‌کنیم! دوربین و ضبط رو روشن کردن. - اولین جلسه بازجویی از آقای محمد‌حسنی... بعد از مکث کوتاهی ادامه دادن: آقای‌حسنی، لطفاً خودتون رو به طور کامل معرفی کنید! برای یه لحظه تمام جلساتی که از متهمین بازجویی کرده بودم از جلوی چشمام رد شد! منی که خودم گاهی بازجو بودم، حالا داشت ازم بازجویی می‌شد... اونم اینجا! هر طور که بود، به افکارم خاتمه دادم.. لبم رو محکم گاز گرفتم و نفسی گرفتم... همون‌طور که نگاهم به میز بود گفتم: محمد حسنی، فرزند مصطفی... بعد از گفتن سن و شغل و یه سری چیزای دیگه پرسیدن: اتهام؟ چشمام رو محکم بستم و دوباره باز کردم و گفتم: خیانت و جاسوسی... برای سرویس‌های اطلاعاتی خارجی! - از نظر خودتون این اتهامات درسته؟ + خیر، کاملا تکذیب می‌کنم و همه تلاشم رو برای اثباتش می‌کنم! - در حال حاضر، تنها کاری که از دست‌تون برمیاد همکاریه! مشکوک پرسیدم: منظورتون چیه؟ - هر چی که می‌دونید رو بگید، اون‌وقت منم تلاش می‌کنم توی حکم دادگاه... پریدم وسط حرف‌شون و قاطع گفتم: آقای‌سبحانی! من نه جاسوسی کردم، نه خیانت... نه حرفی برای گفتن دارم، نه کاری برای انجام دادن! - دوستان‌تون اصرار داشتن بیان و شهادت بدن که کار شما نیست. حرصم گرفته بود از بچه‌ها که می‌خواستن به خاطر من خودشون رو توی دردسر بندازن! به سختی خودم رو کنترل کردم و سعی کردم آروم باشم. + من احتیاجی به شهادت دیگران نمی‌بینم. خدا خودش جای حق نشسته! - من هم چندان علاقه‌ای به اثبات این جرم ندارم؛ امّا وظیفه‌ی من اینه که با بازجویی، خیانت‌کار واقعی رو از بقیه تشخیص بدم! لحن‌شون اصلا بد نبود، همین باعث می‌شد من هم با آرامش و احترام جواب‌شون رو بدم. با بغضی که ناگهانی به سراغم اومد و توی گلوم نشست گفتم: من جاسوس نیستم، من خیانت‌کار نیستم! من... نتونستم ادامه بدم. سرم رو پایین انداختم و نفسی عمیق کشیدم.. همه تلاشم این بود که مبادا اشکم بریزه! چشمم به لیوان آبی افتاد که مقابلم قرار گرفت... با دستای لرزون لیوان رو برداشتم و به لبام نزدیک کردم. بعد از اینکه چند جرعه خوردم، لیوان رو روی میز گذاشتم و زیر لب یا‌حسینی گفتم! آروم سرم رو بالا آوردم و خطاب به آقای‌سبحانی گفتم: ممنون... سر تکون دادن و بازجویی رو ادامه دادن.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
گاهی توی چشمام نگاه می‌کردن و با دقت به حرفام گوش می‌کردن، گاهی توی برگه‌هایی که مقابل‌شون بود چیزایی می‌نوشتن، گاهی هم خودشون یه سری موارد رو توضیح می‌دادن؛ من هم در هر حال با آرامش و به دقت جواب می‌دادم. میشه گفت از همه روش‌های تخلیه‌اطلاعاتی و تکنیک‌های بازجویی استفاده کردن تا شاید من به چیزی اعتراف کنم.. اما منی که بی‌گناه بودم، در هر صورت چیزی برای گفتن نداشتم! تقریباً یک‌ساعتی گذشت که گفتن: حرف دیگه‌ای مونده که بخواین بگین؟! + نه، همه حرفای من همین بود. - بسیارخب! به دوربین اشاره کردن و چند ثانیه بعد، سربازی اومد توی اتاق... چشمام رو بست و گفت: بایستید لطفاً.. به آرومی بلند شدم و با راهنمایی از اتاق خارج شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: مرهمِ زخم‌های من، یادِ خداست(:♥️ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چشمام تار می‌دید و سرم گیج می‌رفت... به زور رانندگی می‌کردم! از توی آینه به محمد، رسول و داوود نگاه کردم که هیچ‌کدوم حالِ خوشی نداشتن. رسول دستش رو گذاشته بود روی دستای بسته‌ی محمد و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود، حال داوود هم دست‌کمی ازش نداشت! امیرحسین کنار من نشسته بود و سرش رو به شیشه تکیه داده بود.. فرشید و امیر با موتور پشت سرمون میومدن. بالاخره رسیدیم به اون ساختمون لعنتی! ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم... مأموری که اونجا بود، جلوتر اومد و نگاهی به توی ماشین انداخت. چشمش به محمد خورد! چند لحظه بعد، اشاره کرد پیاده بشم.. کاری که خواسته بود رو انجام دادم، کمی از ماشین فاصله گرفتیم که گفت: شما اجازه ندارین از این جلوتر بیاین، متهم رو تحویل میدید و همین‌جا منتظر می‌مونید تا جلسه بازجویی تموم بشه! بدجور عصبی شدم... این کی بود که به خودش اجازه می‌داد به فرماندهٔ من بگه متهم؟! با اخم گفتم: نمیشه، مافوق‌مون گفتن تحت هر شرایطی همراهش باشیم! پسره پوزخند صداداری زد و گفت: عه؟ از اون متهم سفارشی‌هاست که نباید از گل بهشون نازک‌تر گفت؟ از اوناست که نباید آب توی دلش تکون بخوره؟! چشمام رو محکم بستم و زیر لب زمزمه کردم: لا‌اله‌الا‌الله.. سربازه دست بر نداشت و این‌بار گفت: هه، معلوم نیست باز کدوم آقازاده‌ایه که گرفتنش تا الکی خودشون رو خوب نشون بدن، بعد با پارتی بازی و پول آزادش کنن برگرده به خلافاش برسه! تو چرا خون خودتو بخاطر اینا کثیف می‌کنی؟ چشمام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم. توی یه لحظه خون به مغزم نرسید و باعث شد یقه‌ش رو بگیرم توی مشتم و بلندتر از قبل بگم: یک بار دیگه حرف نامربوط بزنی من می‌دونم و تو! مچ دستام رو گرفت و با عصبانیت گفت: یقه‌مو ول کن، تو کی باشی با من این‌طوری حرف بزنی؟ ناخواسته فشار دستم رو بیشتر کردم که همون لحظه دستم از پشت کشیده شد! چرخیدم و با دیدن امیرحسین گفتم: ولم کن امیر! امیرحسین که معلوم بود نگرانِ گفت: سعید کار دست خودت و ما نده، ولش کن... نزدیک‌تر اومد و به آرومی کنار گوشم لب زد: آقا‌محمد شک کرده، نگرانته! رفتیم طرف ماشین، صدای پسره به گوشم رسید که می‌گفت: وقتی گزارشتو دادم می‌فهمی نباید از یه مجرم دفاع کنی! چشمام رو محکم روی هم فشردم و زیرلب استغفار کردم. با اشاره من رسول و آقا‌محمد پیاده شدن.. دستم رو پشت کمر آقا‌محمد گذاشتم و گفتم: بفرمایید آقا... تا یه مسیری همراهش رفتم، اما از یه جایی به بعد نمی‌تونستم جلوتر برم! منتظر ایستادم. حدود یک‌ساعت گذشت که بالاخره جلسه بازجویی تموم شد و برگشتیم سایت... روز بعد⇩ آقای‌عبدی همه رو فرستاده بودن خونه و فقط تیم ما توی سایت بود! چهره‌شون مضطرب بود و کلافه... مدام تلفن می‌زدن. توی اتاق‌شون نشسته بودیم و بهم دیگه نگاه می‌کردیم، هیچ‌کس نمی‌دونست چه خبره! چند دقیقه که گذشت، امیرحسین و آقا‌محمد هم به اومدن! بلند شدیم و باهاشون سلام علیک کردیم. چند لحظه بعد، آقای‌عبدی گفتن: آقای‌باقری، قاضی پرونده محمد... حکم بازداشت محمد رو صادر کردن! رنگ از چهره‌هامون پرید! طبق معمول فقط فرشید بی‌تفاوت بود. با اینکه همه نگران آقا‌محمد بودیم، خودش خیلی آروم بود و اثری از ترس و استرس توی چهره‌اش نبود! داوود با کلافگی گفت: یعنی چی آقا؟ مگه وقت ندادن بهمون؟ - وقت دادن، اما نتیجه بازجویی از کیانی و البته خودِ محمد همه چیز رو تغییر داده! دستور رسیده خودشون مستقیماً به این پرونده رسیدگی کنن... اومدم حرفی بزنم که تلفن آقای‌عبدی زنگ خورد! بعد از اینکه جواب دادن گفتن: شما اینجا باشین، من برمی‌گردم! بعد از رفتن‌شون با نگرانی به آقا‌محمد نگاه کردم.. متوجه نگاهم شد که لبخند تلخی زد و چیزی نگفت... با صدای زنگ تلفن فرشید رشته افکارم پاره شد! از اتاق بیرون رفت تا جواب بده.. حال هیچ‌کس خوب نبود، همه نگران بودیم. می‌ترسیدیم هر لحظه بیان و... حتی فکر کردن بهش آزارم می‌داد! شاید اون لحظه بدترین حال دنیا رو داشتیم... حالِ آقا‌محمد هم بهتر از ما نبود، سرش رو بین دستاش گرفته بود. کمی خودم رو بهش نزدیک‌تر کردم، دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و آروم لب زدم: محمد خوبی؟ نگاهی بهم انداخت و سرش رو تکون داد... میگه خوبه، اما قشنگ معلومه داره از درون خورد میشه! همیشه همینه، حتی اگه بدم باشه میگه خوبه.. چون نمی‌خواد ما دل‌مون آشوب بشه! حاضرِ هر بلایی سر خودش بیاد، اما خار به پای ما نره. حتی اگه لازم باشه بخاطر ماها قید خودشو می‌زنه! داغون میشم وقتی مثل حالا سعی می‌کنه خودش رو آروم و خوب نشون بده، در صورتی که این‌طور نیست! سعید کلافه گفت: آخه یعنی چی؟ مگه هرکی هرکیه؟ محمد نفس عمیقی کشید و جواب داد: هرکی هرکی نیست، ولی جادهٔ زندگی بالا پایین زیاد داره!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
آهی کشیدم و با صدای پُر بغضم گفتم: محمد تصور اینکه یه روز... یه روز بالاسر ما نباشی و یه جای دیگه باشی، دیوونه‌مون می‌کنه! لبخند تلخی زد و گفت: بازداشتگاه؟! تا الان حداقل خیال‌مون راحت بود که اینجاست و می‌تونیم ببینیمش، اما بازداشتگاه سازمان... دستش رو گرفتم، همون گرمای همیشگی رو داشت که بهمون آرامش می‌داد! اما انگار توی این شرایط، هیچ‌چیز نمی‌تونست آرومم کنه. آروم دستش رو فشار دادم و باصدای لرزونم گفتم: آقامحمد... همون لحظه تقه‌ای به در خورد و چند ثانیه بعد، در اتاق باز شد و چندتا مرد هیکلی با لباس شخصی که بیشتر شبیه بادیگاردا بودن، وارد اتاق شدن! همه بلند شدیم و متعجب و سوالی نگاه‌شون کردیم. می‌تونستم حدس بزنم ماجرا چیه! ناخودآگاه نگران آقامحمد شدم، برای همین یه قدم رفتم سمت راست و کنار آقامحمد قرار گرفتم. سعید هم سمت چپ آقامحمد ایستاد که اگه نیاز شد، پوشش بدیم! آقا‌محمد دستش رو روی شونم گذاشت و آروم کنار گوشم گفت: رسول‌جان یکم بیا این‌طرف‌تر... می‌ترسیدم اتفاقی براش بیفته، اما حق نداشتم مخالفت کنم! به اجبار کنار رفتم که سعید هم یکم جا‌به‌جا شد. حالا دیگه دقیقاً کنار آقا‌محمد بودیم! من سمت چپ و سعید سمت راست... آقا‌محمد رو به اون مردا گفت: امرتون؟! یکی‌شون کاغذی از جیبش درآورد، گرفت سمتون و جواب داد: ما برای دستگیری آقای‌محمد‌حسنی اومدیم، از طرف سازمان! قلبم ریخت... زود گفتم: کارت شناسایی؟ همونی که حکم دستش بود، به یکی دیگه‌شون اشاره کرد، اونم کارتی از جیبش بیرون آورد و به سمت ما گرفت! درست بود، مامور بودن.. اما... اما من نمی‌خواستم و نمی‌تونستم باور کنم! آقا‌محمد با آرامش همیشگیش گفت: خودم هستم... وقتی رییس‌شون با دستبند اومد سمتش، نفسم رفت! ناخودآگاه دست محمد رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.. کارام واقعا دست خودم نبود، نگرانی و ناراحتی نمی‌ذاشت درست فکر کنم و بعد عمل کنم. محمد چرخید طرفم، با همون لبخند قشنگ و چشمای آرومش نگاهم کرد و خیلی آروم گفت: رسول‌جان غصه نخوریا، درست میشه.. مراقب باش توی نبود من بچه‌ها احساس تنهایی نکنن یا خللی توی روند پرونده پیش نیاد! خب؟! سرم رو تکون دادم و واسه آخرین‌بار بغلش کردم. آروم‌تر از قبل کنار گوشم لب زد: مواظب خودت و بچه‌ها باش... بعد از من، بچه‌ها هم اومدن و به آغوش پر مهر محمد پناه بردن. لحظه‌ای که سربازه دستاش رو دستبند زد، حس کردم قلبم ایستاد و دیگه نزد! داشتن از اتاق بیرون می‌رفتن که آقای‌عبدی وارد اتاق شدن! همه با چشمای ملتمس بهشون نگاه کردیم. آقای‌عبدی به محمد نگاه کردن که سرش رو پایین انداخت! بمیرم واسه دلش، آخه چرا شرمنده بود؟ اون که گناهی نداشت، مقصر یه نامرد دیگه بود... نه محمد! مافوق‌شون رو به آقای‌عبدی گفت: سلام رئیس... آقای عبدی سر تکون دادن و گفتن: سلام، کجا می‌بَرینِش؟! + قربان دستور داریم، نمی‌تونیم سرپیچی کنیم. - دستش رو باز کنید! نور امیدی توی دلم روشن شد.. آقا‌محمد آروم سرش رو بالا آورد و به آقای‌عبدی نگاه کرد. همه تعجب کرده بودیم... آخه آقای‌عبدی آدمی نبودن که بخوان برای کسی پارتی‌بازی کنن! البته که یه حسی ته دلم می‌گفت، پارتی‌بازی‌ای در کار نیست.. ~ ولی... آقای‌عبدی این‌بار تن صداشون رو بالاتر بردن و با لحنی که کمی تند بود گفتن: گفتم دستش رو باز کن! سعید رفت کنار آقامحمد و بازوش رو گرفت و رو به اون آقا گفت: باز کن دیگه... ~ ما حکم داریم قربان، نمی‌تونیم از دستور سرپیچی کنیم! آقای‌عبدی خیلی تلاش کردن، اما نشد! داداشمو جلوی چشمم بردن و من نتونستم هیچ‌کاری به جز اشک‌ریختن براش انجام بدم(:💔! بدترین لحظه‌ی زندگی اونجاست که رفیقت جلوی چشمت نابود بشه، خورد بشه و تو فقط بتونی تماشا کنی! سرم گیج رفت.. روی زانوهام افتادم و چشمام رو بستم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: روزی گفتیم فقط مرگ می‌تواند ما را از یکدیگر جدا کند! مرگ دیر کرد... و ما از یکدیگر جدا شدیم(:💔! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" حال و روزِ بچه‌ها حالِ منم خراب‌تر می‌کرد! دلم می‌خواست یه جوری آروم‌شون کنم، ولی چیکار می‌تونستم بکنم وقتی خودمم دست‌کمی ازشون نداشتم؟ نمی‌خواستم فکر کنن کم آوردم، سعی کردم با حرفام کمی حال‌شون رو بهتر کنم... به هر سختی‌ای که بود، بغضم رو قورت دادم و همراه سربازها رفتم. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که دلم پر کشید سمت خانواده‌ام و بچه‌ها.. با اینکه جسمم ازشون دور بود، همه فکر و ذکر و دلم پیشِ‌شون بود! بچه‌هایی که مثل برادرایِ نداشته‌ام دوست‌شون داشتم! خانواده‌ای که خیلی وقتا براشون کم گذاشتم و حتی به روم نیاوردن... کاش می‌تونستم براشون جبران کنم، کاش می‌شد منو ببخشن! نفس عمیقی کشیدم و مثل همیشه برای اینکه دلم آروم بگیره، شروع کردم به ذکر گفتن. متوجه گذر زمان نشدم، به خودم که اومدم سرباز گفت: دست‌تون رو بیاید جلو... کاری که خواست رو انجام دادم. بعد از باز کردن دستبند، به داخل سلول هدایتم کرد! یه اتاق کوچیک، شبیه به سلول‌های بازداشتگاه سایت! روی تخت نشستم و زانوهام رو بغل کردم. دلم خیلی گرفته بود! هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره حالت تهوع و درد قفسه سینه اومد سراغم... ضربان قلبم نامنظم شده بود و احساس ضعف و خستگی می‌کردم! آروم رو به دیوار خوابیدم و چشمام رو بستم.. امیدوار بودم با کمی استراحت حالم بهتر بشه... هر چند بعید می‌دونستم این اتفاق بی‌افته! داوود و امیر بازوهام رو گرفتن و داوود نگران گفت: چی شد رسول؟ به سختی ایستادم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: خوبم.. این‌بار سعید بی‌توجه به حرفم گفت: قشنگ معلومه، میریم بهداری اون‌وقت معلوم میشه! چرخید طرف بچه‌ها و ادامه داد: شما فعلآ برین استراحت، یک‌ساعت دیگه بیاید اتاق آقا‌محمد.. فکرامونو بریزیم روی هم ببینیم باید چیکار کنیم! رو کرد به من و گفت: بریم رسول... حوصله مخالفت کردن هم نداشتم! ناچار دنبالش رفتم، همزمان با رسیدن‌مون در اتاق باز شد و قامت علی‌آقا نمایان! بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاهی پرسید: چی شده بچه‌ها؟ سعید نگاهی به من کرد و بعد رو به علی‌آقا جواب داد: رسول یه ذره حالش خوب نیست، فکر کنم فشارش افتاده.. اگه زحمتی نیست معاینه‌ش کنید... علی با همون لبخندی که همیشه به لب داشت گفت: چه زحمتی؟ وظیفمه! بیاید داخل... از جلوی در کنار رفت، وارد شدیم و نشستم روی تخت.. فشارم رو گرفت و بعد از اون معاینه‌ام کرد! کارش که تموم شد گفت: چیزِ مهمی نیست، بخاطر خستگیه! فشارش افتاده، استراحت کنه خوب میشه... هر دو تشکر کردیم، سر تکون داد و خیلی آروم پرسید: از محمد چه خبر؟ با یادآوری اتفاقات امروز، دوباره بهم ریختم! سرم رو پایین انداختم که علی این دفعه با نگرانی پرسید: چی شده؟ آروم سرم رو بالا گرفتم و ناامید به سعید نگاه کردم. علی‌آقا در جریان بازداشت آقا‌محمد بود، از طرفی به گفتهٔ خودشون رفاقت چندین و چندساله داشتن و یه جورایی فامیل بودن! برای همین هم سعید ماجرا رو تعریف کرد، علی‌آقا هم مثل ما بهم ریخت. آشفته‌تر از قبل از بهداری زدیم بیرون و رفتیم اتاق استراحت... همه توی اتاق آقامحمد نشسته بودیم، فقط جایِ خودش خالی بود! با اینکه فقط چند ساعت از رفتنش می‌گذشت، دلم هواش رو کرده بود! آغوش گرم و برادرانه‌اش، نگرانی‌هاش، مهربونی‌هاش و... ~ ببخشید جسارتاً بیکاریم که نشستیم زانوی غم بغل گرفتیم؟ صدای فرشید رشته افکارم رو پاره کرد! اخم کم‌رنگی کرد و با لحنِ محکمی ادامه داد: جمع کنید برید سرکارتون! مگه بچه‌اید؟ لب گزیدم و چیزی نگفتم، بچه‌ها هم همین‌طور... امیر نفس عمیقی کشید و برعکس فرشید، با لحنِ آرومی گفت: قرار نیست دست روی دست بذاریم! مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: بچه‌ها بیاین شروع کنیم هرچی مدرکِ بذاریم کنارِ هم، شاید به جایی رسیدیم! آهی کشیدم و در جواب گفتم: کم این کارو کردیم؟ بارها و بارها همه چیز رو چک کردیم، به چیزی رسیدیم؟ نه! سعید: بازم چک می‌کنیم، ضرری که نداره. البته حدس می‌زنم از طرف سازمان هم برای بررسی بیشتر بیان! فقط بچه‌ها حواس‌تون باشه توی سایت هیچ‌جا جز اتاق آقامحمد یا اتاق آقای‌عبدی درباره‌ی پرونده حرف نزنین و به هیچ‌کس هم هیچی نَگین! بهرحال جاسوس واقعی الان بین خودمونه و با رفتن آقامحمد هم دستش بازتر شده! فرشید این‌بار برخلاف همیشه که پوزخند می‌زد و کنایه می‌انداخت با چهره‌ی ناراحتی گفت: جاسوس واقعی؟ سعید نشست کنارش و نفسش رو پر صدا بیرون داد. - از وقتی می‌شناسمت زودرنج بودی و زود عصبی می‌شدی، ولی زودباور نبودی! ~ سعید من به چشمای خودم بیشتر اعتماد می‌کنم تا اظهارات آقامحمد! خودم دیدمش... می‌خواست ادامه بده که زنگ تلفنش مانع شد! جواب داد و همون‌طور که سلام علیک می‌کرد رفت بیرون، متوجه شدم ریحانه‌ست!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
با رفتن فرشید رو به بچه‌ها گفتم: درسته من ازش دلخورم، ولی می‌دونم هیچی توی دلش نیست و آخرش پشیمون میشه... کسی چیزی نگفت. هنوز یک‌دقیقه نگذشته بود که فرشید اومد توی اتاق و گفت: رسول ریحانه! با استرس بلند شدم و گفتم: ریحانه چی؟ - نه نه ریحانه چیزیش نیست، فقط... با حرص و استرسی که با هم ترکیب شده بود لب زدم: فقط چــی؟ فرشید دِقَم دادی! - ریحانه بود، گفت رفته خونه‌تون پیشِ خانمت.. انگار حال‌شون خوب نیست! سعید سرش رو با شدت بالا آورد و گفت: یاحسین! تن صداش رو پایین آورد و آروم‌تر از قبل لب زد: سارا... انگار هیچ واکنشی نمی‌تونستم نشون بدم! فقط تونستم کاپشنم رو بردارم و با صدای ضعیفی بگم: سعید بریم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" صبح که شد، صبحانه مختصری خوردم و بعد از هماهنگی با عزیز رفتم بیمارستان تا هم زهرا رو ببینم و هم حالش رو از دکتر بپرسم... نیم‌ساعتی طول کشید تا برسم و.. ~~~~ کلید رو از کیفم بیرون آوردم و در رو باز کردم. وارد خونه شدم و در رو بستم.. با احتیاط از پله‌ها پایین رفتم و بعد از اینکه چادرم رو درآوردم، نشستم لب حوض... آبی به صورتم زدم و نفس عمیقی کشیدم. وضعیت زهرا تغییری نکرده بود! کم‌کم بارون گرفت، ریز و نم‌نم... خوب یادمه وقتی بچه بودم، هر وقت بارون می‌بارید مامان دست به دعا می‌شد! وقتی دلیلش رو ازش پرسیدم، بهم گفت بارون بهترین وقت برای اجابت دعاست... از اون روز به بعد هر وقت بارون می‌بارید، منم دست به دعا می‌شدم و مطمئن بودم اجابت میشه! با یادآوری اون روزا، لبخندی کنج لبم نشست.. به یاد بچگی دعا کردم! از خدا خواستم حالِ زهرامو خوب کنه و حواسش به محمدم باشه... به خودم که اومدم بارون بند اومده بود! خیلی یهویی دلم هوای راحیل رو کرد! راحیل دخترخالهٔ محمد بود، همسرش علی‌آقا هم از دوستایِ قدیمی محمد بودن! چند سالی از من بزرگتر بود، اما با این حال خیلی با هم صمیمی بودیم. تصمیم گرفتم برم خونه‌شون.. با عزیز تماس گرفتم و بهش خبر دادم که وقتی برگشت خونه نگران نشه! از خونه بیرون اومدم و تاکسی گرفتم... چون خونه‌شون نسبتاً نزدیک بود، حدود پانزده دقیقه بعد رسیدم. بعد از حساب کردن کرایه، از ماشین پیاده شدم... زنگ در رو زدم که چند لحظه بعد صدای راحیل توی کوچه پیچید! - بله؟ + منم راحیل‌جان، عطیه... با ذوق گفت: اومدم عزیزم.. چند ثانیه که گذشت، در باز شد! راحیل به محض دیدنم بغلم کرد و با خوشحالی گفت: سلام خوشگلم، حالت خوبه؟ ازش جدا شدم و با خوشرویی گفتم: سلام به روی ماهت، خوبم خداروشکر... تو خوبی؟ خانواده خوبن؟ ~ شکرخدا، همه خوبیم.. لبخند شیرینی زد و آروم ادامه داد: قدم نو رسیده مبارک بانو! سر به زیر تشکر کردم و گفت: بیا تو که دلم برات یه ذره شده بود! لبخندی زدم و هر دو به داخل رفتیم... ~~~~ سینی چای رو روی میز گذاشت و کنارم روی مبل نشست که گفتم: ببخشید مزاحم شدم. اخم کم‌رنگی کرد و گفت: عه این چه حرفیه؟ مراحمی... مهمون حبیب خداست! بعد با لبخند ادامه داد: چه خبرا؟ + سلامتی.. - خاله‌نرگس چرا نیومد؟ + عزیز بیرون کار داشت، برای همین نتونست بیاد... - زهرا چی؟ حالش بهتره؟ سرم رو پایین انداختم و آهی کشیدم! + هنوز همون‌جوریه... آروم سرم رو بلند کردم و با بغض ادامه دادم: خیلی برای دخترم دعا کن راحیل! دستم رو گرفت و با مهربونی گفت: چشم! غصه نخور، ان‌شاءالله زود خوب میشه.. زیرلب ان‌شاءاللهی گفتم که صدای در اومد! راحیل بلند شد و رفت کنار آیفون، لبخندی روی لباش نقش بست و دکمه رو زد... چرخید طرفم و گفت: علیه! چادرم رو مرتب کردم و ایستادم. راحیل به استقبال‌شون رفت، صدای سلام و احوال‌پرسی‌شون به گوشم رسید! وارد سالن که شدن زیرلب سلامی کردم، علی‌آقا سر به زیر جوابم رو دادن و گفتن: خوب هستین عطیه‌خانم؟ حاج‌خانم خوبن؟ + الحمدالله.. ~ قدم نو رسیده مبارک باشه، ان‌شاءالله زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه و سرباز آقا باشه! + ممنونم، ان‌شاءالله... می‌دونستم علی‌آقا پزشک اداره‌ای هستن که محمد اونجا کار می‌کنه! برای همین لبام رو تر کردم و گفتم: ببخشید علی‌آقا، حالِ محمد خوبه؟ ~ خداروشکر خوبه، اگه یه ذره بیشتر به خودش برسه بهترم میشه! به هر حال بیماریش... با شنیدن کلمه آخر از زبون‌شون ناخودآگاه تند سرم رو بالا گرفتم، طوری که حس کردم گردنم رگ‌به‌رگ شد! با بهت و ترس گفتم: بی‍..بیماریش؟ سریع رفتیم توی پارکینگ و نشستم پشت فرمون، سعید هم کنارم نشست... شماره‌ٔ ریحانه رو گرفتم و گذاشتم روی اسپیکر، ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ زدم بیرون.. زود جواب داد که سریع گفتم: ریحانه سارا کجاست؟ با صدای گرفته‌ای گفت: اومدم خونه‌تون یه سری بزنم، دیدم حالش خوب نیست! زنگ زدم اورژانس، آوردنش همون بیمارستانی که خودش کار می‌کنه. نرگس‌خانم و دکتر بالاسَرِشَن، ولی من نمی‌دونم دقیقاً چی شده! سعید تا اسم نرگس‌خانم رو شنید، موبایلش رو درآورد و گفت: الان زنگ می‌زنم از نرگس می‌پرسم، تو قطع کن داری رانندگی می‌کنی... + ما یه ربع دیگه اونجاییم ریحانه! - باشه، فقط توروخدا با احتیاط بیا رسول کار دست خودت ندی! + باشه، خداحافظ.. گوشی رو قطع کردم و پیچیدم توی اتوبان... با صدای سعید که اونم گوشی رو گذاشته بود روی اسپیکر، گوشمو تیز کردم! - سلام نرگس‌جان، خوبی؟ ~ سلام سعیدجان، ممنون... تو خوبی؟ - خداروشکر... نرگس سارا چی شده؟ تو می‌دونی؟ ~ منم دقیق نمی‌دونم، سونوگرافی و عکس و آزمایش ازش گرفتیم دکتر داره بررسی می‌کنه. تو کجایی؟ - توی راه بیمارستانیم، الان حالش چطوره؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
~ آرام‌بخش براش زدم بی‌حاله، الانم داره استراحت می‌کنه. مکثی کردن و با صدایی آرومی گفتن: فقط سعید کسی پیشت نیست؟ باید یه چیزی بگم! سعید گوشی رو از روی اسپیکر برداشت و گذاشت پیش گوشش و گفت: جانم؟ نمی‌دونم نرگس‌خانم چی گفتن که رنگ و روی سعید پرید، همین باعث تشدید نگرانی منم شد! - چند درصد احتمال داره لازم بشه؟ چند لحظه بعد، بهم ریخته گفت: باشه داریم میایم، فعلا خداحافظ! نیم‌ساعت بعد رسیدیم بیمارستان، سریع ماشین رو پارک کردم و رفتیم پذیرش... نرگس‌خانم اونجا بودن، با دیدن ما گفتن: سلام، خوب هستین؟ سعید جواب‌شون رو داد و منم سریع و با هول گفتم: سلام ممنون، سارا کجاست؟ - هرکاری کردم نخوابید! آخرین اتاقِ این راهروعه، ریحانه‌جان هم سردرد داشت رفت نمازخونه... تشکر کردم و خواستیم بریم سمت اتاق سارا که نرگس‌خانم سعید رو صدا زدن! تنهایی رفتم اتاق سارا و بعد از در زدن وارد اتاق شدم.. چشماش خسته بود و رنگ به صورت نداشت! قلبم تندتند می‌زد! نشستم کنارش و آروم لب زدم: سارا‌جانم خوبی؟ سرش رو چرخوند طرفم... آب دهنش رو قورت داد و با صدای لرزون گفت: رسول دکترا همش آروم با هم پچ‌پچ می‌کنن، نرگس هم مشکوک می‌زنه. نکنه بچم چیزیش شده؟ لبخند زورکی‌ای زدم، دستش رو توی دست سردم گرفتم و گفتم: بد به دلت راه نده خانمم، مگه یادت نیست سری قبلی دکتر گفت ضعیف شدی؟ همونه دیگه... من نیستم به خودت نمی‌رسی این‌طوری میشه! - دلشوره دارم رسول... + نگران نباش عزیزم، ان‌شاءالله چیزی نیست.. یهو در باز شد و سعید اومد داخل! سریع زد توی پیشونیش و گفت: وای ببخشید انقدر هول بودم حواسم نبود در بزنم! لبخند زدم و گفتم: خب حالا تواَم! اومد جلو، پیشونی سارا رو بوسید و گفت: آبجی کوچولوی من بهتره؟ - من کوچولواَم؟ ~ نه پس، من با این قد و هیکل کوچولواَم! سارا خندید و گفت: دیوونه... حاضر بودم تمام زندگیمو واسه خنده‌هاش و حالِ خوبش بدم! سعید چرخید طرف من و گفت: رسول بریم پذیرش، باید یه سری فرم امضا کنی! سر تکون دادم و گفتم: باشه بریم.. لبخند دیگه‌ای به روی سارا زدم و از اتاق زدیم بیرون! همین که اومدم برم سمت پذیرش سعید صدام زد.. ایستادم و چرخیدم طرفش که گفت: فرمی درکار نیست رسول! باید یه موضوع مهمی رو بهت بگم. چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: چه موضوعی؟ کمی جلوتر رفت و از اتاق سارا فاصله گرفت، دنبالش رفتم و رو به روش ایستادم! سرش پایین بود، بهم ریخته‌تر از قبل شده بود! دوباره با استرس گفتم: چه موضوعی سعید؟ آروم سرش رو بلند کرد، چشماش خیس و سرخ بود! لب باز کرد و... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: دیگر مجالی برای صبر نیست، کاسه پیش‌کش... تمام وجودم پر شده است!😄💔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy