حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_199
#محمد
با حس نوازش شدن موهام، آروم چشمام رو باز کردم...
چندبار پلک زدم تا تصویر تارِ رو به روم واضحتر دیده بشه!
- سلام آقا...
رسول مقابلم بود و با لبخندی تلخ و چشمهایی سرخ نگاهم میکرد..
لبخند کمرنگی زدم و آروم نشستم.
+ سلام آقارسول، چطوری؟
- شما خوب باشین، منم خوبم...
صداش حسابی گرفته بود و بدجور میلرزید!
همین کافی بود برای اینکه بفهمم اصلا حالش خوب نیست!
+ چیزی شده رسول؟
سرش رو پایین انداخت و جوابی نداد..
دستم رو زیر چونهاش گذاشتم و سرش رو آروم بالا آوردم که تازه متوجه لرزش مردمک چشماش شدم!
به آرومی و با نگرانی لب زدم: چی شده رسول؟
همین که خواست حرف بزنه، در سلول باز شد!
فرشید، داوود، سعید و امیر بودن.
با یاعلی بلند شدم که رسول هم ایستاد!
لبخندی محو و زورکی زدم و گفتم: سلام بچهها، چه عَجَ....
با دیدن چهرههای غمگین و چشمای سرخشون، لبخندم محو شد و ترس و استرس به قلبم سرازیر شد!
فقط فرشید خونسرد بود!
صدام از شدت اضطراب بالاتر رفت...
+ خب یکیتون بگه چی شده!
معلوم بود گفتنش براشون سخته که وضعشون اینه و انقدر دست دست میکنن..
بالاخره رسول لب باز کرد و با صدایی بغضآلود، آروم و سر به زیر گفت: آقا... گفتن... گفتن باید ازتون بازجویی بشه!
نمیدونم چرا، اما خیلی یهویی و ناخودآگاه دلم ریخت!
حس بدی پیدا کردم..
به سختی خودم رو کنترل کردم و واسه خاطر بچهها، به روی خودم نیاوردم.
نگاهم بینشون جابهجا شد...
هنوز هم سرشون پایین بود و غم توی چهرههاشون پیدا و هنوز هم تنها کسی که خونسرد و بیتفاوت بود، فرشید بود!
با همون لبخند مصنوعی گفتم: خب... طبیعیه، اصلا... اصلا مگه اشکالی داره؟ مگه بار اولمه؟
ازم جدا شد..
- این دفعه فرق داره آقا!
سعید با صدایی که شدیداً دورگه شده بود ادامه داد: باید بریم مکانی که... سازمان تعیین کرده!
با شنیدن این حرف سرم گیج رفت و ناخواسته به رسول تکیه دادم که با نگرانی گفت: چی شد آقا؟
+ هیچی، خوبم..
ولی خوب نبودم، همش تظاهر بود!
اصلا دلم نمیخواست بچهها رو توی این حال ببینم و نمیخواستم بیشتر از این حالشون بد بشه..
هر چی که بود، من هنوز محمد بودم!
با اینکه حال خودمم تعریفی نداشت، ولی باید بهشون روحیه میدادم... اونا هنوزم چشمشون به منه، منی که نباید خودمو ببازم!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بچهها... آروم باشید، خدا هوای بندههاشو داره!
چند لحظه بعد، امیر به سمتم اومد و دستبند رو درآورد...
سرش رو پایین انداخت و خیلی آروم گفت: شرمندهام..
دستم رو روی شونهاش گذاشتم و با لبخند تلخی گفتم: دشمنت شرمنده آقاامیر...
دستام رو جلو بردم.
حالا نوبت چشمبند بود که دست رسول بود!
چرخیدم طرفش...
+ رسولجان... منتظر چی هستی برادر؟
با صدایی که به سختی شنیده میشد لب زد: آقا من... نمیتونم! بخدا سخته..
+ باید بتونی! من الان دیگه محمد نیستم... من یه... یه...
نفسی عمیق کشیدم، صدام رو صاف و لحنم رو محکم و قاطع کردم!
+ من یه... مجرمم... که با شماها غریبهست و... هیچ نسبتی... با هیچکدومتون نداره! متوجه شدی... آقایرسولحسینی؟
با بغض سر تکون داد.
با پاهایی لرزون جلوتر اومد و چشمام رو بست...
سردی و لرزش دستاش رو حس کردم!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: و روحی که خستهتر زِ این جسم ضعیف است!(:💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_200
#محمد
با راهنمایی رسول، نشستم توی ماشین...
صدای استارت زدن به گوشم رسید و ماشین حرکت کرد.
گرمای دستی رو روی دستام حس کردم و صدای آروم رسول به گوشم خورد!
- آقا اصلا نگران نباشید، ما تا آخرش کنارتون میمونیم! نمیزاریم بهتون سخت بگذره.
لبخند محوی زدم و در جواب گفتم: میدونم رسولجان، معرفت شماها به من ثابت شدهست!
اینبار داوود که حدس میزدم سمت راستم نشسته باشه آروم کنار گوشم لب زد: من... من مطمئنم بیگناهیت ثابت میشه داداش!
نفس عمیقی کشیدم و آروم زمزمه کردم: انشاءالله..
نیمساعتی گذشت که توقف ماشین رو احساس کردم!
صدای سعید به گوشم رسید، داشت با یه نفر دیگه حرف میزد...
چند لحظه بعد صدای باز شدن در اومد، انگار کسی از ماشین پیاده شد!
سر و صداهایی که میومد، نشون از جر و بحث میداد!
+ داوود؟
- جانم؟
+ صدای سعیده آره؟!
- چطور؟
+ داره دعوا میکنه؟
- ن..نه آقا... دعوا چرا؟!
+ من چشمام بستهست، گوشام که میشنوه! نگرانشم... برو ببین چی شده..
اینبار صدای آروم امیرحسین رو شنیدم که گفت: من میرم آقامحمد!
+ دستت درد نکنه...
چند دقیقه بعد رسول گفت: آقا آروم پیاده بشید.
بسماللهی گفتم و اینبار هم با راهنمایی رسول پیاده شدم!
~ شما همینجا بایست!
صدای سعید به گوشم خورد که خطاب به من به آرومی گفت: آقا من از این جلوتر نمیتونم بیام!
با لبخند کمرنگی سر تکون دادم و چیزی نگفتم..
دستی دور بازوم حلقه شد و فرد دیگهای گفت: همراه من بیاید...
دقایقی بعد، صدای باز شدن در به گوشم رسید!
بازوم کشیده شد و به سمت راست قدم برداشتم.
چند لحظه بعد همون سرباز گفت: بشینید روی صندلی...
آروم نشستم.
چند ثانیه دیگه هم گذشت که چشمبند رو برداشت!
با برخورد نور به چشمم، سرم رو پایین انداختم و چشمام رو بستم.
یکم که گذشت، آروم چشمام رو باز کردم و سرم رو کمی بالا آوردم...
باورم نمیشد!
آقایسبحانی رو به روم نشسته بودن.
هیچوقت از نزدیک ندیده بودمشون و فقط تعریفشون رو شنیده بودم و چندباری هم عکسشون رو دیده بودم.
جدیت و ابهتشون بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!
- سلام...
با شنیدن صداشون، به خودم اومدم و خیلی آروم گفتم: سلام...
بعد از اینکه خوب براندازم کردن، با صدایی محکم و لحنی قرص و جدی گفتن: آماده بازجویی هستین؟
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
زیرلب آیهی «أَلَابِذِكْرِاللَّهِتَطْمَئِنُّالْقُلُوبُ» رو خوندم و بعد به آرومی چشمام رو باز کردم..
+ بله...
- پس شروع میکنیم!
دوربین و ضبط رو روشن کردن.
- اولین جلسه بازجویی از آقای محمدحسنی...
بعد از مکث کوتاهی ادامه دادن: آقایحسنی، لطفاً خودتون رو به طور کامل معرفی کنید!
برای یه لحظه تمام جلساتی که از متهمین بازجویی کرده بودم از جلوی چشمام رد شد!
منی که خودم گاهی بازجو بودم، حالا داشت ازم بازجویی میشد... اونم اینجا!
هر طور که بود، به افکارم خاتمه دادم..
لبم رو محکم گاز گرفتم و نفسی گرفتم...
همونطور که نگاهم به میز بود گفتم: محمد حسنی، فرزند مصطفی...
بعد از گفتن سن و شغل و یه سری چیزای دیگه پرسیدن: اتهام؟
چشمام رو محکم بستم و دوباره باز کردم و گفتم: خیانت و جاسوسی... برای سرویسهای اطلاعاتی خارجی!
- از نظر خودتون این اتهامات درسته؟
+ خیر، کاملا تکذیب میکنم و همه تلاشم رو برای اثباتش میکنم!
- در حال حاضر، تنها کاری که از دستتون برمیاد همکاریه!
مشکوک پرسیدم: منظورتون چیه؟
- هر چی که میدونید رو بگید، اونوقت منم تلاش میکنم توی حکم دادگاه...
پریدم وسط حرفشون و قاطع گفتم: آقایسبحانی! من نه جاسوسی کردم، نه خیانت... نه حرفی برای گفتن دارم، نه کاری برای انجام دادن!
- دوستانتون اصرار داشتن بیان و شهادت بدن که کار شما نیست.
حرصم گرفته بود از بچهها که میخواستن به خاطر من خودشون رو توی دردسر بندازن!
به سختی خودم رو کنترل کردم و سعی کردم آروم باشم.
+ من احتیاجی به شهادت دیگران نمیبینم. خدا خودش جای حق نشسته!
- من هم چندان علاقهای به اثبات این جرم ندارم؛ امّا وظیفهی من اینه که با بازجویی، خیانتکار واقعی رو از بقیه تشخیص بدم!
لحنشون اصلا بد نبود، همین باعث میشد من هم با آرامش و احترام جوابشون رو بدم.
با بغضی که ناگهانی به سراغم اومد و توی گلوم نشست گفتم: من جاسوس نیستم، من خیانتکار نیستم! من...
نتونستم ادامه بدم.
سرم رو پایین انداختم و نفسی عمیق کشیدم..
همه تلاشم این بود که مبادا اشکم بریزه!
چشمم به لیوان آبی افتاد که مقابلم قرار گرفت...
با دستای لرزون لیوان رو برداشتم و به لبام نزدیک کردم.
بعد از اینکه چند جرعه خوردم، لیوان رو روی میز گذاشتم و زیر لب یاحسینی گفتم!
آروم سرم رو بالا آوردم و خطاب به آقایسبحانی گفتم: ممنون...
سر تکون دادن و بازجویی رو ادامه دادن.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
گاهی توی چشمام نگاه میکردن و با دقت به حرفام گوش میکردن، گاهی توی برگههایی که مقابلشون بود چیزایی مینوشتن، گاهی هم خودشون یه سری موارد رو توضیح میدادن؛ من هم در هر حال با آرامش و به دقت جواب میدادم.
میشه گفت از همه روشهای تخلیهاطلاعاتی و تکنیکهای بازجویی استفاده کردن تا شاید من به چیزی اعتراف کنم.. اما منی که بیگناه بودم، در هر صورت چیزی برای گفتن نداشتم! تقریباً یکساعتی گذشت که گفتن: حرف دیگهای مونده که بخواین بگین؟!
+ نه، همه حرفای من همین بود.
- بسیارخب!
به دوربین اشاره کردن و چند ثانیه بعد، سربازی اومد توی اتاق...
چشمام رو بست و گفت: بایستید لطفاً..
به آرومی بلند شدم و با راهنمایی از اتاق خارج شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: مرهمِ زخمهای من، یادِ خداست(:♥️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_201
#سعید
چشمام تار میدید و سرم گیج میرفت...
به زور رانندگی میکردم!
از توی آینه به محمد، رسول و داوود نگاه کردم که هیچکدوم حالِ خوشی نداشتن.
رسول دستش رو گذاشته بود روی دستای بستهی محمد و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود، حال داوود هم دستکمی ازش نداشت!
امیرحسین کنار من نشسته بود و سرش رو به شیشه تکیه داده بود..
فرشید و امیر با موتور پشت سرمون میومدن.
بالاخره رسیدیم به اون ساختمون لعنتی!
ماشین رو گوشهای پارک کردم...
مأموری که اونجا بود، جلوتر اومد و نگاهی به توی ماشین انداخت.
چشمش به محمد خورد!
چند لحظه بعد، اشاره کرد پیاده بشم..
کاری که خواسته بود رو انجام دادم، کمی از ماشین فاصله گرفتیم که گفت: شما اجازه ندارین از این جلوتر بیاین، متهم رو تحویل میدید و همینجا منتظر میمونید تا جلسه بازجویی تموم بشه!
بدجور عصبی شدم...
این کی بود که به خودش اجازه میداد به فرماندهٔ من بگه متهم؟!
با اخم گفتم: نمیشه، مافوقمون گفتن تحت هر شرایطی همراهش باشیم!
پسره پوزخند صداداری زد و گفت: عه؟ از اون متهم سفارشیهاست که نباید از گل بهشون نازکتر گفت؟ از اوناست که نباید آب توی دلش تکون بخوره؟!
چشمام رو محکم بستم و زیر لب زمزمه کردم: لاالهالاالله..
سربازه دست بر نداشت و اینبار گفت: هه، معلوم نیست باز کدوم آقازادهایه که گرفتنش تا الکی خودشون رو خوب نشون بدن، بعد با پارتی بازی و پول آزادش کنن برگرده به خلافاش برسه! تو چرا خون خودتو بخاطر اینا کثیف میکنی؟
چشمام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم.
توی یه لحظه خون به مغزم نرسید و باعث شد یقهش رو بگیرم توی مشتم و بلندتر از قبل بگم: یک بار دیگه حرف نامربوط بزنی من میدونم و تو!
مچ دستام رو گرفت و با عصبانیت گفت: یقهمو ول کن، تو کی باشی با من اینطوری حرف بزنی؟
ناخواسته فشار دستم رو بیشتر کردم که همون لحظه دستم از پشت کشیده شد!
چرخیدم و با دیدن امیرحسین گفتم: ولم کن امیر!
امیرحسین که معلوم بود نگرانِ گفت: سعید کار دست خودت و ما نده، ولش کن...
نزدیکتر اومد و به آرومی کنار گوشم لب زد: آقامحمد شک کرده، نگرانته!
رفتیم طرف ماشین، صدای پسره به گوشم رسید که میگفت: وقتی گزارشتو دادم میفهمی نباید از یه مجرم دفاع کنی!
چشمام رو محکم روی هم فشردم و زیرلب استغفار کردم.
با اشاره من رسول و آقامحمد پیاده شدن..
دستم رو پشت کمر آقامحمد گذاشتم و گفتم: بفرمایید آقا...
تا یه مسیری همراهش رفتم، اما از یه جایی به بعد نمیتونستم جلوتر برم!
منتظر ایستادم.
حدود یکساعت گذشت که بالاخره جلسه بازجویی تموم شد و برگشتیم سایت...
روز بعد⇩
#امیر
آقایعبدی همه رو فرستاده بودن خونه و فقط تیم ما توی سایت بود!
چهرهشون مضطرب بود و کلافه...
مدام تلفن میزدن.
توی اتاقشون نشسته بودیم و بهم دیگه نگاه میکردیم، هیچکس نمیدونست چه خبره!
چند دقیقه که گذشت، امیرحسین و آقامحمد هم به اومدن!
بلند شدیم و باهاشون سلام علیک کردیم.
چند لحظه بعد، آقایعبدی گفتن: آقایباقری، قاضی پرونده محمد... حکم بازداشت محمد رو صادر کردن!
رنگ از چهرههامون پرید!
طبق معمول فقط فرشید بیتفاوت بود.
با اینکه همه نگران آقامحمد بودیم، خودش خیلی آروم بود و اثری از ترس و استرس توی چهرهاش نبود!
داوود با کلافگی گفت: یعنی چی آقا؟ مگه وقت ندادن بهمون؟
- وقت دادن، اما نتیجه بازجویی از کیانی و البته خودِ محمد همه چیز رو تغییر داده! دستور رسیده خودشون مستقیماً به این پرونده رسیدگی کنن...
اومدم حرفی بزنم که تلفن آقایعبدی زنگ خورد!
بعد از اینکه جواب دادن گفتن: شما اینجا باشین، من برمیگردم!
بعد از رفتنشون با نگرانی به آقامحمد نگاه کردم..
متوجه نگاهم شد که لبخند تلخی زد و چیزی نگفت...
#رسول
با صدای زنگ تلفن فرشید رشته افکارم پاره شد!
از اتاق بیرون رفت تا جواب بده..
حال هیچکس خوب نبود، همه نگران بودیم.
میترسیدیم هر لحظه بیان و...
حتی فکر کردن بهش آزارم میداد!
شاید اون لحظه بدترین حال دنیا رو داشتیم...
حالِ آقامحمد هم بهتر از ما نبود، سرش رو بین دستاش گرفته بود.
کمی خودم رو بهش نزدیکتر کردم، دستم رو روی شونهاش گذاشتم و آروم لب زدم: محمد خوبی؟
نگاهی بهم انداخت و سرش رو تکون داد...
میگه خوبه، اما قشنگ معلومه داره از درون خورد میشه!
همیشه همینه، حتی اگه بدم باشه میگه خوبه..
چون نمیخواد ما دلمون آشوب بشه!
حاضرِ هر بلایی سر خودش بیاد، اما خار به پای ما نره.
حتی اگه لازم باشه بخاطر ماها قید خودشو میزنه!
داغون میشم وقتی مثل حالا سعی میکنه خودش رو آروم و خوب نشون بده، در صورتی که اینطور نیست!
سعید کلافه گفت: آخه یعنی چی؟ مگه هرکی هرکیه؟
محمد نفس عمیقی کشید و جواب داد: هرکی هرکی نیست، ولی جادهٔ زندگی بالا پایین زیاد داره!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
آهی کشیدم و با صدای پُر بغضم گفتم: محمد تصور اینکه یه روز... یه روز بالاسر ما نباشی و یه جای دیگه باشی، دیوونهمون میکنه!
لبخند تلخی زد و گفت: بازداشتگاه؟!
تا الان حداقل خیالمون راحت بود که اینجاست و میتونیم ببینیمش، اما بازداشتگاه سازمان...
دستش رو گرفتم، همون گرمای همیشگی رو داشت که بهمون آرامش میداد!
اما انگار توی این شرایط، هیچچیز نمیتونست آرومم کنه.
آروم دستش رو فشار دادم و باصدای لرزونم گفتم: آقامحمد...
همون لحظه تقهای به در خورد و چند ثانیه بعد، در اتاق باز شد و چندتا مرد هیکلی با لباس شخصی که بیشتر شبیه بادیگاردا بودن، وارد اتاق شدن!
همه بلند شدیم و متعجب و سوالی نگاهشون کردیم.
میتونستم حدس بزنم ماجرا چیه!
ناخودآگاه نگران آقامحمد شدم، برای همین یه قدم رفتم سمت راست و کنار آقامحمد قرار گرفتم.
سعید هم سمت چپ آقامحمد ایستاد که اگه نیاز شد، پوشش بدیم!
آقامحمد دستش رو روی شونم گذاشت و آروم کنار گوشم گفت: رسولجان یکم بیا اینطرفتر...
میترسیدم اتفاقی براش بیفته، اما حق نداشتم مخالفت کنم!
به اجبار کنار رفتم که سعید هم یکم جابهجا شد.
حالا دیگه دقیقاً کنار آقامحمد بودیم!
من سمت چپ و سعید سمت راست...
آقامحمد رو به اون مردا گفت: امرتون؟!
یکیشون کاغذی از جیبش درآورد، گرفت سمتون و جواب داد: ما برای دستگیری آقایمحمدحسنی اومدیم، از طرف سازمان!
قلبم ریخت...
زود گفتم: کارت شناسایی؟
همونی که حکم دستش بود، به یکی دیگهشون اشاره کرد، اونم کارتی از جیبش بیرون آورد و به سمت ما گرفت!
درست بود، مامور بودن..
اما... اما من نمیخواستم و نمیتونستم باور کنم!
آقامحمد با آرامش همیشگیش گفت: خودم هستم...
وقتی رییسشون با دستبند اومد سمتش، نفسم رفت!
ناخودآگاه دست محمد رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم..
کارام واقعا دست خودم نبود، نگرانی و ناراحتی نمیذاشت درست فکر کنم و بعد عمل کنم.
محمد چرخید طرفم، با همون لبخند قشنگ و چشمای آرومش نگاهم کرد و خیلی آروم گفت: رسولجان غصه نخوریا، درست میشه.. مراقب باش توی نبود من بچهها احساس تنهایی نکنن یا خللی توی روند پرونده پیش نیاد! خب؟!
سرم رو تکون دادم و واسه آخرینبار بغلش کردم.
آرومتر از قبل کنار گوشم لب زد: مواظب خودت و بچهها باش...
بعد از من، بچهها هم اومدن و به آغوش پر مهر محمد پناه بردن.
لحظهای که سربازه دستاش رو دستبند زد، حس کردم قلبم ایستاد و دیگه نزد!
داشتن از اتاق بیرون میرفتن که آقایعبدی وارد اتاق شدن!
همه با چشمای ملتمس بهشون نگاه کردیم.
آقایعبدی به محمد نگاه کردن که سرش رو پایین انداخت!
بمیرم واسه دلش، آخه چرا شرمنده بود؟
اون که گناهی نداشت، مقصر یه نامرد دیگه بود... نه محمد!
مافوقشون رو به آقایعبدی گفت: سلام رئیس...
آقای عبدی سر تکون دادن و گفتن: سلام، کجا میبَرینِش؟!
+ قربان دستور داریم، نمیتونیم سرپیچی کنیم.
- دستش رو باز کنید!
نور امیدی توی دلم روشن شد..
آقامحمد آروم سرش رو بالا آورد و به آقایعبدی نگاه کرد.
همه تعجب کرده بودیم...
آخه آقایعبدی آدمی نبودن که بخوان برای کسی پارتیبازی کنن!
البته که یه حسی ته دلم میگفت، پارتیبازیای در کار نیست..
~ ولی...
آقایعبدی اینبار تن صداشون رو بالاتر بردن و با لحنی که کمی تند بود گفتن: گفتم دستش رو باز کن!
سعید رفت کنار آقامحمد و بازوش رو گرفت و رو به اون آقا گفت: باز کن دیگه...
~ ما حکم داریم قربان، نمیتونیم از دستور سرپیچی کنیم!
آقایعبدی خیلی تلاش کردن، اما نشد!
داداشمو جلوی چشمم بردن و من نتونستم هیچکاری به جز اشکریختن براش انجام بدم(:💔!
بدترین لحظهی زندگی اونجاست که رفیقت جلوی چشمت نابود بشه، خورد بشه و تو فقط بتونی تماشا کنی!
سرم گیج رفت..
روی زانوهام افتادم و چشمام رو بستم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: روزی گفتیم فقط مرگ میتواند ما را از یکدیگر جدا کند!
مرگ دیر کرد... و ما از یکدیگر جدا شدیم(:💔!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_202
#محمد
حال و روزِ بچهها حالِ منم خرابتر میکرد!
دلم میخواست یه جوری آرومشون کنم، ولی چیکار میتونستم بکنم وقتی خودمم دستکمی ازشون نداشتم؟
نمیخواستم فکر کنن کم آوردم، سعی کردم با حرفام کمی حالشون رو بهتر کنم...
به هر سختیای که بود، بغضم رو قورت دادم و همراه سربازها رفتم.
هنوز زمان زیادی نگذشته بود که دلم پر کشید سمت خانوادهام و بچهها..
با اینکه جسمم ازشون دور بود، همه فکر و ذکر و دلم پیشِشون بود!
بچههایی که مثل برادرایِ نداشتهام دوستشون داشتم!
خانوادهای که خیلی وقتا براشون کم گذاشتم و حتی به روم نیاوردن...
کاش میتونستم براشون جبران کنم، کاش میشد منو ببخشن!
نفس عمیقی کشیدم و مثل همیشه برای اینکه دلم آروم بگیره، شروع کردم به ذکر گفتن.
متوجه گذر زمان نشدم، به خودم که اومدم سرباز گفت: دستتون رو بیاید جلو...
کاری که خواست رو انجام دادم.
بعد از باز کردن دستبند، به داخل سلول هدایتم کرد!
یه اتاق کوچیک، شبیه به سلولهای بازداشتگاه سایت!
روی تخت نشستم و زانوهام رو بغل کردم.
دلم خیلی گرفته بود!
هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره حالت تهوع و درد قفسه سینه اومد سراغم...
ضربان قلبم نامنظم شده بود و احساس ضعف و خستگی میکردم!
آروم رو به دیوار خوابیدم و چشمام رو بستم.. امیدوار بودم با کمی استراحت حالم بهتر بشه... هر چند بعید میدونستم این اتفاق بیافته!
#رسول
داوود و امیر بازوهام رو گرفتن و داوود نگران گفت: چی شد رسول؟
به سختی ایستادم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: خوبم..
اینبار سعید بیتوجه به حرفم گفت: قشنگ معلومه، میریم بهداری اونوقت معلوم میشه!
چرخید طرف بچهها و ادامه داد: شما فعلآ برین استراحت، یکساعت دیگه بیاید اتاق آقامحمد.. فکرامونو بریزیم روی هم ببینیم باید چیکار کنیم!
رو کرد به من و گفت: بریم رسول...
حوصله مخالفت کردن هم نداشتم!
ناچار دنبالش رفتم، همزمان با رسیدنمون در اتاق باز شد و قامت علیآقا نمایان!
بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی پرسید: چی شده بچهها؟
سعید نگاهی به من کرد و بعد رو به علیآقا جواب داد: رسول یه ذره حالش خوب نیست، فکر کنم فشارش افتاده.. اگه زحمتی نیست معاینهش کنید...
علی با همون لبخندی که همیشه به لب داشت گفت: چه زحمتی؟ وظیفمه! بیاید داخل...
از جلوی در کنار رفت، وارد شدیم و نشستم روی تخت..
فشارم رو گرفت و بعد از اون معاینهام کرد!
کارش که تموم شد گفت: چیزِ مهمی نیست، بخاطر خستگیه! فشارش افتاده، استراحت کنه خوب میشه...
هر دو تشکر کردیم، سر تکون داد و خیلی آروم پرسید: از محمد چه خبر؟
با یادآوری اتفاقات امروز، دوباره بهم ریختم!
سرم رو پایین انداختم که علی این دفعه با نگرانی پرسید: چی شده؟
آروم سرم رو بالا گرفتم و ناامید به سعید نگاه کردم.
علیآقا در جریان بازداشت آقامحمد بود، از طرفی به گفتهٔ خودشون رفاقت چندین و چندساله داشتن و یه جورایی فامیل بودن!
برای همین هم سعید ماجرا رو تعریف کرد، علیآقا هم مثل ما بهم ریخت.
آشفتهتر از قبل از بهداری زدیم بیرون و رفتیم اتاق استراحت...
همه توی اتاق آقامحمد نشسته بودیم، فقط جایِ خودش خالی بود!
با اینکه فقط چند ساعت از رفتنش میگذشت، دلم هواش رو کرده بود!
آغوش گرم و برادرانهاش، نگرانیهاش، مهربونیهاش و...
~ ببخشید جسارتاً بیکاریم که نشستیم زانوی غم بغل گرفتیم؟
صدای فرشید رشته افکارم رو پاره کرد!
اخم کمرنگی کرد و با لحنِ محکمی ادامه داد: جمع کنید برید سرکارتون! مگه بچهاید؟
لب گزیدم و چیزی نگفتم، بچهها هم همینطور...
امیر نفس عمیقی کشید و برعکس فرشید، با لحنِ آرومی گفت: قرار نیست دست روی دست بذاریم!
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: بچهها بیاین شروع کنیم هرچی مدرکِ بذاریم کنارِ هم، شاید به جایی رسیدیم!
آهی کشیدم و در جواب گفتم: کم این کارو کردیم؟ بارها و بارها همه چیز رو چک کردیم، به چیزی رسیدیم؟ نه!
سعید: بازم چک میکنیم، ضرری که نداره. البته حدس میزنم از طرف سازمان هم برای بررسی بیشتر بیان! فقط بچهها حواستون باشه توی سایت هیچجا جز اتاق آقامحمد یا اتاق آقایعبدی دربارهی پرونده حرف نزنین و به هیچکس هم هیچی نَگین! بهرحال جاسوس واقعی الان بین خودمونه و با رفتن آقامحمد هم دستش بازتر شده!
فرشید اینبار برخلاف همیشه که پوزخند میزد و کنایه میانداخت با چهرهی ناراحتی گفت: جاسوس واقعی؟
سعید نشست کنارش و نفسش رو پر صدا بیرون داد.
- از وقتی میشناسمت زودرنج بودی و زود عصبی میشدی، ولی زودباور نبودی!
~ سعید من به چشمای خودم بیشتر اعتماد میکنم تا اظهارات آقامحمد! خودم دیدمش...
میخواست ادامه بده که زنگ تلفنش مانع شد!
جواب داد و همونطور که سلام علیک میکرد رفت بیرون، متوجه شدم ریحانهست!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
با رفتن فرشید رو به بچهها گفتم: درسته من ازش دلخورم، ولی میدونم هیچی توی دلش نیست و آخرش پشیمون میشه...
کسی چیزی نگفت.
هنوز یکدقیقه نگذشته بود که فرشید اومد توی اتاق و گفت: رسول ریحانه!
با استرس بلند شدم و گفتم: ریحانه چی؟
- نه نه ریحانه چیزیش نیست، فقط...
با حرص و استرسی که با هم ترکیب شده بود لب زدم: فقط چــی؟ فرشید دِقَم دادی!
- ریحانه بود، گفت رفته خونهتون پیشِ خانمت.. انگار حالشون خوب نیست!
سعید سرش رو با شدت بالا آورد و گفت: یاحسین!
تن صداش رو پایین آورد و آرومتر از قبل لب زد: سارا...
انگار هیچ واکنشی نمیتونستم نشون بدم!
فقط تونستم کاپشنم رو بردارم و با صدای ضعیفی بگم: سعید بریم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_203
#عطیه
صبح که شد، صبحانه مختصری خوردم و بعد از هماهنگی با عزیز رفتم بیمارستان تا هم زهرا رو ببینم و هم حالش رو از دکتر بپرسم...
نیمساعتی طول کشید تا برسم و..
~~~~
کلید رو از کیفم بیرون آوردم و در رو باز کردم.
وارد خونه شدم و در رو بستم..
با احتیاط از پلهها پایین رفتم و بعد از اینکه چادرم رو درآوردم، نشستم لب حوض...
آبی به صورتم زدم و نفس عمیقی کشیدم.
وضعیت زهرا تغییری نکرده بود!
کمکم بارون گرفت، ریز و نمنم...
خوب یادمه وقتی بچه بودم، هر وقت بارون میبارید مامان دست به دعا میشد!
وقتی دلیلش رو ازش پرسیدم، بهم گفت بارون بهترین وقت برای اجابت دعاست...
از اون روز به بعد هر وقت بارون میبارید، منم دست به دعا میشدم و مطمئن بودم اجابت میشه!
با یادآوری اون روزا، لبخندی کنج لبم نشست..
به یاد بچگی دعا کردم!
از خدا خواستم حالِ زهرامو خوب کنه و حواسش به محمدم باشه...
به خودم که اومدم بارون بند اومده بود!
خیلی یهویی دلم هوای راحیل رو کرد!
راحیل دخترخالهٔ محمد بود، همسرش علیآقا هم از دوستایِ قدیمی محمد بودن!
چند سالی از من بزرگتر بود، اما با این حال خیلی با هم صمیمی بودیم.
تصمیم گرفتم برم خونهشون..
با عزیز تماس گرفتم و بهش خبر دادم که وقتی برگشت خونه نگران نشه!
از خونه بیرون اومدم و تاکسی گرفتم...
چون خونهشون نسبتاً نزدیک بود، حدود پانزده دقیقه بعد رسیدم.
بعد از حساب کردن کرایه، از ماشین پیاده شدم...
زنگ در رو زدم که چند لحظه بعد صدای راحیل توی کوچه پیچید!
- بله؟
+ منم راحیلجان، عطیه...
با ذوق گفت: اومدم عزیزم..
چند ثانیه که گذشت، در باز شد!
راحیل به محض دیدنم بغلم کرد و با خوشحالی گفت: سلام خوشگلم، حالت خوبه؟
ازش جدا شدم و با خوشرویی گفتم: سلام به روی ماهت، خوبم خداروشکر... تو خوبی؟ خانواده خوبن؟
~ شکرخدا، همه خوبیم..
لبخند شیرینی زد و آروم ادامه داد: قدم نو رسیده مبارک بانو!
سر به زیر تشکر کردم و گفت: بیا تو که دلم برات یه ذره شده بود!
لبخندی زدم و هر دو به داخل رفتیم...
~~~~
سینی چای رو روی میز گذاشت و کنارم روی مبل نشست که گفتم: ببخشید مزاحم شدم.
اخم کمرنگی کرد و گفت: عه این چه حرفیه؟ مراحمی... مهمون حبیب خداست!
بعد با لبخند ادامه داد: چه خبرا؟
+ سلامتی..
- خالهنرگس چرا نیومد؟
+ عزیز بیرون کار داشت، برای همین نتونست بیاد...
- زهرا چی؟ حالش بهتره؟
سرم رو پایین انداختم و آهی کشیدم!
+ هنوز همونجوریه...
آروم سرم رو بلند کردم و با بغض ادامه دادم: خیلی برای دخترم دعا کن راحیل!
دستم رو گرفت و با مهربونی گفت: چشم! غصه نخور، انشاءالله زود خوب میشه..
زیرلب انشاءاللهی گفتم که صدای در اومد!
راحیل بلند شد و رفت کنار آیفون، لبخندی روی لباش نقش بست و دکمه رو زد...
چرخید طرفم و گفت: علیه!
چادرم رو مرتب کردم و ایستادم.
راحیل به استقبالشون رفت، صدای سلام و احوالپرسیشون به گوشم رسید!
وارد سالن که شدن زیرلب سلامی کردم، علیآقا سر به زیر جوابم رو دادن و گفتن: خوب هستین عطیهخانم؟ حاجخانم خوبن؟
+ الحمدالله..
~ قدم نو رسیده مبارک باشه، انشاءالله زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه و سرباز آقا باشه!
+ ممنونم، انشاءالله...
میدونستم علیآقا پزشک ادارهای هستن که محمد اونجا کار میکنه!
برای همین لبام رو تر کردم و گفتم: ببخشید علیآقا، حالِ محمد خوبه؟
~ خداروشکر خوبه، اگه یه ذره بیشتر به خودش برسه بهترم میشه! به هر حال بیماریش...
با شنیدن کلمه آخر از زبونشون ناخودآگاه تند سرم رو بالا گرفتم، طوری که حس کردم گردنم رگبهرگ شد!
با بهت و ترس گفتم: بی..بیماریش؟
#رسول
سریع رفتیم توی پارکینگ و نشستم پشت فرمون، سعید هم کنارم نشست...
شمارهٔ ریحانه رو گرفتم و گذاشتم روی اسپیکر، ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ زدم بیرون..
زود جواب داد که سریع گفتم: ریحانه سارا کجاست؟
با صدای گرفتهای گفت: اومدم خونهتون یه سری بزنم، دیدم حالش خوب نیست! زنگ زدم اورژانس، آوردنش همون بیمارستانی که خودش کار میکنه. نرگسخانم و دکتر بالاسَرِشَن، ولی من نمیدونم دقیقاً چی شده!
سعید تا اسم نرگسخانم رو شنید، موبایلش رو درآورد و گفت: الان زنگ میزنم از نرگس میپرسم، تو قطع کن داری رانندگی میکنی...
+ ما یه ربع دیگه اونجاییم ریحانه!
- باشه، فقط توروخدا با احتیاط بیا رسول کار دست خودت ندی!
+ باشه، خداحافظ..
گوشی رو قطع کردم و پیچیدم توی اتوبان...
با صدای سعید که اونم گوشی رو گذاشته بود روی اسپیکر، گوشمو تیز کردم!
- سلام نرگسجان، خوبی؟
~ سلام سعیدجان، ممنون... تو خوبی؟
- خداروشکر... نرگس سارا چی شده؟ تو میدونی؟
~ منم دقیق نمیدونم، سونوگرافی و عکس و آزمایش ازش گرفتیم دکتر داره بررسی میکنه. تو کجایی؟
- توی راه بیمارستانیم، الان حالش چطوره؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
~ آرامبخش براش زدم بیحاله، الانم داره استراحت میکنه.
مکثی کردن و با صدایی آرومی گفتن: فقط سعید کسی پیشت نیست؟ باید یه چیزی بگم!
سعید گوشی رو از روی اسپیکر برداشت و گذاشت پیش گوشش و گفت: جانم؟
نمیدونم نرگسخانم چی گفتن که رنگ و روی سعید پرید، همین باعث تشدید نگرانی منم شد!
- چند درصد احتمال داره لازم بشه؟
چند لحظه بعد، بهم ریخته گفت: باشه داریم میایم، فعلا خداحافظ!
نیمساعت بعد رسیدیم بیمارستان، سریع ماشین رو پارک کردم و رفتیم پذیرش...
نرگسخانم اونجا بودن، با دیدن ما گفتن: سلام، خوب هستین؟
سعید جوابشون رو داد و منم سریع و با هول گفتم: سلام ممنون، سارا کجاست؟
- هرکاری کردم نخوابید! آخرین اتاقِ این راهروعه، ریحانهجان هم سردرد داشت رفت نمازخونه...
تشکر کردم و خواستیم بریم سمت اتاق سارا که نرگسخانم سعید رو صدا زدن!
تنهایی رفتم اتاق سارا و بعد از در زدن وارد اتاق شدم..
چشماش خسته بود و رنگ به صورت نداشت!
قلبم تندتند میزد!
نشستم کنارش و آروم لب زدم: ساراجانم خوبی؟
سرش رو چرخوند طرفم...
آب دهنش رو قورت داد و با صدای لرزون گفت: رسول دکترا همش آروم با هم پچپچ میکنن، نرگس هم مشکوک میزنه. نکنه بچم چیزیش شده؟
لبخند زورکیای زدم، دستش رو توی دست سردم گرفتم و گفتم: بد به دلت راه نده خانمم، مگه یادت نیست سری قبلی دکتر گفت ضعیف شدی؟ همونه دیگه... من نیستم به خودت نمیرسی اینطوری میشه!
- دلشوره دارم رسول...
+ نگران نباش عزیزم، انشاءالله چیزی نیست..
یهو در باز شد و سعید اومد داخل!
سریع زد توی پیشونیش و گفت: وای ببخشید انقدر هول بودم حواسم نبود در بزنم!
لبخند زدم و گفتم: خب حالا تواَم!
اومد جلو، پیشونی سارا رو بوسید و گفت: آبجی کوچولوی من بهتره؟
- من کوچولواَم؟
~ نه پس، من با این قد و هیکل کوچولواَم!
سارا خندید و گفت: دیوونه...
حاضر بودم تمام زندگیمو واسه خندههاش و حالِ خوبش بدم!
سعید چرخید طرف من و گفت: رسول بریم پذیرش، باید یه سری فرم امضا کنی!
سر تکون دادم و گفتم: باشه بریم..
لبخند دیگهای به روی سارا زدم و از اتاق زدیم بیرون!
همین که اومدم برم سمت پذیرش سعید صدام زد..
ایستادم و چرخیدم طرفش که گفت: فرمی درکار نیست رسول! باید یه موضوع مهمی رو بهت بگم.
چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: چه موضوعی؟
کمی جلوتر رفت و از اتاق سارا فاصله گرفت، دنبالش رفتم و رو به روش ایستادم!
سرش پایین بود، بهم ریختهتر از قبل شده بود!
دوباره با استرس گفتم: چه موضوعی سعید؟
آروم سرش رو بلند کرد، چشماش خیس و سرخ بود!
لب باز کرد و...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: دیگر مجالی برای صبر نیست، کاسه پیشکش... تمام وجودم پر شده است!😄💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_204
#محمد
با صدای باز شدن در، چشمام رو باز کردم...
به آرومی توی جام نشستم و چرخیدم عقب..
وقت ناهار بود!
اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت.
سرباز سینی غذا رو روی میز گذاشت، رفت طرف در که بلند شدم و گفتم: ببخشید..
چرخید طرفم و منتظر نگاهم کرد!
لبام رو تر کردم و پرسیدم: اذان گفته؟
- بله، چطور؟
+ میشه لطفاً یه مهر به من بدید؟
پوزخند کمرنگی زد و گفت: فکر نمیکردم خیانتکار ها هم نماز بخونن!
دلم گرفت، با ناراحتی سرم رو پایین انداختم که صدای مهربون کسِ دیگهای به گوشم خورد!
~ من براتون میارم آقامحمد...
چقدر صداش آشنا بود!
سرم رو بالا آوردم که تازه متوجه شدم صاحب صدا کیه..
یه لحظه باورم نشد! اما...
#رسول
با صدایی لرزون گفت: دکترِ سارا دستور ختم بارداری داده!
گیج و با بهت پرسیدم: ی..یعنی چی سعید؟
سرش رو پایین انداخت و با صدایی که از ته چاه شنیده میشد گفت: بچه قلبش سوراخه، دکتر گفته باید سقط بشه! رضایت تو رو لازم دارن برای عمل...
ماتم برد!
یعنی چی خدا؟
یعنی رضایت بدم بچهای که هنوز بغلش نکردم، هنوز نوازشش نکردم رو بکشن؟
همونطور گیج و با هول گفتم: سعید... سعید تو راضی هستی من همچین کاری کنم؟
فوری سرش رو بالا آورد و با صدای بغضآلودی گفت: نه رسول، معلومه راضی نیستم! ولی... ولی سلامتی سارا چی میشه؟
+ دکترش کجاست؟
- طبقه بالا...
سریع رفتم طرف پلهها..
با دیدن نرگسخانم جلو رفتم و پرسیدم: ببخشید، اتاق دکترِ سارا کدومه؟
با دست به اتاقی اشاره کردن و گفتن: اونجاست...
رفتم طرف در و بدون در زدن وارد اتاق شدم!
دکتر سر بلند کرد و متعجب گفت: چه خبره؟
+ سلام خانمدکتر، معذرت میخوام که بدون اجازه وارد شدم! من همسر ساراشهریاری هستم..
~ مشکلی نیست، بفرمایید بشینید.
نشستم روی صندلی، اومدن و روبهروم نشستن...
از پارچِ روی میز یه لیوان آب ریختن و هولش دادن سمتم..
~ متوجه ماجرا شدین؟
+ بله...
نفس عمیقی کشیدن.
- من سارا رو از وقتی توی این بیمارستان کار میکنه میشناسم، سنش پایینه و بدنش ضعیف... نگه داشتن این بچه اصلا به صلاح نیست!
+ منظورتون چیه؟
- بچهتون قلبش سوراخه... اگه نگهش دارین در حقش ظلم کردین، چون یک عمر میخواد با این بیماری زندگی کنه!
لبخندی تلخ گوشه لبم جا خوش کرد...
+ دارین میگین رضایت بدم یه موجود زنده که نفس میکشه و قلبش میتپه رو بکشین؟
~ پسرجان! سلامت سارا برات مهمتره یا اون بچهای که هنوز به دنیا نیومده؟
نفسی عمیق کشیدم..
+ سارا خیلی بیشتر از اون چه که فکرش رو بکنید برای من مهمه خانمدکتر، ولی اگه اتفاقی برای این بچه بیافته خود سارا دور از جونش اولین نفر دیوونه میشه!
~ خب الان اصل حرفت چیه؟
بلند شدم و گفتم: من رضایت نمیدم، این بچه هر طور باشه خواست خدا بوده و ماهم نمیتونیم توی کار خدا دخالت کنیم!
بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق زدم بیرون... سعید جلو در بود..
لبخندی زد و گفت: بهت افتخار میکنم داداش، دمت گرم...
لبخند غمگینی زدم.
+ سارا رو چیکارش کنم؟
- من میگم نرگس آروم آروم بهش بگه! بعدم تو برو پیشش، اگه لازم بود آرومش کن.
+ دمت گرم، خیلی مردی!
لبخند محوی زد و چیزی نگفت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_205
#محمد
امیرحسین بود!
با تعجب نگاهش کردم..
رو به سربازه گفت: شما بفرمایید...
پسره بیرون رفت، امیر نزدیکتر اومد و آروم بغلم کرد!
هنوز توی شوک بودم و خشک ایستاده بودم...
ازم جدا شد، لبخند کمرنگی زد و گفت: سلام آقا...
سر تکون دادم و ادامه داد: آقایعبدی نامه زدن سازمان، منو فرستادن اینجا که مراقب شما باشم!
با بهت لب زدم: یعنی چی؟ پس کارِ خودت چی میشه؟
+ نگران نباشید آقا، موقته! انشاءالله وقتی تکلیف این پرونده روشن شد و شما برگشتید سایت، منم برمیگردم سر کارم..
کمی فکر کردم و گفتم: چطور انقدر زود با درخواست آقایعبدی موافقت شد؟!
- اونطور که گفتن، چند روز پیش اقدام کردن.. انگار میدونستن کار به اینجا میکشه!
نفس عمیقی کشیدم، لبخندی به روش زدم و گفتم: دم معرفتت گرم آقاامیر...
مهر و تسبیحی رو از جیبش درآورد و به طرفم گرفت.
- التماس دعا..
+ محتاجیم به دعا...
- بااجازهتون!
سر تکون دادم و رفت بیرون..
#عطیه
رنگ علیآقا پرید و سریع گفتن: نه نگران نشید! منظورم کمخونیشه!
نمیتونستم حرفشون رو باور کنم، قلبم داشت از سینهام میزد بیرون!
بزاقم رو به سختی قورت دادم و گفتم: توروخدا راستشو بگین، من نباید بدونم همسرم حالش چطوره؟
نفس عمیقی کشیدن و به راحیل نگاه کردن...
چند لحظه بعد، سرشون رو پایین انداختن.. بالاخره لب باز کردن و گفتن: محمد... نارسایی کلیه داره!
حس کردم رنگ از رخسارم پرید، نفسم توی سینه گره خورد!
ناخودآگاه با خودم زمزمه کردم: یافاطمهٔزهرا...
چشمام سیاهی رفت و افتادم روی مبل..
به خودم که اومدم، راحیل کنارم نشسته بود و با نگرانی صدام میزد!
- عطیه؟ عطیهجان چی شدی؟
آروم چرخیدم طرفش و به چهره مضطربش نگاه کردم.
لیوان آب قند رو به لبام نزدیک کرد و گفت: الهی دورت بگردم، یه ذره از این بخور.. رنگ به روت نمونده!
با دستای لرزونم لیوان رو ازش گرفتم و به زور و اصرارش چند جرعه خوردم..
بغض بدی توی گلوم گیر کرده بود و بدجور اذیتم میکرد!
با صدایی که از ته چاه شنیده میشد، خطاب به علیآقا گفتم: قابل درمانه؟!
~ بله، نگران نباشید! اگه رعایت کنه و داروهاشو به موقع مصرف کنه، به امید خدا زود خوب میشه..
زیرلب انشاءاللهی گفتم که با خجالت ادامه دادن: من واقعاً شرمندهام عطیهخانم، نمیخواستم حالتون رو بد کنم.. حلال کنید...
لبخند تلخی روی لبم نشست.
+ من ازتون ممنونم که گفتید!
با صدای آرومتری ادامه دادم: اگه به خودش بود، شاید هیچوقت متوجه نمیشدم..
مکث کوتاهی کردم و بعد گفتم: علیآقا لطفاً خودتون مراقبش باشید، من میدونم به فکر خودش نیست و انقدر مشغله داره که کلا یادش میره به خودش برسه و دارو بخوره!
~ چشم، مثلِ چشمام ازش مراقبت میکنم..
آروم لب زدم: چشمتون بیبلا...
کیفم رو برداشتم و ایستادم که راحیل هم بلند شد!
+ ببخشید مزاحم شدم، بااجازهتون...
راحیل کلی اصرار کرد بمونم، ولی دیگه نمیتونستم اون فضا رو تحمل کنم!
خداحافظی کوتاهی کردم و از خونه بیرون اومدم، رفتم سر خیابون و یه تاکسی گرفتم...
انقدر حالم بد بود که نفهمیدم چی گفتم و چطور آدرس رو دادم!
سرم رو به شیشه تکیه دادم..
بالاخره بغضم شکست!
اجازه دادم اشکام ببارن...
کاش میشد محمد رو ببینم..
حکمت این همه اتفاق با هم چیه؟!
این چه امتحانیه خدایا؟
- خوبی دخترم؟!
با صدای آقایراننده به خودم اومدم!
اشکام رو پاک کردم، سر به زیر و خیلی آروم گفتم: بله، ممنون!
سر کوچه که رسیدیم، کرایه رو حساب کردم، پیاده شدم و رفتم طرفم خونه...
#رسول
گوشیم زنگ خورد!
نگاهی به صفحه انداختم و متوجه شدم داووده..
از سعید فاصله گرفتم و جواب دادم.
+ جونم داوود؟
- سلام، خوبی؟
+ سلام، ممنون.. تو خوبی؟
- شکر، کی برمیگردی؟
+ نمیدونم.. چیزی شده؟
- نه فقط زنگ زدم حالتو بپرسم...
لبخند کمرنگی کنج لبم نشست!
+ قربون معرفتت برم:)
یهو گفت: بهت زنگ میزنم رسول!
فوری قطع کرد، خیلی تعجب کردم..
تا حالا سابقه نداشته اینجوری کنه...
نفسم رو پر صدا بیرون دادم!
سعید کنارم نشست و گفت: کی بود رسول؟
+ داوود بود، نمیدونم چرا یهو قطع کرد!
- خیره انشاءالله...
چند دقیقه که گذشت دوباره گوشیم زنگ خورد!
اینبار هم شماره داوود روی صفحه افتاد.
تماس رو وصل کردم..
+ جانم دا....
فوری و با هول گفت: رسول آب دستته بذار زمین بیا سایت!
بلند شدم و گفتم: چی شده؟
- فقط بیا رسول!
تا اومدم حرف بزنم قطع شد...
سعید پرسید: چیزی شده؟
+ باید برم سایت!
- چییییی؟؟؟ توی این شرایط؟
سرم رو بالا گرفتم و با شرمندگی گفتم: سعید خیلی از سارا معذرتخواهی کن، مواظبش باش...
حس کردم آرومتر شد!
نفسی عمیق کشید و گفت: برو خیالت راحت..
زدم روی شونهاش و گفتم: دمت گرم، یاعلی...
فوری از سالن بیمارستان زدم بیرون، نشستم پشت فرمون و روندم طرف سایت..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
انقدر تند رفتم که سریع رسیدم!
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و رفتم بالا..
بچهها دور هم جمع شده بودن و با هم حرف میزدن!
با دیدنشون سرعتم رو بیشتر کردم و رسیدم بهشون...
با نفسنفس سلام کردم و جوابم رو دادن، رو به داوود گفتم: نصفجون شدم تا برسم! چی شده؟
سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: برو اتاق آقایعبدی!
چند قدم عقب رفتم و بعد راهم رو به طرف راهپله کج کردم..
به اتاق آقایعبدی که رسیدم در زدم و بعد شنیدن «بفرمایید» وارد اتاقشون شدم!
یه آقای میانسال هم توی اتاق بودن، زیرلب سلام کردم و جوابم رو دادن...
مرد غریبه رو به آقایعبدی گفت: ایشون آقایحسینی هستن؟!
- بله...
~ میشه لطفاً ما رو تنها بذارید؟
سرم رو بالا گرفتم و با تعجب به آقایعبدی نگاه کردم، اینجا چه خبر بود؟!
آقایعبدی نفس عمیقی کشیدن و بلند شدن..
- بسیارخب...
~ ممنونم!
قبل از اینکه از اتاق خارج بشن با صدای آروم به من گفتن: نگران نباش، برای تحقیق اومدن!
نفسم رو سنگین بیرون دادم...
بعد از خروج آقایعبدی از اتاق، مرد گفت: بفرمایید بشینید لطفاً!
چند قدم جلو رفتم و مقابلش نشستم...
نگاهی به پرونده توی دستش انداخت و بعد نگاهش رو به من داد!
~ آقای رسولحسینی، درسته؟
+ بله، درسته!
~ چند ساله وارد سپاه شدید؟!
+ حدود پنجسال...
~ صحیح.. از همون اول توی تیم آقایحسنی بودید؟!
+ تقریباً...
~ تقریباً؟!
کلافه شده بودم، اما سعی میکردم خودم رو کنترل کنم و با آرامش جواب بدم!
+ اوایل توی بخش سایبری کار میکردم، بعد از یکسال منتقل شدم این قسمت...
~ طبق تحقیقات ما شما بیشتر از بقیه با آقایحسنی صمیمی بودید، درسته؟!
با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: بله..
~ چرا؟ شما که نسبتی با هم ندارید!
+ گاهی یه نفر که هیچ نسبت خانوادگیای باهات نداره، از برادر بهت نزدیکتره!
مکثی طولانیای کرد!
~ بخاطر همین صمیمیت اون مدارک رو مخفی کردید؟!
سرم رو پایین انداختم و بغضم رو قورت دادم و گفتم: بله...
~ میدونید که، مدرک محکمی برای اثبات اینکه از روی احساسات این کار رو کردید ندارید!
+ گزارش شما برای دادگاه کافی نیست؟
~ به شرطی که من خودم از این گزارش مطمئن باشم!
+ شما از هرکی میخواید بپرسید، بهتون میگن حرف من حقیقته!
~ لازم به گفتن شما نبود، قبل از اینکه برسید تمام اینکارها حتی اضافهتر انجام شده!
لبخند غمگینی زدم و گفتم: پس بقیهش مونده به لطف و کرم شما که چطوری باهامون تا کنید...
نگاهی بهم انداخت و بعد به برگه های جلوش چشم دوخت...
~ الان شیفت بودی؟
+ بله آقا...
~ پس بیرون چیکار میکردی؟
نفسی تازه کردم و گفتم: همسرم حالش خوب نبود، رفتم بیمارستان...
+ چه اتفاقی براشون افتاده؟
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم: باردار هستن!
بلند شدن که منم به پاشون بلند شدم.
رفتن بیرون از اتاق و شروع کردن صحبت کردن با آقایعبدی..
دستی به صورتم کشیدم و منم رفتم بیرون و کمی دورتر ایستادم که صدای آقایعبدی به گوشم خورد!
- واقعاً پسر خوبیه... فقط خیلی احساساتیه! با یه پرس و جوی ساده میشه فهمید اون دورانی که مدارک براش ارسال شده بود، مثل یه افسرده رفتار میکرد!
~ منم مورد مشکوکی ندیدم.. گزارش رو میفرستم، ولی بهتره تا حل شدن ماجرا از تهران خارج نشه و کار خاصی انجام نده چون زیر ذرهبینه!
- بله حتماً... ممنونم.
آقاعه چرخید طرفم که لبخندی از روی قدردانی به روشون زدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: اگر کم و کسری داشت ببخشید، واقعاً حالِ مساعدی نداشتم:)💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy