السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولادالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
« 🥀🕊»
آنهایےکھدوستشانداشتیم،رفتھاند!
و اندوھ بےصداست:)...
💔¦⇠#دلتنگتیمحاجقاسم
🍃♥️• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده شیرین روحانیراد✨
شهیده شیرین روحانیراد در سال1346 در پاکدشت دیده به جهان گشود.
وی پزشک متخصص بیمارستان شهدای پاکدشت و دو مرکز درمانی دیگر در پاکدشت و شریفآباد بود.
ولایتمداری، سختکوشی و ایثارگری، کمک به محرومین و مراقبت از افراد بیبضاعت، تلاش در راه علم و دانش (دارای مقالات علمی اخذ دکتری از دانشگاه شهیدبهشتی)، حمایت و محبت ویژه به پدر و مادر و خانواده محور، مردمداری و پیشگامی در فعالیتهای خیریه اجتماعی از ویژگیهای بارز ایشان بود.
شهیده روحانیراد هیچزمانی بیمارستان را در شرایط کرونایی رها نکرد، حتی در ایام غیرشیفت!
او با وجود سرم در دست، به ویزیت بیماران و سرکشی از بخشهای بیمارستان میپرداخت.
شهادت
شهیده روحانیراد سرانجام به دلیل شدت بیماری، دستور بستری شدن خود را صادر و به مدت دهروز در بیمارستان شهدای پاکدشت بستری شد. به دلیل وخیمتر شدن بیماری به بیمارستان مسیح دانشوری منتقل و در آنجا بیماری بر او غلبه یافت و در تاریخ 28اسفند 1398 به شهادت رسید:)
مزار این شهیدهٔ بزرگوار، در قطعه شهدای «دهامام» پاکدشت است.
﷽
" آغاز ِآࢪزو💫 "
#مژگان
به آرامی ماسک را پایین میآورم و نفسی عمیق میکشم.
باز هم قفسهٔسینهام تیر میکشد و سرفهام میگیرد، مشتِ کمجانم را چندینبار به سینه میکوبم.
سعی دارم سر و صدای زیادی تولید نکنم، نمیخواهم کسی الخصوص بهار متوجهٔ حالم شود.
شیرآب را باز میکنم و چند مشت آب به صورتم میپاشم، بعد از بستن شیر سر بلند کرده و به انعکاس تصویرم در آینه خیره میشوم. قطرات آب از صورتم چکه میکنند و...
باورم نمیشود، شخصی که میبینم را نمیشناسم! این من هستم؟
زیر چشمهایم گود افتاده و بالای بینی و اطراف گونههایم کبود شدهاند، با لبهایی سفید و صورتی رنگ پریده...
خدای من! چقدر تغییر کردهام در این دهروز..
لبخندی تلخ لبهایم را به دوطرف منحنی میکند، ماسک N95 را دوباره روی صورتم تنظیم میکنم و بیرون میروم.
اگر سرگیجه دست از سرم بردارد و کار دستم ندهد، هر چند سخت اما میتوانم با سرفه و تنگینفس کنار بیایم.
تختهشاسی را در دستانم جابهجا میکنم و خودم را به پذیرش میرسانم.
بهار با دیدنم میگوید: عه، خوب شد اومدی...
چند لحظه با چشمام ریز شده چهرهام را آنالیز میکند و بعد هین ِ آرامی میکشد.
- چرا اینجوری شدی مُژی؟ تست ندادی، نه؟
اَبروهایم را در هم میکشم و با فاصله کنارش میایستم.
+ مُژی و کوفت! صددفعه گفتم اسمم رو نشکن.
با تأسف و خنده سر تکان داده و تختهشاسی را از دستم میگیرد.
نگاهی به ساعتم میاندازم، وقت داروهای بیمار اتاق57 است.
کلاه پلاستیکی روی سرم را مرتب میکنم و میگویم: تو اینجا باش، من زود میام...
حرفم تمام نشده که چشمانم سیاهی میروند و قبل از آنکه دستم به دیوار برسد، نقش زمین میشوم.
از لای پلکهای نیمهبازم بهار و نازنین را میبینم که هراسان به طرفم میآیند.
خستهام، مدتیست درست نخوابیدهام، چشمانم آرام روی هم میروند...
چندروز گذشته و همچنان بستری هستم، به گفتهٔ دکترقاسمی حالم بهتر است. هر چند خودم اینگونه احساس نمیکنم!
با ورود بهار به اتاق، لبخند بیجانی روی لبهای بیرنگم مینشیند.
دیگر کنترل سرفههایم را از دست دادهام، بهار جلوتر میآید و به خیال آنکه اشکهایش را نبینم سرش را به طرف پنجره میچرخاند.
- نگران نباشیا مُژیجونم، دکتر گفت همین روزا خوب میشی. دوباره برمیگردی پیشمون، فقط باید قول بدی خوب استراحت کنی که انرژی از دست رفتت برگرده!
در دل میگویم: رفیق ِ من... صورتت را نمیبینم، صدای گرفته از گریهات را که میشنوم! با این میخواهی چکار کنی؟
باز هم سرفههایم شدت میگیرند، بهار با ترس ماسکاکسیژن را روی صورتم جابهجا و کپسول را تنظیم میکند.
- آروم آروم... میخواستم قشنگ سوپرایزت کنم، ولی به من این کارا نیومده! نگاه کن، آقایاشار اونجاست. داره نگاهت میکنه...
رد انگشتش را میگیرم و به پشت در بستهٔ ICU میرسم، نگاهم با نگاهش تلاقی میکند.
ناخودآگاه اشکهایم جاری میشوند، یاشار دستی پای چشمهایش میکشد و اشاره میکند گریه نکنم. میدانم چقدر روی گریهام حساس است!
لبخندم را کمی پررنگ میکنم و برایش پلک میزنم، بعد از رفتنش بهار میگوید: خیلی اصرار کردن بیان داخل، ولی میدونی که... قرنطینهست و ورود ممنوع! راستی، مامانت زنگ زد.
تمام وجودم گوش میشود و ضربان قلبم بیاَمان بالا میرود، چقدر دلتنگ صدای مهربان مادر هستم!
- بهشون گفتم داری استراحت میکنی که دروغم نگفته باشم، آقایاشارم قول دادن چیزی بهشون نگن.
بیحال سر تکان میدهم، دستم را میگیرد و دو گوی آبی چشمانش را به عسلی ِ مردمکهای خستهام میدوزد.
- من میرم بیرون یه هوایی بخورم، نخوابیها خب؟ وقتی برگشتم واسهات قصهای که قولش رو دادم تعریف میکنم. خوبه؟
به سختی دستش را فشار میدهم و بیرون میرود.
چند لحظه بیشتر نمیگذرد که تنگینفس مانند هیولای کابوسهای بچگیام به سراغم میآید و خِفتم میکند!
برای نفس کشیدن تقلا میکنم، فاصلهٔ بوقهای معنادار دستگاه کنارم کم و کمتر میشود و حالم بد و بدتر!
دکترقاسمی و نازنین و اسرا به طرفم میآید، تار میبینمشان...
نمیدانم چقدر میگذرد که ناگهان همهجا را نوری عظیم در بر میگیرد و همزمان احساس رهایی میکنم! به سبکی یک پَر شدهام که با نسیمی ملایم جابهجا میشود.
دیگر خبری از نفس ِ تنگ و سرفههای خشک نیست. دکترقاسمی، نازنین، اسرا، بهار... هیچکدام نیستند!
صدای دلانگیزی میشنوم و به عقب برمیگردم، باور نمیکنم... کربلاست!
قسم میخورم که جز واقعیت چیزی نمیبینم.
واقعیتی شیرین، این آغاز ِآࢪزوے من است!
با چشمانی اشکبار و به رسم ادب، دست بر سینه میگذارم و خم میشوم و سلام میدهم.
در همین حین دست خانمی چادری به سمتم دراز میشود، دستش را میگیرم و ناخودآگاه میگویم: اَلسَّلامُعَلَیکِیَااُمَّالمَصَائِبِیَازَینَبُ:)
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " آغاز ِآࢪزو💫 " #مژگان به آرامی ماسک را پایین میآورم و نفسی عمیق میکشم. باز هم قفسهٔسینهام
#بهار
هنوز نفس راحتی نکشیدهام که اسرا دوان دوان به سمتم میآید، دلم شور میافتد. چه شده است؟ نکند مژگان...
قبل از آنکه هر احتمال دیگری به ذهنم برسد، اسرا نفسنفس زنان میگوید: مُ..مژگان... حا..حالش بده!
صدای یازهرا گفتنم آنقدر بلند است که نگاه اغلب افراد حاضر در محوطه به طرفم میچرخد، بیتوجه بهشان با نیرویی که تا به حال در خود ندیدهام به سمت اتاق مژگان میدوم و اسرا هم پشت سرم...
در را محکم هول میدهم و وارد میشوم، با دیدنش زانوهایم سست میشوند.
تن نحیفش بخاطر شوکالکتریکی روی تخت بالا و پایین میشود، با هر شوک قلب من هم زیر و رو میشود.
نازنین با گریه ماساژ قلبی میدهد.
صدای بوق دستگاه، صدای ناامید و گرفته دکترقاسمی... مانند ناقوس مرگ درون سرم زنگ میزنند!
× کافیه، برنمیگرده...
با ناباوری و از عمق وجود جیغ میکشم و به سمت تخت خیز برمیدارم که اسرا شانههایم را از پشت میگیرد و نازنین هم مژگان را رها کرده و به کمکش میآید.
زورم بهشان نمیرسند، کنترل صدایم دست خودم نیست. از ته حنجرهام فریاد میکشم.
+ یعنی چییییی؟ این چه شوخیه مسخرهایه مژگاننننن؟ تو نمیدونی من بیجنبهامممم؟ بلند شوووو!
چشمانش هنوز بستهاند و خط ِ ضربان قلبش صاف...
+ با تواَم مُژیییی، بسهههه! توروخدااااا چشماتو باز کن بیمعرفتتتتتت...
در هر شرایطی اگر اسمش را میشکستم جوابم را میداد، پس چرا حالا که باید سکوت کرده؟
بالاخره زورم به بچهها میچربد و کنارشان میزنم، تلوتلو خوران خودم را به تخت رفیق ِ عزیزتر از جانم میرسانم و دستش را محکم میگیرم. سرد است! مثل هوای زمستان، مثل میلهٔ کنار تخت، مثل دل من...
ملحفه سفیدی که دکتر روی صورتش میکشد، خط ِ نگاهم را میشکند.
در چشم بر هم زدنی تمام مژهها و صورتم خیس میشوند و حتی متوجه خروج بقیه نمیشوم.
کمکم به عمق فاجعه پی میبرم، بدنم میلرزد و روی زانوهایم میافتم.
سرم بر روی سینهاش مینشیند، خدایا قلب مهربانش دیگر نمیتپد!
دیگر نمیتوانم اذیتش کنم، دیگر نمیتواند بخندد و بخنداند، دیگر نمیتوانم با پر حرفیهایم خستهاش کنم و او فقط با لبخند گوش دهد.
دستم را روی دستش میکشم و ترانهای که چندشب پیش برایم فرستاد و گفت دوستش دارد را آرام زمزمه میکنم:
لالا کن دختر ِ زیبای شبنم...
لالا کن روی زانوی شقایق!
بخواب تا رنگ ِ بیمهری نبینی،
تو بیداریه که تلخ ِ حقایق:)💔
پایان✨
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 ♥️
حس ِ تنهای درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری!
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری...
و خدا، اول و آخر با توست:)🌱
- شبتون منور به نور ِ خدا🌙✨