eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
" آغاز ِآࢪزو💫 " به آرامی ماسک را پایین می‌آورم و نفسی عمیق می‌کشم. باز هم قفسه‌ٔسینه‌ام تیر می‌کشد و سرفه‌ام می‌گیرد، مشتِ کم‌جانم را چندین‌بار به سینه می‌کوبم. سعی دارم سر و صدای زیادی تولید نکنم، نمی‌خواهم کسی الخصوص بهار متوجهٔ حالم شود. شیرآب را باز می‌کنم و چند مشت آب به صورتم می‌پاشم، بعد از بستن شیر سر بلند کرده و به انعکاس تصویرم در آینه خیره می‌شوم. قطرات آب از صورتم چکه می‌کنند و... باورم نمی‌شود، شخصی که می‌بینم را نمی‌شناسم! این من هستم؟ زیر چشم‌هایم گود افتاده و بالای بینی و اطراف گونه‌هایم کبود شده‌اند، با لب‌هایی سفید و صورتی رنگ پریده... خدای من! چقدر تغییر کرده‌ام در این ده‌روز.. لبخندی تلخ لب‌هایم را به دوطرف منحنی می‌کند، ماسک N95 را دوباره روی صورتم تنظیم می‌کنم و بیرون می‌روم. اگر سرگیجه دست از سرم بردارد و کار دستم ندهد، هر چند سخت اما می‌توانم با سرفه و تنگی‌نفس کنار بیایم. تخته‌شاسی را در دستانم جابه‌جا می‌کنم و خودم را به پذیرش می‌رسانم. بهار با دیدنم می‌گوید: عه، خوب شد اومدی... چند لحظه با چشمام ریز شده چهره‌ام را آنالیز می‌کند و بعد هین ِ آرامی می‌کشد. - چرا این‌جوری شدی مُژی؟ تست ندادی، نه؟ اَبروهایم را در هم می‌کشم و با فاصله کنارش می‌ایستم. + مُژی و کوفت! صددفعه گفتم اسمم رو نشکن. با تأسف و خنده سر تکان داده و تخته‌شاسی را از دستم می‌گیرد. نگاهی به ساعتم می‌اندازم، وقت داروهای بیمار اتاق57 است. کلاه پلاستیکی روی سرم را مرتب می‌کنم و می‌گویم: تو اینجا باش، من زود میام... حرفم تمام نشده که چشمانم سیاهی می‌روند و قبل از آنکه دستم به دیوار برسد، نقش زمین می‌شوم. از لای پلک‌های نیمه‌بازم بهار و نازنین را می‌بینم که هراسان به طرفم می‌آیند. خسته‌ام، مدتی‌ست درست نخوابیده‌ام، چشمانم آرام روی هم می‌روند... چندروز گذشته و همچنان بستری هستم، به گفتهٔ دکترقاسمی حالم بهتر است. هر چند خودم این‌گونه احساس نمی‌کنم! با ورود بهار به اتاق، لبخند بی‌جانی روی لب‌های بی‌رنگم می‌نشیند. دیگر کنترل سرفه‌هایم را از دست داده‌ام، بهار جلوتر می‌آید و به خیال آنکه اشک‌هایش را نبینم سرش را به طرف پنجره می‌چرخاند. - نگران نباشیا مُژی‌جونم، دکتر گفت همین روزا خوب میشی. دوباره برمی‌گردی پیش‌مون، فقط باید قول بدی خوب استراحت کنی که انرژی از دست رفتت برگرده! در دل می‌گویم: رفیق ِ من... صورتت را نمی‌بینم، صدای گرفته از گریه‌ات را که می‌شنوم! با این می‌خواهی چکار کنی؟ باز هم سرفه‌هایم شدت می‌گیرند، بهار با ترس ماسک‌اکسیژن را روی صورتم جابه‌جا و کپسول را تنظیم می‌کند. - آروم آروم... می‌خواستم قشنگ سوپرایزت کنم، ولی به من این کارا نیومده! نگاه کن، آقایاشار اون‌جاست. داره نگاهت می‌کنه... رد انگشتش را می‌گیرم و به پشت در بستهٔ ICU می‌رسم، نگاهم با نگاهش تلاقی می‌کند. ناخودآگاه اشک‌هایم جاری می‌شوند، یاشار دستی پای چشم‌هایش می‌کشد و اشاره می‌کند گریه نکنم. می‌دانم چقدر روی گریه‌ام حساس است! لبخندم را کمی پررنگ می‌کنم و برایش پلک می‌زنم، بعد از رفتنش بهار می‌گوید: خیلی اصرار کردن بیان داخل، ولی می‌دونی که... قرنطینه‌ست و ورود ممنوع! راستی، مامانت زنگ زد. تمام وجودم گوش می‌شود و ضربان قلبم بی‌اَمان بالا می‌رود، چقدر دلتنگ صدای مهربان مادر هستم! - بهشون گفتم داری استراحت می‌کنی که دروغم نگفته باشم، آقایاشارم قول دادن چیزی بهشون نگن. بی‌حال سر تکان می‌دهم، دستم را می‌گیرد و دو گوی آبی چشمانش را به عسلی ِ مردمک‌های خسته‌ام می‌دوزد. - من میرم بیرون یه هوایی بخورم، نخوابی‌ها خب؟ وقتی برگشتم واسه‌ات قصه‌ای که قولش رو دادم تعریف می‌کنم. خوبه؟ به سختی دستش را فشار می‌دهم و بیرون می‌رود. چند لحظه بیشتر نمی‌گذرد که تنگی‌نفس مانند هیولای کابوس‌های بچگی‌ام به سراغم می‌آید و خِفتم می‌کند! برای نفس کشیدن تقلا می‌کنم، فاصلهٔ بوق‌های معنادار دستگاه کنارم کم و کمتر می‌شود و حالم بد و بدتر! دکترقاسمی و نازنین و اسرا به طرفم می‌آید، تار می‌بینم‌شان... نمی‌دانم چقدر می‌گذرد که ناگهان همه‌جا را نوری عظیم در بر می‌گیرد و هم‌زمان احساس رهایی می‌کنم! به سبکی یک پَر شده‌ام که با نسیمی ملایم جابه‌جا می‌شود. دیگر خبری از نفس ِ تنگ و سرفه‌های خشک نیست. دکترقاسمی، نازنین، اسرا، بهار... هیچ‌کدام نیستند! صدای دل‌انگیزی می‌شنوم و به عقب برمی‌گردم، باور نمی‌کنم... کربلاست! قسم می‌خورم که جز واقعیت چیزی نمی‌بینم. واقعیتی شیرین، این آغاز ِآࢪزوے من است! با چشمانی اشکبار و به رسم ادب، دست بر سینه می‌گذارم و خم می‌شوم و سلام می‌دهم. در همین حین دست خانمی چادری به سمتم دراز می‌شود، دستش را می‌گیرم و ناخودآگاه می‌گویم: اَلسَّلامُ‌عَلَیکِ‌یَا‌اُمَّ‌المَصَائِبِ‌یَا‌زَینَبُ:)
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " آغاز ِآࢪزو💫 " #مژگان به آرامی ماسک را پایین می‌آورم و نفسی عمیق می‌کشم. باز هم قفسه‌ٔسینه‌ام
هنوز نفس راحتی نکشیده‌ام که اسرا دوان دوان به سمتم می‌آید، دلم شور می‌افتد. چه شده است؟ نکند مژگان... قبل از آنکه هر احتمال دیگری به ذهنم برسد، اسرا نفس‌نفس زنان می‌گوید: م‍ُ..مژگان... حا..حالش بده! صدای یازهرا گفتنم آن‌قدر بلند است که نگاه اغلب افراد حاضر در محوطه به طرفم می‌چرخد، بی‌توجه بهشان با نیرویی که تا به حال در خود ندیده‌ام به سمت اتاق مژگان می‌دوم و اسرا هم پشت سرم... در را محکم هول می‌دهم و وارد می‌شوم، با دیدنش زانوهایم سست می‌شوند. تن نحیفش بخاطر شوک‌الکتریکی روی تخت بالا و پایین می‌شود، با هر شوک قلب من هم زیر و رو می‌شود. نازنین با گریه ماساژ قلبی می‌دهد. صدای بوق دستگاه، صدای ناامید و گرفته دکترقاسمی... مانند ناقوس مرگ درون سرم زنگ می‌زنند! × کافیه، برنمی‌گرده... با ناباوری و از عمق وجود جیغ می‌کشم و به سمت تخت خیز برمی‌دارم که اسرا شانه‌هایم را از پشت می‌گیرد و نازنین هم مژگان را رها کرده و به کمکش می‌آید. زورم بهشان نمی‌رسند، کنترل صدایم دست خودم نیست. از ته حنجره‌ام فریاد می‌کشم. + یعنی چییییی؟ این چه شوخیه مسخره‌ایه مژگاننننن؟ تو نمی‌دونی من بی‌جنبه‌امممم؟ بلند شوووو! چشمانش هنوز بسته‌اند و خط ِ ضربان قلبش صاف... + با تواَم مُژیییی، بسهههه! توروخدااااا چشماتو باز کن بی‌معرفتتتتتت... در هر شرایطی اگر اسمش را می‌شکستم جوابم را می‌داد، پس چرا حالا که باید سکوت کرده؟ بالاخره زورم به بچه‌ها می‌چربد و کنارشان می‌زنم، تلوتلو خوران خودم را به تخت رفیق ِ عزیزتر از جانم می‌رسانم و دستش را محکم می‌گیرم. سرد است! مثل هوای زمستان، مثل میلهٔ کنار تخت، مثل دل من... ملحفه سفیدی که دکتر روی صورتش می‌کشد، خط ِ نگاهم را می‌شکند. در چشم بر هم زدنی تمام مژه‌ها و صورتم خیس می‌شوند و حتی متوجه خروج بقیه نمی‌شوم. کم‌کم به عمق فاجعه پی می‌برم، بدنم می‌لرزد و روی زانوهایم می‌افتم. سرم بر روی سینه‌اش می‌نشیند، خدایا قلب مهربانش دیگر نمی‌تپد! دیگر نمی‌توانم اذیتش کنم، دیگر نمی‌تواند بخندد و بخنداند، دیگر نمی‌توانم با پر حرفی‌هایم خسته‌اش کنم و او فقط با لبخند گوش دهد. دستم را روی دستش می‌کشم و ترانه‌ای که چندشب پیش برایم فرستاد و گفت دوستش دارد را آرام زمزمه می‌کنم: لالا کن دختر ِ زیبای شبنم... لالا کن روی زانوی شقایق! بخواب تا رنگ ِ بی‌مهری نبینی، تو بیداریه که تلخ ِ حقایق:)💔 پایان✨ ✍🏻 به قلم: م. اسکینی 𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 ♥️
حس ِ تنهای درونم می‌گوید: بشکن دیواری که درونت داری! چه سوالی داری؟ تو خدا را داری... و خدا، اول و آخر با توست:)🌱 - شب‌تون منور به نور ِ خدا🌙✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولادالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای مقدمه‌ی ☁️🤍
این مقدمه(: ان شاءالله عصر پارت گذاریو شروع میکنم🍃
شهیده سوگند آزرمی✨
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سوگند آزرمی✨
شهیده سوگند آزرمی در 14مرداد ماه سال1344 در شهر همدان دیده به جهان گشود. او در خانواده­‌ای فرهنگی تربیت شد. پدرش دبیر آموزش و پرورش و مادرش آموزگار بود. مادر شهیده «بهی‌الملوک قدوسی» (برادرزادۀ شهید آیت‌الله قدوسی) بود و به ادامۀ تحصیل فرزندان خیلی اهمیت می‌داد. حتّی زمانی که خواهر بزرگ سوگند به نام گلرخ، در دانشگاه ملّی سابق (شهیدبهشتی) که در آن دوران از دانشجویان شهریه می­‌گرفت، قبول شد، مادرشان دستبندش را برای تأمین هزینۀ ادامۀ تحصیل فرزند فروخت. چون درآمد خانوادگی پایین بود، تمام لباس‌های فرزندان را مادر می‌دوخت. او هزینۀ زندگی را طوری تنظیم می‌کرد تا آنها بتوانند تحصیلات عالیه داشته باشند. شهیده سوگند آزرمی دارای سه‌خواهر بود. وی تحصیلات متوسطه را با موفقیت طی نمود و در سال1362 در رشتۀ پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شد. شهادت سال1365 به پایان خود نزدیک می‌شد و سوگند در حال گذراندن سال سوم پرستاری بود. خواهر بزرگش گلرخ فرزند سوم خود را تازه به دنیا آورده بود و هنوز از بیمارستان مرخص نشده بود. شب 23بهمن ماه نوبت کشیک بیمارستان سوگند بود، امّا او کشیک خود را جابه‌جا کرد تا در کنار خواهر دیگرش مراقب فرزندان گلرخ باشد. ناگهان هواپیماهای بعثی در آسمان تهران آشکار شدند و بمب­‌های خود را بی‌هدف بر روی منازل مسکونی رها کردند. یکی از بمب­‌ها روی خانهٔ آنها فرود آمد و سوگند آزرمی همراه پدر، مادر، یکی از خواهران و دو فرزند خواهرش گلرخ و دامادشان، همگی به شهادت رسیدند:)
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سوگند آزرمی در 14مرداد ماه سال1344 در شهر همدان دیده به جهان گشود. او در خانواده­‌ای فرهنگی تر
صحبت­‌های خواهر شهیده گلرخ آزرمی⇩ دخترم را به دنیا آوردم و دوران نقاهت را در بیمارستان می­‌گذراندم. فكر می­‌كنم روز سوم پس از زایمان بود. روز 23بهمن سال65 تهران بمباران شد، یکی از بمب­‌ها به منزل ما اصابت کرد و آن را صددرصد تخریب کرد. آن روز هر چه تلفن منزل پدر را گرفتم، كسی پاسخ نداد. بی­تاب شده بودم. هر چه سؤال می‌كردم، جواب درستی نمی‌شنیدم. تا این­كه پزشک معالجم مطّلع شد و وقتی داشت موضوع را به زبان انگلیسی به پرستارم می­‌گفت، همه‌چیز را فهمیدم. یکی از خواهرانم که شهید نشده بود، از طریق تلفن به بیمارستان اطّلاع داده بود که تمام خانواده‌ام یعنی پدر و مادرم و دو خواهر سوگند و هاله و همسرم علی و دخترم مریم و پسرم علیرضا به شهادت رسیده‌اند. همسرم در حالی که دختر کوچکم را در بغل داشته، به شهادت رسیده بود. ظاهر پیکر شهدا سالم بود. مادرم همیشه دلش می‌خواست با شهادت از دنیا برود. بعد از شهادت آنها، نزد آیت‌الله بهجت رفتم و این ملاقات خیلی به من آرامش داد. بعد از شهادت عزیزانم خیلی ناراحت بودم که تنها مانده­‌ام. یک‌شب در منزل خاله‌ام خوابیده بودم. نزدیک نماز صبح بین خواب و بیداری بودم، دیدم یک نفر در اتاقی که من خوابیده بودم در حال خواندن نماز است. ابتدا فکر کردم خاله‌ام است؛ ولی بعد شک کردم، چون او همیشه در اتاق خودش نماز می‌خواند. یک دفعه با خودم گفتم شاید مادرم باشد! گفتم: مامان تو چطوری از دنیا رفتی؟ خیلی زجر کشیدی؟ گفت: نه، خیلی راحت بود. گفتم: الان راحتی آنجا؟ گفت: اینجا را نگاه کن! یک باغ را به من نشان داد و گفت: همۀ این باغ مال من است! گفتم: پس چرا ناراحتی؟ گفت: گریه‌های تو من را ناراحت می‌کند. گفتم: مامان من خواب می‌بینم یا تو واقعاً پیش من آمده‌ای؟ گفت: یک نشانه برایت می‌گذارم. صبح‌ها که از خواب بیدار می­‌شدم، همیشه اول عینکم را برمی‌داشتم. آن روز وقتی عینکم را برداشتم، دیدم یکی از شیشه‌هایش نیست. وقتی دقت کردم، دیدم آن­‌طرف اتاق، روی میز توالت است. خاله­‌ام را صدا زدم و پرسیدم: شما در اتاق من نماز خواندید؟ گفت: خیر! از آن تاریخ سعی کردم دیگر گریه نکنم. از آن­جا که خانوادۀ ما مذهبی هستند، نوشتن وصیّت‌نامه در بین اعضای خانواده یک امر متداول بود. خواهر 21ساله‌ام كه دانشجوی پرستاری بود در اوج جوانی و طراوت و امید، وصیّت‌نامۀ مرگ باورانه‌ای نوشته بود. او در وصیّت‌نامه­‌اش، پدر و مادر را توصیه به صبر کرده بود؛ غافل از این كه آنها نیز با او جاودانه خواهند شد. وصیّت‌نامه شهیده سوگند آزرمی⇩ در این دنیای فانی كه شادی‌اش غم است و زندگی­‌اش مُردن، در اینجا كه آتش‌ها را خاموش می‌كنند و شمع‌ها را برمی­‌افروزند، جایی برای دل بستن نیست! دقیقه­‌ها بی­‌رحمانه می­‌گذرند و راه­‌ها، شتابان طی می­‌شوند، بی­‌آنکه بدانی او كیست كه می­‌گذرد... كوره راهی كه طی خواهد شد، بی­‌آنكه بدانی ثانیة پیش را چگونه و برای چه گذرانده­‌ای؟ هر روز، روز كسی است. روز من امروز بود. شاید ساعتی دیگر، لحظه­‌ای دیگر روزی برای تو به پا شود. نیکی جایی برای ماندن ندارد. پس بیا شمعی فروزیم و با اشکمان خاموشش بکنیم. باشد چراغی گردد فرا راهمان و نوری گردد در شب تارمان و بانگی شود در سکوت‌مان! مادر و پدر عزیزم، می‌دانم بودنم رنج و رفتنم رنج... ولی باید بردبار بود، حق را باید گردن نهاد. تا حال کسی بازنگشته است. جای خالی من روزی پر خواهد شد در سینه شما، ولی نه در این دنیای فانی! بی­‌شک مرگ تدریجی تفاوتی با خودکشی ندارد، آن­که زنده است باید زندگی کند و به خاطر مردگان نباید زندگان و زندگی را فراموش کرد. این دعوت حق است، باید گردن نهاد. این راه بی‌برگشت است و باید روزی طی شود. بابا، مامان صدمات زیادی خورده است. نگذارید از پا بی‌افتد. در درس هاله بکوشید و او را برای بودن، شدن و رفتن آماده کنید. راضی نشوید با گریه‌هایتان و با اندوهتان روحم عذاب بکشد. مرگ یک حرکت طبیعی است و باید انجام شود. می‌دانم آسان نیست، ولی صبر و بردباری شیوۀ انبیاء است. خواهران خوبم، روزنه‌ای که از نبودم ایجاد شده است را در خانه پر کنید و التیام زخم بابا و مامان باشید؛ واقعاً جایی برای ناراحتی نیست؛ آن­که داده خود نیز پس می­‌گیرد! آن­که زودتر رود، غم کمتری را متحمّل شده. همه خواهند رفت، فقط دقایقی را در مجموع با هم فاصله داریم. آن­که زودتر می‌رود، راحت­‌تر است. شما سعی کنید به مامان و بابا بیشتر سر بزنید و از غم و اندوه آنها بکاهید.