حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " آغاز ِآࢪزو💫 " #مژگان به آرامی ماسک را پایین میآورم و نفسی عمیق میکشم. باز هم قفسهٔسینهام
#بهار
هنوز نفس راحتی نکشیدهام که اسرا دوان دوان به سمتم میآید، دلم شور میافتد. چه شده است؟ نکند مژگان...
قبل از آنکه هر احتمال دیگری به ذهنم برسد، اسرا نفسنفس زنان میگوید: مُ..مژگان... حا..حالش بده!
صدای یازهرا گفتنم آنقدر بلند است که نگاه اغلب افراد حاضر در محوطه به طرفم میچرخد، بیتوجه بهشان با نیرویی که تا به حال در خود ندیدهام به سمت اتاق مژگان میدوم و اسرا هم پشت سرم...
در را محکم هول میدهم و وارد میشوم، با دیدنش زانوهایم سست میشوند.
تن نحیفش بخاطر شوکالکتریکی روی تخت بالا و پایین میشود، با هر شوک قلب من هم زیر و رو میشود.
نازنین با گریه ماساژ قلبی میدهد.
صدای بوق دستگاه، صدای ناامید و گرفته دکترقاسمی... مانند ناقوس مرگ درون سرم زنگ میزنند!
× کافیه، برنمیگرده...
با ناباوری و از عمق وجود جیغ میکشم و به سمت تخت خیز برمیدارم که اسرا شانههایم را از پشت میگیرد و نازنین هم مژگان را رها کرده و به کمکش میآید.
زورم بهشان نمیرسند، کنترل صدایم دست خودم نیست. از ته حنجرهام فریاد میکشم.
+ یعنی چییییی؟ این چه شوخیه مسخرهایه مژگاننننن؟ تو نمیدونی من بیجنبهامممم؟ بلند شوووو!
چشمانش هنوز بستهاند و خط ِ ضربان قلبش صاف...
+ با تواَم مُژیییی، بسهههه! توروخدااااا چشماتو باز کن بیمعرفتتتتتت...
در هر شرایطی اگر اسمش را میشکستم جوابم را میداد، پس چرا حالا که باید سکوت کرده؟
بالاخره زورم به بچهها میچربد و کنارشان میزنم، تلوتلو خوران خودم را به تخت رفیق ِ عزیزتر از جانم میرسانم و دستش را محکم میگیرم. سرد است! مثل هوای زمستان، مثل میلهٔ کنار تخت، مثل دل من...
ملحفه سفیدی که دکتر روی صورتش میکشد، خط ِ نگاهم را میشکند.
در چشم بر هم زدنی تمام مژهها و صورتم خیس میشوند و حتی متوجه خروج بقیه نمیشوم.
کمکم به عمق فاجعه پی میبرم، بدنم میلرزد و روی زانوهایم میافتم.
سرم بر روی سینهاش مینشیند، خدایا قلب مهربانش دیگر نمیتپد!
دیگر نمیتوانم اذیتش کنم، دیگر نمیتواند بخندد و بخنداند، دیگر نمیتوانم با پر حرفیهایم خستهاش کنم و او فقط با لبخند گوش دهد.
دستم را روی دستش میکشم و ترانهای که چندشب پیش برایم فرستاد و گفت دوستش دارد را آرام زمزمه میکنم:
لالا کن دختر ِ زیبای شبنم...
لالا کن روی زانوی شقایق!
بخواب تا رنگ ِ بیمهری نبینی،
تو بیداریه که تلخ ِ حقایق:)💔
پایان✨
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 ♥️
حس ِ تنهای درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری!
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری...
و خدا، اول و آخر با توست:)🌱
- شبتون منور به نور ِ خدا🌙✨
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولادالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سوگند آزرمی✨
شهیده سوگند آزرمی در 14مرداد ماه سال1344 در شهر همدان دیده به جهان گشود. او در خانوادهای فرهنگی تربیت شد. پدرش دبیر آموزش و پرورش و مادرش آموزگار بود. مادر شهیده «بهیالملوک قدوسی» (برادرزادۀ شهید آیتالله قدوسی) بود و به ادامۀ تحصیل فرزندان خیلی اهمیت میداد. حتّی زمانی که خواهر بزرگ سوگند به نام گلرخ، در دانشگاه ملّی سابق (شهیدبهشتی) که در آن دوران از دانشجویان شهریه میگرفت، قبول شد، مادرشان دستبندش را برای تأمین هزینۀ ادامۀ تحصیل فرزند فروخت. چون درآمد خانوادگی پایین بود، تمام لباسهای فرزندان را مادر میدوخت. او هزینۀ زندگی را طوری تنظیم میکرد تا آنها بتوانند تحصیلات عالیه داشته باشند. شهیده سوگند آزرمی دارای سهخواهر بود.
وی تحصیلات متوسطه را با موفقیت طی نمود و در سال1362 در رشتۀ پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شد.
شهادت
سال1365 به پایان خود نزدیک میشد و سوگند در حال گذراندن سال سوم پرستاری بود. خواهر بزرگش گلرخ فرزند سوم خود را تازه به دنیا آورده بود و هنوز از بیمارستان مرخص نشده بود. شب 23بهمن ماه نوبت کشیک بیمارستان سوگند بود، امّا او کشیک خود را جابهجا کرد تا در کنار خواهر دیگرش مراقب فرزندان گلرخ باشد.
ناگهان هواپیماهای بعثی در آسمان تهران آشکار شدند و بمبهای خود را بیهدف بر روی منازل مسکونی رها کردند. یکی از بمبها روی خانهٔ آنها فرود آمد و سوگند آزرمی همراه پدر، مادر، یکی از خواهران و دو فرزند خواهرش گلرخ و دامادشان، همگی به شهادت رسیدند:)
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سوگند آزرمی در 14مرداد ماه سال1344 در شهر همدان دیده به جهان گشود. او در خانوادهای فرهنگی تر
صحبتهای خواهر شهیده گلرخ آزرمی⇩
دخترم را به دنیا آوردم و دوران نقاهت را در بیمارستان میگذراندم. فكر میكنم روز سوم پس از زایمان بود. روز 23بهمن سال65
تهران بمباران شد، یکی از بمبها به منزل ما اصابت کرد و آن را صددرصد تخریب کرد. آن روز هر چه تلفن منزل پدر را گرفتم، كسی پاسخ نداد. بیتاب شده بودم. هر چه سؤال میكردم، جواب درستی نمیشنیدم. تا اینكه پزشک معالجم مطّلع شد و وقتی داشت موضوع را به زبان انگلیسی به پرستارم میگفت، همهچیز را فهمیدم. یکی از خواهرانم که شهید نشده بود، از طریق تلفن به بیمارستان اطّلاع داده بود که تمام خانوادهام یعنی پدر و مادرم و دو خواهر سوگند و هاله و همسرم علی و دخترم مریم و پسرم علیرضا به شهادت رسیدهاند.
همسرم در حالی که دختر کوچکم را در بغل داشته، به شهادت رسیده بود. ظاهر پیکر شهدا سالم بود. مادرم همیشه دلش میخواست با شهادت از دنیا برود. بعد از شهادت آنها، نزد آیتالله بهجت رفتم و این ملاقات خیلی به من آرامش داد.
بعد از شهادت عزیزانم خیلی ناراحت بودم که تنها ماندهام. یکشب در منزل خالهام خوابیده بودم. نزدیک نماز صبح بین خواب و بیداری بودم، دیدم یک نفر در اتاقی که من خوابیده بودم در حال خواندن نماز است. ابتدا فکر کردم خالهام است؛ ولی بعد شک کردم، چون او همیشه در اتاق خودش نماز میخواند. یک دفعه با خودم گفتم شاید مادرم باشد! گفتم: مامان تو چطوری از دنیا رفتی؟ خیلی زجر کشیدی؟ گفت: نه، خیلی راحت بود. گفتم: الان راحتی آنجا؟ گفت: اینجا را نگاه کن! یک باغ را به من نشان داد و گفت: همۀ این باغ مال من است! گفتم: پس چرا ناراحتی؟ گفت: گریههای تو من را ناراحت میکند. گفتم: مامان من خواب میبینم یا تو واقعاً پیش من آمدهای؟ گفت: یک نشانه برایت میگذارم.
صبحها که از خواب بیدار میشدم، همیشه اول عینکم را برمیداشتم. آن روز وقتی عینکم را برداشتم، دیدم یکی از شیشههایش نیست. وقتی دقت کردم، دیدم آنطرف اتاق، روی میز توالت است. خالهام را صدا زدم و پرسیدم: شما در اتاق من نماز خواندید؟ گفت: خیر!
از آن تاریخ سعی کردم دیگر گریه نکنم.
از آنجا که خانوادۀ ما مذهبی هستند، نوشتن وصیّتنامه در بین اعضای خانواده یک امر متداول بود. خواهر 21سالهام كه دانشجوی پرستاری بود در اوج جوانی و طراوت و امید، وصیّتنامۀ مرگ باورانهای نوشته بود.
او در وصیّتنامهاش، پدر و مادر را توصیه به صبر کرده بود؛ غافل از این كه آنها نیز با او جاودانه خواهند شد.
وصیّتنامه شهیده سوگند آزرمی⇩
در این دنیای فانی كه شادیاش غم است و زندگیاش مُردن، در اینجا كه آتشها را خاموش میكنند و شمعها را برمیافروزند، جایی برای دل بستن نیست! دقیقهها بیرحمانه میگذرند و راهها، شتابان طی میشوند، بیآنکه بدانی او كیست كه میگذرد...
كوره راهی كه طی خواهد شد، بیآنكه بدانی ثانیة پیش را چگونه و برای چه گذراندهای؟ هر روز، روز كسی است. روز من امروز بود. شاید ساعتی دیگر، لحظهای دیگر روزی برای تو به پا شود.
نیکی جایی برای ماندن ندارد. پس بیا شمعی فروزیم و با اشکمان خاموشش بکنیم. باشد چراغی گردد فرا راهمان و نوری گردد در شب تارمان و بانگی شود در سکوتمان!
مادر و پدر عزیزم، میدانم بودنم رنج و رفتنم رنج... ولی باید بردبار بود، حق را باید گردن نهاد. تا حال کسی بازنگشته است. جای خالی من روزی پر خواهد شد در سینه شما، ولی نه در این دنیای فانی! بیشک مرگ تدریجی تفاوتی با خودکشی ندارد، آنکه زنده است باید زندگی کند و به خاطر مردگان نباید زندگان و زندگی را فراموش کرد. این دعوت حق است، باید گردن نهاد. این راه بیبرگشت است و باید روزی طی شود.
بابا، مامان صدمات زیادی خورده است. نگذارید از پا بیافتد. در درس هاله بکوشید و او را برای بودن، شدن و رفتن آماده کنید. راضی نشوید با گریههایتان و با اندوهتان روحم عذاب بکشد. مرگ یک حرکت طبیعی است و باید انجام شود. میدانم آسان نیست، ولی صبر و بردباری شیوۀ انبیاء است.
خواهران خوبم، روزنهای که از نبودم ایجاد شده است را در خانه پر کنید و التیام زخم بابا و مامان باشید؛ واقعاً جایی برای ناراحتی نیست؛ آنکه داده خود نیز پس میگیرد! آنکه زودتر رود، غم کمتری را متحمّل شده. همه خواهند رفت، فقط دقایقی را در مجموع با هم فاصله داریم. آنکه زودتر میرود، راحتتر است. شما سعی کنید به مامان و بابا بیشتر سر بزنید و از غم و اندوه آنها بکاهید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
صحبتهای خواهر شهیده گلرخ آزرمی⇩ دخترم را به دنیا آوردم و دوران نقاهت را در بیمارستان میگذراندم.
گلی و شهرۀ عزیزم، هاله وابستگی زیادی به من داشت. سعی کنید به او بیشتر نزدیک بشوید تا ناراحتی کمتری را احساس کند.
هالهخانم، تو هم بیشتر درس بخوان و سعی کن در آینده فرد مفیدی برای جامعهات باشی و مامان و بابا را هم اذیت نکنی.
مرگ از اختیار ما خارج است. پس وقتی در آن دخالتی نمیتوانیم داشته باشیم، جایی برای ناراحتی نمیماند.
از همۀ فامیل خداحافظی میكنم و امیدوارم به خاطر خوبیهای اندكم، از گناهان بزرگم درگذرند. پسانداز مختصری كه دارم، به دانشجویی در یكی از رشتههای پزشكی، داروسازی، پرستاری، مامایی یا علومآزمایشگاهی بدهید كه توشهای هر چند مختصر از خرج تحصیلش باشد. یا اگر فرد مستحقی پیدا شد، برای گوشهای از درمان یک مستحق در رابطه با امورپزشكی خرج شود و اگر در جریان مُردنم تسهیلاتی برایتان فراهم آورد، راضی نیستم که از آنها استفاده نکنید و مثلاً بابت سهمیهای برای هاله میشد، باید حتماً از آن استفاده کنید.
در آخر از همه خداحافظی میکنم و به خداوند متعال میسپرم.
ابر و باران و من و یار سِتاده به وداع،
من جدا گریه کنم، ابر جدا، یار جدا(:
سوگند آزرمی، 6/4/64