~ گلویم را با فشار رها کرده و نفس پر حرصی میکشد.
- اینطوری نمیشه.
راهش را به طرف صندلیای که تکیهگاه ندارد کج میکند، آن را برمیدارد و نزدیک پریز برق میگذارد.
باز به سمتم میآید، دستانم را باز کرده و با وحشیگری ِ همیشگیاش به طرف صندلی بیتکیهگاه میکشاندم.
مجبورم میکند روی صندلی دوم بنشینم، میداند جانی در بدن ندارم تا از خود دفاع کنم.
دستان زخمیام را اُریب به دستهی صندلی میبندد و به طرف کمد قدیمی میرود. و این یعنی باید برای عذاب بعدی آماده باشم!
بعد از خالی کردن بیش از نصف وسایل کمد، یک کیسهٔ مشکی از آن خارج کرده و با لبخند کریهاش بازش میکند.
به سمتم میچرخد، با دیدن جسمی که در دست دارد رنگ از رخسارم میپرد!
با همان لبخند کریه و با قدمهایی آرام به طرفم میآید، دوشاخهٔ اتوبخار را به پریزبرق متصل کرده و بعد پشت سرم میایستد.
نفسهایم به شماره افتادهاند، میخواهم چیزی بگویم که ناگهان اتو را با شدت به کمرم میکوبد!
تا مغز و استخوانم میسوزد و صدای فریادم تا هفت آسمان میرود.
بدون توجه به هرچیزی اتو را بالا و پایین میبرد و انگار دارد لباس موردعلاقهاش را اتو میزند!
- این تاوان کسیه که منو دور بزنه، تاوان کسیه که منو بفروشه! تو حق نداشتی همچین غلطی کنی! میفهمی؟
برای چندمینبار اتو را روی کمرم فشار داده و نعره میکشد: میفهمیییی؟
از شدت سوزش کمرم، ناخواسته اشکانم سرازیر میشوند.
حس میکنم بخاطر داد و بیدادهای شدید، مویرگهای گلویم پاره شدهاند.
خونی که از گوشهٔ لبم به بیرون میریزد، حدسم را اثبات میکند!
ناگهان...
#سردار_دلها
#ازیآدࢪَفتہ
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده سیدهطاهره هاشمی✨
شهیده سیّدهطاهره هاشمی در 1خرداد سال1346 در روستای شهیدآباد (شهربانو محلّه) دز شهرستان آمل، در خانوادهای متدیّن و انقلابی به دنیا آمد و تحت تربیت پدر و مادر بزرگوارش که هر دو از سادات بودند، رشد و پرورش یافت.
وی از کودکی با قرآن، نهجالبلاغه و سایر کتب اسلامی اُنس و اُلفت خاصّی پیدا کرد و به دلیل جوّ فرهنگی و مذهبی خانواده، روح تشنهاش با عمیقترین مفاهیم دینی و معنوی سیراب شد.
سیّدهطاهره از وقتی که نخستین گامها را برای آموزش در مدرسه برداشت، لحظهای از مطالعه غافل نبود. عشق به مطالعه در کتب اسلامی و اندیشههای متفکّران بزرگ انقلاب، از او دختری با شعور و با درکی بالاتر از سنّش ساخته بود!
او بینش و بصیرت سیاسی بسیار قویای داشت، به طوری که در محیط مدرسه علاوه بر کسب علم، به انجام فعالیّتهای سیاسی و تربیتی نیز میپرداخت.
سیّدهطاهره و خواهرش، همیشه در صف مقدّم راهپیماییهای ضدّرژیم حضور داشتندو بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، یکی از اعضای مؤثّر انجمن اسلامی و عضوفعّال پایگاه بسیج محلّه بودند.
او دختری مهربان، دلسوز و دانشآموزی نمونه و موفّق و درسخوان بود و هرگز در اَدای تکالیف واجب دینی کوتاهی نمیکرد و مستحبّات را تا جایی که میتوانست، به جا میآورد.
وی به حجابش خیلی مقیّد بود، قبل از انقلاب هم با چادر به مدرسه میرفت و حتّی سرِ کلاس هم چادرش را از سرش برنمیداشت. مسئولان مدرسه به او گفته بودند« اینجا روسری هم حق نداری سر کنی، چه برسد به چادر! »
اما سیدهطاهره زیر بار نرفته بود. او تا لحظه شهادت هم چادرش را بر روسریاش سنجاق کرده بود.
ایشان در کارهای هنری چون خطّاطی، طرّاحی، گلدوزی، نگارش مقاله، تهیّه روزنامهدیواری و نیز اداره برنامههای فرهنگی مدرسه بسیار موفّق بود و بسیاری از برنامههای فرهنگی، اجتماعی و حرکتهای سیاسی مدرسه بر عهده او بود.
شهیده هاشمی بسیار خوشفکر بود و طرحهای زیبا و آموزندهای را برنامهریزی کرده و به بهترین شکل ممکن اجرا میکرد. برگزاری انتخابات نمادین برای بچهها، راهاندازی کتابخانه مدرسه و اجرای نمایشنامههای انقلابی در قالب بازیهای کودکانه از اقدامات به یاد ماندنی اوست.
از ویژگیهای کار هنری و گرافیکی طاهره که وی را ممتاز ساخته بود، قالبها و محتوای انقلابی و سیاسی گرافیک بود. وی به خوبی مفاهیم سیاسی و انقلابی را به تصویر میکشید.
" طاها" تخلّصی بود که با آن آثار خود را امضا میکرد، تخلّصی که خیلی ظریف و دقیق از ابتدای اسم و فامیلش گرفته شده بود.
سیدهطاهره حتّی در برخورد با دانشآموزانی که تحتتأثیر تبلیغات گروهکهای منحرف قرار گرفته بودند؛ بسیار مهربان، باحوصله و دلسوز بود و از فرط مهر و دوستی، آنها را به خود جذب میکرد.
کارش را هرگز گردن کسی نمیانداخت و همیشه خودش کارهایش را انجام میداد.
دقیق و سرِوقت!
عبادت و نمازهایش هم همینطور بود، نماز سرِوقتش ترک نمیشد.
همیشه چهره خندان و شادابی داشت و پر جنبوجوش بود. غیر از آراستگی ظاهر و رفتارهای معقول و مؤدّبانه، بسیار وقتشناس بود. وقتی با کسی قرار ملاقات داشت، سرِوقت میرفت و او را معطّل نمیکرد.
اگر قول میداد کاری انجام دهد، امکان نداشت زیر قولش بزند!
وقتی کاری را به او میسپردند، با این که فرصت کافی داشت، بلافاصله مشغول کار میشد و میگفت« کار را نباید معطّل گذاشت، ممکن است بعداً فرصت پیش نیاید!»
تکالیف درسیاش را پاکیزه و منظّم مینوشت. برای همین سرِ درس ریاضی، مدام معلّمش از او میخواست برود پای تخته و تمرینها را حل کند.
6بهمن سال1360 گروهکهای معاند انقلاب اسلامی با اِشغال شهر آمل با نیروهای بسیجی و مردمی درگیر شده بودند. این روز درست مصادف با عقد خواهرش بود!
شب تا صبح درگیری شدیدی بین اعضای ملحد اتّحادیه کمونیستهای ایران و نیروهای مسلّح شهر به خصوص پاسداران اتّفاق افتاده بود. مدارس تعطیل شده بود و سیّدهطاهره با جمعآوری دارو و رساندن نان به مدافعان شهر، در کمک به بسیجیان و پاسداران کوشا بود.
شهادت
سرانجام در غروب 6بهمن سال1360 در سنّ چهاردهسالگی، در حال کمک به نیروهای مدافع شهرو در درگیریهای خونین گروهکهای معاند با نیروهای بسیجی و مردمی، با اصابت دو گلوله به گردن و قلبش به فیض شهادت نایل آمد(:
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولادالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️