eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ماگ نسکافه رو برداشتم، به میز داوود نزدیک شدم و لبخند به لب دست روی شونه‌اش گذاشتم. + آقا‌داوودِ ما چطوره؟ نیم‌نگاهِ با اخمی بهم انداخت، نفسی پر حرص و عمیق کشید و چیزی نگفت. «صبور باش فرشید، صبور! هر چی به محمد گفتی، صبوری به خرج داد و تحمل کرد. حالا نوبت توعه که صبور باشی!» نفسی گرفتم و لبخندم رو عمیق‌تر کردم، ماگ رو روی میزش گذاشتم و فشارِ دستی که روی شونه‌اش بود رو بیشتر کردم. + دیدم چندبار خمیازه کشیدی، گفتم شاید خسته باشی. اینو آوردم بخوری سرحال بشی! پوزخندِ ریزی زد و دوباره همون نیم‌نگاه رو بهم انداخت، طوری که فقط خودم و خودش بشنویم لب زد: خودت بخور جون بگیری، راحت‌تر قضاوت کنی! لبخندم محو شد و بغض به گلوم هجوم آورد، بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم ازم دل‌چرکین بود. به سختی خودم رو کنترل کردم و لب زدم: من... من باید چیکار کنم که تو باور کنی پشیمونم؟ سرش رو چرخوند طرفم و زل زد توی چشمام.. - استعفا بده، از اینجا برو! فقط در این صورتِ که باورم میشه واقعاً پشیمونی.. حس کردم قلبم از تپش افتاد. به من گفت برم؟ فقط در حد چند ثانیه به حرفش فکر کردم، خب... شاید واقعاً حق با داوود باشه! یه لحظه خودم از حرفی که زدم هنگ کردم، مغزم قفل کرد! فرشید مات و مبهوت بهم نگاه می‌کرد، بالاخره بعد از چند ثانیه با صدای آروم و لرزون گفت: باشه، میرم! تا اومدم حرفی بزنم رفت، از روی صندلیم بلند شدم و خواستم برم دنبالش که چشمم افتاد به خانم‌امینی! خیلی وقت بود باهاشون حرف نزده بودم و به نظرم حالا که خیالم از بابت آقا‌محمد راحت شده بود، می‌تونستم حرف دلمو بزنم تا شاید از این بلاتکلیفی در بیام. ولی فرشید..؟ نگاه سرگردون و درمونده‌ام بین‌شون جابه‌جا می‌شد، آخر دلم به عقلم فرمان داد که ناخودآگاه قدم‌هام به طرف میز خانم‌امینی کج شد. لحظه‌ای که بهشون رسیدم بلند شدن! آروم صدا زدم: خانم‌امینی؟ بعد از خاموش کردن سیستم، چادرم رو مرتب کردم و بلند شدم که صدایی از پشت سر به گوشم رسید! - خانم‌امینی؟ صدای آقای‌رضایی بود، مردد چرخیدم عقب و نیم‌نگاهی بهشون انداختم. آروم سلام کردن و جواب‌شون رو دادم، قدمی جلو اومدن و خیلی آروم گفتن: می‌خواستم اگه میشه، بریم توی محوطه... باهاتون صحبت کنم! + آخه... سریع حرفم رو قطع کردن. - قول میدم خیلی طول نکشه.. مکث کردم که با لحن ملتمسانه‌ای گفتن: خواهش می‌کنم! نفس عمیقی کشیدم و همون‌طور سر به زیر گفتم: بسیارخب... با فاصله روی نیمکت نشستیم، چند لحظه که گذشت گفتن: می‌خوام بدونم... نظرتون راجع‌به من چیه؟ متعجب از سوال یهویی و غیرمنتظرشون سر بلند کردم و گیج لب زدم: چی؟ دست‌هاشون رو توی هم قفل کردن و نگاه‌شون رو به زمین دوختن. - ببینید، من از بلاتکلیفی متنفرم! این مدت هم بخاطر اتفاقاتی که افتاد نتونستم باهاتون صحبت کنم، وگرنه زودتر از اینا صبرم تموم می‌شد! می‌خوام... می‌خوام از این سرگردونی نجات پیدا کنم! می‌خوام بدونم... نسبت به من... چه حسی دارین؟ صورتم داغ شد و ضربان قلبم بالا رفت، چادرم رو توی مشتم فشار می‌دادم. سرم رو پایین انداختم، چی باید می‌گفتم؟ بعد از چند لحظه، چشمامو بستم و نفسی گرفتم. بالاخره گفتم: من... من همهٔ این مدت... داشتم فکر می‌کردم! اینو میگم که یه وقت فکر نکنید بی‌خیال بودم و... احساسِ شما برام اهمیتی نداشته.. نه! من فقط... فقط می‌خواستم تصمیمی که می‌گیرم، آینده خودم و شما رو... تباه نکنه! به هر حال... بحث یک عمر زندگیه! مکث کردم تا اگه حرفی دارن بزنن، ولی هر چی منتظر موندم چیزی نگفتن. آروم سر بلند کردم و... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چشمم به سرم افتاد، دیگه داشت تموم می‌شد. - تا جایی که یادمه، انقدر سرمایی نبودی! با صدای عطیه، نگاهم رو از سرم گرفتم و به صورتش دوختم. نگاهش مشکوک بود، با چشم اشاره‌ای به زیپ کاپشنم کرد که تا آخر بالا کشیده بودمش. خیر سرم این کار رو کردم که پیراهنِ خونیم رو پنهان کنم و حالا انگار بدتر شک کرده بود. لبخند تصنعی زدم و برای اینکه دروغ نگفته باشم گفتم: لباسم کثیف بود، نرسیدم عوض کنم. سر تکون داد و برخلاف تصورم دیگه پیگیر نشد. و چقدر خوشحال شدم از اینکه باور کرد، یا حداقل این‌طور وانمود کرد. دکتر بعد از معاینهٔ دوباره و یه سری توصیه و تجویز دارو، سرم عطیه رو جدا کرد و برگه ترخیص رو امضا.. عزیز هم رسید، چادر عطیه رو برداشت و بهش کمک کرد سرش کنه. چون هنوز کمی سرگیجه داشت، دستش رو گرفتم و آروم از تخت پایین اومد. از بیمارستان بیرون اومدیم، بوی خاک بارون خورده همه‌جا پیچیده بود. تاکسی گرفتیم و رفتیم خونه، به محض اینکه رسیدیم سلام و احوال‌پرسی مختصری با فاطمه کردم و سریع رفتم توی اتاق! لباسام رو عوض کردم، لباس خونی رو جایی دور از چشم عطیه قایم کردم و رفتم پیش بقیه! با صدای گریهٔ هدیه‌زهرا بیدار شدم، بهش شیر دادم و کم‌کم خوابش گرفت. احساس تشنگی می‌کردم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. چشمم به محمد افتاد که به دیوار تکیه داده بود و دستش روی قفسهٔ‌سینه‌اش بود. حس کردم رنگ از رخم پرید، نکنه بیماریش.... سریع به طرفش دویدم و کنارش نشستم. چشماش بسته بود! استرس و ترسم چندبرابر شد، بازوش رو گرفتم و آروم صدا زدم: محمد، محمدجان خوبی؟ چشماشو باز کرد و سرش رو به طرفم چرخوند، لبخندی زد و چشماشو به نشونهٔ تأیید روی هم فشرد. اخم کردم و نفس عمیقی کشیدم، انگار متوجه شد باور نکردم و دلخور شدم که با مظلومیت گفت: خب عوارضه بیماریه، اینکه دیگه تقصیرِ من نیست عطیه! + درسته، ولی اگه داروهاتو سروقت بخوری عوارضش کمتر میشه دیگه.. نه؟! سرش رو پایین انداخت و حرفی نزد. - فردا با هم میریم پیش متخصص! سریع سرشو بلند کرد و گفت: نه! گره ابروهام رو کورتر کردم، با لحن آرومی ادامه داد: نمیگم نمیرم، میرم. ولی با رسول میرم! این مدت به اندازه کافی بخاطر من اذیت شدی، نمی‌خوام بیشتر از این خسته بشی! لبخندی که روی لبم نشست، اخم ابروهام رو محو کرد. + قربون دلِ مهربونت برم♡ زیر لب خدانکنه‌ای گفت و این‌بار کنجکاو پرسیدم: الان... کجات درد می‌کنه؟ - دردی حس نمی‌کنم، فقط ضعف و تنگی نفس دارم. اشک توی چشمام جمع شد و غم به دلم سرازیر، آروم لب زدم: بمیرم الهی! اخم کرد و دور از جونی گفت، نگاهی به ساعت انداخت و دوباره رو کرد به من.. - دیر وقته‌ها بانو، نمی‌خوای بخوابی؟ دستی به چشمام کشیدم و گفتم: اومدم آب بخورم، تو رو اینجوری دیدم ترسیدم یه وقت خدایی نکرده حالت بد شده باشه! حالت فکر کردن به خودش گرفت. + آممم... خب از اونجایی که من مقصر ترسیدنت بودم، به عنوان تنبیه خودم برات آب میارم! ریز خندیدم و در جواب گفتم: اوه اوه، چه تنبیه سختی! با خنده بلند شد و رفت توی آشپزخونه، چند لحظه بعد با یه لیوان آب برگشت. لیوان رو ازش گرفتم، چند جرعه خوردم و یا‌حسینی زمزمه کردم. بعد از گفتنِ شب‌بخیری به اتاق برگشتم و آروم کنار هدیه‌زهرا دراز کشیدم. موهای قشنگش رو نوازش کردم و با لبخند و عشقی مادرانه که وصف‌ناشدنی بود، بوسه‌ای روی لطافت دستش کاشتم. آروم چشمامو بستم، خیلی زود به خواب رفتم... سنگینی نگاه‌شون رو حس کردم، نفسم رو آهسته بیرون دادم و گفتم: بله، حق با شماست! ولی... به نظرِ خودتون یه ذره زیاد طول نکشیده؟ ببینید من اصولاً آدمِ صبوریم، ولی باور کنید صبر توی این موردِ استثنا واقعاً برام سخته.. - درک‌تون می‌کنم، انتظار همیشه سخته! سرمو کمی بلند کردم و مردد پرسیدم: خب حالا... تکلیفِ من چیه؟ اجازه دارم... تلفنی با خانواده‌تون صحبت کنم و... اجازهٔ.... انگار فهمیدن گفتنش برام سخته و خودشون هم خجالت کشیدن که بلند شدن، سریع ایستادم. حس کردم لبخند زدن، حق داشتن؛ دستپاچگیم واقعاً خنده‌دار بود. لبخند کم‌رنگی روی لبام نقش بست و گفتم: پس... تماس می‌گیریم! متعجب سر بلند کردن، حدس زدم تعجب‌شون از چیه که گفتم: پدرم از دوستای خیلی قدیمی پدرتون هستن. ولی خب ارتباط‌شون طوری بوده که من و شما خبر نداشتیم، البته فاصله هم در این مورد بی‌تأثیر نبوده! خودمم همین چند روز پیش خیلی اتفاقی این موضوع رو فهمیدم. مونده بودم چطور خواستمو بیان کنم، خدا به دادم رسید که بابا متوجه شد و... ادامه ندادم و مصمم‌تر گفتم: اجازه هست... تماس بگیریم؟ سرشون رو پایین انداختن و منم نگاهم رو به زمین دوختم، کمی بعد بالاخره با صدای آرومی گفتن: می‌تونید... تماس بگیرید! با‌اجازه.. منتظر جوابم نموندن و سریع دور شدن!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ظرف‌های شام رو شستم و از آشپزخونه بیرون رفتم، آروم نشستم کنار سارا.. + همسر من چطوره؟ لبخند مهربونی زد و جواب داد: شکر! مکث کرد و آروم صدام زد: رسول؟ + جان رسول؟ - میگم... وقت داری فردا... با هم بریم یه جایی؟ چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: کجا؟ سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: مطب دکتر! منتظر موندم ادامهٔ حرفش رو بگه، بالاخره گفت: اگه... اگه این آزمایش و معاینه هم... بگه که قلب بچه... مشکل داره، یعنی... یعنی واقعاً مشکل داره رسول! صداش می‌لرزید، مثل مردمک چشماش که سعی داشت ازم پنهون‌شون کنه. دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: ساراجان، این بچه سالمه! خودت گفتی دیشب خواب دیدی، گفتی به دلت افتاده بچه‌مون سالم و سلامته و هیچ مشکلی نداره! لبخندی چاشنی ادامهٔ حرفم کردم. + گفتی یه پسر کاکل به سره، یادته؟ استخاره هم کردیم خوب اومد، پس چرا انقدر خودتو اذیت می‌کنی عزیزم؟ با همون صدای لرزون گفت: دست خودم نیست، همش دلشوره دارم. دستشو فشردم و گفتم: ما همه‌چیز رو سپردیم به خدا، اون که بد ما رو نمی‌خواد! می‌خواد؟ سرش رو به نشونهٔ تأیید حرفم تکون داد، با لحنی مهربون‌تر ادامه دادم: خب دیگه، پس دلشوره نداشته باش. با لبخند چشماشو باز و بسته کرد. کمی دیگه با هم صحبت کردیم و بعد بخاطر اینکه صبح زود باید بیدار می‌شدیم خوابیدیم. - رسول، رسول‌جان بلند شو دیر میشه ها! با صدای سارا آروم پلک زدم، بالا سرم ایستاده بود. لبخند خسته‌ای زدم و نشستم سر جام، کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه‌ای کشیدم که سارا با اخم تصنعی گفت: حالا انگار کل شب رو نخوابیده! خندیدم و لبخند زد، سریع دست و صورتم رو شستم و بعد از صبحانه رفتیم آزمایشگاه.. خداروشکر به موقع رسیدیم، سلام و احوال‌پرسی مختصری کردیم و دکتر سارا رو سمت تخت معاینه راهنمایی کرد. نشستم روی صندلی و منتظر شدم. بعد از چند دقیقه دکتر صدا زد: آقای‌حسینی تشریف بیارید لطفاً! با ترس بلند شدم و کمی جلو رفتم، صورت سارا خیس از اشک بود. ترس و استرسم چند برابر شد. دکتر چرخید طرفم و با لبخند گفت: بچه‌تون کاملا سالمه، یه پسر کوچولوی سالم و شیطون! ناخودآگاه لبخند زدم و زمزمه کردم: خدایا شکرت... دکتر نفس عمیقی کشید و ادامه داد: این واقعاً یه معجزه‌ست، تبریک میگم بهتون.. خدا خیلی دوست‌تون داشته که الان هم بچه و هم مادر هر دو سالمن! با لبخند سر تکون دادم و سارا با صدای گرفته گفت: میشه... صدای قلبشو بشنویم؟ دکتر لبخند زد و جواب داد: حتماً! چند دقیقه بعد، با شنیدن تپش‌هایی که تندتند بود لبخندم عمیق‌تر شد و چشمام تَر و تار.. صدای ضربان قلب کوچولوش اون‌قدر برام آرامش‌بخش بود، که دلم می‌خواست هیچ‌وقت قطع نشه و تا همیشه بتونم بهش گوش بدم... گوشیم رو برداشتم تا با رسول تماس بگیرم، می‌دونستم این موقع صبح حتماً بیداره! بوق سوم رو که خورد صدای سرحالش توی گوشم پیچید. - سلام آقا، صبح بخیر! + سلااام آقا‌رسول، صبح شما هم بخیر.. خوبی؟ - شکر، شما حال‌تون خوبه؟ + الحمدالله، ببخشید این وقت صبح مزاحمت شدم. می‌خواستم بگم اگه سرت خلوته و وقت داری..... - آقا میونِ کلام‌تون، من همین الان براتون نوبت گرفتم. از همون دکتری که گفتم همسرم معرفی کرده، اتفاقاً خودمم می‌خواستم باهاتون تماس بگیرم بهتون اطلاع بدم. خوب شد خودتون زنگ زدید! بعد از چند ثانیه که حرفاش رو تحلیل کردم، متعجب لب زدم: رسول تو ذهن‌خونی بلدی؟ خندید و جواب داد: نه والا، چطور مگه؟ نفسی گرفتم و گفتم: هیچی، فقط... کِی می‌رسی؟ - حدوداً نیم‌ساعت دیگه! + دمت گرم، پس منتظرم. فعلا خداحافظ.. - یاعلی.. سریع آماده شدم و بعد از اینکه یه دل سیر هدیه‌زهرا رو بغل کردم و بوسیدم، گذاشتمش توی گهواره‌اش.. گهواره رو آروم تکون می‌دادم و با لبخند باهاش حرف می‌زدم. + عسلِ من، دختر خوشگلِ من! تو ماهِ منی عروسکم♡ با هر حرفم می‌خندید و دست و پا می‌زد، از ذوق کردنش خنده‌ام گرفته بود و همین باعث می‌شد بیشتر ذوق کنه و بخنده. - خوبه دیگه، پدر دختری خوب با هم خلوت کردید! مامانم که هیچی اصلا.. سرم رو به طرف عطیه چرخوندم که دست به سینه نگاه‌مون می‌کرد، خندیدم و گفتم: حسودی نداشتیما خانوم‌خانوما، اگه ایشون ماهِ شما آسمونی! پشت چشمی نازک کرد و لبخند کم‌رنگی زد. صدای زنگ موبایلم بلند شد، از جیبم درآوردم و با دیدن شمارهٔ رسول رو به عطیه گفتم: من میرم دیگه، کاری نداری؟ با لبخند جلو اومد و یقهٔ لباسم رو مرتب کرد. - به سلامت، مراقب خودت باش! لبخند زدم و گفتم: چشم، شما هم مراقب خودتون باشید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
نگاهی به هدیه‌زهرا انداختم و آروم‌تر ادامه دادم: خداحافظ دخترِبابا♥️ از عطیه هم خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم، با دیدن ماشین رسول که سر کوچه پارک بود سرعت قدم‌هام رو بیشتر کردم. نشستم توی ماشین و سلام کردم که رسول با خوشرویی جوابم رو داد و پرسید: حال‌تون خوبه؟ زخم‌تون که اذیت نمی‌کنه؟ لبخندی به نگرانی صداش زدم. + خوبم شکر، تو چطوری؟ استارت زد و با بسم‌الله حرکت کرد، توی همون حال جواب داد: از وقتی فهمیدم بچه‌ام سالمه و پسر، عالیه‌ام! با خوشحالی چرخیدم طرفش.. + به به مبارکه! شیرینیش کو آقای‌پدر؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: آقا شما هم؟! هر دو خندیدیم و در جواب گفتم: شاید من بیخیال بشم، ولی عمراً بچه‌ها وِلِت کنن! مخصوصاً دایی و شوهرعمهٔ بچه‌ات.. دوباره صدای خنده‌مون توی ماشین پیچید، پشت چراغ قرمز توقف کرد و کنجکاو پرسیدم: اسم براش انتخاب کردید؟ نفس عمیقی کشید. + والا من از همون اول گفتم اگه پسر شد بذاریم محمد، سارا میگه یزدان! ابروهام بالا پرید و لب زدم: محمد؟ احیاناً بخاطر من نیست؟ لبخند زد و جواب داد: هم بخاطر شماست، هم بخاطر علاقه‌ام به این اسم.. یادمه از بچگی اسم محمدو خیلی دوست داشتم، حتی چندبار به مامان و بابام اعتراض کردم که چرا اسم منو نذاشتید محمد یا حداقل محمدرسول؟ لبخندی روی لبام نشست، چراغ سبز شد و رسول حرکت کرد. کمی فکر کردم و گفتم: می‌تونید اسمشو بذارید محمدیزدان، نه سیخ می‌سوزه نه کباب! بعد از چند ثانیه فکر کردن، یهو با ذوق لب زد: خودشه، یادمه سعید یه بار بهم گفت سارا خیلی اسم‌های دوتایی رو دوست داره. مطمئنم خوشش میاد! زیرلب ان‌شاءاللهی گفتم و ادامه داد: ممنون آقا‌محمد، واقعاً فکرم درگیر شده بود. می‌ترسیدم با هم به اختلاف‌نظرِ بدی برسیم! لبخند زدم و چیزی نگفتم. چهل دقیقه بعد جلوی مطب بودیم، هر دو از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل.. ده دقیقه‌ای طول کشید تا نوبتم بشه، رسول با کلی اصرار همراهم اومد توی اتاق.. بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاهی، به خواست دکتر روی تخت دراز کشیدم و شروع به معاینه کرد. کارش که تموم شد آروم نشستم و پرسید: دردم داری؟ + یه وقتایی قفسه‌سینه‌ام درد می‌گیره، ضربان قلبمم نامنظم میشه. سر تکون داد و رفت طرف میزش، از تخت پایین اومدم و همراه رسول به طرف میز دکتر قدم برداشتیم و نشستیم روی صندلی‌ها.. دکتر عینکش رو روی چشماش تنظیم کرد و آزمایشاتی که توی مشهد ازم گرفته بودن رو بررسی کرد. بعد از چند دقیقه، همون‌طور که چیزی روی کاغذ می‌نوشت گفت: فعلا فقط دوز داروها رو می‌برم بالا، یک‌ماه دیگه دوباره آزمایش بدید و تشریف بیارید برای معاینهٔ مجدد.. اگر داروها تأثیری نذاشته باشن، میریم سراغ راه‌دوم! رسول کنجکاو و نگران پرسید: راه‌دوم چیه؟ ~ دیالیز! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با یادآوری فرشید، لبخندم محو شد. سریع دویدم طرف سالن و وارد شدم، امیر که تازه برگشته بود با لبخند برام دست تکون داد که برم پیشش ولی نتونستم. باید اول فرشید رو می‌دیدم! از پله‌ها بالا رفتم که یهو به یه نفر برخورد کردم، سرشو که بلند کرد خون توی رگام یخ بست! فرشید بود.. استعفانامه رو نوشتم و زیرش رو امضا کردم، توی پاکت گذاشتمش و رفتم اتاق آقای‌عبدی.. در زدم و بعد از شنیدن بفرماییدشون وارد شدم. سر به زیر سلامی کردم و جوابم رو دادن، جلوتر رفتم و پاکت رو روی میزشون گذاشتم. سر بلند کردن و پرسیدن: این چیه؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هم جدی باشم و هم مسلط به خودم.. + استعفانامه‌ست! لحن‌شون مثل حالت صورت‌شون متعجب شد. - چی؟ سرم بیشتر به پایین خم شد. + من... دیگه نمی‌تونم اینجا کار کنم، می‌خوام برم شهر خودمون! بلند شدن و پرسیدن: چی باعث شده همچین تصمیمی بگیری؟ حرفای داوود دوباره یادآوری شد برام، بغضم رو به سختی قورت دادم و حرفی نزدم که این‌بار بعد از نفسی عمیق پرسیدن: محمد می‌دونه؟ با صدایی که از ته چاه درمیومد جواب دادم: نه، هنوز بهش نگفتم. اگه میشه... خودتون بهش بگید! با‌اجازه.. منتظر جواب‌شون نموندم و از اتاق بیرون اومدم، سرم پایین بود و آروم راه می‌رفتم که یهو به یه نفر برخورد کردم، داوود بود که با چشم‌هایی ترسیده و نگران بهم نگاه می‌کرد. لبخند تلخی زدم، خواست بغلم کنه که قدمی عقب رفتم و گفتم: درخواستت... انجام شد... داداش‌کوچیکه! از کنارش رد شدم و رفتم پایین... چشمامو محکم روی هم فشردم و سرم رو پایین انداختم. امیدوار بودم زودتر تموم بشه، ولی با این حساب تازه داشت شروع می‌شد! رسول با اینکه سعی داشت خودش رو آروم نشون بده، اما استرس از حرفا و صداش می‌بارید. بعد از توصیه‌های دکتر از مطب زدیم بیرون، داروها رو از داروخانه‌ای که همون نزدیکی بود گرفتیم و سوار ماشین شدیم که صدای زنگ گوشیم بلند شد! بی‌حوصله از جیب کاپشنم درش آوردم و بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم. + بله؟ - سلام آقا.. صدای داوود بود، لبخند کم‌رنگی زدم و با لحنی که سعی می‌کردم سرحال باشه گفتم: سلام داوودجان، خوبی؟ - ممنون، شما خوبین؟ + شکرخدا، کاری داشتی؟ مکث کرد، با لحن مشکوکی گفتم: چیزی شده؟ بالاخره بعد از چند ثانیه جواب داد: آقا لطفاً بیاین سایت، خیلی واجبه! منتظرتونم... تا اومدم حرفی بزنم قطع کرد! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه باز با فرشید بحثش شده؟ - آقا خوبین؟ با صدای رسول به خودم اومدم، نفسی گرفتم و گفتم: رسول برو سایت! چشماش گرد شد. - الان؟ چرا؟ چشم غره‌ای بهش رفتم که نفسش رو با حرص بیرون داد و چشمی زیر لب زمزمه کرد. بالاخره بعد از چهل‌دقیقه رسیدیم، رسول ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و پیاده شدیم. با ورودمون، بچه‌ها اومدن طرف‌مون و خیلی گرم و ذوق‌زده سلام و احوال‌پرسی کردن. همه به جز فرشید! داوود هم خیلی سرحال نبود. کناری کشیدمش و گفتم: فرشید کجاست؟ نگاه غمگینی بهم انداخت و با بغض گفت: آقا من یه غلطی کردم، یه حرفی زدم که نباید می‌زدم. + باز بحث کردین با هم؟ جوابی نداد، با کلافگی دستی لای موهام کشیدم و گفتم: از اول برام تعریف کن! سرش رو پایین انداخت و با همون بغض شروع کرد به حرف زدن... هر چی بیشتر می‌گفت، کمتر باور می‌کردم! حرفاش که تموم شد سرش رو بلند کرد و بدون اینکه مستقیم به چشمام نگاه کنه لب زد: آقا مرگِ داوود نذارید بره، من واقعاً پشیمونم.. دیروز حالم بد بود نفهمیدم چی گفتم. توروخدا! با صدایی که سعی می‌کردم آروم باشه پرسیدم: الان فرشید کجاست؟ - اتاق آقای‌عبدی، داره پیگیر کاراش میشه. با اخمی که بین ابروهام نشسته بود، سر تکون دادم و رفتم بالا.. مقابل اتاق آقای‌عبدی که رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم! تقه‌ای به در زدم، صداشون به گوشم رسید. - بیا تو! در رو باز کردم و وارد شدم، بعد از بستن در جلو رفتم و سلام کردم. آقای‌عبدی با خوشرویی جوابم رو دادن و فرشید هم آروم سلام کرد. بعدم بااجازه‌ای گفت و سریع از اتاق بیرون رفت. - بشین محمد.. بخاطر سرگیجه و دردی که دوباره داشت شروع می‌شد بدون مخالفت روی نزدیک‌ترین صندلی به میزشون نشستم و گفتم: آقا راسته که فرشید می‌خواد استعفا بده؟ ابرویی بالا دادن و پرسیدن: تو از کجا می‌دونی؟ + داوود بهم گفت، راسته؟ نفسی گرفتن و سر تکون دادن، ضربان قلبم بالا رفت! چشمامو محکم باز و بسته کردم و گفتم: با درخواستش موافقت شده؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
- تازه همین دیروز نامه‌اش رو بهم تحویل داد، خودت که می‌دونی... یه مراحلی داره که باید طی بشه! سری تکون دادم، انگار فهمیدن خیلی کلافه‌ام که گفتن: محمدجان، هنوز اتفاقی نیفتاده که! باهاش حرف بزن. لبخند محوی زدن و ادامه دادن: این بچه‌هایی که من دیدم، روی حرف تو حرف نمی‌زنن! لبخندی تصنعی زدم و چشمی گفتم، چیزی یادم افتاد و پرسیدم: راستی! جواد کجاست؟ شنیدم کارشناس پرونده بوده. - درست شنیدی، عملاً کارش تموم شده بود. پیش پای تو رفت. زیاد از اینجا بودن خوشحال نبود. احتمالش هست درخواست بده برگرده بجنورد! سکوت کردم، بعد از گذشت چند لحظه بلند شدم و گفتم: بااجازه‌تون من برم، فقط... می‌تونم برگردم اتاقم؟ لبخند زدن و گفتن: البته، موفق باشی! تشکری کردم و از اتاق بیرون رفتم، به در اتاق خودم که رسیدم یه لحظه ایستادم. بسم‌الله گفتم و دستم روی دستگیره در نشست. بعد از چند ثانیه در باز شد و وارد شدم. آروم آروم به میز نزدیک شدم و روی صندلی نشستم. همه‌چیز سر جای خودش مرتب چیده شده بود، لبخند رضایت‌بخشی روی لبام نقش بست که با یادآوری ماجرای استعفای فرشید خیلی زود از بین رفت. تلفن رو برداشتم و تماس گرفتم، چند لحظه بعد صدای گرفتهٔ فرشید توی گوشم پیچید. - جانم آقا؟ + همین الان بیا اتاقِ من! منتظر جوابش نموندم و قطع کردم، چند دقیقه بعد جلوی در بود. اشاره کردم بیاد داخل.. سر به زیر وارد شد و در رو بست، چند قدم جلو اومد و بعد آروم سرش رو بلند کرد. - جانم؟ + بشین! - راحتم آقا... تیر کشیدنِ بدموقع کتفم باعث شد اخم کنم و عصبی بشم. + من ناراحتم آقای‌رستمی، بشین! متعجب از تند شدن لحنم، جلوتر اومد و روی صندلی نشست. نگاهم رو به چشماش دوختم. + شنیدم می‌خوای استعفا بدی! وقتی دید سکوت کردم گفت: فرشید حالت خوبه؟ واقعاً می‌خوای بری؟ می‌خوای ما رو تنها بذاری آقای‌بامعرفت؟ بغض دوباره مهمونِ گلوم شد و مانعی برای حرف زدنم.. هر طور که بود همون‌طور سر به زیر و با کم‌ترین صدای ممکن لب زدم: من... بخاطر شما... می‌خوام برم، وگرنه... خودتون می‌دونید... جونم به جونِ... تک‌تک‌تون بسته‌ست! از پشت میز کنار اومد و رو به روم نشست. - بخاطر خودمون می‌خوای از خودمون بگذری؟ اونم وقتی که هیچ‌کدوم‌مون راضی به رفتنت نیستیم؟! آره فرشید؟ دیگه نمی‌تونستم اون فضا رو تحمل کنم، به سختی گفتم: آقا میشه برم؟ - کجا بری؟ از وقتی مرخص شدم ندیدمت. هر چند توی بیمارستان هم خیلی افتخار نمی‌دادی جلوی چشمم باشی؛ ولی الان می‌خوام خوب نگاهت کنم، بغلت کنم که قشنگ دلتنگیم رفع بشه! لبم رو محکم گاز گرفتم و چشمام رو بستم که باعث شد قطرهٔ اشکی روی گونم بریزه. آقا‌محمد بلند شد و جلوتر اومد و کنارم ایستاد، گرمی دستش که روی شونه‌ام نشست سرم رو بلند کردم. با دیدن چشمای خیسم، لبخند تلخی زد و گفت: نبینم سرت پایین باشه و اشک بریزی خوشگلِ اکیپ، افتخار بده بذار چهره‌ات رو ببینم! نتونستم طاقت بیارم که بغضم شکست و اشکام جاری شد، بلند شدم و خودم رو توی آغوشش رها کردم. - عه عه... فرشید بچه شدی؟ میون گریه تلخ خندیدم و با صدای لرزونی گفتم: خیلی دوست دارم آقای‌فرمانده، حلالم کن داداش! گرمی دستش این‌بار نوازش‌وار روی کمرم کشیده شد. - منم دوست دارم، البته خب حق داشتی! شاید اگه منم بودم.... ازش جدا شدم و فوری گفتم: نه، شما هیچ‌وقت به ماها شک نمی‌کنی! ولی منه نامرد.... - تو نامرد نیستی فرشید، خیلی هم بامعرفتی! اگه نامرد بودی بخاطر درخواست استعفات ناراحت نمی‌شدم هیچ، خودم یه کاری می‌کردم زودتر مراحلش طی بشه و از اینجا بری! لبخند پررنگی زدم و آروم زمزمه کردم: خیلی مردی آقا‌محمد، خیلی... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: آرامِش اَست، ؏ـاقبت ِ اضطرابٓ‌ھا(:✨ «صائب تبریزی» منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" به سرم زد تلافی شوخی‌های بیمارستان رو بکنم که ازش فاصله گرفتم و سر به زیر و آروم گفتم: ممنون آقا، ولی... ولی من ترجیح می‌دم برم! اخم غلیظی کرد که باعث شد لبم رو گاز بگیرم تا یه وقت خنده‌ام نگیره. - فرشید مشکلت چیز دیگه‌ست؟ اراک خبریه من نمی‌دونم؟ این‌بار من هم اخم کردم. + نه، اما اون حسی که باید رو ندارم! نفسی عمیق و حرصی کشید، دستش لای موهاش رفت و از کلافگی همه‌شون رو بهم ریخت. چند لحظه بعد چرخید طرفم و گفت: دو سه روز برو مرخصی، خوب فکر کن! بعد اگه تصمیمت قطعی بود، برگه رو بده منم امضا کنم که کارات زودتر راه بی‌افته.. ولی فرشید، این کارت بچه‌بازیِ محضه! نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده، نگاهش رنگ تعجب گرفت. فهمید سر کارش گذاشتم، دوباره اخم کرد و انگشتش رو به نشونهٔ تهدید بالا آورد که دوباره خندیدم. لبخند خیلی محوی زد و زیرلب لااله‌الاالله گفت. با احتیاط جلو رفتم و بغلش کردم، بوسه‌ای روی شونه‌اش کاشتم و گفتم: ببخشید آقا، شیطون رفت توی جلدم! خنده‌ای کرد و ضربهٔ آرومی به کمرم زد. - برو پسر، برو به کارت برس! چشمی گفتم و ازش جدا شدم، رفتم طرف در.. لحظهٔ آخر چرخیدم سمتش، روی صندلی نشسته بود. آروم صدا زدم: آقا‌محمد؟ سرش رو بلند کرد و گفت: جانم؟ لبخند زدم و گفتم: جان‌تون سلامت، ممنون که هستین(: جوابش لبخند ریزی بود، از اتاق بیرون رفتم که داوود رو مقابلم دیدم! محکم بغلم کرد و با بغض گفت: ببخشید داداش، غلط کردم! توروخدا نرو... نفسی گرفتم و ضربهٔ آرومی به کمرش زدم. + بغض نکن، نمیرم داداش‌کوچیکه.. می‌مونم ورِ دلِ خودتون! خوبه؟ خندید و خداروشکری گفت، از خودم جداش کردم و هر دو رفتیم پایین... نگاهی به ساعتم انداختم، نزدیکِ یک نصف‌شب بود! انقدر درگیر کار شدم که اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت. کش و قوسی به بدنم دادم و سیستم رو خاموش کردم، بعد از برداشتن کاپشن از اتاق بیرون رفتم. کسی از بچه‌ها رو ندیدم، بهتر بود مزاحم بچه‌ها نشم و حداقل یه مسیری رو پیاده برم. از سایت زدم بیرون و از کوچه خارج شدم. راهم رو طرف خیابون کج کردم که این موقع شب خیلی خلوت بود. یهو صدای بوق از پشت سرم اومد، تا به خودم بیام یه ماشین پیچید جلوم! ناخودآگاه قدمی عقب رفتم، دو نفر با تیپ سر تا مشکی از ماشین پیاده شدن! صورت‌هاشون پوشیده بود. همین که خواستم فرار کنم دستام رو محکم گرفتن که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و پام بدجور پیچ بخوره! به زور کشوندم و پرتم کردن توی ماشین... اومدم داد بزنم که دست یکی‌شون روی دهنم نشست و چاقوش زیر گلوم! - هیس، صدات در بیار شاهرگتو زدم! راه افتادن... منو انداخته بودن وسط‌شون؛ اونی که سمت راستم بود شروع کرد به گشتن کیفم. همه‌ی وسایل رو که خالی کرد رو به بقیه‌شون گفت: نیست! سمت چپی دستش رو از روی دهنم برداشت و چاقو رو بیشتر فشار داد و با عصبانیت گفت: کجاست؟ + چی؟ - همون فلش نقره‌ای، با یه آویز مسی... همون که از وسایل سروش پیدا کردی! + من خبر ندارم! پوزخند صدا داری زد. - ندیده بودم دزد بزنه به شاه‌دزد... با اخم گفتم: چی میگی؟ راننده زد بغل و گفت: حرف نمی‌زنی نه؟ به حرفت میاریم! در رو باز کردن و کشوندنم بیرون، نفهمیدم چقدر... امّا تا وقتی خودشون خسته شدن زدن! بالاخره اونی که چاقو داشت داد زد: گندت بزنن سروششش، انگار واقعاً اشتباه گرفتیمش! بس کنید می‌میره شر می‌شه! ببریم بندازیمش همون خراب شده‌ای که آوردیمش. دوباره انداختنم توی ماشین و حرکت کردن، سرفه‌ام گرفته بود. نمی‌دونم چقدر گذشت که ماشین ایستاد و پرتم کردن پایین، بعدم گازشو گرفتن و رفتن! به زور خودمو روی زمین کشیدم، تمام بدنم درد می‌کرد و بیشتر از همه پام بود که هر لحظه دردش شدت می‌گرفت. دستام رو تکیه‌گاه کردم و به سختی ایستادم، سرگیجه داشتم. قبل از اینکه بی‌افتم دستم رو به تیر چراغ برق تکیه دادم، دست دیگه‌ام رو روی پیشونیم گذاشتم و چشمامو بستم. خیس شدن دستم نشون از زخمی شدن سرم می‌داد. انگار گوشهٔ ابروم زخم شده بود. به هر سختی که بود، لنگان لنگان و با تکیه به دیوار خودم رو به کوچهٔ سایت رسوندم. شدت سرفه‌هام و درد پام بیشتر شده بود. وارد سالن که شدم، غیر از رسول و احمد کسی به چشمم نخورد. دستم روی پهلوم بود و دست دیگه‌ام رو به دیوار تکیه داده بودم تا مانع از افتادنم بشم. با صدایی که از ته چاه شنیده می‌شد لب زدم: ر..رسول! به طرفم چرخیدن، برگه‌هایی که دست رسول بود روی زمین ریخت و رنگش پرید. یا‌حسین بلندی گفت و دوید طرفم، زانوهام سست شدن و داشتم می‌افتادم که رسول بازوهام رو گرفت و مانع شد.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
احمد هم به کمکش اومد. رفتیم طرف بهداری، از شانس خوبم بود که علی هنوز توی سایت بود. با دیدن حال و روزم رو کرد به رسول و ترسیده و متعجب پرسید: چی شده؟ رسول با استرس جواب داد: نمی‌دونم، من توی نمازخونه بودم. بعد از استراحت برگشتم سر میزم، یهو اینجوری اومد توی سایت! علی بلند شد و به طرفم اومد، زیر بازوم رو گرفت و آروم کشوندم طرف تخت گوشهٔ اتاق... به کمکش روی تخت دراز کشیدم. رسول از احمد خواست فعلا به کسی چیزی نگه، بعد از رفتنش اومد سمت‌مون.. دستم رو محکم گرفت و خواست حرفی بزنه که علی زودتر گفت: وقت هست، بذار یه ذره حالش جا بیاد بعد.. نگاهش به چهره بهم ریخته‌اش افتاد و ادامه داد: خودتم رنگت پریده! فعلا بیرون باش، کارم تموم شد صدات می‌زنم. خب؟ رسول بی‌حرف سر تکون داد و کمی از تخت فاصله گرفت، بعد از رفتنش نگاه آشفتهٔ علی توی صورتم اومد. با پنس، یه تیکه پنبه که آغشته به بتادین بود رو برداشت و روی زخم گوشهٔ ابروم کشید. چهره‌ام از درد در هم شد و چشمامو بستم، صدای آروم علی به گوشم رسید. - خدا خیلی بهت رحم کرده، اگه یه ذره پایین‌تر بود چشمت آسیب می‌دید! آروم پلک زدم و گفتم: پانسمان نکن، چسب زخم بزن. دست از کار کشید و اخم کرد. - من دکترم یا جنابعالی؟ اگه عفونت کنه چی؟ + علی فردا میرم خونه، عطیه ببینه نگران میشه! لطفاً... نفسش رو کلافه بیرون داد و بعد از ضدعفونی زخم و چندتا بخیه ریز طبق خواسته‌ام چسب زد. بعد از رسیدگی به باقیه زخم‌ها، تازه یاد درد پام افتادم و به علی نگاه کردم. - چیزی شده؟ + وقتی گرفتنم، مچ پام بدجوری پیچ خورد! الانم خیلی درد می‌کنه. کنجکاو پاچه شلوارم رو کمی بالا زد، چشماش گرد شد و گفت: خیلی کبود شده، باید پانسمانش کنم. رفت طرف میزش و چند لحظه بعد با یه پماد برگشت. کمی از پماد رو به پام زد و گفت: این بهترش می‌کنه! بعد از پانسمان برام سرم وصل کرد، نگاهش روی صورتم بود. آروم پرسیدم: چیه؟ - گونه‌ات هم مثل پهلوت کبود شده! دستم رو روی صورتم گذاشتم و گفتم: خیلی بد شده یعنی؟ رفت طرف یخچال کوچیک گوشه اتاق و گفت: یه کم ورم داره، یخ که بذاری روش بهتر میشه. یه کیسه یخ از فریزر درآورد و دوباره برگشت، لبهٔ تخت نشست و کیسه یخ رو روی گونه‌ام گذاشت. دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: نگران نباش دیگه داداش، الان خوبم! لبخند تصنعی زد و سر تکون داد. - برم رسول رو صدا کنم، بنده‌خدا خیلی نگران بود! منتظر جوابم نموند و بیرون رفت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
﷽ تقدیم به تمام دریادلان و دلاورمردان ِ ایران‌زمین👀🇮🇷! " دعای شهادت♥️ " امروز عملیات بود، برعکس همیشه خیلی استرس داشتم. تازه یک ماه از ازدواجم با فاطمه می‌گذشت. اصلا از مرگ نمی‌ترسیدم، شهادت برام افتخار بود! اما اگه بلایی سرم میومد، خانواده‌ام، به خصوص فاطمه و مامانم دق می‌کردن و من از همین می‌ترسیدم. رفتم نمازخونه تا دو رکعت نماز بخونم، بلکه دلم آروم بشه. اینو آقا‌محمد بهمون یاد داده بود. همیشه می‌گفت: اگه گره‌ای به کارتون افتاده بود یا نگران بودید و استرس داشتید، با خدا خلوت کنید و دورکعت نماز بخونید. خیلی آروم میشید. خودش هم همیشه همین کار رو می‌کرد. منم چندباری امتحان کرده بودم، واقعاً جواب می‌داد و سبک می‌شدم. به نمازخونه که رسیدم، آقامحمد هم اونجا بود و داشت نماز می‌خوند. دست به سینه به در تکیه دادم و محو تماشاش شدم، خیلی آروم و با آرامش نماز می‌خوند! اون‌قدر که دوست داشتم ساعت‌ها بایستم و نمازخوندنش رو تماشا کنم. متوجهٔ طولانی بودن قنوتش شدم، شونه‌هاش می‌لرزید. داشت گریه می‌کرد! نمی‌تونستم بفهمم چی میگه. فقط همین یه جمله رو شنیدم که با سوز و آه و حسرت خاصی گفت. - اللهم‌ارزقنا‌الشهادة‌فی‌سبیلک:) بعد از تموم شدن نمازش، به سجده رفت. سجده‌اش هم مثل قنوتش خیلی طول کشید. لرزش دوبارهٔ شونه‌هاش نشون از دوباره شکستنِ دلش می‌داد. بعد از چند دقیقه، سر از سجده برداشت. به سمتش رفتم و پشت سرش ایستادم‌. + سلام آقا‌محمد، قبول باشه. اشکاشو پاک کرد و چرخید سمتم، چشماش سرخ بودن و صداش گرفته بود‌. اما با این حال، لبخند محوی روی لباش بود. - سلام داوودجان، قبول حق باشه. آروم کنارش نشستم، نگاهم به تسبیح توی دستش افتاد و لبخند پر رنگی زدم. + چه تسبیح قشنگیه! به تسبیح فیروزهٔ توی دستش نگاه کرد و لبخندش پررنگ شد. - حیف که یادگاریِ عطیه‌خانمه، وگرنه قابلت رو نداشت. سریع گفتم: نه آقا، این توی دستای شما قشنگه✨ بعد از کمی این پا اون پا کردن ادامه دادم: ببخشید، می‌تونم یه سوال بپرسم؟ - بفرما.. + چرا گریه می‌کردید؟ آهی کشید، لبخندش رنگِ تلخی و حسرت گرفت. - خب راستش، چند وقته دلم بدجور هواشو کرده! چینی به پیشونیم دادم و کنجکاو پرسیدم: هوای چی آقا؟ - شهادت! بغضم گرفت. + آقا این‌جوری نگید توروخدا.. اگه شما برید، عطیه‌خانم، مادرتون، من و بچه‌ها نابود میشیم💔 اخم ریز و تصنعی کرد. - یعنی تو دلت نمی‌خواد من به آرزوم برسم؟ + چرا آقا، معلومه! شهادت خیلی قشنگه، ولی... ولی ما بدون شما نمی‌تونیم! گرمی دستش روی شونه‌ام نشست. - می‌تونید داوود، می‌تونید. فقط از یه چیزی می‌ترسم! + چی آقا؟ - اینکه بعد از من، چی سرِ عطیه و مادرم میاد! آخه... اونا خیلی به من وابسته‌ان، وابسته و شدیداً احساساتی! دستم رو توی دستش گرفت و به چشمام خیره شد. - داوود می‌خوام یه قولی بهم بدی! + چه قولی آقا؟ - قول بده بعد از من، هوایِ عطیه و مادرم رو داشته باشی! + آخه... با دیدن چشمای منتظرش حرفم رو عوض کردم. + چشم، خیال‌تون راحت. مثلِ خواهر و مادر خودم مراقب‌شونم! لبخندش دوباره جون گرفت. - ممنونم داوودجان! + خواهش می‌کنم آقا، وظیفه‌ست. همدیگه رو بغل کردیم و بوسه‌ای وسط پیشونیم کاشت. با صدای رسول، هر دو به عقب برگشتیم. ~ آقامحمد، داوودجان، آقای‌عبدی گفتن زودتر حرکت کنیم‌! نباید از مرز خارج بشن. سریع نمازم رو خوندم‌. بعد از نماز، هر سه‌تامون از نمازخونه بیرون رفتیم. سوار ماشین‌ها و موتورها شدیم و راه افتادیم به سمت موقعیت. به محض رسیدن‌مون صدای تیراندازی اومد و عملیات رسماً آغاز شد. یه لحظه نگاهم افتاد به پشت‌بوم، یه نفر درست قلبم رو نشونه گرفته بود! صدای یاحسین محمد به گوشم رسید و تا به خودم بجنبم صدای شلیک گلوله بلند شد! افتادم زمین، اما تیر نخورده بودم. نگاهم رو به اطراف چرخوندم، محمد رو دیدم که کنارم روی زمین افتاده بود و داشت به سختی نفس می‌کشید! تیر خورده بود به قلبش(:💔 خودش رو سپر بلای من کرده بود! ای‌کاش من می‌مردم و نمی‌دیدم فرمانده‌ام، رفیقم، برادرم با اون حال روی زمین افتاده.. سریع رفتم کنارش و بغلش کردم، موهاش رو نوازش کردم و با صدای لرزون گفتم: آخه... آخه چرا این کارو کردی؟ نفس نفس می‌زد، به سختی و بریده بریده گفت: دیدی داوود...‌ دیدی... دارم... به آرزوم... می‌رسم؟ بغضم شکست و اشکام جاری شد. + آقا نگید توروخدا! - داوود... + جانم آقا؟ لبخند تلخ و بی‌جونی زد. - د..دیگه بهم... نگو آقا، بگو... داداش! لبم رو محکم گاز گرفتم که شاید مانع هق هق بلندم بشم. + جانم داداش؟ - به عطیه و... مادرم بگو... خیلی... دوست‌شون... دارم♥️ بگو... حلالم کنن! دیوونه شده بودم، فقط داد می‌زدم و گریه می‌کردم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ تقدیم به تمام دریادلان و دلاورمردان ِ ایران‌زمین👀🇮🇷! " دعای شهادت♥️ " #داوود امروز عملیات بود،
بچه‌ها هم حال خوشی نداشتن. برای چندمین‌بار فریاد زدم: پس چی شد این آمبولانس؟ - داوود؟ + جانِ دلم؟ - کمک کن... بشینم. + داداشم تیر خورده به قلبت، این‌طوری بیشتر اذیت میشی! نفسی گرفت و سعی کرد خودش رو بالا بکشه. - داوود..جان! لطفاً... کمکم کن... بشینم، آقا امام‌حسین... جلوم هستن! زشته من... جلوی مولام... دراز بکشم:) داشتم دق می‌کردم.. کمکش کردم و به سختی نشست. خیلی درد می‌کشید، اما به روی خودش نمی‌آورد. دلم داشت آتیش می‌گرفت براش💔 دست خونیش رو روی سینه‌اش گذاشت و آروم زمزمه کرد: اسلام‌علیک..یا..اباعبدالله‌الحسین! لبخند محوی زد و آروم چشماش رو بست. نفسم رفت! فریاد زدم: محمدددددد! چشماتو باز کننننن، توروخدااااا چشماتو باز کن داداشمممم.. چشماتو باز کن فرماندههههه، چشماتو باز کن رفیققققق! بی‌فایده بود. آره، به آرزوش رسیده بود.. خدا خیلی قشنگ خریدش! خیلی قشنگ:) به یاد همهٔ شهدای این خاک، به ویژه شهدای گمنام و مظلوم ِ امنیت و خانواده‌هایشان✨ - ما زنده زِ خون شهدائیم، خوش است. تا یاد کنیم از شهدا با صلوات! ✍🏻به قلم: م. اسکینی
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با حس نوازش شدن موهام، آروم چشمام رو باز کردم، رسول کنارم نشسته بود. لبخند کم‌جونی زدم، متوجه بیدار بودنم شد که سعی کرد خودش رو عادی و سرحال نشون بده. - بهترین؟ سر تکون دادم، زیر لب خداروشکری زمزمه کرد و گفت: وقتی رسیدید حال‌تون خوب نبود، علی‌آقا نذاشت ازتون بپرسم. مکث کرد و پرسید: چه اتفاقی براتون افتاد؟ نفس عمیقی کشیدم. + از سایت زدم بیرون، کنار خیابون راه می‌رفتم که یهو یه ماشین پیچید جلوم! دو نفر پیاده شدن و منو به زور سوار ماشین کردن. دنبال یه فلش بودن! کیفم رو گشتن و وقتی پیداش نکردن از خودم پرسیدن. منم گفتم نمی‌دونم. راننده عصبی شد و ماشین رو نگه داشت، بعدم پیاده‌ام کردن و شروع کردن زدنم... رسول چشماشو محکم روی هم فشرد و اخم کرد، رگ‌های پیشونیش برجسته شده بودن! ترجیح دادم کمی مکث کنم، بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و با صدای دورگه‌ای پرسید: بعدش چی شد؟ + هیچی دیگه، ازم ناامید شدن. دوباره مجبورم کردن سوار ماشین بشم، کنار همون خیابونی که گرفته بودنم انداختنم پایین و رفتن. - چهره‌شون رو ندیدید؟ + نه، صورت‌هاشون پوشیده بود! ولی فکر کنم از طرف یه سروش نامی بودن. اشتباه اومده بودن سراغِ من! - از کجا می‌دونید اشتباه اومدن سراغ‌تون؟ + یکی‌شون اعتراف کرد که اشتباه گرفتن. البته خب ممکنه الکی گفته باشه که من گیج بشم. نفس عمیقی کشید و گفت: پلاک ماشینه رو یادتون نیست؟ کمی به مغزم فشار آوردم، جز مدل و رنگ ماشین چیز دیگه‌ای به خاطر نداشتم. ناامید سر تکون دادم. + نه، فقط یادمه یه 405 سفید بود! دستی توی موهاش کشید. - فعلا استراحت کنید، علی‌آقا قبل از رفتن سفارش کرد خیلی به پاتون فشار نیارید! سری تکون دادم، چند لحظه بعد امیر و آقای‌عبدی وارد اتاق شدن. رسول ایستاد و خواستم بشینم که فشار دست آقای‌عبدی روی شونه‌ام مانع شد. زیر لب ببخشیدی گفتم و سرم رو پایین انداختم. صدای آروم آقای‌عبدی به گوشم خورد. ~ حالت بهتره؟ سرم رو بلند کردم و گفتم: بله آقا، خوبم خداروشکر! نیم‌نگاه دلخوری به رسول انداختم که گفت: به جونِ خودم از دهنم پرید، امیرم توی اتاق‌شون بود فهمید. هیچ‌کسِ دیگه‌ای خبر نداره! امیر با نگرانی جلوتر اومد و دستم رو گرفت و گفت: آقا اگه فکر می‌کنید نیازه بریم بیمارستان! لبخندی زدم و گفتم: خوبم امیرجان، نگران نباش. نفسی گرفت و سر تکون داد. چند دقیقه که گذشت، آقای‌عبدی رفتن اتاق‌شون و رسول هم رفت تا به کاراش برسه. امیر روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: راستی آقا، قراره فردا برم مأموریت! ابروهام بالا پرید و متعجب لب زدم: چرا انقدر بی‌خبر؟ لبخند کم‌رنگی زد و سرش رو پایین انداخت. - یهویی شد، فقط می‌خواستم بگم... حلالم کنید! اخم کردم و دستش رو فشردم که باعث شد سرش رو بلند کنه. + این چه حرفیه می‌زنی؟ زود میری و برمی‌گردی، سالم و سلامت! لبخند ریزی زد. - آخه... مامانم یه خوابی دیده که... ادامه نداد، بعد از چند ثانیه برای عوض کردن بحث گفت: رسول می‌گفت علی‌آقا گفته پاتون در رفته، آره؟ + چیزیم نیست، خوب میشم. فقط... می‌تونی منو برسونی خونه؟ - مطمئنید می‌تونید برید خونه؟ سری تکون دادم، کمکم کرد بشینم و کاپشنم رو بپوشم. دستم رو گرفت و با احتیاط از تخت پایین اومدم. زخم کتفم تیر می‌کشید و پام بدتر از اون! نفس عمیقی کشیدم، امیر انگار متوجهٔ حالم شد که گفت: توی ماشین مسکن دارم آقا... لبخندی زدم، قبل از اینکه توجه کسی بهمون جلب بشه سریع وارد پارکینگ شدیم و نشستم توی ماشین.. امیر هم پشت فرمون نشست و با بسم‌الله حرکت کرد. از توی آینهٔ ماشین خودم رو برانداز کردم، خداروشکر اثر زیادی از کبودی روی گونه‌ام نبود. بالاخره رسیدیم، از امیر تشکر کردم و بعد از کلی توصیه پیاده شدم. ماشین امیر که از کوچه خارج شد، به خونه نزدیک‌تر شدم. خوشبختانه دردم کمتر شده بود و لنگ نمی‌زدم. هر چند هنوز بدنم کوفته بود. خمیازه‌ای کشیدم و زنگ در رو زدم. انقدر خسته بودم که حتی نتونستم کلید بندازم! شک داشتم این موقع شب عطیه در رو باز کنه، کمی که گذشت صدای عزیز اومد که آروم پرسید: کیه؟ وقتی خیالش راحت شد منم، در رو باز کرد و با خوشحالی گفت: به‌به، خوش اومدی پسرم! چرا بی‌خبر؟ لبخندی به روش زدم. - سلام عزیز! + سلام به روی ماهت.. - کارام تموم شد، گفتم بیام در آغوش خانواده.. + خوش اومدی مادر، بیا داخل سرده هوا! با عطیه داشتیم نمازشب می‌خوندیم، ذکر خیرت بود. ریز خندیدم و وارد حیاط شدم. نگاه پر حسرتم رو به چشمای بستهٔ هدیه‌زهرا دوخته بودم و مثل بچه‌های کوچیک منتظر بودم بیدار بشه، عطیه با خنده گفت: تازه خوابیده آقاااا، حالا حالاها بیدار نمیشه! بیا یه چایی بخور خستگیت در بره.