﷽
تقدیم به تمام دریادلان و دلاورمردان ِ ایرانزمین👀🇮🇷!
" دعای شهادت♥️ "
#داوود
امروز عملیات بود، برعکس همیشه خیلی استرس داشتم. تازه یک ماه از ازدواجم با فاطمه میگذشت.
اصلا از مرگ نمیترسیدم، شهادت برام افتخار بود!
اما اگه بلایی سرم میومد، خانوادهام، به خصوص فاطمه و مامانم دق میکردن و من از همین میترسیدم.
رفتم نمازخونه تا دو رکعت نماز بخونم، بلکه دلم آروم بشه.
اینو آقامحمد بهمون یاد داده بود. همیشه میگفت: اگه گرهای به کارتون افتاده بود یا نگران بودید و استرس داشتید، با خدا خلوت کنید و دورکعت نماز بخونید. خیلی آروم میشید.
خودش هم همیشه همین کار رو میکرد. منم چندباری امتحان کرده بودم، واقعاً جواب میداد و سبک میشدم.
به نمازخونه که رسیدم، آقامحمد هم اونجا بود و داشت نماز میخوند.
دست به سینه به در تکیه دادم و محو تماشاش شدم، خیلی آروم و با آرامش نماز میخوند! اونقدر که دوست داشتم ساعتها بایستم و نمازخوندنش رو تماشا کنم.
متوجهٔ طولانی بودن قنوتش شدم، شونههاش میلرزید. داشت گریه میکرد! نمیتونستم بفهمم چی میگه.
فقط همین یه جمله رو شنیدم که با سوز و آه و حسرت خاصی گفت.
- اللهمارزقناالشهادةفیسبیلک:)
بعد از تموم شدن نمازش، به سجده رفت. سجدهاش هم مثل قنوتش خیلی طول کشید. لرزش دوبارهٔ شونههاش نشون از دوباره شکستنِ دلش میداد.
بعد از چند دقیقه، سر از سجده برداشت.
به سمتش رفتم و پشت سرش ایستادم.
+ سلام آقامحمد، قبول باشه.
اشکاشو پاک کرد و چرخید سمتم، چشماش سرخ بودن و صداش گرفته بود. اما با این حال، لبخند محوی روی لباش بود.
- سلام داوودجان، قبول حق باشه.
آروم کنارش نشستم، نگاهم به تسبیح توی دستش افتاد و لبخند پر رنگی زدم.
+ چه تسبیح قشنگیه!
به تسبیح فیروزهٔ توی دستش نگاه کرد و لبخندش پررنگ شد.
- حیف که یادگاریِ عطیهخانمه، وگرنه قابلت رو نداشت.
سریع گفتم: نه آقا، این توی دستای شما قشنگه✨
بعد از کمی این پا اون پا کردن ادامه دادم: ببخشید، میتونم یه سوال بپرسم؟
- بفرما..
+ چرا گریه میکردید؟
آهی کشید، لبخندش رنگِ تلخی و حسرت گرفت.
- خب راستش، چند وقته دلم بدجور هواشو کرده!
چینی به پیشونیم دادم و کنجکاو پرسیدم: هوای چی آقا؟
- شهادت!
بغضم گرفت.
+ آقا اینجوری نگید توروخدا.. اگه شما برید، عطیهخانم، مادرتون، من و بچهها نابود میشیم💔
اخم ریز و تصنعی کرد.
- یعنی تو دلت نمیخواد من به آرزوم برسم؟
+ چرا آقا، معلومه! شهادت خیلی قشنگه، ولی... ولی ما بدون شما نمیتونیم!
گرمی دستش روی شونهام نشست.
- میتونید داوود، میتونید. فقط از یه چیزی میترسم!
+ چی آقا؟
- اینکه بعد از من، چی سرِ عطیه و مادرم میاد! آخه... اونا خیلی به من وابستهان، وابسته و شدیداً احساساتی!
دستم رو توی دستش گرفت و به چشمام خیره شد.
- داوود میخوام یه قولی بهم بدی!
+ چه قولی آقا؟
- قول بده بعد از من، هوایِ عطیه و مادرم رو داشته باشی!
+ آخه...
با دیدن چشمای منتظرش حرفم رو عوض کردم.
+ چشم، خیالتون راحت. مثلِ خواهر و مادر خودم مراقبشونم!
لبخندش دوباره جون گرفت.
- ممنونم داوودجان!
+ خواهش میکنم آقا، وظیفهست.
همدیگه رو بغل کردیم و بوسهای وسط پیشونیم کاشت.
با صدای رسول، هر دو به عقب برگشتیم.
~ آقامحمد، داوودجان، آقایعبدی گفتن زودتر حرکت کنیم! نباید از مرز خارج بشن.
سریع نمازم رو خوندم.
بعد از نماز، هر سهتامون از نمازخونه بیرون رفتیم.
سوار ماشینها و موتورها شدیم و راه افتادیم به سمت موقعیت.
به محض رسیدنمون صدای تیراندازی اومد و عملیات رسماً آغاز شد.
یه لحظه نگاهم افتاد به پشتبوم، یه نفر درست قلبم رو نشونه گرفته بود! صدای یاحسین محمد به گوشم رسید و تا به خودم بجنبم صدای شلیک گلوله بلند شد!
افتادم زمین، اما تیر نخورده بودم.
نگاهم رو به اطراف چرخوندم، محمد رو دیدم که کنارم روی زمین افتاده بود و داشت به سختی نفس میکشید!
تیر خورده بود به قلبش(:💔
خودش رو سپر بلای من کرده بود!
ایکاش من میمردم و نمیدیدم فرماندهام، رفیقم، برادرم با اون حال روی زمین افتاده..
سریع رفتم کنارش و بغلش کردم، موهاش رو نوازش کردم و با صدای لرزون گفتم: آخه... آخه چرا این کارو کردی؟
نفس نفس میزد، به سختی و بریده بریده گفت: دیدی داوود... دیدی... دارم... به آرزوم... میرسم؟
بغضم شکست و اشکام جاری شد.
+ آقا نگید توروخدا!
- داوود...
+ جانم آقا؟
لبخند تلخ و بیجونی زد.
- د..دیگه بهم... نگو آقا، بگو... داداش!
لبم رو محکم گاز گرفتم که شاید مانع هق هق بلندم بشم.
+ جانم داداش؟
- به عطیه و... مادرم بگو... خیلی... دوستشون... دارم♥️ بگو... حلالم کنن!
دیوونه شده بودم، فقط داد میزدم و گریه میکردم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ تقدیم به تمام دریادلان و دلاورمردان ِ ایرانزمین👀🇮🇷! " دعای شهادت♥️ " #داوود امروز عملیات بود،
بچهها هم حال خوشی نداشتن.
برای چندمینبار فریاد زدم: پس چی شد این آمبولانس؟
- داوود؟
+ جانِ دلم؟
- کمک کن... بشینم.
+ داداشم تیر خورده به قلبت، اینطوری بیشتر اذیت میشی!
نفسی گرفت و سعی کرد خودش رو بالا بکشه.
- داوود..جان! لطفاً... کمکم کن... بشینم، آقا امامحسین... جلوم هستن! زشته من... جلوی مولام... دراز بکشم:)
داشتم دق میکردم..
کمکش کردم و به سختی نشست. خیلی درد میکشید، اما به روی خودش نمیآورد. دلم داشت آتیش میگرفت براش💔
دست خونیش رو روی سینهاش گذاشت و آروم زمزمه کرد: اسلامعلیک..یا..اباعبداللهالحسین!
لبخند محوی زد و آروم چشماش رو بست.
نفسم رفت!
فریاد زدم: محمدددددد! چشماتو باز کننننن، توروخدااااا چشماتو باز کن داداشمممم.. چشماتو باز کن فرماندههههه، چشماتو باز کن رفیققققق!
بیفایده بود.
آره، به آرزوش رسیده بود..
خدا خیلی قشنگ خریدش! خیلی قشنگ:)
به یاد همهٔ شهدای این خاک، به ویژه شهدای گمنام و مظلوم ِ امنیت و خانوادههایشان✨
- ما زنده زِ خون شهدائیم، خوش است.
تا یاد کنیم از شهدا با صلوات!
✍🏻به قلم: م. اسکینی
بریم واسه پارت جدید✨
لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امامزمان«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرتولیعصر«عج» بفرستین🙃
#سردار_دلها
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_247
#محمد
با حس نوازش شدن موهام، آروم چشمام رو باز کردم، رسول کنارم نشسته بود.
لبخند کمجونی زدم، متوجه بیدار بودنم شد که سعی کرد خودش رو عادی و سرحال نشون بده.
- بهترین؟
سر تکون دادم، زیر لب خداروشکری زمزمه کرد و گفت: وقتی رسیدید حالتون خوب نبود، علیآقا نذاشت ازتون بپرسم.
مکث کرد و پرسید: چه اتفاقی براتون افتاد؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ از سایت زدم بیرون، کنار خیابون راه میرفتم که یهو یه ماشین پیچید جلوم! دو نفر پیاده شدن و منو به زور سوار ماشین کردن. دنبال یه فلش بودن! کیفم رو گشتن و وقتی پیداش نکردن از خودم پرسیدن. منم گفتم نمیدونم. راننده عصبی شد و ماشین رو نگه داشت، بعدم پیادهام کردن و شروع کردن زدنم...
رسول چشماشو محکم روی هم فشرد و اخم کرد، رگهای پیشونیش برجسته شده بودن!
ترجیح دادم کمی مکث کنم، بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و با صدای دورگهای پرسید: بعدش چی شد؟
+ هیچی دیگه، ازم ناامید شدن. دوباره مجبورم کردن سوار ماشین بشم، کنار همون خیابونی که گرفته بودنم انداختنم پایین و رفتن.
- چهرهشون رو ندیدید؟
+ نه، صورتهاشون پوشیده بود! ولی فکر کنم از طرف یه سروش نامی بودن. اشتباه اومده بودن سراغِ من!
- از کجا میدونید اشتباه اومدن سراغتون؟
+ یکیشون اعتراف کرد که اشتباه گرفتن. البته خب ممکنه الکی گفته باشه که من گیج بشم.
نفس عمیقی کشید و گفت: پلاک ماشینه رو یادتون نیست؟
کمی به مغزم فشار آوردم، جز مدل و رنگ ماشین چیز دیگهای به خاطر نداشتم.
ناامید سر تکون دادم.
+ نه، فقط یادمه یه 405 سفید بود!
دستی توی موهاش کشید.
- فعلا استراحت کنید، علیآقا قبل از رفتن سفارش کرد خیلی به پاتون فشار نیارید!
سری تکون دادم، چند لحظه بعد امیر و آقایعبدی وارد اتاق شدن.
رسول ایستاد و خواستم بشینم که فشار دست آقایعبدی روی شونهام مانع شد.
زیر لب ببخشیدی گفتم و سرم رو پایین انداختم.
صدای آروم آقایعبدی به گوشم خورد.
~ حالت بهتره؟
سرم رو بلند کردم و گفتم: بله آقا، خوبم خداروشکر!
نیمنگاه دلخوری به رسول انداختم که گفت: به جونِ خودم از دهنم پرید، امیرم توی اتاقشون بود فهمید. هیچکسِ دیگهای خبر نداره!
امیر با نگرانی جلوتر اومد و دستم رو گرفت و گفت: آقا اگه فکر میکنید نیازه بریم بیمارستان!
لبخندی زدم و گفتم: خوبم امیرجان، نگران نباش.
نفسی گرفت و سر تکون داد. چند دقیقه که گذشت، آقایعبدی رفتن اتاقشون و رسول هم رفت تا به کاراش برسه.
امیر روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: راستی آقا، قراره فردا برم مأموریت!
ابروهام بالا پرید و متعجب لب زدم: چرا انقدر بیخبر؟
لبخند کمرنگی زد و سرش رو پایین انداخت.
- یهویی شد، فقط میخواستم بگم... حلالم کنید!
اخم کردم و دستش رو فشردم که باعث شد سرش رو بلند کنه.
+ این چه حرفیه میزنی؟ زود میری و برمیگردی، سالم و سلامت!
لبخند ریزی زد.
- آخه... مامانم یه خوابی دیده که...
ادامه نداد، بعد از چند ثانیه برای عوض کردن بحث گفت: رسول میگفت علیآقا گفته پاتون در رفته، آره؟
+ چیزیم نیست، خوب میشم. فقط... میتونی منو برسونی خونه؟
- مطمئنید میتونید برید خونه؟
سری تکون دادم، کمکم کرد بشینم و کاپشنم رو بپوشم.
دستم رو گرفت و با احتیاط از تخت پایین اومدم.
زخم کتفم تیر میکشید و پام بدتر از اون! نفس عمیقی کشیدم، امیر انگار متوجهٔ حالم شد که گفت: توی ماشین مسکن دارم آقا...
لبخندی زدم، قبل از اینکه توجه کسی بهمون جلب بشه سریع وارد پارکینگ شدیم و نشستم توی ماشین..
امیر هم پشت فرمون نشست و با بسمالله حرکت کرد.
از توی آینهٔ ماشین خودم رو برانداز کردم، خداروشکر اثر زیادی از کبودی روی گونهام نبود.
بالاخره رسیدیم، از امیر تشکر کردم و بعد از کلی توصیه پیاده شدم.
ماشین امیر که از کوچه خارج شد، به خونه نزدیکتر شدم. خوشبختانه دردم کمتر شده بود و لنگ نمیزدم. هر چند هنوز بدنم کوفته بود.
خمیازهای کشیدم و زنگ در رو زدم. انقدر خسته بودم که حتی نتونستم کلید بندازم!
شک داشتم این موقع شب عطیه در رو باز کنه، کمی که گذشت صدای عزیز اومد که آروم پرسید: کیه؟
وقتی خیالش راحت شد منم، در رو باز کرد و با خوشحالی گفت: بهبه، خوش اومدی پسرم! چرا بیخبر؟
لبخندی به روش زدم.
- سلام عزیز!
+ سلام به روی ماهت..
- کارام تموم شد، گفتم بیام در آغوش خانواده..
+ خوش اومدی مادر، بیا داخل سرده هوا! با عطیه داشتیم نمازشب میخوندیم، ذکر خیرت بود.
ریز خندیدم و وارد حیاط شدم.
نگاه پر حسرتم رو به چشمای بستهٔ هدیهزهرا دوخته بودم و مثل بچههای کوچیک منتظر بودم بیدار بشه، عطیه با خنده گفت: تازه خوابیده آقاااا، حالا حالاها بیدار نمیشه! بیا یه چایی بخور خستگیت در بره.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
با التماس گفتم: عطیه بیدارش کن.
- نه بدقلق میشه! تا تو یه چیزی بخوری، خودش بیدار میشه.
+ من انقدر خستهام بدون اینکه چیزی بخورم خوابم میبره!
لبخند بدجنسی زد و گفت: من که هدیهزهرا رو بیدار نمیکنم!
لجباز و آروم لب زدم: خودم میکنم!
خودم رو به هدیهزهرا نزدیک کردم و بدون توجه به تذکرهای عطیه انگشتم رو آروم روی صورتش کشیدم.
دستش رو بالا آورد و صورتش رو خاروند که باعث خندهام شد. دورش بگردم که انقدر بانمک و خسته بود.
دوباره کارم رو تکرار کردم که اینبار با حرص دستش رو روی صورتش کشید.
کنارش دراز کشیدم و گفتم: زهراخانم؟ بابایی؟ نمیخوای بیدار بشی؟
با اخم غلیظی پشتش رو بهم کرد.
عطیه بازم تذکر داد، اما من که کم نمیآوردم!
آروم دخترکم رو بغل کردم و انقدر بوسش کردم که بالاخره بیدار شد.
اخم غلیظی کرده بود با نگاهی که انگار میخواست دعوا کنه منو میدید.
اخم تصنعی کردم و گفتم: چیه؟ دعوا داری؟
یهو دستش سمتم دراز شد و محکم زد توی گوشم!
دستم رو روی صورتم گذاشتم و مات نشستم.
صدای خندهٔ عطیه باعث شد منم خندهام بگیره.
دستای زهرا رو گرفتم و شروع کردم به قلقلک دادنش.
- حالا بابا رو میزنی آره؟
ازش جدا شدم که زد زیر گریه و سعی کرد توی صورتم چنگ بندازه.
همونطور که سعی داشتم آرومش کنم گفتم: عطیه اینا رو تو بهش یاد دادی؟
خندهای کرد و جواب داد: نه خیییر، من که بهت هشدار دادم آقایفرمانده! خودت توجه نکردی.
دوباره نگاهم رو به هدیهزهرا دوختم، بغض کرده بهم نگاه میکرد. دلم قنج میرفت واسه چشمای خوشگلش!
معلوم بود خواب از سرش پریده، و این یعنی چون خودم مسبب این اتفاق بودم امشب باید پا به پاش بیدار میموندم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
منتظر نظراتتون هستم
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
﷽
عضویت ِ آقایان در کانال ممنوع!
لطفاً رعایت کنید و خودتون رو مدیون نکنید:)
پارت اولِ رمان_امنیتی_سرباز_گمنام
پارت اولِ رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
«فصلدومرمانامنیتیسربازگمنام»⇧
- برای دیدن ِ شخصیتهای رمان #شخصیت رو جستجو کنید↻
داسٺانڪ ِ گاندویی «دعایشهادت»
داسٺانڪ ِ «تکتیرانداز»
داسٺانڪ ِ «جسارت»
داسٺانڪ ِ «قابِ؏ـشق»
داسٺانڪ ِ «آغاز ِآࢪزو»
داسٺانڪ ِ «قصۂ؏ـاشقے»
ࢪوایاتے خیالۍ، برگرفتہ از حادثه تروریستی کࢪمان🥀
روایٺاول «پاسداࢪ؏ـشق»
روایٺدوم «شیلان»
کپی از رمان، روایتها و داستانها، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
پ.ن: اگر خدایی نکرده به هر دلیلی کانال حذف شد، بهتره که لینکِ زیر رو داشته باشید😊🌱⇩
https://eitaa.com/privacy_of_love2
- عزیزانی که واقعاً شرایط عضویت ندارید، خوندن رمان بدون عضویت، برای شما مشکلی نداره:)
#اتاق_فکر❕بررسی شبهههایی که شاید ذهن شما رو هم درگیر کرده باشه↻
#دختران_آسمان🧕🏻🕊، کتابی برای رشد اخلاقی و شخصیتی شما✨
#دردامشیطان🔥، روایت دختر نخبهای که گرفتار فرقهٔ شیطانی «عرفان حلقه» میشه و ماجراهای گاهاً عجیبی رو پشت سر میذاره و در نهایت...!
#آن_سوی_مرگ🤍، روایات واقعی پس از #مرگ !
دوستان عزیز، نظراتِ شما (ناشناسها) در کانال زیر پاسخ داده میشه⇩
- @Nagofteh_Moheb
برای تبادل با کانالمون به آیدی زیر مراجعه فرمایید⇩
- @Yasna_Banoo_313
𝑴𝒐𝒅𝒂𝒇𝒂_𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 ✨
آقامحمد✨
فرماندهٔ تیم😌✌️🏻
در کارش، خیلی جدی، باهوش و حرفهایه و با هیچکس شوخی نداره🌝!
۳۵سالشه و به چند زبانِ زندهٔ دنیا، از جمله عربی، انگلیسی، فرانسوی و... کاملا مسلطه🖐🏻😃
اســـــــــــتادِ ضایع کردن بچهها، به ویژه آقارسوله😂🍂
البته اینم بگم... بچههای تیمش رو مثل خانوادهاش میدونه و براشون عین یه برادر بزرگتره و خیلی هم دوستشون داره🙂♥️!
#شخصیت
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
آقارسول🌵
هکر و یه جوریایی مغز متفکر تیم🧠👀!
۲۷سالشه و با خواهر آقاسعید ازدواج کرده😄🌿
در مأموریتهای مهم هم شرکت میکنه😁🌱
بسیار بسیار شوخه و اصلا دوست نداره کسی وقت دنـــیــــا و کــائــنــات رو بگیره👌🏻😐😂
معمولا خییییلی ضایع میشه توسط محمد😕😂.
وقتی هم که یه کشف ِ جدید میکنه یا ذوقزده میشه، اصلا به اطرافش توجه نمیکنه و بلند داد میزنه: اییییییول، که خب قطعاً و طبیعتاً آقامحمد ضایعاش میکنه😐💔😂.
ناگفته نماند، بعضیمواقع هم گاف میده😶🔪!
#شخصیت
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
آقاداوود🍀
معروف به جیمزباند گروه😁😂
لقبش رو هم که همه میدونیم:
«دهقانفداکار🙂😂»
۲۵سالشه...
وقتی در فصلدومِ گاندو پاش تیر خورده بود، اخلاقش عوض شده بود و پرخاشگر شده بود! فرشید و سعید متوجه این موضوع شده بودن و خیلی ناراحت شدن متأسفانه😔😂💔.
#شخصیت
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
آقاسعید☘
معروف به سعیدکراوات👔😂
لقبش: مهندس👷🏻♂😂
۳۲سالشه...
بعضیمواقع خییییلی زیادی نمک میریزه و جای استادرسول رو میگیره😂🍃!
#شخصیت
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
آقافرشید🎋
همسر ریحانه(خواهر آقارسول😊)
۲۶سالشه و با اینکه تقریباً تازه کاره، کارش رو خوب بلده👌🏻😌
اندکی خجالتی و کمی زودجوشه🔥
#شخصیت
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
آقاامیر🌾
از اعضای نسبتاً قدیمی تیم آقامحمد!
۳۰سالشه و شوخطبعه😁
خییییلی به خوراکی علاقه داره🍫😂
#شخصیت
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام